Nimrooz
Vol.20, No. 985, June 20, 2008
سال بيستم - شماره ۹۸۵ - جمعه ۳۱ خرداد ۱۳۸۷
پيرايه يغمائى- بشنو اين نى...
حلاج ها بر دار رقصيدند و رفتند...
ديدارى با نصرت رحمانى در خرداد ماه
003900.jpg
پيرايه يغمائى
آغاز انهدام چنين است...
اينگونه بود
آغاز انقراض سلسله مردان
ياران!
وقتى صداى حادثه خوابيد
بر سنگ گور من بنويسيد:
يك جنگجو كه نجنگيد
اما شكست خورد!
از شعر انهدام/نصرت رحمانى
در بعد از ظهر آخرين جمعه بهارى خرداد ماه سال هفتاد و نُه، نصرت رحمانى كه يكى از تأثيرگذار ترين شاعران دوره خود بود، در خانه اى در رشت كه با همه بزرگى اش براى عظمت جاودانى او محقر مى نمود، در آغوش تنها فرزندش آرش- سركشانه، آنگونه كه در سرشت او بود- به زندگى اين جهانى لگد زد و به دنياى ديگر شتافت.
نوشتن در باره نصرت ساده نيست، چرا كه او هرگز چشم اندازى مغرورانه از خود ارائه نداد و بى گمان همين ويژگى مثبت بود كه او را به شاعرى بزرگ تبديل كرد.
و مرگ او اگر فاجعه نباشد، بى شك حسرتى است كه تا هميشه ها روى دست شعر فارسى مى ماند.
رحمانى خود در جايى فروتنانه خودش را بدين سان نقل مى كند:
نصرت رحمانى هستم
زاده و پروريده تهران
شاعر دفترهاى «كوچ» ، «كوير» ، «ترمه» ، «ميعاد در لجن» ، «حريق باد» ، «درو» و.....
حرفه ام قلمزنى است، همين!
**********
نصرت رحمانى در دهم اسفند ۱۳۰۸ در محله پامنار تهران در خانواده اى معمولى چشم به جهان گشود. پدرش اسدالله نام داشت و مادرش فاطمه ميرزا خانى. خودش در اين مورد مى گويد:
«پدرقهرمانى نداشته ام تا لقبش را با زنجير به كت هاى خسته ام ببندم و در سنگلاخ ها بدوم، تا هرجا سخن بر سر نام مى رود، با تمام نيرويم فرياد بكشم كه پسر فلان الدوله هستم. ولى اگر لازم باشد مى گويم نام پدرم اسدالله بود. من نمى دانم زاده يك قانونم يا پديده يك عشق. آنچه مى دانم اين است كه سحر يكى از شب هاى اسپند ماه ۱۳۰۸ سپيده در چشم هايم ريخت و تهران مرا در لاى چنگ هاى خويش گرفت.»
او خيلى زود- و پيش از مدرسه سر و كارش به كتاب افتاد. تحصيلات ابتدايى و متوسطه را در دبستان ابتدايى ناصر خسرو و دبيرستان اديب به پايان برد. نصرت از همان آغاز كار به شعر و نقاشى علاقه مند بود از اين رو وارد هنرستان نقاشى شد. اما به دليل پاره اى از مشكلات اخراج گرديد. پس از آن به مدرسه پست و تلگراف رفت كه رياست آن را پژمان بختيارى شاعر غزل سرا به عهده داشت. پژمان خيلى زود به استعداد شاعرانه نصرت پى برد و او را عهده دار تهيه روزنامه ديوارى مدرسه كرد به گفته خودش:
«مدرسه ناصرخسرو و سپس دبيرستان اديب را گذراندم. از هنركده نقاشى به خاطر پاره اى بحران ها بيرونم كردند. من هم به مدرسه پست و تلگراف رفتم. روزهاى شلوغى بود. مدير مدرسه ما پژمان بختيارى (شاعر)، استعداد مرا زود درك كرد و روزنامه ديوراى مدرسه را در اختيار من گذاشت.
آغاز كار روزنامه نويسى من از همين جا شروع شد.»
