Nimrooz
Vol.20, No. 994, August 22, 2008
سال بيستم - شماره ۹۹۴ - جمعه ۱ شهريور ۱۳۸۷
مهدى قاسمى
«اصحاب كهف»

به:
آنان كه غرق در «اوتوپياى» خودساخته و يا تحميلى قادر نيستند با نگاهى حتى به رويه ى رويدادها به اين واقعيت پل ببندند كه: «معامله» با حادثه ها و پديده هاى تازه با اسلوب هاى فكرى سابق، حاصلى جز ابتلاء به سردرگمى و درماندگى نخواهد داشت....
003855.jpg
مهدى قاسمى
داستان «اصحاب كهف» از افسانه هاى سامى است (و به تعبيرى يونانى) كه در قرآن مانند ساير اينگونه قصه ها- البته به عنوان حاصلى از رهگذار «وَحى»- با تفصيل و شاخ و برگ فراوان نقل شده و چكيده اش اين است:
در عهد پادشاه ستمگرى بنام «دَقيانوس» گروهى از مردمان، به قصد مصون ماندن از قهر و جور آن پادشاه از دار و ديار خود مى بُرَند و روى به سرزمينى مى آورند كه در آن از «كفر و ظلم» نشانى نباشد. در ميان راه از فرط خستگى به غارى در دلِ كوهى پناه مى برند، اما ملالِ راه  چنان سنگين است كه دردَمِ ورود، خواب بر آنها غلبه مى كند و خوابى كه هزاران سال به درازا مى كشد ولى سرانجام روزى يه بيدارى مى رسند و چون سخت احساس گرسنگى مى كنند، يكى از جمع خود را براى تهيه ى آذوقه، به شهر مى فرستند و در اين حال است كه غرق در شگفتى متوجه مى شوند كه با هيچ جلوه و صورتى از مردمان زمانه آشنائى ندارند و اين سهل است، گوئى در دنياى ديگرى به سر مى برند. نه زبانى به گوش آنها آشنا است و نه كسى از زبان آنها سر درمى آورد. در پهنه ى بازار و داد و ستد، در عرصه حكومت، در رديف لذت ها و لذت آورها و حتى در قلمرو آداب و اخلاق، به هر چه چشم مى اندازند غريبه اش مى يابند. بديهى است در فضائى چنين نامأنوس آنچه از كردار و پندار و گفتار مردمان مى بينند و مى شنوند، با معيارهاى آنها نه فقط جور نيست كه سخت نامعقول است و آنچه مردمان از آن جمع مشاهده مى كنند و به گوش مى گيرند، شگفت انگيزتر و نامعقول تر و كوتاه سخن خواب هزار يا هزاران ساله، پيدا است كار خود را كرده است و براى آن گروه، يافتن راهى كه آنها را با الزام هاى دنياى «نو و ناديده» آشتى دهد، تا مرز محال دشوار شده است....
