*جمعه شب گذشته مجلس بزرگداشتى براى «اكبر رادى»، از سوى انجمن تئاتر ايران و آلمان در شهر كلن برگزار شد كه در آن شمارى از اهل قلم و تئاتر شركت داشتند.
«اكبر رادى»، نمايشنامه نويس نام يافته ايرانى كه در پنجم دى ماه سال گذشته، درگذشت در سال ۱۳۱۸ در شهر رشت و در خانواده اى «اهل بازار» زاده شده و تحصيلات خود را در تهران گذرانيده بود. او در سال ۱۳۳۸ با شركت در مسابقه داستان نويسى مجله اطلاعات جوانان و ربودن جايزه اول براى داستان «باران»، نخستين گام جدى را در عرصه نوشتن برداشت. آن توفيق انگيزه اى شد براى نگارش «روزنه آبى» كه سخت مورد پسند اهل تئاتر قرار گرفت و راه آينده رادى را هموار ساخت.
-حدود بيست نمايشنامه از رادى برجاى مانده كه هفت فقره از آنها را در سال هاى پس از انقلاب نوشته و از آن ميان «باغ شبنماى ما» با استقبال بسيار روبرو شده است. از نمايشنامه هاى پيش از انقلاب او به ويژه بايد از «از پشت شيشه ها، لبخند باشكوه آقاى گيل، افول، ارثيه ايرانى و صيادان» ياد كرد. علاوه بر اين ها از رادى يك مجموعه داستان و چند مجموعه مقاله و مصاحبه نيز برجاى مانده است.
ما پيش از اين از اكبر رادى ياد كرده ايم (نيمروز ۹۶۴) و اينك حرف هاى شركت كنندگان در مجلس گراميداشت او را مرور مى كنيم كه مثل بيشتر حرف هاى مجالسى از اين دست از نگاه ناقدانه خالى است و خود را به عرصه مدح و منقبت مى رساند!
*
*پيش از همه مجيد فلاح زاده، مدير انجمن تئاتر ايران و آلمان از اكبر رادى سخن مى گويد و او را «اصيل ترين نمايشنامه نويس ايرانى در سبك غربى، اگر نه در طول تاريخ تئاتر مدرن ايران، حداقل در پنجاه سال اخير، به شمار مى آورد» كه در نمايشنامه هاى خود «به مسائل اجتماعى روز در چهارچوب تاريخ معاصر ايران» مى پردازد.
شخصيت هاى نمايشنامه هاى او اكثر از قشرهاى متفاوت طبقه متوسط ايرانى هستند و غالباً در «اگر»ى بزرگ زندگى مى كنند... (كه از جمله) رنگى خاكسترى از حسرت و اندوه به نمايشنامه هايش مى بخشد.
-فلاح زاده، سپس اكبر رادى را «آنتون خچوف» ايران مى نامد و مى افزايد اگر خچوف را استانيسلاوسكى كشف كرد، كاشف رادى هم «ركن الدين خسروى» است.
رادى در سفرى به آلمان در سال ،۱۹۹۹ در جريان سمينارى وابسته به جشنواره تئاتر ايرانى، در شهر كلن، مقاله مبسوط شگفت انگيزى را خواند كه اگر بعدها به صورت مكتوب درنمى آمد، جمله اى از آن در خاطره ها نمى ماند. (تكه هائى از اين گفتار در نيمروز ۹۶۴ آمده است) با متنى به ظاهر فاخر ولى «ساختگى». فلاح زاده در ادامه صحبت خود از اين متن ياد مى كند و آن را «يكى از زيباترين متون هنرى تاريخ زبان فارسى از دوره مشروطه به بعد» مى نامد.
«اين متن هم از نظر شكل و هم از نظر محتوا، شاهكارى است. كاش مى شد طرحى بصرى يا موسيقائى از آن ساخت»!
*
*«محمود كوير» نويسنده و شاعر مقيم لندن، دومين سخنران يادواره اكبر رادى است كه او را «بركت خاندان تئاتر و عزت اصحاب سرسپرده آن» مى داند و فرامى خواند همگان را كه به آوازى كه او «در مِه» خوانده است، گوش كنيم، «نغمه اى نجيب و فروتن كه بوى گريه هاى گواتمالا، رنج هاى دارفور، باران مست گيلان و آواز غمناك دور دست مى دهد: يعنى روزى مياد كه همه دستامونو به هم بديم، لبخند بزنيم و عاشقانه زندگى كنيم؟....». كوير بر اين باور است كه همه «ما آدم هاى نمايشنامه هاى اكبر رادى هستيم» و «جان برهنه ماست كه بر پيشانه صحنه مى رقصد»!
