Nimrooz
Vol.20, No. 985, June 20, 2008
سال بيستم - شماره ۹۸۵ - جمعه ۳۱ خرداد ۱۳۸۷
ابراهيم نبوى
نوكرها موج مى زنند
احمدى نژاد گفت: «بايد در فضاى ادارى كشور خدمت و نوكرى به مردم موج بزند.»
003837.jpg
نبوى
در وزارت كشور
يك نفر: سلام، اومدم ثبت نام كنم براى انتخابات رياست جمهورى... 
مسوول ثبت نام: نوكرتم، خوش اومدى، بفرما براتون چايى بيارم... 
يك نفر: خيلى ممنون، صرف شده، لطفا منو ثبت نام كنين... 
مسوول ثبت نام: روى چشم ارباب، بفرما ببينم ارباب من فوق ليسانس داره؟
يك نفر: بله، شيش تا فوق ليسانس دارم، اين هم اصل مدارك
مسوول ثبت نام: نوكرتم ارباب، به به، چه مداركى! ارباب! شما اسناد و مدارك شخصى تون رو هم آوردى؟
يك نفر: بله، اين دويست تا عكس، اين هم هفت تا شناسنامه، اين هم سيصد تا كپى شناسنامه. 
مسوول ثبت نام: نوكرتم، جان من اجازه بده برات يك ليوان شربت آبليمو بيارم ارباب... 
يك نفر: خيلى ممنون، صرف شده، شما ثبت نام بفرمائيد... 
مسوول ثبت نام: چشم ارباب، من براى نوكرى شما اينجا هستم، ببينم ارباب شما قبلاً بسلامتى تا حالا رد صلاحيت شدين؟ 
يك نفر: بله، در انتخابات قبلى حق مو خوردن، اشتباهى رد صلاحيت شدم، بعداً هم عذرخواهى كردند. 
مسوول ثبت نام: الهى نوكرتون برات بميره ارباب، خيلى ناجور شد، سوابق اجرايى چى خدمت تون هست؟
يك نفر: من سيزده سال وزير بودم، چهار دوره وكيل بودم، چهار سال سفير بودم، سه بار در جبهه شهيد شدم، فرزند و پدر شهيد هم هستم... 
مسوول ثبت نام: ارباب، جسارته، ولى شما هيچ وقت نوكر كسى هم بودين؟
يك نفر: نه برادر، من نوكر كسى نبودم.... 
مسوول ثبت نام: ارباب! بذار نوكرت برات يه قاچ هندونه بياره، آخه ثبت نام نشده و گرسنه از اينجا برى خيلى بده... 
يك نفر: هندونه نمى خورم، يعنى شما منو ثبت نام نمى كنيد؟
مسوول ثبت نام: نوكرتم ارباب، نمى شه، شرمنده، بذار دستت رو ببوسم كه شما صلاحيت ندارى، حالا شما ناهار خوردى؟
يك نفر: آقا، من همه چيز خوردم، چرا من صلاحيت ندارم.... 
مسوول ثبت نام: ده نوكرتم، همينه ديگه، شما نه صلاحيت دارى، نه نوكر بودى، برو ارباب، انشاء الله عوضش بعداً مى ام شيشه خونه تون رو تميز مى كنم. 
در وزارت صنايع
كارفرما: سلام عرض مى كنم قربان، اومدم موافقت براى احداث كارخونه هويج سازى بگيرم. 
مديركل: نوكرتم ارباب، خوش اومدى، الهى درد و بلات تو سرم، شما داداششى؟
كارفرما: داداش كى؟ من متخصص هويج از كانادا هستم، اومدم به كشورم خدمت كنم... 
مديركل: نوكرتم، خوش اومدى، ارباب، بفرما ببينم شما پسرخاله شى؟
كارفرما: پسرخاله كى؟ من مهندس صنايع غذايى هستم، مى خوام كارخونه داير كنم... 
مديركل: ارباب! شما نه داداششى و نه پسرخاله اش، حتماً ارباب من باجناق ايشونه، درست مى گم؟
كارفرما: من باجناق ندارم قربان، من سرمايه مو آوردم براى ميهنم هويج توليد كنم. 
مديركل: الهى ارباب، خير از جوونيت ببينى، نوكرتم، شما پس حتماً ديگه پسرش هستى؟
كارفرما: پدر من بيست سال پيش مرحوم شده، من آدم متدينى هستم كه اومدم براى مبارزه با آمريكا به ميهنم خدمت كنم و ثابت كنم كه امپرياليسم هيچ غلطى نمى تواند بكند... 
مديركل: نوكرتم ارباب! چقدر حرفاى قشنگى زدى، واقعاً نوكرت تحت تأثير قرار گرفت، دقيقا متوجه شدم كه شما بايد داماد ايشون باشى، درسته ارباب؟
كارفرما: نه آقا جان، زن من پدرش ده ساله فوت كرده، من داماد كسى نيستم، من فقط اومدم براى خدمت به ميهن هويج ايرانى توليد كنم كه به هويج فرنگى بگه زكى... 
