Nimrooz
Vol.20, No. 983, June 6, 2008
سال بيستم - شماره ۹۸۳ - جمعه ۱۷ خرداد ۱۳۸۷
مهدى قاسمى
تحليلى در دو بخش
در دنياى متحول كنونى: ايران در زير سلطه ى
معماران «چاه جمكران» به كجا كشيده مى شود؟

مردمى كه فرنگ شناسان و فرنگ آموختگانشان در كميت و كيفيت در هيچ يك از كشورهاى اسلامى از شمال آفريقا تا مرز هند نظير و بديل نداشتند- شگفتا و شگفتا، پيشاپيش اين مردم، چراغداران و نخبگان و روشنفكران آنها... چه شد كه دست بيعت به سوى عنصرى دراز كردند كه «استبداد و ارتجاعِ» تاريخى وطنشان را كوله بار داشت؟
003855.jpg
مهدى قاسمى
بخش دوم:
در بخش نخست، با قصد دستيابى به پاسخ پرسشى كه آن را عنوان مقال نهاده ام، منطقاً به گفتارى (DISCOURS) پيرامون «علل» و «عواملى» رسيدم كه ما ايرانى ها را از همسفرى با مسافران راه «تجدد» و يا «نوجوئى و نوسازى» كه از ويژگى هاى تمدن امروزى است، بازداشته اند. به بيان ديگر، بحث من اين شد كه بايد بگرديم تا جواب اين سئوال را پيدا كنيم كه چه پيش آمد و يا «چه ها پيش آمد» تا نگذارد چنين موهبتى كه چه بخواهيم و چه نخواهيم، تاريخ، فضيلت آغازگرى آن را از قرن پانزدهم ميلادى (طلوع عصر رنسانس) بنام فرهنگ پوياى غرب، ثبت كرده است، نصيب ما بِشود؟- چه شد كه امثال ما و خاصه ما كه تا شش قرن پيش از آن، عُمدتاً بر زمينه هاى علمى و ادبى، در خط نوعى نوگرائى و نوسازى مى رانديم، نه فقط از قافله ى تيزپاى غربى ها عقب مانديم كه درست راه پس گرائى و بازگشت به ظلمات را پيش گرفتيم؟
ابتدا، خصوصاً، با توجه به حال و قال كسانى كه «البته» در كسوت «روشنفكرى»، به رَغم پذيرش همه ى جلوه هاى ظاهر و باطن زندگى غربى در زندگى شخصى، هرگونه سخن از فضائل غرب را نشانه اى از «خودبيگانگى» مى خوانند- اين يادآورى را لازم مى دانم كه اگر از زبان تاريخ و حتى واقعيت هاى دَمِ دست بر «پويائى فرهنگ غرب» استناد مى كنم، افزوده بر شاهدهاى عينى و قابل لمس كه هر كدام به مصداق منطقِ «آفتاب آمد دليل آفتاب» نياز به چون و چراهاى بى حاصل را دفع مى كند، شخصاً بر اين باور هستم كه از دلايل جوراجور توقف ما در كوير عقب ماندگى ها، دست كم در رديف دليل هاى جنبى يا فرعى، يكى هم اين بوده است كه بيش از اندازه و شايد هم از سَرِ كاهلى به شعارها و شعارگونه هائى از اين قماش چسبيده ايم كه چرا «آنچه را خود داريم يا داشته ايم، از بيگانه تمنا مى كنيم؟» و يا به گونه اى سخت غُلّوآميز به افسانه هائى از اين دست دلبسته ايم كه گويا: «بناى تمدن بشرى وامدار ما ايرانى ها است» و گاه يك پله بالاتر كه گويا: «اصولاً اين پدران ما بودند كه بناى تمدن را معمارى كردند و بالا بردند و (انسان ظلومِ جهول!) را از تخته بند نادانى رهانيدند!»
