Nimrooz
Vol.20, No. 981, May 23, 2008
سال بيستم - شماره ۹۸۱ - جمعه ۳ خرداد ۱۳۸۷
دكتر مصطفى الموتى
مجيد دوامى (آقاى تيراژ)
و آخرين روزهاى غم انگيز زندگيش در خانه سالمندان نروژ
شاهد زمان
- دكتر كاظم وديعى
چپ ابداً نمى ديد تشيع و ناسيوناليزم ايرانى در جائى بهم متصل اند
سلطنت طلبان كه پيوسته در اكثريت بودند، هنر مخالفت يعنى هنر آرايش براى مخالفت را نداشتند. سازماندهى و مبارزپرورى را نمى دانستند ولى تجدد و ترقى و امنيت و عمران و كشوردارى بلد بودند.
هنر بزرگ خمينى ادغام دين و سياست و وابسته كردن نام خود به مذهب بود خمينى بعد و قرب نمى شناخت. به همين جهت هيچكس به واقع مقرب و محرم او نبود. او مى دانست اگر فاصله او با اطرافيان كم شود ديگر خودش نيست
مخالفان شاه به اين دليل بردند كه نه تنها جمع و سازمان يافته و از لحاظ مالى سر پا و بعضاً فداكار بودند بلكه بيشتر به اين دليل كه همه برنامه ها را در گرو روياها نهادند و فرداى رويائى و رؤياى فردا را خوش فروختند.
من شاهد انقلاب اسلامى ايران بودم. انقلاب اسلامى ايران پسگرا بود ولى انقلاب بود. من شاهد امواج خروشان مردم اميدوارى بودم كه دل از تجدد و ترقى و مشروطه پادشاهى كنده و چشم به فرداى آكنده از عدل اسلامى بسته بودند. من سقوط همه ارزش هاى ناشى از عمران و آبادانى و امنيت را ديدم و ظهور نوعى همدردى و جوشش مردم را شاهد بودم.
هيچكس ديگرى را مطالعه نمى كرد، اگر رجال شاه، شاه تماشاگر تاريخ را فهميده بودند، اگر ليبرال ها خمينى بى بعد را شناخته بودند، وضع دگرگونه مى شد. هم غارتگر مهار مى شد هم مرتجع. فعالان سياسى از چپ و راست و ميانه رو همه آسان گرائى كردند در اين حال حق بر اين استوار مى شد كه خمينى مظهر مبارزه با فساد داخلى و استعمار خارجى شود
دكتر رضا قاسمى
در حاشيه سقوط صدام حسين- بخش ۷۳
ظهور و سقوط يك ديكتاتور
نگاهى به فراز و نشيب روابط ايران و عراق در عهد حكومت صدام حسين
* سوء قصد عليه طارق عزيز توسط يكى از عوامل وابسته به حزب الدّعوه چگونه آتش خشم صدام را برافروخت؟
*-وقتى نخستين نشانه هاى انقلاب اسلامى در ايران پديدار شد اعراب منطقه آن را از چشم روس ها ديدند! و اين در حالى بود كه آمريكا نگران نفوذ شوروى در منطقه بود.
*-وقتى نغمه «صدور انقلاب» از سوى ايران انقلاب زده برخاست اعراب نگران شدند كه اين آتش دامان آنها را نيز خواهد گرفت و به زودى نوبت آنان خواهد رسيد.
*-شعار «صدور انقلاب» در ذهنيت اعراب منطقه، قدرت طلبى ايران شاهنشاهى را كه به زعم آنان مى خواست ژاندارم منطقه خليج فارس شود تداعى كرد.
*-صدام حسين در آغاز جنگ خود را تنها مدافع عراق نمى دانست بلكه وكيل مدافع تمام دول عرب مى دانست و از اين راه مسير رهبرى جهان عرب را در خيال خود هموار مى كرد و مى خواست جاى عبدالناصر را بگيرد!
*-صدام گفت رهبران رژيم جديد ايران ماسك دروغينى به نام مذهب بر چهره دارند.
*-كشورهاى عرب منطقه با همه نفرتى كه از صدام و رژيم بعث داشتند، از ترس نفوذ رژيم اسلامى ايران متشيّع انقلابى، در جنگ عراق عليه ايران به حمايت صدام برخاستند!
*-سفير فرانسه در كويت به نگارنده مى گفت سعودى ها اولين دولتى بودند در ميان كشورهاى منطقه كه به يارى مادى و حمايت معنوى صدام برخاستند.

دكتر مصطفى الموتى
مجيد دوامى (آقاى تيراژ)
و آخرين روزهاى غم انگيز زندگيش در خانه سالمندان نروژ
003825.jpg
الموتى
يكى از افراد (خودساخته اى) كه به كار روزنامه نگارى پرداخت و خيلى خوب درخشيد، مجيد دوامى بود كه در سال ۱۳۰۸ شمسى در شيراز به دنيا آمد.
پس از پايان تحصيلات در ايران به كار مطبوعاتى پرداخت و خبرنگار روزنامه اطلاعات شد كه براى تهيه رپرتاژ به لژ مطبوعات مجلس در ميدان بهارستان مى آمد و گزارشات جالبى تهيه مى كرد كه مورد توجه همگان قرار گرفت- به تدريج مجيد دوامى در ميان روزنامه نگاران شهرت خوبى يافت و گزارشاتى كه از جلسات جنجالى مجلس تهيه مى كرد پر سر و صدا بود و خصوصاً با شركت در محاكمه دكتر مصدق در دادگاه نظامى و مصاحبه اى كه با سپهبد آزموده كرد بر شهرت وى افزود، دوامى به مطبوعات مختلف مطالبى مى داد كه از آن جمله گزارشى از قهوه خانه هاى تهران در روزنامه مرد امروز بود.
مجيد دوامى براى تكميل تحصيلات خود در رشته روزنامه نگارى به آمريكا رفت و موفق به دريافت درجه فوق ليسانس از دانشگاه كلمبيا گرديد و در مراجعت به ايران سردبيرى روزنامه اطلاعات به او سپرده شد كه در آنجا نيز توفيق يافت كه بر تيراژ روزنامه اطلاعات بيفزايد. بعداً مدير مجله اطلاعات هفتگى شد و ابتكارات خود را در افزايش تيراژ نشان داد به همين جهت از طرف مجله معروف روشنفكر كه توسط دكتر رحمت مصطفوى روزنامه نگار معروف منتشر مى گرديد به همكارى دعوت شد و ضمن سردبيرى روشنفكر توانست تكانى در وضع اين مجله وزين كشور به وجود آورد ولى درست در دوران سردبيرى روشنفكر، وى بار ديگر توفيق يافت كه با يك بورس مطالعات مطبوعاتى به آمريكا برود و بيش از پيش با فنون روزنامه نگارى آشنا گردد. در مراجعت به ايران با اين كه در تمام مدت همكارى خود را با روزنامه اطلاعات حفظ مى كرد دكتر مصباح زاده كه امپراطورى كيهان را توسعه مى داد و از هر نيروى فكرى در راه توسعه نشريه هايش استفاده مى كرد مجيد دوامى را به همكارى دعوت كرد و نه تنها دست او را در انتشار مجله (زن روز) آزاد گذاشت كه از تمام امكانات مؤسسه كيهان استفاده كند بلكه او را در امور مالى زن روز شريك كرد و اين همكارى از سال ۱۳۴۳ شمسى تا فرا رسيدن انقلاب ادامه داشت و توانست مجله زن روز را به صورت پر تيراژترين نشريه ايران درآورد و با ابتكارى به عنوان انتخاب (دختر شايسته ايران) خوانندگان فراوانى از زن و مرد يافت، توانست دختران شايسته ايران را در مسابقه جهانى شركت دهد.
موفقيت مجيد دوامى در اين كار موجب شد كه قشريون مذهبى كارهاى دوامى را مورد اعتراض قرار داده و با نشر مقالاتى دوامى را ضد مذهب معرفى كنند كه اين كار حتى خطرات جانى براى او داشت. به همين جهت مجيد دوامى كه توانسته بود از درآمدهاى مجله زن روز ثروتى فراهم كند قبل از انقلاب از كشور خارج گرديد و در فرانسه مقيم شد و ساليان دراز بين پاريس و نيس در سفر بود ولى تدريجاً دچار بيمارى آلزايمر شد و به ناچار به نروژ رفت تا در كنار همسر بلژيكى و فرزندانش قرار گيرد و اين كار زمانى طول كشيد تا اينكه انتشار يافت مجيد دوامى در سن ۷۸ سالگى در اسفند ماه سال ۱۳۵۸ در خانه سالمندان نروژ زندگى را ترك گفته است.
امير طاهرى درباره او چنين نوشته است:
كسانى كه دوامى را مى شناختند مى پذيرند كه در حرفه روزنامه نگارى، او يك نابغه بود. در بيش از چهاردهه روزنامه نگارى نخست آماتورى و سپس حرفه اى كمتر كسى را ديده ام كه به اندازه او اين هنر گذرا و اين كائنات لحظه اى را تا اعماق وجودش درك كند.
به عنوان خبرنگار، او خبر را بو مى كشيد و مانند يك شكارچى ماهر به كند مى انداخت.
به عنوان يك گزارش نويس در ترسيم رويدادها و چهره ها استاد بود.
دوامى قصه نويس نيز بود دو رمان تاريخى او (نقاب پوش زاينده رود- طوطى) در رديف بهترين پاورقى هاى زمان خود بود.
به عنوان سردبير نبوغ خود را به بهترين شكل عرضه كرد.
در عالم روزنامه نگارى كمتر اتفاق مى افتد كه يك سردبير در عين حال خبرنگار، گزارش نويس، مفسر و داستان سرا نيز باشد. مى توان گفت در عالم روزنامه نگارى همه فن حريف بود.
به همين سبب شگفت آور نبود كه دوامى پس از يك دوره سه ساله خبرنگارى در مجلس شورايملى و نقشى كه در دوران انتخابات دوره هفدهم و سقوط حكومت دكتر مصدق و سرانجام محاكمه او برعهده داشت زمانى به سردبيرى روزنامه اطلاعات منصوب شد كه فقط ۲۸ سال داشت.
