سپهسالار كه از مشاهده چهره عصبانى و خشمگين هرمز رنگش پريده بود به سرعت از هرمز دور شد و خود را به فرماندهان و افسران زير دستش كه پيرامون قصر بودند رساند و به آنها دستور داد كه به دنبال فرماندهان غايب بروند و بعد به اتفاق به قصر سلطنتى باز گردند تا قبل از طلوع آفتاب عده اى از سپاهيان ويژه را آماده حركت به سوى آذرآبادگان نمايند. فرستاده اى هم كه از جانب سپهسالار به خانه بهرام رفته بود، دستور شاه را به او ابلاغ كرد و بهرام نيز بدون فوت وقت خود را به قصر سلطنتى رساند.
يكى از نگهبانان كه در آن موقع نقس حاجب را به عهده گرفته بود وارد شده گفت:
سرور من، بهرام چوبين اجازه شرفيابى مى خواهند!
هرمز با دست اشاره كرد كه مى تواند وارد شود و لحظه اى بعد بهرام وارد شده و در برابر هرمز كه در طول و عرض اتاق قدم مى زد سر فرود آورده و منتظر دستور ايستاد. هرمز با آن كه پريشان خاطر بود، از ديدن بهرام، چهره خندانى به خود گرفت و گفت:
بهرام، من از لياقت و فداكارى خاندان (مهران) و به ويژه شخص تو به خوبى آگاهم و مى دانم كه هميشه مترصد اين هستى كه جريانى پيش بيايد، تا تو بتوانى اين واقعيت را به اثبات برسانى! از همين رو مى خواهم به اطلاعت برسانم كه در آذرآبادگان وقايعى در جريان است كه تو بايد هرچه زودتر و در اسرع وقت فرماندهى سپاهيان ما را بر عهده بگيرى و خود را به آنجا برسانى و قبل از هر كارى فرزند و وليعهد ما (خسرو) را كه در دست گروهى اسير شده است نجات دهى.
ناگهان آثار اضطرابى آميخته به شادى در چهره مردانه بهرام پيدا شد كه از نظر تيزبين مهاندخت مخفى نماند.
بهرام در همين فاصله نگاهى با مهاندخت ردوبدل كرده، سپس روى به هرمز كرد و گفت: شاه من، اميدوارم كه براى (خسرو) اتفاقى نيافتاده باشد، و گرنه حتى يك تن از آنان را زنده نخواهم گذاشت. البته مردان طايفه (مهران) هميشه جان بر كف آماده خدمت به شاهنشاه هستند و اگر سرورم فرمان دهند، كليه مردان اين خاندان را براى خدمتگزارى به اينجا مى آورم؟
هرمز كه از داشتن خدمتگزارى چون او برخودمى باليد با چهره اى متبسم گفت:
نه بهرام، در حال حاضر نيازى به وجود مردان طايفه مهران نيست فعلاً بايد عجله كنى و با سپاه كوچكى از نيروى ويژه (جان او سپاران) كه در اختيارت مى گذارم به سوى آذرآبادگان حركت كنى!
توجه داشته باش كه اگر در اين مأموريت لياقت خود را به اثبات برسانى، دستور مى دهم مقامى را كه در خور و شايسته ات باشد به تو بدهند. اكنون بهتر است بروى و به استراحت بپردازى، اما فراموش نكن كه فردا پيش از طلوع آفتاب بايد در اينجا حاضر باشى، زيرا دستور داده ام كه افراد را آماده حركت كنند.
هرمز پس از گفتن اين سخنان به طرف در اتاق به راه افتاد و در همان حال گفت: من هم براى استراحت مى روم، چون كه بيش از حد خسته ام. ولى فردا دستورهاى ديگرى را به تو ابلاغ خواهم كرد. تو نيز برو و خوب استراحت كن!
