|
مهدى قاسمى
تحليلى در دو بخش
در دنياى متحول كنونى:
ايران در زير سلطه ى معماران «چاه جمكران»
به كجا كشيده مى شود؟ (بخش اول)
آگاهى به علل عقب ماندگى ايران كار سترگى است كه متأسفانه معطل مانده است. به گمان من يكى از دلايلى كه روشنفكران ما را در يكى از حساس ترين پيچ هاى تاريخ وطنشان از اداى رسالتى كه برعهده داشتند دور انداخت، همين ناآگاهى به علل و به ويژه عوامل عقب ماندگى كشورشان بوده است...
***
|
|
مهدى قاسمى
|
به تازگى خواندن كتابى را تمام كردم كه انتشار آن خود تازگى دارد نويسنده ى كتاب: «فريد زكريا» سردبير بخش بين المللى مجله ى نيوزويك براى اثر خود عنوان «THE POST AMERICAN WORLD» را برگزيده است كه به گفته ى منقدى، در نخستين برخورد گوئى از آن زنگى به نشانه ى «نااميدى نسبت به آميزه و سرنوشت آمريكا» به گوش مى رسد ولى خواننده هر چه پيش و پيشتر مى رود و حتى هنوز به نيمه هاى كتاب نرسيده است كه متوجه مى شود، پيام نويسنده حكايت ديگرى است.
پيش از آن كه به شرح منظور و يا روشن تر بگويم، به دغدغه اى بپردازم كه مرا به ارائه اين مقال برانگيخت، بى سود نمى دانم هر چند به اختصار به اين نكته اشاره اى داشته باشم كه توجه من به اين كتاب تصادفى نبود، چند سالى است با تحليل هاى «فريد زكريا» اين جوان هندى الاصل آشنائى دارم و بنابر مقياسات خود او را در قياس با بسى از تحليلگران نامدار آمريكائى، به مراتب واقع بين تر، آگاه تر و نازك بين تر يافته ام.
«زكريا» پنهان نمى كند كه اينك خود را يك آمريكائى تمام عيار مى داند و هر جا هم كه سخن از رسالت هاى وطنى آمريكائيان را پيش مى آورد، صميمانه و خالصانه ضمير «ما» را به كار مى گيرد «بر ما است كه چنين كنيم و بر ماست چنان كنيم.»
در همين كتاب به مناسبت شرح مى دهد كه چطور به عنوان يك دانشجوى جوان و براى ادامه ى تحصيل قدم به خاك آمريكا گذاشت و چه شد كه به اين كشور دل بست و بر اقامت در آن تصميم گرفت و خانواده اى را پايه ريخت. مى نويسد: «آنچه مرا مجذوب آمريكا ساخت، فضاى باز اين كشور بود كه مى ديدم چه سان درهاى خود را به روى خارجى ها گشوده و به هر كس فرصتى بخشيده تا با نوخواهى و آينده نگرى به كارى دست بزند.»
«زكريا» اينك، در كتاب تازه ى خود، بى آنكه اميد و خوشبينى را رها كرده باشد، به لحاظ سست شدنِ آن كشش هاى «ايمانى» كه همه ى جاذبه هاى آمريكا را باعث بود، ابراز نگرانى مى كند و دقيقاً پيدا است كه يكى از انگيزه هاى اساسى تحرير اين كتاب، همين نگرانى بوده است. اما افزوده بر اين، به باور من، «زكريا» با تحليلى ژرف و واقع بينانه از موقع كنونى آمريكا در پيوند با تحولات بين المللى، در عين حال خواسته است، بر اثر متفكر معروف آمريكائى ژاپونى «فرانسيس فوكوياما» كه با نامِ «پايان تاريخ» به زمان خود هياهوئى آفريد نقد و حتّى نقيضى آورده باشد كه به گمان من در اين راه نيز موفق بوده است. فراموش نكرده ايم كه «فوكوياما» كه خود از قافله سالاران گروه موسوم به (NEOCON) يا «نومحافظه كار» در آمريكا محسوب مى شود، با نشر كتاب خود (پايان تاريخ) در واقع آبى به پوست همفكران خود رساند و به آنها كه در زمان هاى قبل از انتخاب «جرج بوش» حتى به هنگام زمامدارى «بوش اول» نتوانسته بودند براى خود گليمى در عرصه ى قدرت اجرائى دست و پا كنند طراوتى بخشيد، آنگونه كه با انتخاب بوش ثانى، موفق شدند، حساس ترين مقام هاى دولتى را تصرف كنند و به بسيارى از برنامه هاى خود از جمله اقدام به حمله ى نظامى به عراق جامه ى عمل بپوشانند كه البته با آغاز ناكامى ها و پس رفت هاى پى در پى دولت بوش در صحنه هاى ملى و بين المللى كه غالباً از پى همان حمله ى نظامى به عراق سر گرفت دوران تركتازى «نيوكن ها» نيز رو به افول نهاد و طبعاً غوغائى هم كه با نشرِ اثر جنجالى و ظاهراً «تحقيقى» فوكوياما برپا شده بود خرده خرده فرو نشست.
