Nimrooz
Vol.20, No. 983, June 6, 2008
سال بيستم - شماره ۹۸۳ - جمعه ۱۷ خرداد ۱۳۸۷
محمود كيانوش
امشب اى زن...
عبدالرحمن جامى
زنجير بياريد...
حسين نوع دوست (كفاش همدانى)
حسرت
صفاى اصفهانى
تاج سر خورشيد
محمد قهرمان
بال پرواز
صائب تبريزى
آهنين دل نيستم
محمدتقى بهار (ملك الشعرا)
فروغ تربيت
عبدالرحمن پارسا تويسركانى
سرفراز
نادر نادرپور
سر نوشت
فريدون توللى
سايه مژه

محمود كيانوش
امشب اى زن...
امشب اى زن به اجاق آتش مگذار
سينه را پر كن از دود
اشك مهمان تو خواهد بود
او نمى ايد ديگر
تا زند دقه به در با ته قنداق تفنگ
و تو بگشائى در را نگران
بوسه اى بر لب و شكرى به زبان
گوشها تشنه حرفى از جنگ
او در آن لحظه كه سرب
وحشى از شهوت گنگ باروت
با عروس خون در حجله قلبش مى آميخت
از خيال تو- كه تنها خواهى ماند-
زير باران نوزنده جنگل به سكوت
اشك وحشت مى ريخت
او نمى ايد ديگر
گل سرخ از شب گيسو بردار
شمع افروخته اى
پيش تصوير شجاعش بگذار
او نمى ايد ديگر

عبدالرحمن جامى
زنجير بياريد...
خاليست از آن رشك پرى خانه ام امروز
زنجير بياريد كه ديوانه ام امروز
تسكين مدهيدم كه ترا يار و نديميم
خيزيد كه من از همه بيگانه ام امروز
شايد كه به يكسو شوم از دايره جمع
كز شمع جدا مانده چو پروانه ام امروز
تا بو كه برآيد سخن او بزبانى
از هر طرفى گوش بر افسانه ام امروز
خانه چه كنم بى رخش اى زلزله هجر
بر سر فكن اين كلبه ويرانه ام امروز
باشد كه ز تاريكى هجرم برهانى
آتش فكن اى آه بكاشانه ام امروز
صد دانه گوهر ز مژه چون بفشانم
محروم از آن گوهر يك دانه ام امروز
هجران دهدم ساغر پر زهر همانا
كز خم فلك، پر شده پيمانه ام امروز
بى مستى و بيهوشى ازين غم نرهم باز
(جامى) بنما راه به ميخانه ام امروز

حسين نوع دوست (كفاش همدانى)
حسرت
ياد آن دوست كزو بود دلم شاد بخير
ياد آن عهد كه مى كرد زمن ياد بخير
ياد آن دوست كه از مهر و محبت يكچند
گرمى و شوربه شعر وغزلم داد بخير
يا آن عمر كه با عشق تو مستانه گذشت
همچو برق آمد و شد يكسره برباد بخير
ياد آن عهد كه در خانه دل خيمه زديم
دل ويرانه بدست تو شد آباد بخير
ياد آن خرمن گيسو كه بصد عشوه و ناز
روزگارى به سر وروى من افتاد بخير
ياد آن دم كه چو آهوى در افتاده ز پاى
ماندم از راه و شدم صيد تو صياد بخير
ياد روزى كه به عنوان پيام آور عشق
لاله رخ يار مرا هديه فرستاد بخير
ياد آن دوره كه بود اول آزادى ها
بودم از پنجه بى رحم غم آزاد بخير
ياد آن روز كه گوئى تو كجائى (كفاش)
حسرت آلوده كنى ياد ز استاد بخير

