*تهيه و تدوين «تاريخ شفاهى» در زمينه هاى سياسى و فرهنگى، در يكى دو دهه اخير در درون و برونمرز، رواج بسيار يافته است. امتياز تاريخ شفاهى در صداقت بيان و صراحت زبان آن نهفته است. به شرط آن كه اين دو ويژگى از هر دو سو، تدوين كننده و شخصيت مورد گفتگو، رعايت شود و سانسور نيز وارد ميدان نشود. شيوه تدوين برخى از تاريخ هاى شفاهى به گونه اى است كه به نظر مى رسد محتواى آن ابتدا به صورت مكتوب درآمده و پس از زياد و كم كردن، مورد تائيد مخاطب قرار گرفته و بعد به صورت گفتگو ضبط و پخش شده است.
يعنى هم صداقت را از آن گرفته اند و هم صراحت را! اين خدشه و آسيب به خصوص در تاريخ هاى شفاهى سياسى به چشم مى خورد. سياستمداران از هر رده اى كه باشند، هميشه خود را مقيد به رعايت «ملاحظاتى» مى دانند حتى اگر بحث بر سر رويدادهاى به بايگانى پيوسته باشد. در قلمرو فرهنگ و هنر، اين ملاحظات كمتر و كمرنگ تر است و به نتيجه و داورى نهائى آسيب چندانى وارد نمى آورد.
«نشر ثالث» در ايران، اخيراً انتشار مجموعه اى را زير عنوان «تاريخ شفاهى ادبيات معاصر ايران» آغاز كرده است. «محمد هاشم اكبريانى»، دبير مجموعه، مى گويد كه پيش از اين پنج جلد از آن به يارى ناشرى ديگر- روزنگار- منتشر شده كه زندگى و آثار صادق هدايت، صمد بهرنگى، هوشنگ گلشيرى، م. آزاد و على باباچاهى را مورد بررسى قرار داده است و اينك كار را با همكارى نشر ثالث ادامه مى دهد. نخستين دستاورد اين همكارى گفتگوئى است با «ليلى گلستان»، مترجم نام يافته كه چند سالى يك كتابفروشى را نيز اداره مى كرده و سپس آن را به گالرى نقاشى تبديل كرده است.
ليلى گلستان، فرزند ابراهيم گلستان، هم به اعتبار موقعيت پدر و هم تنوع زمينه هاى كارى خود با بسيارى از دست اندركاران فرهنگى آشنائى داشته و رويدادهاى فرهنگى- هنرى را از نزديك تجربه كرده است.
-«ليلى» اگر چه در مقدمه اى كوتاه مى گويد كه حرف هايش از روى نوار، روانه كتاب شود، بارها «خط زده شده، از نو نوشته شده، افزوده شده و باز خط زده شده و سرانجام تمام شده»، ولى جاذبه خود را از دست نداده است. حرف هاى او علاوه بر آن كه نظرات او را درباره رويدادها و آدم ها باز مى نمايد، پرتوى نيز بر روى رفتار و گفتار پدرش مى افكند. درمى يابيم كه استبداد و سلطه جوئى از آغاز با پاك نهادى هاى او پيوند خورده است!
ليلى، مى افزايد پيش از انتشار گفتگو، همه اش دودل بوده است. «مگر نه اين كه با خواندن هم نوشته اى بايد... پنجره اى (به روى) چيزى ديگر گشوده شود؟ ... حرف هاى من چه فايده اى براى خواننده دارد؟...» ما اينك كه كتاب را زير چشم داريم، مى گوئيم كه اين دو دلى بى مورد بوده است. حرف هاى ليلى گلستان ما را با نكته هاى نادانسته بسيار آشنا مى كند و همانگونه كه خود اشاره مى كند، «دل سرد جوانان امروز ما» با دانستن دشوارى ها و پشتكارها «گرم مى شود» و شايد بدانند كه «مى شود كه بشود»!
-اين را هم پيشاپيش بگوئيم كه گفتگو كننده، اميد فيروز بخش، تا دلتان بخواهد پرسش هاى كليشه اى و تكرارى مطرح مى كند ولى گلستان با ظرافت تمام هر پرسش تكرارى را سكوى پرشى قرار مى دهد براى بيان حرف هائى كه ناگفته مانده است.