اما فريد زكريا، در كتاب خود، بى آن كه به «نظريات» فوكوياما كه به تعبيرى آمريكا را چون ميراث دارِ قدرت امپراطورى روم باستان بر تخت سيادت بى رقيب بر جهان و جهانيان مى نشاند- اشاره اى داشته باشد، با ارائه انبوه شاهدها و بهره مند از استدلالى استوار به اين نتيجه مى رسد كه آمريكا از اين پس به قياس همه ى زمينه هاى قدرت ديگر در دنيا تنها نيست. پيشتر يادآورى كردم، او در اين اثر، بر آن نيست تا به نشانه ى آغاز افول آمريكا از مقام يك قدرت بزرگ جهانى گواهى بياورد. بلكه بر آن است تا خصوصاً به آمريكائيان (هم ميهنان نوين خود) حالى كند كه چه بسيارند ملت هاى ديگرى كه برخاسته و پيش آمده و يا روى به برخاستن و پيشرفتن نهاده اند: مى نويسد: «ما [آمريكائى ها] از ديدگاه قدرت نظامى و سياسى، همچنان در دنياى يك قطبى به سر مى بريم ولى در ساير ابعاد زندگى عمومى: صنعتى، مالى، خدمات اجتماعى و فرهنگى از دورانى كه بر ديگران پيشى داشتيم فاصله مى گيريم و اين حال منظره اى پيشِ روى ما مى گذارد كه با گذشته سخت تفاوت دارد حتى «با آن زمان كه من به عنوان يك دانشجوى جوان به آمريكا قدم گذاشتم و آن را فضاى بازى يافتم كه به من رغبت داد تا در آن زندگى كنم و خانواده اى بسازم...» -«زكريا» به دنبال اين داورى، همراه با نوعى رنجيدگيِ خاطر نقل مى كند كه من در ديدارهاى خود از گوشه و كنار جهان، به روشنى اين «بر آمدن و پيشرفت» پر شتاب ديگران را حس مى كنم و از خود مى پرسم: «اُه، پسر! ما چه مى كنيم؟» كشور ما در فضائلى كه داشت و از جمله آن فضاى باز و انعطاف و قدرت انطباقى كه به همگان ارزانى مى داشت، يگانه بود و وقتى هم در درون آمريكا چرخ مى زنم، بيشتر نگران مى شوم كه مى بينم «ما داريم آن ايمانى را كه چنين فضائلى را نصيب ما ساخت از دست مى دهيم.
