افسران و سربازان وقتى فهميدند بهرام (فرمانده) جديد آنها است، در يك محل اجتماع كردند. بهرام هم با نطقى دلنشين آنها را به محبتهاى هرمز اميدوار ساخته و روز بعد پيشاپيش سپاهيان راه آذرآبادگان را در پيش گرفت.
هنوز آفتاب تازه چهره اش را نمايان ساخته بود كه بهرام و سپاهيانش از تيسفون بيرون آمدند. در اين موقع، تنها هدف بهرام سرعت در حركت بود. زيرا مى دانست كه اگر قدرى دير برسد ممكن است كه شورشيان با سرعت بر همه امور مسلط خواهند شد، به همين دليل او با سرعت پيش مى رفت و مى كوشيد كه اسب خود را از آن هم سريعتر براند.
نقشه ديگر بهرام آن بود كه وقتى به (گنجك) رسيد خود را به محلى برساند كه (بندوى) در آنجا مخفى شده بود.
چون خوب مى دانست كه اين مرد بهتر از همه از محل زندان خسرو آگاه است. سپاهيان وقتى شتاب بهرام را مى ديدند تعجب مى كردند كه چرا او مى خواهد قبل از موعد به مقصد برسد.
از طرفى شتاب او نتيجه مفيدى دربر داشت. زيرا بيش از سه روز راه نسپرده بودند كه خود را در نزديكى گنجگ ديدند.
البته جاسوسان سپهبد خبر حركت بهرام را به او داده بودند و او از قبل مى دانست كه بهرام براى جنگ و رويارويى با او مى آيد.
سپهبد همين كه دانست بهرام به سمت او مى آيد، فوراًًً لشكريان خود را آماده ساخت و به طرف محلى كه بهرام در حركت بود رفت. اما در آخرين ساعاتى كه براى جنگ با بهرام آماده مى شد، يك بار ديگر هم به سراغ خسرو رفته و پيشنهاد خود را دوباره با او در ميان گذاشت. او به خسرو گفت: به پدرت بنويس كه اكنون در نهايت سلامتى هستى و اوضاع آذرآبادگان آن چنان كه مى گويند نيست و فقط براى تقويت لشكريان اينجا احتياج به يك قواى نيرومند و قوى دارم!
خسرو كه از سخنان سپهبد تعجب كرده بود پرسيد: به چه منظور از پدرم بخواهم كه سپاه قوى به اينجا بفرستد؟ سپهبد پوزخندى زد و گفت پرواضع است، منظور من آن است كه تمام افراد آن سپاه را در اين جا قتل عام كنم. اما فراموش نكن كه نامه را من تنظيم مى كنم و تو فقط آن را مهر و امضاء مى كنى و اجازه ندارى كه به آن چيزى اضافه كنى؟ در غير اين صورت زنده نخواهى ماند، زيرا من تصميم گرفته ام به هر نحوى كه شده است از هرمز انتقام بگيرم و البته اين خواسته تمام كسانى است كه به دور من جمع شده اند. خسرو با وجود آن كه خطر مرگ را در چند قدمى خود مى ديد، مانند گذشته گفت:
تو سخت در اشتباه هستى، براى اين كه نمى توانى مرا مجبور كنى كه به پدرم خيانت كنم.
با اين جواب خشم سپهبد به حداعلى خود رسيد و فرياد زد: او را از اينجا ببريد و در همان موقع در گوش يكى از نگهبانان چند كلمه زمزمه كرد.
نگهبانان خسرو را در ميان گرفته و از اتاق بيرون بردند، ولى برخلاف انتظار خسرو، اين بار او را به دخمه اى ديگر انتقال داده و لحظه اى بعد دست به كار شكنجه او شدند.
****
در يكى از اين روزها، موقعى كه هنوز بيش از چند ساعت از طلوع آفتاب نگذشته بود، سپاهيان بهرام چوبين و سپهبد شورشى به يكديگر رسيده و بلافاصله در برابر هم صف بستند.
به نظر مى رسيد كه افراد هر دو سپاه نيرومند، مصمم و كينه جو هستند.
