|
شاهد زمان
- دكتر كاظم وديعى
هويدا معتقد بود كه شاه عاشق ايران است
و اگر ايران را از او بگيرند، مى ميرد و چنين شد....
*بختيار، در آغاز نخست وزيرى، ابتدا دست و پاى خودش را بريد.
*كلاشان و فرصت طلبان طرح هائى ارائه دادند تا شاه و دولت را بدوشند و همه منتظر بودند و متحير كه چرا شاه به موافقان خود اجازه تظاهرات نمى دهد، در حالى كه نمى دانستند كه شاه متأمل و متحير منتظر حركت «جان نثاران» است كه آنچه را كه تا آن موقع ادعا مى كردند ثابت كنند و هيچ «جان نثارى» وارد عرصه نشد....
*بختيار هم به ساواك و هم به ارتش بدگمان بود و اين بدگمانى باعث شد كه ساواك دست از پا درازتر، معطل بماند و ارتش هم متقابلاً به نخست وزير بدبين باشد.
*بين قره باغى و مقدم نوعى رقابت در تقرب به ليبرال هاى آن روزى وجود داشت مقدم از سال ها پيش در اين تقرب از او پيشى جسته بود به علاوه كه از سياستمداران چپ زن و راست رو نيز بيزار بود، در حالى كه قره باغى فقط براى جبهه ملى راه بازمى كرد و اين را جزو سياست آمريكا مى دانست، او به سبب اعلاميه ارتش از مرگ معاف شد، در حالى كه مقدم به جوخه تير سپرده شد.
|
|
|
در دو ماه آخر بارها آرزو مى كردم با يك پزشك و روانكاو درجه اول مذاكره اى در باب روحيه تماشاگر تاريخ شاه و ضمناً شاه متوقع و منتظر تنبه و جنبش مردم داشته باشم. با يكى دو تن از پزشكان دربار تماس گرفتم ولى آنها را درخور اين بحث نيافتم. با يكى دو متخصص دانشگاهى حرف زدم ولى باورهاى مرا محترمانه باور نكردند و در نهايت گفتند از محيط دربار چيزى نديده و نمى شناسند و اين درست بود و حق داشتند مرا باور نكنند.
روزى كه برف فراوانى تهران معترض را روسفيد كرده بود، يكى از دوستان فاضل من كه در تعليم و تربيت عملاً سهم يافت و در كار سپاهيان دانش از تصويب تا اجرا دو سالى شب و روز زحمت كشيد مرا به راهپيمائى به قصد تمدد اعصاب دعوت كرد. فوراً پذيرفتم، گفت: پس آماده باش مى آيم ترا برميدارم. آمد و يكسره مرا به چالوس برد و تمام راه برايم حرف زد. حوالى سياه بيشه ديدم بغض گلويش را گرفته و آرام اشك مى ريزد. او قصه يك عمر تعليم و كار تربيت جوانان را شرح مى داد و آخرين جملاتش اين بود كه: مملكت غرقاب خون خواهد شد. خودى، خودى را خواهد كشت... كنار جاده در سرمائى كه آرواره را به حركت و دندان ها را به صدا درمى آورد، ايستاديم. ديدمش مشتى برف برداشت و بر صورت و پيشانى نهاد.
دره فراخ در بالا و تنگنائى در بستر رود چالوس برابر ما بود. نمى دانستم به آن جبال فاخر نگاه كنم كه يادآور دهها گردش علمى بود يا به پيشانى بلند اين مرد سالخورده كه در حال، پريده رنگ مى نمود؟ به هر حال نگرانش شدم، سوارش كردم و به راه افتاديم.
لختى بعد من به حرف درآمدم. پرسيدم كجا مى رويم؟ گفت برويم اين خانه دو سه اتاقى را بفروشيم چون روزهاى سختى در پيش است. دو ساعتى بعد در باغچه او فرود آمديم. مردى بود منزه، معلمى بود گرم كه سخنش همواره توام با مطالعه بود. معلمى بود كه نمى نوشت. استادى بود كه تنها به پرورش عقيده داشت.
تا آتشى بيفروزد و اتاق گرم شود فكر كردم موضوعى كه ذهنم را مدتى بود مشغول كرده بود با او درميان نهم. قبول كرد و شروع كردم:
گفتم: تو شاه را بهتر از من مى شناسى. به نظر تو اين تأمل و تماشاگرى تاريخ و اين توقع و انتظار ريشه در چه دارد؟
گفت: در حق و حقيقت.