اى كاش، اين گروه از «مناديان ايران پرستى» در اين حدّ از نعمت آزادگى و صفاى انديشه بهره مند بودند كه اگر در «اثبات نظر»- اديب مآبانه به مصراعى از يك بيت پر مغز حافظ استشهاد مى كنند، لااقل نگاهى هم روى يكى دو بيت از پس و پيش آن بچرخانند تا «شايد» متوجه شوند كه كلام حافظ در تعلق چه فضائى بوده و چگونه «انسان» با تمام كليتّش مثابه «گوهرى كَز صدف كون و مكان بيرون است» مراد خود گرفته است. گذشته از اين، چه سزوار است كه از خود سئوال كنند:
از آن معماران تمدن و فرهنگ بشرى (ظاهراً آباء و اجداد ما)چرا به قدر دانه ى ارزنى ميراثى از كمال و دَهاء به ما نرسيد تا با تكيه به آن، آن هم در مطلع هزاره ى سوم و در روزگارى كه كمند دانش آدميزاد به ماوراء افلاك كشيده است، بتوانيم بساط جادوگران و معماران «چاه جمكران» و هزاران «امامزاده ى» بى بنياد و دروغين را كه مثل علف هرز از زمين خدا رويانده اند و روئيده اند به باد بسپاريم و مردم بينوائى را كه در زير پتك فقر و نااميدى، بر سر اين «پستخانه هاى امام زمانى» به اميد حواله ى رحمتى روزان و شبان بيتوته مى كنند، از اين ذلت جادوئى نجات دهيم؟
ناگفته پيدا است، بحث من از كجراهه هائى است كه اصولاً نفس «مبالغه» و فاصله گرفتن از «اعتدالى» كه خرد پشتوانه ى آن است، پيش پاى انسان مى گذارد، وگرنه شك نيست كه «تمدن» و «فرهنگ» ايرانى كه طبعاً اثرگذار بر سايه فرهنگ ها و اثرگير از آنها بوده در عرصه ى جهانى نيز مقام بلند و شايسته اى به دست آورده اند و اين واقعيتى است كه در نگاه اهل نظر، حُكمى به اجماع رسيده است ولى جوهره ى سخن اين است كه در قلمرو داورى ها و ارزش گذارى ها نبايد به راه مبالغه افتاد و از حقيقت به وسوسه ى احساسات ناپخته فاصله گرفت زيرا چنين فاصله اى محال است كه (به خلاف تصور بعضى) همت و غيرتى بيافريند، به عكس با غرق كردن ارواح در سراب انتظاراتِ پوچ، انسان را به نوعى كاهلى و سست گيرى خو مى دهد. به كوتاهى بگويم، نه چنين غلوها كه مايه ساز خود بزرگ بينى و ثمرات شوم آن است و نه در جهت معكوس، درويش صفتى هاى ذلت آور و پيروى از موهوماتى چون «اين نيز بگذرد» و يا در روزگاران نزديكتر، طلسم شدن در سحر افكارى نظير «اعتقاد به نقش اجتناب ناپذير از ما بهتران خارجى» هر كدام نه فقط بارى از دوش ما برنمى دارد، كه هزار بارِ درد و رنج تازه بر گُرده مان مى نشاند.
در پى اين مقدمات، مى خواهم در حدّ بهره گيرى از تجربياتى كه در موضع يك فرد متعارف، از زندگيِ بيش از ۶۰سال غوطه خورده در آب ها و سراب هاى «سياست» كسب كرده ام، منادى اين پيام باشم كه اگر خاصه نخبگان و چراغداران ما برآنند تا راهى به قصد برون شد از اين فضاى نفس گير استبداد و ارتجاع كهنسال پيدا كنند، منطقِ علتيابى حكم مى كند كار را بايد از شناخت هر چه روشن تر و دقيق تر عوامل و علل عقب ماندگى جامعه ى خود از كاروان تيزپاى تمدن و فرهنگ جهان پيشرفته- كاروانى كه به سير در گذرگاه «نوجوئى و نوسازى» خو كرده است- بياغازند.
در بخش اول اين مقال، در تميز و تشخيص مايه هاى ركودى كه نصيب ما شده است. بيشتر از نقش «علت ها» كه سر به جستجوئى طولانى مى كشيد، به نقش «عامل ها» پرداختم و بر اين زمينه بر دو دوره در درازاى ۵ قرن گذشته انگشت گذاشتم:
نخست بر عصر صفوى و نافرهنگى كه در قلمرو باورهاى مذهبى و آميختگى آن باورها با سياست هاى خاص بسى از پادشاهان اين سلسله (در مقابله با عثمانى ها) قوام آمد- و آنگاه دوره اى كه نه از «بخت بد» كه از «جهل دامنگير خواص و عوام» نصيب ما شده است با محصولى از آميزه ى «جعل و جهل» بنام «ولايت مطلقه ى فقيه».
