|
تهيه و تنظيم پژواك
به ياد على اصغر اميرانى مدير مجله خواندنى ها
روزنامه نگار برجسته و سرشناسى كه در نوجوانى به مشاغلى مانند برف پاروكنى، خانه شاگردى، صحافى و توزيع روزنامه ها با دوچرخه پرداخته بود.
(به انگيزه بيست و هفتمين سالگرد اعدام او- ۳۱ خرداد ۱۳۶۰)
«... على اصغر اميرانى در سال ۱۲۹۴ خورشيدى در شهر گروس كردستان به دنيا آمد و از وقتى خودش را شناخت به علت سختگيرى هاى زن پدر زندگانى اش با سختى و محروميت مى گذشت. او عشق زيادى به تحصيل داشت اما نمى گذاشتند به مكتب برود. روزى پسر عموهايش را ديد كه با قابلمه هاى غذا عازم مكتب خانه هستند. بى اختيار دنبال آنها به راه افتاد و به مكتب رفت. مكتب دار گروس در آن زمان هم مكتب داشت، هم دعانويس بود، هم طبابت مى كرد، هم اختلافات مردم را حل و فصل مى كرد و هم مرده شوى شهر بود، پس شخصيت ممتازى داشت! مكتب دار پس از كمى صحبت و پرس و جو از وضع على اصغر، از فهم و هوش او خوشش آمد و دانست اين پسر از ساير شاگردان مكتب تيزهوش تر است. آن روز او را در مكتب نگه داشت و براى پدرش پيغام فرستاد كه «پسرت را مرتب به مكتب بفرست. او ترقى خواهد كرد.» اما زن پدر مانع درس خواندن على اصغر شد. او در آن زمان ده سال داشت. وقتى وضع را چنين ديد خانه و خانواده و گروس را ترك كرد. اول به همدان رفت. سپس راهى تهران شد. او مى خواست درس بخواند، كار كند و در زندگى موفق شود. آينده اى را كه مكتب دار مرده شوى گروس برايش پيش بينى كرده بود هميشه در گوش داشت. در تهران خانواده اى را راضى كرد كه در مقابل كار نيمه وقت در خانه خود به او محلى براى خوابيدن بدهند. آنها موافقت كردند كه على اصغر كوچك در پاشيرخانه (۱) به سر ببرد و همانجا بخوابد! على اصغر حساب مى كرد وقتى از نظر مسكن تأمين باشد براى پول ناهار و شام و خرج مدرسه خواهد توانست در خارج از خانه كارى پيدا كند... يك روز سرد زمستان از خانه بيرون آمد. آن روز برف شديدى مى باريد. يافتن كار مشكل بود. متوجه شد حتى يك شاهى هم پول در جيب ندارد، اگر كارى نكند بايد سر بى شام زمين بگذارد. به خانه رفت و به صاحبخانه گفت: «پارويتان را بدهيد برف حياط و جلوى خانه را پاك كنم.»
صاحبخانه با خوشحالى پذيرفت، على اصغر نخست برف هاى حياط را پاك كرد، بعد جلوى خانه را پارو كرد، مسافتى از خانه دور شد و با صداى بلند گفت: آى برف پارو مى كنيم! پس از چند بار تكرار، درى باز شد و مردى او را براى پارو كردن برف به خانه دعوت كرد. ساعتى بعد على اصغر با شكمى سير و سى شاهى پول در جيب به منزل برگشت. او راه تازه اى براى به دست آوردن پول پيدا كرده بود. خوشبختانه آن سال ها در تهران برف زيادى باريد. چه شانسى براى على اصغر جوان. آن زمستان توانست پول قابل توجهى پس انداز كند.
على اصغر علاقه زيادى به تحصيل داشت، پس از مدتى زندگى در پاشيرآب انبار (!) در آن خانه قديمى، موفق شد در مقابل انجام خدماتى ساده در خانه ستوان يكم محمودخان اورامين زندگى كند و با اقامت در آنجا توانست روزها به مدرسه برود. در مقابل بزرگوارى و گذشت اين مرد نيكوكار، وقتى اميرانى مجله خواندنى ها را منتشر كرد ستوان اورامين را كه بازنشسته شده بود به عنوان مدير داخلى مجله استخدام كرد.
تحصيل خرج داشت، لباس و كفش و ساير لوازم تحصيلى پول مى خواست. على اصغر حالا وقت اضافى نداشت كه در بيرون از مدرسه كار كند. پس شمّ اقتصادى خودش را به كار انداخت تا بلكه در همان كلاس درس منبعى براى درآمد پيدا كند. به بچه اعيان هائى كه وقت و علاقه مشق نوشتن نداشتند پيشنهاد كرد در مقابل مبلغ مختصرى مشق شبشان را بنويسد، مسأله هاى حسابشان را حل كند و درسشان را روان كند، حتى اگر پايش افتاد به جاى آنها كتك هم بخورد! به اين ترتيب على اصغر هم مخارج تحصيلى اش را به دست مى اورد و هم با كار مضاعف درس هايش را بهتر ياد مى گرفت به طورى كه هر سال شاگرد اول مى شد. با اين وضع على اصغر دبستان را كه در آن زمان شش كلاسه بود با موفقيت به پايان رسانيد. بعد تصميم گرفت با همه مشكلاتى كه پيش روى داشت دبيرستان را هم بخواند، اما در آن سال ها به علت كمبود مدارس در ايران راه يافتن به دبيرستان هاى دولتى چيزى شبيه گذراندن كنكور دانشگاه در اين سال و زمانه بود، فقط كسانى مى توانستند به دبيرستان راه يابند كه داراى نفوذ و پارتى و حاميان سرشناس باشند كه على اصغر فاقد بود اما اين موانع او را نااميد نمى كرد و تصميم داشت هر طور شده در دبيرستان اسم نويسى كند.