يقيناً توجه داريد كه بناى اين قصه نيز مانند ديگر افسانه ها و «اسطوره ها» پُر است از اغراق ها و بدايعى كه با احكام خِرَد سازگار نيست. ولى در همين حال، در اندرون خود، پيامى هم دارد كه به نوعى از تحولات و پذيرش هاى مستمر و نو در زندگى انسان ها روايت مى كند و نشان مى دهد بر آمد و رفتِ نسل ها چه آثارِ حتى غيرقابل پيش بينى مترتب است و اين جا است كه «افسانه»ها را نيز اگر خوب بكاويم بى نصيب از عبرت نخواهيم بود و بارى من هرگاه با آثار قلمى و زبانيِ (نمى گويم همه) ولى با قاطعيت مى توانم بگويم «برخى» بالنسبه قابل توجه از «روشنفكران» خودمان كه از دهه ها پيش تاكنون بر كوس پيشتازى و چراغدارى و روشنگرى جامعه ى ما كوبيده اند، روبرو شده ام، بى اختيار اين افسانه ى «اصحاب كهف» در حافظه ام ظاهر شده است و در پى اين «تداعيِ» ذهنى همواره به اين استنباط رسيده ام كه چه بسا، اين عزيزان را، بى آنكه خوابى دست داده باشد، رسوب سنگينى از باورها و حتى آداب سياسى و «آرمانيِ» زمان هاى گذشته چنان در خود حبس كرده است كه گوئى فضاى امروزين زندگى سياسى و عقيدتى و بالطبع بازتاب هاى سياسى و عقيدتى آنها (همانند سرگذشت و سرنوشت اصحاب كهف) زير اثر يك توقفِ ناگهانيِ زمان، همان فضائى است كه غالباً از جوّ خارج و اكثر از تنش ها و كشش هاى برآمده از «جنگ سرد» آگنده بود و براى «چپ» و «راست» البته پيروِ طبع و طلب خاص هر يك، غذاى ذهن مى ساخت. مى بينم نزد اينان معيارهاى داورى، حتى بر زمينه ى شناخت پديده هاى جديدى كه در حيات اقتصادى و فرهنگى جهان ظاهر شده، همان معيارها است كه فقط در تميز ميان «سفيد» و «سياه» كارآئى داشت و از رنگ هاى ميانه حتى نشانى هم نمى داد و بنابر قاعده، شعارهاشان نيز به حكايت از خواست ها و راهيابى ها و هدف شناسى و هدف گيرى آنها. دقيقاً همان است كه بود. تيره هائى از گروه هاى «چپ»، رهائى از «سلطه» و «ستم» را كه در عين حال براى هر يك، تعريفى منجز و منطبق با تعاليم مسلكى (ايدئولوژيك) خود ارائه مى دادند- جز از رهگذار انهدام «امپرياليسم» و نمونه و شاخص زنده ى آن «آمريكا» ميسّر نمى دانستند، امروز هم به همان سياق و با همان قالب هاى ذهنى (و گويا ابدى)، ميسّر نمى دانند.
گروه هاى راست هر چند كه در خلوت ذهن كمترين التفاتى حتى به كلماتى چون «دمكراسى» و «آزادى» نداشتند ولى شگفتا كه تنها «غول كمونيسم» را خصم سلامت نوع بشر مى خواندند و مصونيّت از آن غول را جز از طريق پيوند با مناديان «دمكراسى» و در واقع «آمريكا» مقدور نمى ديدند و امروز هم نمى بينند.
در عرصه ى ابلاغ مرام ها و در كارِ شعار پردازى ها، هر دو طرف در شرائط كنونى همچنان به همان گَرته ى گذشته مى رانند و مثلاً در قلمرو روابط بين المللى، بر طبل «استقلال» مى كوبند و استقلال را با همان برداشت هاى قرن نوزدهمى (و حداكثر تا پايان جنگ جهانى دوم- نيمه ى قرن بيستم) تعريف مى كنند، غافل كه مفهوم استقلال (INDEPENDANCE) نيز مانند هر پديده اى در معرض دگرگونى بوده است. به همين دليل اگر كسى بخواهد امروز با مقياسات گذشته تعريفى به دست دهد. چنانچه اهل منطق باشد، بى درنگ درخواهد يافت. سر به بى راهه گذاشته است زيرا الزامات اجتناب ناپذير و نيازهاى نوظهور زمان، از پاره اى عناصر كه در گذشته، اجزاء جدائى ناپذير مفاهيم «استقلال» و طبعاً «استقلال طلبى» محسوب مى شدند، خراشيده و كاسته اند و به بيان ديگر، بسى از آن عناصر در پهنه ى واقعياتِ زندگى، تحقق ناپذير شده اند.
