Nimrooz
مقاله هاى مهدى قاسمى
با ياد بختيار، نمادى از دليرى و خوش انديشى
روز نخست چون دِم رندى زديم و عشق
شرط آن بود كه جز ره اين شيوه نسپريم
«حافظ»
ششم اوت -مصادف بود با شهادت جانسوز شاپور بختيار، مردى كه بى هيچ گفتگو و بنا بر آن انصافى كه تنها در تعلق تاريخ است، نام او در كارنامه ى تلاشهاى ضد استبدادى ملت ايران و با صفت سزاوار «سردار تسليم ناپذير و جانباز راه آزادى» رقم خواهد خورد. ميدانم از آرزوئى نابرآوردنى مى نويسم ولى اين زبان احساس است كه نهيب مى زند بگو و بنويس! اى كاش در ميان ما بود -هر چند بروزگار پيرانه سرى- و ميديد كه انديشه هاى او با چه طراوت و چه تمناى آكنده از ولعى به آرزوى همان مردمى مبدل شده است كه چشم بسته به استقبال عفريت زندگى سوزى رفتند و او را در پشت ديوار ستبر فريب تنها گذاشتند. كاش مى بود و مى شنيد فرياد جهانگير نسل جوان وطنش را كه چه بسا هنوز چشم به اين جهان نگشوده و يا شيرخوارگانى بودند آنگاه كه او تنهاى تنها كمربست تا طوفانى را كه ويرانى ايران را هدف ساخته بود مهار كند. كاش بود و بشادى زنده ماندن ميراث خود در قلب اين نسل به جوش آمده، دست كم خستگى روزگاران سراسر تلاش و تقلاى خود را از تن و جان مى زدود. اگر پاى انصافى در ميان است، مسلماً اين قضاوت نيز بتمامى برجاست كه بختيار بسيار و بسيار بيش از آن سهم رسالتى كه براى هر انسان متعهد به آزادگى و آزاديخواهى متصور است كوشش كرد و بجان كوشش كرد. صداى او در آن وانفساى ريا و فريب اگر بيدارى نيافريد: كه جادوى دروغ و خيانت و ساده لوحى و كج روى همگان را در طلسم خود حبس كرده بود - هر چند به بهائى گزاف- امروز در گوش هر كس كه به تكان تجربه بيدار شده است زنگ مى زند. كه به پيامى آميخته به تمنا به مردم وطنش مى گفت «ابرهاى سياه فاجعه اى به آسمان ايران نزديك شده است». بهوش باشيد كه از اين ابر خون خواهد باريد -بلا نازل خواهد شد- هستى ها بباد خواهد رفت. اينك بر ما است تا از سر حق پرستى، دست كم از خود سئوال كنيم: در آن فضاى تاريك كه در يكسو جادوى پير، بيشترين مردم از چپ بى خدا تا «ملى» خودباخته و افسون شده را چون اصحاب كهف به خواب هزاران ساله برده بود و بَرده وار بدنبال مى كشيد و در سوى ديگر، آنها كه سالها و سالها سينه از نشانهاى «افتخار» به جنگ هاى نارفته پر كرده و سالها و سالها «ناز بر فلك و عشوه بر ستاره» فروخته بودند، در پس درهاى بسته بر سند تسليم خود امضاء نهادند... آرى از خود بپرسيم، در آن جوّ آكنده از نيرنگ و غفلت، حقاً از او بيش از آنچه كرد، چه ساخته بود؟ از او بيش از آن چه بر مى آيد كه حتى ياران و همسلكان قديمش مگر معدودى كه تعدادشان از شمار انگشتان دست تجاوز نمى كرد، به بهانه اى كه جوهرش ترس بود و عَرَض اش «لزوم هماوائى با مردم» خود را و ملتى را دست و پا بسته به عفريت آدمى خوار فروختند؟ راستى را كه اين پرسش ها پاسخى مى طلبد ولى پاسخگو كجا است؟
