Nimrooz
Vol.20, No. 982, May 30, 2008
سال بيستم - شماره ۹۸۲ - جمعه ۱۰ خرداد ۱۳۸۷
نويسنده: حسن كريم پور
كيش گم كردگان
نويسنده: بهرام داهيم
سرگذشت بهرام چوبين

نويسنده: حسن كريم پور
كيش گم كردگان
در طول عمرم يعنى از وقتى كه خودم را شناختم و پى بردم كه برادرى بزرگ تر از خودم دارم سابقه نداشت در برابر او و يا بقيه اعضاى خانواده آن چنان جبهه بگيرم. اما آن روز چيزى نمانده بود با مسعود به قول معروف دست به يقه شويم. رفته رفته ماجرا را شرح دادم، پدرم پوزخند مى زد، شوهر مژگان رفتار مرا بچه گانه مى پنداشت، وقتى مسعود در قالب كنايه گفت: فكر نان كن كه خربزه آب است و ديگه دوره عشق و عاشقى گذشته گفتم:
- تو كه الان سى ساله فكر نان هستى كجا رو گرفتى، اون هم چه نانى انبار و پر مى كنى، ظروف چينى ارزون مى خرى به نرخ بالا به مردم بيچاره مى فروشى زندگى يعنى همين! يعنى پول در آوردن! يعنى اين كه برادر با برادر رو راست نباشه، آخه تو نمى دونى چه كار زشتى كردى. من ناخوداگاه روحم در پى او مى گشت اما خودم متوجه نبودم. نمى دونستم چرا مثل بقيه نيستم. نمى دونى وقتى ديروز گفت كه چند سال پيش تو دست به سرش كردى چه حالى شدم. آخه چرا، مگه من برادر نااهلى بودم، يك كلمه مى گفتى همون دختر كه موجب شد ساق پات بشكنه دم در باغ با تو كار داره مى دونى چى مى شد. من هم الان مثل تو و مژگان سر خونه و زندگيم بودم. پدرم كه تا آن لحظه ساكت نشسته بود و بى شك رفتار مرا نمى پسنديد با حالتى كه حرف را كوتاه كنيم گفت:
- حالا چى شده، پيداش كردى؟ اگر شوهر نكرده باشه كه معلومه نكرده چرا كه از پريروز تا حالا اخمت باز شده، كارى نداره بچه، مى ريم خواستگارى، چيزى نشده، خيريتى داشته كه اون موقع مسعود چيزى نگفته.
گفتم: نه ديگه آقا جون دخترى رو كه من دوست دارم راست كار شما نيس، چرا اگر دو سال حتى يك سال قبل بود افتخار مى كردين كه پسرتون با چنين خانواده اى وصلت مى كنه اما تو اين موقعيت اونا شدن خائن و بى دين و ايمون و فقط ما هستيم كه خدا و پيغمبر شناسم.
ناگهان پدرم از كوره در رفت و گفت:
ببين حميد، جون به جونت بكنن عقلت پاره سنگ بر مى دارد. نمى دونم تو اين كتابا چى نوشته اند و چى خواندى كه پاك ديوونه شدى. نه به اون موقع كه مثل ننه مرده ها يه گوشه كز مى كردى و صدا از ديوار در مى اومد از تو در نمى اومد نه از حالا كه دو ساعته يه بند حرف صد من يه قاز مى زنى. آخه كيه، چيه! تو كه ديگه بچه نيستى پسر حتماً مسعود پى برده دخترك جلفه و تو رو از درس و زندگى ميندازه وگرنه چه سودى برا او داشته. خب حالا بگو ببينم. اين شازده خانم كيه كه دو سال قبل ما بهش افتخار مى كرديم. اين جور كه تو ميگى درباريه.
گفتم: اگر دربارى باشه چى! حالا كه شما دشمن دربارى ها شدين! به هر صورت آن روز بدون اين كه نامى از تيمسار پدر صبرا ببرم با قهر و غيظ خانه را ترك كردم. از فاصله خيابان بهار تا فرح آباد ژاله كه خانه خودم بود. تصميم گرفتم بدون مداخله پدر و مادرم در صورتى كه تيمسار موافق باشد با صبرا ازدواج كنم و پاى همه چيز آن بايستم.
****
ساعت از سه بعد از ظهر گذشته بود كه به خانه خودم رسيدم، روى تخت دراز كشيده بودم، به صبرا فكر مى كردم و به گذشته دور او كه با مسعود روبرو شده بود. به خودم مى گفتم: اگر مسعود مرا در جريان گذاشته بود اگر همان زمان كه تازه وارد دانشكده شده بودم صبرا را مى ديدم، نامزد مى شديم و....
ناگهان صداى زنگ تلفن مرا از حال و هوايى كه داشتم بيرون آورد، فاطى بود بدون لحظه اى درنگ گفت:
- من و مژگان و آقا رضا داريم مى آئيم اون جا، جايى كه نمى خواى برى.
گفتم: نه منتظرم.
بعد از تلفن فاطى، به صبرا زنگ زدم. خودش گوشى را برداشت بعد از سلام جوياى حال پدرش شدم صبرا گفت قضيه را براى پدرش شرح داده و مى خواهد هر چه زودتر با من به گفتگو بنشيند. يك مرتبه دلم پايين ريخت. حالتى كه تا آن زمان تجربه نكرده بودم.
پرسيدم: يعنى تيمسار موافق است كه ما با هم ازدواج كنيم.