به تعبيرى مى توان گفت، آنچه امروز، مانند بَختكى نفس از ما گرفته و با اصرار در كُشتن «انديشه» و نشر خرافات مى كوشد تا مردم را از دستيابى به ارزش هاى علمى و هنرى و حقوقى و حتى اخلاقيِ باب تمدن جديد باز دارد، عمدتاً و اساساً، حاصل كامل آن بذر شومى است كه در عصر صفوى افشانده شد و شگفتا خرمن كوبى آن به عصر ما رسيد و همين خود، اين پرسش را پيش مى آورد كه چه رخ داد تا محصول آن بذرِ زهرآلود، در قالب تام و تمام آن پس از پانصد سال، سهم نسلى شد كه بيش از همه ى نسل هاى پيشين خود با فضاى دنياى جديد و نيازهاى برآمده از آن آشنائى داشت؟ به گمان من اين يك پرسش فوق العاده مهم و كليدى است.
آخر چه اتفاق مى افتد مردمى دقيقاً در طلب آزادى و دستيابى به فضائى كه به پرواز انديشه راه مى دهد- مردمى كه هفت دهه ى قبل از فرو غلتيدن در چاه استبداد مذهبى و ولائى، به عنوان نخستين «مردم» در قاره ى كثيرالمله ى آسيا، به نشانه ى پذيرش دمكراسى، نظام پارلمانى را برپا داشته بودند. مردمى كه فرنگ شناسان و فرنگ آموختگانشان، به لحاظِ كميت و كيفيت در هيچ يك از كشورهاى اسلامى، از شمال آفريقا تا مرز هند، نظير و بديل نداشتند، آرى چه روى داد كه اين مردم و شگفتا و شگفتا، پيشاپيش آنها چراغداران و نخبگان و روشنفكرانشان، دست بيعت به سوى عنصرى دراز كردند كه «استبداد و ارتجاع» تاريخى وطنشان را آشكارا كوله بار داشت؟
به گمان من اين سئوال كليدى هنوز بدانگونه كه بايسته است، پاسخى نيافته و آنچه بر اين زمينه گهگاه در قالب «تحليل و تفحص» ارائه شده است، بيش و پيش از آن كه پشت به واقعيت داشته باشد خصلت نوعى برائت جوئى و دفع اتهام «از خويشتن» داشته است. به هر روى اين بار قصد من ورود در اين زمينه ها (كه در جاى خود اهميت فوق العاده اى دارند) نيست، بلكه اساساً برآنم تا از طريق كالبد شكافى نظامِ حاكمِ موجود و به ويژه با دستيابى به بار مايه هاى ميراثى آن از فضاى «فرهنگى!» عصر صَفوى اين نتيجه را استخراج كنم كه دوام هر لحظه ى حيات اين رژيم به منزله ى فرصتى براى خَراش از موجوديت مدنى و فرهنگى ايران است. خلاصه مى خواهم به اين قياس منطقى بپردازم كه اگر در شمار عوامل گوناگونِ عقب ماندگى ما ايرانى ها از قافله ى تمدن بشرى، سهم بزرگ به ظلمت عصر صفوى تعلق گرفته است، پس بيراه نيست چنانچه نتيجه بگيريم كه از اين پس نيز هر چه از قسمِ واماندگى و عليلى و پريشانى تا مرز سقوط بر سر ايران بيايد حاصل رژيمى است كه متوليان آن، همواره و آشكارا خود را پيرو مكتب ذلت آور دكانداران تشيع آن عصر معرفى كرده اند و عملاً هم شاهديم، چگونه براى كشتنِ روح انديشه گرى در توده ها، با احياء شيوه هاى گويا عبادى نظير قمه زنى و شاخ حسينى و ديگر از اين نمايش هاى چندش آور كه بيشتر به صحنه هاى جنايت مى مانند، به نسخه ى استادان خود، روى آورده اند. اما پيش از بسط اين «قياس» لازم مى دانم به ناپختگى و كم مايگيِ نظرى كه در دهه هاى اخير و ظاهراً در راسته ى تعلقات «ناسيوناليستى» سخت رايج شده است، اشارتى داشته باشم و اين نظر كه گويا «مذهب تشيع» از ساخته هاى ايرانى است و در واقع با قصد ايجاد تكيه گاهى بر ضد سلطه ى عرب.
چنين «حكمى» خصوصاً از باب آگاهى به «نقطه ى آغاز» مايه ى منطقى ندارد. هر چند در مواضعى تشيع آنهم مطلقاً به دور از جوهره ى كنونيش به وسيله اى براى مقابله با اشغالگران تبديل شده است.