اطرافيان سپهبد همگى كينه اى شديد در دل داشتند و مى انديشيدند كه هر يك از افراد هرمز را كه از بين ببرند، به منزله آن است كه انتقامى شديد از او گرفته باشند. از اين رو مصمم بودند مردانه بجنگند و مجال زنده ماندن و برگشتن به يكى از افراد دشمن را ندهند.
همراهان بهرام هم فكر مى كردند كه بايد مردانه بجنگند و اين مردمان را به هر نحوى كه است از پيش پاى خود بردارند. چون اين سربازان معتقد بودند كه (هرمز) مظهر اهورامزدا هست و بايد در اين موقع بحرانى او را حفظ كرد و دشمنانش را از بين برد.
از طرفى بهرام و سپهبد كه فرماندهان اين دو سپاه محسوب مى شدند، هر يك به نوبه خود مى كوشيدند تا نيروى ايمان و علاقه به جنگ را در افراد تحت فرماندهى خويش زنده نگاه دارند.
بارى زمانى كه آفتاب آرام آرام خود را به وسط آسمان مى كشيد، حملات دو نيروى متحاصم عليه يكديگر آغاز گرديد و در همان شروع جنگ، كشتارى شديد در گرفت و از هر دو طرف تعداد بى شمارى كشته و مجروح شدند و همين امر موجب شد كه هر دو فرمانده بر سعى و كوشش خود بيافزايند. اما آشنا نبودن سربازان بهرام به مواضع سپاهيان آذرآبادگان باعث شد كه تلفات بيشترى متحمل گردند و در نتيجه، تا حدودى روحيه خود را از دست بدهند.
بهرام كه فكر نمى كرد دچار چنين وضع بغرنجى گردد، وقتى ديد سربازانش مايوسانه مى جنگند و كمترين اميدى به فتح و پيروزى خود ندارند، بدون تامل خود را به صفوف مقدم لشكر رسانده و در همان حال كه شمشيرش از چپ و راست سربازان دشمن را به خاك و خون مى كشيد خطاب به افراد خود فرياد كشيد.
برادران جديت كنيد و اين سربازان توخالى را عقب برانيد، به ظاهر پرطمطراق آنها نگاه نكنيد، مطمئن باشيد كه آنها از شجاعت بوئى نبرده اند و از مقابله با شما هراسناك هستند.
برادران، بدانيد كه اگر در اين جنگ شكست بخوريم، نه تنها ما از ميان رفته ايم، بلكه شورشيان جسورتر شده و به پايتخت و شهرهاى ديگر هم حمله خواهند كرد و بستگان يكايك ما را خواهند كشت! پس چه بهتر كه در اين نبرد فداكارى كنيم و از جان خود نترسيم...
سخنان آتشين بهرام سربازان را به هيجان آورد به طورى كه ديگر منتظر تمام شدن حرفهاى او نشدند و با روحيه تازه اى قدم پيش نهاده و با دشمن مردانه جنگيدند. ولى ساعتى بعد با ورود دستجات تازه نفسى كه براى كمك به سپهبد آمده بودند دوباره به خانه قبلى خود بازگشته و سخت روحيه را از دست دادند.
بهرام هم كه ورود قواى كمكى را به ميدان جنگ ديده بود، دريافت كه ديگر هرگز نخواهد توانست در برابر آن سپاه كثير مقاومت و پايدارى نمايند. اما چون هنوز اميد خود را از دست نداده بود، دوباره به ميان سربازانش رفته و براى آنها چند نطق آتشين بيان كرد و همين امر موجب تشجيع سربازان شد به طورى كه با تمام تلاشهاى سپهبد و و افسران ستادش كه مى كوشيدند پيش رسيدن شب جنگ را با پيروزى به پايان برسانند، در مقابل سيل دشمنان آنقدر پايدارى كردند تا آن كه شب از راه رسيد و با آغاز شب، جنگ خود به خود متوقف شد.