حالا من قصد ندارم تا از برخوردِ نه چندان صادقانه ى گروه هائى از چپ راست در آن روزگارِ رفته با آنچه خود «ضرورت پايدارى بر استقلال ملى» مى خواندند، نمونه هائى از تناقضِ ارائه دهم (كه مثلاً چطور آن عشق به «استقلال» گهگاه در پيشقدم بيگانه اى كه چشم به غارت نفت ايران داشت، رنگ مى باخت و حتى براى ادعاى آن بيگانه حجتى «خلقى» مى ساخت. -رجوع كنيد به انبوه اسناد مربوط به نهضت ملى شدن نفت و چگونگى برخورد چپ و راست با آن). -قصد من در اين مقال منحصراً پيگيرى اين واقعيت است كه متأسفانه در اوضاع و احوال كنونى نيز اندك نيستند از «روشنفكران» و «طايفه ى اهل نظرِ» ما كه سخت در فضاى گذشته درجا زده اند. نمى بينند و يا نمى توانند ببينند و شايد هم نمى خواهند ببينند كه در اين دنيائى كه تنفس مى كنند، هيچ منظرى را نتوانند يافت كه از رَوَند جاودانه ى «توّلد و رشد و مرگ» كنار مانده باشد.
آن روز كه بناى ابرقدرت «سرخ» به دليل پوسيدگى هاى درونى اش فرو ريخت (و ابرقدرت رقيب رِندانه آن را در رديف شاهكارهاى خود نهاد) تمامى مباحث كليدى و سياسى جهانيان وقف پاسخ به اين پرسش شد كه: از اين پس با يك قطبى شدن قدرت در جهان چه حوادث زشت و زيبائى را منتظر بايد بود؟
در محافل آزاديخواهِ (عمدتاً) جهان سومى، اين دغدغه بالا گرفت كه اگر در شرائط رقابت ميان دو ابرقدرت، به ويژه به ملت هاى محروم، گاه فرصتِ نفسى دست مى داد، از اين پس با يك قطبى شدن قدرت و محو جوّ رقابت، چه بسا راه دستيابى به آن فرصت كور خواهد ماند. اما حوادث بعدى نشان داد، آن چشم انداز ذهنيِ نگرانى آور، باطل و وهمى بوده است و بيرون از اين محاسبه چرا كه در آن روزگار، در واقع، دنياى محروم در مَعرضِ تعّدى دو پُر خواهِ زورمند قرار داشت و در ميان لبه هاى تيزِ گازانبر آن دو قدرت طبعاً راه نفسى به دشوارى يافتنى بود و دقيقاً در همان زمان به تجربه اين واقعيت در قالب يك «اصل» كشف شد كه هر ملت براى استيفاى حقوق خود، چاره اى جز اين ندارد كه هزينه ى «حق طلبى» را خود تقبل كند و اجمالاً از خود مايه بگذارد. البته با انهدام ابرقدرت «سُرخ»، در بطن «ابرقدرت» ظاهراً بى تالى مانده، خرده خرده جرقه هائى از ميل به تسلط بر جهان، ظاهر شد و با روى كار آمدن «بوش ثانى» و بسط نفوذ يكى از خشن ترين لايه هاى جبهه ى محافظه كاران و مشهور به نئوكنسرواتيسم (NEO,CONS)- يا «عقاب هاى افراطى» گرايش به سوى تصرف مقام «صاحب اختيارى جهان» و به تعبير «محفليِ» خودِ آنها «تجديد حيات امپراطورى روم باستان و اين بار در سايه ى قدرت آمريكا»، شتاب گرفت و در اين ميان وقوع فاجعه ى ۱۱ سپتامبر ،۲۰۰۱ به منزله ى فرصت ناگهان از راه رسيده اى- به اين طايفه جوازى داد تا به منويات خود حتى جامه ى «حق طلبى» بپوشانند و بر هر تجاوز دلخواهى انگ «دفاع مشروع» بكوبند و بدينگونه بود كه از بالاى سَرِ شوراى امنيت و بى اعتنا به مواضع اعتراضى «متحدان اروپائى» و با لگدمال ساختن منشور ملل متحد در غايت خودسرى حمله ى نظامى به عراق را سر دادند ولى وقتى بهانه هاى اين تجاوزِ مسلّم، به رغم صحنه