بهرام كه به حالت احترام ايستاده بود، همچنان به آن حالت باقى ماند تا هرمز و به دنبال او وزير اعظم از اتاق بيرون رفتند. هنگامى كه مطمئن شد به جز مهاندخت و خودش كس ديگرى در اتاق نيست به طرف او رفته و با يكديگر به گفتگو پرداختند. بهرام مراقب رفتارش بود تا مبادا حركت ناشايستى از او سر بزند، زيرا طرف مقابلش يك شاهزاده بود، بنابراين جز مختصرى، آن هم به طور رسمى و توام با احترام با مهاندخت سخن نگفت....
*****
اكنون كه فرصت مناسبى پيش آمده بهتر است سرى هم به آذرآبادگان بزنيم و ببينيم كه خسرو چگونه و به دست چه كسانى اسير شده است.
چيزى كه هرمز و بهرام از آن اطلاع نداشتند، اين بود كه (خسرو) كاملاً غافلگير شد و تقصيرى هم به جانب او نبود. چون حكومت بر سرزمين بزرگ و وسيعى مانند آذرآبادگان كار سهل و آسانى نبود و هميشه زبده سپاهيان و بزرگان ايران از آن ناحيه بر مى خاستند. از اين گذشته آتشكده هاى بزرگ و با شكوه اين ايالت همواره مورد توجه و احترام پادشاهان ساسانى و عموم ايرانيان بود.
خسرو كه از يك طرف اداره چنين ايالت و سرزمين مهم و پراهميتى را به عهده داشت و از سوى ديگر دل در گرو عشق روشنك گذارده بود و ناپديد شدن روشنك افكارش را سخت مشغول كرده بود، طور كه بايد و شايد از عهده انجام امور بر نمى آمد.
او با تمام لياقتى كه داشت و همه كوش كه به كار مى برد، نمى توانست بر اوضاع متشنج و انفجار آميز آذرآبادگان مسلط شود.
در اين ميان بيشتر توجه و فكر او معطوف به يافتن (روشنك) بود و شايد در نظر خود اين هدف را از اداره ناحيه تحت حكومت خويش بالاتر مى شمرد.
او براى پيدا كردن روشنك تلاش گسترده اى را آغاز نموده بود و به همين منظور عده اى از اطرافيان و محارم خود را كه از كليه اسرارش خبر داشتند به دستگرد و نواحى اطراف آن فرستاده بود تا پس از چند سال كه از غيبت مرموز يار گريز پايش گذشته بود، خبرى براى او بياورند. به همين جهت روز و شب منتظر بود تا يكى از اين افراد از راه برسد و برايش خبرى خوش به ارمغان بياورد.
اما همه زحمات آنها به هدر مى رفت، زيرا در دستگرد و حدود آن كسى از روشنك، يار گمشده او خبرى نداشت.
تنها يك بار خبر رسيد كه يكى از خويشان (خرداد) به نام (خشايار) خبرى از روشنك دارد و خسرو براى آن كه شخصاً از او پرس و جو كند، با آن كه مى دانست اوضاع (دستگرد) تا چه اندازه متشنج و غير عادى است با اين حال دل به دريا زده و يكه و تنها و با لباس مبدل راه دستگرد را در پيش گرفت.
هنگامى كه به آن جا رسيد، آن قدر جستجو و تحقيق كرد تا اين كه با زحمت بسيار توانست (خشايار) را پيدا كند.
اين مرد با چهره سوخته و قيافه كريه و زننده اش براى خسرو بسان فرشته رحمت بود. (خشايار) وقتى دانست خسرو براى چه به نزد او آمده، بى آن كه بداند كسى كه در مقابلش نشسته (وليعهد هرمز) است به تفصيل وقايعى را كه منجر به نجات روشنك شده بود براى او تعريف كرد.
خسرو هنگامى كه جريان نجات روشنك را از زبان آن مرد شنيد و يقين حاصل كرد كه وى نمرده است، در حالى كه از خوشحالى قادر به كنترل اعصاب خويش نبود، دست به زير لباسش برده و كيسه اى مملو از سكه هاى زر بيرون آورده و به طرف مرد انداخت.