من بدلايلى كه استوارترينِ آنها احساس حقشناسى شخصى است لااقل هربار، درسالروز شهادت اندوه بار او، بر تكرار اين يادآورى اصرار ورزيده ام كه «آشنائى و آنگاه دوستى متأسفانه دير دست داده و زود از دست شده ام با بختيار از دهسال تجاوز نكرد» ولى با قاطعيت تمام مى توانم بگويم كه در سراسر عمر بالنسبه طولانى خود، بهره ها كه از اين مصاحبت كوتاه داشته ام و دارم، خواه در قلمرو اخلاق و خواه در عرصه هاى زندگى سياسى، بها ناپذير است و اين بار كوششى خواهم كرد در اين هر دو زمينه، هر چند به مصداق مشتى كه نمونه ى خروار است، يادها و اندوخته هايم را به كاغذ بياورم. اما پيش از آن، لازم ميدانم بر دليل ديگرى كه همواره مرا واداشته است تا در يادآورى از «عمر كوتاه» آشنائى و دوستى ام با بختيار اصرار ورزم، اشاره اى داشته باشم. راستش را بخواهيد، ميخواهم اين پرسش را پيش روى «همسلكان» و ياران قديم او بگذارم كه از چه رو، حالا كه آب از آسياب افتاده است و مصيبتى كه نمى بايد دامنگيرمان شود و دامنگيرمان شده است، حالا كه از در و ديوار شاهد ميرسد و ميگويد، او حوادث نيامده ى روزگار را درست خوانده و اين ايام پريشان را حتى در جزئيات پيش بينى كرده بود. آرى، پرسش من اين است كه شما را با آن همه طول هم صحبتى اين بغض و خشم خاموش ناشدنى از چيست كه حتى جوازى نميدهد تا لااقل در سالروز مرگ بدانگونه رعشه انگيز او، كلامى بزبان و قلم بياوريد؟ آيا شما را غلظت بى انصافى تا بدان پايه است كه نمى خواهيد و يا نمى توانيد حتى ديگرى را نيز تحمل كنيد اگر به انگيزه حقشناسى - و نه! يك قدم پائين تر فقط از سَرِ رقّت احساسات انسانى نسبت به آن كشتار بربرى، خطى به كاغذى آورده است؟
بگذاريد از گفتگوهائى كه با او داشته ام، هر چند مكرر است، نقلى داشته باشم. بخاطر دارم يك شب در كنار او «منطق» ياران هم مسلك قديمش را پيش كشيدم كه وقتى از آنها سئوال كرده بودم: «چه شد با خمينى بيعت كرديد و رفيق خود را در آن وانفسا تنها گذاشتيد و به رداى مردى آويزان شديد كه پيشاپيش قصد ولايت مطلقه خود را رقم زده و آفتابى كرده بود؟» و آنها در پاسخ به من گفته بودند: «طوفانى برخاسته و سيلى براه افتاده بود و مردمى را از دل و جان با خود مى كشيد و ما را چاره جز اين نبود، با آنها همصدا و همراه شويم، خاصه كه سالها و سالها بر مردمى بودن راه خود اصرار كرده بوديم». از بختيار پرسيدم آيا شما اين استدلال را رد مى كنيد؟ و اما پيش از آنكه پاسخ خود را بگوئيد، اين را هم بنقل از همان ياران قديم شما اضافه مى كنم كه مى گويند: «بختيار كه تنها و بى پناه به آب زد، آيا خود بساحلى رسيد؟ از اين سفر چه اندوخت و چه طَرفى بست؟». گفت: نه من به ساحلى رسيدم و نه آنها به شهر دلخواه خود رسيدند. من و آنها از دو راه رفتيم و شكست خورديم ولى تفاوتى هم در ميان است و اينكه من آلوده نشدم و نخواهيد تا بگويم آن ها چه شدند؟، همينقدر ميگويم من نه بيعت كردم و نه پسِ گردنى خوردم. اما اينهمه تمامى ماجرا نيست: اصولاً چه كسى مى تواند ادعا كند كه پيروى محض از افكار عمومى هميشه و همه جا گواه بر مردمى بودن و براه راست رفتن است؟ آيا افكار عمومى هرگز بخطا نميرود؟