واقعيت اين است كه بنياد تشيع كه منحصراً به پيروان (يا شيعه ى) على بن ابيطالب نسبت داده مى شود، از جمله پديده هائى بود كه از درون تضادها و رقابت هاى مستمر و پر سابقه ميان سه قبيله ى قريش (بنى اميه، بنى عباس و بنى هاشم) بيرون زد و با درگذشت پيامبر، خرده خرده زمينه هاى شكل گيرى آن آماده شد و زمزمه اين پرسش كه «خلافت حق كيست؟» سر گرفت. اين تذكر دقيقاً در همين جا لازم است كه اصولاً شيعى گرى تا اوائل قرن سوم هجرى بر مكتب و فرهنگ و قواعد مشخصى مبتنى نبود، همانگونه كه پيشتر اشاره كردم، شيعيان تنها به دوستدارى على و خاندان على شهرت داشتند و اين به هيچوجه مبيّن اين معنا نبود كه گويا «شيعيان» با مذهب خود بر ضد خلفاى سه گانه (ابوبكر و عمر و عثمان) موضع گرفته اند، كارى كه از دوره ى صفوى باب شد و لعن خلفاى مزبور به سلسله ى عبادات پيوست. واقعيت اين است كه فقاهت شيعى، با طرح غيبت امام دوازدهم (مهدى) و «توقيعات» و يا نامه هائى كه چهارتن مدعيان رابطه با امام غايب يعنى (عثمان بن سعيد- محمدبن عثمان- ابوالقاسم حسين بن روح نوبختى و على بن محمد سمرى) در ميان مردم مى پراكندند، رفته رفته شكل گرفت. با اين توضيح كه شايع شد كه محمدبن حسن عسكرى (فرزند امام يازدهم) ملقب به «مهدى» يا «امام عصر» و يا «قائم آل محمد»، چهار سال قبل از فوت پدر (در سال ۲۵۶) متولد شده و بى درنگ براى مصونيت از گزند دشمنان و حفظ سُلاله ى امام (تا عصر رستاخيز) غيبت كرده است. اين دوره را در محافل شيعه ى (البته دوازده امامى) غيبت صغرا خوانده اند، زيرا طى آن «امام غايب» به وسيله نوّاب چهارگانه ى اش، مواعظ و دستورهاى خود را براى ارشاد مردم ابلاغ مى داشت و همين ماجرا خود به يكى از منابع اصلى و اعتقادى شيعه ى اثناعشرى مبدل شد. همچنين از تعاليم شيعه ى دوازده امامى است كه غيبت صغرا قريب ۷۰ سال از ۲۶۰ تا ۳۲۹ هجرى قمرى ادامه يافته و آنگاه «امام» به رابط چهارم خود (محمد سمرى) گفته است كه پس از او ارتباطى در كار نخواهد بود و غيبت كبرا تا «اذن خداوند» ادامه خواهد يافت و اين چنين بود كه اداره ى امور شيعيان و «هدايت» آنان به «علما» و «فقها» و «بيضه داران اسلام» سپرده شد و از اين زمان است كه «فرهنگ شيعه ى دوازده امامى» رو به تأليف و نشر و تبليغ گسترده نهاد و در واقع، در قالب يك «مذهب» مستقل از ساير مذاهب اسلامى و «اهل سنت» فاصله گرفت. براى مثال نخستين اقدام بر اين زمينه تدوين ۵ اَصل به عنوان اصول دين بود كه عبارتند از: توحيد، عدل، نبوّتِ، امامت و قيامت كه اهل سنت پيش از آن سه اصل «توحيد و نبوت و قيامت) را انشاء كرده بودند و بعد از آن نيز هرگز بر آن نيفزودند و به ويژه اصل «امامت» را از پايه مغاير جوهره ى اسلام خواندند و به جاى آن به اصالت خلافت از طريق اِجماع مسلمين (در واقع نوعى جمهورى) پايبند ماندند.
مى توان در قبال آن دعوى نادرست كه «گويا شيعه را اصولاً ايرانى ها پايه ريختند» با توجه به يك «قيد» تاريخى بر اين نظر صحه گذاشت كه هر اندازه فاصله ى تشيع (در شعب گوناگون آن) از ساير مذاهب اسلامى وسيعتر شد، گروه هائى از ايرانى ها به حساب اين كه سنگرى يافته اند به «شيعه» پيوستند ولى از اين غلّو بايد پرهيز كرد كه گويا «تشيع» به «درفش جنبش مقاومت ايرانى ها» مبدل شد. خاصه كه تا قبل از روى كار آمدن صفويه، با آن كه معارف شيعه رو به توسعه داشت و مهمترين كتب فقهى و حديث (كه خود به عنوان مبنا و متكّاى دستورِ عمل هاى شيعى پذيرفته شده بود) به تحرير درآمده بود ولى تشيع هنوز چنان ظرفيت و توانى نداشت كه تاروپود فرهنگ زيستى و زير بناى اعتقادى كل جوامع ايرانى را در نوردد و به همين دليل معارف سنى در ايران همچنان غلبه داشت. عُرفائى هم كه تا قبل از قرن هفتم و هشتم، در اعماق جامعه نفوذ داشتند (و اغلب هم از درون توده ها سر برآورده بودند) غالباً اهل سنت بودند و اين كه بعضى كوشيده اند تا آنها را متمايل به تشيع جلوه دهند، قضاوتشان از سَرِ تعصب و يا بى خبرى است. بزرگان عرفان در رديفِ حلاّج و بوسعيد و بايزيد.... تا برسيد به سنائى و عطار و مولوى كه با سهم والائى در خط كاستن از عصبيت ها و برودت ها و خشكى هاى مذهبى پيش رفتند (و به همين دليل غالباً مغضوب متوليان دينى واقع شدند).
