|
مهدى قاسمى
به انگيزه ى سالروز شهادت يك قهرمان
زمانى كه من صدا را براى محكوم كردن طبيعتِ شوم و بدعت گذارى هاى تحميلى خمينى، مكرّر و بدون رعايت ترتيب و آداب، بلند كردم، در بَرَهوتى فرياد مى زدم كه صدا در آن حتى انعكاسى هم نداشت.
نه اپوزيسيونى وجود داشت و نه منشعبى، بعد وقتى اوضاع رو به وخامت گذاشت، زمانى كه ايران در ظلمت و هرج و مرج فرو رفت، مخالفينى ظاهر شدند ولى باز اپوزيسيونى پديد نيامد.....
از يادداشت هاى بختيار
|
|
مهدى قاسمى
|
سرگذشت و سرنوشت، شاپور بختيار، هر چند سخت به تلخى و اندوه آميخته است ولى با بارى سنگين از درخشان ترين مفاهيم «دلاورى و انديشه گرى» بى گفتگو، در مرتبه ى آن رويدادها است كه تاريخ نهضت ملى ايران به جاودانگى در خود ثبت كرده است، پس حكايتى است مصون از غبار فراموشى. امّا اين هم از ويژگى هاى طبيعت و سيرت آدمى است اگر در زمانى به انگيزه اى و حتى تصادفى، بيش از پيش با خاطره اى از خاطرات خود درگير مى شود و بيش از پيش در داغى عواطف خود به جوش مى آيد.
پانزدهم مرداد، سالروز قتل موحش و تكان دهنده ى «بختيار» به دست آدمكشان پرورده و جيره خوار مكتب فقها، از آن قماش انگيزه ها است كه نه تنها هستى ياران و همرايان او را به اعماق حسرت و اندوهى جانگزا فرو مى كشد، بلكه حتى قلب هر انسانى را كه فراسوى الفاظ گوشنواز به جوهره ى انسانيت راه برده است، به درد مى آورد، خاصه كه وقتى با نقل صادقى: متوجه مى شود كه او در سَفَر زندگى به كدام راه روى كرد؟ - از چشمه سار چه انديشه اى سيراب شد؟ و برايمانى كه به باورى منطقى و تجربى به او دست داده بود چگونه تا آخرين دم، مؤمن و پايدار ماند؟
ناگهان، در فكرم، ضرورت يك يادآورى جوانه زد و اين كه اگر من هر سال، با انگيزه ى دَر رسيدن سالروز از دست دادن او از باب اداى وظيفه اى، با ياد آن بزرگوار قلمى به كاغذ مى آورم، مطلقاً بر آن نيستم، تا بر انبوه روزهاى عزادارى كه به وسوسه ى «اصحاب گريه» و يا «دكانداران دين» به تقويم ما وارد شده است، روزى ديگر بيفزايم به ويژه كه بر اين باورم كه اگر زمانى، روزگارى و فرصتى نصيب مردم شود تا خود براى ابراز احساسات و عواطف خود تصميم بگيرند، از جمله كارهاى بس لازم و فورى بايد آن باشد كه تقويم خود را از آن روزها و سالروزها كه غالباً هم در بستر تاريخ بنيان و بنيادى نداشته اند، بشويند و ثواب «گريستن» و «بر سر كوبيدن» و «بدن را به سيخ و ميخ و قفل و قَمِه آزردن» را به پايه گذاران اين مشرب «فريب» و «ذلت» و «خشونت» واگذارند.
من در آن نقل ها و يادآورى هايِ هر ساله- هر چند فارغ از هرگونه فروتنى، هيچيك را در خور قدر آن عزيزِ رفته ندانسته ام- تنها در پى اين انديشه بودم كه به سهم خود، در پاسدارى از ميراث او گامى برداشته باشم، ميراثى كه راهنماى صادقى است و پيشتر هم نوشتم، زيرا از درخشان ترين مظاهر «انديشه و عمل» است.
من در يادهاى گذشته، از اين كه چه تصادفى سبب شد تا با او آشنا شوم و چه پيش آمد كه باعث شد، آن آشنائى را تا مرز اعتقاد و ايمانِ به صداقت او پيش بياورم به كمال نوشته و جاى جاى به زبان آورده ام و نيازى به تكرار نمى بينم، جز نقل مكرّر اين نكته كه هم صحبتى با او اگر چه براى من «دولتى» سخت «مستعجل» بود و از دوازده سال درنگذشت، ولى موهبتى بود كه تصادف آن را چون چراغى پر فروغ پيش پاى من نهاد و همه ى اندوه سنگين من از همين است كه اين چراغ را از دست دادم.
