Nimrooz
Vol.20, No. 983, June 6, 2008
سال بيستم - شماره ۹۸۳ - جمعه ۱۷ خرداد ۱۳۸۷
تهران داغ داغ داغ- على مستعلى زاده- تهران
تابستان داغ و بدون برق و گاز افتخار
بدبختى در رم:
هيچكس حاضر نيست با رئيس جمهورى ايران گفتگو كند!
قربانيان انفجار شازند: دست كم بگوئيد چرا
ميگويند هيس ما در حال مبارزه با آمريكا هستيم
مديريت نداريم اما نماز باران كه ميتوان خواند
مردم از كجا در ماه هفتصد هزار تومان بياورند؟
تهران داغ است و روزهاى نمايش و شادى مردم. نه براى اينكه سالمرگ كسى است كه برايشان نكبت آورده است بلكه به خاطر انكه چهار روز مرخصى به دنبال دارد و عشق است. احمدى نژاد هم كه دارد ميرود به رم. براى اولين سفر اروپائى و بعد هم كه كلى افتضاح بار آمد و تمام جهان را گند زد تازه مثل ماجراى نكبت بار دانشگاه كلمبيا در تهران دنبك و دستك راه مى اندازد كه پيروزى بزرگ رئيس جمهور. هر كس هم سئوال كند كه چرا فحش خوردن و مانند بز سر تكان دادن از بيسوادى پيروزى است. جوابش اين است كه ما اكنون در حال جنگ با آمريكا هستيم روحيه لازم داريم. اين روحيه يعنى دروغ يعنى تقلب. و زير سايه اين دروغ ها و تبليغ ها مردم دارند مى پوشند و آتش ميگيرند. اين هفته تهران داغ را همراه با دو گزارش تصويرى مى بينيد يكى از شمال كشور كنار مشهد كه بى فرهنگى و بى خبرى امامزاده ميسازد و ديگرى در جنوب همان جائى كه اين بلا را سر كشور آورد تا كشف نفت. درست در روزهائى كه جشن صد سالگى نفت را مى گيرند سرى بزنيد و ببينيد كه مردم مسجد سليمان چطور زندگى مى كنند.

قربانيان شعله ها
يادتان هست كه هفته گذشته كارخانه هاى كيمياگستران سپهر و كيمياگران كه با مواد پتروشيمى و شيميايى كار ميكردند در شهرستان شازند كه در ۳۳ كيلومترى جنوب غربى اراك منفجر شد و ۲۶ نفر از كارگران آن كارخانه زنده زنده در آتش سوختند و ۵۰ نفر نيز با جراحت هاى عميق روانه بيمارستان شدند. عملاً نزديك صد خانوار از پا افتادند.
اين گزارشى است كه دانشجويان اراك براى نشريه خودشان فرستاده اند. خواندنى است:
وارد حياط كوچك مصلاى شازند كه مى شوى، جوانى سياه پوش روى زمين نشسته و به آسمان خيره شده، ناى حرف زدن ندارد. همراهش مى گويد: «برادرش را در آن آتش سوزى از دست داده و به خاطر شوك زياد دهانش براى حرف زدن باز نمى شود.»
اطرافيانش به جاى او روز واقعه را توضيح مى دهند، كسانى كه خود نيز از كارگران آن كارخانه بوده اند: «برادرش، محمدعلى جعفرى فقط ۲۶ سال داشت و در حالى جسد سوخته و سياه شده اش را به او تحويل داده اند كه چيزى از او باقى نمانده بود و تنها از روى ساعت مچى موفق شدند جسد را شناسايى كنند.»
هرچند آنها مى گويند دليل دقيق آتش سوزى را هنوز مسوولان اعلام نكرده اند اما در روز حادثه آتش نشانى بسيار دير در محل حادثه حاضر شد. يكى از كارگران كارخانه كه جان سالم به در برده است مى گويد: «شهرك صنعتى به آن بزرگى آيا نبايد يك ايستگاه آتش نشانى داشته باشد؟» به گفته او تنها سيستم ايمنى اين كارخانه سه كپسول كوچك ضدحريق بوده و هيچ وسيله ايمنى براى كارگران در نظر گرفته نشده است؟ كمى آن طرف تر در گوشه حياط مصلى، زنى با صداى بلند گريه مى كند و كودك خردسال در آغوش اش را نشان مى دهد: «اين عارف يك ساله، فرزند ابوالفضل اسفنديارى است.»