مگر در سال ،۱۹۳۳ هيتلر افكار عمومى ملت آلمان را با آن سوابق درخشان فرهنگى بسوى خود نكشيد؟ مگر در آن انتخابات آزادى كه انجام شد، همراه با متحدين خود اكثريت كرسيهاى رايشتاك را بدست نياورد؟ مگر هيتلر سوار بر موج حمايت مردم نبود كه بآن دستگاه جهنمى قدرت رسيد؟ و در مقابل آيا آن اقليت هوشيار و عاقبت انديش كه از بيعت با آن هيولا تن زدند و چه بسيارشان بهاى اين تمرد را در برابر جوخه هاى اعدام پرداختند، نابحق بودند؟
آيا آن گروه از مخالفان هيتلر كه پس از جنگ پايه هاى آلمان مترقى و آزاد را ريختند، آن روز كه على رغم حمايت ملى از هيتلر به او پشت كردند، به بيراهه رفته بودند؟ آن كس از ما كه شگفتا بر اخراج من از جبهه ى ملى پافشارى داشت و با همين دستمايه از «خوش خدمتى به امام»، از انجام مأموريت خود به كنگره سوسياليستها در كانادا، سرباز زد و در عوض به آستان بوسى امام رفت و بر «اسلامى بودن» نظام آينده ى ايران امضاء گذاشت، آيا براى يك لحظه پيش خود فكر نكرد كه اين پذيرش سياه در كدام خط، در كدام زاويه، در كدام نقطه با آرمانهاى مصدق (كه به همرائى با او لاف ميزد) خوانائى دارد؟ آيا هيچ دغدغه اى به ذهن او دست نداد، وقتى ديد اينطرف: امام - رهبر معظم انقلاب- مقتداى بر حق شيعيان و مسلمانان- او را به صدور چنان سند ننگينى مجبور كرده و آنطرف در شأن خود نيافته است كه در كنار امضاى او حتى امضائى بگذارد؟ اينجا بود كه بختيار، با اندوه سنگينى كه از چشم و چهره ى او ميتراويد اندكى مكث كرد و آنگاه افزود:
وقتى مى بينم (آنها)، در پاسخ سئوال سنجيده ى شما كه مطلقاً از ماجراهاى درون طايفه اى ما باصطلاح «مليون» بى خبريد، بدينگونه حقيقت را قلب مى كنند، متأسفانه منهم خود را به اين صورت از فاشگوئى ناگزير مى بينم. در حاليكه گذشته ها گذشته است و من ميل دارم حتى با آنها و در كنار آنها كه از پشت بر من خنجر زدند بنشينم و به آينده بينديشيم. من همواره بخود گفته ام و يا خواسته ام بخود بقبولانم كه هر كس مى تواند به كج راهه بيفتد ودر انتخاب ميان سره و ناسره جانب ناسره را بگيرد و بهرحال من نمى توانم در عين حال روزگارانى را فراموش كنم كه با هم در كنار مصدق، آن چهره ى هميشه زنده تاريخ ايران، تلاشها كرده ايم و دردها كشيده ايم و زندانها ديده ايم ولى نميدانم اين بغض خاموش ناشدنى در وجود اينان از كجا سوخت مى گيرد؟ و اى كاش سر از خاك بر مى گرفت و ميديد كه پس از ۹ سال كه از فاجعه ى قطعه قطعه شدن او بدست اوباش بازمانده ى «امام راحل» سپرى ميشود، آتش آن بغض هم چنان شعله ور است آن چنان كه حتى مرگ دلخراش او نيز زمينه اى نميسازد تا با يادى از آن مرد سترگ دست كم اندكى از گناه خود بتراشند. و اما اينكه بختيار در ميانه ى گفتگو اشارتى داشت از گذشته هاى گذشته و تمايلى به بازسازى يك جبهه ى تفاهم و اتفاق- واقعيت اينست كه بر گفته ى خود صادق بود. دليل مى آورم: وقتى از من خواست مقاله اى بنام او در نشريه ى «قيام ايران» بنويسم و در آن خطاب به ياران قديم از آنها بخواهم «بر رفته ها و شده ها چشم بپوشيم و بيائيم در اين وانفسا يكديگر را دريابيم و خطاهامان را جبران كنيم»- و من آن مقاله را نوشتم كه خوشبختانه هم چنان در دسترس است. ولى اگر از سنگ و چوب جوابى رسيد، از آنها هم رسيد. چرا! اين را بايد افزود كه خصومت هاى آشكار و نهان ادامه يافت و بختيار از ديدگاه آنان سزاوار از ياد رفتن تلقى شد ولى خود فراموش كردند كه با چنين بازتابها، در وجود خويش، كلام بلند مولوى را مصداقى تازه ساخته اند:
چون غرض آمد هنر پوشيده شد
صد حجاب از دل بسوى ديده شد
راستش اين است كه من به هيچ روى قصد نداشتم در اين «يادآورى» به اين زمينه ها وارد شوم ولى چه كنم كه با پيش آمدن سالروز فاجعه ى شهادت او، هر بار در يك لحظه هائى در ذهن من نقش ميگيرد كه پيكره ى عزيز او در زير ضربات خنجر آدمكشان دربار فقيه بخود مى پيچيده است و در سوى ديگر، سكوت بغض آلود همسلكان گذشته ى او را مشاهده ميكنم كه گوئى بختيارى هيچگاه از مادرى نزاد تا مرگ چنان دردآلودش گرهى بر پيشانى آنان بنشاند و آنوقت مهار قصد كه بيادبود او پخته ام از دستم رها ميشود و بهرحال، اينك نقلى كنم از خُلقيات او- منش او و فرهنگ او: من در سراسر زندگى، بندرت با كسى روبرو شده ام كه چون او رقت احساس را با قوت اراده يكجا جمع كرده باشد. بارها ناظر بودم كه سيماى اميد افشان او به روايت از دردِ دردمندى يا به خبر ناروائى كه آنروزها كم نبود بدريائى از اشك مبدل شده است و نيز بارها شاهد بودم كه بر قصدى كه مى توانست براى او انواع خطر ببار آورد چون كوه ايستاده است. آن روز كه انيس نقاش آدمكش اجير دربار خلافت خمينى بسراغش رفت و جماعتى را زير گلوله گرفت، كسى كه غالباً شبانه روز با او ميزيست نقل ميكرد، در حاليكه هيجان و ترس از همسايگان تا پليس و رهگذران را در گرفته بود، تنها او بود كه كمترين اثرى از التهاب بر چهره نداشت، نخستين كلامى كه بزبان آورد، كلام حافظ بود كه همان در فرجام بر سنگ مزارش نشست:
روز نخست چون دمِ رندى زديم و عشق
شرط آن بود كه جز ره اين شيوه نسپريم
در نخستين نامهاى آشنائى، با حضور يكى دو تن از هم صحبتان او، پوست كنده و بى آرايه پرسشى از او كردم كه مايه از نظر پاره اى دوستانش داشت به او گفتم، بعضى بر اين باورند كه «دكتر بختيار با همه ى حسناتى كه در او هست و انكارناپذير است ولى عيبى هم دارد و اينكه بيش از اندازه يكدنده است و بقول كسى سواى قول خود تمكين نميكند؟» و اضافه كردم در اين باره داورى خود شما چيست؟ هوشمندانه گفت، هر چند كوتاه زمانى است كه مرا ميشناسيد ولى در همين مدت كوتاه من و شما بر سر انبوه مسائلى گاه با ديدهاى متضاد گفتگو داشته ايم، بنا بر اين مى توانم پرسش آن دوستان را بخود شما بازگردانم و سئوال كنم، قضاوت شما چيست؟ راستش را بخواهيد پاسخى جز اين نداشتم كه بگويم: «نه براى خوش آيند شما كه بنا بر استنباط روزمره ى خودم، عقيده ى آن قبيل از دوستانتان را منصفانه نمى دانم»- و حق داشتم و حالا مى گويم كه استنباط من بر چه پايه اى بود. نه فقط در آن كوتاه زمان، بلكه در قريب دهسالى كه بقرار همرائى و همسلكى در كنار بختيار بودم، با او گفتگوهاى فراوان داشتم، فراوان اتفاق افتادكه بر نقيض باورهاى او اصرار مى ورزيدم و به آسانى ميدان را ترك نمى گفتم ولى با آنكه اعتراف مى كنم در اكثر موردها حجت او بر حجت من غلبه داشت ولى هيچگاه، هيچگاه نشانى از يكدندگى در چشم و چهره او نيافتم. در آن مواردى هم كه حق را از آن من ميديد، بى هيچ كدورتى كه غالباً در چهره ى سپر انداختگان ظاهر ميشود، به آسانى و حتى گاه با خوشحالى ميگفت: «حق با شما است، متشكرم كه مرا از اشتباه بيرون آورديد» به تكرار است كه ميگويم اين موردها نادر بود و اغلب سپر انداختن از من بود ولى همين تسليم بى زحمت او به حق، ذهن مرا قانع ميكرد كه با انسانى مواجهم كه روح دمكراسى را هضم كرده است.
گمان مى كنم كه ياران آنچنانى اش از آنجا كه قادر نبودند بر نادرستى رأى خود امضاء بگذارند و او را به پذيرش باور خود برانگيزند، در آن داورى نامنصفانه رسوب كرده بودند. بسيارند كه بخاطر دارند بختيار فراوان بر ابراز اين نظر اصرار داشت كه «من نخست ايرانى ام و آنگاه مسلمان» مى شنيدم كه برخى از همان دوستان چنين اظهارى را خلاف «مصلحت» ميدانستند و يكى دوبار به او توصيه كرده بودند كه از اين بيان بپرهيزد و او تن به اين توصيه ى بقول خود او «سياست بازانه» نداده بود. او مى گفت كه البته در كار سياست بازيگرى هم هست ولى آنجا كه پاى آرمان و اعتقاد در ميان است، نبايد حقيقت را در پاى مصلحت هاى دروغين قربانى كرد وانگهى آنچه من ميگويم، خمير مايه ى آن نظامى است كه همه ى ما با تقلا در پى آن افتاده ايم. در فرداى ايران آزاد از اقليت هاى «سياسى» سخن گفتن سزاوار است كه هر اقليت سياسى مى تواند روزى به اكثريت سياسى مبدل شود و حكومت را تصرف كند ولى سخن گفتن از اقليت هاى مذهبى و قومى سزاوار نيست زيرا ترك و ارمنى و آسورى و بلوچ و كرد و شيعى و سنى و مسيحى و بهائى و زرتشتى و يهودى هم ايرانى اند، با حق متساوى در تمامى زمينه هاى اجتماعى، فرهنگى، سياسى و قضائى- چه داعى دارد كه ما آرمان خود را بپوشانيم؟ اين كدام «مصلحت» است كه ما را واميدارد امروز قولى بدهيم و فردا زير قول خود بزنيم؟ -اين «مصلحت» نيست فريب مردم است. گذشته از همه ى اينها از كجاى اين سخن بوى لامذهبى استشمام مى شود؟ آنچه من مى گويم و بر آن ابرام دارم، از جلوه هاى مدنيت است و راه ما بسوى مدنيت است و نجات از اين زندان نفس گير تاريك انديشى. بختيار از ديدگاه فرهنگى و منش اجتماعى و مواضع سياسى، انسانى پيشرو، امروزى و تمام معناى يك «روشنفكر=انتلكتوئل» بود دوران نسبتاً درازى از عمر خود را با اشتغال به تحصيل و شركت در فعاليتهاى سياسى پيشرو در غرب سپرى كرده بود. در رشته هاى فلسفه و حقوق تحصيلات عالى داشت. با يكى دو زبان كم يا زياد آشنا بود ولى در زبان فرانسه به اجتهاد رسيده بود. اگر از يك نويسنده و يا شاعر فرانسوى نام ميگفتى، بهتر آن بود كه مابقى كلام را به او واگذارى. در دوران اشغال فرانسه به رزيستانس «نهضت مقاوم» ضد فاشيسم پيوسته بود و بهمين دليل در محافل سياسى و فرهنگى فرانسويان از حرمت و اقبال فراوان بهره داشت- اما وقتى به ايران بازگشت از زمره ى «جعفرخان هاى از فرنگ بازگشته» نبود- با ادب فارسى الفتى چشمگير داشت. در حافظه نيرومند خود، بسيارى از اشعار حافظ و مولانا و فردوسى و خيام را ضبط كرده بود. مدتى با سعدى ميانه ى خوش نداشت ولى در مباحثاتى كه با چندى از دوستان آگاه بر زمينه ى نقش بزرگ سعدى در تكامل زبان فارسى داشت، از رأى خود برگشته و به جرگه دوستداران سعدى پيوسته بود. پرورش روح او در آميزش بويژه با آزاديخواهان فرانسوى، چنانش ساخته بود كه از دعوى اعتقاد به دمكراسى فراتر رود و به يك انسان «دمكرات» مبدل شود. انسانى كه بر افكار و آراء خود مهر آيات آسمانى نكوبد و پيرو صديق حقيقت باقى بماند.
با چنين روحيه اى، دغدغه ى او، بر «استقلال و آزادى» ايران تا آخرين نفس كاستى نگرفت و نيز با همين خصلت پايدارش بود كه در يكى از سهمگين ترين ادوار تاريخ وطنش، بى هراس از تنهائى راه مستقل و خطرناك خود را انتخاب كرد و درست در همان ايام كه از چپ و راست، با خدا و بى خدا، بر سينه ى «امام» راهزن نشانه هاى «نبوت» را سراغ مى گرفتند و پشت بامها را براى نظاره ى تصوير جهنمى او در ماه سياه مى كردند فرياد مى كشيد:
آقايان علما! بروند در مشهد يا قم و يا هر جا كه اراده ميكنند، واتيكانى براى نشر آراء خويش برپا سازند و از كار حكومت بپرهيزند كه اگر نپرهيزند و به وسوسه ى قدرت گرفتار شوند، نه فقط ايران كه بناى باورهاى مذهبى مردم را نيز ويران خواهند كرد و اينهم از آن پيش بينى هاى داهيانه ى او بود كه امروز پس از ۲۱ سال، نشانه هاى بارز آن را حس مى كنيم و آشكارا مى بينيم، پس چرا نپذيريم كه آنها كه سالها خود را پيرو مكتب مصدق معرفى ميكردند به بيراهه افتادند و او در راه ماند؟ آرى او ديگر در ميان ما نيست تا در ازاء اين يادها كه همه حقيقت است و جز حقيقت نيست بسينه ى گوينده و نويسنده مدال افتخار بياويزد ولى اين كدام گوينده و نويسنده ى حق پرست است كه نپذيرد بختيار با هر كاستى كه بر او متصور بود، ولى مصداق تمام عيار قضاوتى شد كه يازده قرن پيش از زبان قافله سالار شعر پارسى (رودكى سمرقندى) تراويد و جاودانه ماند.
اندر بلاى سخت پديد آرند
فضل و بزرگوارى و سالارى

آرشيو روزنامه
آرشيو مقاله ها

•    آرشيو مقاله ها   •    آرشيو روزنامه   •