*
شعر جارى...
*بعد نوبت به «ركن الدين خسروى»، كارگردان برجسته و قديمى تئاتر مى رسد كه او نيز مقيم لندن است. خسروى ابتدا تكه اى از نمايشنامه «باغ شبنماى ما» را به نقل مى آورد كه به پيشانى نامه اى براى رادى نهاده است.
-«چرك! اى نفرت باستانى.... در نقش خود بخوان كه تاريخ پرواز كركسى به سوى غروب است.»
او نيز «باغ شبنماى ما» را، «شاهكار» و «اثرى شگفت انگيز» ارزيابى مى كند. «صداى تير ميرزارضا كرمانى، جنازه قبله عالم كه در خلاء بى پايان سقوط مى كند، مانند مرده موميائى شده روى تخت طاووس... و آهنگ مرغ سحر از دور!»
-خسروى سپس مى گويد كه با اكبر رادى از سال ها پيش با خواندن نمايشنامه هايش آشنائى داشته و او را براى نخستين بار در سال ۱۳۴۷ ديده است. مى خواسته نمايشنامه او «از پشت شيشه ها» را به روى صحنه ببرد. او نيز با علاقه و مهربانى پذيرفته و كار را به دست با كفايت خسروى سپرده است. خسروى مى گويد: رادى را دوست دارد همانگونه كه چخوف را دوست دارد يا گارسياماركز را. به باور او رادى در باغ شبنماى ما با همان قدرت و ذهنيت و دنياى خيالى ماركز «پايان نكبت بار پدر سالاران و جباران تاريخ را استادانه و شگفت انگيز به تصوير مى كشد.»
فرياد رادى پس از مرگ قبله عالم، اين است كه «نه! اين نجاست قوش نيست. بوى مخصوص قبله عالم است! بوى گلدان يك... مبهم كه توى تالار و شهر و تاريخ پيچيده و موزه ها و زمين و جهان را آلوده كرده است. پنجاه سال؟ نه! پنج هزار سال بيشتر روى قله دنيا، لميده بر دوش خردمند و عامى، با دلقكان و جاسوسان... غضب كرده، دهان ها دوخته، گودال هاى عقرب و جلاد... از دور كه نگاه مى كنى حاصلت فقط پنج تن تعفن است و يك جنازه جاودان!....»
خسروى در پايان مى گويد كه در برابر «در باغ شبنماى ما» نوشته رادى سر تعظيم فرود مى آورد.
-«آثار رادى به لطافت گل، گل هاى اطلسى كه دوست داشت، به استحكام كوهساران، به باران، به باران نرم و بهارى مى ماند و به گردباد و به توفان... به شعرى جارى در صحنه نمايش...!»
*
سوارِ بر زبان
*مصطفى شفافى، شاعر و نويسنده كه او نيز مقيم لندن است در ادامه مجلس يادواره، نگاهى مى اندازد به «زبان و ادبيات اكبر رادى» و چيزهائى كه او داشت و ديگران نداشتند. به گفته او ما در نثر برخلاف شعر، چهره هاى درخشان تاريخى كم داريم. «نگاهى حرفه اى به نثر نداشته ايم. هر چه بوده از گاتاهاى زرتشت تا الى غير النهايه، به شعر بوده است... از مشروطيت به اين طرف است كه ما ادبيات داستانى و گفتارى داريم» و «اكبر رادى يكى از چهره هاى ادبيات فارسى است در قرن حاضر كه احاطه كاملى به متون كهن فارسى داشت» و «يكى از برجسته ترين فرزندان زبان فارسى است در قرن اخير»!
شفافى سپس تازه جوئى ها و بدايعى را كه رادى در نوشته هاى خود عرضه كرده، فهرست وار برمى شمارد و از جمله -«نُرم و فرم زبان را به نفع كار خودش شكسته و براساس آن زبان ويژه اى را بنا كرده است. در اين كار البته برخلاف بسيار ديگر از ساختارشكنان، با آن چنان لطافتى رفتار مى كند كه نتيجه آن توى ذوق نمى زند.
-رادى، در نامگذارى شخصيت هاى داستانى روش ويژه اى دارد. نام ها آشكار ساز شخصيت ها مى شود.
