Nimrooz
Vol.20, No. 983, June 6, 2008
سال بيستم - شماره ۹۸۳ - جمعه ۱۷ خرداد ۱۳۸۷
يادداشت هاى علم
به نخست وزير خبر بده كه به اوقاف بگويد به آخوندهاى كُرد كمك قابل ملاحظه اى بكند و ساليانه و مرتب باشد. مردمان وطن پرست خوبى هستند
شاه: ما اين قدر دوست دختر عوض مى كنيم، ديوانگى نيست؟
مسئله كمبود برق و سر به سر گذاشتن بى جهت با مردم و تصميمات خلق الساعه و ضد و نقيض و عدم توجه حتى به وجود و حضور مردم، وعده هاى بى ربط و دروغ و غرض جرايد و آلودگى ها و ندانم كارى دستگاه تبليغاتى همه اش سهو و خطا كه نمى شود
دكتر كاظم وديعى
ايام وحشت
دكتر مصطفى الموتى
(مرضيه) هنرمند پر آوازه ايران
و نقش او در خارج از كشور در كنار سازمان مجاهدين خلق
دكتر رضا قاسمى
در حاشيه سقوط صدام حسين- بخش ۷۵
ظهور و سقوط يك ديكتاتور
نگاهى به فراز و نشيب روابط ايران و عراق در عهد حكومت صدام حسين
-چه شد كه عراق در سال ۱۹۸۰ به تجاوز آشكار عليه ايران دست زد و ۱۰ شهر مرزى ايران را اشغال نمود؟
-صدام پس از تصرف خرمشهر به رجزخوانى پرداخت و گفت: هرگاه ايرانى ها بتوانند دوباره به محمره (خرمشهر) دست يابند من كليد بصره را به آنها تسليم خواهم كرد!
-چرا خرمشهر از سوى ايران «خونين شهر» ناميده شد و اين وجه تسميه از چه باب بود؟
-آزادسازى خرمشهر پس از ۱۹ ماه اشغال حماسه و مظهر مقاومت و از جان گذشتگى نيروهاى ايرانى بود.
-پس از آزادى خرمشهر كشورهاى عرب ساحل جنوبى خليج فارس آمادگى خود را براى پرداخت شصت ميليارد دلار غرامت و خسارت به ايران در قبال آتش بس و پايان جنگ اعلام داشتند ولى رهبران بى تجربه ايران و فرماندهان جنگ نديده جبهه زيربار نرفتند!
-آزادى خرمشهر مى توانست كليد بازگشت صلح و آرامش و پايان اين نبرد بى حاصل باشد، ولى از دست دادن اين فرصت مغتنم پنج سال ديگر دو ملت بى گناه ايران و عراق را به ورطه هلاك و نابودى افكند.
-از قرار معلوم آيت الله خمينى ابتدا با پيشنهاد همسايگان عرب روى موافق نشان داده بود ولى عوامل حزب الدعوه و اطرافيان آيت الله نظر او را تغيير دادند و شد آنچه نبايد مى شد.
-عراق از حمله به ايران چه اهدافى را دنبال مى كرد؟

يادداشت هاى علم
به نخست وزير خبر بده كه به اوقاف بگويد به آخوندهاى كُرد كمك قابل ملاحظه اى بكند و ساليانه و مرتب باشد. مردمان وطن پرست خوبى هستند
شاه: ما اين قدر دوست دختر عوض مى كنيم، ديوانگى نيست؟
مسئله كمبود برق و سر به سر گذاشتن بى جهت با مردم و تصميمات خلق الساعه و ضد و نقيض و عدم توجه حتى به وجود و حضور مردم، وعده هاى بى ربط و دروغ و غرض جرايد و آلودگى ها و ندانم كارى دستگاه تبليغاتى همه اش سهو و خطا كه نمى شود
004164.jpg
پنجشنبه ۱۶/۴/۱۳۵۶
صبح شرفياب شدم. قدرى راجع به سلامتى علياحضرت ملكه پهلوى صحبت شد. عرض كردم، دكترها آمدند (از آمريكا و از آلمان). الان مشغول معاينه مى باشند، بعد با غلام ملاقات مى كنند. فرمودند، نتيجه اش را به من بگو. نامه [اى] كه به اردشير [زاهدى] نوشته بودم، فرمودند خوب است. امضاء كردم. فرمودند، اگر بتواند بخواند! [ويراستار: يكى از شوخى هاى شاه درباره خط شكسته ى علم بود كه خواندنش براى خود او نيز گاهى مشكل مى نمود.] نامه به نخست وزير هند را امضاء فرمودند. تمام، از هر دو طرف تعارف گرم است. مطلبى ندارد. فرمودند، به نخست وزير خبر بده كه به اوقاف بگويد به آخوندهاى كُرد كمك قابل ملاحظه اى بكند و ساليانه و مرتب باشد. مردمان وطن پرست خوبى هستند. عرض كردم، اطاعت مى كنم.
بقيه كارهاى آستان قدس رضوى مفصل بود كه به عرض رساندم. بعد، خيلى از يك جهت خنديديم كه از چشم شاهنشاه و من، هر دو، آب درآمد. از مهمانى كه ديشب رسيده بود، بسيار تعريف فرمودند. من عرض كردم، اتفاقاً دوست غلام [س] كه براى استقبالش رفته بود، مرا خيلى ترساند و گفت به فلان دختر شباهت دارد كه شاهنشاه چندان خوششان نمى آيد. شاهنشاه فرمودند، اين [س] چقدر آدم خوب و چقدر بى سليقه و خر است. اولاً لب هاى آن دختره نازك و اين [يك] كلفت است. ثانياً او بلوند، اين برونت است. ثالثاً او پير شده، اين جوان است و هزار چيز ديگر. به قدرى از خريت [س] خنديديم كه نهايت نداشت.
بعد من مرخص شدم. به كاخ علياحضرت ملكه پهلوى رفتم. با دكترها مذاكره كردم. به حمدالله حالشان عيبى خارج انتظار ندارد، براى ۸۶ سال بسيار هم خوب است. چيزى كه هست، بعضى ادويه خواب آور كه اين جا داده اند، باعث شده كه خون به مغز نرسد. دستور دادم اطباء ايرانى و خارجى صورت جلسه [اى] تنظيم كنند و طرز معالجه معظم لها را مو به مو روى كاغذ بياورند و هر تغييرى اطباء ايرانى بخواهند بعداً بدهند، با تلكس علت را به پزشكان خارجى بگويند و با نظر اينها اين تغيير را بدهند. من بعدازظهر تمام كار كردم، منجمله سفير پرو را پذيرفتم.

جمعه ۱۷/۴/۱۳۵۶
صبح و بعدازظهر در منزل به استراحت گذشت. چه بايد كرد؟ ضعف و ناتوانى راه ديگرى ندارد.
شاهنشاه، صبح موشه دايان را پذيرفتند و چه خوب شد كه فرمودند من او را نبينم، وگرنه مرا امروز به تعب مى انداخت. ديروز كه عرض مى كردم چه ساعتى بايد شرفياب شود، شاهنشاه بين ۱۰-۱۱ مردد بودند، ولى ميلشان به ساعت ۱۱ تا ۱ بعدازظهر او را بپذيرند و ناهار ندهند؟ عرض كردم، شاهنشاه هستيد و مى توانيد و او هم حق گله ندارد. چقدر اين مرد، بزرگ و طبيعتاً آقاست. به هر صورت به زحمت قبول فرمودند.
خبر مهمى نيست. ديشب در نيويورك علياحضرت شهبانو قرار بود در بنياد [نداى] وجدان سخنرانى بفرمايند [ويراستار: بنياد نداى وجدان در مراسم ناهارى با حضور ۵۰ تن از رهبران سياسى و مالى نيويورك، جايزه ى خدمات انسانى آن سال را به شهبانو فرح اعطاء كرد. هدف اين بنياد كه در سپتامبر ۲۰۰۵ چهلمين سال برپائى خود را جشن گرفت، آزادى مذهب و باور سياسى در سراسر جهان است.] تظاهرات دامنه دارى [عليه علياحضرت] شد كه حدود هزار نفر شركت كرده بودند.

شنبه ۱۸/۴/۱۳۵۶
صبح شرفياب شدم. الحمدالله حال شاهنشاه بسيار خوب بود. عرض كردم، فردا صبح ژان برنار و فلاندرن شرفياب مى شوند. شكر خدا را كه حال شاهنشاه بسيار خوب و آن كسالت طحال از بين رفت و از اين بابت ژان برنار خيلى خوشحال است. فرمودند، آخر اين چه بود؟ عرض كردم، مرض خون. فرمودند، مالارياى مزمن؟ عرض كردم، خير. فرمودند، آخر دواهائى كه مى دهد، روى شيشه آن اين [مورد استعمال] هست. عرض كردم، اين براى رد گم كردن است. به اين جهت هم وقتى بيگلوى احمق اين دوا را از دواخانه خريد كه به خيال خودش ذخيره داشته باشد و بعد از همان دواى خريدارى شده ميل فرموديد، مرض عود كرد. اگر ما برحسب تصادف اين مطلب را نفهميده بوديم، دكترها و ما همه بيچاره شده بوديم (بيگلو پيشخدمت خوابگاه است.)
راجع به كسالت علياحضرت ملكه پهلوى عرض كردم كه با دكترها مذاكره كردم، الحمدالله براى سنّشان حالشان خوب است. اشتباهاتى اطباء ايرانى كرده اند كه قرار شد بعد از اين بدون تجويز اطباء خارجى تغييرى در دستورالعمل فعلى ندهند. فرمودند، من امتحان كرده ام، هر وقت خواهرم شمس به مسافرت مى رود، حال مادرم دگرگون مى شود. اين علاقه عجيبى است كه به اين دختر دارد. عرض كردم، حق اين است والاحضرت شمس كمتر [به خارج] تشريف ببرند (حالا آمريكا هستند). به خصوص كه در خارج هم لذتى نمى برند و زندگى اين جا را مى كنند. فرمودند، خوب اين هم يك نوع هوس است يا ديوانگى كه به انسان با ده تا سگ و بيست تا گربه (همراهان) برود به آمريكا. ولى شاهنشاه آنقدر آقا و انسان و با انصاف است. فرمودند، ما اين قدر دختر عوض مى كنيم، ديوانگى نيست؟ آن هم يك نوع آن است.
عرض كردم، راجع به آخوندهاى كرد امر مبارك اطاعت شد. در اين جا قدرى راجع به الهيات صحبت شد. فرمودند، من كه به علت پيش آمدهاى زندگانى خودم، اعتقاد به مسائل مذهبى، آن هم به طور شديد، دارم. ولى اگر انسان بخواهد تجزيه و تحليل علمى و تا جائى كه البته عقل انسان مى رسد، بكند، به نتيجه درستى دست نمى يابد. من عرض كردم، غلام هم همينطورم. اولاً در خانواده مذهبى زائيده شده، بعد هم احساس كرده و مى كنم كه يك دست مرموز غيبى به يك نوع انسان را هدايت مى كند و جواب هاى، هوى است و يك چيزى هست كه يدرك ولا يوصف است. ولى تجزيه و تحليل، همينطور كه مى فرمائيد، انسان را به جائى نمى رساند.
از ملك حسين كاغذى رسيده بود كه عروسى دخترش را اعلان كرده بود. فرمودند، هديه و تبريك بفرستيد.
مرخص شدم و به كارهاى جارى رسيدم، بعدازظهر هم تمام كار كردم. منجمله سفير اكوادور را پذيرفتم. شاهنشاه بعدازظهر گردش تشريف بردند.

دوشنبه ۲۰/۴/۱۳۵۶
صبح شرفياب شدم. به حمدالله حال شاهنشاه در نهايت خوبى بود. با آن كه شرفيابى مدت زيادى طول كشيد، ولى مطلب قابل ذكرى نيست كه بنويسم. تمام كارهاى جارى بود. عرض كردم، در تلگراف تبريك عراق، ملت برادر خطاب كنيم يا ملت دوست؟ فرمودند، ملت دوست.
قدرى راجع به تظاهرات در نيويورك [عليه علياحضرت] مذاكره شد. امر فرمودند تلگرافى به اردشير [زاهدى] بكنم كه اين جا مى گذارم [ويراستار: برابر گزارش نماينده ى راديو تلويزيون ايران در آمريكا، در جريان اين تظاهرات، خبرنگار راديو نيويورك از شهردار نيويورك [آبراهام بيم] مى پرسد، «آيا شما با بودن در اين مراسم، رژيم ايران را تائيد مى كنيد»؟ وى در پاسخ مى گويد، «نه، مطلقاً نه! من فقط به اين جا آمده ام تا به يك مهمان آمريكا اداى احترام كنم.» شاه به علم دستور مى دهد تلگرافى به اردشير زاهدى فرستاده و سئوال شود «آيا اين خبر درست است؟ و آيا بايد از اين شخص گله شود، يا لازم نيست و اهميتى ندارد؟» رونوشت تلگراف علم به دنبال اين يادداشت آمده است.]
مصاحبه علياحضرت شهبانو را با باربارا والترز به عرض رساندم. با دقت ملاحظه فرمودند و ناراحت شدند. فرمودند، اين مطالبى كه در مورد صليب سرخ بين المللى [گفته اند] ممكن است موهم اين امر باشد كه صليب سرخ مذكور خيال كند ما خيال انتشار گزارش آنها را داريم و درباره آن چيزى به جرايد بگويند يا احياناً متن را منتشر كنند و اين كار خيلى به ضرر ماست. بنابراين فورى به [منوچهر] فرتاش سفير [ايران] در ژنو تلفن كن كه به نماينده صليب سرخ بگويد، اولاً فرمايشات علياحضرت رسمى نيست و نظرات دولت ايران نمى تواند باشد و [بدون مجوز] هست، ثانياً علياحضرت بيشتر نظر به تعداد داشته اند كه تصحيح فرمايند. من وقتى مرخص شدم، هر دو نظر را به فرتاش تلفن كردم و به فرتاش حالى كردم كه نظرى بر انتشار گزارش نداريم و قرار همان قرار سابق است. [ويراستار: باربارا والترز خبرنگار ABC در آغاز اين مصاحبه يادآور شد كه هفته ى پيش از آن، دولت ايران، براى مقابله با انتقادهائى كه درباره ى شيوه ى سركوب مخالفان مى شد، اعلام داشت كه دادگاه هاى نظامى به روى وكيلان مدافع كشورى، تماشاچيان و مطبوعات بازخواهد بود. وى سپس خواستار توضيحاتى درباره ى گزارش صليب سرخ بين المللى در اين زمينه شد. شهبانو فرح در پاسخ گفت: «... ما از يك سال پيش، از كميته ى بين المللى صليب سرخ خواستيم كه [به ايران آمده] و به عنوان داورى منصف، از زندان ها و شرايط زندگى زندانيان [سياسى] بازديد كند. تا آنجا كه من مى دانم، اين كميته گزارشى به همسر من داده و اظهار داشته كه درباره ى بدرفتارى با زندانيان گزاف شده است. همچنين شمار زندانيان سياسى كه به ادعاى گروه هاى مخالف ۱۰۰ هزار تن است، بيش از ۳۰۰۰ تن نيست.»]
بعد تمام كار كردم. ناهار با اطباء خوردم كه الحمدالله از سلامتى شاهنشاه بسيار راضى بودند و ترتيب چك آپ [شاهنشاه] در پاريس در ماه نوامبر را دادم.
بعدازظهر هم من تمام كار كردم. شاهنشاه گردش تشريف بردند. صبح كه كسب اجازه مرخصى مى كردم، [ويراستار: علم براى درمان رهسپار اروپا بود] از شاهنشاه اظهار مرحمت زياد فرمودند. تمام جزئيات كسالت و وضع فعلى مرا به تفصيل و به دقت جويا شدند.