بگذاريد اين دريافت خود را كه گمان مى كنم عين واقعيت است براى شما بنويسم:
راستش را بخواهيد، من بنياد اين اندوهى را كه در سينه دارم، در روزگارانى مى يابم كه حوادث زمانه، من و بسيارى چون من را در تخته بند «جزميت هاى» گويا «عقيدتى» زندانى كرده بود و فضاى تيره و تنگ آن زندان خود ساخته (و يا بر ما تحميل شده) جوازى نمى داد تا پيرو آن حسّ جستجوگرى باشيم كه طبيعت در نهاد هر آدميزادِ بهنجارى بِوَديعت گذاشته است. گمان من اين است كه اگر من و مايِ زندانى جزميت هاى ايدئولوژيك، به خود بوديم و از استقلال نظرى كه به راستى سرمايه ى گرانقدرى است، بى نصيب نبوديم مى توانستيم بيشترين ايام حيات خود را در فضائى سپرى سازيم و حتى آن فضا را بسازيم كه «خرد» را بر كرسى حكومت نشانده و يكسويه انديشى و يكسويه نگرى را منع كرده است.
بختيار اين اقبال را داشت كه به هر روى در چنين فضائى پرورش بيابد و معناى آزادى و آزادانديشى را هضم كند. لابد حالا به من حق مى دهيد كه چرا بر آن مرحله ى هم صحبتى با او كه دير دست داد و زود گذشت حسرت مى برم- مرحله اى كه بى اغراق بگويم، هر لحظه اش فرصت گرانى براى آگاهى به تجربه هاى آموختنى و در عين حال شگفت انگيز بود.
بارى بيش از اين روى به تكرار ندارم. به انگيزه اى كه اين بار مرا در فروغ يادهاى ماندگار از او به نوشتن كشاند، بازمى گردم كه پيشاپيش بگويم، خطابى است به همه ى آنها كه «همچو من» به سهم خود و بهنگام دستى از آستين برنياورديم تا بلكه بر آن طغيان آتش هستى سوز، مشتى آب بپاشيم و حال در اين روزگار- آن هم در ساحل هاى عافيت- در حق آن مرد كه براى ملت خود و وطن خود و براى قداست «آزادى» كه «قداستى قابل پذيرش است» از هستى خود مايه گذاشت- تا مى توانيم در خرده گيرى- واى كاش در نقدى به انصاف آميخته- زبان دراز داريم و قلم مى زنيم و قلمى كه پيدا است، صاحب آن از روحيه اى به «عافيت» خو كرده، مايه مى گيرد و طبعاً انصاف و عقل را واپس زده است. به شيوه ى كنار گود نشستگان با زنجيره اى از «بايدها» و «نبايدهاى» من درآوردى، مى كوشيم تا آن پهلوان به ميدان آمده را در تاريكى هاى خيال و (چه بسا حسادت) از ميدان بَدر كنيم و خود را يكه تاز ميدان معرفى:
«بختيار بايستى چنين مى كرد كه نكرد و چنان بايستى نمى كرد كه كرد».
بايد پرسيد، بسيار خوب! «او نكرد آنچه را كه بايد كرد» من و شماى راهياب و راهشناس!! در آن وانفسا كجا بوديم كه كس سايه اى هم از ما نمى يافت؟
كيست كه نداند، در آن آتش جهنمى كه چپ و راست و ميانه- و از بالا تا پائين جامعه را در گرفته بود، معدودى و از آن ميان دو تن، يكى بختيار و ديگرى صديقى از ميراث داران عصر مصدقى بودند كه خطر كردند و به ميدان آمدند و آن «وجاهتى» را كه وقتى از معنا تهى مى شود، مسخره مى شود، طلاق گفتند.
صديقى با همه ى عزم جزمى كه بر قبول مسئوليت پخته بود، به دلايل خاص خود كنار زد كه به حق بايد حق بزرگ او را نيز همواره به ياد داشت ولى بختيار ماند و شگفتا با علم به اين كه از همه ى «بخت پيروزى» به گفته ى خود فقط ۵ درصدى سهم داشت:
پنهان نمى كنم كه من از لحظه اول آشنائى با او در انديشه ى پاسخ به اين پرسش بودم كه «آيا بختيار آن روز كه به قبول مسئوليت تن در داد، به پيروزى خود اطمينان داشت؟»
سرانجام همانگونه كه بارها با شرح دقايق امر نقل كرده ام به طور جدّى اين پرسش را با او در ميان گذاشتم. پاسخ صريح او اين بود:
«من در آن دَم كه مسئوليت كار را در آن دوزخ ايرانگير پذيرفتم، بيش از ۵ درصد به موفقيت خود اعتماد نداشتم، و آن ۵ درصد هم، حاصل كورسويِ اميدى بود كه شايد مردم و خاصه مدعيان «روشنگرى» به تكان واقعيت ها و تجربياتى كه تاريخ و حتى حوادثِ (هنوز به تاريخ نپيوسته) پيش روى آنها نهاده است، بيدار شوند و به ابرهاى سياهى كه دارند آسمان وطنشان را مى پوشانند، نگاه كنند ولى متأسفانه آن كورسو نيز خاموش شد و آن، پيش آمد كه نبايد پيش آيد.»