-رادى، نمايشنامه را «خواندنى» مى كند. يعنى خواندن نمايشنامه هاى او چون خواندن قصه لذت بخش است.
رادى بدون سر و صدا و هياهو وارد ادبيات جريان سيال ذهن- شيوه ماركزى- مى شود.
-جغرافياى طبيعى و ذهنى رادى در زبانش آشكار است. پشت واژگان او رطوبت «بوى برنج، بوى شاليزار را به خوبى مى توان حس كرد... مى توان دريافت كه او از كجاى اين آب و خاك برخاسته است.»
شفافى مى افزايد: كه چخوف روى آثار آغازين رادى تأثير نهاده و نه همه كارهاى او. انتهاى اكبر رادى، اكبر رادى شده بود. ديگر خوش بود به هر حال چخوف را خيلى خوب خوانده بود. كارى كه چندان هم آسان نيست. تحليل چخوف هنوز كه هنوز است ادامه دارد. حرف آخر اين كه برخلاف بسيارى از نويسندگان كه زبان بر آنها سوار مى شود، اين اكبر رادى است كه بر زبان سوار است!
***
تئاتر گيلان
*عطاءالله گيلانى، نمايشنامه نويس و كارگردان مقيم كلن، سخنران بعدى است.
او از ادبيات پر بار گيلان، زادگاه اكبر رادى مى گويد كه جاى بزرگى در تاريخ ادبيات معاصر ايران دارد. «اكبر چگونه بود و روى چه خاكى كشتى گرفت كه چنين پهلوان اكبرى از كار درآمد؟»
گيلانى اشاره مى كند كه اخيراً در تهران، صد سالگى تئاتر ايران را جشن گرفتند و جالب است كه تئاتر گيلان همزمان صد و سى سالگى پيدايش خود را جشن گرفت! پيش از آن كه اهل تئاتر تهرانى با تئاتر غربى آشنا بشوند، در تماشاخانه هاى رشت نمايشنامه هاى ولتر و شكسپير را به روى صحنه مى بردند، البته به همت ارامنه كه يكى از آنها پدر گوگوش بود!»
-با استناد به سخن گيلانى، صابر آتشين پدر گوگوش علاوه بر آن كه ارمنى بوده، در صد و پنجاه سال پيش هم زاده شده است! و لابد در نمايشنامه هاى ولتر و شكسپير هم بازى مى كرده.... توضيحات بيشتر همچنان بر عهده سخنران مى ماند!-
به گفته عطاء گيلانى، رادى، گيلكى را به فارسى ترجمه مى كرد و هرگز نتوانست به زبان فارسى از نوع تهرانى اش تسلط پيدا كند.
*
*آخرين سخنران يادواره رادى، در شهر كلن، جلال سرفراز، شاعر مقيم برلين است. سر فراز كه حرف هاى خود را با قطعه شعرى آغاز مى كند كه براى رادى سروده است، مى گويد رادى نخستين كسى بود كه «همه» را در تئاتر ما مطرح مى كرد و در واقع بيان دورانى بود كه در آن زندگى مى كرديم. اين همه هنوز هم دور و بر ما را گرفته است! سر فراز از ديدار خود از رادى و يكى از نمايشنامه هايش مى گويد و پس از آن در انديشه مرگ رادى بر آن مى شود كه چند قطعه شعر از خود را كه به محور مرگ مى گردد و براى حاضران بخواند!....
*
*يادواره رادى دو سه بخش ديگر نيز به همراه داشت: دو خوانى بخشى از نمايشنامه «از پشت شيشه ها» از سوى بهرخ بابائى و منوچهر رادين/ آوازخوانى مريم آخوندى همراه با تار فرزين دارابى/ و خواندن پيام همسر اكبر رادى از سوى بهرخ بابائى....
***
سَرِ بى سايه!
