|
شاهد زمان
- دكتر كاظم وديعى
چپ ابداً نمى ديد تشيع و ناسيوناليزم ايرانى در جائى بهم متصل اند
سلطنت طلبان كه پيوسته در اكثريت بودند، هنر مخالفت يعنى هنر آرايش براى مخالفت را نداشتند. سازماندهى و مبارزپرورى را نمى دانستند ولى تجدد و ترقى و امنيت و عمران و كشوردارى بلد بودند.
هنر بزرگ خمينى ادغام دين و سياست و وابسته كردن نام خود به مذهب بود خمينى بعد و قرب نمى شناخت. به همين جهت هيچكس به واقع مقرب و محرم او نبود. او مى دانست اگر فاصله او با اطرافيان كم شود ديگر خودش نيست
مخالفان شاه به اين دليل بردند كه نه تنها جمع و سازمان يافته و از لحاظ مالى سر پا و بعضاً فداكار بودند بلكه بيشتر به اين دليل كه همه برنامه ها را در گرو روياها نهادند و فرداى رويائى و رؤياى فردا را خوش فروختند.
من شاهد انقلاب اسلامى ايران بودم. انقلاب اسلامى ايران پسگرا بود ولى انقلاب بود. من شاهد امواج خروشان مردم اميدوارى بودم كه دل از تجدد و ترقى و مشروطه پادشاهى كنده و چشم به فرداى آكنده از عدل اسلامى بسته بودند. من سقوط همه ارزش هاى ناشى از عمران و آبادانى و امنيت را ديدم و ظهور نوعى همدردى و جوشش مردم را شاهد بودم.
هيچكس ديگرى را مطالعه نمى كرد، اگر رجال شاه، شاه تماشاگر تاريخ را فهميده بودند، اگر ليبرال ها خمينى بى بعد را شناخته بودند، وضع دگرگونه مى شد. هم غارتگر مهار مى شد هم مرتجع. فعالان سياسى از چپ و راست و ميانه رو همه آسان گرائى كردند در اين حال حق بر اين استوار مى شد كه خمينى مظهر مبارزه با فساد داخلى و استعمار خارجى شود
|
|
وديعى
|
با موضعى كه بختيار عليه همه گرفته بود به جز عليه شخص خمينى. رفتن من به ديدار او هيچ گرهى را نمى گشود. او مى خواست ثابت كند دموكراسى آورده و حرمت گذار دين است. به همين دليل تدارك فرصتى را براى مذاكره با خمينى مى ديد. چاره نداشت جز اين كه هر روز به گذشته بدون تأمل حمله كند. مسلماً تدبيرى بود براى تخفيف بحران ولى موجب تقويت جبهه مخالفان شد.
شاه به گذشته مفتخر بود. حق را در گذشته و دستاوردهاى اقتصادى و اجتماعى و سياسى آن مى ديد. بختيار نخست وزير او درست به گذشته لعن مى كرد، اما به نخست وزيرى مى باليد و واقعاً تضاد را نمى ديد و هر ساعت از ارتش و ساواك و اركان اجرائى و موافقان دور مى شد، به اين اميد كه به نحوى بر تارك مخالفان يا در بغل آنها جائى پيدا كند. تنها فعاليت شبانه روزى دولت او مصاحبه براى اثبات آزادى و بدگوئى به همه آنها كه در گذشته كاره اى بوده اند و رهگشائى براى ديدار مخالفان به خصوص وسيله بازرگان بود. ضمناً رفقاى جبهه ملى او هم با اخراج او از جبهه مضايقه از ستم نكردند.
در اين حال در جبهه مخالف، نظم ديگرى برقرار بود. بدين معنى كه هر گروه، سازمان و مبانى اعتقادى خود را داشت و سال هاى دراز به آن معتاد بود و تمام حق و حقيقت را در تحقق آرمان خود مى دانست. چپ ها به خيال خود در نظريه ها حق داشتند زيرا مى پنداشتند كه حرف ها و نظريه هاى آنها مبانى علمى دارد. در نهايت بين گرايش هاى مختلف بر سر مسلح شدن و مبارزه قهرآميز كردن يا متكى به رأى مردم شدن و جمهورى خلقى تأسيس كردن يا نكردن اختلاف داشتند. نمونه شوروى، نمونه چين و جمهورى هاى خلقى و مردمى حتى نمونه كوبا به عنوان بهترين الگوهاى غيرقابل ترديد مقابلشان بود. در نور خورشيد مى شد شك كرد اما در عدل جامعه شوروى كه انسان هاى از سرشت ويژه اش بعضاً رفته اند شك نمى شد كرد. هيچكس باور نمى كرد چيزى جز عدالت در جمهورى هاى توده اى حاكم باشد.
ليبرال ها نيز با گرايش هاى مختلف دموكراسى هاى غربى را نشان مى دادند و علت عقب ماندگى ها را در عدم توجه به مصدق و وجود رژيم كودتا مى دانستند. آنها باور نمى كردند كه غير از تفسير خودشان تجزيه و تحليل ديگرى معتبر باشد. آنها باور نمى كردند كه توده مردم ايران مشروعه و مشروطه را يكجا مى بيند. باور نمى كردند در دام اروپا و آمريكا افتاده اند زيرا پرداخت چهل دلار براى يك بشكه نفت آنها را به درد آورده است. باور نمى كردند كه حمله به آمريكا و شعارهاى ضد آمريكائى خدمت به مسكو و پاريس و لندن است. آنها اصلاحات را با انقلاب مقابل هم نمى نهادند و با هر دو لفظ جابجا بازى مى كردند.
و اما مخالفان مذهبى دست بالا را گرفته خدا را جاى رئيس مملكت خيالى و قرآن را جاى قانون اساسى مى نهادند.
همه مجذوب و مرعوب اعتقادات خود بودند و همه مقابل خود يك دشمن خيالى داشتند آن هم شاه بود. يكى نبود كه نگويد و معتقد نباشد به اين كه «او برود همه چيز درست مى شود.»