(نامه ى علم به شاه)
۴ مرداد ۱۳۵۶
عريضه جوف را غلام دو روز قبل عرض كرده كه توسط مستخدم خود كه طرف اطمينان است، فردا چهارشنبه، به تهران بفرستد تا تقديم خاكپاى مبارك شود. [ويراستار: پيش نويس نامه ى مورد اشاره، به دنبال اين نامه آمده است.] امروز اردشير [زاهدى] تلفن مى كرد. دو عرض داشت كه نمى خواست از واشينگتن به تهران تلفن بكند و خواست كه غلام به عرض خاكپاى همايونى برساند. اول اين كه براى تاريخ تشريف فرمائى به واشينگتن، اول و دوم نوامبر يا ۱۵-۱۶ را تعيين كرده اند. استدعا از خاكپاى مبارك داشت كه تاريخ، اگر ممكن شود، امر فرمايند به اختيار اردشير گذاشته شود كه فرصت مانور براى دعوت ها و مخصوصاً دعوت در سفارت ايران داشته باشد.
دوم اين كه مى گفت اگر قرار است برژنف به تهران بيايد، قبل از تشريف فرمائى موكب مبارك به واشينگتن باشد، خيلى بهتر است. غلام كه از قسمت دوم به كلى بى اطلاع است. در قسمت اول، امر مطاع مبارك صادر خواهد شد كه مستقيماً معينيان يا بهادرى مطلب را تلگراف كنند.
بيش از اين قدرت جسارت ندارد و پاى مبارك را با تمام قلب مى بوسد.
غلام خانه زاد- علم

دوم مرداد ۱۳۵۶
پيشواى بزرگ من،
در زير سايه مبارك در بهترين نقاط دنيا، [زندگى را] با فراغ خاطر مى گذراند و به وجود مبارك شاهنشاه محبوب معظم خود از صميم قلب دعا مى كند، كه اگر سايه مبارك نبود، نه تنها غلام، بلكه ميليونها ايرانى ديگر از رعاياى شاهنشاه، اين فراغ خاطر را نداشتند. در جنوب فرانسه كه به جاى PROMENADE DES ANGLAIS حالا بايد PROMENADE DES IRANIENS به وجود بيايد، همينطور ايرانى پولدار و حتى كلاه نمدى (اما پولدار) است كه در خيابان ها پرسه مى زنند. اينها نيست جز آسايش و گشايشى كه در زير سايه مبارك براى اين مردم به وجود آمده است. اين همه به جاى خود، كسى شايد متوجه آن هم نشود كه از كجا به كجا رسيده ايم. آن وقت بعضى مسائل جزئى، آنچنان گريبان مردم را مى گيرد، كه با داشتن اين همه نعمت و وسعت، از تحصيل و بهداشت مجانى گرفته، تا نان ارزان و اتوبوس مفت و امنيت كامل و آسايش خاطر و پول فراوان، مردم دچار ناراحتى و هيجان و عصبانيت هستند.
از آن جمله است مسئله كمبود برق و سر به سر گذاشتن بى جهت با مردم و تصميمات خلق الساعه و ضد و نقيض و عدم توجه حتى به وجود و حضور مردم، وعده هاى بى ربط و دروغ و غرض جرايد و آلودگى ها و ندانم كارى دستگاه تبليغاتى و غيره و غيره به طورى كه غلام را دچار وهم و خيال مى كند كه اين عمد و غرض و يا سهو و خطاست؟ اين همه سهو و خطا كه نمى شود. غلام فكر مى كند در گزارشات كميسيون شاهنشاهى در تلويزيون ديد و شنيد كه... [ويراستار: يك كلمه ناخواناست] موتورهاى برق كارخانه ورامين يا شهرى را از كار انداختند كه توربين هاى هنوز نرسيده به بندر را جايش بگذارند. يك چنين چيزى را كه تصور سهو و خطا هم نمى شود درباره اش داشت. مگر عمد باشد. حتى همين حالا شنيده ام كه شبكه برق اتمى بوشهر دو سال بعد از اتمام كارخانه هم حاضر نمى شود. اين را نمى داند كه درست يا ناصحيح باشد. هر چه باشد از اين مقوله بسيار است كه به خرابكارى، بيش از سهو و غفلت، شباهت دارد.
غلام نمى خواهد خاطر مبارك را در ايام تعطيل و استراحت ملول سازد. اما در تنهائى و استراحت اين جا، تمام قلب و روحم در درگاه شاهنشاه محبوب معظم من است و در عالم غلامى و خدمتگذارى فكر مى كند اگر پاره اى مسائل را به عرض خاكپاى مبارك نرساند نه تنها گرفتار سهو و غفلت، بلكه دچار خيانت شده است. بعضى از اين مسائل در عامه و همه طبقات اثر نمى گذارد، يا طبقه محدودى را در برمى گيرد و خطر آنى ندارد.
ولى مسئله برق مابه الابتلا عموم است. به طورى كه كلفت منزل غلام، در بيمارستان بود كه به علت سرطان، انژكسيون ماده رنگى بزند كه عكس غده هاى سرطانى را بگيرند و برق قطع شده و او را به هفته ديگر حواله داده اند. بنابراين عموم مردم، چه در خانه، چه در بيمارستان، چه در آسانسور و چه در ترافيك و حتى نانواخانه ها و در همه حال، گرفتار آنند و غلام واقعاً بيم آن دارد كه اگر اين كار به زمستان بكشد، بالاخره خداى نكرده عواقب ناراحت كننده داشته باشد. چون از قديم گفته اند سرما را نمى شود به نزاكت خورد و شكم گرسنه هم نمى تواند ايمان داشته باشد.
غلام خيلى در اين زمينه فكر كرده. گو اين كه افكار غلام بيشتر شبيه به چرت و پرت و هذيان است، ولى به هر حال اين دفعه كه اين عريضه را به خاكپاى مبارك عرض مى كند، در بستر بيمارى و تب نيست، گو اين كه حال درستى هم ندارد و رو آمدنى نيست و به قول معروف كِركِرى مى كند و عمرى مى گذراند. اما در همه حال از فكر شاهنشاه خود بيرون نيست و در عالم غلامى، تا آنجا كه قدرت حركت داشته باشد، دست از اين افتخار، در هر مقامى كه باشد، برنخواهد داشت. زيرا كه:
سعدى به روزگاران مهرى نشسته بر دل
بيرون نيايد از دل، الا به روزگاران
و غلام عرض مى كند، حتى به روزگاران.
به هر صورت مسئله برق كشور و در درجه اول تهران را غلام فكر مى كند ظرف شش ماه مى توان حل كرد كه از سه ماه بعد، اولين اثرات آن در ازدياد برق پيدا بشود و مردم اميدوار. غلام در اين زمينه مى تواند به شاهنشاه خود ضمانت بدهد و راه هائى را هم كه فكر كرده است به عرض برساند. اول اين كه صاحبان صنايع مجبور شوند براى صنعت خود برق بگذارند. اين خرجى ندارد و امكان دارد. غلام با چند نفر در اين زمينه صحبت كرده است، حتى مورد تقاضاى خود آنهاست و تاكنون دولت اجازه نمى داده است. دوم اين كه تهران را به مناطق كوچك تقسيم و در هر كدام برق كوچكى دائر كنيم، از پنج هزار تا ده هزار كيلو وات گرفته، تا پنجاه هزار. امكان اين عمل هم هست. مسئله اول كم خرج و حتى بى خرج است و صاحبان صنايع از خدا مى خواهند.
فقط ممكن است افكار بزرگ (!) برنامه ريزهاى آينده نگران بشود، كه نتوانيم برق هاى توليدى بى حد و حصر را بفروشيم. به قول سعدى، اين سنگ و سبو. شاهنشاه من بايد اين كله ها را مانند سبو با سنگ خورد فرمايند.
موضوع دوم كمى خرج دارد، ولى امكان دارد و امكان فورى دارد و ما را از يك دردسر بزرگ در آينده رهائى مى دهد. بر فرض پول دور ريخته شود، چه مى شود؟ مگر كم پول در اثر اين برنامه ريزى ها به هدر رفته است؟
شاهنشاه محبوب معظم من كه از جزئيات اطلاع دارند، غلام در حاشيه فكر مى كند و حرف مى زند و به سر مبارك شاهنشاه بزرگم قسم مى خورم كه وقتى تلويزيون فرانسه را غلام از بيكارى نگاه مى كرد، در مورد انرژى و برق خودشان صحبت مى كردند كه در ۱۹۸۰- ۱۹۷۸ دچار بى برقى خواهند شد يا نه و به عنوان مثال، يك كشور نفت خيز را كه به علت عدم برنامه ريزى و عدم تشكيلات دچار بى برقى شده و ۴۰% صنعت آن لطمه خورده است، ايران را مثال مى آوردند، غلام مى خواست تلويزيون را خورد كند. حالا اين هيچ، نشنيده مى گيريم.
در زمستان، عواقب نامطلوب به دنبال اين ندانم كارى است. شاهنشاها، حالا كه غلام عرايض خود را كرده، از خاكپاى همايونى اجازه مى خواهد يك مطلب ديگر را هم عرض كند كه اجراى اين كار به دست اين بدبختى ها يا متعمدين يا غفلت كاران نمى شود و باز وقت كشور و شاهنشاه مرا تلف مى كنند. اين كار يك برنامه و تيم حسابى، ولى البته كوچك موقتى مى خواهد تا كار را به سامان برساند.
غلام از اين همه جسارت اميد عفو دارد. پاى شاهنشاه معظم خود را به اميد عفو مى بوسد، ولى اولاً در عالم غلامى خلاف مى داند و دريغ دارد اگر مطلبى به نظرش رسيد به عرض نرساند و ثانياً آن چه عرض مى كند، بين خداى من و شاهنشاه من و خودم است و لاغير. بنابر اين اشكالى در آن تصوّر نمى كند. ديگر امر در قبضه اقتدار همايونى است.
يك سبد ميوه شمال اروپا [ويراستار: در دست نويس علم «ميوه سوئدى» نوشته شده كه خط خورده و سپس «ميوه شمال اروپا» آمده است.] را براى غلام فرستاده اند، چون فصل آن مى گذشت، ديگر شايد به دست نمى آيد، جسارتاً بدون اجازه در اول ماه اوت تقديم مى دارد.
امضاء

ديروز غلام اين جا شنيد بيچاره سناتور جليلى [ويراستار: محمود جليلى، در هنگام وزارت على اكبر داور، به استخدام وزارت دارائى درآمد. چهار دوره نماينده ى مجلس شوراى ملى از يزد و سپس چندين دوره سناتور بود.] مرحوم شده است. مرد شاه پرستى بود، خدا رحمتش كند. غلام فقط خواست خاطر خطير همايونى را متوجه مرحمتى به صراف زاده [ويراستار: رضا صراف زاده، صاحب صنعت، عضو حزب مردم (از هنگامى كه علم رهبر اين حزب بود)، چهار دوره نماينده مجلس شوراى ملى از يزد شد.] بكند. اين هم مرد مستحكم شاه پرستى است، يعنى هر كس يك ذره عقل داشته باشد، جز اين راهى انتخاب نمى كند. البته روح او هم آگاه نيست كه غلام چنين عرضى به خاكپاى مبارك مى كند و خبر درگذشت مرحوم جليلى را غلام از يك منتظر الوكاله در اين جا شنيد. ديگر امر در قبضه اقتدار همايونى است.