*
*در آغاز گفتگو با زندگى خردسالى ليلى و در نتيجه با زندگى پدر و مادرش آشنا مى شويم. او در بيست و سوم تيرماه سال ،۱۳۲۳ از پيوندى عاشقانه به دنيا آمده است. پدر، ابراهيم خان گلستان، از شيراز به تهران مى آيد تا به دانشگاه برود؛ طبعاً در خانه عمويش اقامت مى كند و در نتيجه عاشق دخترعمويش مى شود! كار به ازدواج مى كشد و «بچه عشق» به دنيا مى آيد. پدر از خانواده اى فرهنگى و متجدد برخاسته بود و مادر از خانواده اى مذهبى. «محيط خانه به هر حال يك محيط فرهنگى بود.»
ليلى مى گويد، او پيش از رفتن به آبادان، در سال هاى پايانى دهه بيست، چيزى به ياد نمى آورد، جز «كافه فردوسى» را. پدرش گاه او را به آن جا مى برد كه «پاتوق نويسنده ها و شاعرها بود». در آنجاست كه در سن سه چهارسالگى با نويسنده بزرگ ايران آشنا مى شود:
-«يك روز با پاهاى آويزان روى صندلى نشسته بودم. دور تا دور كافه آينه بود... از توى آينه يك آدم بلندقد و لاغر با سبيل نازك و عينك، داشت مرا نگاه مى كرد و برايم شكلك درمى آورد! بعد جلوتر آمد و موهاى بافته مرا نوازش كرد و گفت چه موهاى قشنگى دارى... يكبار ديگر هم همان آقا آمد و روبروى من نشست و روى زير بشقابى كاغذى كافه با مداد يك پرتره از من كشيد.... آن مرد لاغر و باريك و بلند عينكى، صادق هدايت بود...»!
-ليلى سپس وضعيت پدر و مادر را تشريح مى كند: «مادر معلم مدرسه و پدر كارمند شركت نفت بود. پدر هميشه در خانه با پاى برهنه و بالا تنه لخت بود و با صداى بلند اپرا مى خواند! آرزو داشت خواننده مى شد و صدايش گوش ما را كر مى كرد»! اگر ميل به اپرا خواندن در پدر باقى نمانده باشد يكى ديگر از منش هاى او همچنان با او مانده است: «دائم به كار ديگران معترض بود و از همه ايراد مى گرفت. هنوز هم اين روش را ادامه مى دهد...» با اين همه پدر مرتب قربان صدقه مادر مى رفت كه همه كارهاى خانه را برعهده داشت، از آشپزى گرفته تا رسيدگى به باغچه ها و رسيدن به بچه ها و درست كردن دسرهاى خوشمزه. پدر هم البته خيلى به دختر خود مى رسيد:
-«ورزشكار بود، مرا به استخر مى برد. با من مسابقه دو مى گذاشت كه هميشه هم برنده مى شد!... همه چيز در خانه ما جدى بود... هر چيزى سر جاى خودش بود. يك لحظه بيكارى و تنبلى نداشتيم. حتى مهمانى ها و لحظات استراحت هم به بحث و مجادله فرهنگى و هنرى... مى گذشت.»
*
عشق «آل احمد»!
*گلستان پس از بازگشت به تهران و يكى دوبار تغيير منزل، سرانجام زمينى را در ميان گندمزارهاى دروس مى خرد و خانه كوچكى مى سازد «با آجر قرمز و يك استخر بزرگ» ولى بدون برق و آب وسط برّبيابان، بدون كوچه و خيابان! همين خانه دور افتاده، بعدها تبديل مى شود به مركز فرهنگى- هنرى تهران. «همه نقاش ها، نويسنده ها و شعرا، جمعه ها خانه ما بودند. آل احمد، چوبك، پرويز داريوش، اخوان ثالث، بعدها رويائى، فرخ غفارى، جلال مقدم، سيمين دانشور و گاهى جوان ترها مثل بيضائى، سپانلو و احمدرضا احمدى... بحث و مجادله مى كردند شعر مى خواندند، موسيقى با صداى بلند گوش مى كردند و...».
-ليلى مى گويد در همان خرد سالى، از ميان همه اين آدم ها، عاشق دلخسته آل احمد شده بوده است: «مخالف خوان غريبى» بود!،... وقتى شنيدم دارد عروسى مى كند، اولين شكست... در عشق را تجربه كردم. اما وقتى سيمين خانم را ديدم، حس كردم خطرى تهديدم نمى كند!...»