گفتم: كدام حق و حقيقت؟
مى گفت: در چشم او نهضت مشروطه با تجددطلبى و ترقى جوئى شروع شد. بنابراين اول بايد اين دو را تضمين كرد سپس اركان مشروطه را استوار ساخت. در چشم او ما به سمت تجدد و ترقى و تمدن رفته ايم پس به سمت مشروطه و دموكراسى هم مى رويم. در چشم او حق و حقيقت در واقعيت ظهور و تأسيس مدرسه و كارخانه و دانشگاه و همه دستاوردهائى كه در اين بيست ساله پيدا شدند خلاصه مى شوند. همه پل ها و راه ها و تأسيسات صنعتى جلوه ملموس حق و حقيقت گذران سياسى است. بنابراين نفى اين دستاوردها او را رنجور مى سازد ولى چون حق را در تصرف خود مى بيند به تأمل و تحير و تماشاگرى تاريخ مى افتد و در حال، درد را فراموش مى كند.
گفتم: اين همان حالتى است كه در بوديسم به آن نيروانا گويند.
گفت: من مى گويم مست و مدهوش حقيقت مورد باور خويش است. چنان معتقد است كه ديگر برايش مهم نيست چه كسانى آن را نفى مى كنند.
گفتم: روزى هويدا به من گفت شاه عاشق است، عاشق ايران. اگر معشوقش را بگيرند مى ميرد.
گفت: در اين مرحله او مرگ را هم تماشا مى كند.
گفتم: مثل گاليله كه مى گفت زمين مى گردد و مى ميرد.
گفت: حق در تصرف گاليله بود به همين دليل ابداً گوشش بدهكار نبود هر چه مى دادند امضاء كند. هر نوع حكمى برايش صادر مى كردند. برايش مهم نبود. تماشا مى كرد.
شايد بيش از پنج دقيقه چشم از آتش نبريدم. او را ديدم بيرون رفت به تماشاى درخت ها. انگار مى خواست مرا در نتيجه گيرى آزاد بگذارند.
يكسال و اندى بعد من از محبى شنيدم كه در عبور از خيابان شاهرضا به سبب تصادف با اتومبيل، آن بزرگمرد درگذشت. او دكتر بيرجندى استاد تعليم و تربيت بود. من صدها صفحه را درباره آن سفر قادرم سياه كنم. تفسير او به نتيجه گيرى من كمك كرد. خواهيم ديد.
آمدن بختيار وضع مجلس را محكم كرد. بختيار نمى توانست تقاضاى انحلال مجلس رستاخيز را بكند زيرا شرايط براى انتخابات مجلس و يا مجلسين به مدت نامعلومى فراهم نبود و فراهم نمى شد. اين بود كه با همه بدهائى كه پيش از نخست وزيرى به رستاخيز و مجلس آن مى گفت در آن مجلس حاضر و با اداى كامل رسوم رأى تمايل خواست.
طرفدارى بختيار از به جا ماندن مجلس رستاخيز موجب آن مى شد كه پذيرفته شود كه مجلس، مجلس مشروطه و حكومت، حكومت مشروطه و دولت، حرمتگذار اصول و فروع قانون اساسى مشروطه پادشاهى است. بر طبق همين قانون احزاب و مردم حق تظاهرات در چهارچوب مقررات مربوط را داشتند. به استناد اين حق و در جهت حفظ پادشاه و پادشاهى و در نتيجه دولت بختيار جرايد بسيارى نوشتند و مردم به تظاهرات بسيار دست زدند. تظاهرات امجديه (تهران) و تظاهرات ميدان بهارستان از آنجمله بود. در تظاهراتى كه در جلو نخست وزيرى براى حمايت از بختيار و تشويق دولت او پديد آمد نتيجه گرفته شد كه اين تظاهرات را بختيار زائد مى داند زيرا گمان مى برد كه در نهايت كفه شاه را سنگين مى كند و مخالفان را جرى تر مى سازد. اما از آنجا كه اين تظاهرات تا اندازه اى وسيله ارتش و به خصوص خانواده افسران به راه افتاده بود ترس بختيار از آن بود كه ارتش غيرمستقيم وارد تمرينات سياسى شده و نيروئى كسب كند كه فاقد آن است. مقدم (تيمسار) در اين باره همكارى نزديك با ارتش داشت و فكر مى كرد و درست هم فكر مى كرد كه اين تظاهرات موجب تحكيم حكومت بختيار خواهد بود. بختيار در اين لحظات هم به ارتش و هم به ساواك تصفيه شده بدگمان شد. بدگمانى او موجب تأخير در سر و سامان گرفتن ساواك تجديدنظر شده، تصفيه شده شد و در نتيجه ساواك معطل بماند و تقريباً دست از پا دراز نمى كرد. بدگمانى او به ارتش تا آخر موجب شد كه ارتش هم به او بدگمان بماند و در نتيجه دولت و ارتش و ساواك به سه راه مستقل از هم روند. تيمسار مقدم در اين دوره براى سياسى شدن گروهى از ارتشيان كوشش هائى كرد ولى قره باغى به او ميدان نداد، زيرا از نزديكى مقدم با شخصيت هاى طراز اول جبهه ملى بيم داشت و چون هر دو يقين داشتند كه سياست آمريكا و نيروى جانشين بر تشكيل حكومتى ليبرال است نوعى رقابت در تقرب به ليبرال هاى آن روزى بين اين دو مقام مهم نظامى و امنيتى پيدا شد.