مدت دو ماه هر روز صبح به دبيرستان شرف مى رفت. بچه هائى كه در كنار او بودند با ارائه شناسنامه ها و به كمك توصيه ها به درون مدرسه مى رفتند، اسمشان را مى نوشتند، اما وقتى نوبت على اصغر بى سفارشنامه مى رسيد او را از دبيرستان بيرون مى انداختند.... على اصغر مى رفت، اما روز بعد اول وقت نخستين كسى بود كه جلوى دَرِ دبيرستان حاضر مى شد و در اول صف مى ايستاد.
در اين زمان دكتر شمس الدين جزايرى ناظم دبيرستان شرف بود (او بعدها در دوره بيستم (۲) از تهران به نمايندگى مجلس شورايملى انتخاب شد). او كه از سماجت اين پسر بچه ديلاق متحير شده بود. روزى علت آمد و رفت هاى بى نتيجه او را به دبيرستان پرسيد. جزايرى تصور نمى كرد او دانش آموز باشد. شاگردان كلاس اول دبيرستان كه هفت ساله به دبستان رفته بودند در آغاز دبيرستان معمولاً ۱۳ ساله، نابالغ و كوچك اندام بودند ولى اميرانى كه از ۱۱ سالگى وارد مدرسه ابتدائى شده بود در آن زمان ۱۷ سال داشت. بالغ و بلندقد بود و با آنها هيچ تناسبى نداشت. وقتى على اصغر جريان را براى او شرح داد، دكتر جزايرى كارنامه اش را گرفت، ديد او در ميان همه داوطلبان نام نويسى بهترين معدل را دارد. دستور داد اسم او را در كلاس هفتم ثبت كنند.
در كلاس هم على اصغر گرفتار مشكل سن و سال و قد و قواره بى تناسب خود نسبت به همكلاسى ها شد. از قضا در اينجا شانس به او كمك كرد. در ميان حدود پنجاه دانش آموز دوازده سيزده ساله سال اول دبيرستان فقط يك نفر هم قد و هم سن او بود به نام «ناصر شباهنگ» كه از همان اول دست در دست هم گذاشتند و رفتند ته كلاس در كنار هم نشستند. اين دوستى سبب شد كه «شباهنگ» پدر و مادرش را راضى كرد كه على اصغر را كه شاگرد درس خوانى بود به خانه بياورد تا به او در درس و مشق كمك كند. در آن خانه به او كه ديگر صاحب نام خانوادگى هم شده بود اتاق و غذا دادند اما او نمى توانست انتظار داشته باشد كه به او پول توجيبى هم بدهند. از طرفى مخارج دبيرستان خيلى زيادتر از دبستان بود، درآمد ناشى از نوشتن مشق بچه ها و حل كردن مسأله آنها و نوشتن انشاء و رو كردن دروس آنها تكافوى مخارج او را نمى كرد. اغلب به علت احتياج ناچار مى شد كتاب هايش را بفروشد و بعد از تهيه پول دوباره آنها را بخرد!....
سال تحصيلى تمام شد، تابستان فرا رسيد، فرصتى بود كه على اصغر از تعطيلات مدرسه استفاده كند و با به دست آوردن يك شغل قسمتى از مخارج دوران تحصيل سال آينده اش را فراهم سازد. نخستين روز تعطيل مدرسه عازم بازار تهران شد. بازار در آن زمان مركز اقتصاد تهران بود. از اول به هر مغازه اى مى رسيد مى پرسيد: شاگرد نمى خواهيد؟ هر كارى حاضرم بكنم!
اما كسى شاگرد نمى خواست.... سرانجام يك صحاف با بى اعتنائى به او گفت:
-پسر جان اگر زورت آنقدر باشد كه ماشين برش را به كار بياندازى ترا استخدام مى كنم... (ادامه دارد)
(برگرفته از شبه خاطرات دكتر على بهزادى جلد سوم)
پانويس:
۱-در كتاب شبه خاطرات نوشته است كه على اصغر را در پاشيزخانه جاى دادند- گمان مى رود اشتباه چاپى باشد و او را در آشپزخانه جاى دادند چون پاشير كه جاى مرطوبى چسبيده به آب انبار است و جاى خوابيدن و زندگى نيست.
۲-دكتر جزايرى در دوره هجدهم نماينده تهران در مجلس شوراى ملى شد و قبل از آن در كابينه سپهبد رزم آرا چندى وزير فرهنگ بود.
|