صبح روز بعد دو سپاه متخاصم براى دومين بار در برابر هم صف بسته و آماده ادامه كشتار روز قبل بودند. اما قبل از آن كه افراد دو طرف به هم بتازند و كشت و كشتار را از سر بگيرند، ناگهان از پشت سر سپاهيان بهرام گرد و خاك زيادى به هوا برخاست و چند دقيقه بعد بهرام و لشكريانش در عين ناباورى مشاهده كردند كه آن گرد و خاك عظيم بر اثر نزديك شدن قوايى متشكل از ده هزار سوار بوده كه هرمز به يارى بهرام فرستاده است.
همين كه سواران كمكى به صفوف لشكريان بهرام پيوستند، او بدون تامل فرمان حمله داد.
سربازان بهرام كه هنوز خستگى جنگ روز قبل را به تن داشتند با ورود قواى كمكى كه از پايتخت آمده بود، جان تازه اى يافته و بى محابا خودشان را به صفوف متراكم دشمن زدند. از طرفى سپاهيان سپهبد كه به اميد كسب پيروزى قدم به ميدان گذاشته بودند، وقتى ديدند براى دشمن قواى كمكى عمده اى از راه رسيده بر خود لرزيدند و هنوز ارتعاش بدن آنها رفع نشده بود كه سپاهيان بهرام يك دفعه از جاى كنده شدند و با شدت با آنان برخورد كردند.
سپاهيان سپهبد ابتدا مانند روز قبل دست به حمله متقابل زدند، اما وقتى فشار رو به تزايد لشكريان بهرام را ديدند، كم كم زانوهايشان سست شده و از حرارت افتادند.
سپهبد و افسرانش چون ديدند سربازان پاك روحيه خود رو باخته اند و در برابر فشار لشكريان خصم عقب مى نشينند فوراًًً به تكاپو افتادند.
سپهبد خطاب به افسرانش گفت: وظيفه اصلى شما در وهله نخست اين است كه روحيه سربازان را بالا ببريد و حالت ياس و نااميدى را در وجود آنها بكشيد. بكوشيد آنها را نسبت به آينده جنگ و همين طور پيروزى اميدوار سازيد...
هنوز سخنان سپهبد تمام نشده بود كه ناگاه دو گروه از سواران بهرام كه همگى سنگين اسلحه بودند، مانند طوفانى شديد كه يك دفعه پيدا شود به جناحين سپاه شورشى كه از پياده نظام تشكيل شده بود حمله آورده و در مدت كوتاهى كه براى سپهبد باور نكردنى بود، پياده هاى هر دو جناح را در هم ريخته و قبل از اين كه فرماندهان سپاه مقابل بتوانند عكس العملى نشان دهند، خود را به پشت جبهه دشمن رسانده و از عقب دست به حمله اى ديگر زدند.
همزمان با حمله سواران، پياده نظام بهرام نيز دست به كار شده و نوك تيز حملاتشان را متوجه قلب سپاه دشمن نمودند...
صبح آن روز سپهبد سيامك مانند روز قبل آماده شده بود كه به هر طريقى كه هست حمله نهايى خود را شروع كرده و در اولين ساعات جنگ، پيروزى را نصيب سربازان خود كند. اما ورود قواى نيرومند كمكى نقشه او را به هم زد و كار به جايى رسيد كه اكنون مى ديد خود و سربازانش به محاصره خصم در آمده و چاره اى جز تسليم يا كشته شدن ندارد.
****
در اين موقع كه سپهبد و لشكريانش به محاصره قواى بهرام در آمده بود، در يكى از خانه هاى (گنجك) نيز دهها سرباز تا دندان مسلح، فرد ديگرى را كه كسى جز خسرو نبود احاطه كرده بودند.
عده اى از سربازان به نوبت و با بى رحمى تمام با ضربات تازيانه پشت خسرو را نوازش مى دادند و چندتن ديگر هم دستهاى او را از دو طرف گرفته و با آخرين قدرت مى كشيدند.