مقدم از سال ها پيش در اين تقدم پيشى گرفته بود و تمايل خود را در به قدرت رساندن ليبرال ها مخفى نمى كرد و مراد او از ليبرال، تنها جبهه ملى نبود بلكه به طيفى وسيع تر مى انديشيد. در عين حال از اشخاص چپ زن راست رو بيزار بود و مثلاً آزمون را نمى پسنديد. او معتقد بود كه اين طرح راه نجات ايران است از بلاى فساد و تقرب جوئى. اينكه در اين راه سلطنت قربان شود يا نه براى او مطرح نبود و آن را به استعداد سلطنت واگذار مى كرد. به قول يكى از همكاران ارشد او، او در طرح خود به اكثريت خاموش فكر مى كرد و نه الزاماً روحانيت مترقى يا روحانيت مرتجع بنيادگراى طرفدار مبارزه مسلح. مقدم با اندكى بى احتياطى روبرو بود. او با حسادت بختيار و قره باغى روبرو بود. مقدم در مقياس وسيع مورد حسد تمام تيمساران و فرماندهان طراز اول نيروهاى مسلح سه گانه بود. اشكال ديگر مقدم اين بود كه در مورد سلطنت هرگز سمت نگرفت يعنى كه بنيادگرايان معتقد بودند كه در نهايت طرفدار شاه است و براى پس راندن آنها و نجات سلطنت زير پوشش نجات ايران مى كوشد. اما قره باغى رقيب راست رو او كه بسيار كمتر ازاو سياسى بود براى جبهه ملى راه باز مى كرد و اين كار را در جهت سياست آمريكا مى ديد و پوشش او توسل به رجال خوشنام مانده از جبهه مصدق بود درست چيزى كه دموكرات هاى آمريكا مى ديدند. بنيادگرايان از خط او اطلاع كامل داشتند به همين دليل در نهان او را مى پائيدند تا روزى كه رهبرى حركت اجتماعى از آن آنها شد. ولى قره باغى در مسندى كه بود حقاً مانع راه مخالفان نشد، به همين دليل به سبب اعلاميه سران ارتش از مرگ معاف شد، در حالى كه مقدم مغضوب بماند و اعدام شد.
برگرديم كمى به عقب. صحبت در اين بود كه طرفداران شاه با آمدن بختيار وارد دايره مهم حركات لازم سياسى شدند ولى اين حركات به رهبرى ارتشيان، واقعاً غيرسياسى بود حتى مقدم در حاشيه آن بود نه در متن آن. به همين دليل حركت دچار عادات تقرب جويان شد و كار سازماندهى صورت نگرفت. در حالى كه كاملاً ممكن بود با ايجاد نوعى سازماندهى كانون هاى مقاومتى به وجود آورد تا از شدت خطر بكاهد. مى شد و كاملاً ممكن بود تا با تشكيل نيروهاى مقاومتى حتى اگر مخالف به قدرت رسد از ميزان تندروى هاى انقلابى كاست. علت اين عدم توفيق در اين بود كه همه حس مى كردند فرصت تنگ است. پس بايد سريعاً بدون چون و چرا، بى تأمل و از سر اطاعت كارى كرد و اين كار البته به پول احتياج دارد و اين پول نزد دولت و شاه است و لاغير. اين طرح كلاشان و فرصت طلب ها بود كه مى خواستند از آب گل آلود ماهى بگيرند و در جو پر از دستپاچگى شاه و دولت را بدوشند. اينها به اين نكته توجه نداشتند يا نمى خواستند توجه كنند كه شاه در موضعى است كه اگر هم بخواهد نمى تواند و نبايد كارى كند. ابداً آن حالت تأمل و تماشاگرى تاريخ شاه را نمى ديدند. ابداً حس نمى كردند كه شاه به سهم خود منتظر و متوقع جان نثارى جان نثاران! است.