سرزمين هاى نيمه خشك و افراطى بستر و مهد و جولانگاه تفكرات افراطى هم مى شود. در ايران سال هاى دراز بود، گرايش هاى افراطى به وسيله مختلف تجويز مى شد.
اما در اين هنگامه جوشش و خروش هاى مخالفت، هر گروه رهبرى را خاص خود مى ديد و معتقد بود اگر فشار رژيم برداشته شود مردم به سادگى پشت سر آنها قرار مى گيرند و اگر چه گاهى هم در پيروزى فرداى خود به هيچ روى ترديد به خود راه نمى دادند.
مدت هاى مديد مخالفان، مخالفت مى كردند ولى رهبرى واحد نداشتند. اگر يكى تظاهرات مى كرد به احترام همدرد مخالف مى رفتند و مخالفت را دم مى دادند تا تنور مخالفت سرد نشود و كاردشان تيزتر شود. در نتيجه اشتها هم تيزتر مى شد.
اين حالت عدم رهبرى واحد تا زمانى كه دكتر سنجابى به پاريس رفت و به حضور امام خمينى رسيد و آن اعلاميه معروف «رژيم فعلى مشروعيت قانونى ندارد» را امضاء كرد، ادامه داشت. از اين به بعد رهبرى در جامعه روحانيت مستقر شد اما بيشتر در خارج اين امر قطعيت داشت و چندى بعد هم شريعتمدارى به سبب اشتباهات مكرر و به خصوص عدم موضع سياسى نيز پشت سر امام خمينى قرار گرفت. اما ما هنوز در دوره ملامسه هاى سنجابى و بختيار و بازرگان هستيم كه هر سه هر كدام به دليلى برداشت خاصى از افكار و اعمال مصدق داشتند ولى بازرگان با تمايلات عميق مذهبى خود بيشتر در تماس با روحانيت بود در حالى كه سنجابى و شايگان رؤياى حكومت به حمايت روحانيت را در طريق كارتر مطرح مى ديدند ولى بختيار خود را يك مرحله جلو مى ديد و حس مى كرد حكومت را دارد، آمريكا را دارد، به زودى با اين دو نيرو روحانيت را پشت سر مى نهد و خمينى ناگزير به او روى خواهد كرد.
در همين ايام آمريكائى هاى كارترى نمايندگانى ظاهراً مستقل براى مذاكره با خمينى و معامله با او به فرانسه فرستادند.
خمينى همه را ناكام داشت زيرا اولاً در حقانيت خود سر سوزنى ترديد نداشت. ثانياً حركت مردم را به دليل موضع سى چهل ساله خود از آن خود مى دانست. ثالثاً دقيقاً مى دانست و مى ديد كه رهبران گروه ها قدرت جويند و نه حق جو. مى دانست كه رهبرى او سلب شدنى نيست زيرا براى آن كه خمينى از ذهن مردم برود نخست بايست دين خدا و رسول از ذهن مردم پاك شود و اين محال بود. هنر بزرگ خمينى ادغام دين و سياست و وابسته كردن نام خود به مذهب بود. ديگر مخالفان هر يك را مى شد از گروه خود اخراج كنند چنانچه بختيار از جبهه ملى اخراج شد و يا بسيارى از چپ ها در ادوار مختلف مورد تصفيه حزبى قرار گرفتند ولى خمينى را كه نمى شد از حزب خدا و جامعه روحانيت اخراج و يا تصفيه و پاكسازى كرد.
اين موضع استوار را خمينى يكشبه به دست نياورد. او به راه خود و در انديشه مذهبى خود پيوسته وابسته بود. بسيارى فكر مى كردند كه فلان وقت خدمت آقا رسيده و فلان فكر و يا طرز فكر را به او القاء كرده اند. بنى صدر و صادق قطب زاده و حتى عرفات از جمله كسانيند كه به خمينى نيفزودند بلكه در خط او ايستادند و بعد كه ديدند نمى شود، كنار رفتند (مثل عرفات) يا از او يعنى از ترس او گريختند (مثل بنى صدر) يا عليه او توطئه كردند و بهايش را پرداختند (مثل قطب زاده).
خمينى حق را در تصرف خود مى ديد حقى كه هر آن ممكن است به قدرت رسد اما اين «آن» ممكن است قرن ها طول كشد. زمان براى خمينى مطرح نبود. خمينى به كى و كجا و چگونه ابداً فكر نمى كرد. اين ديگران بودند كه بايد به اين مسائل فكر كنند. كار او خلوت با خود و انسجام دادن به گروه هاى مخالف و راسخ داشتن رأى بود. مى گفت بكنيد. مى رفتند و مى كردند. اگر نتيجه بد مى شد كار او محسوب مى شد، اگر خوب مى شد رأى او بود، اراده او نه چيز ديگر.
خمينى جز اين كه حق را از آن خود بداند مزيت ذهنى ديگرى هم داشت و آن اين كه به فردا نگاه نمى كرد. حق را در ازل و ابد يك جا در تصرف خود مى دانست. اين پيروان او بودند كه به فردا مى نگريستند. براى فردا تدارك مى ديدند. طراحى مى كردند تا به خيال خود مقرب شوند. در حالى كه خمينى بعد و قرب نمى شناخت. به همين جهت هيچكس به واقع مقرب و محرم او نبود.
او مى دانست اگر فاصله او با اطرافيان كم شود ديگر خودش نيست. بالاترين موضعى كه خمينى براى خود خواست و هرگز آن را عوض نكرد موضع موعظه بود. او هميشه وعظ كرد. دستور به معنى دستور نداد. اين ديگران بودند كه خواستند از او رهبرى بسازند مگر قابل فهم شود در حالى كه او هرگز جز در مسند وعظ نيارميد. او حتى از بسيارى به حق و ناحق مرجع ساخت تا مرجعيت خود را سبك كند زيرا اگر تنها مرجع مى بود ديگر مراجع به ساحتش نزديك مى شدند. به اين ترتيب خمينى غير قابل لمس، بى بعد زيست و كارى كه كرد تركيبى بود از همه افسون هائى كه در بازاريابى سياسى نمادهاى ايرانى سابقه دارد.