[چهارشنبه ۱۲/۵/۱۳۵۶ تا دوشنبه ۱۷/۵/۱۳۵۶]
فكر مى كنم در تاريخ ۲۹ تير ۱۳۵۶ به اروپا آمدم و مشغول پرسه زدن شدم. حال مزاجى كمى بهبود يافت، ولى روحاً كسل و ناراحت و نگران بودم. كسالت، از جهت كار سيستان و نگرانى، از جهت كار عمومى كشور. بايد بگويم كه هر وقت در آب مديترانه غوطه مى زنم، به ياد روزهائى مى افتم كه فرماندار كل سيستان و بلوچستان بودم، در روزهاى گرم ارديبهشت و خرداد سيستان، عصرها در هيرمند كه با آبى هزار متر مكعب جارى بود، شنا مى كردم. افسوس و هزار افسوس كه ديگر پس از ده پانزده سال كه انشاءالله من مرده ام، من منظره را نخواهم ديد. اين بستر خشك، و سيصد هزار جمعيت آواره خواهند شد. جاى تعجب است، گرچه اگر غير از اين بود تعجب داشت. با رئيس و اعضاى دولت، با هر كدام حرف زدم، سيستان را با مسائل مالى مى سنجند و مى گويند حداكثر، سيستان به كشور چهل ميليون تومان در سال كه بيشتر نمى دهد، عايدى يك ساعت نفت است. تفو بر تو اى چرخ گردون تفو، كه كشور ايران به دست چنين عناصر پليدى افتاده است. بارى بگذرم و گذشته را بازگو نكنم. ديگر فايده اى بر آن مترتب نيست.
عصر چهارشنبه ۱۲ مرداد ۱۳۵۶ با آن كه ناخوش هستم، رفته بودم ماهروئى را ببينم و سه چهار ساعت از منزل غيبت داشتم. البته،
خوى بد بر طبيعتى كه نشست
نرود تا به روز حشر از دست
ولى،
اى دل ار عشرت امروز به فردا فكنى
مايه نقد بقا را كه ضمان خواهد شد؟
بارى، وقتى به منزل بازگشتم، گفتند چندين دفعه از ايران مرا خواسته اند كه شاهنشاه من صحبت بفرمايند. جاى تعجب شد، چون كارى در نظرم نبود كه درباره آن بخواهند صحبت بفرمايند و به طور معمول هم احوالپرسى و اين تعارفات را نداريم، مگر من ناخوش باشم. هر چه سعى كردم تهران را بگيرم، نشد.
پنجشنبه ۱۳ مرداد شاهنشاه صحبت فرمودند و فرمودند كه مى خواهم تو استعفاء بدهى، منتها مى خواستم كسى در بين نباشد و اين مطلب را خودم به تو گفته باشم. از اين بزرگوارى و مرحمت خيلى تحت تأثير قرار گرفتم. عرض كردم با كمال افتخار و همين الساعه استعفايم را با قاصد مخصوص تقديم مى كنم. استعفاى خودم را فرستادم و عريضه سپاسى از آقائى و بزرگوارى شاهانه نيز تقديم كردم. [ويراستار: متن استعفا نامه ى علم و همچنين نامه ى او به شاه به دنبال اين يادداشت آمده است.] چند روز پيش هم عريضه تندى از اوضاع كشور و مسئله بى برقى و گرفتارى مردم عرض كرده بودم. من چندين دفعه با اشاره، به شاهنشاه عرض كرده بودم كه مرخصم فرمايند، موافقت نمى فرمودند و از مسئله مى گذشتند. حالا كه قصد تغييرات اساسى داشتند، مطلب به نظر مباركشان رسيد و حتى در تلفن به من فرمودند كه قصد تغييرات زيادى دارم و مى خواهم كه تو استعفاء بكنى و جايت را به كس ديگر بدهم. من كه از خدا خواستم و اگر هم حالم خوب بود، از خدا مى خواستم كه ديگر در اوضاع ايران بى دخالت باشم. چنان پيش آمدِ سيستان مرا سرد كرده است كه به وصف نمى آيد. مگر مى شود از تمام ادعاهاى حقه خود، [آن] هم در قراردادى كه صددرصد بر ضرر است، گذشت و زير آن را صحّه گذاشت؟
جمعه ۱۴ مرداد برگزار شد. شنبه ۱۵ مرداد، دولت جديد به رياست جمشيد آموزگار كه سال هاست در پست هاى مختلف كابينه و اخيراً دبيركل حزب رستاخيز بود، تشكيل گرديد و هويدا هم وزير دربار شد و باز جاى تعجب است كه در استعفاء نامه خود مى گويد چون شاهنشاه كار ديگرى براى من در نظر گرفته اند، استعفاء مى دهم. اين قدرت نمائى هم مثل جواب دادن به اقليت هنگام تقديم بودجه كه چندين سال گفت شما چه بخواهيد، چه نخواهيد، من سال ها اين بودجه را خواهم آورد، از معماهاى روزگار است، كه فقط شاهنشاه و خودش مى داند.
چنان كه در عريضه حضور شاهنشاه كردم، قصد دارم در مراجعت به ايران به بيرجند بروم و تا ناخوش سخت ترى نشده ام، در آن جا بمانم.
حاليا مصلحت وقت در آن مى بينم
كه كشم رخت به ميخانه و خوش بنشينم
جز صُراحى و كتابم نبود يار و نديم
تا حريفان دغا را به جهان كم بينم
جام مى گيرم و از اهل ريا دور شوم
يعنى از اهل جهان پاكدلى بگزينم
سر به آزادگى از خلق بر آرم چون سرو
گر دهد دست كه دامن ز جهان در چينم
اين يادداشت ها ديگر تمام مى شود، زيرا كه بدون زيارت شاهنشاه من، مطلبى نيست و نخواهد بود كه بنويسم. جز آن كه بنويسم امروز و فردا حالم چگونه بوده است و يا اخبار دنيا را بنويسم كه در روزنامه هاى جهان خواهيم ديد.
***

[متن استعفاء نامه ى علم]
پيشگاه مبارك اعليحضرت همايون شاهنشاه آريامهر،
چنان كه خاطر مبارك ملوكانه مسبوق است، غلام مدتى است در حال ناخوشى و نقاهت به سر مى برد و از عهده انجام وظايف خطير خويش در دربار با عظمت شاهنشاهى، چنان كه بايد، برنمى آيد. بنابر اين از خاكپاى مبارك استدعا دارد، در صورتى كه اراده فرمايند، از اين مقام پر افتخار كناره جويد و در همه حال افتخار غلامى شاهنشاه را، در صورتى كه اراده سنيّه ملوكانه تعلّق داشته باشد، براى خويش حفظ كند.
با تمام قلب پاى مبارك را مى بوسد
غلام خانه زاد- علم
***

پنجشنبه ۱۳ مرداد ۱۳۵۶
پيشواى بزرگ من،
از صبح امروز كه افتخار داشت اوامر شاهنشاه محبوب معظم خودم را اصغاء كند، تا هفت ساعت بعد از آن كه اين عريضه را به خاكپاى مبارك تقديم مى دارد، در عالم كيف يا بهت، يا هر چه اسم آن را بگذاريم، به صورت عجيبى به سر مى برم. مگر بزرگوارى و مرحمت و آقائى و بنده نوازى و بزرگسالارى تا اين حد هم ممكن است؟ مگر ممكن است شاهنشاه با عظمتى، دو روز منتظر تلفن بماند كه مطلبى را به غلام خود بفرمايد؟
آخر، من كه باشم كه بر آن خاطر عاطر گذرم؟ آن هم غلامى كه راه و رسم زندگى او در عالم غلامى اين است: بنده چه دعوى كند، حكم خداوند راست. جز آن كه همانطور كه مكرر به خاكپاى مبارك عرض كرده ام، معتقدتر بشوم كه اِنَك لَعَلى خُلُق عظيم.
اما، درباره اوامرى كه صادر فرمودند، حقيقت اين است كه غلام چند ماه در فكر بود اين استدعا را از خاكپاى مبارك بكند و در پرده چند دفعه مختصرى عرض كرد، ولى ادب مانع شد كه عرايض بيشترى بكند. به همان دليل بالا كه با چنين استدعائى، در مقابل آن همه مرحمت و بزرگوارى، چگونه مى تواند جوابگو باشد. بر فرض كه حال غلام از اين بدتر هم باشد، تا نفس آخر وظيفه خدمتگذارى و غلامى دارد. حالا هم همينقدر برنامه تازه اى با اطباء براى ايام كم كارى بريزد (چون شايد اندازه دواها را بايد تغيير بدهند) و به علاوه كارهاى دائمى، دندان را مرتب كند، به پابوسى خواهد شتافت و اگر اجازه مرحمت شود، مدتى به بيرجند خواهد رفت، چون اروپا را نمى تواند تحمل كند و در تهران هم شايد توقف غلام مناسب نباشد. دكتر فلاندرن ۲۷ اوت در تهران خواهد بود. ترتيب كار را غلام قبلاً داده است. تعدادى تابلوى تازه غلام پسنديده است، كه آن هم پس از شرفيابى به خاكپاى مبارك بايد ترتيب خريدارى آن را بدهد، چون لابد مكانيسم كار بايد تغيير كند. به علاوه قبلاً ديگر وقتى باقى نمى ماند و غلام هم پس از مراجعت موكب مبارك از خارج، به تهران مى رسد. احتياطاً، استعفانامه، جداگانه تقديم خاكپاى همايونى مى دارد، شايد لازم باشد.
با تمام قلب پابوس است
غلام خانه زاد- علم

فرانسه- كاپ دانتيب ۱۶ مرداد ماه ۱۳۵۶
در اين يكى دو ماهه از اخبار مهم جهان تسليم شدن ما به نظر عربستان سعودى (در حقيقت كارتر) بود كه قيمت نفت را تا آخر ۱۹۷۸ تغيير ندهيم. چه بايد كرد؟ الحكم لِمَن غَلَب. اسرائيل با حكومت محافظه كار، شديداً در پايه گذارى مرز خود در رودخانه اردن پافشارى مى كند. گرچه در احزاب راست فرانسه هنوز ائتلاف و همكارى نيست، ولى آثار اختلاف در بين حزب كمونيست و سوسياليست فرانسه ظاهر مى شود.

۲۹ سپتامبر ۱۹۷۷ (۷ مهرماه ۱۳۵۶)
كاپ دانتيب
با آن كه ديگر قرار نبود چيزى بنويسم، بريده جرايد ايران درباره استعفاى خودم و جرايد اروپا را در مورد افتادن دولت هويدا، اين جا مى گذارم. براى ضبط در تاريخ است و بس و ديگر هيچ تأثيرى در وضع من ندارد، زيرا ديگر نه ميلى به كار دارم و نه قدرتى براى كار.
چون پير شدى حافظ از ميكده بيرون رو
رندى و خراباتى در عهد شباب اولى
جرايد ايران نسبت به انتصاب مجدد هويدا به يك كار مهم، هيچ نوع خوشوقتى نشان ندادند و هيچ ننوشتند و گويا مردم ايران از شاهنشاه من گله دارند كه اگر مسئول اين كارها دولت هويدا بوده، پس دادن كار مهم ديگرى به او چه معنى دارد. اغلب وزراى او هم، به خصوص [عبدالمجيد] مجيدى رئيس سازمان برنامه كه مورد حمله شديد شاهنشاه در نطقشان هنگام معرفى دولت جديد قرار گرفته بود، رئيس دفتر بنياد فرح پهلوى شده است!
به هر صورت دلخوشى من يا گله من، هيچ اين چيزها نيست. خوشحالم كه پس از بازنشستگى، احساس مى كنم كه به شاهنشاهم سى و هفت سال صميمانه خدمت كردم. نه دروغ گفتم و نه خلاف عرض كردم، مگر چيزى در ذهن خودم اشتباه بود و به آن صورت به عرض شاهنشاه خودم رسانده باشم. اخيراً هم در مورد سيستان آنچه لازمه غلامى بود عرض كردم و ديگر كارى از دستم ساخته نبود. به اين جهت ديگر نااميد و سرد شدم و نخواستم در كارهاى ايران ذى مدخل باشم. ولى نسبت به شاهنشاه محبوب معظم خودم وفادار بوده و خواهم بود و از نثار جان، صميمانه مى نويسم، براى او دريغ ندارم، تا چه پيش بيايد.
لاف عشق و گله از يار؟ زهى لاف خلاف!
عشق بازان چنين، مستحق هجرانند
همچنين خوشحالم كه در بازنشستگى من، مردم همه ناراحت هستند. يكى دو نامه در اين خصوص را اين جا مى گذارم. دو نامه هم از رسول [پرويزى] عزيزم رسيده است كه حيف است از بين برود. آن را هم اينجا مى گذارم. [ويراستار: نامه هاى رسول پرويزى به دنبال اين يادداشت آمده است.]
خوشحالى نهانى و آخر من اين است كه نام پدرم را زنده نگاه داشتم و دانشگاهى به نام آن مرد بزرگ در بيرجند و در شوكت آباد باز كردم. گرچه نخواسته بودم در افتتاح آن تبليغاتى به عمل بيايد، ولى شاهنشاه من امر فرموده بودند چنين بشود.
بريده آن جرايد را هم اين جا مى گذارم.
عاقبت جمع شود زير دو خط از بد و نيك
آنچه يك عمر به دارا و سكندر گذرد.
(پايان)