براى من محقق بود كه بايد حركتى براى پادشاهى نه براى پادشاه راه افتد. اين يك ضرورت بود تا خون بى گناه كمتر ريخته شود ولى سازماندهى، بى اطلاع شاه، حتى اگر به نفع شاه باشد معناى بدى داشت. حمل بر عدم وفادارى و حركت در جهت براندازى مى شد. معهذا من حرفش را مى زدم. اساس فكر من بر اين بود كه لبه تيز متوجه فساد است اما وقتى موتور انقلاب كار افتد چه كسى مى تواند معين كند كه حكم فساد شامل همه نيست؟ ميليون ها نفر و چندين نسل با رژيم موجود به دنيا آمده، در آن زيسته، با آن كار كرده اند آيا همه فاسد بودند؟ تاريخ انقلاب ها نشان مى داد كه هنر و هدف انقلابيون سوزاندن تر و خشك است. در تمام انقلاب ها اولين مقتول عدالت است. از آنجا كه انقلابيون در صفوف خود آدم هاى فرصت طلب، نامتعادل و زحمت نكشيده بسيار دارند مى كوشند با برافروختن شعله انتقام و دادن وعده هاى محال، خود محال را ممكن كنند يا ممكن جلوه دهند. اين همان شتاب انقلابى است. نيروى خودجوش انقلاب است.
آرزوى من اين بود كه از سوى غيرنظاميان در جهت حق و عدل قانونى، دينى، مذهبى و ملى سريعاً سازمان هائى براى همدردى و مقاومت و تعاون اجتماعى پديد آيد. بدون كمك شاه، بدون توسل به پول خاندان سلطنت، بدون كمك دولت، بدون توسل به بودجه محرمانه. اين نيرو بدو داشتن ادعاى به قدرت رسيدن مسلماً مى توانست ترمز خوبى در سوءاستفاده هاى انقلابى بشود.
چون چنين طرحى مالاً به پول احتياج داشت من به صندوق مشترك براى تعاون نيروى اجتماعى فكر مى كردم. نتيجه ارائه اين طرح آن شد كه همه گفتند فلانى بيمارى تخصص دارد و اشاره آنها به تحقيقات من در زمينه تعاون و سال هاى رياست بر بخش تحقيقات روستائى و مؤسسه تحقيقات و آموزش تعاونى بود. در حالى كه اين طرح تعاونى با نهضت قانونى تعاون ربطى نداشت.
اين طرحى نبود كه من آن را به شاه يا به دولت ارائه دهم. به همين دليل با دوستان گروه انديشمندان و ديگران در ميان مى نهادم. طبعاً به جائى نمى رسيد ولى من دنبال مى كردم.
سالى قبل، نهاوندى روزى در نطقى مهم گفته بود: «ما در اين مملكت به دنيا آمده ايم و مايليم حافظ استخوان هاى مردگانمان باشيم چه رسد به زنده ها...» تقريباً در اين مايه. من نزد او طرح را مطرح كردم. گفت كجاى دنيا سابقه دارد؟ گفتم نمى دانم و مهم نيست. اصلاً سابقه ندارد، چرا ايجاد سابقه نكنيم؟ مرتباً از انقلاب هاى بزرگ مثال مى آورد و ابداً حرف مرا نمى پذيرفت كه مى توانيم حركتى از خود ايجاد كنيم كه به فرض تحقق انقلاب، قربانى كمتر دهيم. نمى فهميدم چرا مرا نمى فهمند.