در اين ميان مردى قوى هيكل كه چهره كريه و چشمان وزغ مانند و خونينش حكايت از قساوت قلب و درنده خويى او داشت، هر از چندگاه وقتى كه مى ديد سربازان به شدت خسته شده اند پيش مى آمد و خطاب به خسرو كه چشمانش بسته بود مى گفت:
آيا حاضر هستى آن چه را كه ما مى خواهيم براى پدرت بنويسى؟ و آن را مهر كنى و با اين كار هم ما و هم خودت را آسوده كنى؟
اما خسرو در حالى كه چشمان نيمه باز و بى فروغش را به آن مرد دوخته بود، از ميان لبهاى خونين و خشكيده اش كلمه (نه) را به سختى ادا مى كرد و بعد مانند افراد بى حال به اين طرف و آن طرف متمايل گشته و چند دقيقه بعد، اين صحنه مجدداً تكرار مى شد و سربازان بار ديگر به اذيت و آزارش مى پرداختند.
سربازان به قدرى او را شكنجه كرده و آزارش نموده بودند كه خودشان از شدت خستگى نمى توانستند بر روى پاهايشان بايستند. عده اى از سربازان نيز دلشان براى خسرو به رحم آمده و ميل داشتند كه او را به حال خود رها سازند، اما نمى توانستند. زيرا سپهبد دستور داده بود تا وقتى كه پيشنهاد آنها را قبول نكند بايد همچنان او را عذاب بدهند.
هر وقت كه چشمان خسرو روى هم افتاد و بى هوش مى شد، فوراًًً يك يك سطل آب سرد بر سر و صورتش مى ريختند و او را به هوش مى آوردند و بعد دوباره كارها را تكرار مى كردند تا اين كه بالاخره بر اثر خستگى و درد به ستوه بيايد و تسليم خواسته آنان گردد.
اما مثل اين كه خسرو براى جان خود ارزشى قايل نبود، زيرا در برابر تمام شكنجه ها مقاومت نموده و فقط كلمه (نه) را بر زبان مى آورد.
روز به نيمه رسيده بود كه سربازان يك دفعه متوجه شدند بر اثر افراط در شكنجه گرى، ناگاه بدن خسرو متشنج شد و به دنبال آن گردنش به عقب متمايل گرديد. نفس او به آهستگى بيرون مى آمد و صداى ضربان قلبش كه در آغاز بسيار تند مى زد، ديگر شنيده نمى شد.
سربازان وقتى حالت خسرو را ديدند و فهميدند كه ديگر قلبش نمى زند، يقين حاصل كردند كه او جان سپرده است. از اين روز همان مردى كه مرتب از خسرو پرسش مى كرد، جلو آمده و در حالى كه خنجر تيز و برنده اش را به دوستانش نشان مى داد خنده كنان گفت: توجه كنيد، براى آن كه انتقام همه را از هرمز بگيرم و در ضمن اولين كسى باشم كه اين شاه ظالم و ستمگر را در مرگ پسرش عزادار مى كنم، خوب به من نگاه كنيد! مرد زشت رو پس از ايراد اين سخنان به آرامى دست مسلح به خنجر را بالا برد و در حالى كه قلب خسرو را نشانه رفته بود آماده فرود آوردن آن شد، اما درست در همين لحظه، از بيرون خانه صداى پاهاى زيادى شنيده شد كه به اين طرف و آن طرف مى دويدند.
مرد زشت رو پس از اين كه نگاهى به جنازه بى حركت خسرو افكند، يكى از سربازان را به بيرون فرستاد تا ببيند كه چه خبر است؟
سربازى كه براى آوردن خبر رفته بود، هنوز به وسط حياط نرسيده بود كه در همين وقت ناگهان كمندى به ديوار حياط متصل شد و در يك لحظه مردى جوان از آن بالا آمده و با ديدن فردى كه در حياط بود، خود را به روى او افكنده و پس از آن خنجرش را تا دسته در پهلوى وى فرو كرد از جاى برخاسته و با شتاب به يكايك اتاقها سركشيد تا اين كه به اتاق شكنجه رسيد.
سرباز جوان وقتى خسرو را ديد كه در ميان عده زيادى بر زمين افتاده است، در همان حال كه به سوى سربازان دشمن حمله مى برد فرياد كشيد: عجله كنيد دوستان، شاهزاده اينجاست.