خمينى نه رهبر بود، نه رئيس مملكت و نه مرجع و نه نايب امام زمان و نه امام زيرا همه اين سمت ها بعد دارند. خمينى موجودى بى بعد بود يعنى Mythe. چيزى كه همه شاهان ايران كوشيدند به آن حالت نزديك شوند ولى چون شاه بودند بعد اين دنيائى آنها مانع Mythe شدن كامل آنها مى شد. مراد من از Mythe آن موجود زنده اى است كه مردم از رهبر خود مى سازند، موجودى ذهنى. القاب رهبر و رئيس مملكت، مرجع، ولايت فقيه و نايب امام و غيره همه در چشم خمينى دام بود، دام اين دنيائى شدن.
تنها در قضيه جنگ با عراق خمينى را به اين دام نزديك كردند ولى در آن حال خمينى ديگر به سبب كهولت و كسالت شديد معذور بود و بسيارى از حرف ها كه از او نقل كردند درست مورد ترديد من است.
در طول مدتى كه در فرانسه بود و نيز تا سال ها بعد، تمام دستگاه هاى جاسوسى جهانى خمينى را با ابزار خود سنجيدند و با ابعاد اين دنيائى و ابداً آن بعد پر افسون آن دنيائى خمينى را درك نكردند. خمينى رهبرى نبود قابل درك براى مردان و رجال سياسى و سران كشورهاى كوچك و بزرگ، به عكس او ملموس توده هاى خيالبازى و خيال پرور بود.
بسيارى بعد آن دنيائى (مراد من ازاين اصطلاح الزاماً معنويت نيست. مراد دورى از محاسبات اين دنياست. همچنين مراد من از آن دنيائى بودن آن معناى مورد توجه اديان و مذاهب نيست بلكه چيزى غير اين دنيائى را در منظور دارم) يا غير اين دنيائى خمينى را با معنويت اشتباه كردند، در حالى كه خمينى با ابزارهاى سنجش رايج و معمول سياسيون و دستگاه هاى ارتباطى قابل درك و سنجش نبود.
توده مردم در پيروى از او حساب ساده اى را دنبال مى كردند. براى آنها خمينى به هر حال مرد خدا در رابطه با عالم اعلى و مظهر مذهب بود. پيروى از او اگر فائده آنى و اين دنيائى حتمى نداشته باشد حتماً توشه اى مى شود براى آخرت و آن دنيائيى كه مذهب بشارت آن را داده است.
ادغام دنيا و آخرت در رهبر ملك و ملت در تاريخ مشرق زمين و ايران سابقه اى مديد دارد. او با جدائى رهبرى ملك از رهبرى دين يعنى جدا كردن دنيا از آخرت آشنا بود. اساساً اين دنيا بهانه آن دنياست. اين دنيا محل ترديد است نه آن دنيا. چنين ذهنى به طور طبيعى مردى را كه ادغام دنيا و آخرت را مجسم مى كرد باور مى كرد.
تنها نيروئى كه مى توانست مقابل خمينى قد راست كند قاعدتاً از درون خود جامعه روحانيت بايست برمى خاست ولى اين كار به سنت محكوم بود. بسيارى كوشيدند اين كار را بكنند ولى دورخيز لازم را نداشتند، در انقلاب مشروطه، مشروعه خواهان از آن رو شكست خوردند يعنى عقب كشيدند كه قشر متجدد و بازار با آنها نبود. در اينجا و در اين مورد مشروعه طلبان بازار و روشنفكران چپ و ليبرال ها را پيش خور كرده و طبعاً رهبرى از آن آنها شد.
در رفتار نظر كردگان اجتماعى، ابرمردان بى بعد تاريخ اين هست كه همديگر را دفع مى كنند، نفى مى كنند اما رويارو نمى شوند، خمينى خروج شاه را خواست و اين ديگران بودند كه قصد حبس و زنجير و محاكمه اى به سبك محاكمه لوئى ۱۶ و مانند آن را داشتند و اينها مردمى بودند كه بوى بهشتى به انقلاب نسبت مى دادند، همان ها كه كتب درسى فرانسه دو قرن اخير را نوشتند و همان ها كه آن نوشته ها را ترجمه و به انقلاب هاى خونين و بيدادگر سيمائى بهشتى و خوش دادند، فرانسه نزديك به دو قرن تحت تأثير حرف هاى انقلاب معروف خود بود ولى با هنرمندى معايب را پوشاند و طرف علم و تجدد را گرفت. ايرانيان يكى دو سال بعد از انقلاب اسلامى فهميدند كه چه اشتباهى است انقلاب. ولى بايست بازى تاريخى ادامه يابد و به همين دليل Mythe انقلاب و Mythe خمينى هنوز باقى و پديده اى نيست زودگذر.
اطرافيان هوشمند خمينى سكه سيماى آن دنيائى خمينى را براى اهداف اين دنيائى خود خوب خرج كردند و براى خمينى هيچ مهم نبود كه چه كسى كجا باشد و چه بكند بلكه مهم حفظ سيماى او بود. به همين دليل هر كس كمترين قدمى در راه قابل سنجش كردن و اين دنيائى ساختن خمينى دانسته يا ندانسته برمى داشت بازى اجرائى خود را مى باخت.
در گروه وسيع مخالفان خمينى، در ميان طرفداران شاه، در دولت، حتى در جبهه ملى و بين چپ ها، بودند كسانى كه صريحاً معتقد بودند كه خمينى مردى سياسى است. مرد سياسى به هر حال اهل معامله است بايد با او پيش رفت، بايد ديد چه مى خواهد و قيمتش را پرداخت تا به موقع كنار رود. اين نظريه به كلى و از پايه در ديد من خطا بود. خمينى به هيچ روى مرد سياسى نبود. او در هيچ مرحله اى معامله را نمى ديد، مى گفت، درس مى داد، موعظه مى كرد، نصيحت مى كرد، اخطار مى داد، دعا مى كرد ولى اهل معامله نبود. اساساً معامله را نمى شناخت. اين ديگران بودند كه براى ضرورت هاى مقامات اجرائى بنام او قصد معامله مى كردند و غالباً موفق نمى شدند.