صبرا گفت: خيلى هم خوشحال شد، بالاخره دخترش سر و سامان مى گيرد لااقل از بابت من خيالش راحت مى شود. قرار گذاشتيم فردا ساعت پنج بعد از ظهر به خانه او بروم. تلفنى هم اعتراف كردم به اندازه همه دنيا دوستش دارم و تا پاى جان به او وفادار مى مانم. صبرا با لحنى نه به شور و شوق من طورى كه بالاخره بايد ازدواج كند گفت:
ديشب پيش نيومد كه بهت بگم خيلى به غزليات حافظ علاقه مندم گاهى با او مشورت مى كنم، قبل از اين كه زنگ بزنى سراغ ديوان حافظ رفتم، مى خوام غزلى رو كه جواب نيت من بود برات بخونم حوصله دارى؟
گفتم:
- عجب حرفى مى زنى، اگر ساعت ها با من حرف بزنى و شعر بخونى نه اين كه خسته نمى شم بلكه شور و شوقم ده برابر ميشه.
صبرا سينه اش را صاف كرد و دو بيت از يك غزل حافظ را خواند؛
ديدى اى دل كه غم عشق دگر بار چه كرد
چون بشد دلبر و با يار وفادار چه كرد
آه از آن نرگس جادو كه چه بازى انگيخت
آه از آن مست كه با مردم هشيار چه كرد
صبرا يك مرتبه ساكت شد. گفتم:
- خب بقيه اش، اين اشعار زبان حال من هم هست واقعاً تو كى بودى از كجا آمدى و زندگى منو كه پر بود از سرگردونى و در به درى نجات دادى. خلاصه كلى حرف زديم، حتى پرسيدم به پدرش چه بگويم. صبرا عقيده داشت غير از حقيقت لازم نيست كه سخن ديگرى به ميان آيد. به هر روى با اين كه دلم راضى نمى شد، بعد از نزديك نيم ساعت گفت و گو خدافظى كرديم و و همانگونه كه گفتم قرار گذاشتيم روز بعد ساعت پنج بعد از ظهر با پدرش روبرو شوم.
چه كسى باور مى كرد روزى من پا به خانه كسى بگذارم كه در مقام نظامى رتبه عالى دارد. در مخيله خودم هم نمى گنجيد كه بار ديگر صبرا را ببينم و بذرى كه او در دلم كاشته بود جوانه بزند و در مدت دو سه روز در همه وجودم ريشه بدواند. در حال و هواى صبرا بودم كه صداى زنگ، در فضاى خانه پيچيد مژگان و فاطى و آقا رضا شوهر مژگان بودند. فراموش كردم بگويم از زمانى كه ليلا از من جدا شده بود مجيد شوهر فاطى از من دلخور و سرسنگين بود و كمتر به خانه پدرم مى آمد. خلاصه با خوشرويى هرچه تمام تر به آنها خوش آمد گفتم. مژگان قبل از هر چيز نگاهى به گوشه و كنار انداخت و گفت:
- چى شد حميد! حاج آقا و حاج خانم حتى من و دو خواهرت سر در نياورديم. اگر كسى رو دوست دارى حاج آقا بنده خدا كه حرفى نداره. چه كسى دوست نداره كه تو هم مثل بقيه سر و سامون بگيرى.
مسعود مى گفت: از خيلى وقت قبل از چهارده پونزده سالگى با دخترى آشنا شدى! آره؟
من آهى كشيدم و سر تكان دادم. مژگان دست از مرتب كردن خانه كشيد به ما نزديك شد و پرسيد:
- همون دختر چشم آبى كه لهجه خارجى داشت و باعث شد كه ساق پات بشكنه؟!
گفتم:
- آره، آره همون دختر چشم آبى كه آتش به جونم زده بود و خودم نمى دونستم. خدا مسعود رو لعنت كنه، بنده خدا بعد از سال ها اومده بوده سر به من بزنه كه مسعود... چى بگم چى بگم!
آن روز مفصل بدون ذره اى كم و زياد قضيه را شرح دادم. مژگان عقيده داشت كه شغل نظامى و مقام بالاى پدر صبرا هر چه مى خواهد باشد.
آقا رضا معتقد بود با اين اوضاع و احوال كه بيشتر مردم به خصوص بازارى ها و به ويژه حاج آقا كه دشمن شاه دوستان و نظامى هاى رده بالا هستند مشكل است با تيمسار رو به رو شود. فاطى مى خواست بداند عقيده صبرا چيست. مژگان مى گفت كاش صبرا را مى ديد و با او گفت و گو مى كرد. خلاصه بعد از ساعتى گفت و گو گفتم:
آقا رضا بر اين عقيده بود مهم اين است كه زن و شوهر يكديگر را دوست داشته باشند. اوضاع مملكت كه معلوم نيست چه مى شود. اگر رژيم از بين رفت بالاخره تيمسار محاكمه مى شود. مردم حكومت عدل على مى خواهند. على را هم اگر صد قسمت بكنيم نود و نه تاى او رحمت است و يكى خشونت. حاج آقا با اكثر روحانيون دم خور است، وساطت مى كند. از كجا معلوم كه تيمسار به كارش ادامه ندهد. مگر نه اين كه امام گفته هدف ما اين است كه نظامى هاى ما آقاى خودشان باشند نه نوكر آمريكائى ها.
جملات آقا رضا اميدوار كننده بود، درست مى گفت. چرا صبرا بايد نگران پدرش باشد، هر كسى شغلى دارد پدر او هم يك نظامى بود.
