نام من عشق است آيا مى شناسيدم؟
زخمى ام- زخمى سراپا مى شناسيدم؟
با شما طى كرده ام راه درازى را
خسته هستم- خسته، آيا مى شناسيدم؟
راه ششصد ساله اى از دفتر (حافظ)
تا غزل هاى شماها، مى شناسيدم؟
اين زمانم گرچه ابر تيره پوشيده است،
من همان خورشيدم اما، مى شناسيدم؟
پاى رهوارش شكسته سنگلاخ دهر
اينك اين افتاده از پا، مى شناسيدم؟
مى شناسد چشم هايم چهره هاتان را
همچنانى كه شماها مى شناسيدم؟
اينچنين بيگانه از من رو مگردانيد
در مبنديدم به حاشا، مى شناسيدم!
من همان دريايتان اى رهروان عشق
رودهاى رو به دريا! مى شناسيدم؟
اصل من بودم، بهانه بود و فرعى بود
عشق «قيس» و حُسن «ليلا» ، مى شناسيدم؟
در كف «فرهاد» تيشه من نهادم، من!
من بريدم بيستون را، مى شناسيدم
مسخ كرده چهره ام را گرچه اين ايام
با همين ديوار حتى مى شناسيدم
من همانم، آشناى سال هاى دور
رفته ام از يادتان؟ يا مى شناسيدم؟
حسين منزوى و حقيقت غزل
«حسين منزوى» روز اول مهرماه ۱۳۲۵ در زنجان چشم به جهان گشود. در سال ۱۳۴۴ وارد دانشكده ادبيات دانشگاه تهران شد، اما بعد از چندى اين رشته را رها كرد و به سراغ جامعه شناسى رفت. ولى اين رشته را نيز نيمه كاره به خود واگذاشت و از آن پس بسيار جدى به كار شعر پرداخت، چنان كه توانست نخستين دفتر شعرش را در سال ۱۳۵۰ با همكارى انتشارات بامداد به چاپ برساند و همين مجموعه عنوان بهترين شاعر جوان را براى او به ارمغان آورد. سپس وارد راديو و تلويزيون ملى ايران شد و در گروه ادب آن روز در كنار نادر نادرپور به كار پرداخت. منزوى چندى هم مسئول صفحه شعر مجله ادبى «رودكى» بود و هم در اولين سال انتشار «سروش» ، با اين مجله نيز همكارى داشت.
وى در سال هاى پايانى زندگى خود به زادگاهش بازگشت و تا زمان مرگ نابهنگامش در آنجا زيست و سرانجام بامداد روز چهارشنبه ۱۶ اردى بهشت ماه سال ۱۳۸۳ در تهران درگذشت و در زنجان به خاك سپرده شد و بر سنگ گورش حك گرديد: نام من عشق است، آيا مى شناسيدم؟
و اما نام راستين او به راستى عشق بود كه آن را جا به جا در غزل هايش نه فقط در آخرين بيت و به عنوان تخلص، بلكه در همه بيت ها تكرار مى كرد و همه مى خواندند و اما كسى جدى نمى گرفت چرا كه كسى عشق را جدى نمى گرفت، چرا در دوره او عشق سر اندر پا زخمى بود:
زخمى ام، زخمى سراپا، مى شناسيدم؟
بى شك نام او عشق بود براى همين بود كه به غزل روى آورد كه غزل شعر عشق است. او در زمانى كه غزل مطرود بود، بى اعتنا به فضاى سياسى شاعرانه آن روزها غزل سرود و در رگ غزل جانى تازه روانه كرد. و خيل بى شمارى از جوانان مشتاق را به دنبال خود كشيد كه در بخش «پرسه در وبلاگ ها» هر هفته مى توانيم نمونه اش را مشاهده كنيم.
كريم رجب زاده در اين زمينه مى گويد: «منزوى يكى از شاخصه هاى غزل ماست، از جمله كسانى است كه از غزل پاسدارى كرد و به آن هويت تازه بخشيد. در دوره اى كه غزل با بى تفاوتى مواجه شده بود، منزوى نوعى از غزل را ساخت و بر آن پايدارى كرد و غزل را به جايگاه اصلى اش رسانيد.