تمامى اين ها كه گفته شد علت قدرت و عبرت شكنندگى خمينى بود زيرا خمينى به محض آن كه وارد مرحله امور اجرائى مى شد بازى را نمى توانست ادامه دهد ولى قادر بود قرنى در موضع غير اجرائى موفق و دست نخورده بماند.
در جمع مخالفان خمينى هر كس اندكى از دايره سخنان مالوف و محاسبات عادى خارج مى شد كارش به كنار كشيدن مى كشيد، چرا كه آن محاسبات معموله جواب آن رهبرى بى بعد نبود.
مخالفان شاه به اين دليل بردند كه نه تنها جمع و سازمان يافته و از لحاظ مالى سر پا و بعضاً فداكار بودند بلكه بيشتر به اين دليل كه همه برنامه ها را در گرو روياها نهادند و فرداى رويائى و رؤياى فردا را خوش فروختند.
طرفداران شاه كه اهل طرح و برنامه بودند همه مواعيد خود را قبلاً به صورت دستاوردها ارائه كرده بودند و وعده آنها براى فردا متكى بر ديروز بود. رهبر فردا كارنامه ديروز را ارائه نمى دهد، رؤياى فردا را نشر مى كند.
در چنين حال و هوائى شاه تماشاگر تاريخ ديگر انتظار و توقع را از بابت ظهور يك حالت انتباهى در مردم كنار نهاد و مسافر شد. بختيار در مذاكره با بازرگان جز ابراز علايق دوستى به خاطر گذشته رد و بدل نمى كردند، معهذا بختيار رفتن شاه را به سود خود مى ديد و ابداً نمى ديد كه هيچ يك از اركان اجرائى و هيچكدام از گروه ها در جوار او نيستند. او از ارتش و ساواك و سلطنت طلبان به اميد حمايت بخش عمده از انقلابيون بريده بود در عين حال حس مى كرد نخست وزير است.
اين واقعه از ابتدا مذاكره بردار نبود. مشروطه و مشروعه مذاكره نمى توانند داشته باشند. با هم در جنگ بودند، تضاد دارند، مشروطه طرفدار حرمت دين و سپردن امور آخرت به روحانيت است و امور دنيا را خود به عهده مى گيرد. مشروعه حقوق اين دنيا و آخرت را در تصرف و عهده خود مى داند، اين كار جز از طريق يك جنگ داخلى- درست مثل دوره مشروطيت- ممكن نبود. چه كسى از اين جنگ داخلى وحشت داشت؟ چگونه است كه در انقلاب مشروطه متجدد مشروطه طلب به روى مرتجع مشروعه طلب آتش گشود در حالى كه همه وسائل نبرد را نداشت ولى اين بار متجدد مشروطه طلب با همه ساز و برگى كه دارد از مرتجع مشروعه طلب مى ترسد و به او حمله نمى كند آيا علتى خارجى داشت؟ آيا جنگ روانى را مرتجعان برده بودند؟ به نظر من هيچكدام از اينها علت واقعى نيست. علت بى اعتقادى و راحت طلبى متجدد مشروطه طلب بود. مشكل مشروطه طلبان اين بود كه طبق قانون اساسى بايد حرمت گذار شاه باشند. ولى مشروعه طلبان مخالفان شاه را هدف كردند تا حساب مشروطه را هم رسيده باشند.
كلمه طاغوت را كه عليه متجددين و مشروطه جويان، كارگزاران رژيم به كار برده مى شد مردم معناى آن را نمى دانستند ولى منظور و نيت گوينده را حس مى كردند. روزى حوالى سيدخندان از كسى كه مرتباً و از روى تقليد آن را به كار مى برد پرسيدم طاغوت يعنى چه؟- در آن حال ما در داروخانه اى بوديم- جواب داد توى آينه نگاه كن تا بفهمى. من با خونسردى در آينه داروخانه نگاه كردم و بعد رو به او كرده گفتم ديدم ولى چيزى نفهميدم. اين بار صدايش را بلند كرد و گفت حرف امام فهميدنى نيست. اطاعت كردنى است... چنين بود.
دو سه روز بعد از بازگشت خمينى به تهران در جنوب بازار، جائى مهمان بودم. بحث بر سر سفر هوائى امام بود. مى گفتند امام از سفر با هواپيما راضى نيست. بدش مى آيد. به علاوه ما امام را در نجف بارها ديده بوديم در صورتش اثرى از نگرانى نيست. اما در هواپيما نگران بود. به همين جهت جواب آن روزنامه نگار را حسابى نداد. (روزنامه نگار پرسيده بود از رفتن به وطن چه احساسى داريد؟ امام پاسخ داده بود هيچ يا هيچى) و در حقيقت امام مايل به مصاحبه نبود چون نگران بود و مرادش از هيچ يا هيچى اين نبود كه حسى از رفتن به سوى وطن ندارد بلكه منظورش اين بود كه مصاحبه اى ندارم برويد آرامم بگذاريد. يكى پرسيد نگرانى امام از چه بود؟ صاحبخانه گفت هر دقيقه آمريكا ممكن بود فتنه كند. در پاريس با امام آمريكائى ها تماس گرفتند اما رو نداد زيرا آمريكا مى خواست امام به ارتش دست نزند و امام اين حرف آنها را فضولى مى دانست گويا آمريكائى ها با نارضايتى از پاريس رفتند. بعد كه امام را با هواپيما به سمت ايران حركت دادند به ضمانت فرانسوى ها سوار شد ولى امام به فرانسوى ها هم در باطن به همان چشم نگاه مى كند كه به آمريكائيان. گفتم از وقتى امام وارد فرانسه شد دولت فرانسه همه رقم تسهيلات براى اقامت او فراهم كرد ديگر نگرانى چرا؟ گفت حتماً ديديد امام از مهراباد يكسر رفت به بهشت زهرا و نطقى كرد و از ارتش دلجوئى كرد اما وسط نطق او آقا احمدآقا چيزى در گوش او گفت و بعد هم ديديم كه امام به دولت حمله كرد و گفت من توى دهن اين دولت مى زنم. اين به آن جهت بود كه خبرگزارى ها گفته بودند (در همان ساعات قبل) آمريكا از دولت بختيار حمايت مى كند. بنابراين امام هنوز هم نگران فتنه اى از طرف آمريكاست. در اين جلسه ديدم كه حتى دوستان دست هفتم هشتم امام جريانات روز را بهتر از مخالفان خمينى تجزيه و تحليل مى كنند.