مژگان و فاطى اصرار داشتند كه هرچه زودتر صبرا را ببيند، مژگان تا حدودى او را به خاطر داشت، اما فاطى كه آن زمان سه چهار ساله بود به ياد نمى آورد. فقط مى گفت كه به خاطر دارد كه پاى من شكسته بود و از درد فرياد مى كشيدم. بيشتر از مسعود عصبانى بودم سر درد دلم باز شده بود و به آقا رضا و مژگان و فاطى گفتم:
- تو اين مدت چه قدر به من زخم زبون زد. چه قدر گفت كه من ديوونه هستم. آقا جون چه قدر نق زد از مسعود بى اندازه دلخورم بگو آخه مرد نازنين چرا دختر به اون مهربونى را كه اومده بود سراغ منو بگيره و حالى از من بپرسه دست به سر كردى! مى دونين اگر اون روز مى ديدمش، آن قدر سرخورده و سر در گم نمى شدم.
مژگان با حالتى ناباورانه پرسيد:
- يعنى تو اين مدت دنبال او مى گشتى، دلت پيش او بود، خب چرا به ما نمى گفتى!
گفتم: نمى دونم، نه نه اين كه دنبال او مى گشتم و اميدوار بودم كه روزى با او ازدواج كنم نه، نه اين كه عاشق او بودم، نمى دونم چه طورى بگم، هر وقت صحبت خوشگلى و زيبائى و پسنديدن همسر آينده ام مى شد چهره صبرا رو مجسم مى كردم، مثل اين كه تصوير او توى ذهنم نقش بسته بود. اگر يادتون باشه دكتر چهرازى هم چند بار گفت كه علت اون همه سر در گمى رو بايد در نوجوانى پيدا كنيم. مژگان و فاطى و آقا رضا هاج و واج مانده بودند. ادامه دادم:
- وقتى ديدمش واى مثل اين كه خون تازه اى تو رگ و پى و استخوانم تزريق كردن. يك مرتبه مثل گياهى كه مدت ها آب بهش نرسيده بودم با ديدن او از هم باز شدم.
آن چه مى گفتم براى آنها بيشتر به افسانه شبيه بود تا واقعيت وقتى گفتم ديشب وقتى به نماز ايستاد گويى خدا و فرشتگان به خانه او آمده بودند و دلم مى خواست فرياد بكشم كه همه مردم به تماشاى او بيايند فاطى گفت:
- اصلاً فكر نمى كردم ذوق شاعرى و نويسندگى داشته باشى حميد كاش مى شد خاطراتت رو مى نوشتى.
با اين كه راضى نمى شدم با مسعود رو به رو شوم با اصرار مرا به خانه پدرم بردند. وقتى رو از مسعود برگرداندم او با لحنى بازارى كه من خوشم نمى آمد گفت:
- حالا چرا همه كاسه و كوزه ها بايد رو سر من شكسته بشه، اگر مى دونستم چشمت دنبال او هست مرض كه نداشتم اونو رد كنم، فكر كردم از درس و دانشكده باز مى مونى، مقصر خودتى كه به من نگفته بودى.
گفتم: آخه چيزى نبود كه مى گفتم. من كه با او رابطه نداشتم اگر اون روز مى ديدمش زندگى من اين نبود كه يكى بگه ديوونه هستم، يكى فكر كنه جن زده شدم.
پدرم در قالب كنايه و شوخى گفت:
- پس ليلى و مجنون و اميرارسلان رومى و فرخ لقا دروغ نبوده، والله اين جور كه مژگان مى گه كار از اين حرفا گذشته. آخه هر چه فكر مى كنم، مى بينم ما كجا دختر تيمسار كجا! گمون نمى كنم مرام يه خونواده مذهبى مثل ما با دخترى كه بيشتر عمرش تو فرنگ بوده و قبلاً شوهر داشته و طلاق گرفته و حتماً پير و پيغمبر رو نمى شناسه جور در بياد پسر.
گفتم: چى مى گين آقا جون! وقتى با چادر نماز سر جا نماز رو به خدا كرد و به راز و نياز نشست دلم مى خواست اون جا بودين و مى ديدين. دختر يك تيمسار كه مردم خيال مى كنن كافر هستن و اصلاً خدا رو نمى شناسن از ما با دين و ايمون تره، كاش مادرم بود فرشته حقيقى رو مى ديد.
سابقه نداشت من در برابر پدرم اين گونه جرأت و جسارت نشان داده باشم، به قول معروف زده بودم به سيم آخر، اين كه برايم عادت شده بود در برابر بزرگ تر از عشق و عاشقى حرف زدن خطاست فراموش كردم. تا مى توانستم و در كتاب ها مطالعه كرده بودم و در جملاتى كه فهمش براى پدر و مادرم آسان باشد به زبان آوردم كه صبرا را از جانم بيشتر دوست دارم.
پدرم موافق نبود من با دختر تيمسار ازدواج كنم. تيمسارى كه پدرم ترديد نداشت به دستور او هر روز عده اى كشته مى شوند، و مانند هميشه اين شعر را مثال مى آورد:
كبوتر با كبوتر باز با باز
كند هم جنس با هم جنس پرواز
خلاصه به طور كلى اعضاى خانواده با ازدواج من و صبرا موافق نبودند. مسعود مى گفت: بعد از يك عمر كه دم از خدا و پيغمبر زديم و آفتاب و مهتاب رنگ موى ناموسمون رو نديده، با اين وضع كه پيش اومده و مجتهدين و مراجع صداشون به آسمون بلند شده كه دربارى ها و امراى ارتش بى بند و بارى رو رواج دادن تازه ما با دختر يه دربارى كه معلوم نيس تو خارج چه كرده وصلت كنيم!؟
از تعبير جمله مسعود درباره صبرا و پدرش چنان برآشفته شدم كه بى اختيار از جا پريدم با حالتى عصبانى به سمت او رفتم، اگر آقا رضا مانع نشده بود بى شك با او گلاويز مى شدم. با صداى بلند رو به او گفتم:
- بدبخت بيچاره تا يكى دو سال قبل آرزو داشتى با يك استوار يا ستوان دم خور باشى، حالا ببين روزگار چى شده آقا عار داره با يك تيمسار سرشناس نشست و برخاست كنه. تو رو چه به تجدد و رفت و آمد كردن با افرادى مثل تيمسار. به قول آقا جون، تو بايد با حاج رجب صراف حاج على كاروانسراچى، رضا دالون دار و آقا تقى نزول خور دم خورباشى. خلايق هر چه لايق.