بارى كتاب با ارزشى است و به گمان من، نه تنها آمريكائى ها كه به دليل بى نيازى، اغلب در لاك خود به سر برده اند، بلكه همه ى كسانى كه به جبريّت «زندگيِ جهانى» پى برده و پذيرفته اند كه دوران انزوا طلبى پايان گرفته است، با خواندن اين اثر مسلماً به واقعيات زندگيِ امروز بيش و بيشتر دست خواهند يافت كه خود توشه ى گرانى است براى بهتر زيستن. به هر روى قصد من در اين مقال، نقد و سنج اين كتاب نيست بلكه اساساً بهره گيرى از شاهدهاى جاندارى است كه نويسنده در مسير خاص خود و براى اثبات نظر، به آنها توسل جسته است. مى خواهم اين را بگويم كه اگر اين شاهدها «فريد زكريا» را به دلسوزى نسبت به زيستگاه و وطن تازه اش برانگيخته اند كه نكند از ديگرانى كه سر به سودايِ «برآمدن» دارند، پس با، همان شاهدها، با ابهت بيشترى به نگرانى من دامن مى زنند كه در سايه ى شوم عناصر طلسم شده اى كه در پهنه ى زندگيشان، جز خرافه و بذر جهل نروئيده است، آن هم در زمانه اى كه بقاى جامعه ها، به شرط نوخواهى و انعطاف و آمادگى در قبول يا شناخت واقعيت ها واگذار شده است- نكند كه نام و نشانى هم از ايران به جاى نماند. من اين را چنين بى پرده و بى پروا به قلم مى آورم، زيرا به قدر دانه ى خشخاشى براى «شعارها» و «شعارگونه هائى» كه پاره اى با خوشباورى، اميد مردم را به عظمت «گذشتگان و رفتگان» مى بندند و به قول ظريفى از حساب كوروش ها و داريوش ها برميدارند و به حساب خود واريز مى كنند- آرى به چنين اوهامى- باور ندارم و فراتر از آن، اين چسبندگى ها را بهانه اى براى فرار از مسئوليت و يا خوشدلى هاى ناشى از ساده لوحى مى شناسم.
«فريد زكريا» با نگاه به واقعيت ها، نتيجه مى گيرد آمريكائى ها روزگار تلخى را مى گذرانند. آمارها نشان مى دهند كه ۸۱ درصد مردم آمريكا معتقدند كه كشورشان به راه غلطى افتاده است. در ۲۵ سال گذشته آمارگران بارها به اين پرسش پرداخته اند كه «شما آمريكا را در چه مسيرى تشخيص مى دهيد؟» ولى پاسخى كه در ماه گذشته به دست آوردند به مراتب منفى تر از موارد پيش بوده است. به نظر مى رسد كه: تنش هاى مالى، بحران اقتصادى، جنگ ظاهراً پايان ناپذير عراق، دوام تروريسم، افزايش نرخ بيكارى، بحران «ساخت و فروشِ» ساختمان ها و خانه ها و بى خانمانى كثيرى از مردم به دليل ناتوانى در پرداخت قسط وام ها و ديگر از اين قبيل زمينه ها، از علل گرايش افكار عمومى به بدبينى بوده است.
ولى بايد گفت اين مشكلات در عين اثرگذارى، باز هم بيان كننده ى فضاى مكدّر كنونى نيست، نگرانى آمريكائى از عاملى بس عميق تر از اين عوارض مايه گرفته است. آمريكائى مى بيند كه دنياى تازه اى دارد شكل مى گيرد و مهمتر اين كه اين «نوظهور» از سرزمين هاى دور دست و به وسيله ى مردمى در خارج از حيطه ى زندگى او سر برآورده است.
«فريد زكريا» يادآورى مى كند: «اين درست است كه چين برخاسته است. اين درست است كه روسيه در رهگذار رشد قرار گرفته و نيز اين صحيح است كه تروريسم به يك تهديد جدى مبدل شده است ولى از اين واقعيت نيز غافل نبايد بود كه «اگر آمريكا توانائى ديكته كردن خواست هاى خود به ديگران را از دست مى دهد، اين دليل بر آن نيست كه قابليت رهبرى خود را نيز از كف خواهد داد». توجه داريد كه چطور نويسنده على رغم ذكر «ظاهراً تلخى ها» اميد را هم از دست نمى دهد ولى در عين حال بقاى آن رهبرى را موكول به تحقق اين شرط مى كند كه: «آمريكا فضائل خود، عينى آن فضاى باز و آن انعطاف پذيرى و آن قدرت انطباق با واقعيت ها را بازيابد.»