تا روزى كه به دعوت عزيزى به حوالى حضرت عبدالعظيم رفتم و بعد از ناهار به اتفاق نزد مرد محترمى كه از بستگان او بود به دركه رفتيم. زنگ زد. به جاى آن كه از در بزرگ وارد خانه و باغ شويم مرا در راستاى ديوار به جلو حفره بزرگ در پاى ديوار برد و گفت بفرمائيد. اين حفره راه آب سابق بود. صاحبخانه آن طرف ديوار پاى حفره منتظر ما بود و سلام كرد. گفت ببخشيد باغبان به مسجد براى وظايف شرعى رفته در راهم روى من قفل كرده و كليد را هم نزد خود دارد تا در بازگشت ظاهراً مزاحم زندانى سياسى خود نشود اين است كه شما از اين راه آب وارد مى شويد.
من بسيار از طرز كار او خوشم آمد و بى اراده گفتم پس وقتى انسان هائى در محاصره توده مردم اند باز هم مى توان كارى كرد، نه عليه توده بلكه براى كمك به برخى از مردم. گفت معلوم است كه مى شود و بحث ما از همان جلو راه آب شروع شد.
صاحبخانه تجربيات سياسى و مذهبى بسيار داشت و ارادتمند مردان مصلح ملك و دوستدار مردم بود. مدت زيادى بحث كرديم و او خاطرات ارزنده اى را شرح داد و بعد گفت من بارها به اين دوستم مى گفتم ترتيب ديدارى با شما بدهد زيرا شما را به دليل مقالات شما دوست دارم. من ديدم هوا رو به تاريكى است. باغبان هم برگشته و مرتباً بيرون و تو مى كند. اين بود كه طرح را مطرح كردم. فى الفور گفت من ربع ثروتم را در اختيار مى نهم اين طرح عالى است ولى نمى گيرد و شما شكست مى خوريد.
گفتم: اگر طرح شكست مى خورد چرا ربع ثروتتان را بر آن مى نهيد؟
گفت: زيرا فى نفسه خوبست و اعتماد دارم به شما.
گفتم: چرا شكست مى خورد؟
گفت: كسانى كه بايد در آن سهيم شوند كسانى اند كه احتمالاً از تغييرات زيان خواهند برد.
گفتم: چطور؟
گفت: افراد اين طيفى كه در دايره توجه شماست عمرى گرفته و هرگز نداده اند شما مى خواهيد گيرنده، دهنده شود. اشتباه همين جاست. امثال من ممكن است بدهند چون گيرنده نبوده اند اما آنها كه شما بهشان رجوع مى كنيد حتماً به شما مى گويند شاه بدهد، اشرف بدهد، دولت بدهد تا من هم بدهم. ولى راست نمى گويند، دهنده نيستند.
گفتم: اتفاقاً همين جواب ها را شنيده ام.
گفت: پس شما عاشق بيعار مى شويد و ادامه داد كه مسلماً در صورت پيروزى متعصبان، مال و جان بسيارى از بى گناهان هدر خواهد رفت. ولى اول به من نشان بدهيد ده نفر را كه به پيروزى مخالفان متعصب اعتقاد داشته باشند.
گفتم: همه معتقدند روحانيت به خصوص متعصبان، حكومت نمى دانند و راه بر حكومت ليبرال ها باز مى كنند.
گفت: اشتباه همين جاست مگر بنيادگرايان حكومت نكرده اند؟ مگر اميركبيرها را نكشتند؟
گفتم: چه بايد كرد؟
گفت: همين كارى كه مى كنيد بكنيد. چون مفيد است. من مى دانم كه اگر وضع برگردد به من كه بيست ساله اخير كاره اى نبوده ام رحم نمى كنند.
من اين مرد هفتاد ساله را سه بار ديدم. روشن مى ديد. پنج سال بعد از انقلاب او را آزردند. بمرد و باغبان هم فرارى شد.
آخرين بارى كه او را ديدم ساعت ها در كوه هاى اطراف دركه پياده روى كرديم. هر بار مى ديدمش مى پرسيد كجاى كاريد؟ جواب مى دادم همانجا كه بودم. سرمى جنباند و دوست نداشت مرا مأيوس كند، ولى در آنروز من واقعاً كفگير تلاشم به ته ديگ حوصله ام خورده و مسلماً مأيوس بودم.