على رضا طبايى بر اين باور است كه:» آثار حسين منزوى در طرح مجدد غزل و چهره اى تازه به غزل بخشيدن، در بين معاصران تأثيرگذار بود. منزوى ازجمله شاعرانى است كه به رغم گرايش شاعران همدوره اش به آثار نيمايى، به غزل پرداخت و به دور از اين ديدگاه با غزل شروع كرد و آثار برجسته اى نيز ارائه داد. «
نظر بهروز ياسمى هم شنيدنى است كه مى گويد:» منزوى در اوج سردمدارى احمد شاملو، مهدى اخوان ثالث و فروغ فرخزاد، آن غزل ها را منتشر كرد و حداقل از سبك هندى هيچ شاعرى به اندازه او تأثير گذار نبوده است. «
و اما درشناخت غزل بايد گفت كه غزل در لغت به معنى عشقبازى، يكى از قالب هاى شعر سنتى فارسى است و همان طور كه از معنى آن بر مى ايد، از ديرباز اختصاص به مضمون هاى عاشقانه دارد. نخستين غزل هاى فارسى مربوط به قرن چهارم و پنجم است، در قرن ششم جاى بيشترى براى خود باز كرد و در قرن هشتم با حضور حافظ در صحنه شعر به كمال رسيد. اما پس از اين دوره رو به انحطاط گذاشت. در دوره مشروطه قالب غنايى غزل از خط خود خارج شد و به ناحق وسيله اى براى ذهنيت و آرمان هاى سياسى گرديد و شاعرانى چون فرخى يزدى و ميرزاده عشقى، افكار تهييج كننده سياسى خود در چارچوب آن ريختند و از حقيقت غزل كه عشق بود، جدا افتادند. براى نمونه مطلع اين دست غزل ها را را مى خوانيم كه خود گوياى تمامى آن و نيز گوياى فضاى ذهنى شاعرانى است كه غزل را دست مايه انديشه هاى سياسى زده كردند و موفق هم نبودند:
من كه خندم، نه بر اوضاع كنون مى خندم/ من بدين گنبد بى سقف و ستون مى خندم (عشقى)
ناله مرغ اسير اينهمه بهر وطن است/ مسلك مرغ گرفتار قفس همچو من است (عارف قزوينى)
آنچه را با كارگر سرمايه دارى مى كند/ با كبوتر پنجه باز شكارى مى كند (فرخى)
هم امروز هم هستند غزل سرايانى كه اعتبار درونمايه غنايى و لطيف غزل را فداى مضامين سياسى مى كنند و چه حيف كه غزل سراى نام آورى چون سيمين بهبهانى كه واژگان چون موم در دستش شكل مى گيرند غزل جوششى تنومندى از قبيل» ستاره ديده فروبست «را فروبگذارد:
ستاره ديده فرو بست و آرميد، بيا/شراب نور به رگ هاى شب دويد، بيا/نيامدى كه فلك خوشه خوشه پروين داد/كنون كه دست صحر دانه دانه چيد، بيا
و روى به غزل هائى كوششى و تاريخ دارى كندكه در جوى زمان شسته خواهد شد از قبيل:
اى كاش مى توانستم، تا گل برات بفرستم /يا بهر روزه دارى هات، نقل ونبات بفرستم/ اى كودكى كه ديروزت، موقوف نى سواران شد/ اكنون كه مرد ميدانى، اسب وقبات بفرستم (براى اكبرگنجى)
يا در جاى ديگر براى شاملو و پاى بريده اش:
عزيز تر زجان احمد، دويدن تو با پا نيست/به پاى شعر مى پويى، مگو كه پاى پويا نيست/تو مرد مرد مردانى، دليل رهنوردانى/به پاى دل دلالت كن، كه پاى تن توانا نيست/مگو سخن ز بيمارى، كه شعر تندرستت را/به جنگ نا درستى ها، شهامت است و پروا نيست
حيثيت هنرى ايران به شعر است، همچنانكه حيثيت هنرى ايتاليا به مجسمه سازى و معمارى و نقاشى است و همچنانكه حيثيت هنرى اسپانيا به موسيقى و رقص هاى كوليانه است.و اگر- ما كه ايرانيان باشيم- بخواهيم اين ميراث كهنسا ل را حفظ كنيم.
پس بدينگونه است كه حسين منزوى در زمانى كه به شعر تغزلى اعتبار برابر باهيچ مى دهند، سينه سپر مى كند سنگرى مى شود و قد علم مى كند و به اين فكر هم نمى افتد كه شهرتى به دست بياورد يا نه.