حال گمان مى كنم، موقع آن رسيده است كه اميدها و نگرانى ها و راهيابى هاى «فريد زكريا» را به خود او واگذاريم ولى از گواهان او- آنجا كه مى خواهد نتيجه بگيرد، چطور موهبتِ برآمدگى و ترقى و رويش از انحصار آمريكا بدر آمده و به زندگى ساير ملت ها سرايت كرده است- در رسيدن به پاسخ اين پرسش استفاده كنيم كه سرنوشت ايران در زير سلطه ى گروهى از مظاهر تحجر و انجماد فكرى چگونه شكل خواهد گرفت؟
فريد زكريا در بيان شاهدهاى خود مى گويد فقط: «نگاهى به پيرامون خود بيندازيد: مى بينيد كه بلندترين ساختمان هاى جهان كه وقتى به آمريكا تعلق داشت، اينك در «تايپه» قرار دارد و طولى نخواهد كشيد كه در «دوبى» بنا خواهد شد، اين ساختمان هاى كوه پيكر از سر خودنمائى و ظاهرسازى پديد نيامده اند، در هر يك از آنها مى توانيم، سنگين ترين معاملات در سطح بين المللى را شاهد باشيم همچنين بزرگترين كمپانى بازرگانى دنيا را در پكن بايد سراغ گرفت- هند هم اكنون بناى بزرگترين پالايشگاه نفتى جهان را در دست دارد- بزرگترين هواپيماى مسافربر را اينك اروپائى ها مى سازند- وسيع ترين سرمايه گذارى هاى مالى در سياره زمين، در حال حاضر در «ابوظبى» صورت مى گيرد- شنيدنى است كه در حال بزرگترين صنعت سينما به «باليود- BALLYWOOD» در هندوستان تعلق دارد و نه به «هاليوود»- بزرگترين كازينوى جهان در «ماكائو» است و به موجب آمارهاى رسمى، درآمدهاى آن بر درآمدهاى «لاس وگاس» پيشى گرفته است. بزرگترين «شاپينگ مال» دنيا را تا چند سال قبل در «مى نوسوتا» مى شناختند و در حال اين مركز خريد و فروش را حتى در رديف ده «شاپينگ مال» بزرگ جهان نمى آورند، در واقع از ده شاپينگ مال مشهور و بزرگ جهان تنها دو تا در تعلق آمريكا است- در سلسله مراتبى كه گاه از ثروتمندان بزرگ دنيا ارائه مى شود، به خلاف گذشته يِ نه چندان دور كه اغلب از دولتمندان آمريكائى در صف اول ياد مى شد، اينك فقط با نام دو آمريكائى روبرو مى شويم.
«فريد زكريا» مى گويد ممكن است كه اين فهرست را بعضى حاصل سليقه ى شخصى و حتى سهل انگارانه تلقى كنند ولى از اين واقعيت نبايد غافل ماند كه تا دهسال پيش در تمامى اين مقولات و رده بندى ها كه هر كدام نمادى از قوت و پيشرفت اقتصادى است، مقام اول در تعلق انحصارى آمريكا بود.
«زكريا» در خط ارائه ى شاهدها و برداشت هاى خود، با واقعيتى شگرف از چرخش ديدها و داورى ها، روبرو مى شود، مى گويد:
من در دهه ى ۸۰ هر بار كه از هند [سرزمينى كه در آن به دنيا آمد] ديدن مى كردم، مى ديدم كه مردم نسبت به ايالات متحده نوعى علاقه و حتى شيفتگى نشان مى دهند و بايد اعتراف كنم كه تمايل آنها مطلقاً به سوى شخصيت هاى صاحب قدرت سياسى و يا روشنفكران و خبرگان كمبريج [باستُن] سيرى نداشت. افراد غالباً از من درباره ى كازينودار ثروتمند مشهور آمريكا «دانالد ترامپ» سئوال مى كردند. زيرا «ترامپ» از منظر آنها، مظهر ثروت و قدرت و حتى نُويِ آمريكا بود. اصولاً مردم هند بر اين باور بودند كه «بزرگترين»ها را بايد در هر قلمرو مفروضى در آمريكا جُست.
اما امروز سِواى چهره هاى معروف و نمايشى، چنين قياس هائى نزد مردم هند ناياب است.