اطلاعات هفتگى نخستين مجله اى بود كه به سردبيرى او به كلى دگرگون شد و به صورت يك كانون نوآورى در مطبوعات ايران درآمد.
دوامى مدتى سردبيرى روشنفكر را آزمود و آن را به صورت يك هفته نامه پر تيراژ درآورد.
هنگامى كه روشنفكر در اوج موفقيت خود بود، دوامى تصميم گرفت كه همه چيز را رها كند. از همسر خود جدا شد و براى ادامه تحصيل به خارج رفت و تصميم گرفت يك فوق ليسانس از دانشگاه آمريكا بگيرد. در آنجا با (كريستين) خانم نروژى ازدواج كرد. در مراجعت به ايران سردبير مجله زن روز شد. از طريق اين مجله مسئله انفجارى حقوق زن را مطرح ساخت و در شكل دادن قانون حمايت خانواده نقشى حساس برعهده گرفت و بدين ترتيب زن روز در تغيير و اصلاحات قانون در زمينه سرپرستى كودكان و حق طلاق براى زنان، فرزند خواندگى و سرانجام حضور زنان به عنوان وكيل دادگسترى و قاضى نقش مهمى برعهده گرفت. از ابتكارات او انتخاب (دختر شايسته ايران) بود كه توجه همه را جلب كرده بود.
محمد پورداد كه دوامى را نابغه ژورناليسم ناميده درباره او مى نويسد:
حتى در سال هاى نخستين تبعيد از جوش و خروش دوامى كاسته نشد. تحت شرايطى كه صادق خلخالى براى مرده يا زنده او پاداشى كلان تعيين كرده بود، دوامى سخت در انديشه شروع مرحله تازه اى از حيات روزنامه نگارى خود با برپائى يك نشريه برون مرزى در پاريس يا لندن بود.
دوامى در سال هاى پايانى حياتش براى گريز از غم و افسردگى و محنتى كه وجود او را فراگرفته بود به يوگا روى آورد و براى تسكين روح و وجود دردمند خود و تكرار مكرر يوگا بارها به هند سفر كرد و هر بار با افكارى از هم پاشيده تر به پاريس بازمى گشت.
توفان ۵۷ به حيات حرفه اى و مخلوق موفق او «زن روز» پايان داد. زندگى داخلى او نيز در اندك مدتى از هم پاشيد. با وجود غناى مادى قدرت ضرب و تقسيم اندوخته اش را با ساليان ديگرى كه مى توانست نسبتاً به راحتى زندگى كند نداشت. از فقر خيالى و تنهائى دست پرورده خود به شدت بيمناك بود.
در ايامى كه نخستين نشانه هاى بيمارى نسيان «آلزايمر» در او ظاهر شد و در آخرين ديدارى كه با او داشتم به آنچه قبلاً گفته بود كه «بد جائى به دنيا آمديم» اين را نيز افزود: «حداقل در بد جائى نمى ميريم».
طرفه آن كه از يكى از نزديكان او شنيدم چندى بعد از انتقال به خانه سالمندان اسلو، گريه كنان اصرار و آرزو داشت به ايران، معشوق بى وفا و دست نيافتنى، اما هميشه پايدارش بازگردد، در همان جا با زندگى بدرود گويد تا او را به آغوش خاك معشوقش، شيراز بسپارند.

وضع خانوادگى مجيد دوامى
مجيد دوامى هنگامى كه در روزنامه اطلاعات به كار مشغول بود با همسر سابق فريدون ابراهيمى كه دادستان فرقه دموكرات آذربايجان بود و اعدام شد ازدواج كرد زيرا همسر ابراهيمى هم در روزنامه اطلاعات به كار مشغول بود. دوامى صاحب دو فرزند از اين همسر خود شد، كار به جدائى كشيد و بعدها دوامى با يك خانم نروژى ازدواج كرد كه سال ها در تهران زندگى مى كردند و قبل از انقلاب از كشور خارج گرديدند. ولى دوامى دور از اين زن و فرزند نروژى خود در پاريس زندگى مى كرد و گاهگاهى هم به جنوب فرانسه (نيس) مى آمد و در خانه شخصى خود به سر مى برد تا اين كه سرانجام به علت بيمارى ناچار شد به نروژ برود و در همانجا به خانه سالمندان روانه گرديد و چند سال اين بيمارى، روزنامه نگار برجسته ايرانى را رنج داد تا اين كه زندگى را ترك گفت. روزنامه نگاران كشور او را نويسنده خوش قلم و مبتكرى مى دانستند و لقب (آقاى تيراژ) را به او دادند زيرا به هر نشريه اى كه قدم مى گذاشت تيراژ آن نشريه را بالا مى برد.

شاهد زمان
- دكتر كاظم وديعى
چپ ابداً نمى ديد تشيع و ناسيوناليزم ايرانى در جائى بهم متصل اند
سلطنت طلبان كه پيوسته در اكثريت بودند، هنر مخالفت يعنى هنر آرايش براى مخالفت را نداشتند. سازماندهى و مبارزپرورى را نمى دانستند ولى تجدد و ترقى و امنيت و عمران و كشوردارى بلد بودند.
هنر بزرگ خمينى ادغام دين و سياست و وابسته كردن نام خود به مذهب بود خمينى بعد و قرب نمى شناخت. به همين جهت هيچكس به واقع مقرب و محرم او نبود. او مى دانست اگر فاصله او با اطرافيان كم شود ديگر خودش نيست
مخالفان شاه به اين دليل بردند كه نه تنها جمع و سازمان يافته و از لحاظ مالى سر پا و بعضاً فداكار بودند بلكه بيشتر به اين دليل كه همه برنامه ها را در گرو روياها نهادند و فرداى رويائى و رؤياى فردا را خوش فروختند.
من شاهد انقلاب اسلامى ايران بودم. انقلاب اسلامى ايران پسگرا بود ولى انقلاب بود. من شاهد امواج خروشان مردم اميدوارى بودم كه دل از تجدد و ترقى و مشروطه پادشاهى كنده و چشم به فرداى آكنده از عدل اسلامى بسته بودند. من سقوط همه ارزش هاى ناشى از عمران و آبادانى و امنيت را ديدم و ظهور نوعى همدردى و جوشش مردم را شاهد بودم.
هيچكس ديگرى را مطالعه نمى كرد، اگر رجال شاه، شاه تماشاگر تاريخ را فهميده بودند، اگر ليبرال ها خمينى بى بعد را شناخته بودند، وضع دگرگونه مى شد. هم غارتگر مهار مى شد هم مرتجع. فعالان سياسى از چپ و راست و ميانه رو همه آسان گرائى كردند در اين حال حق بر اين استوار مى شد كه خمينى مظهر مبارزه با فساد داخلى و استعمار خارجى شود
004155.jpg
وديعى
با موضعى كه بختيار عليه همه گرفته بود به جز عليه شخص خمينى. رفتن من به ديدار او هيچ گرهى را نمى گشود. او مى خواست ثابت كند دموكراسى آورده و حرمت گذار دين است. به همين دليل تدارك فرصتى را براى مذاكره با خمينى مى ديد. چاره نداشت جز اين كه هر روز به گذشته بدون تأمل حمله كند. مسلماً تدبيرى بود براى تخفيف بحران ولى موجب تقويت جبهه مخالفان شد.
شاه به گذشته مفتخر بود. حق را در گذشته و دستاوردهاى اقتصادى و اجتماعى و سياسى آن مى ديد. بختيار نخست وزير او درست به گذشته لعن مى كرد، اما به نخست وزيرى مى باليد و واقعاً تضاد را نمى ديد و هر ساعت از ارتش و ساواك و اركان اجرائى و موافقان دور مى شد، به اين اميد كه به نحوى بر تارك مخالفان يا در بغل آنها جائى پيدا كند. تنها فعاليت شبانه روزى دولت او مصاحبه براى اثبات آزادى و بدگوئى به همه آنها كه در گذشته كاره اى بوده اند و رهگشائى براى ديدار مخالفان به خصوص وسيله بازرگان بود. ضمناً رفقاى جبهه ملى او هم با اخراج او از جبهه مضايقه از ستم نكردند.
در اين حال در جبهه مخالف، نظم ديگرى برقرار بود. بدين معنى كه هر گروه، سازمان و مبانى اعتقادى خود را داشت و سال هاى دراز به آن معتاد بود و تمام حق و حقيقت را در تحقق آرمان خود مى دانست. چپ ها به خيال خود در نظريه ها حق داشتند زيرا مى پنداشتند كه حرف ها و نظريه هاى آنها مبانى علمى دارد. در نهايت بين گرايش هاى مختلف بر سر مسلح شدن و مبارزه قهرآميز كردن يا متكى به رأى مردم شدن و جمهورى خلقى تأسيس كردن يا نكردن اختلاف داشتند. نمونه شوروى، نمونه چين و جمهورى هاى خلقى و مردمى حتى نمونه كوبا به عنوان بهترين الگوهاى غيرقابل ترديد مقابلشان بود. در نور خورشيد مى شد شك كرد اما در عدل جامعه شوروى كه انسان هاى از سرشت ويژه اش بعضاً رفته اند شك نمى شد كرد. هيچكس باور نمى كرد چيزى جز عدالت در جمهورى هاى توده اى حاكم باشد.
ليبرال ها نيز با گرايش هاى مختلف دموكراسى هاى غربى را نشان مى دادند و علت عقب ماندگى ها را در عدم توجه به مصدق و وجود رژيم كودتا مى دانستند. آنها باور نمى كردند كه غير از تفسير خودشان تجزيه و تحليل ديگرى معتبر باشد. آنها باور نمى كردند كه توده مردم ايران مشروعه و مشروطه را يكجا مى بيند. باور نمى كردند در دام اروپا و آمريكا افتاده اند زيرا پرداخت چهل دلار براى يك بشكه نفت آنها را به درد آورده است. باور نمى كردند كه حمله به آمريكا و شعارهاى ضد آمريكائى خدمت به مسكو و پاريس و لندن است. آنها اصلاحات را با انقلاب مقابل هم نمى نهادند و با هر دو لفظ جابجا بازى مى كردند.