مرد بيچاره وقتى كسيه زر را دريافت كرد، در حالى كه از ذوق و شوق مى لرزيد و پى در پى سر فرود مى آورد و به اين ترتيب از خسرو تشكر و قدر دانى مى كرد به اميد آن كه شايد ثروت بيشترى به دست آورد، مجددا به خسرو گفت: من فقط يك اسب در اختيارش گذاشتم و او را به حال خود رها نمودم. اما ديگر از سرانجام او هيچ اطلاعى ندارم! نمى دانم چه شد و كجا رفت؟
خسرو مدتى هم به اميد آن كه شايد روشنك را در آنجا بيابد، در نواحى اطراف دستگرد به جستجو پرداخت، ولى با تمام كوششى كه در اين راه از خود به عمل آورد به هيچ نتيجه مثبتى دست نيافت.
به هر حال پس از هفته ها سعى و تلاش كه براى خسرو بى حاصل بود، دوباره راه آذرآبادگان را در پيش گرفت. اما شاهزاده خبر نداشت كه در غيبت كوتاه مدت او وضع آذرآبادگان بسيار فرق كرده است.
***
همان طور كه پيش از اين گفته شد، سپاهيان ويژه محافظ تاج و تخت (جان اوسپاران) يعنى سربازانى كه براى نجات كشور و شاه همواره مهياى جانبازى بودند. هميشه از ميان مردم (آذرآبادگان) انتخاب مى شدند. زيرا مردمان اين خطه از ايران، از روزگار قديم در سلحشورى و جنگاورى و شجاعت شهرت به سزايى داشتند و هر وقت در هر منطقه از ايران اتفاقى مى افتاد و يا هنگامى كه دشمنان خارجى براى تاخت و تاز به ايران حمله ور مى شدند، به استقبال دشمن شتافته و تا آخرين قطره خون در مقابل مهاجمين پايدارى مى كردند.
اما در اين چند سال آخر كه هرمز به اين راد مردان سوء ظن پيدا كرده و با وضع فجيعى عده زيادى از آنها را به قتل رسانده و يا زندانى نمود، كسانى كه از كشتار هرمز جان به در برده بودند، وقتى ديدند شاه ايران پاداش خدماتشان را با كشتن مى دهد، سوگند خويش را زير پا نهاده و به طور جمعى از پايتخت گريختند و خود را به آذرآبادگان كه موطن اصلى آنان محسوب مى شد رساندند.
اين عده هنگامى كه به موطن اصلى خود مراجعت كردند، از آنجايى كه كينه هرمز و نزديكان او را سخت به دل گرفته بودند، همواره مترصد فرصتى بودند تا انتقام خود را از آنها بگيرند و از همين رو بود كه به محض بازگشت به آذرآبادگان فوراًًً به خدمت خسرو در آمدند تا اين كه آن روز كه منتظرش بودند از راه برسد.
اما خسرو كه كارى به امور مملكتى نداشت و همواره شب و روز خود را به عيش و طرب مى گذراند از اين امر غافل بود و نمى دانست كه چه كسانى را به حريم خود راه داده و چگونه دشمنان قسم خورده پدرش را كه دشمنان او نيز محسوب مى شدند در زمره سپاهيان خويش جاى داده است.
علاوه بر سربازان جان او سپار، عده كثيرى از اشراف و روحانيون زرتشتى هم كه از بيم هرمز شب و روز نداشتند و مطمئن بودند كه بالاخره به دست هرمز به قتل خواهند رسيد، تنها راه نجات را در اين ديدند كه به آذرآبادگان رفته و به خسرو پناهنده شوند تا بلكه او را بر عليه پدر برانگيزند.
روحانيون زرتشتى كه از پشتيبانى و حمايت اكثريت مردم ايران برخوردار بودند به محض ورود در آتشكده هاى فراوانى كه در آن حدود بود مسكن گزيدند و پس از چند ماه اقامت به كمك مردم همين نواحى آتشكده هاى جديدى هم به وجود آوردند تا به هرمز بگويند كه او قادر به نابودى آتشكده و همين طور آتش مقدس نخواهد شد، زيرا عموم مردم پشتيان آنها هستند. هرمز اگر چه براى از بين بردن آئين زرتشت تلاش بسيار مى كرد، اما مردم دين زرتشت را هر چه بيشتر محترم مى داشتند و از دستور آن پيروى مى كردند. به طورى كه آن همه كارشكنى و كوشش هرمز براى برانداختن ريشه دين زرتشت، نتوانسته بود كمترين سستى در عقيده آنها به وجود آورد.