نصرت رحمانى بعد از به پايان رساندن دوره اين مدرسه چندى در وزارت پست و تلگراف تهران به كار پرداخت.اما بعد از مدتى آن را رها كرد و به خدمت راديو ايران درآمد ولى در آنجا هم دوامى نياورد و مانند خيلى از شاعران هم نسلش وارد عرصه مطبوعات شد و مدتى با هفته نامه هائى از قبيل «فردوسى» ، «تهران مصور» ، «سپيد و سياه» و «اميد ايران» همكارى نمود.
وى سرودن شعر را از اوايل دهه بيست آغاز كرد و افزون بر آن گهگاه داستان هم مى نوشت و با نام هاى مستعارى از قبيل «لولى» و «ترمه» به چاپ مى رساند. در دهه سى حضور فعال او در شعر ملموس بود و به دليل اينكه نخستين شاعرى بود كه به دلنشين ترين شكل زبان كوچه و بازار را به شعرش راه داده و مردم را در احساسات عاطفى و زندگى خصوصى خود شريك كرده بود، شاعر محبوب مردم شد.
نصرت خود در مقدمه يكى از كتاب هايش مى نويسد:
«شعر يا شعر است، يا نيست. دنياى شعر و شاعرى چون دنياى ورزشى نيست كه به شعر درجه يك نشان طلا و نقره و برنز بدهندو شعر درجه نميشناسد. داور شعر يك شاعر بازنشسته چون مربى ورزش نيست. داور شعر حتا منتقدان و شعرشناسان هم نمى توانند باشند. داور شعر يك ملت است. نسل پشت نسل!»
نخستين مجموعه اى كه از او به چاپ رسيد «كوچ» نام داشت كه نيما يوشيج بر آن مقدمه اى نوشته بود و شهرتى بى نظير برايش به ارمغان آورد كه نه بخاطر مقدمه نيما بلكه براى شعرهاى سركش و عصيان زده نصرت بود.
نصرت رحمانى در مورد نيما و ديدارش با او در گفت و شنودى مى گويد:
]من به دلايلى جز شعر با نيما آشنا بودم. برخورد شعرى ما حكايتى ديگر دارد. نيما يكى دو شعر مرا خوانده بود، پسنديده بود و از «آذر صديق» نامى كه «مرده هاى بى كفن و دفن» سارتر را ترجمه كرده بود، خواسته بود كه مرا با او آشنا كند. «آذر» مرا برداشت برد پيش نيما. اولين حرفى كه نيما به من زد، هرگز فراموش نمى كنم. گفت: «دلم مى خواست به تو مى گفتم كه اين راه را نرو (راه شاعرى را مى گفت)، اما از تو گذشته. خودت را چنان آلوده شعر كرده اى و پل ها را پشت سر خود شكسته اى كه ديگر نمى توانم به تو اين حرف را بزنم» . بعد از آن مقدمه معروف را بر كتاب من نوشت.
بعد ها با او دم خور بودم. گرچه به او خيلى نزديك شدم و راهنمايى هاى او براى من پر ارزش بود، اما همواره فاصله اى بين من و او بود. من يك آدم شهرى بودم و نيما روستايى بود. در شعر ماهم اين فاصله و تمايز خود را نشان مى دهد. نيما از طنين مرغ سحر، بانگ خروس و... خوشش مى آمد و من از بوى نم هشتى يا آفتابى كه از سوراخ سقف بازار به روى زمين مى افتاد يا سايه روشن آب انبار هاى چهل پله. «نيما» به چادرى و گوسفندى و سگى دلخوش بود، اما اينها براى من چندان جاذب نبود. زيبا شناختى نيما، زيبايى شناختى يك آدم روستايى بود. من بچه تهران بودم. بزرگ شده كوچه ها و بازارها... يك آدم شهرى. يك جوان شهرى گستاخ. يادم است كه همان وقت ها- سال ۲۷ بود- براى نيما شعرى سرودم به اسم «شب تاب» :
او همچون ستاره اى است مطرود/از چشم سپهر اوفتاده/دانسته در آسمان خبر نيست/بر روى زمين به پا ستاده/ بر سينه شب گلى سپيد است/ كز عشق هزار راز دارد/بر صبح اميد بخش فردا/ در نيمه شب نيار دارد/ در كوره رهى به عشق خورشيد/ مى سوزد و نور مى فشاند/ چون صبح شود ز شرم ديدار/ بر چهره نقاب مى كشاند...... و همين طور تا بدانجا كه:
بر دامن شب دمى مياساى/شب تاب بتاب بر سياهى/ گويند نمانده است ديرى/ كاين شام رود پى تباهى[

جنون شاعرانه
نصرت رحمانى در موردجنون شاعرانه اش اينگونه به گفت مى نشيند:
]زمانى اين ماجرا نطفه بست كه نيمايوشيج شاعر بزرگ خواست تا در حضورش باشم. اما هنگامى كه سيد جوادى و جلال زنده ياد در بوق من دميدند، ديگر برايم مسلم شد كه اين جنون درمانى ندارد. كتاب «كوچ» اولين كتاب مرا كه اين سه مرد تأييد كرده بودند، باعث آمد چون تاج طلايى بر سرم بنشانند و بگويند: اين همان پريشانيست كه گه گاه جنون به در خانه اش مى كوبد! بارى در اوج شهرت بودم.