و اما مخالفان مذهبى دست بالا را گرفته خدا را جاى رئيس مملكت خيالى و قرآن را جاى قانون اساسى مى نهادند.
همه مجذوب و مرعوب اعتقادات خود بودند و همه مقابل خود يك دشمن خيالى داشتند آن هم شاه بود. يكى نبود كه نگويد و معتقد نباشد به اين كه «او برود همه چيز درست مى شود.»
سرزمين هاى نيمه خشك و افراطى بستر و مهد و جولانگاه تفكرات افراطى هم مى شود. در ايران سال هاى دراز بود، گرايش هاى افراطى به وسيله مختلف تجويز مى شد.
اما در اين هنگامه جوشش و خروش هاى مخالفت، هر گروه رهبرى را خاص خود مى ديد و معتقد بود اگر فشار رژيم برداشته شود مردم به سادگى پشت سر آنها قرار مى گيرند و اگر چه گاهى هم در پيروزى فرداى خود به هيچ روى ترديد به خود راه نمى دادند.
مدت هاى مديد مخالفان، مخالفت مى كردند ولى رهبرى واحد نداشتند. اگر يكى تظاهرات مى كرد به احترام همدرد مخالف مى رفتند و مخالفت را دم مى دادند تا تنور مخالفت سرد نشود و كاردشان تيزتر شود. در نتيجه اشتها هم تيزتر مى شد.
اين حالت عدم رهبرى واحد تا زمانى كه دكتر سنجابى به پاريس رفت و به حضور امام خمينى رسيد و آن اعلاميه معروف «رژيم فعلى مشروعيت قانونى ندارد» را امضاء كرد، ادامه داشت. از اين به بعد رهبرى در جامعه روحانيت مستقر شد اما بيشتر در خارج اين امر قطعيت داشت و چندى بعد هم شريعتمدارى به سبب اشتباهات مكرر و به خصوص عدم موضع سياسى نيز پشت سر امام خمينى قرار گرفت. اما ما هنوز در دوره ملامسه هاى سنجابى و بختيار و بازرگان هستيم كه هر سه هر كدام به دليلى برداشت خاصى از افكار و اعمال مصدق داشتند ولى بازرگان با تمايلات عميق مذهبى خود بيشتر در تماس با روحانيت بود در حالى كه سنجابى و شايگان رؤياى حكومت به حمايت روحانيت را در طريق كارتر مطرح مى ديدند ولى بختيار خود را يك مرحله جلو مى ديد و حس مى كرد حكومت را دارد، آمريكا را دارد، به زودى با اين دو نيرو روحانيت را پشت سر مى نهد و خمينى ناگزير به او روى خواهد كرد.
در همين ايام آمريكائى هاى كارترى نمايندگانى ظاهراً مستقل براى مذاكره با خمينى و معامله با او به فرانسه فرستادند.
خمينى همه را ناكام داشت زيرا اولاً در حقانيت خود سر سوزنى ترديد نداشت. ثانياً حركت مردم را به دليل موضع سى چهل ساله خود از آن خود مى دانست. ثالثاً دقيقاً مى دانست و مى ديد كه رهبران گروه ها قدرت جويند و نه حق جو. مى دانست كه رهبرى او سلب شدنى نيست زيرا براى آن كه خمينى از ذهن مردم برود نخست بايست دين خدا و رسول از ذهن مردم پاك شود و اين محال بود. هنر بزرگ خمينى ادغام دين و سياست و وابسته كردن نام خود به مذهب بود. ديگر مخالفان هر يك را مى شد از گروه خود اخراج كنند چنانچه بختيار از جبهه ملى اخراج شد و يا بسيارى از چپ ها در ادوار مختلف مورد تصفيه حزبى قرار گرفتند ولى خمينى را كه نمى شد از حزب خدا و جامعه روحانيت اخراج و يا تصفيه و پاكسازى كرد.
اين موضع استوار را خمينى يكشبه به دست نياورد. او به راه خود و در انديشه مذهبى خود پيوسته وابسته بود. بسيارى فكر مى كردند كه فلان وقت خدمت آقا رسيده و فلان فكر و يا طرز فكر را به او القاء كرده اند. بنى صدر و صادق قطب زاده و حتى عرفات از جمله كسانيند كه به خمينى نيفزودند بلكه در خط او ايستادند و بعد كه ديدند نمى شود، كنار رفتند (مثل عرفات) يا از او يعنى از ترس او گريختند (مثل بنى صدر) يا عليه او توطئه كردند و بهايش را پرداختند (مثل قطب زاده).
خمينى حق را در تصرف خود مى ديد حقى كه هر آن ممكن است به قدرت رسد اما اين «آن» ممكن است قرن ها طول كشد. زمان براى خمينى مطرح نبود. خمينى به كى و كجا و چگونه ابداً فكر نمى كرد. اين ديگران بودند كه بايد به اين مسائل فكر كنند. كار او خلوت با خود و انسجام دادن به گروه هاى مخالف و راسخ داشتن رأى بود. مى گفت بكنيد. مى رفتند و مى كردند. اگر نتيجه بد مى شد كار او محسوب مى شد، اگر خوب مى شد رأى او بود، اراده او نه چيز ديگر.
خمينى جز اين كه حق را از آن خود بداند مزيت ذهنى ديگرى هم داشت و آن اين كه به فردا نگاه نمى كرد. حق را در ازل و ابد يك جا در تصرف خود مى دانست. اين پيروان او بودند كه به فردا مى نگريستند. براى فردا تدارك مى ديدند. طراحى مى كردند تا به خيال خود مقرب شوند. در حالى كه خمينى بعد و قرب نمى شناخت. به همين جهت هيچكس به واقع مقرب و محرم او نبود.
او مى دانست اگر فاصله او با اطرافيان كم شود ديگر خودش نيست. بالاترين موضعى كه خمينى براى خود خواست و هرگز آن را عوض نكرد موضع موعظه بود. او هميشه وعظ كرد. دستور به معنى دستور نداد. اين ديگران بودند كه خواستند از او رهبرى بسازند مگر قابل فهم شود در حالى كه او هرگز جز در مسند وعظ نيارميد. او حتى از بسيارى به حق و ناحق مرجع ساخت تا مرجعيت خود را سبك كند زيرا اگر تنها مرجع مى بود ديگر مراجع به ساحتش نزديك مى شدند. به اين ترتيب خمينى غير قابل لمس، بى بعد زيست و كارى كه كرد تركيبى بود از همه افسون هائى كه در بازاريابى سياسى نمادهاى ايرانى سابقه دارد.
خمينى نه رهبر بود، نه رئيس مملكت و نه مرجع و نه نايب امام زمان و نه امام زيرا همه اين سمت ها بعد دارند. خمينى موجودى بى بعد بود يعنى Mythe. چيزى كه همه شاهان ايران كوشيدند به آن حالت نزديك شوند ولى چون شاه بودند بعد اين دنيائى آنها مانع Mythe شدن كامل آنها مى شد. مراد من از Mythe آن موجود زنده اى است كه مردم از رهبر خود مى سازند، موجودى ذهنى. القاب رهبر و رئيس مملكت، مرجع، ولايت فقيه و نايب امام و غيره همه در چشم خمينى دام بود، دام اين دنيائى شدن.
تنها در قضيه جنگ با عراق خمينى را به اين دام نزديك كردند ولى در آن حال خمينى ديگر به سبب كهولت و كسالت شديد معذور بود و بسيارى از حرف ها كه از او نقل كردند درست مورد ترديد من است.
در طول مدتى كه در فرانسه بود و نيز تا سال ها بعد، تمام دستگاه هاى جاسوسى جهانى خمينى را با ابزار خود سنجيدند و با ابعاد اين دنيائى و ابداً آن بعد پر افسون آن دنيائى خمينى را درك نكردند. خمينى رهبرى نبود قابل درك براى مردان و رجال سياسى و سران كشورهاى كوچك و بزرگ، به عكس او ملموس توده هاى خيالبازى و خيال پرور بود.
بسيارى بعد آن دنيائى (مراد من ازاين اصطلاح الزاماً معنويت نيست. مراد دورى از محاسبات اين دنياست. همچنين مراد من از آن دنيائى بودن آن معناى مورد توجه اديان و مذاهب نيست بلكه چيزى غير اين دنيائى را در منظور دارم) يا غير اين دنيائى خمينى را با معنويت اشتباه كردند، در حالى كه خمينى با ابزارهاى سنجش رايج و معمول سياسيون و دستگاه هاى ارتباطى قابل درك و سنجش نبود.
توده مردم در پيروى از او حساب ساده اى را دنبال مى كردند. براى آنها خمينى به هر حال مرد خدا در رابطه با عالم اعلى و مظهر مذهب بود. پيروى از او اگر فائده آنى و اين دنيائى حتمى نداشته باشد حتماً توشه اى مى شود براى آخرت و آن دنيائيى كه مذهب بشارت آن را داده است.
ادغام دنيا و آخرت در رهبر ملك و ملت در تاريخ مشرق زمين و ايران سابقه اى مديد دارد. او با جدائى رهبرى ملك از رهبرى دين يعنى جدا كردن دنيا از آخرت آشنا بود. اساساً اين دنيا بهانه آن دنياست. اين دنيا محل ترديد است نه آن دنيا. چنين ذهنى به طور طبيعى مردى را كه ادغام دنيا و آخرت را مجسم مى كرد باور مى كرد.
تنها نيروئى كه مى توانست مقابل خمينى قد راست كند قاعدتاً از درون خود جامعه روحانيت بايست برمى خاست ولى اين كار به سنت محكوم بود. بسيارى كوشيدند اين كار را بكنند ولى دورخيز لازم را نداشتند، در انقلاب مشروطه، مشروعه خواهان از آن رو شكست خوردند يعنى عقب كشيدند كه قشر متجدد و بازار با آنها نبود. در اينجا و در اين مورد مشروعه طلبان بازار و روشنفكران چپ و ليبرال ها را پيش خور كرده و طبعاً رهبرى از آن آنها شد.