صفاى اصفهانى
تاج سر خورشيد
ما رهر و فقريم و فنا راهبر ما
بى خويشتنى كو كه شود همسفر ما
اى آنكه ز خود با خبرى در سفر عشق
زنهار نيائى كه نيابى خبر ما
در كار دلم پاى منه، باك ز جان كن
كاين خانه بود فرش زخون جگر ما
در كشور فقر آمده مهمان فنائيم
لخت جگر و پاره دل ماحضر ما
رنج تن ما از تب عشق است چه حاصل؟
از رنج طبيبى كه دهد درد سرما
امشب گذر از گوش كند خون كه شب دوش
از چشم روان گشت و گذشت از كمرما
فاسد شود از خون به رگ از طبع گرانبار
خار ره تجريد بود نيشتر ما
ما خاك نشين در ميخانه عشقيم
تاج سر خورشيد بود خاك در ما
موران ضعيفيم ولى ملك سليمان
باد است درين باديه پيش نظر ما
ما خسرو فقريم و نپايد سر جمشيد
گر سر كشد از خط سر تاجور ما
پى گم مكن اى سالك اگر طالب مائى
كز اشك روان سرخ بود رهگذر ما
دنبال صفاگير كه گربگذرى از چرخ
تا نگذرى از خويش، نبينى اثر ما

محمد قهرمان
بال پرواز
شب از آغوش گل بالين و بستر مى كند شبنم
سحر گاهان سفر با ديده تر مى كند شبنم
نگاه گرم جانان بال پروازست عاشق را
بسوى آسمان پرواز، بى پر مى كشد شبنم
اگر چون قطره اشكى شب ز چشم آسمان افتد
سحر از چشمه خورشيد سر بر مى كند شبنم
مرا از اين دل ناكام شرم ايد چو مى بينم
شبى تا صبح در آغوش گل سر مى كند شبنم
جدايى سخت باشد آشنايان را ز يكديگر
وداع بوستان با ديده تر مى كند شبنم؟
نمى كاهد اگر از عمر عاشق وصل گلرويان
چرا از خنده گل عمر كمتر مى كند شبنم

صائب تبريزى
آهنين دل نيستم
گرچه در تعميرجسمم غافل از دل نيستم
دست در گل دارم اما پاى در گل نيستم
با اثر كارى ندارد اشك بى پرواى من
تخم مى افشانم و در فكر حاصل نيستم
ماه نتواند به دام هاله آوردن مرا
پيش هر ناشسته روئى پاى در گل نيستم
گرچه از منزل برون ننهاده ام هرگز قدم
بى خبر از راه و رسم هيچ منزل نيستم
با همه آزردگى از من كسى آزرده نيست
آهنين جانم وليكن آهنين دل نيستم
در نمى ايم ز جا از روى گرم انجمن
چون سپند بى ادب نا ديده محفل نيستم
وحشيان آرزو را سر به صحرا داده ام
در دبستان رياضت فرد باطل نيستم
گرچه (صائب) شسته ام از دل غبار آرزو
يك نفس بى آه و يك دم بى غم دل نيستم

محمدتقى بهار (ملك الشعرا)
فروغ تربيت
به باغ در بمه دى خميده خار بنى
به چشمم آمد، گفتم: در اين چه خاصيت است
نه تير قامت او را ز غنچه پيكان است
نه صدر حشمت او را زبرگ حاشيت است
بسان تيغى كانرا نه قبضه و نه نيام
بسان شعرى كان را نه وزن و قافيت است
هواى او به دل اندر غم آورد، گوئى
زطبع خسته يكى پر ملال مرثيت است
به نوبهاران زان پس بديدمش خوش و خوب
چو توبه خوش كاندر قفاى معصيت است
شكفته سرخ گلى بر فراز آن گفتى
فراز قصر سعادت درفش عافيت است
شگفتم آمد زان حال و فكرتم جنبيد
بلى، شگفتى آغاز فكر و تزكيت است
نگاه كردم هر سو و راز آن جستم
كه آن، چه خاصيتى بود و اين چه كيفيت است
بسيط خاك بنگشود راز من، آرى
بسيط خاك چراگاه راز و تعميت است
بر آسمان نگرستم وز آفتاب بلند
سئوال كردم گفت: اين فروغ تربيت است