يكى از دلايلى كه من با اولين كتابم «كوچ» اينطور مشهور شدم، اين بود كه من صداى اين نسل را فرياد زدم. «كوچ» بيان برهنه، اما هنرى و شعر شكست بود. ما در سال ۳۲ شكست خورديم اما هرگز از آرمان هاى خودمان دل نكنديم. نه در شعرمان و نه در زندگى مان. ما الفباى خواندن را در حزب توده ياد گرفته بوديم. بعد از ۳۲ ما از حزب توده سر خورديم. ديديم حزب يك سراب بوده است اما آن آرمان خواهى در ما ماند و مانده است و مى ماند. بعد از ۳۲ عده اى خودشان را فروختند به دستگاه، رفتند آن طرف. عده اى هم رفتند بساز و بفروش شدند! ما مانديم با آرمان هاى خودمان، تا حقيقت، آزادى، عدالت و انسانيت را پاس داريم و شكست خودمان را بسرائيم، از يأس خود عليه نظم مستقر حربه اعتراض بسازيم. اما شكست سبب آن شد كه ما به درون خودمان، به كنه وجودمان نگاه كنيم. مثل «كافكا» . همين جا بود كه از نيما جدا شديم. ما ميراث دار «هدايت» بوديم كه به ما نزديك تر بود. از همه آگاه تر و زودتر از همه ما مسائل را فهميده بود. نوشته بود و آن آخر كار هم آخرين اعتراض خود را به صورت خودكشى به چهره ما تركاند.
شكست سبب شد كه ما، ما كه مبارزان جوان آن دوره بوديم و يكسره در خدمت آرمان هاى مبارزه، تبديل بشويم به مشتى آواره خيابان ها و ميخانه ها و قهوه خانه ها، اميد، شاهرودى، سپهرى، شاملو، نادر پور، شيبانى در آن فضاى درد و يأس و شكست و آوارگى، به تهران سر ريز شدند تا ما شويم (آخر كسى نبود حال مان را بپرسد). درباره خودم جايى نوشته ام كه نصرت رحمانى از جمله بيمارى هائى ست كه در هر قرن يك نفر به آن مبتلا مى شود! ما شاعران، آدم هاى ديوانه، ياغى، و به هر حال غير عادى هستيم و در ميان شاعران، پديده «رحمانى» همان طور كه گفتم، اپيدمى ناشناخته اى بود. در آن فضاى بعد از ۳۲ كسى آمده بود كه صداى تازه اى داشت. زبان كوچه و بازار را به كار مى برد. مسائل، آدمها و فضاى زندگى شهرى مردم عادى و روشن فكران را تصوير مى كرد. عليه اخلاقيات حاكم، عليه ريا و دروغ شورش مى كرد. از «سقاخانه» ها، كوچه ها، مساجد و بازارها و حتى از «شهرنو» تصوير مى داد. از واقعيت هائى كه ديگران يا نمى ديدند يا نمى خواستند ببينند! از زندگى و از مردم و از شكست. از نسلى از دست رفته.