در جناح و جبهه مخالف خمينى هفته اى قبل از ورود او تا هفته ها بعد از ورود او قشرى از مردم سليم النفس، ساده دل، خوشبين پا گرفته بود كه هر جا مى شد آنها را ديد،آنها تكرار مى كردند كه نه آقا نگران نباشيد وضع بدتر نمى شود چه بهتر كه حساب دزدها و متجاوزان به مال مردم را برسند. آن را كه گناه پاك است از محاكمه چه باك است. دزدها فرار مى كنند بايد پاك ماند و ماند. اين گروه از سوئى اغفال مى شدند (به دست خود) از سوى ديگر با حرف هاى خود بسيارى را اغفال مى كردند نتيجه اين شد كه بعدها بسيارى خودشان دنبال كميته ها رفتند.
روزى من با يكى از اين بزرگان در صف نفت روبرو شدم. مرا شناخت- ما در خيابان دولت بوديم- بلندبلند حرف مى زد و تحسين مى كرد كه اعتماد به خودم دارم نه مثل... نيمساعت بعد او رفت و ساعتى بعد من بشكه نفت را در صندوق عقب اتومبيل مى نهادم كه مرد موقرى به سمت من براى كمك به من آمد. از قضا بشكه در دستمان لغزيد و نفت لپ زد ريخت روى شلوار هر دوى ما در آن هواى سرد مرا تا خانه رساند و گفت فريب اين بارك الله گوها را نخوريد، برويد. حتماً برويد. پرسيدم خبرى عليه من داريد؟ گفت همه چيز عليه امثال شما حكم مى كند. امام نگران آمريكاست و همه شما رجال سابق را آمريكائى مى بيند و بعد قضيه آن روباه را گفت كه فرار مى كرد پرسيدندش چرا گفت شير حكم كرده هر كه چهار بيضه دارد كشتنى است. گفتندش تو چرا؟ تو كه دو تا بيشتر ندارى. جواب داد اول مى كشند بعد مى شمارند. چنين بود.
در اين زمينه روزى كه چند دانشجوى قديمى به ديدنم آمده و در راهرو خانه ناهار مى خورديم (اين راهرو تنها نقطه گرم خانه بود چون همه بخارى ها را ممكن نبود روشن نگهداريم) بحث درباره تجربه امام در خارج به عهد زندگى در عراق بود. يكى از آنها گفت امام يك چيز را از سرنوشت فلسطينى ها دريافت و آن آشتى ناپذيرى در برابر آمريكائيان است. گفتم منظورت اين است كه از مقاومت عرفاتى ها و حبش ها درس مقابله و مقاومت گرفت؟ گفت نه: حقيقت اين است كه آمريكائى ها سال هاى سال است كه عرفات و ياران همرزم او را عليرغم آن همه دليرى پشت دروازه كشور خيالى فلسطين عرفات منتظر نگه داشته اند، به فلسطينى ها پناه مى دهند، كمك مى دهند، حرمت مى نهند اما وطن نمى دهند يعنى وطنشان را بهشان پس نمى دهند. اول بار بود كه چنين تفسير زيبائى را مى ديدم كه دور از باور من نبود. گفتم ترور و هواپيما ربائى را چه مى گوئى؟ گفت اين نتيجه بى حوصلگى و عصبانيت مبارزان است. شايد بدتر هم بشود. به هر حال براى من امام مبارز ضد استعمار است و امام با آمريكا كنار نخواهد آمد... چندين دقيقه سكوت برقرار شد و بعد همان دانشجوى فهيم قديمى گفت نگاه به خودتان نكنيد عوامل آمريكا همه جا هستند. هر جا امام باشد او را مى يابند. گفتم آمريكائى ها تروريست نيستند. گفت چپ آمريكائى هم داريم. با او درباره آنچه پيرامون ترس از سفر هوائى و مصاحبه او در هواپيما شنيده بودم حرف زدم، تائيد كرد. حس كردم آموزش ها آنچنان هم بى اثر نبود. همين دانشجو چند روز بعد برايم قدرى نفت و قند آورد و گفت به هر حال اجازه بدهيد بگويم شايد ضرورت پيش آيد شما هم برويد. گفتم خدا نكند. من به جز پسرم هيچ در آن سوى مرز ندارم. تازه اين ماه هم هنوز براى او پول نفرستاده ام. گفت ما شما را دوست داريم ولى انقلاب است. دوباره او را ديدم اين بار به او گفتم شاه كه رفت، بختيار كه فرار كرد، فرار بختيار هم كه موجب قرار بازرگان شده است، بازرگان هم كه منصوب امام است ديگر مشكلى نيست چرا وضع را روشن نمى كنند؟ گفت آمريكا بايد برود. رفتن شاه آغازى است براى جارو كردن آمريكا و نوكران او در سطح خاورميانه اسلامى. گفتم اين كه مى شود دلخواه مسكو. گفت مسكو ديگر براى ايران مسلمان خطر نيست. خطر استعمار آمريكا براى جهان عظيم تر از خطر كمونيسم است. آقاى دكتر باور كنيد امام بى جهت نفرت ندارد.