زكريا مى گويد اين چرخش نظر در همه جا محسوس است و بى دليل هم نيست، شما هم اكنون مى توانيد، با رجوع به مطبوعات و راديوها و تلويزيون هاى هند، از دهها پيشه ور (BUSINESSMEM) هندى سُراغ بگيريد كه به لحاظ ثروت و درآمد بر «دانالد ترامپ ها» پهلو مى زنند.
به كوتاهى بگويم، قلب مبحثى كه فريد زكريا پيش كشيده، در واقع «نظريه اى» است تاريخى در زمينه ى مكانيسم قدرت و پيشرفتگى.
او معتقد است كه از اين باب تاريخ به سه دوره تقسيم مى شود:
نخستين دوره طلوع دنياى غرب است از قرن پانزدهم [شروع رنسانس]- دومين مرحله، برآمدن ايالات متحده است كه از اواخر قرن نوزدهم سرگرفت و در ۲۰ سال گذشته به اوج خود رسيد. به عبارت روانتر، در اين مرحله آمريكا به ابرقدرت بى رقيبى مبدل شد كه دست كم از دوران امپراطورى باستانى روم (۲۰۰۰ سال پيش) سابقه نداشت و اما در جريان شكل گيرى اين قدرت بزرگ، اقتصاد جهانى هم توسعه يافت و همين توسعه يافتگى عمومى است كه ظهور مرحله سوم [و به تعبيرى مرحله ى كنونى] را زمينه ساخته است.
پيشتر هم نوشتم كه آنچه در پى مطالعه ى كتاب «فريد زكريا» توجه و احساس آگنده از نگرانى مرا بيش از پيش برانگيخت، رديف طولانى شاهدها، نمونه ها و مثل هائى است كه او به پشتوانه ى نظر ارائه داده و هر كدام نماينده اى است از رستاخيز ملت هائى كه تا دهه ى اخير درجا زده و آنگاه عزم به برخاستن كرده اند.
تصور مى كنم هر كس ديگر نيز (طبعاً از ايرانيانى كه احساس مسئوليت را در خود زنده نگاهداشته اند) با اين تصوير جديد از دنياى تازه آشنا مى شود، در آن نگرانى با من همرائى مى كند و از خود مى پرسد مقام و منزلت كه سهل است جاى ما در متن اين جهان پر جوش و زنده كجا خواهد بود؟
به گمان من ازواقعيت نبايد گريخت، زيرا آن كس كه از فهم واقعيت ها مى گريزد، در همان نخستين گام بر سَندِ شكست و ناكامى خود امضاء گذاشته است و درست همين جا است كه نگرانى ما در پس اين پرسش ها داغ مى شود كه: ما را اين عمله و پاسدار جهل به كجا مى كشد؟- از چه رو اين رژيم در اين سى سال گذشته نتوانسته است گامى كه سهل است، وجبى در خط توسعه ى صنعت و كشاورزى و فرهنگ پيش رود؟- آيا نفس و ذات نظامى كه بناى آن بر پايه ى «قيمومت» بالا رفته و ملتى را در برابر حاكمان، در صف صغار و محجوران نشانده است، مى تواند اصولاً استعدادى در مسير ترقى و زايندگى و خلاقيت پرورش دهد؟ -پرسش اساسى تر اين كه «فرهنگ» گردانندگان و سران و تصميم گيران اين رژيم با توجه به «قياسات» امروزين جهان چه وزنى دارد؟
فكر مى كنم پاسخ به اين پرسش آخرين، به قبول زحمت و جستجوئى طولانى نياز ندارد. نافرهنگ اين طايفه را با تظاهرات بسيار در همه جا مى توان رد گرفت: در قلب معماران چاه جمكران قم و در اباطيل جمع شده در كتابِ «نصايح و سخنان چهارده معصوم (ع) و هزارويك سخن» تأليف آيت الله (درگذشته) مشكينى «رئيس سابق مجلس خبرگان رهبرى» كه به وسيله آيت الله جنتى دبير شوراى همه كاره ى نگهبان. «براى بهره گيرى فارسى زبانان» ترجمه شده است و يا در ماليخولياى احمدى نژاد «رئيس جمهورى رژيم» كه به ناگهان در حين سخنرانى، در مجمع عمومى ملل متحد خود را در پيچ پيچ انوار غيبى غرق در جذبات الهى مى يابد و سرانجام در كتاب «مستطاب كشف الاسرار» تأليف پايه گذار انقلاب و رژيم اسلامى «امام خمينى» كه فارغ از غلو جاى جاى به فكاهى نامه اى مى ماند....