پدرم سرم فرياد كشيد. مادرم سعى داشت سر و صدا را بخواباند، من آماده بودم كه خانه را ترك كنم و هر چه آقا رضا اصرار داشت مانع من شود موفق نشد. در آستانه در همراه با عصبانيت گفتم:
- شما پسرى به نام حميد نداشتين خودم مى دونم خداحافظ.
نمى دانم چرا مقصر را خانواده ام مى دانستم در صورتى كه غير از مسعود كه موجب شده بود ده دوازده سال قبل من با صبرا روبرو نشوم بقيه گناهى نداشتند. فقط ناراحت بودم كه چرا هميشه سرزنشم مى كردند و مرا ديوانه و سر به هوا مى خواندند دلم براى مادرم مى سوخت. خودم هم نمى دانستم چرا بايد قضيه را با آنها در ميان مى گذاشتم. تا دم در حياط مادرم سراسيمه دنبالم دويد دستم را گرفت و گفت:
- باشه باشه تو كه اين جورى نبودى حميد! نه اون وقت كه بايد جوونى مى كردى سر و صدا راه مى نداختى و هميشه مثل بابا مرده ها ماتم گرفته بودى، نه حالا كه تو رو بزرگ تر واى مى ايستى، صبر كن پسرم مى بينى كه مردم تو كوچه و خيابون چه مى كنن، صبر كن ماه صفر تموم بشه مى ريم خواستگارى. تو كه اهل قهر و غيظ نبودى حميد!
مادرم را با زبان خوش كه در خانه نباشم بهتر است و صلاح نيست بيش از اين پدر و پسر و برادر روبروى هم جبهه بگيرند مجابش كردم به او قول دادم بعداً به خانه بر مى گردم.
****
هر روز كه مى گذشت مردم كوى و برزن جرى تر مى شدند، خبر مى رسيد مجسمه هاى شاه را در شهرستان ها به پايين كشيده اند، در دانشگاه هاى تهران قيامت بود. روشفكران مذهبى و احزاب گوناگون پشت سر هم اطلاعيه مى دادند آن روز كه گفتم بيست وهفتم دى ماه بود سر راه يك روزنامه كيهان خريدم و به خانه خودم رفتم.
سر تيتر روزنامه كيهان ۲۷ دى ماه درشت نوشته بود:
امام خمينى: پيروزى هنوز كامل نيست.
و در تيترهاى ديگر كيهان اين جملات به چشم مى خورد.
- در طلوع آزادى جاى شهدا خالى
- تظاهرات اهواز به خاك و خون كشيده شد.
- اموال شاه ملى اعلام شد.
- از طرف جامعه روحانيت مقررات راهپيمايى روز جمعه اعلام شده بود.
- شاه در آخرين لحظه ترك ايران گريه كرد.
- دويست تومان عوارض گذرنامه لغو شد.
- شيعه واقعى از هيچ عقيده اى ترس ندارد.
تقريباً هوا تاريك شده بود، روزنامه را كنارى انداختم از سر خيابان مقدارى كالباس و سوسيس گرفتم تا گرسنه نمانم، در حالى كه مشغول خوردن شام بودم راديو بى بى سى را گرفتم. كاملاً معلوم بود روى آتشى كه مردم به پا كرده بودند نفت مى ريزند، بالاخره در كتاب ها مطالعه كرده بودم كه سياست پير انگلستان اگر منافع نداشته باشد هرگز ملاحظه نمى كند....
بعد از شام و گوش دادن به راديو لندن و راديو آمريكا ذهنم به صبرا رفت، گويى سال ها از او دور هستم. دلم برايش تنگ شده بود. شماره او را گرفتم. گوهر گوشى را برداشت، بعد از معرفى خودم سراغ صبرا را گرفتم. مدت كوتاهى طول كشيد كه گوشى به دست او رسيد. بعد از سلام وقتى از او معذرت خواستم كه آن وقت شب مزاحمش شده ام گفت:
- كاش همه مزاحم ها مانند تو بودن، اتفاقاً مى خواستم من تلفن كنم كجايى؟
گفتم: تنها، تنهاى تنها خونه خودم، شدم مثل جووناى تازه بالغ. اين كه گفتن عشق پيرى گر بجنبد سربه رسوايى زند بى خود نبود.
صبرا گفت:
- چرا پير مگه ما چند سال داريم. خارج بين سن سى تا چهل سالگى تازه اول بلوغه، ديگه نشنوم بگى پير شدى و از ما گذشته، نه، نه اين كه از ما نگذشته بلكه اول شور و شوقمونه.