*
*مهربانى ها و پاكيزگى هاى پدر از يك سو، زورگوئى و استبداد رأى او از سوى ديگر تقريباً بر همه بخش هاى كتاب سايه افكنده است: «پدرم مرد با فرهنگى بود. دائم به ما چيز ياد مى داد... قبولش داشتم... بسيار زير سلطه او بودم. تا آرام آرام خودم شدم...»/ «پدرمان خيلى خود رأى و زورگو بود... آن قدر فشار او روى من بود كه سال ها... لكنت زبان داشتم...»/ «مادرم بدجورى تسليم نظريات پدرم بود. جيكش درنمى آمد و اين مرا آزار مى داد... هميشه فكر مى كردم چرا مادرم جوابش را نمى دهد. داد نمى زند. از خودش دفاع نمى كند...»/ «عيب بزرگ او (پدر) خودپسندى و تافته جدابافته بودنش بود. هيچكس را قبول نداشت (كه هنوز هم ندارد)، خودش را خيلى قبول داشت (كه همچنان دارد)!
-ليلى با همه رنجى كه از استبداد پدر مى برد از وجوه مثبت رفتار او نيز بهره مند مى شد: «هميشه قصه هايش را برايم مى خواند. ضرباهنگ نثرش هميشه مرا مجذوب مى كرد. مى گفت براى فارسى ياد گرفتن بايد گلستان سعدى را بخوانى... يك شب بخش كشته شدن سهراب را به دست رستم خواند و من زارزار گريه كردم. مى گفتم نخوان، نخوان! و او با تحكم مى گفت بايد بشنوى. اين يك تراژدى است!...»
ليلى از قصه ها و فيلم هاى مستند و سينمائى پدر نيز ياد مى كند كه: «حاكى از انتقاد از وضع آن زمان بود.» گاهى فيلم هايش را توقيف مى كردند ولى به خودش آزار زيادى نمى رساندند. «چون آدم توانا و مطرحى بود». با پول دولت، فيلم «جواهرات سلطنتى» را ساخت كه «همه اش انتقاد از رژيم سلطنتى بود.» «تپه هاى مارليك» او نشان از «عشق به اين خاك» دارد و «اسرار دره جنى» او هم كه «خودِ خودِ شاه بود» و «باعث شد چند روزى برود به زندان ساواك»!
*
همراهى با «دلكش»!
*ليلى از دهه بيست چيز زيادى به ياد ندارد ولى دهه سى و چهل، زمان «رويش و شكفتن» فرهنگى را خوب به خاطر مى آورد. هنرمندان خيلى زياد به خانه آنها مى آمدند. صادق چوبك با بچه هايش روزبه و بابك، جلال آل احمد و سيمين دانشور كه بچه نداشتند و ليلى را بچه خود مى پنداشتند! و پرويز داريوش كه ليلى در ازاى مزد ماشينش را مى شست!
-«هوشنگ پزشك نيا»، نخستين نقاشى است كه ليلى شناخته است. «آدم شريف و نازنينى كه خيلى از زمانه اش جلو بود» و «بيشتر صورت كارگران شركت نفت را مى كشيد.»
با موسيقى هم با «هدايت» پدر و طبق برنامه اى كه او تنظيم كرده بود آشنا شده است:
«سر صبحانه، براى گرفتن انرژى، آوازهاى لوئى آرمسترانگ را مى شنيديم، وقت ناهار، كلاسيك ها را، ... موسيقى ايرانى فقط «دلكش» بود و صداى پدرم كه او را همراهى مى كرد»!
*
*ليلى در مورد گرايش سياسى پدر مى گويد، از بيست سالگى وارد حزب توده شده بود ولى بيش از چهار پنج سالى دوام نياورد. به هر حال «بيشتر چپ بود تا راست». در شركت نفت با انگليسى ها كار مى كرد ولى «هميشه با سلطنت مخالف بود»... و در مورد مقايسه پدر با آل احمد كه يكديگر را دوست داشتند، مى گويد با اين همه «داراى دو ايدئولوژى متفاوت بودند. پدرم مدرن و متجدد و غربزده بود! و آل احمد مخالف غربزدگى... دائم سر هم داد مى زدند و رگ هاى گردنشان قلمبه مى شد!»