من از حرف هاى او حس كردم كه بخشى از طرفداران امام با استفاده از نفرت و كراهتى كه امام نسبت به آمريكا دارد نقطه نظرهاى دور و درازى دارند. ولى نيز به خودم گفتم آمريكا در ارتش نفوذى از بابت كارشناسان دارد سران ارتش جمله رفتند كنار يا لبيك گفتند. امام جز اندكى نگران ارتش و آمريكا نيست حتماً بزرگ كردن اين نگرانى در رابطه است با امر نزديكى ياسرعرفات با امام خمينى. ماه ها بعد، بعد از آن واقعه سقوط هليكوپترهاى نظامى آمريكاى كارتر در كوير طبس ديگر امام آن نگرانى ديرين را از آمريكا نداشت. من در تمام طول تاريخ طرحى احمقانه تر از طرح كارتر براى حمله به ايران از راه طبس نديدم. البته اين قضيه مربوط به عهد حكومت بازرگان است و من روزهاى قبل و بعد ورود امام را مى نويسم.
آمدن امام با وجود حكومت بختيار (با وجود همه بى كسى و بريدگى با ارتشيان و طرفداران شاه و مشروطه) كار آسانى نبود. استقبال از امام به حد اعلى از سوى مردم پيش بينى مى شد ولى اشكال عمده اداره همين مردم استقبال كننده طرفدار امام بود. كمترين اشتباه ممكن بود هرج و مرجى غير قابل مهار به بار آورد. راه حل هوشمندانه ياران امام اين بود كه هر جا هر ملائى، آخوندى، پيش نمازى، شيخى، واعظى، طلبه اى والخ وجود دارد همو در محل مرجع امور و هادى دوستداران امام است و بايد از او شنوائى شود. بسيارى از مقامات روحانى در ده و شهرها، در كارگاه ها و اداره ها و كارخانه ها منشاء خدمات مهمى در جهت حفظ امنيت اخلاقى به طور موقت شدند. بسيارى هم به سبب سبكى بار سواد و دانش اجرائى اشتباهات جبران ناپذيرى كردند.
به اين ترتيب سازماندهى به هزينه مردم (جز در موارد عمده) صورت گرفت و نيز مشكل بسيج نيروى انسانى براى خدمات آنى حل شد.
در اين كار سازماندهى تقريباً شفاهى و بى حكم كتبى و قطعى بسيارى از افراد گروه هاى غيرمذهبى شركت داشتند و با مهارت و آشنائى به كار توده اى در ملاى محل و مسئولان نفوذ كردند.
اين رويه باعث جوش خوردن گروه ها به خصوص از هفته اى قبل از ورود امام به تهران تا هفته ها بعد شد. در نتيجه اين جوشش بازرگان موفق شد توى دل بختيار را خالى كرده مقاومت لفظى او را هم به انتها رساند و اين از طرز رفتن بختيار ازنخست وزيرى و ناهار صرف نشده او مشهود است.
بازرگان در تدارك بسيارى از امور در نهايت ايمان و از شعف قلب سهم و سعى داشت. او به لحاظى در چشم مردم امين امام و به لحاظ ديگر اميد همه ليبرال ها بود. اما در حقيقت حكومت موقت او قوطى بگير و بنشينى بود كه امام به ليبرال ها داده بود تا آنها را در برابر گرايش هاى آمريكائى شان بگذارد و سپس يكجا از اين گروه و قشر اجتماعى وسيع (نسبتاً) رفع زحمت كند. آزمايش در دو مرحله به ثمر رسيد نخست در ماجراى سفر و قرارداد مقدماتى الجزيره (ژانويه ۱۹۷۹) و سپس در ماجراى سقوط سه هليكوپتر نظامى در كوير طبس و به دنبال آن اشغال سفارت آمريكا و گروگان گرفتن كاركنان آمريكائى انجام شد. چگونه بود كه بازرگان امين امام نيت و باطن امام را درباره آمريكائى ها نمى توانست بفهمد؟ چگونه بود كه آمريكا و دولت بازرگان باور نداشتند كه ديوار سفارت و مصونيت ديپلمات ها استوارى كافى در برابر امام نامتناهى ندارند؟ علت ان بود كه ليبرال ها در جهت كارتر مى ديدند و با ميزان هاى معمولى امام خمينى را مى سنجيدند. مراد من آن است كه پيروان و همقطاران ياران امام شيفته تشخيصات سياسى خود بودند به همين دليل بختيار، سنجابى، بازرگان و دهها رجل درجه اول جناح ليبرال ها همان اشتباهى را مى كردند كه ياران شاه. بديهى است به دليل روحانيت جديد فكر مى كردند مى برند و امام را راضى نگه مى دارند. ابداً به خاطر مبارك آنها نمى گذشت كه رهبرى با كيست. پس اگر رهبرى با آنها نيست بايد تدارك وسيع براى مقابله با رهبرى داشت. به نظر من از ماه دوم حكومت شريف امامى مى بايست ارتش در اختيار دولت باشد و در افق جنگ داخلى را ديد و از سر ايمان به تجدد و تمدن و دموكراسى شاه را نترساند و خودمان هم نترسيم. ولى اين نظر كجا مى توانست مطرح شود؟ چرا شاه به من گفت فكر درست است تنها جنبه خارجى را نديده انگاشته ايد؟ اما جنبه خارجى يعنى جنگ با خارجى، چرا نه؟
ما بهاى نفت را هر بشكه به چهل دلار رسانديم. هيچ يك از دولت هاى غرب اروپا از اين كار راضى نبودند. ما ممكن بود با يكى بسازيم ولى برابر همه ايستادن جز با اعلام يك جنگ ممكن نبود. اما اروپا با ضربه اى كه از ناصر در واقعه ترعه سونز خورده بودند و با ضربه اى كه از مصدق قبل از آن چشيده بود جرأت جنگ با ايران نداشتند در اين حال تنها ما با آمريكاى دموكرات طرف بوديم. براى مقابله قوى بوديم، مى شد به راحتى رجال شاه و رجال جبهه ملى در برابر ارتجاع داخل و استعمار خارجى قيام كنند در اين صورت آمريكا هم با ما مى شد.
هيچكس ديگرى را مطالعه نمى كرد، اگر رجال شاه، شاه تماشاگر تاريخ را فهميده بودند، اگر ليبرال ها خمينى بى بعد را شناخته بودند، وضع دگرگونه مى شد. هم غارتگر مهار مى شد هم مرتجع. فعالان سياسى از چپ و راست و ميانه رو همه آسان گرائى كردند در اين حال حق بر اين استوار مى شد كه خمينى مظهر مبارزه با فساد داخلى و استعمار خارجى شود و شد.