همان روز گفت كار شما به حفر كانال هاى فرعى براى پخش نيروى مخرب سيل مى ماند حتماً در اروپا ديده ايد. گفتم در ايران هم داريم چه در اطراف خرمشهر چه در اصفهان و مانند آن آب سيل به مسيل هاى حفر شده مى رود و موجب عمران هم مى شود. البته در خارج هم هست. گفت ببخشيد يادم رفته بود كه شما سر كلاس اصرار داريد از ايران مثال بدهيد نه از پديده هاى خارج. پرسيدم از كجا مى دانيد؟ گفت نوه ام شاگرد شما بوده، امروز از من خواست از شما كتاب روش تحقيق را بگيرم. گفتم فردا مى فرستم و فردا همراه «از اوج سه سفر» فرستادم.
بحث ادامه داشت. گفت در دوره امنيت، ما مگر سازمان هاى متعددى تحت عنوان نيروى مقاومت ملى نداشتيم؟ شنيده ام همه طبقات در آنجا حتى تعليمات نظامى مى ديدند. گفتم: درست است. مرا هم سه روز تعليم دادند ولى چيزى بود. تفننى. گفت: نه بفرمائيد تشريفاتى. تشريفاتى يعنى اين كه وقتى صاحب تشريف نباشد ديگر وجود ندارد. چند روز ديگر قرار بود شاه برود.
آن شب از دركه پياده به دروس آمدم و ابداً نفهميدم ترس و خستگى چيست. مادرم دم در گفت خوب ميماندى صبح مى آمدى و خواهرم از آن طرف خانه مجاور بر اثر نور حياط ما را ديد و آمد نزد ما و هر سه چاى صرف كرديم. چاى براى ما نوشابه بود نه مانع خواب. خواب به هرحال يا مى آمد و ما را سخت درمى ربود و يا ابداً سراغ ما را نمى گرفت. هر سه تا پنج صبح چاى نوشيديم و گپ زديم. امروز خواهرم بيست سال است درگذشته بر اثر سكته قلبى و مادرم نيز هشت سال پيش درگذشت و من تنها مى نويسم. براى هيچكس.
بر اثر تماس با اين مرد بزرگ و فهيم، طى روزهاى بعد چند تلفن از سوى چند نفر به من شد و با اشاره و پوشيده به من گفتند كه ما با طرح شما موافقيم و روى ما حساب كنيد. حتى يكى از آنها مرا به عروسى دعوت كرد ولى مرا به اتاقى برد و سه گزارش از دو صاحب مقام عمده قديمى را در اختيار من نهاد تا قرائت كنم. در اتاق بغل سورسات و نقل و نوا بود و من در اين گوشه غرق خواندن ۲۴ صفحه نوشته خطى در باب معايب و توفيقات ساواك و فاجعه سينما ركس و واقعه تبريز بودم. بعد از ساعتى آمد و نوشته ها را جلو چشم من در بخارى آهنى سوزاند گفت نويسنده در خطر است چاره نيست. گفتم چرا به من داديد؟ گفت در تبريز هنوز هستند كسانى كه شما را به ياد دارند. گزارش ها حالت دفاع شخصى داشت ولى پر بود از حقايق و مسلماً نويسنده نمى توانست درستكار و وطن پرست نباشد.
در آن روزها حتى يك مورد هم از دوستان قديمى اشاره اى درباره طرح خودم دائر بر تشويق و توجه نديدم. زيرا آن خصوصيت اصلى يعنى اتكاء به شاه و دولت از آنها سلب نمى شد، تنها يك بار يك نظامى با درجه سرتيپى وسيله دوستى قرار به ديدار من نهاد. روز موعود به ديدن او در محله حوالى شميران نزديك سفارت روسيه شوروى آن وقت ها رفتم ولى آن مرد نظامى نيامد. در سيماى صاحبخانه نگرانى ديدم. با اصرار او را به حرف درآوردم. گفت او نمى آيد. گفتم چرا؟ گفت نمى تواند اينجا بيايد. نفهميدم و كمى عصبى شد. گفت ولى دو پيغام براى تو نزد من نهاده است و بعد يادداشتى را از زير تشك مبلش بيرون كشيد و گفت به اين شرح: اولاً بسيار با طرح تو موافق است. من تعجب كردم و دانستم چه كسى با او در اين باره حرف زده. ادامه داد: ثانياً پنج نفر از گروه انديشمندان در خطر توقيف اند و تو از آن جمله اى. گفتم از گروه بررسى مسائل ايران مشهور به انديشمندان تنها يك نفر احتمالاً در خطر توقيف است و آن دكتر هوشنگ نهاوندى است آن هم نه به دليل انديشمندى بلكه به آن دليل كه داعيه نخست وزيرى دارد و بختيار بسيار از او متنفر است چون فكر مى كند او و ياران شهبانو در صدد به قدرت رساندن نايب السلطنه اند و اين هم حرفى است باطل. گفت متوجه نيستى، مى گويم تو در خطرى همراه چهار نفر ديگر. به خنده گفتم فكر نمى كنى من نفر ششم باشم؟ گفت وقت مسخرگى نيست او به اين دليل اينجا حاضر نيست (يعنى آن نظامى تيمسار) كه اگر مى آمد مى بايست ترا توقيف كند و به تو ارادت دارد. نيامد تا در محظور نماند. گفتم پس حضور من در خانه تو براى تو خطر دارد. گفت همينطور است. برخاستم بروم. با همسر او در راهرو برخوردم. لرزان به من گفت منصور را ببخشيد. وضع بدى است. اگر همه چيز را بدانيد ما را مى بخشيد.