سربازان سپهبد وقتى ديدند فقط با يك نفر طرف هستند فوراًًً او را احاطه نمودند. اما سرباز مهاجم آنقدر در برابر آنان پايدارى كرد تا اين كه چند تن از دوستانش از ديوار بالا آمده و بالاخره به او ملحق شدند.
آنها با مشاهده سروصورت خونين خسرو به تصور اين كه او كشته شده است، با خشمى هر چه تمامتر به شكنجه گران حمله ور شدند.
سربازان سپهبد وقتى به اشتباه خود پى بردند و دانستند كه عده زيادى از افراد بهرام وارد خانه شده اند، چون هر گونه مقاومتى را بيهوده مى ديدند به ناچار شمشيرهاى خود را بر زمين نهاده و تسليم شدند و سربازان تازه وارد فوراًًً انها را احاطه نموده و سپس دست همگى را از پشت بستند.
سرباز مهاجمى كه پيش از بقيه وارد خانه شده بود، وقتى براى دومين بار چشمش به سر و صورت خونين خسرو افتاد به طرف او رفته و بعد از معاينه اش خطاب به دوستانش گفت:
افسوس.... افسوس كه اندكى دير رسيديم.
بقيه سربازان كه فكر مى كردند خسرو در گذشته است ناگهان رنگ از صورتشان پريده و نگاههاى خشمگين كينه توزانه خود را متوجه شكنجه گران ساختند.
يكى از سربازان قطعه پارچه اى را بر روى جسد خسرو و انداخت و بعد سكوت اتاق را فرا گرفت.
سرانجام بعد از چند دقيقه، يكى از سربازان سكوت حاكم را شكسته و به ديگران گفت: پيشنهاد مى كنم به جاى اين كه در اينجا به انتظار رسيدن فرمانده (بهرام) باشيم، كسى را به اردو بفرستيم و از او كسب تكليف كنيم.
****
سپهبد، با همه جلال و شكوهى كه براى خود تصور مى كرد با رنگى پريده در مقابل بهرام ايستاده بود. بهرام مى گفت: اگر زندان وليعهد را به ما نشان دهى، شايد بتوانيم به موقع او را نجات دهيم، در مقابل من هم قول مى دهم از شاهنشاه براى تو تقاضاى عفو نمايم.
اما سپهبد كه لبان خود را مى جويد اظهار داشت:
من و افرادم به اين وسيله از خاندان هرمز انتقام گرفتيم و ديگر گمان نمى كنم خسرو زنده مانده باشد! بهرام در ابتدا با لحن ملايم و با مسالمت مى كوشيد او را تحبيب كند و فريب دهد، اما او همچنان مهر سكوت بر لب زده و سخنى بر زبان نمى آورد. حتى براى ترسانيدن او به جلاد ستور داد او را وادار به حرف زدن كند، ولى او بازهم چيزى نگفت.
بهرام با مشاهده لجاجت سپهبد، يك دفعه فكر جديدى به مغزش خطور كرد و از همين رو خطاب به آن دسته از سربازان سپهبد كه به اسارت در آمده بودند گفت:
هركس از شماكه محل زندان وليعهد را به من نشان بدهد، قول مى دهم الساعه او را آزاد كنم.
سپهبد وقتى ديد بهرام مى خواهد با استفاده از ضعف سربازان او به محل شاهزاده پى ببرد بانگ زد: فريب او را نخوريد، مراقب باشيد چيزى نگوييد، در غيراين صورت اگر خسرو نجات يابد، نه تنها همه ما كشته خواهيم شد بلكه خاندان ما را نيز از روى زمين برخواهند داشت. پس همان بهتر كه همه ما كشته شويم، ولى خانواده هايمان زنده بمانند.
بهرام وقتى ديد سربازان اسير پس از شنيدن سخنان سپهبد سر به زير افكنده و سكوت نمودند، از آنها نيز مايوس گشته و در صدد اين بود كه فكرى ديگر بيانديشد كه در همين موقع يكى از سربازان سپهبد پيش آمد و گفت:
اگر قول بدهيد كه بدون هيچ قيد و شرطى مرا آزاد كنيد، محل شاهزاده را به شما نشان مى دهم.