خلاصه نزديك به يك ساعت گفت و گو كرديم، مى گفت براى او هم جاى شگفتى دارد كه تا اين اندازه به من علاقه مند شده است. همان طور كه اشاره كرده بودم صبرا به شعر علاقه داشت. آن شب بين صحبت گفت گه گاه هم شعرى مى گويد البته هرگز خودش را شاعر نمى دانست مى گفت گاهى كه دلش مى گيرد و احساسش جريحه دار مى شود چيزهايى مى نويسد. او يكى از اشعارش را كه ادعا داشت يكى دو ساعت قبل سروده برايم خواند:
ما به هم پيوستيم
نه از آن روز كه گفتم سلام.
نه از آن روز كه از پنجره ديده به هم خيره شديم
ما از آن روز به هم پيوستيم.
كه دو غنچه شكفته بوديم
كه گل عشق دهان باز نمود
سخن آغاز نمود
در سراشيبى تند ميگون
زير آن كهنه درخت
دست در گردن تو حلقه زدم
كه نگردم خاموش
كه نگيرد جانم اجل بى پروا
ما از آن روز به هم پيوستيم
كه خدا شاهد بود
لب پر از خنده و شوق
چشم ها چشمه ذوق
وه چه پروانه خوش رنگى بود
در سرم نغمه و آهنگى بود
شعله مى ديد دلم پر مى زد
پشت ديوار طلب در مى زد
روز بگذشت. شب و سال دگر
بيست نوروز گذشت
و نچيديم گلى
اثرى از پر و پروانه نبود
هر دو مدفون شديم در دل شب
ناگهان روز از راه رسيد
تو مرا ديدى و گفتى سلام
آن چه مى ديد دلم حيران شد
حاصل عشق، عزيزم اين است
تا كه هجران نبود. وصلى نيست
وصل زائيده شب هاى غم است
گر دو صد بار نميرد عاشق
بهر آن لحظه ديدار كم است
چنان سروده صبرا به دلم نشست و خوشم آمد كه از او خواستم بار ديگر تكرار كند. به او آفرين گفتم و زبان به تعريف و تمجيد او گشودم.
مى گفت از اين سروده ها زياد دارد و در ضمن شكسته نفسى مى كرد كه نمى شود نام آن چه او گفته شعر بگذارد.
پرسيدم: به پدرت گفتى كه دل من سال ها در طلب تو سرگردان بوده.
صبرا گفت:
- آره همه چيز را گفتم، مشكلى نيست، شك ندارم همين طور كه به دل من نشستى به دل پدرم هم مى نشينى.
خيلى به ذهنم فشار آوردم تا بالاخره اين دو بيت به ذهنم آمد.
من در طلبت به هر طرف رو كردم
هر شاخه گلى به ياد تو بو كردم
اما تو خود خود خود من بودى
غفلت بنگر به هر طرف رو كردم
صبرا گفت:
- به به خوشحالم، چه زن و شوهرى مى شيم. هر دو شاعر مسلك و درد عشق كشيده! مانند چند بار قبل دلم نمى خواست گفت و گوى مان قطع شود در آخرين لحظه صبرا پرسيد فردا صبح اگر كارى ندارى با هم باشيم. از خدا مى خواستم.
گفتم: چه كارى مهم تر از اين كه در كنار او باشم قرار گذاشتيم روز بعد ساعت ده به خانه او بروم.
****
لحظه اى چهره صبرا از ذهنم دور نمى شد، البته اگر اوضاع و سياست و دگرگونى در كشور وجود نداشت روزگار بيش بر وفق مراد من بود.
صبح روز بعد، بعد از حمام بيشتر از دفعات قبل به خودم رسيدم و ساعت ده با شور و شوقى وصف ناپذير رو به روى خانه صبرا بودم.
با اولين زنگ صداى گوهر را از آيفون شنيدم به محض اين كه خود را معرفى كردم در روى پاشنه چرخيد، صبرا آراسته تر از هميشه به استقبالم آمد، از حالت پر نشاطش پى بردم شور و هيجان او كمتر از من نيست، هر دو با هم سلام كرديم. وقتى دستش را در دست من گذاشت و با چشمان خمارش نگاه به نگاهم انداخت گويى به ناگهان وارد كوره اى از آتش شده بودم. همه وجودم داغ شد. جوياى حال او و پدرش شدم. به علامت تأسف سرى تكان داد و گفت:
- خودت شاهد هستى. مى بينى كه چه حال و روزگاريه، مردم چى مى گن دنبال چى هستن نمى دونم. پدرم داره ديوونه مى شه، ديروز كه رفته بودم ستاد جو خيلى ناجور بود. سربازها هم به قول معروف سربلند كردن. بابا مى گفت روزى نيس كه چند سرباز فرار نكنه. مى گفت مى ترسه بالاخره توده اى ها كه منتظر چنين روزهايى بودن كشور را بندازند تو دامن شوروى.

نويسنده: بهرام داهيم
سرگذشت بهرام چوبين
از خود پرسيد آيا هنوز زود نيست كه جان بسپارم و فداى ستمهاى پدرم شوم.
آيا واقعاً در اين هنگام كه بايد خود را آماده تصاحب تاج و تخت نمايم با چنين وضع دلخراشى كشته شوم؟
در اين وقت ناگهان در گونه راست خود احساس سوزش شديدى كرد، اما وقتى خواست دستش را روى محل زخم بگذارد، دريافت كه هنوز دستهايش بسته است از اين رو به فرياد زدن پرداخت.