شعر من رنگ ملى داشت در آن روزگار. هميشه گفته ام: در هنر بايد رنگ ملى، ديد جهانى، و تكنيك علمى با هم جمع شوند. هر كدام كه نباشند، پاى اثر هنرى مى لنگد. ما نسلى بوديم كه يأس و درد و شكست و دربه درى و آوارگى كشيده بود. و من صداى اين نسل بودم[

ديدگاه نصرت رحمانى نسبت به شعر:
يك شاعر زمانى كه شعرش را مى سرايد، به تنها چيزى كه نمى انديشد، همان شهرت يا انتقاد است. او بايد بسرايد تا آرام شود. با اين همه در پهنه نقد كارهايى شده كه شايد همين تلاش هاى گاه مذبوحانه و غير صميمى راه به دهى ببرد. انتقاد در شعر گذشته ما نيز اساس درستى نداشته است. وقتى «سعدى» در مورد «فردوسى» داورى مى كند، با تند روى بيش از حد، آبروى خود را به باد مى دهد. خود را در حماسه سرايى برتر از او مى پندارد و مى گويد:
نداند كه ما را سر جنگ نيست
وگرنه مجال سخن تنگ نيست
توانم كه تيغ زبان در كشم
جهان سخن را قلم در كشم
بيا تا در اين شيوه چالش كنيم
سر خصم را سنگ بالش كنيم
آنگاه مى رود تا با «فردوسى» چالش كند. ولى در همان اولين مصرع خود را مى شناساند كه اين كاره نيست:
مرا در صفاهان يكى يار بود
كه جنگ آور و شوخ و عيار بود
يا بر مولانا مى خروشد و مثلاً ً در مقابل اين بيت زيباى او:
يك دست جام باده و يك دست زلف يار
رقصى چنين ميانه ميدانم آرزوست
مى گويد:
چون كودكان كه دامن خود اسب مى كنند
دامن به كف گرفته و ميدانت آرزوست
آنچه تا كنون به عنوان نقد درباره آثار ايرانى نوشته شده، جز تعريف و تمجيد و يا فحاشى و هتاكى و در مجموع جز باند بازى و دكاندارى، چيزى نبوده است. اغلب شاعران و نويسندگان بزرگ معاصر درباره اشعار من نوشته اند. البته نام آنان اعتبارى براى من به وجود آورده است. حتى اگر گاهى نيش زده اند، نوش آنها بيشتر بوده. من شيوه نگرش همه آن ها را مى ستايم و از آن ها تشكر مى كنم. اما متأسفانه هيچ كدام از آن مقالات نمى تواند انتقاد محسوب شود. آن مقالات يا تشويق بود يا تحريف، يا نيش بود يا نوش. آخر با كدام متر مى توان به سنجش شعر پرداخت؟ اگر محك سليقه مردم باشد، اين سليقه كه به سهولت تغيير مى پذيرد. شعرى را كه مردم در بيست سالگى مى پسندند، در سى سالگى ممكن است مبتذل بيانگارند. «كريتيك» در اصل كار مهم است. اما منتقدى كه به ارزيابى شعر مى پردازد، مى بايد آثار برجسته جهان را بشناسد و از جامعه شناسى، روان شناسى، زبان شناسى و فلسفه و تاريخ اطلاعات كافى داشته باشد. كار او با عمل يك شاعر كه بيشتر به كمك كشف و شهود و غريزه انجام مى گيرد، فرق دارد. «بلينسكى» با خواندن اولين نوشته «داستايوسكى» نيمه شب به جست و جوى خانه اش مى پردازد، تا او را بيابد و راهنمايى اش كند. منتقد يعنى اين.