آرى در همه جا مى توان به آسانى با «معارف» اين طايفه كه از همه سو بر سرنوشت ملت ايران چنگ انداخته اند، آشنا شد، در اين ميان آنچه بايد، به ويژه ذهن چراغداران جامعه و اهل انديشه را به تأمل برانگيزد ضرورت جستجو براى آگاهى به علل عقب ماندگى ايران و در واقع پرداختن به كارسترگى است كه متأسفانه معطل مانده است. به گمان من يكى از دلايلى كه روشنفكران ما را در يكى از حساس ترين پيچ هاى تاريخ وطنشان از اداى رسالتى كه برعهده داشتند، دور انداخت، همين ناآگاهى به علل و عوامل عقب ماندگى كشورشان بوده است. نزد بعضى عادت شده است كه تا سخنى از مقوله عقب ماندگى ايرانيان و «چرائى» آن پيش مى آيد نگاه ها را به سوى تازش هاى مغول و يا برخى به سوى حمله تازيان و ظهور اسلام بچرخانند كه به باور من در ابراز اين دو نظر سخت مبالغه شده است. فرصتى در يك مقال براى شرح نظر آن هم به كمال، درميان نيست. همينقدر مى توان گفت: اولاً برخورد اسلام با تمدن هاى اطراف و از جمله ايران و آنگاه تمدن هاى دور دست تر مانند روم، به جاى آن كه به غلبه ى «فرهنگى» اعراب متحجر منتهى شود، خود مغلوب فرهنگ ها و مهمتر از آن خود وسيله ى داد و ستد فرهنگ هاى پيشرفته زمان شد. به طورى كه فقط در بسيط تمدن ايرانِ آن زمان به ويژه در قرن هاى سوم و چهارم و پنجم هجرى (۹ و ۱۰ و ۱۱ ميلادى) با حضور مغزهاى منوّرى در رشته هاى گوناگون ادبى و علمى نظير فردوسى، بوعلى، رازى، بيرونى و دهها وبل صدها متفكر نوجو و نوآور- نوعى رنسانس پديد آمد و واقعيت اين است يكى از عامل هائى كه به اين فروزش فرهنگى ميدان داد، «اسلام» بود نه در مقام يك آرمان و يا ايدئولوژى، بلكه در موضع يك وسيله كه با گسترش جغرافيائى خود، خواسته و ناخواسته به آميزش فرهنگ ها يارى رساند.
در مورد آثار حمله ى مغول و نسبت دادن «عقب ماندگى» ايرانى ها منحصراً به ويرانگرى هاى مغولان، من دقيقاً با رأى دكتر احسان يارشاطر موافقم كه وقتى نوشت: «... در حقيقت حمله ى مغول ترجيع بند سرود ناكامى هاى ما شده است و همه گمان داريم كه اگر سپاهيان مغول به ايران نتاخته و شهرها را نسوخته بودند ما امروز حيات مرفه و خوشرنگ و بوئى داشتيم و در راه پيشرفت قدم مى زديم...» و خود به طنز در نتيجه گيرى ادامه مى دهد «البته يك حسن بزرگ [!] چنين تصورى اين است كه ما را از رنج تفكر مى رهاند و علت ساخته و پرداخته اى شبيه «توطئه ى دولت هاى استعمارى» و يا «تقدير و يا «حكمت بالغه ى الهى» در اختيار ما مى گذارد و ما را از زحمت ترديد و تأمل معاف مى دارد و چهره ى حق به جانبى كه مخصوص دارندگان رموز تاريخ و تحول [!] جامعه ى ما است به ما مى بخشد.»