منصور دوستى بود كه من به او مفتخر بودم. سه سال قبل از من خواست او را در عضويت در گروه بررسى مسائل ايران معرف باشم. گفتم من معرف احدى نبوده و نمى توانم باشم. خودش اقدام كرد و موفق شد. او در تهيه گزارشى درباره پيرامونيان شاه با من سهيم شد و چيزى را همراه من امضاء كرد كه سند افتخار من است زيرا از آن صريح تر درباره اعمال نفوذ اطرافيان نمى شد نوشت. آن گزارش پايه گزارش مهمى شد كه به امضاى من و نهاوندى نزد شاه رفت. نمى دانم كس ديگرى هم امضاء كرد يا نه. همينقدر مى دانم كه گزارش خطى بود و اعتماد نكرديم ماشين شود.
ديگر خبرى از منصور به من نرسيد. در ايام خفا بارها با حسرت از او ياد مى كردم. يك روز به او زنگ زدم كه چند روزى مرا پناه مى دهى؟ مؤدبانه گفت نمى توانم. ديگر از سرنوشت او به من خبرى نرسيد.
چنين بود وضع طرح من براى كمك به بى پناهان. چنان بود وضع كسانى كه ظاهراً در يك سمت بوديم. در اين حالت بود كه تأمل و تماشاگرى تاريخ شاه را در تضاد و با انتظار و توقع او براى انتباه مردم درك كردم.
اما در جبهه مقابل ما چه مى گذشت. چرا مخالفان دسته و جرگه و گروه و حزب و جبهه داشتند و ما نداشتيم؟ رهبرى مخالفان در كجا بود و به كجا مى شد؟ مسلماً ذهن من از مقايسه وانمى ماند. يك روز به اين مقايسه صورت مثل دادم و به اطرافيان گفتم. بعد فكر كردم با يكى از وزراى بختيار تماس گرفته بگويم. او در كابينه شريف امامى ديرآمد ولى در دو كابينه بعدى به جا ماند. گفت باور كن هر وقت صورت مجلسى مى نويسم ياد توام. گفتم به آقاى بختيار بفرمائيد شما دست و پا بريده اى هستيد كه ممكن است هزارپائى را بكشيد. پس حكايت سعدى را فراموش نكنيد كه مى گويد دست و پا بريده اى را ديدم هزارپائى بكشت... گفت بيشتر بگو پس چرا نمى كشد؟ گفتم اولاً خودش دست و پاهاى خودش را مى برد يعنى ارتش و ساواك و سلطنت طلبان و دوستداران واقعى مشروطيت را مى زند. ثانياً مى ترسم هزارپا دست و پا بريده را بكشد. گفت بسيارى از وزراى او رفقاى تواند بيا او را ببين. گفتم وضع مساعد نيست چون رفقا وزرا را به وزارتخانه ها راه نمى دهند (همان هزارپا) و همه عصبى اند و شنيده ام بختيار دستور توقيف پنج تن از گروه انديشمندان كه مى توانند دست و پاى او باشند را داده است. گفت بله شنيدم صحبت نهاوندى بود كه ميدانى. گفتم اين دست و پا بريدگى خطرناك است. گفت من منتظر ديدار توام. بيا.
|