به نظرم در يكجا از بنى صدر نقل كردم كه نوشته ما چنان مست مبارزه با ديكتاتور بوديم كه نمى ديديم ديكتاتور بغل دست ماست. آن روز كه بازرگان به مناسبت رفتن شاه در دانشگاه نطق كرد و شعف نمود درست همان اشتباه ديگران را كرد.
مجاهدان و چپ ها اشتباهشان در اين بود كه مى پنداشتند در ايران زمينه بسيار دارند و در يك كشور در حال توسعه جهش انقلابى براى رفتن به سوسياليسم نوع ماركس به شيوه بسيارى از جمهورى ها حتى به مدد كودتا به زودى ميسر مى شود. به همين دليل بود كه همه تلاش خود را صرف جمع آورى اطلاعات مى كردند و سپس شروع كردند به جمع آورى اسلحه و پول.
چپ ابداً نمى ديد كه قدرت بسيج خمينى نه تنها در رويه و رفتار نامتعارف است بلكه در اعتقادات مذهبى در كشورهاى كمونيستى چگونه دست نخورده مانده است. چپ نديد كه براى ايرانى هر ايدئولوژى وارداتى همدستى با اجنبى است و ابداً نمى ديد كه ايرانيان تشيع را آفريدند تا از قيد عرب برهند. يعنى كه تشيع و ناسيوناليزم ايرانى در جائى بهم متصل اند.
بنابر اين آن نظريه كه موجبات توفيق انقلاب در اشتباهات شاه بود نظريه اى است بى بن. اشتباهات گروه هاى سياسى ليبرال، چپ، مجاهد، توده اى مسكوى، كمونيست چينى، مجاهد عرفاتى، عراقى و غيره بسيار بارز است.
ليبرال ها در ايران سابقه كشوردارى داشتند. در ميان آنها رجال عالم و صالح و سياستمدار كم نبود. ليبرال ها تجربه مصدق را داشتند. بعد هم كه كنار زده شدند سازماندهى و مقاومت آموختند. آنها با بسيارى از دستاوردهاى انقلاب سفيد نه تنها موافق بودند بلكه بر آن صحه نهادند. آنها روحانيت و چپ ايرانى را خوب مى شناختند و معناى تجدد و مشروطه و مشروعه را نيز... حتى سابقه مبارزه و گاهى همدردى دورادور مصلحتى داشتند.
در ميان گروه هاى چپ افراد خوب درس خوانده و عالم و نيز سازمان ده و مبارز بسيار بود. آنها ارتجاع را مى شناختند. جريانات اجتماعى و حتى روانشناسى مبارزات اجتماعى را خوب مى دانستند. آنها تجربه هاى دولتى و ادارى از عهد قوام السلطنه تا به امروز به صورت علنى و مخفى بسيار روان و مغز فعال داشتند. آنها با ليبرال ها و سلطنت طلبان مستقيماً و در بسيارى از پروژه هاى عمرانى كار كرده بودند. آنها از نظريات علماى شوروى در باب تجدد و ترقى و توسعه اقتصادى باخبر بودند. آنها رنج تبعيد در كشورهاى كمونيستى را مى شناختند.
سلطنت طلبان پيوسته در اكثريت بودند. هنر مخالفت يعنى هنر آرايش براى مخالفت را نداشتند. سازماندهى و مبارزپرورى را نمى دانستند ولى تجدد و ترقى و امنيت و عمران و كشوردارى بلد بودند.
از دو گروه اول مى توان توقع ديد مبارزه عليه ارتجاع در اتحاد با سلطنت طلبان داشت اما نمى شد از سلطنت طلبان چيزى، هنرى را كه فاقد آن بودند توقع كرد. من شاهد بودم، در آن ايام اگر جبهه ملى به مدد چپ جبهه ضد ارتجاع و حكومت قانون را مى گشود سلطنت طلبان صددرصد در اختيار آنها قرار مى گرفتند (تجربه بختيار هم نشان داد) در حالى كه اگر به فرض محال ياران شاه تدارك مقابله و جنگ داخلى مى ديدند توفيق آنها زمان مى طلبيد و تازه معلوم نبود كه ليبرال ها و چپ ها به آنها بپيوندند. زيرا خيال مى كردند كودتاست و دستاق بند آمده است.
به اين قرار من شاهد وضعى بودم كه دو سئوال را مطرح مى كرد:
۱-چرا ليبرال ها و چپ ها با ارتجاع مقابله نكردند؟
۲-چرا ليبرال ها و چپ ها و همه مخالفان يكپارچه شدند. نقطه مشترك آنها چه بود؟
پاسخ من به سئوال اول اين است كه آنها، خط سياسى آمريكاى دموكرات و چپ اروپا نگاه مى كردند.
پاسخ من به سئوال دوم اين است كه شايد همه به نحوى از شاه عقده مندى داشتند زيرا شاهد بودم كه شاه بارها آنها را تحقير و توهين كرده بود.
قدرى از اين روحيه شاه ناشى از اعتقاد او به ضعف آرمان هاى چپ بود و قدرى هم ناشى از فرهنگ سياسى حاكم است.
براى شاه ارتباط بعض عوامل درجه اولى از جبهه ليبرال ها با دموكرات هاى آمريكا مسلم بود و از اين بابت آنها را به شدت تحقير مى كرد (نه همه را).
براى شاه دنباله روى چپ ايران از كمونيسم بين المللى و حتى همكارى شاخه هائى از آنها با تروريسم جهانى مسلم بود و آنها را از اين بابت بيگانه گرا مى دانست و سخت تحقير مى كرد. براى شاه متعصبان مذهبى قابل تحقير بودند.
اگر اين استنباط درست باشد مسائل روانى سهم مهمى در به ثمر رسيدن انقلاب اسلامى داشته است.