دكتر كاظم وديعى
ايام وحشت
004155.jpg
وديعى
هرگز از فراز و فرودهاى زندگى بشگفت و شعف يا به هراس و وحشت نمى افتادم، زيرا به من آموخته بودند كه اين خود زندگى است. پدرم هميشه از قول حضرت على (ع) براى ما مى گفت كه چنان زندگى كنيد كه گوئى فردا خواهيد مرد و نيز چنان زندگى كنيد كه گوئى هميشه زنده خواهيد ماند.
صداى انقلاب در گوش من ابتدا كودكانه و آغشته به وحشت بود درست مثل آن وقت ها كه بچه ها لب چاه و حوض بازى مى كردند يا با ترقه ور مى رفتند يا به بهانه جشن عمركشان با آتش بازى مى كردند. آن روز كه در ميدان وليعهد ديدم كاميون ها اسلحه پخش مى كنند بر چهره مردمان شعفى كودكانه خواندم و در دل وحشت عميقى را حس كردم زيرا عاقبت كار براى من مسلم بود.
هفت تير بازى، مسلسل كشى، پهلوان مآبى انقلابيون سرمست از باده حق به جانبى امرى عادى شده بود.
نام خدا و تكبير وحشت مى آفريد. اين تكبير كه عمرى در ما حس حرمت و حالت تأمل به وجود مى آورد اينك تبديل به نعره تهمت و انواع تهديد شده بود. الله و اكبر، اين دو كلمه اى كه تاروپود دل ما با آن تنيده شده بود و نرم و ظريف آن را از دهان پدران و بزرگان و وعاظ و روحانيون و موذنان مساجد و اماكن متبرك شنيده بوديم اينك تبديل شده بود به يك شعار چكشى دوهجائى. الله اكبر از تمام معانى قديمى و سنتى خود تهى و پر شده بود از يك معناى جديد و اين معناى جديد كه بر هيچكس معلوم نبود پتكى بود كه بر ناقوس اذهان انقلابيون فرود مى آمد و صدائى مى آفريد به گستردگى فضاى ايران.
روزى در زاويه اى از خيابان تخت جمشيد گروهى از مردم انقلابى را ديدم به سركردگى مردى بلندقامت كه از شكستن چراغ راهنمائى و رماندن پليس راهنما فارغ مى شد تا رهبرى گروه را دوباره به دست گيرد. پيشانى بلند، محاسن خاكسترى و دو گيوه اى، چشمانى زيبا و مردانه داشت. در دست چپ تصوير خمينى و در دست راست قرآن مجيد و بر گردنبندى گل گلايل بر خود داشت. جمعيت مى رفت و هيكل مرد هيبت مى آفريد. جمعيت همه چيز را سر راه با خود مى برد و آن هيأت و هيبت بر من اثر مى كرد. لختى بعد بغل دستى من به من سوقلمه اى زد كه رد شو. رد شدم تا جمعيت رد شد. من آمده بودم تا در خيابان ويلا بيمارى را به پزشك برسانم ولى ادامه راه ممكن نبود. بعد از ساعتى در گوشه اى كه اتومبيل را نهاده بودم از خود مى پرسيدم: چرا تصوير خمينى در دست چپ؟ چرا قرآن در دست راست؟ چرا اين دو برابر؟ وانگهى سنت آرايش كردن به گل گلايل كه از ما نيست چطور به اين سرعت پذيرفته شد؟ و بعد يادم آمد به تظاهرات تپه قيطريه يعنى اول روزى كه ديدم تظاهركنندگان گل ميخك بر لوله تفنگ سربازان مى نهند و خوب يادم است كه در دفترى كه بعداً وسيله مادرم سوزانده شد نوشتم سربازى كه بر لوله تفنگش گل نهند ديگر سرباز نيست يعنى كه از سربازى معاف است و به همدستى با تظاهر كنندگان نزديكتر است تا فرماندهان خود. در مدت كوتاهى كه من خدمت نظام كردم (۴۵ روز يكبار، ۲۰ روز بار دوم، ۳ روز بار سوم) اولين نكته آموزش حرمت اسلحه و حفظ آن بود و قصه ها مى گفتند از مقاومت قبل از تسليم و تماس ديگرى با اسلحه سرباز. كاملاً مشهود بود كه اين سرباز از درون تهى شده و فتواهائى كه در اين باره داده شده بود اثر كرده است. سربازان نزديكترين قشر ارتش به جامعه روستائى و شهرى كم درآمدند و ايمان آنها بيشتر به دين است تا به قانون. ارتش ايران با تمام كيفيات و ابعاد مثبتى كه داشت از لحاظ تعليمات ايمانى بيشتر از درون امداد مى گرفت و اطاعت از مقررات موضوعه نظامى وسيله امرار معاش بود. وقتى كه معاش در جاى ديگرى جز نزد فرماندهان ارتش تأمين شود از لوله تفنگ سرباز مى شود فواره هم ساخت.
در چنين انديشه هائى بودم كه دستى به شانه ام خورد. از جا جستم. آشنا مردى بود كه آرام گفت ببخشيد دارند مى آيند، نايستيد بهتر است. او را به جا نياوردم ولى او مرا شناخته بود و خود سريعاً در كوچه بغل دست ناپديد شد و من به دنبال بيمار با تأخير بسيار رفتم.
نفت را به گرانترين بهاى ممكن مى خريديم معهذا كمتر مى شد كه تأمين باشيم. كنار در ورودى خانه من مقر بشكه نفت بود. زير يك درخت گردو. اين نقطه درست جنوب غرب خانه من بود. از سال ها پيش پيوسته به شوخى و جدى مى گفتم اينجا آبادان خانه ماست واى به روزى كه بخشكد و اينك خشكيده بود. مادرم مى گفت آنقدر گفتى كه شد. من چه مى گفتم؟ پيوسته سر ميز غذا مى گفتم شكر مى كنيم هر جور سعادت و نعم اين دنيا را قسمت كنند به ما بيش از اين نمى رسد و اين در حالتى بود كه من در كمال قناعت با حقوق دولتى ام مى زيستم و اهل خانه كم و كاست ها (از جمله نداشتن تهويه و شوفاژ) و غيره را يادآورى شدند.
اينك شهرها و حتى روستاهاى ما سوخت نداشتند. كارخانه ها به سبب بى سوختى از كار مى ماندند و گازوئيل و نفت و بنزين گرفتارى هر روز بود. آن هم در زمستانى كه گرچه بسيار مساعد حال انقلابيون بود ولى به هر حال زمستانى سرد و وحشتناك بود.
خانه ها غالباً سرد و در خيابان ها رانندگى تقريباً غيرممكن بود. بنزين دزدى از اتومبيل ها باب شده بود. اين را وقتى فهميدم كه يك روز برفى ديدم در باك اتومبيل جلو ديوار خانه توى برف ها رها شده و يك قطره بنزين در اتومبيل ندارم. همه همسايه ها به اين درد دچار شدند. چنين بود كه با تردستى در از باك برداشته و به كمك يك لوله پلاستيكى و يك حلب بنزين محتوى را مى مكيدند. از آن به بعد اتومبيل را درست جلو پنجره كتابخانه ام كه اتاق خواب من هم بود مى نهادم تا اگر تردستان دست بر آن برند جابجا برخيزم. چند شب بعد دو پاسدار در غيبت من در خانه را مى زنند. مادرم در را مى گشايد. از او مى خواهند تا اتومبيل را در حياط خانه نهند زيرا كوچه ناامن است. مادرم مى گويد كليد را مى دهم شما زحمت بكشيد.
وقتى وارد عمل مى شوند مى بينند چرخ عقب دست راست وجود ندارد. بعد كه كمك چرخ را مى نهند متوجه مى شوند در آهنى خانه از لولا شكسته و تمام باز نمى شود. به مادرم مى گويند ماشين را بفروشيد برود چون اين در ديگر تعمير شدنى نيست و ما پيام را دريافتيم. در خانه تعمير نشد. تعميركاران در تظاهرات شاغل بودند. كمى بعد اتومبيل فروش رفت و دست و بال ما كمى باز شد. به مبلغ ۳۰ هزار تومان.
با وجود وحشتى كه از شعار الله و اكبر ساطع مى شد بسيارى از مردمان از جمله مادر و خواهرم بزرگ من اميد داشتند كه الهى كه بزرگترين، برترين و بهترين است همچنان بزرگ و برتر و بهتر بماند و بر اثر آن عدل از ظلم فاصله گيرد و حق برنشيند. من اين خوشبينى را مفيد مى دانستم اما به قدر ارزنى به آن اعتقاد نداشتم چون انقلابات جهان را خوانده بودم و هرگز جائى نخواندم و نشنيدم كه انقلاب حركتى در جهت عدالت باشد ولو آن كه شعارها عليه بيداد و اميدها همه بر داد نهاده شده باشند. سيماى بسيارى از رهبران انقلاب گر جهان و ايران مقابلم بود. از حسن صباح گرفته تا لنين و مائو و دنبال كنندگان آنها براى من رمز و سرّى نداشتند. خوب مى دانستم كه آنكس كه بر امواج پر خيز توده مردم سوار شود عدل را تنها در خود مى بيند. مى دانستم كه چپ ايران توده ها را نمى شناسد و از ليبرال ها هيچ يك نرمجوئى و دورجوئى مصدق را از توده هاى متعصب مذهبى ندارند و نيز مى دانستم كه روحانيت اگر توده را مهجور و صغير بشناسد واى بر احوال همه است و از جمله واى بر احوال خود روحانيت. اما ما هنوز به آنجا نرسيده بوديم. مردم در نشئه افشاگرى ها بود و رهبران سرمست باده. افشاها غالباً قرين تهمت و تهمت ها از غرض ها منشاء مى گرفت. ميليون ها انگشت اتهام به اشاره يك خطيب ناگهان متوجه اين و آن مى شد. حق و ناحق چنان در غرض و مرض انقلاب پيچيده مى شد كه توقيف افراد يا هتك حرمت آنها مهمتر از محاكمه آنها بود. مردم عادى تظاهرگر و شورنده اعتراض را برابر اتهام و اتهام را برابر محكوميت مى دانستند. در انقلاب كبير! فرانسه ظرف كمتر از دو سال دادگاه هاى انقلابى چيزى نزديك يا بيشتر از ۱۷۵۰۰ حكم صادر كردند. معين كنيد روزى چند حكم و دو قرن طول كشيد تا بطلان تمامى اين احكام معلوم اذهان شد معهذا فرانسه ستمى را كه بايست از انقلاب بكشد كشيد و آن را هم صادر كرد. در مورد انقلاب ايران هنوز مى بايست كمى صبر كنم تا سر و كله دادگاه ها پديدار شود.
پنجره اتاق خواب و كتابخانه من مشرف به كوچه و تقريباً در فاصله نيم مترى دو درخت اقاقياى كهن و يك دو چنار نازك اندام بود و پاى اين درخت ها باغچه باريكى بود كاشته از چمن و علف هاى گونه گون. شب ها پاسداران محله من كنار اين باغچه اتراق مى كردند و دو تا و سه تا به استراحت و نگهبانى و حرف و سخن مى پرداختند. بر پنجره من كاغذهاى رنگين شبيه شيشه هاى رنگين خانه هاى قديمى وجود داشت و در جلو پنجره شيشه اى مزبور پنجره اى از سيمان مشبك وجود داشت كه سازنده خانه من از سى سال قبل نهاده بود. اين وضعيت پنجره اتاق را تاريك و محفوظ مى داشت ولى مساعد كار مطالعه و نگارش من بود.
شب ها من در تاريكى بعد از نيمه شب صداى پاسداران را مى شنيدم. صحبت آنها غالباً حول و حوش مأموريت ها بود و توفيق هائى كه در كار اسلحه هاى گرم يافته اند، بسيار از شقاوت آنها را در مأموريت ها همان جا از آنها شنيدم. يقين دارم باور كسى نمى شود كه مثلاً جوان ۱۹ يا ۲۰ ساله اى در حرفه پاسدارى كه برترين افتخارات بود چنان اينجا و آنجا آزار رسانده باشد كه بگويد «من به رسالت خودم رسيدم.» من اين رسالت را در مأموريتى مى ديدم كه بالا دست او به او داده ولى او درست آن مأموريت را رسالت مى دانست.