او كه غزل هايش چه از نظر ساختمان و چه از لحاظ درونمايه، بسيارى از شاعران را زير چتر خود گرفت، دهه پنجاه را دهه حضور يك نسل تازه تر از شعر معاصر مى دانست و در اين باره گفته بود:
» اين دهه در حقيقت، مى توان گفت كه متعلق به هم نسلان من است، يعنى اگر ما نسل نيما را نسل اول شعر معاصر بدانيم، نسل اخوان و شاملو را نسل دوم، نسل فروغ، آتشى، رويايى و فرخ تميمى را نسل چهارم، يك نيم نسل هم بين اين دو مى ايد كه البته تفاوت زيادى با هم ندارند. يعنى شاعرانى همچون سيروس مشفقى، سياوش مطهرى و اصغر واقدى. بعد مى رسيم به نسل ما، يعنى نسل شاعرانى كه بعد از جنگ جهانى دوم متولد شدند، آن هم با ويژگى هاى خاص تاريخى خود ولى اين نسل، نسلى است كه دوباره زبانش را به طرف نوعى ليبراليسم با نوعى زبان غنايى مى چرخاند و دوباره حتى اگر مرثيه مى سرايد يا حماسه مى آفريند از اميد هم مى گويد. «
چنان كه خود در فضاى لجن آلود تنفس، به صافى گيسوى يار اميد مى بندد:
زنى كه صاعقه وار آنك، رداى شعله به تن دارد
فرو نيامده خود پيداست، كه قصد خرمن من دارد
هميشه عشق به مشتاقان، پيام وصل نخواهد داد
كه گاه پيرهن يوسف، كنايهاى زكفن دارد
كيام كيام كه نسوزم من، تو كيستى كه نسوزانى؟
بهل كه تا بشود اى دوست، هر آنچه قصد شدن دارد
مگر به صافى گيسويت، هواى خويش بپالايم
در اين فضا كه نفس در او، هميشه طعم لجن دارد
كريم رجب زاده در مورد منزوى مى گويد:» منزوى يكى از شاخصه هاى غزل ماست، از جمله كسانى است كه از غزل پاسدارى كرد و به آن هويت تازه بخشيد. در دوره اى كه غزل با بى تفاوتى مواجه شده بود، منزوى نوعى از غزل را ساخت و بر آن پايدارى كرد و غزل را به جايگاه اصلى اش رسانيد.
على رضا طبايى بر اين باور است كه: «آثار حسين منزوى در طرح مجدد غزل و چهره اى تازه به غزل بخشيدن، در بين معاصران تأثيرگذار بود. منزوى ازجمله شاعرانى است كه به رغم گرايش شاعران همدوره اش به آثار نيمايى، به غزل پرداخت و به دور از اين ديدگاه با غزل شروع كرد و آثار برجسته اى نيز ارائه داد.»
نظر بهروز ياسمى هم شنيدنى است كه مى گويد: «منزوى در اوج سردمدارى احمد شاملو، مهدى اخوان ثالث و فروغ فرخزاد، آن غزل ها را منتشر كرد و حداقل از سبك هندى هيچ شاعرى به اندازه او تأثير گذار نبوده است.»
منوچهر آتشى منزوى را پرنده بى قرار غزل و قربانى فرشته بى رحم شعر مى دانست و او را بنيانگزار شيوه ديگرى از تغزل مى دانست كه بديع و چشمگير بود.
محمود مشرف آزاد تهرانى «م. آزاد» هم حسين منزوى را از نوآوران غزل معاصر مى دانست كه غزل را با مايه هاى شعر نو بيان مى كرد.
براى احترام به باورمندى اين دو شاعر مى توانيم اين نمونه از كار منزوى را با هم زمزمه كنيم:
اينكه گاه مى خواهم كز تو دست بردارم
حرف سرد مهرى نيست، مشكلى دگر دارم
با تو عشق مى ورزم، اى پريچه و خود نيز
از حضور يك دره، در ميان خبر دارم
عشق من! اگر تقويم، بيست سال پس مى رفت
مى شد اين مزاحم را، از ميانه بردارم
مشكلم بهار توست، در خزان من آرى
آنچه پيش رو دارى، من به پشت سر دارم...