اين [شعر دهه شصت] يك دگرديسى است. بايد باشد، اين ديگ بايد بجوشد تا نخود آن پير زن هم بپزد. حبا ها بايد بيايد رو. البته اينهايى كه دل مشغول موج و مكتب و نسل بازى هستند، فدا مى شوند. هميشه اين طور بوده. نسل پيش از ما فدا شدند. از آن همه شاعر هم نسل من فقط چند نفر ماندند. در اين ده دوازده ساله اخير من بيش از چند شعر خوب نخوانده ام. اين يعنى اين كه شاعران هم نسلان من و جوانان به بيراهه مى روند. نه اينكه من شعر هاى آنان را نمى خوانم. مى خوانم. اما مرا نمى گيرد. بحث اين است اگر تو مى خواهى حرف بزنى، خوب من هم مال اين آب و خاكم و زبان فارسى است، چرا صدايت به گوش من نمى رسد؟ يا صدايت را بلند كن يا گوش مرا تحريك كن. من مى گويم يا گوش من حساسيتش را از دست داده يا صداى تو نارساست. من به جوان ها هشدار مى دهم. به همان چند نفربا استعدادى كه در خيل آنها هست (آنها البته سالم درخواهند رفت. شاعر خواهند شد. اما ديگران فدا مى شوند) اين طور نيست كه من نمى شنوم يا نمى خوانم. مى آيند و تأييد مى خواهند، من مى گويم: آقا تو يك تكانى به خودت بده، تو اثرى از خودت نشان بده ببين چندتا صدا فرياد مى زنند، من اولين كسى نخواهم بود كه سينه پاره كنم براى استعداد جوان و نوآورى، كه قرار است جاى نسل مارا بگيرد. اما اين آقايان آن قدر آهسته حرف مى زنند كه صدايشان به گوش كسى نمى رسد. گوش هاى من هنوز حساس است و حرف اينها تازه نيست. نه در فرم، نه در محتوا.پاره اى از شعرهاى امروز، آنچنان گنگ و نا مفهوم، بى شكل و بى فرم، و فارغ از تعهدات اجتماعى هستند كه بى اختيار آدم را به ياد دادائيست هاى اوايل قرن بيستم فرانسه مى اندازد.
اگر به بهانه نو آورى، ابتذال را ارائه دهيم، كار مهمى نكرده ايم. پشت هر نو آورى بايد كه حرفى، پيامى باشد. اگر مسأله فقط روى فرم است، من شاعر نيستم به اين معنا. پيامى شاعرانه بايد در كار باشد تا شعر، شعر باشد.
با موج سازى و تبليغات و روابط عمومى كه نمى شود. حرفى، شعرى اگر ندارى، وقت تلف مى كنى. حرفى بايد در كار باشد، حتى اگر به اندازه يك گيلاس گرم كند و البته چه بهتر كه به اندازه يك تازيانه به درد آورد. اگر داشتى و نگفتى كه خيانت است (اصلاً در دست تو نيست، نمى توانى نگويى!)
شما براى اينكه «بهار» را بزنى كنار بايد يك «دماونديه» ساخته باشيد. براى آنكه «نيما» را رد كنيد، بايد «اجاق سرد» داشته باشيد. براى اين كه «اميد» را رد كنيد، بايد يك «كتيبه» داشته باشيد. وقتى داشتيد ما خودمان خود به خود مى رويم كنار با محبت و احترام. اين رسم زمانه است به اميد چنين روزى هستيم كه خواهد رسيد. پس در جمع بندى مى توان گفت كه يا پس از انقلاب اشعارى در خور انقلاب به وجود نيامده، يا به وجود آمده و منتشر نشده، كه من به شق دوم بيشتر مؤمنم. گرچه شتاب هم نبايد كرد، هنوز چيزى از انقلاب سپرى نشده كه ادبياتش چهره بنماياند. انقلاب هنوز خيلى جوان است. تا سواد خواندن بياموزد، آثار خواندنى اش هم آماده خواهد شد.
نظر نصرت رحمانى در مورد شاعران و نويسندگان ديگر:





از نسل ما «شاملو» هم روزگار مرا داشت. در مطبوعات كار مى كرديم. هم نفس مى كشيديم هم زندگى را آواره وار مى گذرانديم. خاصه گرفتارى «شاملو» از من هم بيشتر بود، چرا كه او در به در دنبال چيزهايى كه چاپ كرده بود و نمى پسنديد، مى گشت تا خودش بخرد. ولى در حقيقت ما هيچ كدام هيچ ديدگاه صحيحى را نمى شناختيم، ضمن اينكه كتابهاى بسيار قطور فلسفى زير بغل مى گذاشتيم و از محتواى آن كوچكترين اطلاعى نداشتيم. مثل بيست سالگان امروز. كم كم خوب كه چشم ها را باز كردم، از اين جا و از آنجا پريشان روزگارانى چون خود را يافتم كه هاله جنون در اطراف شان مى گردد از هم نسلان من كسانى كه در شعر از نيما برگذشتند و صداى ممتاز مشخصى دارند، «شاملو» ، «اميد» ، «نادرپور» و «سپهرى» بودند و بعدها «فروغ» ، «آتشى» ، «آزاد» . اين جا حرف درباره شعر خوب و بد نيست. حرف از صداى مشخص است. مثلاً «خويى» شعرهاى خوبى مى سرايد، اما صدايش در صداى «اميد» گم مى شود. صداى مشخصى ندارد. يا خيلى هاى ديگر. در شعر كسانى كه گفتم، خصلت هائى است كه آن ها را از ديگران جدا مى كند. «شاملو» چيزهايى نداشت و همين او را به صدا و روالى مستقل رساند. شاملو حوصله الفبا خواندن ادبيات كهن را نداشت. وقتى شاعر شد، (شاعرى در جهان سوم، بسيار دشوار و خودكشى از گرسنگى است) همين سنت نداشتن، همين رها بودن از سنت گذشته، شاملو را نجات داد. بر خلاف او «اميد» گرايشى بسيار قوى به گذشته داشت تا آن حد كه مى ترسم چند سال ديگر او را جزو قدما به حساب آورند نه شاعر بعد از نيما!