در رفتار نظر كردگان اجتماعى، ابرمردان بى بعد تاريخ اين هست كه همديگر را دفع مى كنند، نفى مى كنند اما رويارو نمى شوند، خمينى خروج شاه را خواست و اين ديگران بودند كه قصد حبس و زنجير و محاكمه اى به سبك محاكمه لوئى ۱۶ و مانند آن را داشتند و اينها مردمى بودند كه بوى بهشتى به انقلاب نسبت مى دادند، همان ها كه كتب درسى فرانسه دو قرن اخير را نوشتند و همان ها كه آن نوشته ها را ترجمه و به انقلاب هاى خونين و بيدادگر سيمائى بهشتى و خوش دادند، فرانسه نزديك به دو قرن تحت تأثير حرف هاى انقلاب معروف خود بود ولى با هنرمندى معايب را پوشاند و طرف علم و تجدد را گرفت. ايرانيان يكى دو سال بعد از انقلاب اسلامى فهميدند كه چه اشتباهى است انقلاب. ولى بايست بازى تاريخى ادامه يابد و به همين دليل Mythe انقلاب و Mythe خمينى هنوز باقى و پديده اى نيست زودگذر.
اطرافيان هوشمند خمينى سكه سيماى آن دنيائى خمينى را براى اهداف اين دنيائى خود خوب خرج كردند و براى خمينى هيچ مهم نبود كه چه كسى كجا باشد و چه بكند بلكه مهم حفظ سيماى او بود. به همين دليل هر كس كمترين قدمى در راه قابل سنجش كردن و اين دنيائى ساختن خمينى دانسته يا ندانسته برمى داشت بازى اجرائى خود را مى باخت.
در گروه وسيع مخالفان خمينى، در ميان طرفداران شاه، در دولت، حتى در جبهه ملى و بين چپ ها، بودند كسانى كه صريحاً معتقد بودند كه خمينى مردى سياسى است. مرد سياسى به هر حال اهل معامله است بايد با او پيش رفت، بايد ديد چه مى خواهد و قيمتش را پرداخت تا به موقع كنار رود. اين نظريه به كلى و از پايه در ديد من خطا بود. خمينى به هيچ روى مرد سياسى نبود. او در هيچ مرحله اى معامله را نمى ديد، مى گفت، درس مى داد، موعظه مى كرد، نصيحت مى كرد، اخطار مى داد، دعا مى كرد ولى اهل معامله نبود. اساساً معامله را نمى شناخت. اين ديگران بودند كه براى ضرورت هاى مقامات اجرائى بنام او قصد معامله مى كردند و غالباً موفق نمى شدند.
تمامى اين ها كه گفته شد علت قدرت و عبرت شكنندگى خمينى بود زيرا خمينى به محض آن كه وارد مرحله امور اجرائى مى شد بازى را نمى توانست ادامه دهد ولى قادر بود قرنى در موضع غير اجرائى موفق و دست نخورده بماند.
در جمع مخالفان خمينى هر كس اندكى از دايره سخنان مالوف و محاسبات عادى خارج مى شد كارش به كنار كشيدن مى كشيد، چرا كه آن محاسبات معموله جواب آن رهبرى بى بعد نبود.
مخالفان شاه به اين دليل بردند كه نه تنها جمع و سازمان يافته و از لحاظ مالى سر پا و بعضاً فداكار بودند بلكه بيشتر به اين دليل كه همه برنامه ها را در گرو روياها نهادند و فرداى رويائى و رؤياى فردا را خوش فروختند.
طرفداران شاه كه اهل طرح و برنامه بودند همه مواعيد خود را قبلاً به صورت دستاوردها ارائه كرده بودند و وعده آنها براى فردا متكى بر ديروز بود. رهبر فردا كارنامه ديروز را ارائه نمى دهد، رؤياى فردا را نشر مى كند.
در چنين حال و هوائى شاه تماشاگر تاريخ ديگر انتظار و توقع را از بابت ظهور يك حالت انتباهى در مردم كنار نهاد و مسافر شد. بختيار در مذاكره با بازرگان جز ابراز علايق دوستى به خاطر گذشته رد و بدل نمى كردند، معهذا بختيار رفتن شاه را به سود خود مى ديد و ابداً نمى ديد كه هيچ يك از اركان اجرائى و هيچكدام از گروه ها در جوار او نيستند. او از ارتش و ساواك و سلطنت طلبان به اميد حمايت بخش عمده از انقلابيون بريده بود در عين حال حس مى كرد نخست وزير است.
اين واقعه از ابتدا مذاكره بردار نبود. مشروطه و مشروعه مذاكره نمى توانند داشته باشند. با هم در جنگ بودند، تضاد دارند، مشروطه طرفدار حرمت دين و سپردن امور آخرت به روحانيت است و امور دنيا را خود به عهده مى گيرد. مشروعه حقوق اين دنيا و آخرت را در تصرف و عهده خود مى داند، اين كار جز از طريق يك جنگ داخلى- درست مثل دوره مشروطيت- ممكن نبود. چه كسى از اين جنگ داخلى وحشت داشت؟ چگونه است كه در انقلاب مشروطه متجدد مشروطه طلب به روى مرتجع مشروعه طلب آتش گشود در حالى كه همه وسائل نبرد را نداشت ولى اين بار متجدد مشروطه طلب با همه ساز و برگى كه دارد از مرتجع مشروعه طلب مى ترسد و به او حمله نمى كند آيا علتى خارجى داشت؟ آيا جنگ روانى را مرتجعان برده بودند؟ به نظر من هيچكدام از اينها علت واقعى نيست. علت بى اعتقادى و راحت طلبى متجدد مشروطه طلب بود. مشكل مشروطه طلبان اين بود كه طبق قانون اساسى بايد حرمت گذار شاه باشند. ولى مشروعه طلبان مخالفان شاه را هدف كردند تا حساب مشروطه را هم رسيده باشند.
كلمه طاغوت را كه عليه متجددين و مشروطه جويان، كارگزاران رژيم به كار برده مى شد مردم معناى آن را نمى دانستند ولى منظور و نيت گوينده را حس مى كردند. روزى حوالى سيدخندان از كسى كه مرتباً و از روى تقليد آن را به كار مى برد پرسيدم طاغوت يعنى چه؟- در آن حال ما در داروخانه اى بوديم- جواب داد توى آينه نگاه كن تا بفهمى. من با خونسردى در آينه داروخانه نگاه كردم و بعد رو به او كرده گفتم ديدم ولى چيزى نفهميدم. اين بار صدايش را بلند كرد و گفت حرف امام فهميدنى نيست. اطاعت كردنى است... چنين بود.
دو سه روز بعد از بازگشت خمينى به تهران در جنوب بازار، جائى مهمان بودم. بحث بر سر سفر هوائى امام بود. مى گفتند امام از سفر با هواپيما راضى نيست. بدش مى آيد. به علاوه ما امام را در نجف بارها ديده بوديم در صورتش اثرى از نگرانى نيست. اما در هواپيما نگران بود. به همين جهت جواب آن روزنامه نگار را حسابى نداد. (روزنامه نگار پرسيده بود از رفتن به وطن چه احساسى داريد؟ امام پاسخ داده بود هيچ يا هيچى) و در حقيقت امام مايل به مصاحبه نبود چون نگران بود و مرادش از هيچ يا هيچى اين نبود كه حسى از رفتن به سوى وطن ندارد بلكه منظورش اين بود كه مصاحبه اى ندارم برويد آرامم بگذاريد. يكى پرسيد نگرانى امام از چه بود؟ صاحبخانه گفت هر دقيقه آمريكا ممكن بود فتنه كند. در پاريس با امام آمريكائى ها تماس گرفتند اما رو نداد زيرا آمريكا مى خواست امام به ارتش دست نزند و امام اين حرف آنها را فضولى مى دانست گويا آمريكائى ها با نارضايتى از پاريس رفتند. بعد كه امام را با هواپيما به سمت ايران حركت دادند به ضمانت فرانسوى ها سوار شد ولى امام به فرانسوى ها هم در باطن به همان چشم نگاه مى كند كه به آمريكائيان. گفتم از وقتى امام وارد فرانسه شد دولت فرانسه همه رقم تسهيلات براى اقامت او فراهم كرد ديگر نگرانى چرا؟ گفت حتماً ديديد امام از مهراباد يكسر رفت به بهشت زهرا و نطقى كرد و از ارتش دلجوئى كرد اما وسط نطق او آقا احمدآقا چيزى در گوش او گفت و بعد هم ديديم كه امام به دولت حمله كرد و گفت من توى دهن اين دولت مى زنم. اين به آن جهت بود كه خبرگزارى ها گفته بودند (در همان ساعات قبل) آمريكا از دولت بختيار حمايت مى كند. بنابراين امام هنوز هم نگران فتنه اى از طرف آمريكاست. در اين جلسه ديدم كه حتى دوستان دست هفتم هشتم امام جريانات روز را بهتر از مخالفان خمينى تجزيه و تحليل مى كنند.
در جناح و جبهه مخالف خمينى هفته اى قبل از ورود او تا هفته ها بعد از ورود او قشرى از مردم سليم النفس، ساده دل، خوشبين پا گرفته بود كه هر جا مى شد آنها را ديد،آنها تكرار مى كردند كه نه آقا نگران نباشيد وضع بدتر نمى شود چه بهتر كه حساب دزدها و متجاوزان به مال مردم را برسند. آن را كه گناه پاك است از محاكمه چه باك است. دزدها فرار مى كنند بايد پاك ماند و ماند. اين گروه از سوئى اغفال مى شدند (به دست خود) از سوى ديگر با حرف هاى خود بسيارى را اغفال مى كردند نتيجه اين شد كه بعدها بسيارى خودشان دنبال كميته ها رفتند.
روزى من با يكى از اين بزرگان در صف نفت روبرو شدم. مرا شناخت- ما در خيابان دولت بوديم- بلندبلند حرف مى زد و تحسين مى كرد كه اعتماد به خودم دارم نه مثل... نيمساعت بعد او رفت و ساعتى بعد من بشكه نفت را در صندوق عقب اتومبيل مى نهادم كه مرد موقرى به سمت من براى كمك به من آمد. از قضا بشكه در دستمان لغزيد و نفت لپ زد ريخت روى شلوار هر دوى ما در آن هواى سرد مرا تا خانه رساند و گفت فريب اين بارك الله گوها را نخوريد، برويد. حتماً برويد. پرسيدم خبرى عليه من داريد؟ گفت همه چيز عليه امثال شما حكم مى كند. امام نگران آمريكاست و همه شما رجال سابق را آمريكائى مى بيند و بعد قضيه آن روباه را گفت كه فرار مى كرد پرسيدندش چرا گفت شير حكم كرده هر كه چهار بيضه دارد كشتنى است. گفتندش تو چرا؟ تو كه دو تا بيشتر ندارى. جواب داد اول مى كشند بعد مى شمارند. چنين بود.