«يارشاطر» در پى توجيهى دقيق نسبت به زمينه هائى از پيشرفت و ابداعات هنرى در عصر مغول و از آنجمله آشنائى ايرانيان با نگارگرى چينى و ظهور نقاشان چيره دست چون آقاميرك و بهزاد و همچنين با يادآورى سير تكاملى در هنر خط نستعليق (كه هنر مخصوص ايرانيان است) و نيز با اشاره به هنر معمارى و فنون كتاب سازى و تجليد و صحّافى و نيز كتيبه سازى ها و تذهيب هاى جميل و دلربا و حتّى شيوه هاى تازه ى تاريخ نويسى و.... كه عموماً دست آوردهائى است كه در دوره ى مغول حاصل شد و يا راه كمال پيش گرفت. سرانجام به اين نتيجه مى رسد كه «در مورد جمود فكرى و ركود علمى پس از هجوم مغول در مقايسه با پيشرفت هائى كه پس از رنسانس به تدريج نصيب اروپائيان گرديد نيز بايد گفت كه آثار اين ركود پيش از حمله ى مغول و از اواخر دوره ى سلجوقى و دوران سلطنت خوارزمشاهيان در ايران آشكار شده بود و استيلاى كلام اشعرى به دست غزالى و نظاير او آغاز گشته بود.»
بنابراين هِى گناه را به گردن مغول و «اسلام» انداختن و بر علل پايه اى چشم بستن، در كار راهيابى گرهى از كار فروبسته ى ما نخواهد گشود. محاسبه ى خسارات ناشى از حمله ى عربان و يا يورش مغولان در حدّ معقول كه به حدّ اساسى نمى رسد، صحيح است ولى منطق به ما مى گويد گمگشته ى خود يعنى علت يا علت هاى اصولى عقب ماندگى مان را همانطور كه در پايان سخن «يارشاطر» از باب سلطه ى «اَشعريان» آمده است بايد در دوران هائى بجوئيم كه جهل و خرافه و مظاهر «اين دو مفسده» يعنى انجماد فكرى، همه گير شده است و به گمان من تاريخ ايران در قريب پانصد سال گذشته، بر اين زمينه از يك دوره ى سراسر آگنده از غذاهاى زهرآلود براى روح و انديشه ياد مى كند كه همان دوران صفوى است كه آن را با قاطعيت تمام مى توان «دوران پاگيرى و سلطه ى نافرهنگ روحانيت شيعه ى عصر صفوى» عنوان نهاد و درد بزرگ اين است كه ظهور چنين آفتى مقارن است با قرن شانزدهم (سلسله صفوى با برآمدن اسمعيل اول در سال ۹۰۵ هجرى يا قرن شانزدهم پا گرفت).
به عبارت روشن تر، در حالى كه غرب با شتاب بُت هاى انديشه را مى شكند و با كشف سرزمين هاى تازه و ظهور بدايع علمى و طلوع نظريات بكر و تازه در قلمرو فلسفه و حكمت و دانش هاى طبيعى و خصوصاً اصرار بر توّلد انديشه ى آزاد كه خود مادرِ هرگونه طراوت و شكوفائى فردى و اجتماعى است- راه را به روى رهائى از تاريكى هموار مى كنند.- دريغا كه درست در همين زمان، در ايران اين تاريك انديشى و فروماندگى ذهنى و در يك كلام عريان، اين جهل و «جهل مركب» است كه به دست متوليان مذهب «شيعى» نه فقط رواج پيدا مى كند. تا تنها رزق مغزها شود. بلكه در قله هاى قداست بنشيند. حقاً دو تصوير تكان دهنده است:
-آن طرف: در غرب هر چند درگيرى ميان ظلمت و نور بشرت ادامه دارد و امثال بولسه ها (BOLSEE) بنابر باورهاى جبرى اشان به تبعيد و ميشل سروه ها (SERVET) به دليل معتقدات علمى به سوختن در آتش محكوم مى شوند ولى كاروان پيروان «عقل و تجربه» چنان نيرومند و پُر مسافر است كه محلى براى تركتازى اهل كليسا به جاى نمى گذارد.