خانه
خانه من بر سر چهارراه (چهارراه سليمانيه، خيابان معدل الدوله، دروس) و از سه طرف مجاور دو كوچه و يك خيابان بود. پنجره هاى خانه يك طبقه بر روى يك كوچه عمده و يك بن بست گشوده مى شد و در خانه بر روى چهارراه. به اين ترتيب خانه از قديم الايام از برون بسيار قابل نظارت بود. در عين حال سكنه خانه نيز خود به خود و بدون زحمت شاهد گذران بيرون خانه بودند. من اين وضع را دوست داشتم چون هم كنجكاوى عابران ارضاء مى شد و هم حس مشاهده گرى خودم. در ايام انقلاب اسلامى موضع و موقع خانه به ما كمك كرد، به اين معنى كه بكرات پاسدارانى كه در غياب من به خانه آمدند از سادگى آن تعجب كرده و زود رها مى كردند.
در سمت شرقى خانه من خانه اى كلنگى وجود داشت به مساحت نود متر مربع بسيار حقير كه خواهر بزرگ من و پنج فرزند او آنجا مى زيستند. دلخوشى بزرگ من نشستن زير درخت ميانه خانه بود زيرا در چپ و راست من مادر و خواهرم بودند. يكى از آن خانه و ديگرى از اين خانه صداى مرا مى شنيدند و مرا زير نظر داشتند و گاهى روزانه چند بار براى صرف چاى جمع مى شديم.
در بهمن ماه ۵۷ خواهرم بسيار نگران بود زيرا فرزندان برومند او مرتباً اخبار شهر و خطرات ممكن را شرح مى دادند. من پيوسته معتقد بودم كه انسان جز يكبار به دنيا نمى آيد و جز يك زندگى ندارد. بنابراين هر نسلى حق دارد با حوادث زمان خود امتزاج داشته باشد و از نظر سياسى نيز با رژيم كشورش در رابطه باشد. به همين دليل بارها به عزيزان خودم مى گفتم جدا از من راه خود را انتخاب كنيد. حتى اگر راه شما مغاير حال من باشد من بر شما ملامتى ندارم. چنانچه بر انقلابيون نيز ملامت ندارم و تنها مى گويم در تشخيصات اقتصادى و اجتماعى اشتباه مى كنند و نيز براى همه عزيزانم روشن كرده بودم كه بررسى ها اگر به اجراى عدالت منتهى شود ما به هر حساب سربلند هستيم. ولى اين حرف ها اثرى نمى كرد و از ترس آنها نمى كاست. اينجا ناگزيرم بنويسم كه به خاطرآسودگى خانواده خواهرم بسيارى از اوقات از خانه خودم غيبت مى كردم و اينجا و آنجا خودم را مهمان مى ساختم. بر سيماى دختران خواهرم ناهيد و نويد ترسى خانه گرفته بود كه هر چه مى كردم از آن رها نمى شدند. حتى چندين ماه بعد از انقلاب كه ناهيد عروسى مى كرد با آن كه من دعوت به آن مراسم نشدم ولى عروس و داماد را جداجدا ديدم و ديدم كه خاكسترى از ترس روى صورت آنها نشسته است. اين مرا رنج مى داد. پيوسته مى ترسيدم كه به جاى من ديگرى را آزار دهند. از روز اول انقلاب همه مرا به پنهان شدن، پنهان زيستن تشويق مى كردند. هيچكس نمى ديد كه من نمى توانم. كجا مى رفتم، پيش كه مى ماندم؟ خطر كه مى آمد هر كس به راحتى عذر مرا مى خواست. به همين دليل بهمن ماه و اسفندماه ۱۳۵۷ بسيار بد و سخت گذشت. از لحاظ جسمانى افتادم. هر چه مى دادند، در هر جا بودم مى خوردم. هر جا جايم مى دادند مى خفتم. گاهى براى تعويض لباس زير و رو و يك ساعت خواب واقعى در اتاقم به خانه مى آمدم. در اين حال جز مادرم كسى از آمدن من مسرور نمى شد. زيرا در جريان انقلاب تنها كسى كه در خيل ما شهيم و شجاع بماند و وحشت و ترس بر وجودش راه نيافت مادرم بهترين وديعى بود. او هميشه به من مى گفت بيهوده اين ور و آن ور نرو. بچه هاى من خطا نكرده اند. از در اين خانه نان حرام به درون نيامده است. بنابراين هر اتفاقى هم بيفتد منتهى به سربلندى مى شود. تبليغات انقلاب عليه عوامل رژيم سابق چنان كوبنده و هولناك بود كه هر كس هر قدر هم سالم بود رفته رفته بر اثر تلقين و تكرار مردم ساده لوح، دهن بين، گوشى و راديو و تلويزيون و جرايد آزار دوست و عوامل شلاق كش انقلاب در سلامت خود شك مى كرد. اما مادر ما يك ستون يقين و اعتماد براى خود و فرزندان خود بود. نماز و اطاعتش تغيير نكرده بود تنها گاهى بيشتر از پيش به امامزاده صالح مى رفت.
يكى دو بار شايد هم بيشتر من او را به امامزاده صالح بردم. صحن پر بود از مردم نيازمند و در حالى كه من در كوچه و بازار اطراف پرسه مى زدم خواهر و مادرم را مى ديدم كه در ميان امواج نيازمندان زائر گم مى شدند و سپس سر وقت زير آن چنار بزرگ چند صد ساله همديگر را بازمى يافتيم. رضاى من در رضامندى و اطمينان خاطر آن دو بود وگرنه مى دانستم كه كار با دعا نيست. كار با وقف نيست چرا كه مرحوم خمينى هر روز دعا مى كرد و هر روز گره تازه اى بر گره هاى پيشين افزوده مى شد. اين را هم بگويم كه اين عادت قديمى مادرم بود كه او را به امامزاده ها ببرم. سفرهاى كوتاه و بلند بسيارى در طى سال ها براى زيارت حضرت معصومه (قم) و حضرت رضا (مشهد) و غيره براى او ترتيب مى دادند. براى او بهترين تفريح و دستيابى به نوعى رهائى و خلاصى و فتوح و تسلط بر مشكلات رفتن به سفرهاى زيارتى به اتفاق خواهر بزرگش و دختر بزرگش يعنى خواهر بزرگ من بود. تقريباً همه امامزاده ها را مى شناخت. شيراز و شاهچراغ و امامزاده هاى آن شهر جاى خاص خود را داشت و هيچ سالى نبود كه راهى آنجا نشود. اما سفر كربلا برايش چيز ديگرى بود. به برادر بزرگم مى باليد كه ترتيب آن را داده بود.
غالباً پياده مى رفتم. شب ها هر جا ميهمان مى ماندم، بيشتر اوقات مرا نگه مى داشتند. ترس از رانندگى و نبود بنزين، پاسدارها، گشتى ها، بازرسى ها موجب شده بود كه ميزبان ها تدارك خواب را هم مى ديدند. به اين ترتيب ظرف كمتر از دو ماه چهارده بار خانه عوض كردم و در هر تعويض سرى به خانه مى زدم و ملامت مادر را مى شنيدم.
يك شب به هنگام خواب در خانه دوستى كه سابقاً مقامى داشت ميهمان بودم. قبل از انقلاب در رژيم سابق زندانى بود ولى بسيار دلايل بر بى گناهى او وجود داشت. من با آن همه اطلاع سر از ته و توى كار درنياوردم. روز انقلاب همراه ديگر زندانيان آزاد شد و عدل انقلاب را چشيد و باور كرده بود كه حساب و كتابى در كار است. آن شب ديروقت زنگ در صدا كرد و دو سه نفر آمدند و او را بردند و اين بار حبس طولانى شد. حكم هرگز صادر نشد زيرا روزى خبر دادند كه آزاد شد و به هر حال تا سال ها بعد از انقلاب پرونده قبل از انقلاب مفتوح بود.
در اين خانه من شاهد بحث درباره پرونده عمده اى بودم كه نه در زمان شاه و نه در طول يك سال ونيم بعد از انقلاب و نه سال ها بعد هرگز تكليف آن روشن نشد. يكسر پرونده ظاهراً (به حسب جرايد) يكى از شاهزاده ها بود. سر ديگر يكى از شهرداران تهران كه مدتى هم وزير بود، سر ديگر پنج تن از مقامات سابق در رده هاى مختلف، در زمان شاه تكليف اين پرونده كلان معروف به «ب.ل» روشن نشد چون به قرار شاهزاده اعمال نفوذ مى كرده است. اما در دوره بعد نيز تكليف آن روشن نشد زيرا آن شهردار وزير سابق شاه طى اعلاميه اى به خمينى پيوست. قصد من از اين سخن نه طرح پرونده است تا تائيد اتهامات وارد بر متهمان، اما مايلم بگويم كه تكليف حق در حضور زور روشن نمى شود. دادگرى فضاى امن مى خواهد و قضات ما هرگز آن را نداشتند. هرگز نمى توانم ظاهر مغموم و دل پر خون صاحبخانه را فراموش كنم. اين واقعه موجب شد كه خدمه خانه بر صاحبخانه شوريدند و كار به باج ستانى هاى بسيار كشيد. چنين بود فضاى اجتماعى بعد از انقلاب.
اين خانه در حوالى دربند و نزديك خانه حسن صدر وكيل دعاوى و صاحب امتياز روزنامه قديمى و معروف قيام ايران بود. چند روز بعد از انقلاب از حسن صدر مقاله اى خواندم در باب خمينى. نوشته بود خمينى خلق و خوى محمدى دارد و چه سخن هائى از اين دست. به او زنگ زدم و تعجب خود را از مقاله ابراز كردم. گفت از ته دل و در كمال اعتقاد نوشته است و قرار شد در اولين فرصت به ديدن او روم. بيست روز بعد رفتم در خانه اش گفتند رفته به سفر. حسن صدر ديگر نگفت، ديگر ننوشت و جلاى وطن كرد و درد بسيار كشيد. زيرا آخر عمر برابر ساده لوحى خود قرار گرفته بود. همكار نزديك او سال ها بعد در پاريس به من گفت حسن دود شد به آسمان رفت. آشنائى من با حسن صدر از سال هاى ۲۶ و ۱۳۲۷ بود. قيام ايران را مى خواندم. شعار اين روزنامه كه در بالاى صفحه اول چاپ مى شد اين جمله بود: «هدف ما افزايش معرفت عمومى است.» مراد مرحوم صدر از كلمه معرفت حتماً دانستنى ها و شناسائى ها و شعور سياسى بود. من در آن روز حس مى كردم مردى كه مى خواست اطلاعات و معرفت را بالا برد به دام ضد اطلاعات افتاده است و بعد يادم امد كه حسن صدر با آن همه سواد و معرفت و بهره هاى كلانى كه در رژيم شاه در دفتر وكالت خود مى برد چطور منادى انقلاب مى شد. او در كدام مكتب انقلاب آموخته بود ظاهراً مكتب دوگانه او دانشگاه و رشته حقوق بود و بعد هم مطالعه عميق در احوال حضرت على. هيچ يك از اين دو راه به خون و بيداد نداشت. به نظرم مى رسيد كه حسن صدر مدير قيام ايران شمشير انقلاب را به فرق خود زد و فارغ شد. حسن صدر يك نمونه بود از مرعوب ها و مجذوب هاى انقلاب. آمدن خمينى به ايران و آن تكبيرها وحشتى و رعبى در دل آنها كه از حساب و كتاب خود وهم داشتند ايجاد كرد و آنها را به شتاب در استقبال انداخت و شامل قانون شتاب شدند. وگرنه حسن صدر ساده لوح نبود. اطرافيان امام وقتى مى خواندند كه صدر مى گويد امام خلق و خوى محمدى دارد قبل از همه به آن ريگى مى انديشيدند كه احتمالاً در كفش نويسنده بود. آن روز هم كه دكتر شايگان در جواب روزنامه نگاران كه پرسيدند آيا نامزد رياست جمهورى هست يا نه؟ گفت: «هر چه امام بفرمايند....» اطرافيان اما در مدرسه علوى به شايگانى فكر كردند كه مداح مصدق بود و اينك خود را مدافع و شارح فقه و شرع مى دانست. شايگان را امام چند روز بعد غير مستقيم دود كرد و به آسمان خارج فرستاد.
مسلماً ورود امام واقعه اى بى نظير در تاريخ اجتماعى و سياسى ايران بود. اين چه ملاطى بود كه آن همه انسان متفاوت را هم جهت ساخت. احزاب و گروه هاى سياسى غيرمذهبى خيال مى كردند كه نيروى خود را موقتاً به امام قرض مى دهند و بعد پس مى كشند و حق خود را مى طلبند. آنها از اين نكته غافل بودند كه آن نيروها سيمائى را ساخت و آن را سيما ديگر تحليل رفتنى نبود. آن نيروها سيما شد و آن سيما بر همه ظاهر گرديد و جذبه و رعب آفريد و اين رعب و جذبه موجب شتاب در جذب شدن گرديد و آن شتاب سياسى وجدان بسيارى را متزلزل كرد. در فرهنگ مذهبى ما ايمان گاهى برابر ترس است و ترس گاهى ايمان آفرين است. به ما مى گفتند برو از خدا بترس. معناى اين سخن ايمان به خدا داشتن است. مردم انقلابى به امام ايمان داشتند و اطاعت امام كردند. ديگران يعنى غيرمذهبى هاى انقلابى از برآورد نيروى امام به ايمان به قدرت اجتماعى امام رسيدند و وحشت بر شان داشت و دستپاچه و بى ملاحظات سياسى امام گرائى كردند.