در اين زمينه روزى كه چند دانشجوى قديمى به ديدنم آمده و در راهرو خانه ناهار مى خورديم (اين راهرو تنها نقطه گرم خانه بود چون همه بخارى ها را ممكن نبود روشن نگهداريم) بحث درباره تجربه امام در خارج به عهد زندگى در عراق بود. يكى از آنها گفت امام يك چيز را از سرنوشت فلسطينى ها دريافت و آن آشتى ناپذيرى در برابر آمريكائيان است. گفتم منظورت اين است كه از مقاومت عرفاتى ها و حبش ها درس مقابله و مقاومت گرفت؟ گفت نه: حقيقت اين است كه آمريكائى ها سال هاى سال است كه عرفات و ياران همرزم او را عليرغم آن همه دليرى پشت دروازه كشور خيالى فلسطين عرفات منتظر نگه داشته اند، به فلسطينى ها پناه مى دهند، كمك مى دهند، حرمت مى نهند اما وطن نمى دهند يعنى وطنشان را بهشان پس نمى دهند. اول بار بود كه چنين تفسير زيبائى را مى ديدم كه دور از باور من نبود. گفتم ترور و هواپيما ربائى را چه مى گوئى؟ گفت اين نتيجه بى حوصلگى و عصبانيت مبارزان است. شايد بدتر هم بشود. به هر حال براى من امام مبارز ضد استعمار است و امام با آمريكا كنار نخواهد آمد... چندين دقيقه سكوت برقرار شد و بعد همان دانشجوى فهيم قديمى گفت نگاه به خودتان نكنيد عوامل آمريكا همه جا هستند. هر جا امام باشد او را مى يابند. گفتم آمريكائى ها تروريست نيستند. گفت چپ آمريكائى هم داريم. با او درباره آنچه پيرامون ترس از سفر هوائى و مصاحبه او در هواپيما شنيده بودم حرف زدم، تائيد كرد. حس كردم آموزش ها آنچنان هم بى اثر نبود. همين دانشجو چند روز بعد برايم قدرى نفت و قند آورد و گفت به هر حال اجازه بدهيد بگويم شايد ضرورت پيش آيد شما هم برويد. گفتم خدا نكند. من به جز پسرم هيچ در آن سوى مرز ندارم. تازه اين ماه هم هنوز براى او پول نفرستاده ام. گفت ما شما را دوست داريم ولى انقلاب است. دوباره او را ديدم اين بار به او گفتم شاه كه رفت، بختيار كه فرار كرد، فرار بختيار هم كه موجب قرار بازرگان شده است، بازرگان هم كه منصوب امام است ديگر مشكلى نيست چرا وضع را روشن نمى كنند؟ گفت آمريكا بايد برود. رفتن شاه آغازى است براى جارو كردن آمريكا و نوكران او در سطح خاورميانه اسلامى. گفتم اين كه مى شود دلخواه مسكو. گفت مسكو ديگر براى ايران مسلمان خطر نيست. خطر استعمار آمريكا براى جهان عظيم تر از خطر كمونيسم است. آقاى دكتر باور كنيد امام بى جهت نفرت ندارد.
من از حرف هاى او حس كردم كه بخشى از طرفداران امام با استفاده از نفرت و كراهتى كه امام نسبت به آمريكا دارد نقطه نظرهاى دور و درازى دارند. ولى نيز به خودم گفتم آمريكا در ارتش نفوذى از بابت كارشناسان دارد سران ارتش جمله رفتند كنار يا لبيك گفتند. امام جز اندكى نگران ارتش و آمريكا نيست حتماً بزرگ كردن اين نگرانى در رابطه است با امر نزديكى ياسرعرفات با امام خمينى. ماه ها بعد، بعد از آن واقعه سقوط هليكوپترهاى نظامى آمريكاى كارتر در كوير طبس ديگر امام آن نگرانى ديرين را از آمريكا نداشت. من در تمام طول تاريخ طرحى احمقانه تر از طرح كارتر براى حمله به ايران از راه طبس نديدم. البته اين قضيه مربوط به عهد حكومت بازرگان است و من روزهاى قبل و بعد ورود امام را مى نويسم.
آمدن امام با وجود حكومت بختيار (با وجود همه بى كسى و بريدگى با ارتشيان و طرفداران شاه و مشروطه) كار آسانى نبود. استقبال از امام به حد اعلى از سوى مردم پيش بينى مى شد ولى اشكال عمده اداره همين مردم استقبال كننده طرفدار امام بود. كمترين اشتباه ممكن بود هرج و مرجى غير قابل مهار به بار آورد. راه حل هوشمندانه ياران امام اين بود كه هر جا هر ملائى، آخوندى، پيش نمازى، شيخى، واعظى، طلبه اى والخ وجود دارد همو در محل مرجع امور و هادى دوستداران امام است و بايد از او شنوائى شود. بسيارى از مقامات روحانى در ده و شهرها، در كارگاه ها و اداره ها و كارخانه ها منشاء خدمات مهمى در جهت حفظ امنيت اخلاقى به طور موقت شدند. بسيارى هم به سبب سبكى بار سواد و دانش اجرائى اشتباهات جبران ناپذيرى كردند.
به اين ترتيب سازماندهى به هزينه مردم (جز در موارد عمده) صورت گرفت و نيز مشكل بسيج نيروى انسانى براى خدمات آنى حل شد.
در اين كار سازماندهى تقريباً شفاهى و بى حكم كتبى و قطعى بسيارى از افراد گروه هاى غيرمذهبى شركت داشتند و با مهارت و آشنائى به كار توده اى در ملاى محل و مسئولان نفوذ كردند.
اين رويه باعث جوش خوردن گروه ها به خصوص از هفته اى قبل از ورود امام به تهران تا هفته ها بعد شد. در نتيجه اين جوشش بازرگان موفق شد توى دل بختيار را خالى كرده مقاومت لفظى او را هم به انتها رساند و اين از طرز رفتن بختيار ازنخست وزيرى و ناهار صرف نشده او مشهود است.
بازرگان در تدارك بسيارى از امور در نهايت ايمان و از شعف قلب سهم و سعى داشت. او به لحاظى در چشم مردم امين امام و به لحاظ ديگر اميد همه ليبرال ها بود. اما در حقيقت حكومت موقت او قوطى بگير و بنشينى بود كه امام به ليبرال ها داده بود تا آنها را در برابر گرايش هاى آمريكائى شان بگذارد و سپس يكجا از اين گروه و قشر اجتماعى وسيع (نسبتاً) رفع زحمت كند. آزمايش در دو مرحله به ثمر رسيد نخست در ماجراى سفر و قرارداد مقدماتى الجزيره (ژانويه ۱۹۷۹) و سپس در ماجراى سقوط سه هليكوپتر نظامى در كوير طبس و به دنبال آن اشغال سفارت آمريكا و گروگان گرفتن كاركنان آمريكائى انجام شد. چگونه بود كه بازرگان امين امام نيت و باطن امام را درباره آمريكائى ها نمى توانست بفهمد؟ چگونه بود كه آمريكا و دولت بازرگان باور نداشتند كه ديوار سفارت و مصونيت ديپلمات ها استوارى كافى در برابر امام نامتناهى ندارند؟ علت ان بود كه ليبرال ها در جهت كارتر مى ديدند و با ميزان هاى معمولى امام خمينى را مى سنجيدند. مراد من آن است كه پيروان و همقطاران ياران امام شيفته تشخيصات سياسى خود بودند به همين دليل بختيار، سنجابى، بازرگان و دهها رجل درجه اول جناح ليبرال ها همان اشتباهى را مى كردند كه ياران شاه. بديهى است به دليل روحانيت جديد فكر مى كردند مى برند و امام را راضى نگه مى دارند. ابداً به خاطر مبارك آنها نمى گذشت كه رهبرى با كيست. پس اگر رهبرى با آنها نيست بايد تدارك وسيع براى مقابله با رهبرى داشت. به نظر من از ماه دوم حكومت شريف امامى مى بايست ارتش در اختيار دولت باشد و در افق جنگ داخلى را ديد و از سر ايمان به تجدد و تمدن و دموكراسى شاه را نترساند و خودمان هم نترسيم. ولى اين نظر كجا مى توانست مطرح شود؟ چرا شاه به من گفت فكر درست است تنها جنبه خارجى را نديده انگاشته ايد؟ اما جنبه خارجى يعنى جنگ با خارجى، چرا نه؟
ما بهاى نفت را هر بشكه به چهل دلار رسانديم. هيچ يك از دولت هاى غرب اروپا از اين كار راضى نبودند. ما ممكن بود با يكى بسازيم ولى برابر همه ايستادن جز با اعلام يك جنگ ممكن نبود. اما اروپا با ضربه اى كه از ناصر در واقعه ترعه سونز خورده بودند و با ضربه اى كه از مصدق قبل از آن چشيده بود جرأت جنگ با ايران نداشتند در اين حال تنها ما با آمريكاى دموكرات طرف بوديم. براى مقابله قوى بوديم، مى شد به راحتى رجال شاه و رجال جبهه ملى در برابر ارتجاع داخل و استعمار خارجى قيام كنند در اين صورت آمريكا هم با ما مى شد.
هيچكس ديگرى را مطالعه نمى كرد، اگر رجال شاه، شاه تماشاگر تاريخ را فهميده بودند، اگر ليبرال ها خمينى بى بعد را شناخته بودند، وضع دگرگونه مى شد. هم غارتگر مهار مى شد هم مرتجع. فعالان سياسى از چپ و راست و ميانه رو همه آسان گرائى كردند در اين حال حق بر اين استوار مى شد كه خمينى مظهر مبارزه با فساد داخلى و استعمار خارجى شود و شد.