-نويسندگان و شاعران ديگرى نيز در گفتگو مطرح شده اند: «سيمين دانشور مثل پدرم متجدد و غربزده بود.../ «چوبك آدم خاصى بود. حرف زدنش مثل قصه هايش دريده و بى پرده بود. يك جور واز و ولنگى كه من دوست ندارم... با تمام اين اوصاف نويسنده بزرگى بود. در فضا سازى تك است.»
-نيما تك بود و تك ماند... هرگز او را نديدم. ولى «پدرم هميشه شعر آى آدم هاى نيما را با صداى بلند مى خواند... و من بغض مى كردم!»
-«رويائى را هم مى شناختم... آدم با فرهنگى بود- يعنى هست-... خودش به خودش مى گفت «شاعر خوش تيپ»! با اشعار او احساس نزديكى زيادى مى كنم...»
-«با سپهرى در مورد حال و هواى اشعارش حرف مى زديم» تا بدانيم، اين همه «ريزه بينى در طبيعت» را از كجا پيدا مى كند. او مى گفت «اصل، نگاه كردن و عميق ديدن است.»
-ليلى از اخوان ثالث نيز يادهاى شيرينى در خاطره دارد. «خيلى شيرين سخن بود، پر از طنز و پر از شعر و پر از حس.... براى خودش آوازى زمزمه مى كرد و براى ما طنازى مى كرد»!
-ليلى از فروغ فرخزاد هم كه «كارمند استوديو»ى پدرش بود، ياد مى كند ولى نه آنگونه كه بايد. چرا؟- سيمين بهبهانى و طاهره صفارزاده را به او ترجيح مى دهد. بعضى از شعرهاى «تولدى ديگر» را دوست دارد ولى نه همه را.
-نقاشان آن دو دهه «رويش و شكفتن» نيز يادهائى را در ذهن ليلى برجاى گذاشته اند:
بهمن محصص، نقاش، روشنفكر (ولى) خيلى متفرعن بود، «با اداهائى كه چندان خريدار نداشت» همزمان با او حسين زنده رودى بود، پر شور و شوق و با اداهائى كه خريدار داشت! با تظاهرات خل خلانه بامزه، روشنفكر هم نبود. راحت بود و سرخوش. نقاش بى نظيرى بود...»
-ابوالقاسم سعيدى را به ياد مى آورد كه علاوه بر نقاشى، تار مى زد و آواز مى خواند. «واى به وقتى كه با سهراب سپهرى دوتائى مى زدند زير آواز... صداى كلفت سعيدى و صداى زير سهراب. اصطلاح انكر الاصوات را شنيده ايد؟- همان ها بودند!»
*
*ليلى گلستان تا كلاس نهم را در ايران مى گذراند و بعد به «تصميم خانواده كه مى خواستند «شيك بازى» دربياورند» عازم فرانسه مى شود تا در يك مدرسه شبانه روزى كه راهبه ها اداره اش مى كردند و قبلاً كاخ ييلاقى ناپلئون سوم بوده، درس بخواند. يك سالى بيشتر دوام نمى آورد و همه اش به گريه مى گذرد و سه سال ديگر در يك خانه معمولى اقامت مى كند. در يك مدرسه دخترانه طراحى لباس تئاتر، آناتومى و مجسمه سازى مى آموزد و در كلاس هاى آزاد سوربن تاريخ هنر و تاريخ ادبيات فرانسه مى خواند. بعد كه به تهران بازمى گردد به عنوان طراح در پارچه بافى مقدم، با ماهى هزار تومان كار مى كند و باز پدر نظر ويژه خود را مى دهد: دارند لوست مى كنند. با اين همه پول مى خواهى چه كار كنى؟ همين حرف را پدر هنگامى كه ليلى در تلويزيون ملى ايران استخدام مى شود تكرار مى كند! هفت سال كار در تلويزيون جزو خوش ترين دوران زندگى او به حساب مى آيد.
*
ترس از «فالاچى»!