جذبه و رعب
بسيارى از انقلابيون غيرمذهبى تحت تأثير وحشت درون براى آستان سائى به دو وسيله: دروغ هاى شاخ و دم دار درباره رژيم شاه و دروغ ها و گزافه ها درباره معجزات زندگى امام مى پرداختند. حمله به رژيم سابق طبيعى انقلاب بود اما نوشتن مطالبى تحت عنوان «شهر دوم» در روزنامه آيندگان از سوى يكى از روشنفكران نامدار آن روزها جز دروغ شاخ و دم دار نيست. تحت اين عنوان نويسنده شرح شهرى زيرزمينى را مى داد كه شاه بين زندان اوين و فرودگاه مهرآباد ساخته است. ديگرى نوشت كه امام هر شب با امام زمان مشورت دارد و اين ديگرى در تمام عمر يك ركعت نماز نخوانده بود. هرگز زكات نداده بود و ابداً نه به ائمه عنايت داشت و نه به امام زمان. ده ها مثال از اين بزرگان قلمزن آن ايام در خاطر دارم كه همه نماينده عظمت آن وحشت ذهنى است. تنها از سر ادب نام نمى برم ولى مدارك موجودند.
آن وحشتى كه تيرهاى هوائى و آمد و رفت پاسداران و گشت ها مى آفريدند در مقابل آن وحشت ذهنى روشنفكران انقلابى حسابدان هيچ بود. در تظاهرات سياسى غيرمذهبى مردم به رقم ده ها هزار (حداعلى) ظاهر مى شدند اما در تظاهرات سياسى از آن زمان كه پاى مذهبيون به ميدان آمد رقم شركت كننده ها به صدها هزار رسيد. چه بسا كه در مواردى از ميليون هم در گذشت. روشنفكران انقلابى حسابدان خوب مى دانستند اين رقم يعنى چه و به همين دليل جذبه و رعب توأم با لذت و نگرانى داشتند و اين حالت آنها را به شتاب مى كشانيد و شتاب و دستپاچگى در سياست پرداخت پيشاپيش اعتبار و نقدينه ها و آبروهاى سياسى است.
در اين حال اين قطرات سراسيمه به دريا مى پيوستند، بى آن كه دور شوند در دهان صدفى. در اين حال گاهى گروه ها رودخانه وار به اقيانوس وارد مى شدند ولى ديگر نمى توانستند از آن خارج شوند. اقيانوس جاذبه و رعب ورود امام بدينگونه آنها را جزء خود مى كرد و آنها بى هويت مى شدند.
چنين بود كه وقتى بازرگان و بسيارى ديگر حرف از جمهورى ايران يا جمهورى دموكراتيك ايران زدند و فكر مى كردند هويت سياسى خاص آنها جريان دارد، اما امام نفس بريد و گفت: جمهورى اسلامى ايران نه يك كلمه بيش نه يك كلمه كم اين واقعه بر من مسلم داشت كه انقلابيون غير مذهبى ديگر هويتى ندارند اگر هويت ديگرى جز هويت خمينى وجود داشت چرا آن هويت از خود عكس العمل نشان نداد؟ بازرگان به راحتى مى توانست نپذيرد ولى مرعوب بود و مجذوب و خود و هويت سابقش تحليل رفته بودند. يعنى بدون خمينى وجود نداشتند. بازرگان ديگر رودخانه اى به دريا رفته و ريخته بود و بسيارى ديگر از اين قبيل. بازرگان را مثال آوردم زيرا هم سياسى بود هم مذهبى ولى به سياست مبتنى بر مذهب فكر نمى كرد بلكه به حكومت قدرت گرفته از مذهب معتقد بود.
آن تيرو ترقه ها نمى ترساند اما اين وحشت ذهنى انتها نداشت. مثل و نمونه عالى در مقابل من بازرگان بود. بازرگان اسلام شناس بود، تبحر او در تفسير يا درك معانى اسلامى و قرآنى و ابعاد اجرائى تشيع كمتر از هيچ يك از آيات عظام نبود او نمونه سالمى از مخالفان گذشته بود او حتى فاصله خود را با مصدقيون و مذهبيون مهر طلب با شيوه اى استدلالى و گاهى علمى حفظ مى كرد. چرا او نايستاد؟ چرا مقاومت نكرد؟ حداقل مقاومت كنار كشيدن است. هم پيش از آن كه شخص را مجبور به استعفايا كنار رفتن كنند. جرايد آن زمان شاهدند كه بازرگان بر سر امر رفراندوم و انتخاب نوع جمهورى از خمينى تو دهنى خورد ولى ادامه داد. از دو حالت يكى را بايد پذيرفت يا مرعوب و مجذوب شد و با خود فكر كرد با فرصت طلبى از نوع آمريكائى (كه بعداً در الجزيره مثلاً حاصل شد) مى تواند آب رفته را به جوى بازگرداند اما من باور ندارم بازرگان گوش به بيگانه دارد به همين دليل به نظريه رعب و جذبه قانع مى شدم و هنوز بر اين عقيده ام.
آن دسته از آدم هاى مأمور و مجبور كه بر در و ديوار شهرها اسامى ساواكى و طاغوتى و غيره منتشر مى كردند ابداً ايجاد وحشت نمى كردند وحشت در فرو ريختن سد مقاومت هاى ذهنى بود وحشت در تهى شدن مدعيان مبارزه با ديكتاتورى و فساد و ادعاهاى قديمى خود آنها بود.
وحشت در اين بود كه وقتى حركت تند و تقريباً يك پارچه بنيادگرايان راه افتاد سر راه خود به هيچ مانعى برنخورد تا كمى تعديل شود، به همين دليل آونگ به نهايت ارتفاع رسيد. به همان دليل كه در عهد شاه مقاومت در برابر مخالف مرتجع ممكن بود، بعد از انقلاب هم تعديل بنياد گران به شرط مقاومت غيرمذهبيون شدنى بود. ولى در مورد اول ابعاد قدرت خارجى و در مورد دوم ابعاد وحشت مذهبى نوع انقلابى كار خود را كرد.
آن گروه ها كه به قول خود ايستادند- از جمله مجاهدين خلق- به اين دليل ايستادند كه راهشان از راه خمينى بر سر تلفيق ماركسيسم و اسلام جدا مى شد و بعدها ديديم كه اتكا آنها به خارجى متجاوز به خاك ايران آنها را به كل از ضمير ايرانيان دور كرد.
كمبود نفت، كمبود موادغذائى، صف هاى دراز براى هر چيز و براى هر كار، انواع عدم امنيت، تهمت و افترا و هتاكى ها در سر گذرها و در وسائل ارتباط جمعى، اين ها فروع و عوارض شورش ها و آشوب ها و كودتاها و انقلاب ها است و بى رنگ شدن، از سكه افتادن مهمترين جناح هاى برپا كننده انقلاب به نفع دورترين عناصر داوطلب قدرت يعنى روحانيت مبارز و درون آن روحانيت بنيادگرا اتفاقى بود كه از هر ذره وحشت اخگرى از وحشت و از هر اخگر وحشت آتشفشانى هزاران بار توفنده تر از دماوند عهود ماضى مى ساخت. اين آتش فشان خاموش اسلامى در گذشته گاهى دود و دمى داشت. گرچه آتش زير خاكستر بود ولى امكان نداشت بى مدد مخالفان غيرمذهبى توفنده شود. مخالفان غيرمذهبى به سبب شتاب در تشخيصات سياسى آتش زير خاكستر را رو كرده و بعد خاكستر نرم تسليم را بر وجود خود نشاندند.
من شاهد بودم كه خمينى در همان روزهاى اول انقلاب در مدرسه علوى جنب مجلس شورا گفت ما فكر نمى كرديم به اينجا برسيم. اين گفتار حتماً در جرايد هست و نشان مى دهد كه او انتظار مقاومت هاى بسيار داشته است و اين عين احتياط سياسى اوست.

دكتر مصطفى الموتى
(مرضيه) هنرمند پر آوازه ايران
و نقش او در خارج از كشور در كنار سازمان مجاهدين خلق
003825.jpg
الموتى
يكى از هنرمندان پر آوازه ايران كه هم در كار هنرى و هم در كار سياسى به عنوان چهره خبرساز معرفى شده است خانم مرضيه است كه صداى پر طنين او طرفداران فراوانى دارد و حتى در سن بالاى ۸۰ سال وقتى روى صحنه مى آيد و آواز مى خواند باز هم توجه همگان را جلب مى كند. مرضيه كه بعد از انقلاب مدتى در ايران ماند و مورد تضييقاتى قرار گرفت به سختى توانست خود را به خارج از كشور برساند ولى وقتى به خارج آمد در كنار سازمان مجاهدين خلق قرار گرفت و از اين جهت عده اى از طرفدارانش او را مورد ايراد قرار دادند و معتقد هستند كه مرضيه در كنار همه مردم ايران قرار دارد و نبايد به سازمان سياسى خاصى كه به هر صورت موافقين و مخالفينى دارد بپيوندد.
در كتاب چهره هاى آشنا مرضيه چنين معرفى شده است:
اشرف السادات مرتضائى (مرضيه) در سال ۱۳۰۴ شمسى در تهران متولد شده است. پدرش سيدحسين مرتضائى است كه در كربلا متولد شده و تحصيلات خود را در مدرسه سپهسالار تكميل نموده و به زبان عربى كاملاً مسلط بود. به همين جهت به شغل تدريس پرداخته و به امور كشاورزى نيز اشتغال داشته است.
مرضيه تا كلاس چهارم متوسطه تحصيل كرده و چون خيلى بازيگوش بوده تنها علاقه اش به كارهاى دستى و نوشتن انشاء بوده است.
به گفته خودش تنها خدمتى كه انجام داده با صداى دلنشين خود مردم را شاد ساخته و اشك خيلى ها را جارى ساخته است.
مرضيه ازدواج كرده و صاحب دو فرزند به اسامى هنگامه و محمود مى باشد.
وى تاكنون چند كنسرت در خارج از كشور داشته كه با استقبال زياد هموطنان روبرو شده است. يكبار در تالار (المپياد) پاريس كنسرت بزرگى برپا كرد كه عده زيادى از ايرانى ها و گروهى از خارجى ها از جمله فرانسوى ها در آن شركت داشتند.
مرضيه به مدت دو ساعت برنامه اجرا كرد و در حالى كه به وسيله اركستر بزرگى در پاريس همراهى مى شد به خواندن ترانه هاى قديمى و مشهور خود، چون «ديدى كه رسوا شد دلم»، «مست مستم»، «به رهى ديدم برگ خزان»، «امشب شب مهتابه» و... پرداخت. شفافيت و گيرائى و رسائى صداى او در هشتاد و چند سالگى حيرت حاضران را برانگيخت. رهبرى اركستر را محمد شمس آهنگساز و موسيقيدان ايرانى به عهده داشت. در آخرين بخش از برنامه، مرضيه- جانان خرم- نوه اش روى صحنه آمد و ترانه دو صدائى «بوى جوى موليان» را كه زمانى مرضيه و بنان با هم خوانده بودند، به اتفاق مادربزرگ، اجرا كرد.
برنامه در نظم كامل اجرا شد و مطلقاً جنبه هنرى و فرهنگى داشت.
خواننده جوان «جانان» استعداد هنرى خود را از مادربزرگش «مرضيه» ستاره آواز ايران به ارث برده است. مادر جانان «هنگامه» نيز در هنر نقاشى دستى چيره دارد.
آهنگ تازه او «عروس حجله هاى پرپر باد» را آهنگساز چيره دست، محمد شمس، با شعرى از محمدعلى اصفهانى تنظيم كرده است كه چنين آغاز مى شود:
عروس حجله هاى پرپر باد
گل خاموش دشت بى اقاقى!
گلوى زخمى گنجشك عاشق
تو آوازى كه نصفش مونده باقى
«جانان» مى گويد: «اين آهنگ را هديه كردم به تمام كودكان خيابانى، تمام دختركانى كه ناشفكته پرپر شدند و فروخته شدند. تمام زنان خسته مملكتم و دختران بى جوانى تا شايد در اين روزگار غمگين سرد، مرهمى باشد براى بال هاى شكسته و عاطفه هاى زخمى زنان و دختران ميهنم.»
جانان، موسيقى را در كنسرواتوار پاريس تحصيل كرده است.
محمود ملك افضلى در يك شركت سرمايه گذارى آمريكائى به كار اشتغال داشته است.
هنگامه دختر مرضيه كه در ايران زندگى مى كند گفته است از زمانى كه مادرم به مجاهدين خلق پيوسته روزگار ما سياه شده است.
روزنامه ليبراسيون چاپ پاريس ضمن تجليل از مرضيه از پيوستن او به مجاهدين ابراز شگفتى كرده و چنين نوشت:
پس از انقلاب اسلامى، مرضيه افسانه اى كه صداى او را بزرگان اين جهان چون ريچارد نيكسون و ملكه اليزابت، تا مردم كوچه و خيابان تهران شنيده اند، محكوم به سكوت شد.
پيوستن مرضيه ستاره آواز ايران به سازمان مجاهدين خلق شگفتى آور است به ويژه كه وى هيچگاه سياسى نبود، وانگهى جايگاه طبيعى او بيشتر در ميان سلطنت طلبان بود تا سازمانى كه خط مشى آن مبارزه مسلحانه است. چگونه مرضيه سر زنده، پر نشاط، بذله گو و سبكبال مى تواند شيفته اين سازمان شبه كارگرى شود؟ او زنى چنين بخشنده و دست و دلباز و آنان خشك جزمى. چقدر دشوار است تصور هماهنگى ميان اين زن طبيعى و شوخ طبع كه هرگز حجاب به سر نكرده و دست مردان را بدون بيم مى فشارد، با روش سازمان مجاهدين خلق. در كنسرت مرضيه در آلمان چنين اعلام شد:
«خانم مرضيه با برجاى گذاشتن بيش از هزار اثر در ايران، به عنوان يكى از چهره هاى چند نسل از ايرانيان است.»
در اين كنسرت (مرضيه) در پاسخ به سئوال يك خبرنگار، مبنى بر ميزان فشار و اختناق عليه هنرمندان و شخص ايشان، براى نمونه به سرنوشت دردناك كلنل وزيرى، موسيقيدان برجسته ايرانى، اشاره نمود. مرضيه گفت كه من يك هنرمند كاملاً سياسى هستم. هنرمند وظيفه اش دفاع از زندگى انسان ها است و نمى تواند نسبت به شرايط جامعه و مردمش بى تفاوت باشد. مردم من را دوست دارند و من آنان را.
من عضو شوراى ملى مقاومت هستم. در اين شورا تعداد زيادى از نويسندگان، هنرمندان، موسيقيدانان و شعراى معروف عضويت دارند كه بنده هم يكى از آنها هستم. شركت من در اين جشنواره كاملاً هنرى است.
من از وضعيت دردناك و سركوب هنرمندان ميهنم توسط رژيم آخوندها بسيار متأسفم و براى آنها فوق العاده نگران هستم. من ۱۵ سال تحت حاكميت آخوندها سكوت كردم. در اعتراض به اين رژيم و سركوب عليه زنان از ميهنم خارج شدم. آنها هرگز نمى توانند صداى يك قنارى را خاموش كنند. با نگاهى به اين تلاش ها از سوى رژيم، خود شما مى توانيد به وضعيت هنرمندان در ايران پى ببريد.
«آخوندها مى ترسند كه من صدايم را براى مردم بلند كنم اين به خوبى نشان مى دهد كه حكومتشان تا چه اندازه سست بنياد است. آنها فقط با جنايت و سركوب است كه مى توانند خود را در قدرت نگه دارند. با جنايت هائى مثل تحقير و سركوب فرهنگ و هنر.»
مرضيه مى گويد:
حدود سال هاى ۳۵ و ،۳۶ يعنى زمانى كه تازه دست چپ و راست را شناخته بودم، از طريق راديو با «موسيقى اصيل ايرانى» آشنا شدم، آن هم با برنامه «گل هاى جاويدان»، نمى دانم گلهاى شماره چند بود، فقط اين را مى دانم كه با زخمه هاى ساز و آواز خواننده اى، با موسيقى انس گرفتم. اين آشنائى آنچنان گرم و ژرف در من اثر كرد كه در طول سال ها بعد از آن، تمام برنامه هاى موسيقى اصيل راديو را از حفظ مى دانستم. چه روزهائى كه در برنامه «ساز تنها» گوش دل به نواى سحرآميز بزرگانى چون: مشير همايون شهردار، كسائى، عبادى، تجويدى، خالدى، خالقى، ياحقى، ملك، خرم و... مى سپردم و با برنامه «گلهاى جاويدان»، «گلهاى رنگارنگ» و «گلهاى صحرائى» و يا صداى هنرمندانى چون، دردشتى، خوانسارى، بنان و قوامى در خلسه اى ناب غوطه ور مى شدم! اين شيدائى و دلبستگى به «موسيقى اصيل ايرانى» آن هم در كنار گوش سپردن به آنچه كه غير از اين بود، مرا بيشتر و بهتر به عظمت و اصالت كسانى كه كارشان و هنرشان «اصيل» بود، واقف مى نمود.
در طول سال هائى كه با «موسيقى ايرانى» زندگى مى كردم، ترانه هاى بسيارى را، بارها و بارها زمزمه مى كردم، حتى سال هاى مفارقت، سالهاى دورى از آب و خاك هم نتوانست دلبستگى و سنت زمزمه كردن آهنگها و ترانه هاى نشأت گرفته از اصالت و عظمت «موسيقى اصيل ايرانى» را از من بگيرد. سال ها با «بركنارم بنشين»، «به رهى ديدم برگ خزان»، «من از روز ازل ديوانه بودم»، «دادى بربادم»، «رفتم كه رفتم»، «بوى جوى موليان» و ديگر آثار ترانه سرايان و آهنگسازان معروف زندگى كرده ام...
اصالت موسيقى اين مرز و بوم مديون هنر بالنده كسانى چون كلنل وزيرى، خالدى، بديع زاده، تجويدى، مرتضى و رضا محجوبى، خالقى، ملك، عبادى، ياحقى، عليزاده، شجريان، بيژن ترقى، تورج نگهبان، معينى كرمانشاهى و رهى معيرى بوده و با همت آنها پاى گرفته، ريشه دوانيده، به پا ايستاده و در عرصه تاريخ به ماندگارى رسيده است.
ايامى كه در خدمت مرتضى خان محجوبى بودم و براى تمرين نزد ايشان مى رفتم اغلب «رضا» را مى ديدم. چه در خانه ايشان و چه در خيابان در حوالى دروازه شميران. خصوصيات «رضا» منحصر به فرد نبود، رفتار بيشتر هنرمندان به گونه اى به هم نزديك است، منتهى «رضا» از فرط شيفتگى فراوانش به موسيقى از مرز متعارف رفتار يك هنرمند فراتر رفته بود. او هنرمندى بود كه تمام زندگانيش سرشار از هنر بود. من از ساخته هاى او اجرا نكرده ام اما آهنگى را كه مرتضى خان محجوبى در رثاى «رضا» ساخته بود با شعرى از مرحوم رهى معيرى با نام «كاروان» بنده خوانده ام كه اين طور شروع مى شود: «همه شب نالم چون نى، كه غمى دارد.»
مرضيه مى گويد وقتى جمهورى اسلامى خوانندگان زن را از تك خوانى ممنوع كرد. دچار غم و اندوه فراوان شدم. گاهگاهى به اروپا سفر مى كردم.
«دخترم با خانواده اش در ايران بود و من كشورم را عميقاً دوست دارم. ترك كشور بسيار مشكل بود. اگر من براى مردمم نتوانم بخوانم، چرا اصلاً آواز بخوانم؟
در هر حال من به مدت پانزده سال براى هيچكس نخواندم اما به طور مخفى با يك گروه نوازنده كار مى كردم. براى اين كه صدايم به گوش يك آخوند نرسد، به اطراف شهر مى رفتم و براى كوهها، پرندگان، جويبارها و تپه ها مى خواندم.»
در سال ۱۳۷۳ او به پاريس سفر كرد تا يكسرى مصاحبه با سرويس جهانى راديو بى.بى.سى. انجام دهد و در همان زمان با اعضاى مجاهدين خلق ملاقات كرد. او مى گويد: «اگر من به پاريس نيامده بودم و با آنها ملاقات نمى كردم، معلوم نبود چه اتفاقى براى من مى افتاد؟ وقتى يك بلبل را در قفس بيندازيد؟ چكار مى تواند بكند؟ در عرض ۲۴ ساعت مى ميرد.»
بلافاصله بعد از سفرش، دخترش هنگامه امينى، كه يك آرشيتكت است، دستگير و زندانى شد. در اثر فشارها و درخواست هاى سازمان هاى حقوق بشرى بين المللى، دخترش آزاد شد. ولى در خانه اش تحت نظر قرار گرفت.
مرضيه فهرستى از كارهاى هنرى دارد كه بيش از هزار آواز را در برمى گيرد و در بسيارى از آنها شعرهاى اصيل فارسى، را به صورت آواز خوانده است. مرضيه در سخن گفتنش اغلب از شعرهاى فارسى استفاده مى كند.