در اين ميان كمك و مساعدت مالى اشرافى كه به طور مخفيانه به آذرآبادگان آمده بودند براى روحانيون زرتشتى چشمگير بود. زيرا هر يك از آنان (اشراف) كه ثروت بى كرانى را با خود به آذرآبادگان آورده بودند، بيش از نيمى از دارايى خود را در اختيار آنان نهادند تا با صرف آن پولها، مردم را متوجه خود سازند.
از اين جهت زمينه مساعدى فراهم آمده بود و بيشتر مردم منتظر تنها يك جرقه و فرصتى بودند تا به دنبال آن، ناگهان دست به اقدامات شديد بزنند.
تا اين كه خروج خسرو از آذرآبادگان و غيبت چندين روزه او از محل حكمرانى، رسيدن اين فرصت را تسريع كرد، يعنى چون او تنها كسى بود كه در صورت نياز مى توانست از تيسفون كمك بخواهد، نبودنش موقع مناسبى بود كه همه آنان به گرد هم جمع شوند و نقشه خود را به موقع اجرا بگذارند.
سرانجام در سومين روز خروج خسرو از شهر، آنها عمليات خود را آغاز كردند و در ابتدا با يك نقشه دقيق و بى سر و صدا كليه زندانهاى آن مرز و بوم را گشوده و ضمن آزاد ساختن زندانيان، آنها را به خود ملحق ساختند و در عوض، هر آن كس از اطرافيان خسرو به دست آنان افتاد، او را در زندان جاى دادند. اما با تمام دقتى كه در اين راه صرف كردند، يكى از نزديكان و خويشان مهم خسرو يعنى (بندوى) توانست كه خود را از دست اين عده پنهان سازد. (بندوى) كه برادر زن هرمز و دايى خسرو بشمار مى رفت، از چندى پيش براى سيرو سياحت به نواحى آباد و سر سبز آذرآبادگان سفر كرده بود از بدو ورود در كاخ حكمرانى خسرو سكونت اختيار كرده و همواره با او به سر مى برد.
روزى كه خسرو جهت يافتن روشنك، آذرآبادگان را به قصد (دستگرد) ترك مى كرد، به بندوى گفت كه مراقب اوضاع عادى بود و او به جاى خسرو به رتق و فتق امور مى پرداخت. بندوى پس از آن كه يكباره وضع دگرگون شد و دسته هاى مختلف سپاهيان پى در پى و به دنبال يكديگر به شورشيان پيوستند، دانست كه ديگر از دست او وعده اى معدود از ياران وفادار خسرو كارى ساخته نيست، لذا آنها را در يك جا گرد آورده و خطاب به آنان گفت: دوستان هر كس مى تواند جان خويش را نجات دهد. چون ديگر از دست ما كارى ساخته نيست. به اين ترتيب بندوى خود را از دست شورشيان نجات داده و در محل نامعلومى مخفى شد تا در اولين فرصت از آن سرزمين بگريزد و خود را به خسرو برساند. زيرا بيم داشت خسرو بى خبر از اوضاع شهر با پاى خود به آنجا باز گردد و در نتيجه به دست آن مردان خشمگين بيافتد.
دو روز بعد (بندوى) براى اجراى نقشه اى كه در سر داشت با احتياط از مخفى گاه خود بيرون آمد، ولى هنوز بيش از چند متر به جلو نرفته بود كه از وحشت برجاى خود خشگش زد. چون كه ديد تمام جاده ها و راههاى اصلى و فرعى به تصرف شورشيان در آمده و آنها با دقت كامل مراقب ورود و خروج مردم هستند و هر آن كس كه قصد خروج از شهر را دارد، فوراًًً دستگير كرده و به نقطه نامعلومى مى برند، لذا دست از پا درازتر به مخفيگاه قبلى خود بازگشت و منتظر حواث آينده شد.