پنهان نمى كنم كه هنوز به پاسخى از اين استوارتر نياز داشتم زيرا پرسش خود را «كليدى» مى دانستم: آخر سخت مشكل است كه كسى تنها با اميدى كورسووار به سيلى بنيان كن بزند و بيش از اين به فرجام سياه كار نينديشد. تصور مى كنم بختيار با ذكائى كه در او كم مانند بود، ترديد مرا خواند. يك روز در مجلسى كه دو تن از وزراى كابينه اش و من نيز در آن شركت داشتيم با روشنى تمام، سخن خود را به اين سخن پيوند زد كه «من به تك تك همكاران خود و از جمله همين دو تن دوستان كه در اين جا حاضرند به حالتى نظيرِ «اتمام حجت» گفتم: «شما در اين آغاز كار، به خصوص در اتخاذ تصميم خود، اين واقعيت البته تلخ را در نظر داشته باشيد كه ما در اين راه بيش از ۵ درصد از شانس توفيق بهره نداريم. طبعاً تا آنجا كه در توان داريم تلاش خواهيم كرد تا پلى به موفقيت ببنديم و ضمناً اين نكته را هم فراموش نكنيم كه حتى اگر عرصه را ببازيم، باختِ ما شامل ايمان و رسالت ما نخواهد شد. ايمان و رسالتى كه بر هر داعيه دار آزاديخواهى و وطندوستى يك فرض قطعى است.»
مشكل من حل شده بود، دو شاهد در ميان بودند و آنچه را كه به زبان مى آورد، خالصانه تائيد مى كردند.
بختيار در همان حال حق داشت كه شكايت كند كه چرا شاه (نه تنها به او) بلكه به ميراث داران نهضت ملى كه در هنوز در آتش جادوى خمينى ذوب نشده بودند- آن زمان كه بايد و شايد و مؤثر بود رجوع نكرد و اين سهل است به عناصرى از انبان خود اميد بست كه با كوله بارى از سوابقى نه چندان بهنجار، هنرهائى جز از اين قماش نداشتند كه به مجلسيان هاج و واج مانده بگويند «ما آن نيستيم كه ديروز بوديم».
«ايرادگران» و «بايد و نبايد پردازانِ» عافيت گزين شگفتا بر بختيار «خرده» مى گيرند كه چرا بر راه گذشته و بر نقدهاى بسيار مطرح كرده ى خود- و بر آنچه او را بيش از پنج بار به زندان كشيد در مقام نخست وزيرى همچنان پائيد؟
به انصاف بايد پرسيد كه اگر نمى پائيد و بر افتخارات گذشته ى خود چشم مى بست و محض رضاى «فرارى هاى سرگردان» بر آرمان هاى ملى و مردمى خود خاك مى پاشيد آيا به صواب روى كرده بود؟
ميراث بختيار گرانبها است، عمدتاً بدين دليل كه هيچگاه و هيچگاه بر باورهاى اصولى خود پشت نكرد و در همان حال، آن روز كه مقدمات يك طوفان ويرانگر را حس كرد، به تقدس دروغين «وجاهت ملى» دل نبست.
آرى همه ى ارزش ميراث بختيار را در اين درس ها بايد پى گرفت.
***
اينك او، پيكره ى او در زير خروارها خاك خفته است و طبعاً در مقامى نيست تا به آنها كه قدرش را تشخيص دادند و بر بزرگى اش چشم نبستند، «صله اى» بپردازد و نيز از او زبانى نيست مگر همان زبان گوياى ارثيه اى اش تا به «بايدها و نبايدهاى» ساحل نشينان عافيت پاسخى روياروى بگويد. ولى براى زندگان دل آگاه و حقشناس اين مايه ى رضاى خاطر و دلخوشى هست كه مى دانند، كه اگر زبان او بسته، زبان تاريخ گشوده است و نيز زبان آن گوينده اى كه صداى او همچنان از پشتِ ديوار قرون و اعصار به گوش مى رسد، صدائى كه با ظهور مصاديقى از جلوه هاى درخشان «انديشه و عمل» همچنان مى آموزد:
اندر بلاى سخت پديد آيند
فضل و بزرگوارى و سالارى
(رودكى سمرقندى)
|