كودك لباس قرمز رنگى بر تن دارد و با بهت و حيرت، فريادهاى بى پايان اطرافيانش را مى نگرد. مادربزرگ عارف با لحن تلخى مى گويد: «بر تن عارف لباس قرمز پوشانده ام، چون هنوز برايش زود است كه سياه بپوشد.»
و بعد به چادر مشكى اش اشاره مى كند: «جنازه پدرش درست مثل اين چادر، سياه شده بود.»
ابوالفضل اسفنديارى، ۲۶ ساله فقط ۱۰ روز بود كه پس از ماه ها بيكارى در كارخانه كيمياگستران سپهر شازند مشغول به كار شده بود هيچ يك از اطرافيان ابوالفضل نمى توانند روزى را كه او از خوشحالى پيدا كردن يك شغل در پوستش نمى گنجيد فراموش كنند، آن شادمانى خيلى زود سرآمد؛ يعنى فقط ۱۰ روز طول كشيد.
مريم، همسر ۲۳ ساله ابوالفضل كه نگاهش به كودك يك ساله اش عارف است، هيچ نمى گويد. او در سكوتى عميق فرو رفته است. مادر مريم مى گويد: «چه زود دخترم بيوه شد.» و بعد با صدايى آرام نجوا مى كند: «نمى دانم بر سر دخترم و تنها كودكش چه خواهد آمد؟»
ماه ها بيكارى ابوالفضل، مريم و تنها كودكش را كه در كلبه اى چوبى در روستاى هفته حوالى شازند زندگى مى كنند، آزار داده بود. مريم مدام نگرانى هاى اطرافيان را درباره آينده اش مى شنود و فقط با نگاهى مبهوت بيشتر در سكوت دنباله دارش فرو مى رود.
ابوالفضل و احمد اسفنديارى هر دو از كارگران قربانى حادثه انفجار كارخانه بودند و شوهر خواهرشان نيز با ۵۰ درصد سوختگى در بيمارستان اصفهان به سر مى برد. سه قربانى در يك خانواده.
هرچند هيچ يك از اين خانواده داغدار و حتى همسر باردارش تاكنون حالى از او كه در بيمارستان اصفهان بسترى است، نپرسيده اند چون دو عزيز ديگرشان را از دست داده اند.
صداى «روله- روله» و «برار- برار» از هر گوشه مصلاى شهر شازند به گوش مى رسد. چند زن كه در راهروى مسجد روى پتويى سبز رنگ نشسته اند فرياد «برار- برار» سر مى دهند.
زنى با فريادهاى بلند مى گويد: «برادر ناكامم فقط ۲۳ سال داشت دو متر قدش بود اما زمانى كه جسد سوخته اش را به ما تحويل دادند فقط نيم متر از قدش باقى مانده بود.»
اطرافيانش كه همه از اقوام نزديك شان هستند فرياد و ناله سر مى دهند: «از روى چهار دندان عاريه اش توانستيم جسدش را از ديگران تشخيص دهيم.»
خواهر سرش را با گريه تكان مى دهد: «برادر بدبختم سه ماهى بود كه حقوق نگرفته بود، غذايش را هم هر روز از خانه مى برد، حتى لباس كار هم نداشتند و خودش لباس را تهيه مى كرد.»
يكى از اقوامش در ميان فريادهاى بلند اين خواهر داغدار به آرامى مى گويد: «محمد ماه ها بيكار بود و با اينكه تخصص خاصى نداشت خيلى زود در اين كارخانه به عنوان جوشكار استخدام شد چطور ممكن است به همين راحتى شغلى تخصصى را به يك جوان بى تجربه بدهند و او را در قلب كارخانه و در مهم ترين قسمت آن استخدام كنند.»
در ميان همهمه زنان داغدار، يكى از خواهران محمد جعفرى گريه اش را كنترل مى كند، با بغضى در گلو روزهاى كارى برادرش را كه روزى از دهانش شنيده بود، بازگو مى كند: «محمد مى گفت كارش جوشكارى در قسمتى است كه پر از مخزن هاى الكل و مواد شيميايى همچون جوهرنمك و ساير اسيدهاست.» محمد هميشه با خنده مى گفت يك جرقه آتش همه ما را پودر مى كند اما ايكاش چندرغازى به شما بدهند.
