|
|
|
ابوسعيد الى الخير
حاصل
|
|
|
|
|
|
|
|
حاج ميرزا حبيب الله خراسانى
افسانه
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
جمشيد برهمن
رقص
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
حسام دولت آبادى
سوداى عشق
من از سوداى عشقت اى پرى ديوانه خواهم شد
به شيدائى و مستى در جهان افسانه خواهم شد
به رويت روبه رو تا بنگرم آيينه خواهم شد
به مويت مو به مو تا دست يابم شانه خواهم شد
ميان جمع سربازان كويت شمع خواهم گشت
به خيل جان سپاران رهت پروانه خواهم شد
ستانم تا مگر كامى زِكامت باده خواهم گشت
رسانم تا مگر لب بر لبت پيمانه خواهم شد
ببويم راه كويت تا به سر ديوانه خواهم گشت
نگويم راز عشقت تا به كس فرزانه خواهم شد
ببوسم تا مگر دامان پاكت خاك خواهم گشت
بگيرم گنج مهرت تا به دل ويرانه خواهم شد
|
|
|
|
|
ابوسعيد الى الخير
حاصل
در بوته جسم جان گدازى كرديم
در خدمت محمود ايازى كرديم
حاصل، بمراد خود نبوديم دمى
مرديم زبس زمانه سازى كرديم
|
|
|
|
|
لاهوتى
باران اشگ
باران اشگ بر رخ آن ماهپاره ريخت
از آسمان بشام وداعم ستاره ريخت
شد آب، آهن دلش از تاب آه من
آن قطره ها زديده اش از اين شراره ريخت
راهى چو ميشدم برخم يك نظر فكند
تاب و توان زجان و تنم آن نظاره ريخت
با دست و دستمال بمن يك اشاره كرد
پس اشگ و خون زچشم دلم آن اشاره ريخت
|
|
|
|
|
بابافغانى
لعل شكرخند
اى مرا هر ذره با مهر تو پيوندى دگر
هر سر موئى به وصلت آرزومندى دگر
بگسل از دام گرفتارى كه بر هر ذره اش
از كمند زلف مشگين بسته اى بندى دگر
منكه همچون غنچه دارم با لبت دلبستگى
كى گشايد كارم از لعل شكر خندى دگر؟
دل گرفتار غم و درد است يكبارش مسوز
از براى محنتش بگذار يكچندى دگر
نيست بالاتر زطاق آن دو ابروى بلند
بر زبان عشقبازان تو سوگندى دگر
از من بد روز بى سامان ترى در روزگار
مادر گيتى ندارد ياد فرزندى دگر
|
|
|
|
|
حاج ميرزا حبيب الله خراسانى
افسانه
ز گيسويت سخن با شانه گفتند
شبى تاريك بود، افسانه گفتند
گر از لعل لبت گفتند رازى
حديثى از لب پيمانه گفتند
چه حكمت بود كه زنجير زلفت
حديث عقل با ديوانه گفتند؟
بهشيارى نيارستند گفتن
بمستى بيخود و مستانه گفتند
حديث از شمع و از پروانه در جمع
اگر گفتند بى پروا، نه گفتند
|
|
|
|
|
گلخنى قمى
اثرى از من نيست
آنم كه بعالم زمن افتاده ترى نيست
آزار من سوخته چندان هنرى نيست
مشتى خسم و گلرخ من آتش سوزان
تا نيك نگه مى كنى از من اثرى نيست
|
|
|
|
|
صرفى ساوه اى
گل فروش
گل فروش من كه خواهد گل ببازار آورد
بايد اول تاب غوغاى خريدار آورد
هان ببين اى ديده آن حسنى كه ميكردى طلب
مردمى بايد كه حالا تاب ديدار آورد
|
|
|
|
|
مرشد هندوستانى
شيشه و پيمانه
غبار دل بيفشان گريه مستانه پيدا كن
زآب ديده سيلابى درين ويرانه پيدا كن