به نظرم در يكجا از بنى صدر نقل كردم كه نوشته ما چنان مست مبارزه با ديكتاتور بوديم كه نمى ديديم ديكتاتور بغل دست ماست. آن روز كه بازرگان به مناسبت رفتن شاه در دانشگاه نطق كرد و شعف نمود درست همان اشتباه ديگران را كرد.
مجاهدان و چپ ها اشتباهشان در اين بود كه مى پنداشتند در ايران زمينه بسيار دارند و در يك كشور در حال توسعه جهش انقلابى براى رفتن به سوسياليسم نوع ماركس به شيوه بسيارى از جمهورى ها حتى به مدد كودتا به زودى ميسر مى شود. به همين دليل بود كه همه تلاش خود را صرف جمع آورى اطلاعات مى كردند و سپس شروع كردند به جمع آورى اسلحه و پول.
چپ ابداً نمى ديد كه قدرت بسيج خمينى نه تنها در رويه و رفتار نامتعارف است بلكه در اعتقادات مذهبى در كشورهاى كمونيستى چگونه دست نخورده مانده است. چپ نديد كه براى ايرانى هر ايدئولوژى وارداتى همدستى با اجنبى است و ابداً نمى ديد كه ايرانيان تشيع را آفريدند تا از قيد عرب برهند. يعنى كه تشيع و ناسيوناليزم ايرانى در جائى بهم متصل اند.
بنابر اين آن نظريه كه موجبات توفيق انقلاب در اشتباهات شاه بود نظريه اى است بى بن. اشتباهات گروه هاى سياسى ليبرال، چپ، مجاهد، توده اى مسكوى، كمونيست چينى، مجاهد عرفاتى، عراقى و غيره بسيار بارز است.
ليبرال ها در ايران سابقه كشوردارى داشتند. در ميان آنها رجال عالم و صالح و سياستمدار كم نبود. ليبرال ها تجربه مصدق را داشتند. بعد هم كه كنار زده شدند سازماندهى و مقاومت آموختند. آنها با بسيارى از دستاوردهاى انقلاب سفيد نه تنها موافق بودند بلكه بر آن صحه نهادند. آنها روحانيت و چپ ايرانى را خوب مى شناختند و معناى تجدد و مشروطه و مشروعه را نيز... حتى سابقه مبارزه و گاهى همدردى دورادور مصلحتى داشتند.
در ميان گروه هاى چپ افراد خوب درس خوانده و عالم و نيز سازمان ده و مبارز بسيار بود. آنها ارتجاع را مى شناختند. جريانات اجتماعى و حتى روانشناسى مبارزات اجتماعى را خوب مى دانستند. آنها تجربه هاى دولتى و ادارى از عهد قوام السلطنه تا به امروز به صورت علنى و مخفى بسيار روان و مغز فعال داشتند. آنها با ليبرال ها و سلطنت طلبان مستقيماً و در بسيارى از پروژه هاى عمرانى كار كرده بودند. آنها از نظريات علماى شوروى در باب تجدد و ترقى و توسعه اقتصادى باخبر بودند. آنها رنج تبعيد در كشورهاى كمونيستى را مى شناختند.
سلطنت طلبان پيوسته در اكثريت بودند. هنر مخالفت يعنى هنر آرايش براى مخالفت را نداشتند. سازماندهى و مبارزپرورى را نمى دانستند ولى تجدد و ترقى و امنيت و عمران و كشوردارى بلد بودند.
از دو گروه اول مى توان توقع ديد مبارزه عليه ارتجاع در اتحاد با سلطنت طلبان داشت اما نمى شد از سلطنت طلبان چيزى، هنرى را كه فاقد آن بودند توقع كرد. من شاهد بودم، در آن ايام اگر جبهه ملى به مدد چپ جبهه ضد ارتجاع و حكومت قانون را مى گشود سلطنت طلبان صددرصد در اختيار آنها قرار مى گرفتند (تجربه بختيار هم نشان داد) در حالى كه اگر به فرض محال ياران شاه تدارك مقابله و جنگ داخلى مى ديدند توفيق آنها زمان مى طلبيد و تازه معلوم نبود كه ليبرال ها و چپ ها به آنها بپيوندند. زيرا خيال مى كردند كودتاست و دستاق بند آمده است.
به اين قرار من شاهد وضعى بودم كه دو سئوال را مطرح مى كرد:
۱-چرا ليبرال ها و چپ ها با ارتجاع مقابله نكردند؟
۲-چرا ليبرال ها و چپ ها و همه مخالفان يكپارچه شدند. نقطه مشترك آنها چه بود؟
پاسخ من به سئوال اول اين است كه آنها، خط سياسى آمريكاى دموكرات و چپ اروپا نگاه مى كردند.
پاسخ من به سئوال دوم اين است كه شايد همه به نحوى از شاه عقده مندى داشتند زيرا شاهد بودم كه شاه بارها آنها را تحقير و توهين كرده بود.
قدرى از اين روحيه شاه ناشى از اعتقاد او به ضعف آرمان هاى چپ بود و قدرى هم ناشى از فرهنگ سياسى حاكم است.
براى شاه ارتباط بعض عوامل درجه اولى از جبهه ليبرال ها با دموكرات هاى آمريكا مسلم بود و از اين بابت آنها را به شدت تحقير مى كرد (نه همه را).
براى شاه دنباله روى چپ ايران از كمونيسم بين المللى و حتى همكارى شاخه هائى از آنها با تروريسم جهانى مسلم بود و آنها را از اين بابت بيگانه گرا مى دانست و سخت تحقير مى كرد. براى شاه متعصبان مذهبى قابل تحقير بودند.
اگر اين استنباط درست باشد مسائل روانى سهم مهمى در به ثمر رسيدن انقلاب اسلامى داشته است.

درباره نگاه سياسى:
ما درباره نگاه سياسى شاه يعنى تحقير و عقده مند ساختن مخالفان:
۱-آيا اسناد لانه جاسوسى در دهها جلد افشاگر نام بعضى از ليبرال هاى در خدمت آمريكا نبود و نظر شاه را مستند نمى سازد؟
۲-آيا شكست ايدئولوژى كمونيسم و از بين رفتن كشورها و رژيم هاى كمونيستى و در رأس آنها اتحاد جماهير شوروى مبارزه ضد كمونيستى نظر شاه را مستند نمى سازد؟
در آغاز حكومت موقت بازرگان من ديگر مرد خانه نشينى بودم، سه ماه تمام كار من جستجو براى فهميدن و ديدار براى روشنگرى و اميد براى ظهور يك سيستم بازدارنده افراط بود. اعتراف كنم كه به قدر ارزنى پيشرفت عملى نداشتم و به عكس دريائى مطلب درباره رفتار اجتماعى و جوهر شاه دوستان و عكس العمل توده هاى مردم و غيره آموختم. به سبب نتايج منفى است كه كلمه جهنمى را صفت اين دوره كردم.
تنها كار مثبت و واقعى من در اين دوره آماده ساختن كتاب جغرافياى شهرى عمومى نوشته خودم بود. مطالب اين كتاب را قبلاً در دوره فوق ليسانس رشته جغرافيا و رشته شهرسازى دانشكده معمارى و هنرهاى زيباى دانشگاه تهران تدريس كرده بودم. ولى در اين سه ماهه آنها را تجديدنظر كرده و واقعاً تكميل و همراه عكس ها و نقشه و مثال هاى ايرانى آماده چاپ كردم. اين كتاب كجاست و چه بر سرش آمده است نمى دانم چون همراه همه كتابخانه شخصى ام در سال ۱۳۷۱ به دانشگاه تهران رفت. آخرين بار نسخه ماشين شده اين كتاب را كه روى ميز تحريرم دست راست نهاده بودم خوب به ياد دارم. اميدوارم دست اهل افتاده باشد چون سرقت آثار ديگران به سبب انقلاب فراوان اتفاق افتاده است. من اينجا مى نويسم اين كتاب در ۴۲۰ صفحه بزرگ ماشين شده بنام جغرافياى شهرى عمومى در سال اول انقلاب آماده چاپ بود و هر جا هست از آن من است. حتى اگر چاپ و نشر شده باشد رد پاى طرز كار و سبك من در آن پيداست.
من شاهد انقلاب اسلامى ايران بودم. انقلاب اسلامى ايران پسگرا بود ولى انقلاب بود. من شاهد امواج خروشان مردم اميدوارى بودم كه دل از تجدد و ترقى و مشروطه پادشاهى كنده و چشم به فرداى آكنده از عدل اسلامى بسته بودند. من سقوط همه ارزش هاى ناشى از عمران و آبادانى و امنيت را ديدم و ظهور نوعى همدردى و جوشش مردم را شاهد بودم.
راست و دروغ، خوب و بد، چنان با هم مى رفتند كه انسان نمى توانست بر يكى انگشت نهد و آلوده ديگرى نشود. التهابات مذهبى آميخته به فسون بى بعد رهبرى كار جنون ملى را به تماشا مى نهاد. من تماشاگر جنونى بودم كه به وهم هم نمى گنجيد. سيل اعتراض همه چيز را سر راه با خود مى برد.
سيل براى ورود به خانه، صاحبخانه نمى شناسد. انقلاب چنين حالتى است. اما اين انقلاب عقباى موعود را مقابل دنياى موجود جلوجلو فروخته بود.
صداقت و سادگى مردم به خصوص جوان ها حيرت انگيز بود. اين نيرو كه از مدار طبيعى خارج شده و فضا را متأثر مى كرد معلوم نبود در خدمت كدام سازندگى قرار خواهد گرفت. اين نيرو همه چيز بود عمران گر نبود، غرور بود، خروش بود، بيداد بود، رهائى بود، آزادى بود، ايثار بود، تعاون بود، اطاعت بود، ياد خدا بود، اما پل و راه و كارخانه و مدرسه نمى ساخت. بيش از هر چيز قفس شكن و رسن پاره كن و برانداز بود، برمى انداخت و نمى دانست چه چيزى را ممكن است بسازد. اين نيرو طالب ظهور و حضور بود، خود زور بود، خود خود را مى خورد، بگرد خود مى پيچيد و حريف مى جست.