هرگز شيعى مذهب نبودند، بلكه سنى مذهب بودند، هر چند مانند ديگران براى «على» چهارمين خليفه از خلفاى راشدين نيز حرمت فراوان قائل بودند. براى مثال، مولوى كه در قصه اى بر «اخلاص عملِ» على تأكيد دارد و «شيرحق را منزه از دغل» مى داند، در داستان ديگر «پيرچنگى» براى «عمر» نيز چنان منزلتى قايل است كه او را در عالم رويا، صاحب پيوندى با ملكوت (كه مسئله ى وحى را تداعى مى كند) مى خواند و يا فريدالدين عطار، حتى كسانى را كه زبان به ذمّ خلفا مى گشايند، به سختى نفى مى كند و در مقدمات مثنوى «منطق الطير» خود به دنبال نعت پيامبر، فصولى را جداگانه به شرح مناقبِ هر چهار خليفه با صفت اميرالمؤمنين اختصاص مى دهد و بى درنگ در ابياتى در ردّ و طرد «تعصب» يادآورى مى كند:
اى گرفتار تعصب مانده اى
روز و شب در بُغض و در حُبّ مانده اى!
گر تو لاف از عقل وز لب ميزنى
پس چرا لاف از تعصب مى زنى؟
در خلافت ميل نيست اى بى خبر!
ميل كى زيبَد زبوبكر و عمر؟
وركنى تكذيب اصحاب رسول
قول پيغمبر نكردستى قبول.
خلاصه آن كه تشيع با اعلام رسمى بودن در سراسر ايران، در عصر صفوى و ظهور فقها و محدثين رنگارنگ در اين دوره است كه مشخصات كامل و «امروزى» خود را كسب مى كند. بنابراين وقتى از «مذهب» تشيع سخن مى گوئيم، خواه ناخواه مراد ما بايد آن باشد كه به صورت «مذهبى» به اشاره ى پادشاهان صفوى، در مطبخ شيخ الاسلام هاى زمان كه بندگانى بيش در خدمت آنان نبودند، ساخته و پخته شد. بى درنگ اضافه كنم كه در اين تحليل مطلقاً به آنچه در دوران گذشته به وسيله ى «على شريعتى» در تميز ميان «شيعى علوى» و «شيعى صفوى» بافته شد، روى ندارم. زيرا «شيعى اوليه» جز ايستادگى بر «حُب على» حرف تازه اى نداشت. تشيع از آن زمان در قالب يك مذهب (و به گمان من، يك نحله ى سياسى- مذهبى) درآمد كه صاحب اعتقاداتى و طبعاً اصول و قواعدى خاص خود شد كه توضيح دادم از حدود قرن سوم زمينه پيدا كرد تا عصر صفوى كه در شكل تام (و دقيقاً امروزى اش) ظاهر شد.
امّا در اين كه نوشتم، «علما» و يا به اصطلاح زمان «شيخ الاسلام هاى» عصر صفوى در خدمت پادشاهان وقت بندگانى بيش نبودند، مطلقاً سر به مبالغه نداشتم. تنها به عنوان نمونه، به نقل از مورخ شايسته ى عصر صفوى (نصرالله فلسفى) به رفتار شاه عباس (موسوم به كبير) در معامله با شيخ الاسلام هاى درگاه خود، اشاره مى كنم كه از آن مفهوم كامِل كلمه ى «تخفيف» و «تحقير» را استنباط مى كنيد.
نصرالله فلسفى مى نويسد: «در نيمه ى رمضان سال ۱۰۱۷ هجرى قمرى كه مصادف با روز ميلاد مسيح در سال ۱۶۰۸ ميلادى بود [شاه عباس] با جمعى از سران لشكرى و كشورى و چند تن از علماى روحانى به صومعه ى كاتوليك هاى اصفهان رفت و در آنجا در روز رمضان با حضور روحانيون شيعه شراب نوشيد. يك روز پيش از آن نيز چون شنيده بود كه عيسويان در روز ميلاد مسيح گوشت خوك مى خورند براى ايشان چند خوك فرستاد- نقل از كتاب زندگى شاه عباس اول- نصرالله فلسفى».