چند روز بعد، خسرو كه از يافتن روشنك مايوس شده بود، به اتفاق يكى از ياران وفادارش كه از ابتداى مسافرت با وى به سر مى برد به منطقه حكومتى خود وارد شد، ولى هنوز فاصله چندانى در خاك آذرآبادگان پيش نرفته بودند كه ناگاه به وسيله مردان زيادى كه روزها بود انتظار ورودش را مى كشيدند محاصره شده و قبل از اين كه بتوانند كوچكترين عكس العملى از خود نشان دهند به اسارت آنان در آمدند.
روز بعد بندوى با بذل چند سكه طلا به وسيله يكى از روستاييان اطلاع يافت كه شورشيان، خسرو را دستگير و زندانى ساخته اند.
او به محض آگاهى از اين واقعه بلافاصله به تكاپو افتاده و با آن كه در آن سرزمين بيگانه به شمار مى رفت با اين حال دست از تلاش نكشيد و سرانجام هم با فريفتن همان فرد روستايى كه خبر بازداشت و زندانى شدن خسرو را برايش آورده بود، نامه اى براى هرمز نوشته و پس از شرح كامل واقعه اى كه در آن منطقه روى داده و به زندانى شدن خسرو انجاميده بود، آن را به مرد روستايى سپرده و بعد از سفارشات زياد او را راهى تيسفون كرد و خود نيز آماده كار شد.
شايد اگر (بندوى) به آن حدود سفر نمى كرد و هنگامى كه آن اتفاقات در آذرآبادگان روى مى داد، در آنجا حضور نداشت. مدتها مى گذشت و هرمز از وضع آذرآبادگان و همچنين دستگيرى خسرو مطلع نمى شد. اما اين مرد با آن كه از ترس شورشيان خود را مخفى نموده بود، بطور پنهانى كسى را به دربار هرمز فرستاد و وقايع جارى را به او خبر داد.
فصل دوازدهم
خسرو در زندان
سپهبد سيامك كه در اين هنگام زمام امور آذرآبادگان را به دست گرفته بود و رهبرى مخالفين هرمز را بر عهده داشت، مقر فرماندهى خود را شهر (گنجك) قرار داده بود.
در يكى از شبها كه مهتاب آن شهر را روشنى خاصى بخشيده بود، سپهبد سيامك در طول و عرض اتاق خود قدم مى زد و مرتب نقشه مى كشيد.
او به ياد مى آورد كه چگونه (هرمز) پسرش را كه از افسران رشيد افواج (جان اوسپار) بود به فجيع ترين وضعى به قتل رسانده و به اين هم اكتفا نكرد و در صدد بر آمد تا خود او را نيز نابود كند. و باز به خاطر مى آورد كه چگونه به دستور هرمز به زندان افتاد و درست هنگامى كه قصد داشتند او را به دست جلاد بسپارند. با فريفتن نگهبانان خود از تيسفون فرار كرده و به طور ناشناس به آذرآبادگان آمد.
اكنون مدت يك سال بود كه در اين سرزمين به سر مى برد و از مسافرتهاى پى در پى خسرو به دستگرد و همچنين اختلافى كه بين او و پدرش در اين مورد پيدا شده بود و نيز ازعدم رضايت مردم از دستگاه ظالمانه هرمز استفاده كرده و با همكارى گروهى از اشراف و روحانيون زرتشتى براى خود تشكيلاتى به وجود آورده بود كه در نظر اطرافيانش از دستگاهى كه هرمز در پايتخت داشت كمتر نبود. وقتى افكار او به اينجا رسيد در حالى كه شراره هاى خشم و انتقام از چشمانش جستن مى كرد با خود زمزمه كرد و گفت:
هرمز خواهيم ديد كه بالاخره چه كسى پيروز خواهد شد. مطمئن باش تو را به داغ فرزند گرفتار خواهم كرد تا بدانى شب و روز من چگونه مى گذرد.
در ميان شهرهاى ايران، گنجك از امتياز خاصى برخوردار بود. زيرا اين شهر معابد فراوان و قابل ملاحظه اى داشت كه مهمترين آنها آتشكده (آذرگشسب) بود.