مديركل: من نوكرتم عزيز دل، بذار دستت رو ببوسم بخاطر اين نيت پاك، واقعاً به نظرم شما بايد با ايشون فاميل باشى، نيستى؟
كارفرما: با كى؟ من اصلا نمى فهمم بايد باجناق يا برادر يا پسر يا داماد كى بايد باشم؟ 
مديركل: نوكرتم، اتفاقا منم از همين تعجب مى كنم ارباب، شما هيچ آشنايى با ايشون ندارى، چطورى مى خواى مجوز بگيرى، اونم براى هويج كه كالاى استراتژيك هست؟ 
كارفرما: پس من چكار كنم؟
مديركل: نوكرتم، الآن خودم نوكرى تو مى كنم و برات يه چايى قند پهلو با يه پر ليمو مى آرم، خستگى ات در بره... 
كارفرما: خب، بعدش چكار كنم؟ 
مديركل: نوكرتم، بعدش دو تا راه دارى، يا بايد فاميل شون بشى يا برگردى كانادا، ارباب! اونجا مى گن خيلى راحته، درسته؟
كارفرما: من چايى نمى خورم، فقط جان مادرت به من بگو بايد فاميل كى بشم كه مجوز بگيرم؟
مدير كل: نوكرتم، الهى كف پات سر چشمم بياد، آخه وقتى نمى دونى بايد فاميل كى بشى، من چى بگم؟ ارباب جون، شما بفرما، بذار هم باد بياد هم نفر بعدى.... 
در وزارت علوم
دانشجو: سلام استاد! 
مسوول حراست: استاد شمايى عزيز دل، من نوكرتم
دانشجو: خواهش مى كنم، لطف داريد، مى خواستم ببينم چرا اخراج شدم؟
مسوول حراست: نوكرتم عزيزم، ارباب جون! شما ضد انقلاب تشريف داريد، واسه همين هم اخراج شديد... 
دانشجو: من بخدا كارى نكردم... 
مسوول حراست: آخه چاكرتم، الهى بميرم برات، شما شعار دادى ارباب، مى خواى برات چايى بيارم، آب هويج مى خورى برات بيارم كه چشمات قوى بشه اوضاع مملكت رو خوب ببينى سرورم؟
دانشجو: نه، خيلى ممنون، ولى من هيچ كارى خلاف قانون نكردم... 
مسوول حراست: ارباب جون، قانون منم كه نوكرتم، الهى پيشمرگت بشم، شما بكلى اخراجى. 
دانشجو: من مى رم از دست شما شكايت مى كنم... 
مسوول حراست: دستت درد نكنه ارباب، بيا خودم آدرس يه قاضى خوب بدم كه اونم نوكر شماست، همين الآن هم برات وقت مى گيرم، نمى ذارم اربابم دست خالى از اينجا بره... 
در وزارت مسكن
مقاطعه كار: سلام قربان! 
مسوول زمين: سلام بزرگوار، سلام سرور، سلام ارباب! سلام به روى ماهت! 
مقاطعه كار: ممنون از الطاف شما، مى خواستم يك آپارتمان بسازم، زمين هم دارم، مى خوام قدمى در جهت كاهش مشكل مسكن بردارم... 
مسوول زمين: اى قربون اون قدم برداشتنت، بذار كف پاتو ببوسم كه براى ملت قدم برمى دارى، ارباب جون، چند طبقه مى خواى بسازى؟
مقاطعه كار: بيست طبقه، چقدر طول مى كشه مجوز بگيرم؟
مسوول زمين: واسه شما سرورم بقدر يه چايى خوردن كه همين حالا برات مى آرم، آبليمو هم بريزم يا فقط با قند مى خورى يا با خرما؟
مقاطعه كار: من چايى تلخ مى خورم، نمى خوام مشكل شكر مملكت بيشتر از اين بشه... 
مسوول زمين: اى قربونت برم ارباب كه خودت قند و عسلى، اينم چايى (چايى مى دهد) ببينم، شما يه پونصد ميليونى همراهت پول خورد دارى؟ 
مقاطعه كار: پونصد ميليون؟ اين قدر عوارض بايد بدم؟
مسوول زمين: نه عزيز دلم، نه محبوبم، نه دلبندم، نه ارباب، عوارض رو بعداً مى ريزى به حساب، نوكرت واسه ات چايى آورده، گفتم شايد بخواى يه كمى مشكل چند تا يتيم رو حل كنى، مستقيماً مى دم به يتيم هاى لبنان و نيكاراگوئه، گرفتارن، منم نوكرى شما و اونها رو مى كنم... 
مقاطعه كار: يعنى بايد اين پول رو بدم؟ 
مسوول زمين: نه نوكرتم، مجبور نيستى ارباب، ما نوكر شمائيم و بايد كارتون رو انجام بديم. مى تونى ندى. 