سازى هاى قلبى و ساختگى در اجلاس معروف شوراى امنيت- در جريان عمل- پوچ از آب درآمد و اتهام «دست داشتن رژيم صدام حسين به سلاح هسته اى و ارتباط آن با تروريست هاى القاعده» به هيچ شاهد زنده و مؤيّدى بند نشد، كارگزاران جنگ براى اثبات حقانيت خود، در همان خط مراميِ «نومحافظه كاران» و دقيقاً به شيوه ى عمل شوروى ها (دفاع از ملل مظلوم)، اين دعوى را ناشيانه پيش كشيدند كه اصولاً برانداختن رژيم توتاليتر و «جنايتكار» صدام به هدف بزرگترى گره خورده است و آن جاروب كردن نظام هاى خودكامه و ضد مردمى و «دمكراتيزه» ساختن آنها در سراسر منطقه ى خاورميانه است كه موسم اجراى آن براساس يك برنامه ى از پيش آماده بنام «طرح خاورميانه ى بزرگ» با سركوب طالبان در افغانستان و به زير كشيدن رژيم صدام در عراق سر گرفته است و دير يا زود به ايران و بر افكندن بساط ملايان نيز تسّرى خواهد يافت.
تصادفاً اين چرخش «بهانه» هم به لحاظ جنبه هاى تبعيضى آن و در پى اين پرسش كه «آيا در آن طرح «پاكسازى»، رژيم سعودى و ساير حكومت هاى خودكامه ى منطقه نيز به منظور شده اند؟» وهم از ديدگاهِ نظر به مقوله ى «دمكراسى» در مقام يك مال التجاره و يا ارمغان قابل انتقال- و اجمالاً از هر سمت و سوئى، مشت بازيگران صحنه را باز كرد و سببى ساخت تا بسيارى از ناظران واقع گراى دنياى سياست، بيش از پيش بر اين باور استوار بمانند كه آن قصد مبتنى بر طلب «خداوندگارى» جهان يا روى كار آمدن دولت بوش و هموندان «نومحاظه كار» او به مرحله ى اجراء رسيده است. اما در حوزه هاى عمل و تبديل شدن اوضاع عراق به يك معماى لاينحل- خاصه از زمانى كه اين كشور كوچك با ۲۵ ميليون نفوس و مساحتى كمتر از ايالت كاليفرنيا به مهلكه اى براى سربازان آمريكائى و جهنمى براى مردم سيه روز بومى و كيسه ى بى انتهائى براى جذب ميلياردها دلار از كيسه ى ماليات دهنده ى آمريكائى مبدل شد (و اين همه در جاى خود) با گسترش پر شتاب تروريسم بنيادگرا به دليل فرصت هاى تازه اى كه تجاوز به عراق پيش پاى تروريست ها نهاد و دههاى عارضه ديگر كه بر شمردن آنها از حوصله ى يك مقال بيرون است، يكايك مسلم ساخت كه دغدغه ى ناشى از توّهم «يك قطبى شدنِ» قدرت در جهان نه تنها بى پايه كه اساساً چنين «بنائى» با الزامات زمان كه شكفتگى هاى اقتصادى و اجتماعى را از حبس انحصارگرى بيرون كشيده است خوانائى ندارد. در مسير حوادث ۸ سال گذشته (دوران رياست جمهورى جرج بوش) سرانجام شاهد اين واقعيت هم شديم كه چطور آن آمريكائى كه به وسوسه ى گروهى خيز برداشته بود تا تمامى كنگره هاى قدرت را در ابعادى جهانى زير چنگ بگيرد، رفته رفته ناگزير شد، نه تنها از متحدان اروپائى خود كه زمانى «منسفيلد» وزير دفاع وقت، آنها را با تَبَختُر، كهنه و كهنه پرست لقب داده بود- با زبان استمالت يارى بخواهد، بلكه برآمدن قدرت هاى كلان اقتصادى و حتى نظامى در آسيا و در همسايگى خود (آمريكاى لاتين) را در محاسبات خود وارد كند و كوتاه سخن بر آن هوسِ جهاندارى كه از قلب مشتى ديوانه ى قدرت ولى بى اطلاع از دنيايِ غير خود تراويده بود مهار بزند.