در شعر من نوعى «گستاخى» بود و ديد يك شهرى عاصى. نيما آنرا دريافته بود و هميشه به من مى گفت كه آن را حفظ كنم.
«نادرپور» در كلاس نيما نبود، مى رفت تا اديب شود و از طريق «توللى» به شعر روى آورده بود، اما به سرعت از او برگذشت. خودش را كشاند جلو. «سپهرى» هم صداى مشخصى بود به دليل عقايدش و تصوير سازى هايش و سادگى اش. «فروغ» زن بودبا تمام حساسيت ها و عواطف يك زن ايرانى در آن روزگار. به نظر من زنى در حد او در ادبيات معاصر بى نظير بود. در شعر «منوچهر آتشى» صداى روستا، بوى چرم و اسب و حماسه هاى جنوب مى آمد. «آتشى» صدايى مشخص بود.
«آزاد» نيرويى داشت كه نيمى از آن را به شاملو وام داد. اگر خودش از آن بهره مى گرفت، در شعر ما دگر مردى بود. جز آنان كه نام بردم به «سپانلو» اميدوارم كه هنوز كارش را تمام نكرده است. و ديگران.... يا دنباله رو هستند و يا دنبال فرم و تكنيك هاى غربى كه در خود غرب سال هاست كهنه شده است. يا دنبال موج و مكتب سازى. و دلايل چنين وضعى نيز بسيار است. البته يك مقدار پريشى هست و مقدارى هم پراكندگى و آوارگى. در مورد بعضى ها هم كفگير به ته ديگ خورده است. حرفى ندارند. شاعر هاى ما وقتى بيكار مى شوند، «نقد» مى نويسند كه از بلاهاى شعر ماست. عده اى هم هنوز خودشان را تكرار مى كنند.
در ميان نويسندگان ايرانى اول بيشتر از همه «هدايت» هست. هنوز هيچ كس به پاى او نرسيده است. هنوز حتى نمى توانند «بوف كور» او را تفسير كنند. جهان، ادبيات ما را با هدايت مى شناسد. هدايت در روال هاى گوناگون نوشته است. «حاج آقا» را دارد و «بوف كور» و «سه قطره خون» را و «علويه خانم» را... هر كدام در روالى. و در هيچ زمينه اى هنوز به او نرسيده ايم. هدايت تف كرد به آن اشرافيت پوسيده كه نوك دماغش را مى گرفت و از كوچه هاى لجن زده وطن رد مى شد. بر خلاف نظر ديگران، خودكشى هدايت به اعتقاد من هم پاى خودسوزى يك راهب بودايى است كه آمريكايى ها وطنش را اشغال كرده بودند. بعد «صادق چوبك» - با فاصله بسيار- كه نثر و زندگى آنها اختلاف بسيارى با هم دارند. شايد اين را عيب ندانند، ولى به نظر من پسنديده نيست. «چوبك» به دليل فضا سازى هايش، نحوه ديدش، تعابيرش و آدم هايش كه همه تازه بوده اند، مهم است. «بزرگ علوى» جنبه ديگرى از رئاليسم را نشان داد. كارهاى خوبى در زمان خود دارد، مثل داستان «يرلينكا» و «ميرزا»
«جلال آل احمد» معترف است: «يك روز هدايت دست مرا گرفت و به مجله سخن برد. داستانى كه همراه داشتم، به هدايت سپردم. هدايت هم داستان را به خانلرى داد چاپ شود.» از آن پس جلال نويسنده شد. جلال نويسنده اى خلف از كار درآمد. كارهاى بسيارى دارد كه مى توان براى بعضى از آن ها ارزش قائل شد و روى هم رفته جلال با نثر ويژه اش به نظر من قبل از نويسندگى يك روشن فكر بود، روشن فكرى كه «سارتر» مى گويد، بود.