اين همه مى رساند كه پادشاهان زورمند صفوى، به روحانيت شيعه (بيضه داران اسلام) چندان رو نمى دادند كه پا از گليم خود بيرون بگذارند- تا جائى كه شاه عباس در برابر «علما و بيضه داران اسلام» در محفل «كفار ارمنى!» شراب مى نوشد و براى آنان خوك به ارمغان مى فرستد و علما نيز دم برنمى آورند و همچنان به پابوسى «كلبِ آستان على» (امضائى كه شاه عباس براى خود گزيده بود) ادامه مى دهند. ولى واقعيت ديگر اين است كه هر چند متوليان مذهب شيعى در دوره هاى سلطنت پادشاهان «مقتدر» صفوى ناگزير به اطاعت و سرسپردگى هستند. اما از آنجا كه وظيفه دارند، با تماس پيوسته و روزمره با مردم، زمينه هاى فكرى و عاطفى جامعه را در جهت سياست هاى مُلوك تصدى كنند- خرده خرده و از زير- در اعماق جامعه به نفوذ خود مايه مى دهند و عملاً بر ذهنيت مردم مسلط مى شوند، به همين سبب وقتى زمينه هاى ظعف سلسله ى صفوى به ويژه پس از مرگ شاه عباس قوت مى گيرد، اينها هستند كه فرصتى مى يابند تا با اتكاء به اعتقادى كه به توده ها تزريق كرده اند، سهم بزرگى از قدرت را تصرف كنند، تا زمانى كه نوبت به سلطان حسين پسر شاه سليمان مى رسد (۱۱۳۵-۱۱۰۶ هجرى) و در عصر اوست كه از اَنبانِ قدرت هر چه هست به تعلق ملايان «بيضه دار اسلام» درمى آيد.
در دوران اين موجود ضعيف و سست عنصر است كه ثمرات آن سموم خرافه پرستى و جهل و جمود كه طى دهه ها به دست ملايان به عروق افراد جامعه تزريق شده است، ظاهر مى شود. از اين پس ديگر شاه چون بَرده اى است، در اختيار ملاى رياكار و چيره دستى چون «محمدباقر مجلسى»، همان كسى كه آيت الله خمينى براى پرهيز دادن «نسل جوان از فساد غرب» خواندن و نشر آثار او «عالم بزرگوار و محدّث عاليمقدار» را مؤكداً توصيه مى كند و كتاب هاى وى را پادزهر «غرض هاى فاسد و مسموم در بين جوانان» و برانگيزنده ى «روح شهامت و جوانمردى» در آنان مى خواند.
اين تكرار را بى مناسبت نمى دانم كه در اين ميان واقعيت هولناك و دردآور آن است كه رويش بى حساب ملايان اين چنانى و سيل بنيان كن آثارى كه زير عنوان حديث وفقه و به طور كلى «علوم مذهبى» در اين دوره سرمى گيرد و به غذاى مغزها تبديل مى شود، درست مقارن است با خيزش هاى تجددطلبى و درخشش هاى علمى و ريشه گيرى نهضت رنسانس و غلغله ى كشف سرزمين هاى ناپيدا در مغرب زمين بدانگونه كه امروز هركس با درّاكه اى نه چندان نيرومند، خود مى تواند حدس بزند كه نتيجه ى اين افول فكرى در قبال آن طلوع همه جانبه ى انديشه در غرب چيست و از اين ماجرا نصيب ايرانيان چه مى توانست بود؟ -عيسى صديق در كتاب خود «تاريخ فرهنگ ايران» تصوير روشنى از اين فاجعه به دست مى دهد:
«در دوران صفوى، جوانان با استعداد تدريجاً همگى متوجه علوم دينى شدند و از رشته هاى ديگر چون علوم طبيعى رياضى، فلسفه و ادب روى گرداندند و همين مسئله يكى از موجبات اصلى تأخير و عقب ماندگى در عصر جديد شد. در داخل مملكت نيز تعصبات جاهلانه باعث كُشتن و نفى بلد عرفا و متفكران گشت. كتاب هائى كه براى ترويح عقايد شيعه به فارسى تأليف شد به اندازه اى در جزئيات زندگى وارد شده و دستور به مردم داده است كه آنان را از فكر كردن بازداشته و راه ابتكار را به كلى مسدود ساخته، جمود و ركود و تحجّر را در دماغ مردم توليد كرده است. مثلاً مجلسى [محمدباقر] يك فصل تمام از باب دوم حلية المتقين را صرف اين موضوع كرده است كه انسان بايد انگشترى را در دست راست بكند و يا در دست چپ...»