به محض آن كه درباز شد و نگهبان قدم به درون گذاشت، خطاب به نگهبان گفت:
چرا دستهاى مرا باز نمى كنيد؟ من كه از اين اتاق تنگ و تاريك كه هيچ منفذى ندارد نمى توانم فرار كنم، پس چرا دستهايم را باز نمى كنيد؟
نگهبان با فشار دست او را به عقب راند و گفت: خاموش باش، ما اجازه نداريم دستهاى تو را بگشاييم و اين دستور صريح سپهبد است. علاوه بر اين دستور داريم كه اگر فرياد كنى كارد خود را در سينه ات جاى داده و خاموشت كنيم.
نگهبان پس از گفتن اين سخنان در را بسته دوباره بيرون رفت.
نور مهتاب از روزنه نزديك سقف به درون مى تابيد و خسرو با قلبى مالامال از غم و اندوه چشم به آن دوخته بود. شايد در پرتو نور مهتاب چهره متبسم روشنك را مى ديد كه به او لبخند مى زند.
لحظه اى بعد وقتى خسته شد، بار ديگر نگاهش را به پايين انداخت و همين كه تاريكى وحشت آور اتاق را ديد، ناخودآگاه قيافه خشم آلود پدرش را در نظر مجسم كرد. در عالم خيال چنين به نظرش رسيد كه عده زيادى در برابر هرمز صف كشيده اند و او دستور داده همه آنان را به قتل برسانند.
از يادآورى اين منظره، به شدت يكه خورده و اثرى از نفرت نسبت به پدر در خود احساس كرد و خود را ناچار از اين ديد كه دوباره به همان منفذى كه نور مهتاب از آن به درون اتاق مى تابيد چشم بدوزد تا شايد ياد و خاطره روشنك، چهره نفرت انگيز پدر را از نظرش محو سازد.
مدتها متجاوز از چند ساعت به آن روزنه نگريست و اين نگاه به قدرى طول كشيد كه آن نور، دامن بركشيد و رفته رفته جاى خود را به تاريكى مدهشى سپرد. اما درست در همين موقع كه بيش از چند ساعت به صبح نمانده بود و خسرو در ميان خواب و بيدارى به سر مى برد، ناگهان از همان روزنه اى كه خسرو تا چند لحظه پيش چشم به آن دوخته بود، چيزى به درون اتاق و درست در جلوى پاى خسرو بر زمين افتاد.
در وهله نخست خسرو به گمان اين كه قسمتى از سقف فرو ريخته است هراسان خود را عقب كشيد.
چند دقيقه بعد وقتى هيچ صداى ديگرى به گوشش نرسيد در حالى كه حس كنجكاويش سخت برانگيخته شده بود از جاى برخاست تا ببيند شيئى مرموزى كه به درون اتاق افتاد چيست؟
در تاريكى اتاق به طرفى كه صداى افتادن آن چيز را شنيده بود جلو رفت تا آن را بردارد، ولى قبل از اين كه به محل سقوط آن برسد، از فرط هيجانى كه به او دست داده بود، پايش به كوزه آب خورده و آن را به زمين انداخت و كاملاً در هم شكست. اما پس از چند دقيقه دوباره به راه افتاد و در حالى كه جايى را نمى ديد به تفحص پرداخت و سرانجام بعد از اندكى جستجو پايش به چيزى اصابت كرد فوراًً بر زمين نشست و چون دستهايش را از جلو بسته بودند، آن چيز را توانست از روى زمين بردارد و با همه تاريكى اتاق فهميد كه آن چيز كاغذى بيش نيست كه مچاله شده است.
او به محض آن كه كاغذ را لمس كرد با خود گفت: ترديدى نيست كه عده اى قصد كمك به من را دارند و شايد هم كسى كه نسبت به پدرم وفادار مانده در صدد نجاتم برآمده است. در آن لحظه خسرو حاضر بود تمام دارايى و حتى تاج و تخت پدرش را بدهد تا بتواند از ماجراى كاغذ و آنچه در آن نوشته شده باخبر شود، اما به دليل تاريكى عميقى كه در اتاق حاكم بود، امكان نداشت كه بتواند نامه را بخواند.
****
همان طور كه ديديم (بندوى) دايى خسرو كه مدتى در آذرآبادگان بود. پس از آن كه اوضاع را وخيم ديد در محلى دور افتاده پنهان شد، زيرا به خوبى مى دانست كه اگر در اين گير و دارشورشيان به او دست پيدا كنند به طور يقين قطعه قطعه اش خواهند كرد. اما وقتى دانست كه خسرو گرفتار شورشيان شده، جان خود را به مخاطره افكنده و تصميم گرفت كه تا آخرين نفس براى كمك به او بكوشد.
او در قدم نخست، چندتن از روستاييان را با بذل سكه هاى طلا و نقره خود وادار كرد كه به هر طريقى كه ممكن است كسب اطلاع كنند و ببينند خسرو در كجا زندانى است.
آن شب وقتى به وسيله آن روستائيان از محل زندان خسرو خبردار شد، بى آن كه بيانديشد كه ممكن است جان خود را بر سر اين كار بگذارد، خود را به محل زندان رساند و مدتى در اطراف زندان رفت و آمد كرد.
در اواخر شب كه نور ماه رو به پايان مى رفت، همين كه ديد نگهبانان به خواب رفته اند، فرصت را غنيمت شمرده و نامه اى را كه قبلاً نوشته بود از راه تنها روزنه زندان به داخل انداخت و به طورى كه از نظر خوانندگان گذشت خسرو پس از مدتى جستو به آن دست يافت.
نزديك صبح كه هوا اندكى روشن تر شد، خسرو كه حتى لحظه اى چشم روى هم نگذاشته بود، اولين كارى كه انجام داد نگاه كردن به نامه بود. او با آن كه دستهايش بسته بود نامه را گشوده و در مقابل چشمانش گرفت.