اينك سه روز از انقلاب مى گذشت. زندگى من چون هزاران هزار ديگر به پايان مى رسيد. مسلماً مى بايست خود را براى روزهاى سختى آماده كنم. هيچ جا جاى من نبود. نگاه هاى تحسين و تشويق آميز تبديل به نگاه هائى توام با تحقير و مخصوصاً توام با ترحم شده بود. من با درونم مى زيستم و وحشت از كارى كه بار گناهى بيافزايد نداشتم. هيچ جاى دنيا را برابر شهر و وطن و محله و كارم نمى دانستم. براى هر نوع بازپرسى، محاكمه و دفاع آماده بودم. اينك پا به پنجاه و يك سالگى نهاده بودم. پر و پيمان وقتم را صرف كار تحقيق و آموزش كرده بودم. دهها طرح خوب به دست من اجرا شده بود. مى خواهم بگويم كه من بسيار زيستم بيش از سال هاى عمرم. حتى اگر آن دم آخر عمرم مى رسيد تأسفى نداشتم.
اولين كار بازرگان نخست وزير دولت موقت مرا به كل فلج كرد. از دانشگاه منفصل شدم. حقوق و بازنشستگى به چاه محال افتاد. كتاب هايم از دستم رفت. امكان تحرير و تجديد چاپ نبود. هر چه داشتم مصادره شد و نيز ممنوع الخروج و ممنوع المعامله و مچاله به رخنه قدر شدم.
در انتهاى بهمن سال اول انقلاب (۱۳۵۸) وارد دهليزى شدم كه جز به نور درون در آن نمى شد جلو رفت. ولى زندگى ادامه داشت.

دكتر رضا قاسمى
در حاشيه سقوط صدام حسين- بخش ۷۳
ظهور و سقوط يك ديكتاتور
نگاهى به فراز و نشيب روابط ايران و عراق در عهد حكومت صدام حسين
* سوء قصد عليه طارق عزيز توسط يكى از عوامل وابسته به حزب الدّعوه چگونه آتش خشم صدام را برافروخت؟
*-وقتى نخستين نشانه هاى انقلاب اسلامى در ايران پديدار شد اعراب منطقه آن را از چشم روس ها ديدند! و اين در حالى بود كه آمريكا نگران نفوذ شوروى در منطقه بود.
*-وقتى نغمه «صدور انقلاب» از سوى ايران انقلاب زده برخاست اعراب نگران شدند كه اين آتش دامان آنها را نيز خواهد گرفت و به زودى نوبت آنان خواهد رسيد.
*-شعار «صدور انقلاب» در ذهنيت اعراب منطقه، قدرت طلبى ايران شاهنشاهى را كه به زعم آنان مى خواست ژاندارم منطقه خليج فارس شود تداعى كرد.
*-صدام حسين در آغاز جنگ خود را تنها مدافع عراق نمى دانست بلكه وكيل مدافع تمام دول عرب مى دانست و از اين راه مسير رهبرى جهان عرب را در خيال خود هموار مى كرد و مى خواست جاى عبدالناصر را بگيرد!
*-صدام گفت رهبران رژيم جديد ايران ماسك دروغينى به نام مذهب بر چهره دارند.
*-كشورهاى عرب منطقه با همه نفرتى كه از صدام و رژيم بعث داشتند، از ترس نفوذ رژيم اسلامى ايران متشيّع انقلابى، در جنگ عراق عليه ايران به حمايت صدام برخاستند!
*-سفير فرانسه در كويت به نگارنده مى گفت سعودى ها اولين دولتى بودند در ميان كشورهاى منطقه كه به يارى مادى و حمايت معنوى صدام برخاستند.
004083.jpg
دكتر رضا قاسمى
قبل از پى گيرى مباحث پيشين به ويژه آنچه در شماره قبل پيرامون بهانه گيرى رژيم بعثى عراق براى لغو يكجانبه توافق الجزيره و عهدنامه مرز دولتى و حسن همجوارى و موافقتنامه هاى منعقده مطرح شد و تأكيد بر اين نكته كه بهانه جوئى عراق به انگيزه تأمين هدف هاى توسعه طلبانه آن كشور و دست يابى به استان زرخيز خوزستان ايران بوده است، بى مناسبت نمى دانم كه روايت دوست روزنامه نگارم دكتر عليرضا نورى زاده را درباره يكى از علل تصميم صدام به حمله نظامى عليه ايران، در اينجا نقل كنم.
دكتر نورى زاده كه يكى از آگاه ترين شخصيت هاى مطبوعاتى در مورد مسائل دنياى عرب است و ظاهراً از سر مهر نوشتارهاى اين بنده را در نيمروز مى خواند، هفته گذشته طى يك گفتگوى تلفنى پرده از ماجرائى برداشت كه من از آن بى خبر بودم. او مى گفت چند روز قبل از حمله نظامى عراق به ايران طى مراسمى كه در دانشگاه المستنصريه بغداد برگزار شده بود يكى از اعضاى متعصب حزب الدّعوه به سوى طارق عزيز معاون نخست وزير عراق تيراندازى كرد و او را مجروح ساخت.
صدام حسين به محض شنيدن اين رويداد دستور تحقيقات همه جانبه داد و وقتى به او گزارش داده شد كه ضارب از اعضاى حزب الدّعوه (حزبى كه مخالف رژيم بعث بود و از سوى ايران حمايت مى شد) بوده است، به خروش آمد و سوگند ياد كرد كه بابت هر قطره خونى كه از بدن طارق عزيز بر صحن دانشگاه المستنصريه جارى شده است از ايرانيان انتقام خواهد گرفت و چند روز پس از اين ماجرا نيت پليد خود را آشكار ساخت.
مسلم است كه اين واقعه دليل اصلى و علت تامه حمله عراق عليه ايران نبود ولى از آنجا كه اصولاً حزب الدعوه به رهبرى حجت الاسلام حكيم مورد پشتيبانى كامل نظام جمهورى اسلامى بود رويداد المستنصريه يكى از جمله دلايل گوناگون تصميم جنون آميز صدام حسين دائر به آغاز جنگ با ايران به شمار مى رفت.

برداشت اوليه اعراب منطقه از انقلاب اسلامى:
وقتى نخستين جرقه هاى انقلاب اسلامى در آسمان ايران جهش يافت كشورهاى عرب منطقه خليج فارس اين رويداد را به حساب توطئه هاى كمونيست ها و در واقع بخشى از اهداف سنتى روس ها كه چشم به آبهاى گرم خليج فارس داشتند گذاشتند. اين در حالتى بود كه آمريكا نگران نفوذ و تسلط شوروى بر منطقه بود. نگارنده كه هنگام وقوع انقلاب در كويت بودم و برحسب موقعيت شغلى ام برداشت هاى منطقه را از تحولات ايران زير نظر داشته و بررسى مى كردم اين معنا را كاملاً دريافتم كه اعراب منطقه از رويداد ايران بسيار بيمناك شده بودند و مى انديشيدند كه دير يا زود نوبت آنان خواهد بود كه به تحريك همسايه شمالى ايران سلطه سنتى و خانوادگى آنها متزلزل شود. اين نگرانى هنگامى به اوج رسيد كه نغمه «صدور انقلاب» از ناحيه رژيم انقلابى جمهورى اسلامى ايران برخاست. اعراب منطقه از وراى اين شعار همان روحيه قدرت طلبى و سيادت خواهى رژيم شاهنشاهى و شخص پادشاه فقيد ايران را كه به زعم آنها مى خواست ژاندارم خليج فارس شود در ذهن خود مجسم كردند و به همين دليل بود كه براى درك واقعيت و كيفيت وقوع انقلاب اسلامى در ايران آن هم به نام اسلامى كه اعراب منطقه مدعى اعتقاد و عمل به آن بودند،
وزيرخارجه با سابقه كويت (شيخ صباح الاحمد الجابرالصباح امير فعلى آن كشور) را چنان كه قبلاً يادآور شدم به ايران اعزام داشتند و او پس از گفتگو در تهران و قم با زعماى انقلاب در مراجعت تصويرى از اوضاع و احوال ايران و اهداف رهبران انقلاب اسلامى به ساير همسايگان عرب خود ارائه داد كه آنها را پيش از پيش نگران و به آينده خود بيمناك ساخت- صدام حسين و رژيم بعث عراق از اين قاعده مستثنى نبودند. لذا چندى نگذشت كه موجى از تبليغات منفى عليه ايران اسلامى آغاز شد به اين منظور كه مذهب شيعه را مخلوق دشمنان اسلام معرفى كنند و مدعى شوند كه تشيع ساخته و پرداخته توطئه گرانى بوده است كه خواسته اند چهره اسلام واقعى را دگرگون سازند و بدعت هاى ناصوابى عليه اسلام پاك محمدى ايجاد نمايند.
پيداست كه اين تبليغات كه با پول دول ثروتمند منطقه خليج فارس به ويژه سعودى و عراق صورت مى گرفت به قصد آماده كردن ذهنيت اعراب منطقه عليه ايران بود كه البته سياست جديدى نبود و در گذشته نيز شيعيان در كشورهاى عربى چندان مورد علاقه حاكميت آن كشورها نبودند و من در كويت شاهد بودم كه چگونه شيعيان در فشار بودند و چند تن از آنها كه در پارلمان و دولت سمت هائى داشتند يكى پس از ديگرى از گردونه خارج و خانه نشين شدند، ولى فرق قضيه اين بود كه در رژيم شاهنشاهى قدرت نظامى و مالى و احساسات ناسيوناليستى ايران، به اعراب اجازه تركتازى و عرض اندام در برابر ايران نمى داد ولى رژيم تازه به صحنه آمده جمهورى اسلامى تصوّر و باور اعراب منطقه را دگرگون ساخت و تضعيف و از هم پاشيدگى ارتش ايران و كشتارهاى خونين و تصفيه هاى گسترده مقامات نظام پيشين سبب شد كه همسايگان عرب ما و در رأس آنها عراق كه از گذشته هاى دور بيش از سايرين ادعاى ارضى و مرزى با ايران داشت در انديشه مقابله با ايران برآيند با اين تفاوت كه عراق مستقيماً با ايران درگير شد و اعراب منطقه به گونه غيرمستقيم با تقويت و حمايت مالى و تسليحاتى عراق با ايران به ستيز پرداختند و اين نغمه را سر دادند كه «تجاوز به يك وجب از خاك ميهن عربى به معناى تجاوز به كل اعراب است و بى جواب نخواهد ماند.» فى المثل مقامات نظام پادشاهى عربستان سعودى كه تا آخرين روزهاى رژيم سلطنتى ايران از پادشاه فقيد حمايت مى كردند به محض اين كه عراق به ايران حمله كرد به صدام حسين پيام دادند كه: «ما در گذشته با شما بوديم و هم اكنون نيزدر جنگ عادلانه اى كه براى تجديد سيادت بر سرزمين هاى غصب شده خودتان آغاز كرده ايد با شما خواهيم بود...»