به گفته خواهر محمد، او در كنار مخازن بزرگ اسيد و مواد شيميايى جوشكارى مى كرد و چند وقتى مى شد كه از نشت يكى از مخازن مواد اسيدى خبر داشت و مى گفت «بارها اين نكته را با مسوولان و كارفرماى بخش گوشزد كرده ام، اما مسئولان هر بار بى اعتنا به آن به ما اطمينان داده اند كه هيچ مشكلى نيست.»
به گفته شاهدان ماجرا، انفجار در كارخانه كيمياگستران در سه مرحله اتفاق افتاد. يكى از مخازن اصلى كه از مدت ها پيش نشت مى كرد در اثر يك جرقه منفجر مى شود و دود سفيد رنگى محوطه اين كارخانه و كارخانه هاى اطراف را پر مى كند و بعد از آن دومين و سومين انفجار با صداى مهيب به دنبال آن رخ مى دهد و بلافاصله تمام وسايل كارخانه و تجهيزات اطراف كارخانه آتش مى گيرند.
كارگرانى كه دور از اين مخازن به كار مشغول بودند با ديدن دود سفيد رنگ و صداى انفجارها فرار مى كنند. اما كسانى كه در كنار اين مخازن مشغول به كار بودند در آتش بزرگ ناشى از انفجار مخزن ها مى سوزند. عبدالله جودكى، تنها كارگرى است كه در بيمارستان وليعصر شهر اراك بسترى است و بقيه مصدومان به دليل شدت و عمق جراحات وارده به بيمارستان هاى تهران و اصفهان منتقل شده اند.
بخش سوختگى بيمارستان وليعصر اراك در زيرزمين كوچك و تاريكى واقع شده است. عبدالله ۳۰ ساله كه ميزان سوختگى اش را ۳۸ درصد اعلام مى كند از نزديك ترين دوستانش مى گويد كه يا سوختند يا اكنون با سوختگى هاى خيلى شديد در بيمارستان به سر مى برند.
تمام صورت و دست هاى عبدالله با باندهاى قهوه اى رنگ پيچيده شده و از روز حادثه با هيجان حرف مى زند. هر چند هر بار كه مى خواهد دستانش را تكان دهد جراحات مانعش مى شوند:» آن روز در كارخانه بودم كه ناگهان دود سفيدرنگ را ديدم خيلى زود فهميدم كه اتفاقى افتاده و پا به فرار گذاشتم. براى فرار لازم بود از روى ميله ها بپرم اما نمى دانستم ميله ها از شدت حرارت گداخته شده اند، دستانم را روى ميله ها گذاشتم و سوختم. «
بغض گلويش را گرفته است. او در حين فرار صداى فرياد دوستانش را كه مى گفتند» سوختيم- سوختيم «مى شنيد اما كارى از دستش برنمى آمد چرا كه بخش مركزى كارخانه در آتش شعله ور بود جايى كه ۱۲ نفر از دوستان نزديكش در آنجا فرياد سوختم را سر داده بودند.
چهره عبدالله سياه شده است: «هنوز هم مطمئن نيستم زنده بمانم. رنگ و رويم را ببينيد آن قدر مواد شيميايى در محيط و فضاى كارخانه بود كه آن را استنشاق كرده ام و معلوم نيست بعدها چه بر سرم مى آيد.»
عبدالله اميدوار است كه كارفرمايان هزينه هاى درمانش را بپردازند هر چند مددكار بيمارستان اعلام مى كند كه تاكنون حتى يك قران براى هزينه هاى درمان او و ديگر همراهانش پرداخت نشده است. عبدالله شش سال است در اين كارخانه فعاليت مى كند، بيمه است اما تعداد زيادى از جوانانى كه تازه به استخدام اين كارخانه درآمده، بيمه نشده بودند و از اين بابت بازمانده هايشان اظهار نگرانى مى كنند.
كارخانه كيمياگستران و چندين كارخانه ديگر، در جاده اى معروف به جاده بازند قرار دارند. كارخانه اى كه از آن جز مخزن هاى سياه رنگى كه نصف شده اند، ساختمان هاى سياه و كاملاً سوخته و شيشه هاى شكسته چيزى باقى نمانده است.