عبدالرحمن پارسا تويسركانى
سرفراز
از اين سراچه، كسى شاد و سرفراز نشد
مگر سرى كه اسير كمند آز نشد
به غير من كه همه عمر تنگدل بودم
كدام غنچه در اين باغ بود و باز نشد
چو عشق پرده برافكند و حسن چهره گشود
به هيچ روى كسى پرده دار راز نشد
كه ديد آن سر گيسوى و دل زدست نداد؟
كه ديد آن خم ابروى و در نماز نشد
سخن زعشق مجازى مگو كه جوهر عشق
حقيقتى است كه بازيچه مجاز نشد
همه زچاره گرى لاف مى زنند و يكى
براى اين دل بيچاره چاره ساز نشد
زن ابتداش جمال است و انتهاش ملال
تو دلنواز كه ديدى كه جانگداز نشد؟
ز صدق يافت سرى، ورنه دربر محمود
هزار بنده فزون بود و كس اياز نشد
به هيچ آب و گلى (پارسا) نبستم دل
كه پاكباز كسى شد كه خاكباز نشد

نادر نادرپور
سر نوشت
اى شعر، اى طلسم سياهى كه سرنوشت
عمر مرا به رشته جادوئى تو بست
گفتم: ترا رها كنم و زندگى كنم
اما چه توبه ها كه درين آرزو شكست

فريدون توللى
سايه مژه
عشق تو شبنم است و من غنچه صبحگاهيم
شعله ور از تو هر زمان آتش بوسه خواهيم
نرگس چشم دلكشت چشمه نيلگون من
جان دهم ار به خاك غم در فكنى چو ماهيم
ديو ربوده خاتمم بر سر گنج پيكرت
از تو هراس كى دهد شوكت پادشاهيم
تندر ابر تيره ام بر سر دشت و نافه بو
دامن اشك خرمى خنده قاهقاهيم
سر به فلك چو مى زند جنگل سر و چامه ام
بر دل و جان كجا رسد داغ بلند جاهيم
بيد بنم، كه گر به من همچو نسيم بگذرى
بر سر چشمه بنگرى رقص خوش گياهيم
تا به سپهر نيلگون پر كبوتران كشم
جمله فراخنا بود حلقه تنگ چاهيم
با سر گيسوان او تا به كمر فرو شدم
گر كه نخواند آن پرى همدم نيم راهيم
دست برادرى اگر در بن چاهم افكند
با دل يوسفى بود كيفر بى گناهيم
پيش نگاه دلكشت سوختم اى فروغ جان
زان مژه سايه اى فشان بر سر بى پناهيم
حجله كام و ناز اگر زين دل و دست مى رود
بر در دوزخ افكند هودج اين تباهيم
رقص سپاس مى كند بر سر دار كيفرش
با تن زار خون فشان لرزش گاهگاهيم
بيژن چاهسار غم بانگ منيژه مى زند
اى خم تار گيسوان بركش از اين سياهيم

ايران
صفحه اول
آگهى
داستان
اقتصادى
از شما چه پنهان
از آنچه گفته اند
مقاله ها
گزارش
گفتگو
بازتاب
جهان
ورزش
شعر
خاطرات
از لابلاى متون
مقاله هاى ايران
آخر هفته
حوادث
علمى
فال هفته
از رسانه ها
روى خط آلمان
آرشيو روزنامه
آرشيو مقاله ها

•   ايران   •   صفحه اول   •   آگهى   •   داستان   •   اقتصادى   •   از شما چه پنهان   • 
•   از آنچه گفته اند   •   مقاله ها   •   گزارش   •   گفتگو   •   بازتاب   •   جهان   • 
•   ورزش   •   شعر   •   خاطرات   •   از لابلاى متون   •   مقاله هاى ايران   •   آخر هفته   • 
•   حوادث   •   علمى   •   فال هفته   •   از رسانه ها   •   روى خط آلمان   • 

•    آرشيو مقاله ها   •    آرشيو روزنامه   •