در نامه نوشته بود:
فرزندم، كمترين نگرانى به دل خويش راه نده، زيرا من تمام وقايع آذرآبادگان را به عرض شاهنشاه رسانده ام و اكنون پدر بزرگوارتان از زندانى شدن شما اطلاع دارند و به زودى از تيسفون قواى كافى از راه مى رسد و حق اين خائنين را كف دستشان مى گذارد.
مطئن باش آنها عاقبت كار خود سخت بيمناكند و به همين علت هرگز نمى توانند چشم زخمى به تو برسانند. بنابراين همان طور كه گفتم قوى باش و ترس و نگرانى به خود راه مده!
(بندوى)
خسرو با همه ناراحتى و اضطرابى كه داشت، پس از خواندن نامه قوت قلب يافته و منتظر آينده ماند تا چه پيش آيد.
وقتى آفتاب نور خود را از روزنه به داخل زندان فرستاد، خسرو دانست كه شب به پايان رسيده، در حالى كه او لحظه اى چشم بر هم ننهاده است. از طرفى مى ديد كه اين گروه خيانتكار شب گذشته حتى لقمه نانى هم برايش نياورده اند و به همين خاطر به شدت احساس گرسنگى مى كرد.
او در اين فكر بود كه ناگهان در زندان باز شد و يكى از نگهبانان پيش آمده به او گفت: زود باش با من بيا!
خسرو در حالى كه به شدت خسته و گرسنه بود به نا چار پيش افتاد و نگهبان او را از محل زندان بيرون برد و به عده اى از نگهبانان ديگر كه انتظار او را مى كشيدند سپرد. آنها نيز فوراًً او را احاطه كرده و سپس به خانه بزرگى كه سپهبد سيامك در يكى از اتاقهاى تالار مانند آن انتظارش را مى كشيد بردند.
سپهبد هنگامى كه چشمش به خسرو افتاد، بدون آن كه بيانديشد او وليعهد كشور است، همچنان كه در جاى خود نشسته بود خطاب به وى گفت:
آه شاهزاده عزيز، تصور مى كنم خيلى ناراحت هستى، آيا اين طور نيست؟
هر يك مدت زيادى زندانى پدرت بوده ايم و اينك نيز محكوم به آن هستيم كه فرامين او را اطاعت كنيم. شنيده ام كه پدرت دستور داده گروهى از زندانيان را آزاد نمايند، اما من خوب مى دانم كه اين اقدام خدعه اى بيش نيست و كسانى كه آزاد شده اند به طور يقين ميزان خيلى كمى را تشكيل مى دهند و اين دردى از گرفتارى هاى كشور را دوا نخواهد كرد و با اين كار قلب ما به سوى هرمز جلب نخواهد شد...
خسرو در ميان حرفش دويده گفت:
به تو اطمينان مى دهم كه اگر روزى آسيبى به من برسد، پدرم از پاى نخواهد نشست و به طور يقين سزاى خيانت و ناجوانمردى تو را خواهد داد.
سپهبد به صداى بلند خنده اى كرد و گفت:
بس است. ديگر بس است، اگر پدرت قادر بود كه كارى از پيش ببرد، حتماً جلوى دشمنانى را كه از هر طرف قصد حمله به كشور را دارند مى گرفت. ديگر روزهاى قدرت هرمز به آخر رسيده است و اكنون نه تنها من و مردم آذرآبادگان، بلكه مردم تمام كشور از او روى گردان شده و به زودى او را كه نژادش به تركان مى رسد از ميان خواهند برد.
خسرو كه بر اثر سخنان سپهبد دچار خشمى افسار گسيخته شده بود بار ديگر فرياد برآورد: خاموش باش، اى پست فطرت خائن، لااقل از اين كه پدرم تو را به اين مقام رسانده شرم داشته باش، مثل اين كه پرده غفلت و نادانى چنان جلوى چشمت را گرفته كه فراموش كرده اى كه بودى.
سپهبد با آن كه بسيار كوشيد سخنان كنايه آميز خسرو را تحمل كند، ولى چون تاب نياورد بى اختيار پيش آمد و ضربه اى به صورت خسرو كه همچنان دستهايش بسته بود نواخت و گفت: جوان نازپرورده، اين تو هستى كه بايد خاموش باشى! هر چه ستم كرديد ديگر بس است. حال نوبت به ما رسيده كه شما را به سزاى عملتان برسانيم. بنابراين از تو شروع مى كنم، اكنون دستور مى دهم سر از تنت جدا كنند تا هرمز بر مرگت گريه كند.
خسرو با همه آن كه سخت برآشفته و خشمگين بود و عزت نفس به او اجاره نمى داد در مقابل يكى از خدمتگزاران پدرش تسليم شود باز به اقتضاى جوانى اش در يك لحظه فكر كرد كه شايد با اين مجادله ها جان خود را به رايگان از دست بدهد، بنابراين بهتر است تدبيرى بيانديشد و خود را خلاص كند تا بلكه بعدها فرصتى پيش بيايد و او بتواند سزاى خيانت اين مرد را بدهد. از اين رو قيافه خود را تغيير داد و گفت:
مثل اين كه شاهزاده عاليقدر ما اندكى عاقل شده و حاضر هستند كه پيشنهاد ما را بپذيرند. بعد خطاب به نگهبانى كه آنجا ايستاده و آن منظره را نگاه گفت:
زود باش دست شاهزاده را باز كن!