*در سال ،۱۳۴۸ همزمان با تولد نخستين فرزند، ليلى نخستين كار ترجمه خود را هم عرضه مى كند:
«چطور بچه به دنيا مى آد؟» كه به صورت كتاب درسى درآمد و «مادرها را از دست سئوال هاى بچه ها راحت كرد.» با اين همه شهرت ليلى از زمان ترجمه كتاب «اوريانا فالاچى»: -زندگى، جنگ و ديگر هيچ- شكل گرفت و راه آينده هموار شد. زمانى بود كه نيكسون به ايران مى آمد «ساواك ريخت و همه پوسترها را در مسير نيكسون جمع آورى كرد. عدوئى بود كه سبب خير شد. بر شهرت كتاب افزود و مترجم در عرض يك هفته معروف شد و اما بشنويد كه از سوى ديگر خود فالاچى هم براى مصاحبه با شاه در ايران به سر مى برد و شمشير را از رو بسته بود تا داد خود را از مترجم و ناشر ايرانى بگيرد. ليلى مى گويد در مصاحبه مطبوعاتى اش شركت نكرده، از ترس آن كه مبادا كتك بخورد! «زن هتاكى بود. براى شغلش شايد لازم بود، اما براى من نه!... خوب شد نرفتم. چون در آن مصاحبه لنگه كفشش را درآورده بود» كه به سر ناشر و مترجم حواله كند! نمى دانست كه ما كپى رايت نداريم... كتاب به چاپ يازدهم رسيد!...»
جالب تر تجربه پدر است. وقتى در خيابان راه مى رفته دو تا دختر او را نشان مى دهند و مى گويند:
-اين باباى ليلى گلستان است. «ديگر من دختر او نبودم، بلكه او باباى من بود!»
ليلى مى گويد كه اين توفيق بزرگ سبب شده كه او «حسابى حواسش را جمع كند و راهش را درست برود» كتاب هاى خوبى را براى ترجمه انتخاب كند و «وسواسى» بشود!
*
*ليلى گلستان در گفتگوى خود از شيوه هاى درست كار ترجمه مى گويد و از مترجمان بزرگى كه ما را در طول پنجاه سال اخير با ادبيات معاصر جهان آشنا كرده اند. به ياد ما مى آورد، موج عظيم ترجمه را كه با مجموعه صد كتاب از صد نويسنده به راه افتاد، به همت مترجمانى چون «توكل، قاضى، سيدحسينى بعد هم نجفى، سروش حبيبى، پرويز داريوش، كريم امامى، دريابندرى، تقى زاده، صفريان بعد از آنها هم نسل بعدى سحابى، فانى، خرمشاهى، طاهباز، گلى امامى، نازى عظيما و داريوش آشورى...»
موج بعدى كتاب هائى بود كه بنگاه ترجمه و نشر كتاب با همكارى زهرا خانلرى، احسان يارشاطر و شجاع الدين شفا منتشر مى كرد.
-ليلى گلستان، در برابر اين حرف مهمل كه مسئولان بنگاه ترجمه و نشر كتاب دربارى بودند و كتاب هائى را به بازار مى فرستادند كه مردم را به بيراهه بكشاند، مى گويد:
-كسى كه سوفوكل، آستورياس، پيراندللو يا هومر ترجمه مى كند چطورى مى تواند ملت را به بيراهه بكشاند؟.... چه بهتر! دربارى كه آن همه بريز و بپاش داشت، كمى از پولش را هم خرج فرهنگ و هنر بكند. اين كه بد نيست. هست؟...»
*
*ليلى كه خود تا به حال شعرهائى از نرودا، الوار، ريتوس، پازولينى و پاز، را به فارسى برگردانده مى گويد: هيچوقت حال و هواى شعر در ترجمه آن طور كه بايد درنمى آيد. با اين همه بايد آنها را ترجمه كرد. در غير اين صورت كتاب خوان زبان ندان ايرانى چگونه با شعر جهان آشنا شود. او بعد، از شاملو، سپانلو، ميرعلائى، بيژن الهى و رويائى ياد مى كند كه به اين كار پرداخته اند. ترجمه هاى شاملو را دوست ندارد چون بيشتر شاملوست تا شاعر اصلى!.... *هفته آينده سرى هم به كتابفروشى و گالرى گلستان مى زنيم و حرف هاى ديگر او را درباره پدرش نيز مرور مى كنيم.*
*تاريخ شفاهى ادبيات معاصر ايران (۱)- ليلى گلستان، نشر ثالث، تهران ۱۳۸۶.