مقاطعه كار: در هر حال من رشوه نمى دم، لطفا مجوز منو بدين.... 
مسوول زمين: الهى قربونت برم، شما تا حالا نوكر نداشتى؟ 
مقاطعه كار: نه، من هميشه كارهاى خودم رو خودم كردم. 
مسوول زمين: همينه ارباب، الآن هم فكر كنم بايد كارهاى خودت رو خودت بكنى، شما احتياج به نوكر ندارى، بفرما ارباب برو بيرون.... 
در وزارت كار و امور اجتماعى
نوكر: سلام ارباب، من نوكرم... 
مديركل كاريابى (تعجب مى كند): اى قربونت برم عزيز، من نوكرم، شما اربابى.... 
نوكر: نه قربان، اسمم اسدالله است، بيست سال نوكر بودم، حالا اومدم خدمت شما دنبال كار، مى شه برام يه جايى كار پيدا كنيد كه بازهم نوكر بشم؟
مديركل كاريابى: ده نوكرتم، اين يه رقم رو نمى شه.... حالا مى خواى چكار كنى؟ 
نوكر: مى خوام نوكرى كنم.... 
مديركل كاريابى: نمى شه ارباب.... شما مى خواى بذارمت عضو هيأت مديره باشگاه استقلال، جاى خالى دارم؟
نوكر: نه قربان، فوتبال بلد نيستم، فقط مى خوام نوكرى كنم... 
مديركل كاريابى: آخه نمى شه ارباب، اينجا من نوكرم و بهت مى گم مى تونم بذارمت فرماندار، خوبه فرماندار بشى، ده تا شهر جاى خالى دارم، بذارم؟
نوكر: نه قربان، من بلد نيستم فرماندار بشم، من فقط مى تونم نوكر بشم... 
مديركل كاريابى: بابا، سرورم، چاكرتم، نوكرتم، اين يكى رو بى خيال شو، همين الآن مى تونم بفرستمت بشى سفير ايران در پاريس يا كانادا يا كاراكاس يا هر جا دوست دارى... هفت تا جاى خالى هم دارم، گذاشتم كنار براى آدم اينكاره.... 
نوكر: آخه من زبان بلد نيستم، خارج هم نمى خوام برم، من فقط مى خوام نوكر بشم... 
مديركل كاريابى: ارباب جان، الهى منو كفن كردى با همين دستات، نوكرى رو بيخيال، من همين حالا مى ذارمت معاون وزارت كشور، سه تا جاى خالى دارم... 
نوكر: نمى تونم ارباب، خيابون فاطمى به خونه ما دوره، ضمنا از اين كارها هم بلد نيستم، لطفا منو بذار نوكرى كسى يا جايى رو بكنم... 
مديركل كاريابى: نوكرتم، چاكرتم، معاونت وزارت كشور كه بلدى نمى خواد، اينها كه هستن مگه بلدن؟ شما مى رى معاون مى شى، شيش ماه بعد هم استعفا مى دى، بعداً خودم مى ذارمت وزير، اجازه مى دى ارباب؟
نوكر: نه، من نمى تونم، من فقط مى خوام نوكر باشم.... 
مديركل كاريابى: مطمئنى ارباب؟ 
نوكر: آره نوكرتم، آره چاكرتم؟
مديركل كاريابى وسايلش را جمع مى كند و كيفش را برمى دارد و مى گويد: ببين! مرتيكه عوضى، برو به اونى كه فرستادتت بگو من كه هميشه حرفش رو گوش كردم، واسه چى اينجورى آدم رو بركنار مى كنن؟
نوكر: چشم ارباب، خدمت شون مى گم، خسته نباشى... 
مديركل كاريابى مى رود و نوكر شلوارش را در مى آورد و در حالى كه پيژاما پوشيده روى صندلى او پشت ميز مى نشيند.

ايران
صفحه اول
آگهى
داستان
اقتصادى
طنز
از شما چه پنهان
از آنچه گفته اند
انگليس
مقاله ها
گزارش
گفتگو
بازتاب
جهان
ورزش
شعر
خاطرات
از لابلاى متون
مقاله هاى ايران
آخر هفته
حوادث
علمى
فال هفته
از رسانه ها
روى خط آلمان
آرشيو روزنامه
آرشيو مقاله ها

•   ايران   •   صفحه اول   •   آگهى   •   داستان   •   اقتصادى   •   طنز   • 
•   از شما چه پنهان   •   از آنچه گفته اند   •   انگليس   •   مقاله ها   •   گزارش   •   گفتگو   • 
•   بازتاب   •   جهان   •   ورزش   •   شعر   •   خاطرات   •   از لابلاى متون   • 
•   مقاله هاى ايران   •   آخر هفته   •   حوادث   •   علمى   •   فال هفته   •   از رسانه ها   • 
•   روى خط آلمان   • 

•    آرشيو مقاله ها   •    آرشيو روزنامه   •