رضا سيدحسينى كارهاى منزوى را حيرت آور مى داند. به باور او شعر منزوى در چنان اوجى قرار دارد كه كمتر مى شود با آن برابرى كرد. سفارش او به كارشناسان و ناقدان شعر اين است كه بيشتر در مورد منزوى بنويسند، مخصوصا ً در مورد كاربرد قافيه هايش كه شگفت انگيز است. براى نمونه چند بيتى از غزل زير را ترنّم مى كنيم:
باريد صداى تو و گل كرد ترنّم
انبوه و درخشنده چنان خوشه انجم
خورشيد شدى سر زدى از خويش كه من باز
روشن شوم از ظلمت و پيدا شوم از گم
آرامش مرداب به دريا نبرازد
زين بيشترم دم بده آرى به تلاطم
شعر آمد و باريد به همراه صدايت
الهام به شكل غزلى يافت تجسم
دادم بده اى يار، از آن پيش كه شعرم
با پيرهن كاغذى ايد به تظلم
محمدعلى بهمنى غزلسراى معاصر مى گويد: «اگر بخواهيم غزل بعد از نيما را بررسى كنيم بايد بگوئيم كه هوشنگ ابتهاج (ه.ا.سايه) گويى در غزل پلى مى زند و منوچهر نيستانى از اين پل عبور مى كند و ادامه دهنده اين راه حسين منزوى است كه طيف وسيعى را به دنبال خود مى كشد. من سهم بزرگى از غزل امروز را متعلق به حسين منزوى مى دانم.»
سيدعلى موسوى گرمارودى از حسين منزوى به عنوان يكى از برجسته ترين قريحه هاى شعرى بويژه در ژانر غزل ياد مى كند و مى گويد: «شعر او داراى نگاه امروزى نسبت به مسائل است.»
اينك آيا ما هم با خواندن غزل زير به اين نتيجه نمى رسيم؟ غزلى كه مخاطبش يك «پيراهن» است و عشق و مرثيه در يك «پيراهن» متجلى مى شود:
اى غرقه به خون پيرهن سبز تن دوست
وى بيرق گلكون برافراختن دوست
چون جامه پر نور انالحق زن منصور
اى شاهد بر دار شهادت شدن دوست
گفتيم مگر حرز حفاظش شوى، اما
تقدير چنين خواست كه باشى كفن دوست
در لحظه ديدار تو هم اشكم و هم رشك
زان بوسه آخر كه زدى بر دهن دوست
از صافى سبز تو گذر كرد، خوشا تو
خونى كه فرو ريخت به خاك وطن دوست
بودى تو و ديدى كه چه سيراب شكفتند،
آن چار شقايق به بهار بدن دوست
تقدير تو را نيز رقم با خط خون زد
دستى كه تو را بافت به نام حسن دوست
اى جامه جان گشته ر افلاك گذشته
اى غرقه به خون پيرهن، اى پيرهن دوست
سيمين بهبهانى زمانى كه خبر درگذشت منزوى را مى شنود، به شدت متأثر مى شود و مى گويد:
«هرچند در مقدمه» از شوكران و شكر «پانزده صفحه ناسزاهايى به من نسبت داد، اما من دوستش داشتم و بسيار از رفتنش متأثرم. او غزل بسيار درخشانى داشت اما خودش قدر خود را ندانست. روانش شاد!»
شمس لنگرودى از راهگشا بودن منزوى درغزل و نو كردن اين قالب سخن مى گويد. وى معتقد است كه: «اگرچه پيش از منزوى قدم هاى اوليه را فروغ با غزل» چون سنگ ها صداى مرا گوش مى كنى/سنگى و ناشنيده فراموش مى كنى «، برداشته است اما راهگشاى جدى غزل نو منزوى است.» شمس لنگرودى بر اين باور است كه: «غزل منزوى تركيبى است از زيبايى شناسى سينمايى و تمهيدات شاعرانه حافظ.»
محمد رضا روزبه مى گويد: «غزل منزوى از حيث زبان، ذهن و گرايش هاى فكرى تأثير بسيارى بر شاعران بعد از خودش گذاشت.»
عليرضا قزوه با اين توضيح كه شاعران بزرگ در روزگار ما شعرهاى شان زبانزد مردم كوچه و بازار مى شود مى گويد: «منزوى شاعر غزل سراى روزگار ماست، چرا كه شعرش اين خصوصيت را داشت كه ضرب المثل بشود و در حافظه مردم برود. منزوى در روزگارى كه غزل مهجور بود، كارستان كرد.»