پنج روز از انفجار در اين كارخانه مى گذرد اما هنوز بوى تند الكل و مواد شوينده همراه با بوى دود و سوختگى به مشام مى رسد. چند دقيقه اى كه قدم مى زنى، به سرفه شديد مى افتى كه ناشى از استنشاق اين گازهاست. دست كم به خانواده ها بگويند اينچا داشتند چى ميساختند. اما نميگويند نه به خاطر درز كردن اين اطلاعات. بلكه اگر بگويند ناچار ميشوند كه اينها را شهيد به حساب آورند و كمى از پولهائى را كه صرف خودشان ميكنند براى آسايش اين بيچاره ها مصرف كنند.
اين شهرك صنعتى توسط چند مأمور نيروى انتظامى حفاظت مى شود تا بومى ها به ويژه بازماندگان حادثه به محل نزديك نشوند. بيشتر آنها ماسكى بر دهان دارند همين موضوع بسيارى از خانواده هاى مصدومان را نگران مى كند: «اگر هم عزيزانمان در اثر سوختگى نميرند اما استنشاق اين مواد اسيدى، به ريه ها آسيب مى زند و جانشان را خواهد گرفت.»
شاهدان مى گويند احد غلامى به خاطر استنشاق اين مواد جانش را از دست داده است. احد غلامى، يكى از كشته شدگان اين حادثه با اينكه سوختگى اش اندك بوده، حتى در راه انتقال به بيمارستان با همسرش صحبت كرده و از سلامتش خبر داده اما به محض رسيدن به بيمارستان به دليل ورود مواد شيميايى به ريه اش، سرش متورم مى شود و جان مى سپارد.

سرنوشت سه قلوها
مينى بوس هاى آبى رنگ كه پر از داغداران اين حادثه است به سمت روستاى هفته مى روند. روستايى كه بيشترين قربانى را داشته است. ۱۱ جوان هفته اى در اين حادثه در آتش سوختند. همچنين ساير قربانيان حادثه از روستاهاى بازند، آستانه، عمارت، واشه و شهر شازند بودند.
مادر داغديده احمد و ابوالفضل اسفنديارى بى تاب تر از ديگران است. از فقر و بدبختى هايش مى گويد. از اينكه دو فرزند از دست داده اش را با هزارها مصيبت و فقر بزرگ كرده است و به قول خودش آنها را به اينجا رسانده بود: «با چهل سال نوكرى و كلفتى خودم و همسرم فرزندانمان را بزرگ كرديم. لباس هاى خودم را مى بريدم و با تكه هايشان براى اين بچه ها بلوز و شلوار مى دوختم. از جدا كردن كامواى لباس هاى قديمى زمستانى ديگران، لحاف و تشك مى دوختم، موقع غذا خوردن ظرف غذا را جلوى فرزندانم مى گذاشتم و اگر چيزى باقى مى ماند خودم مى خوردم.»
اين مادر كه همزمان دو پسرش را در اين حادثه از دست داده، بس كه فرياد كشيده با صدايى گرفته و بغض آلود حرف مى زند: «هرچند از دست دادن فرزندانم دردناك است اما مى گويم راحت شدند چون حتى يك روز با شكم سير سر بر بالين نگذاشته بودند.»
در همين لحظه مينى بوس آبى رنگ از كنار قبرستان محل دفن اين يازده نفر مى گذرد و زنان و مردان هفته اى با اشاره به اين محل هر كدام خاطره هايشان را از عزيزان شان مرور مى كنند. عصمت خواهر داغدار با دستانش از دو برادرش خداحافظى مى كند و بعد بيهوش بر كف مينى بوس مى افتد.
خواهر نوجوان محسن گلستانى خيره به اين قبرستان، قبر برادرش را نشان مى دهد: «ماه آينده عروسى محسن بود. با ذوق و شوق هر روز برايم تعريف مى كرد كه روز عروسى اش چه لباسى مى خواهد بپوشد و چه كارها مى خواهد انجام دهد.»
با اين حرف ها، فرشته ۲۳ ساله هم اشك ريزان از محسن همسرش مى گويد كه يك سال پيش به عقدش درآمده بود: «محسن از زيباترين پسرهاى روستاى هفته بود. با اينكه بارها از ناايمن بودن كارگاه گفته بود اما به خاطر تأمين هزينه هاى عروسى مان، كار كردن در آنجا را تحمل مى كرد. چنان سرفه هاى دردناكى مى كرد كه هرگز نمى توانم فراموش اش كنم.»