بهرام با خوشحالى شانه هاى سرباز را گرفت و گفت: قول مى دهم، هم اكنون آزادت كنم. يعنى پس از آن كه محل شاهزاده را به ما نشان دادى، مى توانى به سر خانه و زندگى خود باز گردى!
سرباز مذكور پس از آن كه از بهرام قول گرفت پيشاپيش عده اى كه بهرام در اختيارش گذشته بود به طرف شهر حركت كرد.
آنها وقتى به شهر رسيدند، به سرعت از چند خيابان و كوچه پرپيچ و خم گذشتند و همان طور كه ديديم به محل زندان خسرو وارد شده و تمام كسانى را كه در آن خانه بودند دستگير نمودند.
اما پس از آن كه گمان كردند خسرو كشته شده است، هيچ يك جرأت نكردند كه نزد بهرام بروند و خبر قتل شاهزاده را به او اطلاع دهند. زيرا خوب مى دانستند كه شنيدن اين خبر براى فرمانده محبوب آنها چقدر ناگوار است.
سرانجام چون ديدند مسكوت گذاشتن اين موضوع به نفع هيچ يك از آنها نيست، يكى را از ميان خود برگزيده و او را مأمور كردند كه اين خبر شوم و ناگوار را به اطلاع فرمانده كل برساند.
بهرام بدون آن كه لحظه اى بيآسايدمنتظر خبر نجات خسرو بود كه ناگاه يكى از سربازانى را كه مأمور نجات خسرو كرده بود در مقابل خود ديد.
سرباز وقتى بهرام را متوجه خود ديد اظهار داشت: قربان ما اندكى دير رسيديم و متأسفانه افراد اين (جلاد) شاهزاده را از پاى درآورده بودند.
بهرام به محض وقوف از خبر قتل خسرو چنان از خود بى خود شد كه با همه جوانمردى كه همواره در اين گونه مواقع از خود نشان مى داد، بى اختيار جلو رفت و مشت محكمى به صورت سپهبد نواخت.
سپهبد بدون آن كه از اين ضربه خم به ابرو بياورد، پوزخندى زد و گفت: عاقبت انتقام خون هزاران بى گناه را از هرمز گرفتم و اكنون آماده ام تا مرگ را پذيرا باشم...
بهرام با فريادى بلند حرف سپهبد را قطع كرده و به عده اى از سربازان دستور داد او را ببرند و به فجيع ترين وضع به قتل برسانند. سپس به اتفاق سربازى كه خبر كشته شدن خسرو را آورده بود راه زندان را در پيش گرفت.
ساعتى بعد وقتى بهرام پاى به درون خانه گذاشت بى اختيار احساس اندوهى فراوان كرد، به طورى كه چيزى نمانده بود اشك از چشمانش جارى شود. چون مى ديد پس از تحمل آن همه زحمت و مشقت به نتيجه دلخواه دست نيافته است و بالطبع در نظر شاه ارزشى را كه بايد نخواهد داشت.
پس از آن كه قسمتهاى مختلف خانه را از نظر گذراند با قيافه اى غمگين و اندوهبار به اتاقى كه سربازان به او نشان دادند نزديك شد.
اما وقتى به اتاق وارد شد، از وحشت و تعجب برجاى خود خشك شد، زيرا خسرو را ديد كه برروى زمين نشسته و با چشمانى كه به سختى باز مى شود به اطراف خيره شده است!
خسرو بر خلاف تصور سربازان نمرده بود بلكه در اثر شكنجه هاى بسيارى كه بر او وارد ساخته بودند، دچار ضعف شده بدان حال كه سربازان ديدند در آمده بود.
هنگامى كه بهرام وارد شد، او به گمان اين كه سپهبد بازگشته تا مجددا شكنجه اش كند چشمان نيمه بازش را اندكى گشودو پس از گفتن كلمه (نه) دوباره بى حال شده و به روى زمين در غلتيد.