اين آتشكده (آذر گشسب) از زمانى كه تاريخ آن معلوم نبود يعنى از هنگامى كه آتش مقدس شناخته شده بود، در نزد مردم و پادشاهان اعتبار فراوانى داشت. همه شاهان هخامنشى، تنى چند از اشكانيان و خلاصه كليه شهرياران ساسانى بر خود واجب مى شمردند كه گاه و بى گاه به آنجا مسافرت كنند و در پيشگاه اهورامزدا سر تعظيم فرود بياورند و از او بخواهند كه سلطنت و شكوه و عظمت آنان را همچنان برقرار دارد.
از اين جهت بود كه شهر (گنجك) و آتشكده بزرگ و مقدس آن در سراسر كشور ايران زبان زد خاص و عام بود و از هر سوى كشور، مردم دسته دسته و گروه گروه به آنجا مى رفتند و به فرايض مذهبى مى پرداختند.
سپهبد سيامك غرق در خيالات خود از اين كه نقشه هايش يكى پس از ديگرى جامه عمل مى پوشيد، غرور و مسرتى فوق العاده حس مى كرد، ديگر حمله به تيسفون براى او آسانترين كارها بود و لحظه اى را به ياد مى آورد كه هرمز و تمامى اعضاى خانواده و خاندان او را دستگير ساخته و آنها با سرهاى به زير افكنده و رنگهاى پريده در برابر او ايستاده اند. اين پيروزى كه هنوز قسمت كوچكى از آن به دست آمده بود و پايان آن معلوم نبود، چنان سپهبد را به عالم رويا فرو برده بود كه از آمدن چندتن خواص و روحانيون زرتشتى به اتاق خصوصى اش خبردار نشد و آنها وقتى سپهبد را غرق در افكار دور و دراز ديدند به ناچار و براى اين كه موجبات ناراحتى او را فراهم نسازند به آرامى اتاق را ترك كردند.
سپهبد كه در عالم رويا خود را به جاى هرمز مى ديد، براى افرادى كه به گرد او حلقه زده بودند، درجه ها و مناصبى در نظر مى گرفت و در اين فكر بود كه مقام ايران سپهبد (سپهسالار) را به كدام يك از افراد خود واگذار كند و همچنين كدام يك از موبدان گنجك را به عنوان موبد موبدان انتخاب نمايد و فلان مقام و منصب را به چه كسى بدهد و براى ايالت هاى فلان و فلان، كدام فرد لايق را به عنوان (حاكم) تعيين كند...
بارى سپهبد غرق اين تخيلات بود كه يكى از نزديكانش وارد شده و پس از آن كه مدتى منتظر ماند، چون سپهبد به خود نيامد، به ناچار پيش رفته و با تكان دادن دستش، او را از آن عالم شيرين و دلپذير بيرون آورد، آنگاه با وجد و سرور گفت:
قربان، بالاخره خسرو را دستگير كرديم و اينك او در دست ما اسير است!
سپهبد كه مى دانست با دستگيرى وليعهد، يا هستى خود را از دست مى دهد و يا به آن چه كه در نظر دارد مى رسد، سر برداشت و در چهره آورنده مژده خيره شد و در همان حال به انتخاب يكى از دو فكرى كه در سر داشت پرداخت. گاه به اين مى انديشيد كه خسرو گروگان شايسته اى است و با دستگيرى او مى تواند مقاصد خود را به هرمز تحميل كند. گاهى نيز به اين فكر مى افتاد كه خسرو را از ميان بردارد و به اين وسيله انتقام خون فرزندش را بگيرد. گاهى هم فكر مى كرد كه اگر هرمز در اثر اين اقدام او دچار خشم شود و ناگهان همه قواى خود را به آذرآبادگان بفرستد تا او را نابود كنند، آن وقت جز مرگى فجيع چيزى در انتظارش نخواهد بود.