گر از خون جگر دارى تمنا باده پيمائى
نخست از ديده و دل شيشه و پيمانه پيدا كن
|
|
|
|
|
مشهور اصفهانى
شرح ستم
با تو شرح ستمت گر نكنم پس چكنم؟
شكوه از دست غمت گر نكنم پس چكنم؟
شكوه از جور زيادت نكنم سهلست اين
گله از لطف كمت گر نكنم پس چكنم؟
|
|
|
|
|
جمشيد برهمن
رقص
آسمان نيم نگه آينه روى تو ديد
صبح اشكى شد و از ديده خورشيد چكيد
«ناصر على سرهندى»
گر در ميان مستى آن سيمتن برقصد
هر دم صد آفرينت اندر دهن برقصد
مطرب بزن كه روزى، ميگفت نى بسوزى
بايد صبا بخندد، تا نسترن برقصد
راهى مزن كه خندد، راه نفس ببندد
گر خنده بر لبانى شكر شكن برقصد
چون ميكنى هلاكم، دامن بكش بخاكم
تا خاك استخوانم اندر كفن برقصد
ياقوت خون نشانم، بر لوح ديدگانم
گر نقش روى ماهت در چشم من برقصد
مگذار تا برقصم، از باده دمادم
آتش جهان بسوزد گر برهمن برقصد
|
|
|
|
|
عطار نيشابورى
توبه تزوير
عزم آن دارم كه امشب نيم مست
پاى كوبان كوزه دزدى بدست
سر به بازار قلندر بر نهم
پس بيك ساعت ببازم هر چه هست
تا كى از تزوير باشم رهنماى
تا كى از پندار باشم خودپرست
پرده پندار مى بايد دريد
توبه تزوير مى بايد شكست
وقت آن آمد كه دستى بر زنم
چند خواهم بود آخر پاى بست
ساقيا در ده شرابى دلگشاى
هين كه دل برخاست مى بر سر نشست
تو مگردان دور تا ما مردوار
دور گردون زير پا آريم پست
مشترى را خرقه از بربر كشيم
زهره را تا حشر گردانيم پشت
همچو عطار از جهت بيرون شويم
بى جهت در رقص آئيم از الست
|
|
|
|
|
هلالى جغتائى
جام لب
اى گل از شكل تو يا ناز و خرامت گويم؟
هر چه گويم همه دارى ز كدامت گويم؟
قد برافراختى و سرو بلندت گفتم
رخ برافروز كه تا ماه تمامت گويم
كى توانم كه كنم پيش تو آغاز كلام
من كه هرگز نتوانم كه سلامت گويم
ساقيا جام به كف، هوش «هلالى» بردى
يارب از جام لبت يا لب جامت گويم؟
|
|
|
|
|
مولانا
ما و من
نردبان اين جهان ما و منيست
لاجرم زين نردبان افتاد نيست
هر كه بالاتر رود ابله ترست
دست و پايش زودتر خواهد شكست
|
|
|
|
|
جلال همائى
عالم غم
شادى ندارد آنكه ندارد به دل غمى
آن را كه نيست عالم غم نيست عالمى
آنان كه لذت دم تيغت چشيده اند
بر جاى زخم دل نپسندند مرهمى
راز ستاره از من شب زنده دار پرس
كز گردش سپهر نياسوده ام دمى
دل بسته ام چو غنچه براه نسيم صبح
بو، تا كه بشكفد گلم از بوى همدمى
راهى نرفته ام كه بپرسم ز رهروى
رازى نجسته ام كه بگويم بمحرمى
احوال آسمان و زمين و بشر مپرس
طفلى و خاك توده اى و نقش درهمى
در دفتر حيات بشر بر نخوانده كس
جز داستان مرگ، حديث مسلمى
نخوت ز سر بنه كه ببازار كبريا
سرمايه دو كون نيرزد بدرهمى
افراسياب، خون سياوش همى خورد
ما بى خبر نشسته باميد رستمى
از حد خويش پاى فزونتر كشى (سنا)
گر دور چرخ با تو مدارا كند كمى
|
|
|
|