مرضيه و مجاهدين خلق
محمود ملك افضلى فرزند مرضيه مخالف مجاهدين خلق است. او چنين گفت:
من فرزند دوم مرضيه هستم كه در آمريكا زندگى مى كنم. چند ماه پيش در جريان گردهمائى مجاهدين خلق در لندن كه مادرم در آن آواز مى خواند فرياد مخالفت با مجاهدين را سر دادم و از آن زمان هواداران مجاهدين به آزار و اذيت من پرداخته اند.
روزنامه فيگارو مرضيه را يكى از سه زن تاريخ موسيقى ايران مى خواند، همراه با قمرالملوك وزيرى و گوگوش و بر اين مى افزايد كه در سال ۱۹۹۷ يهودى منوهين نوازنده بزرگ او را در عداد خوانندگان يگانه انتخاب كرده بود. خوانندگانى كه او به آنها «صداى آزادى» نام داده بود. مرضيه در اين انتخاب در يك كنسرت استثنائى در بروكسل در كنار «يانگ دوتسونگ» خواننده تبتى، «ميريام ماكبا» از آفريقاى جنوبى، «حوريه عايشه» از الجزاير، «لوزميلا كارپيو» از بوليوى، «نوآ» از اسرائيل و «اسپرانزا فرناندز» خواننده كولى اسپانيائى روى صحنه رفت و صداى زنانى را كه براى صلح، برابرى و آزادى آواز مى خوانند به گوش جهانيان رساند.
مرضيه را اركستر اپراى پاريس مركب از ۵۲ نوازنده همراهى كردند. مرضيه به نوشته فيگارو نماينده مملكتى است كه در سال ۱۹۳۵ حجاب در آن ملغى شد و اين خواننده تاكنون در حضور ملكه اليزابت دوم، ژنرال دوگل، ملك حسين، صدراعظم آدنائر و رئيس جمهورى نيكسون آواز خوانده است. مرضيه حالا در سالن المپياد (لندن) آواز خوانده است. جائى كه هر كس در آن روى صحنه مى رود گام آخر را به سوى جاودانگى در صحنه آواز برداشته است.
***
يكى از كارهاى جالب مرضيه خواندن اذان است. زيرا تاكنون سابقه نداشته كه زنى اذان بخواند و قشريون مذهبى از اين كار او خيلى عصبانى هستند و مى گويند صداى زن نبايد شنيده شود ولى مرضيه با گفتن اذان و پخش نوار اذان اين سنت را بهم زده و نوار او در داخل و خارج از كشور در دسترس همگان قرار گرفته است.
متخصصين آواز مى گويند كه تعجب است كه مرضيه در سن بالاى ۸۰ سال توانسته صداى خود را خيلى خوب حفظ كند. مرضيه هم گفته است تا روزى كه زنده هستم مى كوشم آواز بخوانم و صداى خود را حفظ كنم. من مى دانم كه جمهورى اسلامى قصد جان من را دارد و من هم براى نابودى آنها تلاش مى كنم.
محمود ملك افضلى پسر مرضيه كه در رشته مهندسى هواپيما از دانشگاه كاليفرنيا ليسانس دارد مى گويد پدرم مرا طورى تربيت كرده كه مستقل بوده و روى پاى خود بايستم و به هيچكس تكيه نداشته باشم، ولى پيوستن مادرم به مجاهدين قلب ما را شكسته است.