هيچ يك از اهالى هفته مادر باردار سه قلوها را فراموش نمى كنند. همسر هادى قربانى زاده، ده روز ديگر سه قلوهايش را به دنيا مى آورد. سه قلوهايى كه هرگز پدرشان را نديدند. چقدر او همسرش را درباره اين سه قلو ها دلدارى داده بود. گفته بود خداوند روزى اين سه دختر را مى رساند. اهالى هفته با نگرانى از هم مى پرسند چه بر سر اين سه كودك و مادرشان مى آيد.
- يكى از بازماندگان سخن مى گويد: «فكر مى كرديم ما را دعوت كرده اند تا دلدارى مان دهند اما نه تنها دلدارى وجود نداشت بلكه مسوولان مى خواستند به ما بفهمانند كه بايد سكوت كنيم و موضوع را فراموش كنيم.»
براى جوانان ناكام به جاى حجله به رسم هفته اى ها، پارچه اى قرمز بر چارپايه اى كوچك گذاشته اند. آيينه، حنا و گل نشان از ناكامى اين جوانان دارد. جوانانى كه به كوچك ترين آرزوهايشان هم نرسيدند. ديوارها پر از اعلاميه هاى ترحيم و تسليت است. هفته اى ها همه غمگين اند، يكى از زنان هر چند هيچ يك از نزديكانش را از دست نداده اما با گلايه مى گويد: «بايد يك روز براى از دست رفتگان عزاى عمومى اعلام مى شد اما مسوولان اين كار را هم نكردند پس لااقل به فكر كودكان و زنانى باشند كه اين حادثه همه زندگى شان را گرفت.»

زندگى گران- مردم چه كنند
بنا بر گزارش بانك مركزى ايران شاخص تورم در ارديبهشت ماه امسال از مرز ۳۰ درصد هم گذشته است. اين تورم افسارگسيخته وضع معيشتى كارگران را به شكل فاجعه بارى درآورده است. عدم پرداخت حقوق ها و اخراج ها هم مزيد بر علت شده اند
. محمود احمدى نژاد روز جمعه، در اجتماع فرماندهان بسيج سراسر كشور گفت كه على رغم همه فشارها، تهديدها و تحريم ها، تمام شاخص هاى اقتصادى كشور جز تورم رو به بهبود داشته. تورمى كه به گفته منتقدان دولت دارد به نقطه اى بحرانى مى رسد و روزهاى سختى درانتظار اقتصاد ايران است. اين روزهاى سخت براى بسيارى در ايران مدتهاست كه آغاز شده خبرها و گزارشها چيزى خلاف نظر خوشبينانه احمدى نژاد را حكايت مى كنند. بنا بر گزارش بانك مركزى شاخص تورم در ارديبهشت ماه امسال از مرز ۳۰ درصد هم گذشته است. قيمت مايحتاج روزمره مانند حبوبات، لبنيات، روغن، برنج و غيره بين هشت تا هشتاد درصد افزايش داشته است. برخى گروه هاى منتقد دولت معقتدند اوضاع دارد به بحرانى با ابعاد غيرقابل پيش بينى مى رسد. جبهه مشاركت در بيانيه اى كه انتشار داده نوشته است كه درصورت ادامه اين روند بايد منتظر حوادث غيرقابل پيش بينى و خسارت بار بود. آنچه كارشناسان اقتصادى و گروه هاى منتقد دولت به آن اشاره مى كنند، شايد متعلق به آينده اى دور نيست و همين امروز اينجا و آنجا خود را نشان مى دهد. در اين گرانى و تورم كارگران كارخانه نيشكر هفت تپه چهار ماه است حقوق شان را نگرفته اند. آنها مى گويند كه به اعتراضات شان هم پاسخى جز ضرب و شتم، دستگيرى و جز ارعاب داده نشده است.
جعفر عظيم زاده عضو اتحاديه كارگران اخراجى مى گويد تورم افسارگسيخته اى بويژه از ابتداى سال برجامعه حاكم شده وضع معيشتى كارگران را به شكل فاجعه بارى درآورده است. بالاترين سطح دستمزد كارگران در صنايع بزرگ ۵۰۰ ۴۰۰ هزارتومان و يا نهايتا ۶۰۰ هزار تومان است. متوسط دستمزد بين ۳۰۰ الى ۴۰۰ هزارتومان است و حداقل دستمزدى كه هم به تصويب رسيده ۲۱۹ هزارتومان است.