اميرحسين سعيدى- شاعر- با اشاره به اين كه غزل هاى حسين منزوى، خلاقيت غزل هاى به كمال رسيده را دارد، مى گويد: «شعرهاى منزوى داراى نوعى موسيقى درونى و بيرونى است و با ضرب آهنگ جذابى كه داراست، هر آهنگ سازى را براى ساخت موسيقى به خود جذب مى كند.»
همايون خرّم- آهنگ ساز- هم دور از اين باور نيست و حسين منزوى را در كنار بهار، رهى معيرى، هوشنگ ابتهاج و شهريار به عنوان كسانى كه تحت تأثيرموسيقى بوده اند، قرار مى دهد و عنوان مى كند كه: «شعر منزوى سخت تحت تأثير موسيقى بوده و همين موضوع به روانى و موسيقايى بودن كلامش، كمك بسيار كرده است.»
ما نيز براى شركت در احساس امير حسين سعيدى و همايون خرم چند بيتى از يكى از غزل هاى منزوى را كه سرشار از طنين موسيقايى است، با هم زمزمه مى كنيم:
چگونه بال زنم تا به ناكجا كه تويى
بلندمى پرم اما، نه آن هوا كه تويى
تمام طول خط از نقطه كه پر شده است
از ابتدا كه تويى تا به انتها كه تويى
ضمير ها بدل اسم اعظم اند همه
از او و ما كه منم تا من و شما كه تويى
تويى جواب سوال قديم بود و نبود
چنانچه پاسخ هر چون و هر چرا كه تويى
به عشق معنى پيچيده داده اى و به زن
قديم تازه و بى مرز بسته تا كه تويى
جدا از اين من و ما و رها ز چون و چرا
كسى نشسته در آنسوى ماجرا كه تويى
تمام شعر مرا هم ز عشق دم زده اى
نوشته ها كه تويى نانوشته ها كه تويى
حسين منزوى در مقدمه كتاب «از خاموشى ها و فراموشى ها» مى نويسد: عمرى براى ستايش عشق گلو پاره كرده ام. از روزگار «حنجره زخمى تغزل» تا روزگار «كهربا و كافور» و بعد... «
حاصل اين سينه چاك دادن منزوى براى عشق غزل هائى شده است كه هر بيتش شاه بيتى است از قبيل:
درياى شور انگيز چشمانت چه زيباست
آنجا كه بايد دل به دريا زد، همين جاست
يا:
ليلا دوباره قسمت ابن سلام شد
عشق بزرگم آه، چه آسان حرام شد
يا:
تا صبحدم به ياد تو شب را قدم زدم
آتش گرفتم از تو و در صبحدم زدم
يا:
من و تو آن دو خطيم آرى موازيان به ناچارى
كه هر دو باورمان زآغاز به يكدگر نرسيدن بود
اينك با نام جاودانگى يكى از غزل هاى زيباى حسين منزوى را با هم زمزمه مى كنيم تا با او درود و بدرودى شاعرانه داشته باشيم:
حاصل جمع آب و تن تو...
شهر منهاى وقتى كه هستى، حاصلش برزخ خشك وخالى
جمع آيينه ها ضربدر تو بى عدد صفر بعد از زلالى
مى شود گل در اثناى گلزار، مى شود كبك در عين رفتار
مى شود آهويى در چمنزار، پاى تو ضربدر باغ قالى
چند برگى است ديوان ماهت، دفتر شعرهاى سياهت
اى كه هر ناگهان از نگاهت، يك غزل مى شود ارتجالى
هرچه چشم است جز چشم هايت، سايه وار است و خود در نهايت
مى كند بر سبيل كنايت، مشق آن چشم هاى مثالى
اى طلسم عددها به نامت، حاصل جزر و مدها به كامت
وى ورق خورده احتشامت، هر چه تقويم فرخنده فالى
چشم واكن كه دنيا بشورد، موج در موج دريا بشورد
گيسوان باز كن تا بشورد، شعرم از آن شميم شمالى
حاصل جمع آب و تن تو، ضربدر وقت تن شستن تو
اين سه منهاى پيراهن تو، بركه را كرده حالى به حالى
يادش گرامى و روانش جاودانه باد!