دكتر رضا قاسمى
در حاشيه سقوط صدام حسين- بخش ۷۵
ظهور و سقوط يك ديكتاتور
نگاهى به فراز و نشيب روابط ايران و عراق در عهد حكومت صدام حسين
-چه شد كه عراق در سال ۱۹۸۰ به تجاوز آشكار عليه ايران دست زد و ۱۰ شهر مرزى ايران را اشغال نمود؟
-صدام پس از تصرف خرمشهر به رجزخوانى پرداخت و گفت: هرگاه ايرانى ها بتوانند دوباره به محمره (خرمشهر) دست يابند من كليد بصره را به آنها تسليم خواهم كرد!
-چرا خرمشهر از سوى ايران «خونين شهر» ناميده شد و اين وجه تسميه از چه باب بود؟
-آزادسازى خرمشهر پس از ۱۹ ماه اشغال حماسه و مظهر مقاومت و از جان گذشتگى نيروهاى ايرانى بود.
-پس از آزادى خرمشهر كشورهاى عرب ساحل جنوبى خليج فارس آمادگى خود را براى پرداخت شصت ميليارد دلار غرامت و خسارت به ايران در قبال آتش بس و پايان جنگ اعلام داشتند ولى رهبران بى تجربه ايران و فرماندهان جنگ نديده جبهه زيربار نرفتند!
-آزادى خرمشهر مى توانست كليد بازگشت صلح و آرامش و پايان اين نبرد بى حاصل باشد، ولى از دست دادن اين فرصت مغتنم پنج سال ديگر دو ملت بى گناه ايران و عراق را به ورطه هلاك و نابودى افكند.
-از قرار معلوم آيت الله خمينى ابتدا با پيشنهاد همسايگان عرب روى موافق نشان داده بود ولى عوامل حزب الدعوه و اطرافيان آيت الله نظر او را تغيير دادند و شد آنچه نبايد مى شد.
-عراق از حمله به ايران چه اهدافى را دنبال مى كرد؟
004083.jpg
دكتر رضا قاسمى
آزادى خرمشهر در بحبوحه جنگ ايران و عراق
فرا رسيدن ماه خرداد يادآور پيروزى بازمانده ارتش متلاشى شده ايران همراه با پاسداران و بسيجيان جانباز بر ارتش عراق و آزادى خرمشهر از قيد سلطه عراقى ها است.
به راستى نمى توان منكر شد كه حماسه خرمشهر از هر جهت شگفت انگيز و اعجاب آميز بود. تصرف خرمشهر از سوى عراق غرور وحشيانه صدام را آنچنان تحريك كرده بود كه به رجزخوانى پرداخت و بنا به شايعات منتشره گفته بود: «ايرانى ها هرگز نمى توانند دوباره به محمره (خرمشهر) دست يابند» و اضافه كرده بود كه: «هرگاه قواى ايران بتواند اين شهر را پس بگيرد من كليد بصره را به آنها تسليم خواهم كرد!»
در آن زمان عراق از خرمشهر به عنوان «محمره» (نام قديمى اين شهر) ياد مى كرد و در تقابل با آن وجه تسميه، ايرانى ها در بحبوحه جنگ اين شهر را كه در معرض حملات شديد ارتش عراق بود «خونين شهر» ناميدند كه در واقع عنوانى بجا برخاسته از دل خونين و پر اندوه هموطنان رنجديده ما به ويژه هم ميهنان آزرده خاطر خوزستانى به انگيزه تصرف اين شهر به دست عمال بيگانه و رنگين شدن پهنه آن به خون فرزندانشان بود.
اسارت خرمشهر به دست ارتش متجاوز عراق مجموعاً ۵۷۵ روز يعنى حدود ۱۹ ماه به طول انجاميد. ولى فداكارى ارتشيانى كه از جور نظام حاكم و كشتار بى حساب همرديفان و فرماندهانشان خونين دل بودند ولى تصرف سرزمين شان را به دست بيگانه متجاوز برنمى تابيدند، همچنين جانبازى پاسداران و بسيجيان جان بر كف در عمليات «بيت المقدس» «خونين شهر» را نجات داد و متجاوزان بعثى مجبور به تخليه شهر و عقب نشينى شدند و همگان در برابر اين حماسه مقاومت و پيروزى چشم گير سر تعظيم و تسليم فرود آوردند و مجدداً عنوان «خرمشهر» جانشين «محمره» و «خونين شهر» گرديد. تاريخ آزادى خرمشهر سوم خرداد ماه ۱۳۶۱ بود و به حق اين تاريخ بر جبهه جنگ تحميلى ايران و عراق به عنوان يك «نقطه عطف» مى درخشد. نقطه عطف از اين جهت كه مى توانست نقطه پايان جنگ تحميلى و دريافت غرامت باشد، ولى شوربختانه كور باطنى و غرور كاذب مسئولين امر و فرماندهان جنگ كه پشتوانه رزمى و تجربه نظامى گرى نداشتند مانع از اين شد كه ايران از اين فرصت مغتنم بهره جويد. در آن موقع همسايگان عرب ساحل جنوبى خليج فارس كه مى ترسيدند آتش اين جنگ بى حاصل دامنگير آنان نيز شود اعلام آمادگى كردند كه رقمى معادل شصت ميليارد دلار مشتركاً به عنوان غرامت و خسارت جنگ به جمهورى اسلامى ايران بپردازند و اين نبرد خانمانسوز خاتمه پذيرد.
پرداخت چنين رقمى به عنوان غرامت جنگى به ايران به معناى آن بود كه ايران متجاوز و آغازگر جنگ نبود و شروع اين تجاوز آشكار از سوى عراق بوده است و اين معنا خود در محاسبات بين المللى جاى ويژه اى داشت زيرا اگر همسايگان ما متقاعد شده بودند كه رژيم ايران آغازگر جنگ بوده است دليلى وجود نداشت كه به ايران خسارت و غرامت بپردازند. حسن ديگر قبول اين پيشنهاد آن بود كه جنگ خانمانسوز پايان مى پذيرفت و پنج سال ديگر اين آتش هستى سوز دامنگير دو كشور مسلمان و دو ملت بى گناه كه قربانى مطامع و اشتباه محاسبه رهبران خود بودند نمى شد. حسن سوم قبول اين پيشنهاد آن بود كه با دريافت اين رقم معتنابه امكان ترميم خرابى هاى وارده به شهرها و تأسيسات ايران تا حدودى فراهم و در جهت التيام آلام هموطنان رنجديده و خسران زده ما گامى برداشته مى شد. از قرار معلوم آيت الله خمينى در بدو امر با قبول پيشنهاد همسايگان عرب و زدن مهر ختام به اين نبرد زيان بار روى موافق نشان داده و به مسئولين بى تجربه و رستم صولت جنگ امثال هاشمى رفسنجانى فرمانده كل عمليات و محسن رضائى فرمانده سپاه پاسداران و ديگران گفته بود كه افق پيروزى نهائى بر عراق چندان روشن نيست و بهتر است كه دامن از اين طاس لغزنده اى كه در آن گرفتار آمده ايم برچينيم و با اين پول به بازسازى شهرها و ترميم ضايعات بپردازيم، ولى اطرافيان نابخرد او را دوره كردند كه طليعه پيروزى نهائى مشهود و تحقق شعار «وصول از راه كربلا به قدس» نزديك است! چرا بايد چنين فرصت طلائى را با قبول درهم و دينار اعراب ساحل جنوبى خليج فارس از دست بدهيم و پيروزى نهائى خود را مرهون آنان بدانيم و آنها را بستانگار خود قرار دهيم و حال آن كه اگر فقط دو هفته ديگر به جنگ ادامه دهيم شاهد پيروزى را در آغوش مى گيريم!
سيداحمد خمينى قبل از مرگش طى مصاحبه اى كه مسئولين امر به دستور خامنه اى و اعمال نفوذ رفسنجانى مانع شدند كه بازتاب گسترده اى داشته باشد، ولى بعد از مردنش جسته و گريخته مطالبى از آن فاش شد تأكيد كرده بود كه پدرش در بدايت امر به پيشنهاد همسايگان عرب روى موافق نشان داد ولى بلافاصله سيدمحمدباقر حكيم رئيس مجلس اعلاى انقلاب عراق و مخالف صدام حسين نزد آيت الله خمينى شتافت و همگام و همزبان با مسئولان ايرانى از جمله هاشمى رفسنجانى و محسن رضائى، با ريختن اشك تمساح و كلاه بر زمين زدن بعضى فرماندهان سپاه از جمله محسن رضائى اظهار داشتند كه حداكثر تا دو هفته ديگر كار صدام را تمام خواهيم كرد و هنگامى كه اعضاى هيأت نمايندگى اعزامى از سوى شيوخ خليج فارس حامل پيشنهاد پرداخت غرامت شصت ميليارد دلارى به ايران رفتند چنان با استقبال سرد مقامات ايرانى به ويژه رهبر انقلاب مواجه شدند كه پشيمان از اين وساطت معقول راه خويش گرفته و به كشورشان بازگشتند.
(اكنون كه نام حجت الاسلام سيدمحمدباقر حكيم به ميان آمد، يادآور مى شوم كه اشاره من در بخش ۷۳ اين سلسله نوشتارها (شماره ۹۸۱ نيمروز) به حجت الاسلام حكيم، رهبر حزب الدعوه، سيدمهدى حكيم بود كه در سال ۱۹۹۱ در هتل هيلتون خارطوم پايتخت سودان به دست عوامل رژيم صدام ترور شد) .
بارى، فتح خرمشهر به عنوان نهاد استقامت و مقاومت و جلوه درخشان پيروزى در برابر عراق موضوع مضامين ادبى و سروده هاى گوناگون در قالب تحسين و تجليل مبارزان و جنگجويان و مرثيه جان باختگان قرار گرفت كه چند نمونه آن به قرار زير است:
-با اين كه هزار بار ويران شده اى
در خاطر ما هنوز خرمشهرى (نادر بختيارى)
-خرم آن شهر كه در كشور دل جا دارد
كوچه اى پر زگل لاله به همرا دارد (كاظم جيرودى)
-الا شهر خرم، الا شهر خون
كه شد از ستم خاك تو لاله گون (محمود شاهرخى)
-نيست در ديباچه ياد تو جز تصوير فتح
آنچه در پيكار، شيران دلاور ديده اند (مشفق كاشانى)
و نمونه هاى بسيار ديگرى كه مى توان از آنها به عنوان «ادبيات منظوم خرمشهر» ياد كرد. (رجوع شود به مجموعه شعر جنگ گردآورى محمود شاهرخى و مشفق كاشانى، تهران انتشارات اميركبير، چاپ اول ۱۳۶۷) .
علل و انگيزه هاى صدام براى جنگ با ايران
قبل از اين كه سرانجام جنگ را كه به صدور قطعنامه ۵۹۸ شوراى امنيت منجر گرديد پى بگيريم بى مناسبت نمى دانم كه فهرست وار انگيزه هاى باطنى عراق را به آغاز جنگ با ايران مورد اشاره قرار دهم:
اقدام نيروهاى مسلح عراق در ۲۲ سپتامبر ۱۹۸۰ دائر به حمله زمينى و هوائى و دريائى به ايران يك رويداد ناگهانى و اقدام خلق الساعه نبود بلكه حاصل يك دوره تداركات نظامى و آماده سازى و تجهيز قبلى بود.
بسيارى از ناظران سياسى غربى معتقدند كه صدام حسين از شش ماه قبل براى حمله به ايران برنامه ريزى كرده بود، چنانكه در آوريل ۱۹۸۰ يعنى پنج ماه قبل از حمله به ايران طى مصاحبه اى با مطبوعات صراحتاً گفت: «ما آماده جنگ با آنها (ايران) هستيم...» و دنبال اين سخن تهديدآميز به مقامات جمهورى اسلامى ايران اخطار كرد كه: «عراق آماده ورود به هر نوع جنگى براى دفاع از حاكميت و شرف ملى خود است...»
شايد در آن مقطع زمانى سخنان صدام به لاف و گزاف تعبير مى شد ولى مسير رويدادهاى بعدى نشان داد كه وى از همان زمان تصميم قطعى خود را براى حمله به ايران براى تحقق اهداف مشروح زير اتخاذ كرده بود:
۱-برقرارى حاكميت مطلق بر شط العرب:
اظهارات صريح صدام و وزيران كابينه عراق مؤيد اين مطلب و گوياى اين حقيقت بود كه حضرات خواهان برقرارى مجدد حاكميت مطلق بر شط العرب بودند، چنانكه صدام در اجلاس فوق العاده مجلس ملى عراق به تاريخ ۱۷ سپتامبر ۱۹۸۰ ضمن اعلام لغو يكجانبه عهدنامه مرزى و ساير موافقتنامه هاى امضاء شده با ايران در الجزيره، گفت: «... وضعيت حقوقى شط العرب بايستى به وضع قبل از مارس ۱۹۷۵ بازگردد، زيرا اين رودخانه با تمام حقوقى كه از حاكميت مطلق عراق بر آن ناشى مى شود جزو تماميت عربى عراق است! ...»
و به دنبال اين سخن نابجاى صدام، سعدون حمادى وزيرخارجه عراق و امضاء كننده اسناد مورد توافق با ايران كه بيش از تمامى مقامات عراق درگير مسائل و اختلافات دو كشور و حل اين اختلافات و عامل تفاهم با ايران در سال ۱۹۷۵ بود طى نامه اى به تاريخ ۲۱ سپتامبر ۱۹۸۰ به دبير كل سازمان ملل با صراحت تمام نوشت كه عراق در نظر دارد به موضع قبل از مارس ۱۹۷۵ بازگردد.
دولت بعثى عراق براى تجديد و احياى حاكميت مطلق بر شط العرب ناچار بود دو طرف ساحل اين آبراه را در اختيار داشته باشد تا اين رودخانه قابل كشتيرانى مرزى را به صورت يك رودخانه داخلى تحت حاكميت مطلق خود درآورد، لذا سعدون حمادى، وزيرخارجه عراق. طى نامه مورخ ۲۷ اكتبر ۱۹۸۰ يعنى يك ماه پس از حمله نيروهاى مسلح عراق به ايران به دبيركل سازمان ملل متحد نوشت: «به منظور تضمين حاكميت مطلق عراق بر شط العرب كه يك رودخانه ملى بوده و هست و براى اين كه ما در موضعى باشيم كه قادر به اعمال واقعى حاكميت مطلق خود در اين آبراه ملى شويم ناچاريم كه كرانه شرقى آن را حفظ نمائيم...» و به همين منظور بود كه اشغال خرمشهر و محاصره آبادان از سوى ارتش عراق صورت گرفت ولى با شروع ضد حمله هاى شديد و موفقيت آميز نيروهاى مقاوم ايران عليه عراق و پايان بخشيدن به محاصره آبادان و آزادى خرمشهر در خردادماه ،۱۳۶۱ عراق نتوانست به هدف هاى شيطانى مورد نظر خود برسد و طبعاً در زمينه اعاده حاكميت مطلق بر شط العرب توفيقى نيافت.
۲-تصرف بخش هائى از اراضى متعلق به ايران:
نقشه هاى شيطانى و تجاوز كارانه عراق، به ادعاى حاكميت مطلق آن كشور بر شط العرب محدود نمى شد بلكه دولت بعثى به بخش هاى شمالى مرز دو كشور نيز نظر داشت و لذا بخش هائى از اراضى را كه مدعى بود بر پايه توافق الجزيره بايستى به عراق مسترد مى شد و هنوز مسترد نشده است به زور تصاحب نمود و مناطق سيف سعد و زين القوس و ميمك را اشغال نظامى نمود و وزير دفاع عراق عدنان خيرالله در شهريورماه ۱۳۵۹ اعلام داشت كه «نيروهاى مبارز عراق» به مرزهاى بين المللى رسيده اند و افزود: «ما تمام سرزمين هائى را كه ايران به زور تصرف كرده بود پس گرفتيم» و وسعت اين مناطق را ۳۲۴ كيلومتر مربع اعلام كرد ولى سعدون حمادى در اجلاس سازمان ملل اين محدوده را ۴۰۰ كيلومتر مربع قلمداد نمود.
مسلماً ادعاى عراق دائر بر اين كه ايران در استرداد زمين هاى متصرفى عراق كوتاهى كرده است مبناى قانونى و اصولى نداشت چون مرزهاى زمينى دو كشور در سال هاى ۱۹۷۵ و ۱۹۷۶ روى نقشه هاى دقيق براساس صورتجلسات ۱۹۱۳ و پروتكل هاى ۱۹۱۴ (بين ايران و عثمانى) با نصب ميله هاى مرزى توسط كميته اى مركب از كارشناسان ايرانى و عراقى و با نظارت نمايندگان دولت الجزاير معين شده بود و ماده اول پروتكل مربوط به علامت گذارى مجدد مرززمينى تأييد مى نمود كه علامت گذارى مجدد مرز زمينى بين دو كشور خاتمه يافته است و ماده ۵ عهدنامه مرزى و حسن همجوارى بين دو كشور منعقده در سال ۱۹۷۵ نيز صراحتاً گوياى اين مطلب بود كه خط مرزى بين دو كشور چه در زمين و چه در رودخانه شط العرب قطعى، لايتغير و دائمى است. از همه اينها گذشته سعدون حمادى وزيرخارجه عراق طى نطق خود در سازمان ملل به تاريخ ۱۳ اكتبر ۱۹۸۰ اعتراف كرد كه در سال ۱۹۷۵ مرزهاى دو كشور مشتركاً و به طور روشن توسط نمايندگان ذيصلاح طرفين روى نقشه هاى جديد معين شده و سپس با نصب مجدد ۱۲۶ ميله قديمى مربوط به صورتجلسات سال ۱۹۱۳ و ۵۹۳ ميله مرزى جديد تحديد حدود مرزهاى دو كشور انجام شده است. (عين اظهارات سعدون حمادى در نشريه اى زير عنوان: THE IRAQ- IRANIAN CONFLICT از سوى وزارت خارجه عراق به سال ،۱۹۸۱ صفحه ،۳۲۹ منعكس و مندرج است.)
عراقى ها به اين تجاوز آشكار خود در مورد منطقه سيف سعدوزين القوس اكتفاء نكرده و دو هفته بعد از اين كه رسماً اعلام كردند كه «تمام اراضى غصب شده» را آزاد كرده اند با ۱۲ لشكر در منطقه اى به طول پانصد و پنجاه كيلومتر عليه ايران به نبرد آشكارى دست زدند و هفته اى از آغاز جنگ نگذشته بود كه ده شهر ايرانى: خرمشهر، سوسنگرد، بستان، مهران، دهلران، قصرشيرين، هويزه، نفت شهر، سومار و موسيان را اشغال كردند و پس از اين تجاوز آشكار صدام حسين طى مصاحبه اى در ۱۰ نوامبر ۱۹۸۰ با وقاحت تمام گفت:
«حقوق ما روشن و مرزهاى ما مشخص است. اكنون لازم است كه خمينى بگويد مرزهايش كجاست و ايران در كجاى نقشه منطقه قرار دارد!» (برگرفته از نشريه وزارت خارجه عراق به شرح مذكور در فوق صفحه ۳۱۲) .
مسلماً اقدام دولت عراق در تصرف اراضى ايران ناقض اصول و قواعد بين المللى بود چه آن كه حقوق بين الملل و موازين بين المللى تجاوز به قلمروى كشور ديگر و اعمال زور را به هيچوجه نمى پذيرند و بند ۴ ماده ۲ منشور ملل متحد تصرف اراضى يك دولت توسط دولت ديگرى را غيرقانونى مى داند و نيز قطعنامه تعريف تجاوز مصوب مجمع عمومى سازمان ملل متحد در ۱۴ دسامبر ۱۹۷۴ در بند ۳ ماده ۵ مقرر مى دارد كه اشغال اراضى كشورهاى ديگر به زور، تجاوز آشكار به حاكميت آن كشور و غير مجاز است. ولى عراق با ناديده گرفتن اين اصول و موازين بين المللى به چنين تجاوزات اشكارى دست زد. (ادامه دارد)

ايران
صفحه اول
آگهى
داستان
اقتصادى
از شما چه پنهان
از آنچه گفته اند
مقاله ها
گزارش
گفتگو
بازتاب
جهان
ورزش
شعر
خاطرات
از لابلاى متون
مقاله هاى ايران
آخر هفته
حوادث
علمى
فال هفته
از رسانه ها
روى خط آلمان
آرشيو روزنامه
آرشيو مقاله ها

•   ايران   •   صفحه اول   •   آگهى   •   داستان   •   اقتصادى   •   از شما چه پنهان   • 
•   از آنچه گفته اند   •   مقاله ها   •   گزارش   •   گفتگو   •   بازتاب   •   جهان   • 
•   ورزش   •   شعر   •   خاطرات   •   از لابلاى متون   •   مقاله هاى ايران   •   آخر هفته   • 
•   حوادث   •   علمى   •   فال هفته   •   از رسانه ها   •   روى خط آلمان   • 

•    آرشيو مقاله ها   •    آرشيو روزنامه   •