فريد زكريا تحليلگر برجسته ى آمريكائى (هندى تبار) كه اين روزها به دليل تفسيرها و برداشت هاى واقع بينانه اش از حوادث آمريكا و جهان در مِدياى آمريكا بازار گرمى يافته است، در اثر تازه ى خود (The Post American World) به اتكاء انبوه شاهدها، ثابت مى كند «هر چند آمريكا در قلمروهاى اقتصادى و نظامى، همچنان توانمند و حتى يگانه است ولى از اين واقعيت نيز نبايد به غفلت بگذرد كه ديگران هم درجا نزده اند و به سرعت پيش مى آيند.» او در نخستين سطور اثر خود تذكر مى دهد كه «در اين كتاب سخنى درباره ى افول آمريكا مطرح نيست، عمدتاً درباره ى برآمدن ديگران است، كتابى است كه در آن شرح داده شده: دنيا در مسير يك تطور است و اين امرى طبيعى است...». زكريا كه سردبيرى بخش بين المللى مجله ى نيوزويك را به عهده دارد، بر اين باور است «كه در پانصد سال گذشته، در سطح جهان سه تحول بنيادين از باب تقسيم قدرت، رُخداده كه به زندگى بين المللى، به لحاظ امور سياسى، اقتصادى و فرهنگى شكل تازه اى بخشيده است. نخست صعود دنياى غرب يعنى روندى كه از قرن پانزدهم آغاز شد و در قرن هجدهم به طور اساسى شتاب گرفت و بر اثر آن پديده هائى مانند «مدرنيته، علوم و تكنولوژى، بازرگانى و نظم سرمايه دارى «كاپيتاليسم» و سرانجام انقلاب صنعتى سر به ظهور نهادند و تفوق درازمدت ملت هاى غربى را باعث شدند.
دوم، واقعه ى برآمدن ايالات متحده ى از سال هاى آخرين قرن نوزدهم است كه خيلى زود به نيرومندترين قدرت (به قياس از دوران امپراطورى رُم) مبدل شد. به طورى كه در بيشترين سال هاى قرن گذشته تفوق خود را در زمينه هاى اقتصادى، سياسى، علمى و فرهنگى حفظ كرد و در سال هاى اخير بر مواضع خود استوار ماند.
سوم، كه شرائط كنونى را در بردارد، شاهد طلوع نيروى تازه اى هستيم كه به اعتبارى مى توان بر آن عنوان (برخاستن سايرين) را داد...» يعنى، آمريكا در جاى خود ولى ديگران هم يا دَر راهند و يا پيش آمده اند و از اين پس از جهان «تك قطبى شده» و «ابرقدرتى» سخن گفتن نمادى از دورى جستن از واقعيت ها است.
اينك از اين دوستانِ همچنان جامانده در جوّ «جنگ سرد» و رسوب كرده در آراء گويا جاودانه و تحول ناپذير، بايد سئوال كرد كه آيا در چنين دنياى دگرگون شده اى، مى توان با همان برداشت ها، با همان معيارها و با همان كشش ذهنى، با مسائل سياسى و اجتماعى نو برخورد كرد و به راهجوئى نشست؟
متأسفانه پيدا است كه آنان غرق در «اوتوپياى» خودساخته و يا تحميلى قادر نيستند تا با نگاهى حتى به رويه ى رويدادها به اين واقعيت پل ببندند كه «معامله» با هر پديده ى مفروضى، به شيوه هاى كهنه، حاصلى جز ابتلا به سردرگمى و دوام واماندگى نخواهد داشت.