زمانى هم با خود مى گفت كه بهتر است خسرو را آزاد نمايد و از او عذرخواهى كند. اما اين نظر چندان در نظرش جالب توجه نبود. زيرا از كجا معلوم بود كه هرمز خطاى او را ناديده بگيرد و با وجود سوءظنى كه نسبت به همه كس دارد، با يك عذرخواهى ساده او را مورد عفو قرار دهد!
آورنده خبر همچنان ايستاده و منتظر دستور سپهبد بود، ولى انديشه هاى گوناگونى كه در سر سپهبد موج مى زد مانع از اين بود كه سخنى بگويد.
از طرفى ديگر، سپهبد حق داشت، زيرا حمله به وليعهد كشور و دستگيرى او كار ساده اى نبود و براى كسانى كه دست به اين عمل زده بودند عاقبت شومى در بر داشت.
سپهبد سخت با خود در جنگ و جدال بود و هر لحظه كه مى گذشت بيش از بيش وجود هيولاى مرگ را احساس مى كرد.
بالاخره بعد از چند دقيقه كه براى مرد تازه وارد به اندازه چند ساعت گذشت، رفته رفته در چهره او اثرى ظاهر شد كه نشان مى داد تصميم قاطعى درباره خسرو گرفته است.
بلافاصله پس از آن كه اين آثار در چهره سپهبد نمايان گرديد، سرانجام او بر شك و ترديد خود فايق آمده و به مردى كه منتظر دستورش ايستاده بود گفت:
او را در زندان نگاه داريد تا دستور بعدى من به شما ابلاع شود.
سپهبد با برزبان راندن اين چند كلمه، خسرو بى خبر از همه جا را به زندانى طولانى و شايد هم به مرگ محكوم كرد.
سپهبد پس از آن همه جنگ و جدالى كه در درونش بين دو نيروى تسليم و ادامه طغيان به وجود آمد. عاقبت بر اثر اطمينانى كه به پشتيبانى و حمايت مردم آذرآبادگان و نيز اشراف و روحانيون داشت، تصميم گرفت خسرو را به قتل برساند و به اين طريق انتقام خون پسرش را از هرمز بگيرد، ولو آن كه در اين راه جان خود را نيز از دست بدهد.
سپهبد پس از اخذ تصميم قطعى براى آن كه خسرو را از نزديك مشاهده كند به مكانى كه او را زندانى كرده بودند رفت.
همين كه سپهبد وارد شد، نگهبانانى كه در آنجا پاسدارى مى دادند در برابر او سر فرود آوردند. ولى سپهبد بدون آن كه توجهى به آنها بكند، در حالى كه لبخند تمسخر آميزى بر لب داشت، با قدمهاى آهسته به سوى خسرو كه دستها و پاهايش به وسيله زنجير به ديوار بسته شده بود رفت. خسرو وقتى احترام سربازان را نسبت به تازه وارد ديد، زير لب گفت: نازپرورده با خود چه گفتى؟
در اين وقت خسرو كه براى ابراز خشم فرصتى پيدا كرده بود پوزخندى زد و گفت: هيچ با خود مى گفتم ببين كار اين مرزوبوم به كجا كشيده كه يك عده پست فطرت ناجوانمرد، نمك ولى نعمت خود را خورده و نمكدان مى شكنند...
هنوز آخرين كلمات از دهان خسرو خارج نشده بود كه سپهبد دستش را بالا برده و سيلى محكمى به گوش او نواخت. شدت ضربه به قدرى زياد بود كه خسرو را به ديوار پشت سرش كه دست و پايش نيز به آن زنجير شده بود كوبيد.
****
خسرو رنگ به چهره نداشت و از اين كه در تمام مدت عمر با چنين ستمى مواجه نشده است، حال پريشانى داشت و هر بار كه چشمانش به
زنجير هاى دست و پايش مى افتاد بر پريشانى اش افزوده مى شد.