*از «گيسو شاكرى» تا به حال به مناسبت هاى گونه گون صحبت كرده ايم. او كه صدائى سخت مساعد براى بازخوانى ترانه هاى سنتى دوره مشروطيت دارد و گرايشى چشمگير براى خواندن ترانه هاى اجتماعى- اعتراض يا به قول معروف «متعهدانه»، تاكنون چند ديسك از هر دو گونه خوانده هاى خود را به بازار عرضه كرده است. ولى نمى دانستيم كه گيسو با دنياى شعر و چم و خم هاى آن نيز آشنائى دارد. مجموعه كوچك شعرهاى او كه اينك زير نگاه ماست، او را فراتر از «آماتور» نشان مى دهد. شعرها طبعاً همه يكدست نيست ولى در ميانشان لحظه هائى انباشته از ذهنيت شاعرانه نيز كم نيست. به هر حال نمى دانيم گيسو، پيش از اينها نيز شعر مى سروده و ما نمى دانستيم و يا به ناگهان و از سر آزمايش و تفنن، وارد گود شده است؟ اگر مورد دوم باشد، انگيزه اش احتمالاً حادثه بزرگى است كه در زندگى او روى داده است: رهائى از زندگى مشترك ناسازگار، چيزى كه شعرهاى نخست مجموعه، برخاسته از خشم و خروش ناشى از آن است. حتى عنوان مجموعه از آن حكايت مى كند: «سرم را، بى سايه مى خواهم»:
-«سايه اى افتاده روى سرم/ سائيده/ ماه شب چهارده/ سرم را بى سايه مى خواهم»!
خشم و نفرت از آن چه گذشته، در آغاز دوره هائى، سرباز مى كند:
-«سيب سرخى بودم/ سرخ/ اى كاش نصيب دست چُلاق مى شدم»!
و يا: -«خاطره بيست و پنج سال/ زندگى با تو را/ با ليوانى آب/ غرغره كردم/ و تُف كردم به هر چه گذشت»!
نخستين شعرى كه «واقعاً» حس و حال شاعرانه پيدا مى كند و عنوانى ندارد، در ص ۱۳ آمده است. گيسو در بيان حال خويش، گوشه هاى موسيقى سنتى را به كار مى گيرد. خشم نيز تا حدودى فروكش كرده است:
-«اين منم/ كه «جامه درّان»/ با «كرشمه»/ از «تخت طاقديس و عشق مى آيم/ من كه اوج زخمه عشقم/ به «شور» آغشته/ اين منم با نواى «دلكش» دلخواه/ «مويه» كن/ مى شنوم/ شكسته شدنت را/ «فرود»ت چه تماشائى است»!
شايد عشقى، دورادور در انتظار نشسته و همان است كه شعله هاى خشم را به مرور فرو مى خواباند!
عشقى كه چون «آب روان» در سراينده جارى است. «دانه مهرى را در كاسه سر» كاشته و آبياريش كرده است تا سبز شود و چنين شده است! «مهر گياه! تمامم را گرفته اى!» رهائى از پيوند ناسازگار، گستاخى و صراحتى به بيان مى دهد و زمينه را براى سرودن قطعات شبه اروتيك آماده مى كند:
-«نسيم/ بوى شهوت پستان هايم را/ به نيروانا برد/ و باران/ رد پايم را شست/ پيش از آن كه/ پشت سرم آب بپاشى»/
و يا: «با تو/ كلبه اى خواهم ساخت/ از جنس عشق/ بى حصار/ بى تكلف/ پس آنگاه/ با تن پوشى از برگ هاى چنار/ به آغوشت خواهم خزيد/ تا از شيره تنت/ سيرابم كنى»!
و يا: -«تو را/ به جشن بلوغ پستان هايم/ دعوت مى كنم/ پا در ركاب تنم نِه/ طى كن مرا»!
*
*در مجموعه شعر گيسو، چند تكه اعتراضى و «متعهدانه» نيز به چشم مى خورد كه بندهائى از آنها خود را طبق معمول، به شعار نزديك مى كند و اگر هم حرف درستى باشد، ديگر شعر نيست:
-«تن روى تن/ كشته روى كشته/ باز پرچم ها استوار»!
در «شب زفاف»، گيسو به دخترك بلوچى مى انديشد كه در «جشن برده فروشان» وسيله كامجوئى مى شود و در پايان شعر مى گويد اى واى بر ما/ گرگ پيكر تردش را دريد/ با ما چه مى كنند؟»
در ميان شعرهاى «متعهدانه» در كنار شعارها لحظه هاى شاعرانه نيز حضور دارد:
-«تَبَرم مى زنى/ مى اندازيم لخت و خاموش/ با ريشه ام چه مى كنى/ كه در خاوران آرميده است»؟
و يا: -«همه من/ براى شماست/ خونتان در رگهايم مى جوشد/ ديرى است/ صدا در صدا مى پيچد/ و دست در دست....»
و يا: «با چشم هاى تو مى بينم/ آزادگانِ آويخته بر دار/ و اشك تو را مى بارم/ با صداى تو مى خوانم/ حبسِ در گلو، فريادت را/... خشم تو را/ با دندانهايم/ به هم مى سايم...»