نظرى هر چند زودگذر به سرگذشت ملت هائى كه هم اكنون در آسيا و آمريكاى لاتين باشتاب پيش مى آيند و به تَبَع نيروى خود، فضاى ابرقدرتى را بى رنگ مى كنند و چه بسا داعيه دارِ «كرسى ابرقدرتى» را واميدارند تا «منافع» خود را به دست زور نسپارد، بلكه به روابطى عادلانه با اين ملت ها واگذارد... مسلماً به فهم اين واقعيت كمك مى كند كه ظهور اين پهلوانان در عرصه اقتصاد و سياست جهان، هرگز پشت به شعارهاى توخالى و دن كيشوتى از قماش «مرگ بر امپرياليسم» و «نابود باد آمريكا» نداشته است. آنها براى شركت در ميدان زندگى جهانى از «خودسازى» آغاز كردند، درهاى دنياى پيشرفته را به روى خود نبستند و كوته فكرانه خود را با غرب و به ويژه آمريكا درگير نساختند.
در يكسو هشيار و استوار بر حق خود پائيدند و در سوى ديگر به بهانه هاى پوچ ظاهراً «ايدئولوژيك» به اين باطل محض نگرويدند كه گويا، در خط نجات نخست بايد «امپرياليسم» و نسخه ى موجود آن «آمريكا» را به زير كشيد، تا آنگاه دروازه هاى جامعه ى بى طبقات» گشوده شود.
واقعيت را بى پرده بايد گفت و شنيد كه متأسفانه ما مردم به ويژه پس از پايان دوره ى رضاشاهى كه در آن، راه بر هرگونه انديشه ى سياسى بسته بود. طبعاً با خلائى مواجه شديم و اسف انگيزتر از اين، در آن فضاى تهى، آنچه نخست بار روئيد و جا باز كرد و با ذائقه نسلِ ذاتاً نوخواه جوانِ «خالى الذهن» خوانائى نشان داد «جزميّتى» بود كه چپ وابسته به ارمغان آورد و از آن پس پا به پاى زمان، نفسِ وابستگى بر همان ايدئولوژى خوش نما و گوشنواز نيز كه ذوقى در «خلاء» آفريده بود غلبه كرد و بدينگونه همه چيز، شگفتا، در پوشش ايمان و مرام حزبى به تمنيات صرفاً سياسى و جهانى همسايه ى شمالى فروخته شد و هر ابراز حياتى، سواى فرياد «مرگ بر امپرياليسم آمريكا» نه فقط فاقد اصالت كه نماد و نمودى از خيانت به طبقات محروم و جنبش سوسياليستى جهان تلقى شد. (آنها كه مانند من و در سنين من در اين بيراهه ها سرگردان بودند، در حال چون به تأمّلى صادقانه مى نشينند، نتيجه مى گيرند كه اين خطاى باصره تا چه اندازه در شكست نهضت ملى سهم داشت).
اشتباه نشود و كسى با تحريف سخن و رندى، روى هوا اين «نابحق» را بُل نگيرد كه گويا نويسنده ى اين مقال در پِى برائتى براى آمريكا است:
كيست كه با معناى «حق» آشنا باشد و بتواند از آنچه در گذشته ها از اندرون سياست هاى كجرو و پر خواه آمريكا تراويده و نصيب ما مردم شده است؟ به غفلت بگذرد؟
كيست از مردمانِ پاى بند به منطق و انصاف و واقعيت، كه نداند، طاعونى كه امروز زير نام «اسلام بنيادگرا» فضاى جهان را درگرفته، در خط مستقيم حاصل كوبش بى دريغ جنبش هاى ملى و ذاتاً عُرفيِ دهه ى شصت ميلادى است كه براى مردم محروم و غارت زده ى خاورميانه، چاره اى و حتى كورسوى اميدى، مگر چسبيدن به دامن موجوداتى كه از آبشخوار «جهل و تعصب» سيراب شده اند و مى شوند، باقى نگذاشت؟
و سرانجام كيست كه نداند آدمخوارانى چون «اسامه ى بن لادن» پرورده كدام رحم و زاده دست كدام قابله اند؟
چكيده ى نظر، با مرورى در كارنامه ى ملت هائى كه طلسم عقب ماندگى خود را شكستند و به مسافران قافله ى پيشرو روزگار پيوستند، جز نقل اين واقعيت تجربى نيست كه موهبتِ پيشرفتگى، حق مردمى است كه تلاشى ندارند تا گناه عقب ماندگى خود را يكسره به حساب ديگران واريز كنند، بلكه پذيرفته اند نجات از درماندگى نيازمند پرداخت هزينه اى است كه بر عهده ى خود آنها است.