در دل فكر مى كرد درست است كه پدرم بر عده زيادى ستم روا داشته اما در اين ميان من چه گناهى دارم؟
تمام بزرگان و درباريان و خلاصه همه كسانى كه از نزديك مرا مى شناسند، خوب مى دانند كه هميشه كوشيده ام ذهن پدرم را نسبت به اعمال نامناسبى كه در پيش گرفته است روشن سازم، ولى او هرگز زير بار نرفته و از آن گذشته من هرگز دست به خون كسى نيالوده ام و اگر در منطقه حكومتى من، كسى به قتل رسيده يا خاندانى نابود شده، باز هم به دستور پدرم بوده است و من در اين ميان تقصيرى نداشته ام. پس چرا اين مردم نسبت به من اين گونه ستم روا مى دارند؟
وقتى افكارش به اينجا رسيد، ناگهان آتشى از خشم و كينه در دلش زبانه كشيد و با خود گفت: اگر از اين مهلكه نجات يافتم برخود لازم مى دانم كه از اين ناجوانمردان روباه صفت انتقام بگيرم.
موقعى كه سپهبد وارد زندان شد و به ترتيبى كه شاهدش بوديم چنان سيلى محكمى به گوش او نواخت، خسرو حركتى كرد خونى را كه در دهانش جمع شده بود به بيرون تف كرد خطاب به سپهبد كه با چشمانى شرربار همچنان او را نگاه مى كرد گفت:
آيا شرم ندارى كه با پسر پادشاه ايران چنين معامله اى مى كنى، اگر ذره اى شعور مى داشتى درك مى كردى كه اين قدرت ظاهرى به زودى از دست تو خارج خواهد شد. آيا تصور مى كنى با دستگيرى من ديگر هيچ كارى در پيش ندارى و همه چيز بر وفق مراد است؟
ولى پاسخ اين كلمات خسرو جز خنده هاى استهراء آميز سپهبد و نگهبانانى كه به دور او حلقه زده بودند نبود.
او وقتى خنده هاى تمسخرآلود آنان را ديد به ناچار مهر سكوت بر لب زده و تسليم سرنوشت خود شد و سربازان او را كشان كشان او را به محل نامعلومى مى برند.
پس از مدتى در حدود يك ساعت كه به همراه نگهبانان راه پيمود، خود را در خانه اى نيمه مخروبه يافت كه بيشتر به يك دخمه شباهت داشت تا خانه!
گروهى متجاوز از دهها سرباز با چهره هاى خشن و اندامهاى درشت در آنجا پاسدارى مى كردند، مثل اين بود كه مدتى است در انتظار خسرو هستند.
به محض مشاهده خسرو ناگهان در چهره تمامى آن سربازان علامتى از خشم و نفرت نمودار گشته و اندامهاى خود را سخت به هم فشردند.
آنها نگاههايى سرشار از كينه و نفرت و در حالى كه چشم از خسرو بر نمى داشتند زير لب چيزهايى مى گفتند كه چندان مفهوم نبود. ولى خسرو از ميان كلمات نامفهومى كه از دهان آنان خارج مى شد، متوجه شد كه همه اين افراد، كسان خود را به دست هرمز از دست داده اند و اكنون بسيار خشنود هستند كه به اين وسيله انتقام مى گيرند.
در همين فاصله جوانى كه در چهره اش جز قساوت و خشم چيزى مشاهده نمى شد، از بقيه جدا شده و پيش آمد خسرو را كه هاج و واج مانده بود جلو انداخت و به اتاقى برد كه تنها يك پنجره كوچك آن هم درست در نزديكى سقف داشت.
از ديوارهاى كثيف و زمين مرطوب آن اتاق معلوم بود كه مخصوص زندان ساخته شده است و شايد هم قبل از او كسانى در آنجا به عنوان زندانى به سر برده اند.
اثاث و لوازم آن اتاق كثيف را تنها دو چيز تشكيل مى داد. يك كوزه سفالى و نيمه شكسته و يك تكه نمد مندرس و پاره كه زمين مرطوب را مى پوشاند. نگهبان جوان، خسرو را با وضعى زننده جلو رانده و بعد از آن كه او را به درون اتاق هدايت كرد، ناسزايى بر لب رانده و در را به رويش بست.
همين كه خسرو تنها ماند، چشمش را به سقف دوخته و در افكار دور و درازى فرو رفت.