درباره نگاه سياسى:
ما درباره نگاه سياسى شاه يعنى تحقير و عقده مند ساختن مخالفان:
۱-آيا اسناد لانه جاسوسى در دهها جلد افشاگر نام بعضى از ليبرال هاى در خدمت آمريكا نبود و نظر شاه را مستند نمى سازد؟
۲-آيا شكست ايدئولوژى كمونيسم و از بين رفتن كشورها و رژيم هاى كمونيستى و در رأس آنها اتحاد جماهير شوروى مبارزه ضد كمونيستى نظر شاه را مستند نمى سازد؟
در آغاز حكومت موقت بازرگان من ديگر مرد خانه نشينى بودم، سه ماه تمام كار من جستجو براى فهميدن و ديدار براى روشنگرى و اميد براى ظهور يك سيستم بازدارنده افراط بود. اعتراف كنم كه به قدر ارزنى پيشرفت عملى نداشتم و به عكس دريائى مطلب درباره رفتار اجتماعى و جوهر شاه دوستان و عكس العمل توده هاى مردم و غيره آموختم. به سبب نتايج منفى است كه كلمه جهنمى را صفت اين دوره كردم.
تنها كار مثبت و واقعى من در اين دوره آماده ساختن كتاب جغرافياى شهرى عمومى نوشته خودم بود. مطالب اين كتاب را قبلاً در دوره فوق ليسانس رشته جغرافيا و رشته شهرسازى دانشكده معمارى و هنرهاى زيباى دانشگاه تهران تدريس كرده بودم. ولى در اين سه ماهه آنها را تجديدنظر كرده و واقعاً تكميل و همراه عكس ها و نقشه و مثال هاى ايرانى آماده چاپ كردم. اين كتاب كجاست و چه بر سرش آمده است نمى دانم چون همراه همه كتابخانه شخصى ام در سال ۱۳۷۱ به دانشگاه تهران رفت. آخرين بار نسخه ماشين شده اين كتاب را كه روى ميز تحريرم دست راست نهاده بودم خوب به ياد دارم. اميدوارم دست اهل افتاده باشد چون سرقت آثار ديگران به سبب انقلاب فراوان اتفاق افتاده است. من اينجا مى نويسم اين كتاب در ۴۲۰ صفحه بزرگ ماشين شده بنام جغرافياى شهرى عمومى در سال اول انقلاب آماده چاپ بود و هر جا هست از آن من است. حتى اگر چاپ و نشر شده باشد رد پاى طرز كار و سبك من در آن پيداست.
من شاهد انقلاب اسلامى ايران بودم. انقلاب اسلامى ايران پسگرا بود ولى انقلاب بود. من شاهد امواج خروشان مردم اميدوارى بودم كه دل از تجدد و ترقى و مشروطه پادشاهى كنده و چشم به فرداى آكنده از عدل اسلامى بسته بودند. من سقوط همه ارزش هاى ناشى از عمران و آبادانى و امنيت را ديدم و ظهور نوعى همدردى و جوشش مردم را شاهد بودم.
راست و دروغ، خوب و بد، چنان با هم مى رفتند كه انسان نمى توانست بر يكى انگشت نهد و آلوده ديگرى نشود. التهابات مذهبى آميخته به فسون بى بعد رهبرى كار جنون ملى را به تماشا مى نهاد. من تماشاگر جنونى بودم كه به وهم هم نمى گنجيد. سيل اعتراض همه چيز را سر راه با خود مى برد.
سيل براى ورود به خانه، صاحبخانه نمى شناسد. انقلاب چنين حالتى است. اما اين انقلاب عقباى موعود را مقابل دنياى موجود جلوجلو فروخته بود.
صداقت و سادگى مردم به خصوص جوان ها حيرت انگيز بود. اين نيرو كه از مدار طبيعى خارج شده و فضا را متأثر مى كرد معلوم نبود در خدمت كدام سازندگى قرار خواهد گرفت. اين نيرو همه چيز بود عمران گر نبود، غرور بود، خروش بود، بيداد بود، رهائى بود، آزادى بود، ايثار بود، تعاون بود، اطاعت بود، ياد خدا بود، اما پل و راه و كارخانه و مدرسه نمى ساخت. بيش از هر چيز قفس شكن و رسن پاره كن و برانداز بود، برمى انداخت و نمى دانست چه چيزى را ممكن است بسازد. اين نيرو طالب ظهور و حضور بود، خود زور بود، خود خود را مى خورد، بگرد خود مى پيچيد و حريف مى جست.
اينك سه روز از انقلاب مى گذشت. زندگى من چون هزاران هزار ديگر به پايان مى رسيد. مسلماً مى بايست خود را براى روزهاى سختى آماده كنم. هيچ جا جاى من نبود. نگاه هاى تحسين و تشويق آميز تبديل به نگاه هائى توام با تحقير و مخصوصاً توام با ترحم شده بود. من با درونم مى زيستم و وحشت از كارى كه بار گناهى بيافزايد نداشتم. هيچ جاى دنيا را برابر شهر و وطن و محله و كارم نمى دانستم. براى هر نوع بازپرسى، محاكمه و دفاع آماده بودم. اينك پا به پنجاه و يك سالگى نهاده بودم. پر و پيمان وقتم را صرف كار تحقيق و آموزش كرده بودم. دهها طرح خوب به دست من اجرا شده بود. مى خواهم بگويم كه من بسيار زيستم بيش از سال هاى عمرم. حتى اگر آن دم آخر عمرم مى رسيد تأسفى نداشتم.
اولين كار بازرگان نخست وزير دولت موقت مرا به كل فلج كرد. از دانشگاه منفصل شدم. حقوق و بازنشستگى به چاه محال افتاد. كتاب هايم از دستم رفت. امكان تحرير و تجديد چاپ نبود. هر چه داشتم مصادره شد و نيز ممنوع الخروج و ممنوع المعامله و مچاله به رخنه قدر شدم.
در انتهاى بهمن سال اول انقلاب (۱۳۵۸) وارد دهليزى شدم كه جز به نور درون در آن نمى شد جلو رفت. ولى زندگى ادامه داشت.
|