و: «پرنده آزادى/ اسيرى است در سينه تو/ كه با صداى من/ مى خواند/ قفس را بگشا!...»
گيسو، فرم هاى كوتاه «هايكووار» را نيز تجربه كرده است:
-«نام تو را مى برم/ خورشيد طلوع مى كند.»
-«از بس نامم را تكرار كرده اى/ ديوارها عطر صدايت را گرفته اند»!
-«ابديت بى تو، رؤيا بود/ با تو/ هر لحظه است»!
-«گفتى هر تار مويت/ به جهانى ارزد/ طرّه گيسويم را چه مى گوئى».
(البته گيسو، طره خود را «تره» نوشته است كه اگر تشديد نداشته باشد، تره خوانده مى شود!)
-«ديدى/ نگاه از تو بر گرفتم/ كسوف شد؟»
*
*اگر بخواهيم مته را برخشخاش بگذاريم، نكته هائى در ذهن داريم. گيسو مى گويد: «با جسارت عشق مى توانى/ چنان رسوايم كنى/ كه طبل جهان/ از نامم پاره شود.» چرا طبل جهان؟
در جاى ديگرى مى گويد: «شادى ام و جوانى ام را/ پنهان آشكارا بازى كنم...» نفهميديم، چگونه پنهانى است كه «آشكارا» هم هست؟
گيسو در قطعه اى از «اشك هم شكوه دارد كه كوير ترك خورده اندوهش را ترك كرده است.»
و در قطعه ديگرى برعكس از فراوانى اشك مى نالد كه «شانه ها (نيز) خود را از زير بار آن خالى مى كنند!
-«من براى اشك هايم/ اشكدانى مى خواهم/ كه تنهائى ام را اندازه بگيرم...»!
*اگر مجموعه كوچك «سرم را بى سايه مى خواهم» نخستين تجربه هاى شعرى گيسو باشد، مى توان گفت كه اميدوار كننده است. ذهنيت او براى پرورش شاعرانه، آمادگى نشان مى دهد. ولى خود او نيز مى داند كه راه براى رسيدن به مقصد، كوتاه و هموار نيست. عشق و انديشه و پشتكار مى طلبد. «رهائى از قفس» شايد امكان پرداختن به استعدادها را افزون كرده باشد!
*
بازخوانى ها
*گفتنى است كه كمابيش همزمان با مجموعه شعرى، برخى از بازخوانى هاى گيسو از ترانه هاى دوره مشروطيت نيز انتشار يافته است. سى دى مربوطه، «گيسو شاكرى از قمر مى خواند»، عنوان گرفته است ولى وقتى به فهرست بازخوانى ها نگاه مى كنيم انتساب يكى دوتائى از آنها به قمر مورد ترديد قرار مى گيرد. «مرغ سحر» كه به يقين نخستين بار با صداى ايران دوله هلن و بعد با صداى ملوك ضرابى ضبط شده است. ولى عشق شورانگيز جامعه به قمر و مرغ سحر، آن دو را وابسته به هم مى خواهد. «عمر حقيقت» هم گمان مى كنيم «بند» رهگيرى از مرغ سحر باشد. «گريه كن» از عارف را هم تا آنجا كه ما مى دانيم براى نخستين بار خود او خوانده است. در ميان قطعات شش گانه سى دى، آنچه به يقين كار قمر و دل انگيزترين خوانده اوست، به «امان از اين دل» معروف شده و شعر و آهنگش هر دو از «محمدعلى اميرجاهد» است كه بيشترين ترانه هاى قمر را ساخته و سروده است.
-در سى دى تازه، ترانه ها را محمد شمس، آهنگساز مقيم فرانسه تنظيم كرده و با يك گروه كوچك سازهاى ملى به اجرا درآورده است. در ميان اعضاى گروه، نام «حميدرضا طاهرزاده» مى درخشد كه هنرمند كمال يافته چند وجهى است. خود او صداى گرم پرورده اى دارد و در نواختن چند ساز تواناست. در سى دى تازه گيسو تار و كمانچه و عود مى نوازد و به ويژه با تار خود به شيوه اى مينياتورى نغمه هاى مابينى را با ظرافت به هم مى تند. شمس در تنظيم خود كوشيده به شيوه هاى اجرائى دوره قاجار وفادار بماند. صداى گيسو نيز نسبت به گذشته جلاى بيشترى يافته و «امان از اين دل» را با حس و حالى برانگيزاننده مى خواند....