بگذاريد، فقط به مصداق «قطره اى از دريا» به چند نمونه از افاضات آن علماى «دين» كه بر تمامى فضاى روحى جامعه چنگ داشتند، اشاره كنم تا خُسران مرگبارى را كه از آن زمان و در شرائط تجديد حيات «فكرى» غرب، گريبان اسلاف ما را گرفته است، تا حدودى شرح كرده باشم:
در ترجمه ى بحارالانوار تأليف مجلسى راجع به چگونگى ظهور حضرت قائم و فرا رسيدن روز قيامت مى خوانيم:
«... و از علائم ديگر ظهور، بادى است، در بغداد. سپس زلزله شود و ستاره ى دنباله دار ظهور كند از مشرق... ماه و آفتاب گريه كنان از مغرب برآيند و آن دو را روشنائى نباشد و مانند دو شُتر سياه باشند... از علائم ديگر، ايستادن آفتاب است از وقت ظهر تا عصر و نمايان شدن روى و سينه ى مردى در روى جرم آفتاب كه خلايق را با حسب و نسب مى شناسد...» -حدّ ماليخوليا را اگر توانستيد اندازه بگيريد.
جالب توجه است كه اين «بيضه داران اسلام»، بر همه ى زمينه هاى علمى و پاسخگوئى به نيازهاى خرد و بزرگ زندگى، «خُبرگى» نشان مى دهند. مثلاً در قلمرو پزشكى رأى حضرات از اين قماش است:
مجلسى در «حلية المتقين» به نقل از حضرت على (ع) نسخه رهائى از ترس را در اين عبارات بياورد:
«يكى از پيغمبران به خدا شكايت كرد كه اُمّت من بسيار جَبون است. وحى بر او نازل شد كه امر كن امت خود را اسفند بخورند- به سند صحيح از حضرت على (ع) منقول است كه: هر كس كه چهل روز گوشت نخورد كج خُلق مى شود و بايد در گوشش اذان بگويند و فرمود كه روغن بنفشه بر ساير روغن ها مثل فضيلت ما اهل بيت است بر ساير مردم و نيز فرمود كه بُول شتر نافع تر از شير اوست...»
ديگرى، يعنى شيخ بهائى، كه پيدا است برغم فضايل اكتسابى خود نظير احاطه به دانش رياضى، از فرط رسوب در فضاى حمق، خود نيز به حمق گرائيده است در كتاب مشهورش «جامع عباسى» در قلمرو دانش پزشكى تجويزهائى دارد كه خواندن آنها انسان را در ميان خنده و گريه حيرت زده طلسم مى كند: از جمله مى نويسد:
«بدان كه جو خوردن از شعار پيغمبران است و در حديث است كه در هيچ شكمى قرار نگيرد الاّ هر مرضى كه در آن باشد بيرون كند و جو قوتِ پيغمبران است». همو در جاى ديگر مى نويسد:
«... كدو باعث زيادتى مغز و دماغ مى شود و سِنجد بواسير را زايل مى كند و تقطير بول را نافع است...»
در جامع عباسى مانند ساير آثار «فرهنگى» آن دوران هر جور مضمونى از قواعد مربوط به قصاص تا احكام راجع به «دارالخلا» و كفش پوشيدن و غذا خوردن و نوشيدن مى توان جُست و همه در قالبى كه بيشتر به مسخرگى مى مانند و درد بزرگ و مزمن همين است كه رشته هاى گوناگون اين نافرهنگ انديشه سوز، در حالى كه غرب باشتاب بت هاى جهل و جزميت را مى شكند و پيش مى رود دوام مى آورد و تا امروز كه ميراث خواران آن عمله ى جهل، نه فقط در مقام «روحانيت» كه از موضع قدرت نيز بر جان و مال و هستى مردم سلطه يافته اند. رئيس جمهوريشان با شباهت تمام به بيماران روانى هنگام سخنرانى در اجلاس ملل متحد، با تابش نورى روبرو مى شود كه وجود «طُرفه ى» او را از پس و پيش محاصره كرده است.