سال ها و سال ها، به پيروى از نقابدارى كه نقاب خود را با نويد دستيابى به «جامعه ى بى طبقات» و خشكاندن ريشه هاى «سرمايه و بهره كشى» آراسته بود، فرياد «مرگ بر امپرياليسم» و «مرده باد آمريكا» به نُقل زبان و رزق «انديشه ى» بسى از ما، به ويژه از طايفه ى «انديشه گران» ما مبدل شد و اينك كه با دست خالى، به پشت سر و رشته ى طولانى «رفته ها و شده ها» نگاهى مى افكنيم، با واقعيت هائى از اين دست روبرو مى شويم كه:
-از آن فريادها ثمرى برنيامده آمريكا و «امپرياليسم دوخته به آن» فارغ از هر گزندى به حيات خود ادامه داده است.
-از آن «ملهم جامعه ى بى طبقات» تفاله اى مانده است كه گوئى «نژاد از دو سو دارد» اين بد سرشت. هم زشتى هاى گذشته را با خود مى كِشد و هم با دعوى «دمكرات شدن» و به رديف «دموكراسى ها پيوستن»- به رواج شيوه هاى مافياگرى و سوداگرى، و شگفت نيست كه غالباً به دست زعماى حزب حاكم (حزب طبقه كارگر سابق)- ميدان مى دهد.
-و سرانجام، چرخش نگاه روى تصوير دردآورى از سرنوشت خود ما متوقف مى شود كه پس از قريب ۷۰ سال تمناى دمكراسى و حكومت قانون، در پى آن «مرده بادها» و «زنده بادها» نصيب و قسمت مان رژيم نفرت انگيزى شده است كه دوام خود را در يكسو به استبدادى هولناك و بربرى و در سوى ديگر به ارتجاعى سخت چركين و انديشه سوز بند كرده است.
قاعدتاً اين پرسش نبايد بى زمينه تلقى شود كه آيا اميدى هست كه روزى روزگارى، اين توقف انديشه و يا عادت به راه هاى رفته و به بن بست رسيده كه سرگذشت و سرنوشت اصحاف كهف را تداعى مى كند،- آرى روزى، روزگارى دست از ذهنيت ما بردارد؟

ايران
تحقيق
صفحه اول
داستان
طنز
از شما چه پنهان
از آنچه گفته اند
انگليس
مقاله ها
گزارش
گفتگو
بازتاب
جهان
شعر
خاطرات
از لابلاى متون
آخر هفته
حوادث
علمى
فال هفته
روى خط آلمان
آرشيو روزنامه
آرشيو مقاله ها

•   ايران   •   تحقيق   •   صفحه اول   •   داستان   •   طنز   •   از شما چه پنهان   • 
•   از آنچه گفته اند   •   انگليس   •   مقاله ها   •   گزارش   •   گفتگو   •   بازتاب   • 
•   جهان   •   شعر   •   خاطرات   •   از لابلاى متون   •   آخر هفته   •   حوادث   • 
•   علمى   •   فال هفته   •   روى خط آلمان   • 

•    آرشيو مقاله ها   •    آرشيو روزنامه   •