نگهبان جلو آمده و بندهاى دست خسرو را گشود، ولى كاملاً مراقب بود كه اگر حمله اى از طرف او صورت بگيرد با نيزه اى كه در دست داشت كار او بسازد.
خسرو وقتى دستهايش را آزاد ديد، قدرى آنها را به هم ماليد و بعد بدون آن كه از طرف سپهبد پيشنهادى شود به طرف كرسى هاى چوبى انتهاى اتاق رفت و روى يكى از آنها نشست و گفت:
در حال حاضر به قدرى گرسنه ام كه توانايى حرف زدن ندارم، لذا دستور بده براى من غذاى كافى بياورند.
سپهبد كه اطلاع داشت خسرو ساعتها بدون غذا مانده است، به يكى از سربازان گفت: هر چه زودتر غذاى گرم و خوبى براى او بياوريد!
سرباز با شتاب بيرون رفت و مثل آن كه قبلاً به او گفته بودند كه ممكن است چنين جريان پيش آيد. چون لحظه اى بعد بازگشت و در يك سينى بزرگ مقدارى غذا در جلوى خسرو نهاد. خسرو هم با مشاهده آن غذا، با حرص و ولع مخصوصى شروع به خوردن كردن و بعد از آن كه از دست گرسنگى نجات يافت خطاب به سپهبد گفت:
حالا حاضرم به آنچه كه مى گويى گوش دهم!
سپهبد پيش رفت و با مهربانى ساختگى به چهره خسرو خيره شد و گفت:
گمان مى كنم اين سخنان كه مى خواهم بگويم كاملاً به نفع تو باشد.
در اينجا سپهبد پس از مكث كوتاهى دوباره گفت: من و همه مردم كشور ميل داريم كه پدرت از كار بر كنار شود و اگر تو در اين راه به ما كمك كنى، اطمينان داشته باش كه به جاى او بر تخت شاهى خواهى نشست. در اين صورت اگر به چنين مقامى رسيدى، ما همه در اختيار تو مى باشيم و هر عملى كه بخواهى حتى كشتن ما مى توانى انجام دهى!
در اين موقع خسرو برخلاف انتظار سپهبد كه تصور مى كرد شاهزاده هوسران را با خود همراه كرده است، چهره در هم كشيد و گفت:
نه...نه.... اين غير ممكن است، من نمى توانم به شما كمك كنم تا پدرم را بكشيد. مطمئن باشيد اگر مرا قطعه قطعه هم بكنيد با پيشهاد شما موافقت نخواهم كرد.
سپهبد همين كه اين سخنان را شنيد، چون دانست به اين آسانى نمى تواند خسرو را با خود همراه سازد به نزديكترين نگهبان گفت:
فوراًً دست او را ببنديد و به زندان قبلى ببريد، شايد در آنجا فكر كند و با پيشنهاد ما موافقت نمايد.

فصل سيزدهم
نخستين پيروزى بهرام چوبين
هرمز در حالى كه خستگى روحى و جسمى سخت آزارش مى داد و آثار بى خوابى شب گذشته در چشمانش خوانده مى شد بهرام را مخاطب ساخت و گفت: ميل دارم مثل چند بار گذشته كه مأموريتهاى محوله را به نحواحسن انجام دادى، اين بار نيز وظيفه ات را به خوبى به پايان برسانى!
اگر بتوانى بر شورشيان آذرآباگان پيروز شده و جان فرزندم (خسرو) را نجات دهى، مطمئن باش كه پاداش فداكاريهاى خود را به طور شايسته اى به چشم خواهى ديد.
بنابراين شتاب كن و هر چه زودتر خود را به آذرآبادگان برسان، هرگز ترس به دل خود راه مده و در صورت احتياج قواى ديگرى به كمك تو خواهم فرستاد.
هرمز پس از گفتن اين سخنان، براى آن كه علاقه بهرام را بيشتر جلب كند، انگشتر گران قيمت خود را از انگشت بيرون آورد و به بهرام كه جان بركف گرفته و آماده فداكارى بود داد.
بهرام پس از آن كه انگشترى را گرفته و بر آن بوسه زد، در برابر هرمز كرنشى كرد و گفت:
سرور من، اين بزرگترين افتخارى است كه نصيب من شده است، اگر جان خود را هم در اين راه از دست بدهم، به اعليحضرت اطمينان مى دهم كه بدون هيچ واهمه اى پيش خواهم رفت و اوامر شاهنشاه را انجام خواهد داد.
بهرام پس از برزبان راندن اين جملات از شاه اجازه گرفت و خود را به مقر سپاهيانى كه شاه در اختيارش گذاشته بود رساند.

ايران
صفحه اول
داستان
اقتصادى
طنز
از شما چه پنهان
از آنچه گفته اند
يك زندگى
مقاله ها
گزارش
گفتگو
بازتاب
جهان
ورزش
خاطرات
از لابلاى متون
آخر هفته
حوادث
علمى
فال هفته
روى خط آلمان
آرشيو روزنامه
آرشيو مقاله ها

•   ايران   •   صفحه اول   •   داستان   •   اقتصادى   •   طنز   •   از شما چه پنهان   • 
•   از آنچه گفته اند   •   يك زندگى   •   مقاله ها   •   گزارش   •   گفتگو   •   بازتاب   • 
•   جهان   •   ورزش   •   خاطرات   •   از لابلاى متون   •   آخر هفته   •   حوادث   • 
•   علمى   •   فال هفته   •   روى خط آلمان   • 

•    آرشيو مقاله ها   •    آرشيو روزنامه   •