-و اين طرف: در ايران، دوران سيادت دشمنان انديشه با نسخه هاى انديشه كُشى چون «بحارالانوار» و «حلية المتقين» و «جواهرالولايه» و «جامع عباسى» و... آغاز مى شود.
در مقام قياس، به فتواى «عالم ربانى علامه محمدباقر مجلسى» و به قول آقاى خمينى «عالم بزرگوار و محدث عاليمقدار» استناد مى كنم همراه با اين تذكار قبلى كه او به هر روى از مراجع مسلّم شيعه است و خواندن آثارش در «حوزه هاى علمى» در سلسله ى واجبات محسوب مى شود.
فتواى آن «عالم بزرگوار» درباره ى «علم آموزى» در كتاب «عين الحيات» كه يكى از دهها اثر اوست، چنين است «علم نافعى كه سبب نجات شود فقط توحيد و امامت و علومى است كه از حضرت رسول الله به ما رسيده است از ساير علوم آنچه براى فهميدن كلام اهل بيتِ رسالت لازم است مانند زبان عربى و صرف و نحو و منطق بايد خوانده شود و غير آن يا لغو يا بى فايده و تضييع عمر يا احداث شبهه است در نفس كه موجب كفر و ضلالت شود.»
اين نسخه ى «علم آموزى» را در كنار سخن پر مغز «دون ژوان» در نمايشنامه ى معروف مولير (ميهمانى پير FESTIN DE PIERRE) بگذاريد كه فرياد مى كشد: «به خدا و ابليس و جهان ديگر باور ندارم.»
و قهرمان ديگر نمايش «اسكانارِل» از او مى پرسد: «آخر بايد به چيزى ايمان داشت، آيا شما به چيزى ايمان داريد؟»
دون ژوان جواب مى دهد:
«من ايمان دارم كه دو دوتا مى شود چهار و چهار و چهار مى شود هشت» و نيز فتواى «عالمِ گويا ربانى شيعى» را با سخن دكارت قياس كنيد كه هر چند او هم فردى مذهبى است ولى آنجا كه درباره ى قضاوت و آموزش عمومى بحث مى كند، پروائى ندارد كه بگويد: «هيچ عقيده اى را نبايد بنام واقعيت محض پذيرفت مگر آن كه به محك معرفت سنجيده شود و با عقل سازگار آيد.»
من در دومين بخش از اين مقال، براى آن كه به اين قياس شفافيت بيشترى بدهم، به عنوان نمونه و شاهد، به پاره اى از محصولات «انديشه» كه در زمان واحد، در «آنجا» و «اينجا» زمينه ى بروز يافته اند اشاره خواهم كرد. همينقدر اين بار به نقل اين طرح كلّى بسنده مى شوم كه، در جستجوى علل عقب ماندگى ايران از كاروان تجدد و تمدن جهانى، از كجا بايد آغاز كرد و در اين ميان آنچه مايه ى تأسف و سنگين تر از تأسف باعث هراس است، اين واقعيت تلخ است كه پس از قريب پانصد سال ايران به طعمه ى ميراث داران، آن عصر ظلمت و جهالت تبديل شده است با يك تفاوت مهّم و اين كه در آن مرحله خيزش و خاستن دنياى غرب به شتاب اين روزگار نبود و طبعاً عقب ماندگى ها آسان تر قابل جبران بود و به هر روى پرورش اين اميد زمينه داشت كه اگر موجى به اصلاح برآيد چه بسا بتوان فاصله ها را كوتاه و كوتاهتر ساخت ولى خطر اين بار از آن است كه شتاب تحول در دنياى امروز گاه حالت اعجاز به خود مى گيرد. بشر امروز چنان بلند پا شده است كه در عرصه هاى علوم و صنعت و فن آورى، هنوز قدمى بر قله اى دارد كه با گام ديگر قله اى ديگر را زير پا مى گيرد و بالطبع در اين رستاخيز علمى و فنى، حق است اگر در ذهن هر يك از ما اين پرسش پر دغدغه جوانه بزند كه: در زير سلطه ى معماران «چاه جمكران» ايران به كجا كشيده مى شود؟
***
مباحث باقيمانده را به دومين بخش از اين مقال مى بريم.
|