اوج نسل بعد از ۳۲ «بهرام صادقى» بود. «ملكوت» او يك سرو گردن از آثار ادبى ما در زمينه داستان نويسى بالاتر است. آدم فكورى بود و مثل او كم پيدا مى شود. «ابراهيم گلستان» هم آدم با سواد و فرهنگى است. آثار خوبى هم نوشته است. اما من آن بازى وزن دادن به نثر را نمى پسندم. «گلستان» دنبال نوعى تشخص در نثر بود. همين از ارزش او كاست. تشخص تصنعى به دل نمى نشيند. ديدت كه درست باشد، تشخص خود به خود مى آيد.كمى هم زياد در نوشته هايش بود. هوشنگ گلشيرى را با داشتن «شازده احتجاب» نمى توان نديده گرفت بويژه آنكه فرم مى شناسد. افسوس كه آن هم خود را در خدمت وزن شعر و انتقادهاى متضادى مى كند كه گاه از يك اثر است. من «احمد محمود» را مى پسندم. به دليل فصل هاى درخشان «همسايه ها» ، و آن توصيفات زنده و جان دار صحنه هاى حساس. «احمد محمود» در خلق فضا، در تصوير زندگى، در تصوير آدمها مهارتى بى نظير دارد.
در اين بازار بلبشو خيلى هاى ديگر هم هستند كه به نظر من قابل بحث نيستند. البته خيلى كتاب هاى نازك و كلفت نوشته شده، اما در آن ها چيزى جز پاورقى نخوانده ام! حالا حرف زياد مى زنند درباره «هدايت» و ديگران. هدايت قله داستان نويسى ما رو به رشد و تعالى دارد. «دريابندرى» گفته بود كه هدايت در حوزه «ادبيات انحطاط» است. خوب، او دارد خودش را به هر درى مى زند چون كفگيرش به ته ديگ خورده. مترجم خيلى خوبى است، كم نظير است، اما در نظارت او ديگر چيز تازه اى نيست. يا هست و ما بى خبريم!
روى هم رفته ما قرن ها از داستان نويسى جهان عقبيم. اگر هم گاهى چيز قطور يا نازكى به دست مان مى رسد، اگر نويسنده اش ايرانى باشد، در حد يك پاورقى است. خلاصه كنم اگر يك پاورقى مثل «بينوايان» گيرمان بيايد، حتماً صدها سال از آن اثر عقبيم، ديگر با نويسندگان است كه منصفانه قضاوت كنند!

ايران
صفحه اول
آگهى
داستان
اقتصادى
طنز
از شما چه پنهان
از آنچه گفته اند
انگليس
مقاله ها
گزارش
گفتگو
بازتاب
جهان
ورزش
شعر
خاطرات
از لابلاى متون
مقاله هاى ايران
آخر هفته
حوادث
علمى
فال هفته
از رسانه ها
روى خط آلمان
آرشيو روزنامه
آرشيو مقاله ها

•   ايران   •   صفحه اول   •   آگهى   •   داستان   •   اقتصادى   •   طنز   • 
•   از شما چه پنهان   •   از آنچه گفته اند   •   انگليس   •   مقاله ها   •   گزارش   •   گفتگو   • 
•   بازتاب   •   جهان   •   ورزش   •   شعر   •   خاطرات   •   از لابلاى متون   • 
•   مقاله هاى ايران   •   آخر هفته   •   حوادث   •   علمى   •   فال هفته   •   از رسانه ها   • 
•   روى خط آلمان   • 

•    آرشيو مقاله ها   •    آرشيو روزنامه   •