در همان روزهاى اوليه كه انقلاب ايران پا گرفت اين شايعه در محافل ديپلوماتيك كويت شايع شد كه عربستان سعودى در تحريك عراق براى حمله به ايران و حتى دادن گزارشى درباره نابسامانى اوضاع داخلى ايران به صدام كه گويا توسط سازمان «سيا» تهيه شده بود نقش محورى داشته است و ساير شيخ نشين ها كه معمولاً در سياست خارجى از سعودى ها پيروى مى كردند به طور غيرمستقيم در اين ماجرا دخيل بوده اند. ديپلمات برجسته و عربى دانى كه در اين مورد تأكيد داشت سفير فرانسه در كويت بود كه به نگارنده مى گفت عرب ها با همه نفرتى كه از صدام دارند در حال حاضر عمل به احتياط نموده و او را در برابر انقلاب اسلامى كه صبغه تشيع دارد حمايت مى كنند. خلاصه كلام اين كه صدام حسين شرايط را براى تحقق خواست هاى غير مشروع خود نسبت به ايران مناسب ديد و به لغو يكجانبه عهدنامه و توافق هاى الجزاير پرداخت ولى جالب اين است كه قبل از اعلام لغو يك جانبه توافق هاى الجزاير بنابه اعتراف خود به خاك ايران حمله كرد و اراضى زين القوس و سيف سعد را «به زور» تصرف نمود. وى با دست يازيدن به اين اقدام و اعتراف به توسل به زور براى تصرف اين بخش ها ناخودآگاه معترف شد كه متجاوز بوده و قبول مى كند كه توافق الجزيره را عملاً لغو كرده و آغازگر عمليات خصمانه عليه ايران بوده است.
صدام حسين با توافق الجزيره به بالاترين آرزوى خود كه قطع كمك هاى ايران به اكراد بارزانى و بازپس گرفتن زمين هاى متعلق به عراق كه تحت تسلط و تصرف ايران قرار داشت رسيده بود پس چه دليلى براى لغو عهدنامه مرز دولتى و حسن همجوارى و توافق هاى وابسته به آن داشت؟ او به استناد همان عهدنامه كه با تبادل اسناد مصوبه و ثبت آن در دبيرخانه سازمان ملل از نظر ملى و بين المللى اعتبار قانونى داشت مى توانست به حقوق مورد ادعاى خود برسد پس چرا بايد اسنادى را كه متضمن حقوق و منافع و مصالح عراق بود يكجانبه لغو كند؟ پاسخ اين است كه او خواهان جنگ بود به تصور اين كه در عرصه مقابله با ايران انقلاب زده كفه قدرت به سود او سنگينى مى كند و با پيروزى در جنگ مى تواند شرايط خود را به ايران تحميل كند و چنين بود كه عملاً عليه ايران وارد جنگ شد.

آغاز جنگ تحميلى
ارتش عراق پس از تجاوز به مرزهاى ايران با علم به اين كه دولت جمهورى اسلامى آمادگى لازم را براى شروع جنگ ندارد زمان را براى اين تجاوز آشكار مناسب دانست و روز ۲۲ سپتامبر ۱۹۸۰ به مواضع ايران حمله كرد.
طارق عزيز معاون نخست وزير عراق (كه اين روزها صحبت از آغاز محاكمه اوست) همان زمان طى مصاحبه اى اعلام داشت: «هيچ كشورى در جهان نمى تواند بدون داشتن يك حكومت قوى و متحدينى در محافل بين المللى و يك اقتصاد مطلوب، منابع مالى و تداركات تسليحاتى كافى به جنگ مبادرت نمايد. جمهورى اسلامى ايران هيچيك از اين مزايا را ندارد...»
با اين برداشت بود كه عراق با اطمينان به پيروزى خود به آغاز جنگ مبادرت نمود و در عين حال دستگاه تبليغاتى عراق كوشيد كه مستقيماً ايران را در برابر اعراب قرار دهد و صدام طى نطق تحريك آميزى گفت:
«اين دار و دسته حاكمه ايران از مذهب به نحو دروغ آميزى براى توسعه طلبى خود به زيان حاكميت و منافع ملى اعراب منطقه استفاده كرده اند و نقاب دروغى مذهب براى آنها فقط روپوشى است به منظور مخفى داشتن روحيه نژادپرستى و نفرت عميق و ريشه دار آنها از اعراب...» و افزود: «ما به او (منظورش آيت الله خمينى) فرصت كافى داديم تا ثابت كند كه واقعاً با شاه فرق دارد ولى او و هيأت حاكمه جديد ايران ثابت كردند كه در مورد طرح هاى توسعه طلبانه و جاه طلبانه و رفتار نژادپرستانه عليه اعراب با شاه فرقى ندارند...»
(به نقل از نشريه سفارت عراق در لندن حاوى نطق صدام حسين)....
صدام ادعا كرد كه فقط براى تأمين مصالح و منافع عراق نيست كه با ايران مى جنگد بلكه همانقدر كه به اراضى «غصب شده» عراق توسط ايران توجه دارد، به اراضى اعراب، از جمله سه جزيره واقع در دهانه تنگه هرمز نيز توجه دارد و آنها را نيز از ايران مطالبه مى كند كه به «ملت عرب» پس بدهند! و اين نظر را در نامه اى به دبيركل سازمان ملل نيز منعكس نمود. صدام حسين در آغاز جنگ از هيچ كوششى براى ايجاد نفاق و برافروختن آتش كينه اعراب عليه ايران دريغ نورزيد و در تمام سخنرانى هاى خود كوشيد كه خود را نه تنها مدافع منافع عراق بلكه مدافع منافع كليه اعراب قلمداد كند و اين ادعا را ديباچه برنامه رهبرى جهان عرب كه خواب آن را مى ديد در انديشه خود قرار داد.
صدام حسين به پيروى از ايدئولوژى حزب بعث كه معتقد به وحدت اعراب است (پديده اى كه هرگز تحقق نيافته و نمى يابد و اختلافات ارضى و مرزى و فكرى اعراب با يكديگر و شكست اتحاديه هاى زودگذر بعضى از آنها در گذشته با يكديگر مؤيد اين مطلب است) با توجه به پيشينه خصومت ايرانيان با اعراب مبداء مناسبى را براى آغاز جنگ عليه ايران يافته بود و كوشيد آتش اختلافاتى را كه طى قرون و اعصار كم و بيش خاكستر فراموشى روى آن را گرفته بود دوباره مشتعل سازد و با يادآورى خاطره تلخ جنگ قادسيه در ذهن ايرانيان بذر كينه و نفاق را عليه ايران و ايرانى بكارد و لذا آغاز جنگ ۱۹۸۰ را «قادسيه دوم» يا «قادسيه صدام» خواند و كوشيد ايرانيان را با اين شعارها و يادآورى شكست تاريخى آنها در نبرد قادسيه كه به زمان يزدگردسوم آخرين پادشاه ساسانى و عمربن خطاب خليفه دوم روى داد و به شكست ايران منتهى شد، تحقير نمايد.
عدنان خيرالله وزير دفاع عراق نيز در مصاحبه مطبوعاتى كه روز ۲۴ سپتامبر ۱۹۸۰ (دو روز پس از آغاز جنگ) با خبرنگاران به عمل آورد اعلام نمود كه: «اگر ايران حقوق ما را به رسميت بشناسد احتمال توقف جنگ وجود دارد ولى در غير اين صورت نبرد ادامه خواهد داشت و ما ناگزير خواهيم بود تا روزى كه ايران حقوق مشروع ما را به رسميت بشناسد به نقاط حياتى آن كشور ضربات سنگينى وارد كنيم. (نشريه درباره اختلاف ايران و عراق- از انتشارات ARAB WORLD).
چون در مورد جنگ هشت ساله ايران و عراق مطالب زيادى نوشته شده است. نگارنده در مقام تجديد و تكرار آن مطالب كه همگان كم و بيش ازآن اطلاع دارند نيست، فقط مايلم استنباط خود را از اين كه در واقع كدام طرف عامل شروع جنگ شد و تجاوز را آغاز كرد در شماره آينده مطرح كنم. (ادامه دارد)

شرح زيرعكس طارق عزيز
سوءقصد يكى از عوامل حزب الدّعوه به طارق عزيز خشم صدام حسين را برانگيخت و سوگند ياد كرد كه از ايران و ايرانى به شدت انتقام خواهد گرفت.

ايران
تحقيق
صفحه اول
اقتصادى
طنز
از شما چه پنهان
از آنچه گفته اند
انگليس
مقاله ها
گزارش
بازتاب
جهان
افغانستان
ورزش
خاطرات
از لابلاى متون
آخر هفته
حوادث
علمى
فال هفته
از رسانه ها
روى خط آلمان
آرشيو روزنامه
آرشيو مقاله ها

•   ايران   •   تحقيق   •   صفحه اول   •   اقتصادى   •   طنز   •   از شما چه پنهان   • 
•   از آنچه گفته اند   •   انگليس   •   مقاله ها   •   گزارش   •   بازتاب   •   جهان   • 
•   افغانستان   •   ورزش   •   خاطرات   •   از لابلاى متون   •   آخر هفته   •   حوادث   • 
•   علمى   •   فال هفته   •   از رسانه ها   •   روى خط آلمان   • 

•    آرشيو مقاله ها   •    آرشيو روزنامه   •