ولى فقيه اشان، از اين كه مى شنود، روزانه صدها متقاضى نان و آب، بر سَرِ چاه جمكران قم (پستخانه ى امام زمانى) كه در سامرا غيب شده است گريان و نالان به سينه مى كوبند، به وجد مى آيد و چرا نيايد؟ كه مى داند مركب «ولايت مطلقه ى» او به افسار چه جهل سنگينى بسته است و اگر اين جهل بشكند، ولايت مجعول او نيز شكسته خواهد شد.
آثار متوليان دست اول رژيم را بايد خواند، از خواندن اثر فكاهى گونه ى «آيت الله مرحوم» مشكينى رئيس وقت مجلس خبرگان رهبرى با عنوان «نصايح و سخنان چهارده معصوم (ع) و هزار و يك سخن» كه به وسيله ى آيت الله قَدر قدرتِ ديگر «جنّتى» دبير شوراى نگهبان به فارسى ترجمه شد و با تيراژ شگفت انگيزى نشر يافت، مطلقاً نبايد غفلت كرد كه به روشن ترين وجهى به سهم خود بر بازگشت فضاى خِردكُش عصر صفوى گواهى مى دهد. چند سطرى از اين كتاب «مستطاب» را نقل مى كنم:
«على عليه السلام فرمايد: از پيغمبر صلى الله عليه وآله و سَلّم پرسيدم: حيوانات مسخ شده كدامند؟ فرمود: سيزده تا: فيل، خرس، خوك، ميمون، مارماهى، سوسمار، شب پره (يا پرستو) و كِرم سياه آبى و عقرب و عنكبوت و خرگوش و سهيل و زهره (نام دو حيوان دريائى است).
پرسيدند علت مسخ اينها چه بوده؟ فرمود:
فيل: مردى لوطى (اهل لواط) بود- خرس: مرد مأبونى بود كه مردها را به خود مى خواند- خوك: عده اى نصرانى بودند از خدا خواستند غذاى آسمانى بر آنها بفرستد و با اين كه خواسته شان عملى شد بر كفر خود افزودند- ميمون: كسانى بودند كه روز شنبه برخلاف دستور دينشان، ماهى گرفتند. مارماهى:مرد ديوثى بود كه همسرش را در اختيار مردم مى گذاشت... تا آخر از اين لاطائلات...»
پيش از اينها مطالعه ى آثار مكتوب و شفاهى آيت الله خمينى، خصوصاً در مقام رهبر انقلاب اسلامى و پايه گذار جمهورى اسلامى و جاعل اصل «ولايت مطلقه ى فقيه» نيز ضرورت قطعى دارد، زيرا در آنها مى توان نه فقط به هويت واقعى عاملان «جهاد» بر ضد خرد و انديشه گرى در اين سرزمين مصيبت زده راه جُست، بلكه هم چنين با پيوند تاريخى اين جماعت به عنوان بخش مهمى از سهامداران هرم قدرت و استبداد تاريخى آشنا شد و در عين حال به كمك اين معلومات، به راه مطمئن ترى براى پاسخ به پرسش هائى از اينگونه دست يافت:
-مهمترين و كليدى ترين عامل عقب ماندگى ما چگونه نطفه بست؟ چگونه رشد كرد؟ و چرا در بسترى بدين پايه طولانى دوام آورد؟
-روى آورى عمدتاً «خبرگان و چراغداران» جامعه به ميراث خواران جهل پانصد ساله (آن هم ظاهراً با انگيزه ى دفع استبداد) را چگونه بايد و يا مى توان تحليل كرد؟
و سرانجام اين پرسش:
ايران در زير سلطه ى شوم معماران چاه «جمكران»- در اين عصر اعجاز دانش و تكنولوژى- به كجا كشيده مى شود؟

ايران
صفحه اول
آگهى
داستان
اقتصادى
از شما چه پنهان
از آنچه گفته اند
مقاله ها
گزارش
گفتگو
بازتاب
جهان
ورزش
شعر
خاطرات
از لابلاى متون
مقاله هاى ايران
آخر هفته
حوادث
علمى
فال هفته
از رسانه ها
روى خط آلمان
آرشيو روزنامه
آرشيو مقاله ها

•   ايران   •   صفحه اول   •   آگهى   •   داستان   •   اقتصادى   •   از شما چه پنهان   • 
•   از آنچه گفته اند   •   مقاله ها   •   گزارش   •   گفتگو   •   بازتاب   •   جهان   • 
•   ورزش   •   شعر   •   خاطرات   •   از لابلاى متون   •   مقاله هاى ايران   •   آخر هفته   • 
•   حوادث   •   علمى   •   فال هفته   •   از رسانه ها   •   روى خط آلمان   • 

•    آرشيو مقاله ها   •    آرشيو روزنامه   •