او اضافه مى كند: ق€œبخش عمده كارگران ايران، من به جرأت مى توانم بگويم، ۷۰ درصد كارگران ايران با ۲۲۰ ۲۱۹ هزارتومان دستمزد امروز دارند زندگى مى كنند. در بخش خدمات، در بخش خدمات و در بخش ساختمان هيچ بيمه اى وجود ندارد و به شدت دستم...

نماز باران ارى، مديريت نه
اين هم طنز و جد على مرتضائى دانشجوى تازه از زندان به در آمده دانشگاه علوم تبريز كه نوشته تازگيها تو رسانه ها و اخبار حرف از خشكسالى و كم آبى و صرفه جويى و اين حرفهاست. والله من الان ۱۰-12 سال است كه ميشنوم با كم آبى روبرو هستيم و از اين حرفها. دوستانى كه در مناطق مركزى و جنوبى ايران هستند ديگر اين موضوع برايشان عادى شده كه فصل بهار و تابستان را با قطعى برق و آب سپرى كنند.براى اين دوستان خشكسالى و كم آبى يك دها است كه شروع شده ولى مشخص نيست چرا امسال دولت از اول سال اين موضوع را در بوق و كرنا نموده است شايد هم قرار است تمامى مشكلات را معلول خشكسالى بنامند الله اعلم؟! يادمه چند سال است كه هميشه تابستان و اواخر بهار با قطع برق مواجهيم
. فكرش را بكنيد جائى مثل خوزستان و يا بوشهر و سيستان و بلوچستان و..در گرماى ۵۰ درجه و هواى شرجى و..برق هم نداشته باشند چه اوضاعى ميشود! حالا طوفانهاى فصلى و گردو خاك را در آن مناطق تصور كنيد تا بفهميد مردم آنجا چه ميكشند.حالا امسال هم كه قرار است آب نداشته باشيم بايد حتماً با عرق خودمان زندگى كنيم. لابد فردا هم خبر ميرسد با كمبود هوا مواجه شده ايم و بايد كمتر نفس بكشيم نمى دونم شايد هم...
لابد مى پرسيد اينها همه حوادث و بلاياى طبيعيه و ربطى به اين و ان ندارد؟ نه عزيز برادر ربط دارد! ربطش به مديريت منابعمان برميگردد. چرا نبايد ما كه ادعاى مسلمانى مى كنيم و اسراف را گناه ميدانيم آن هم كبيره هميشه صرفه جوئى كنيم؟ آيا فقط وقتى ديديم بى آب شديم بايد ياد صرفه جويى و هدر ندادن بيفتيم؟ يا وقتى ديديم قطعى برق و گاز داريم بايد ياد صرفه جويى بيفتيم؟ بياييد كمى به خودمان بياييم به جاى دعا كردن و نماز باران خواندن ببينيم عيب كار ما كجاست؟ آيا گناه و فساد باعث اينهمه بلا شده يا غلط مصرف كردن و بى توجهى به منابع خداداى كه داريم؟ ...

ايران
صفحه اول
آگهى
داستان
اقتصادى
از شما چه پنهان
از آنچه گفته اند
مقاله ها
گزارش
گفتگو
بازتاب
جهان
ورزش
شعر
خاطرات
از لابلاى متون
مقاله هاى ايران
آخر هفته
حوادث
علمى
فال هفته
از رسانه ها
روى خط آلمان
آرشيو روزنامه
آرشيو مقاله ها

•   ايران   •   صفحه اول   •   آگهى   •   داستان   •   اقتصادى   •   از شما چه پنهان   • 
•   از آنچه گفته اند   •   مقاله ها   •   گزارش   •   گفتگو   •   بازتاب   •   جهان   • 
•   ورزش   •   شعر   •   خاطرات   •   از لابلاى متون   •   مقاله هاى ايران   •   آخر هفته   • 
•   حوادث   •   علمى   •   فال هفته   •   از رسانه ها   •   روى خط آلمان   • 

•    آرشيو مقاله ها   •    آرشيو روزنامه   •