Nimrooz
Vol.20, No. 980, May 16, 2008
سال بيستم - شماره ۹۸۰ - جمعه ۲۷ ارديبهشت ۱۳۸۷
شاهد زمان
- دكتر كاظم وديعى
هويدا معتقد بود كه شاه عاشق ايران است
و اگر ايران را از او بگيرند، مى ميرد و چنين شد....
*بختيار، در آغاز نخست وزيرى، ابتدا دست و پاى خودش را بريد.
*كلاشان و فرصت طلبان طرح هائى ارائه دادند تا شاه و دولت را بدوشند و همه منتظر بودند و متحير كه چرا شاه به موافقان خود اجازه تظاهرات نمى دهد، در حالى كه نمى دانستند كه شاه متأمل و متحير منتظر حركت «جان نثاران» است كه آنچه را كه تا آن موقع ادعا مى كردند ثابت كنند و هيچ «جان نثارى» وارد عرصه نشد....
*بختيار هم به ساواك و هم به ارتش بدگمان بود و اين بدگمانى باعث شد كه ساواك دست از پا درازتر، معطل بماند و ارتش هم متقابلاً به نخست وزير بدبين باشد.
*بين قره باغى و مقدم نوعى رقابت در تقرب به ليبرال هاى آن روزى وجود داشت مقدم از سال ها پيش در اين تقرب از او پيشى جسته بود به علاوه كه از سياستمداران چپ زن و راست رو نيز بيزار بود، در حالى كه قره باغى فقط براى جبهه ملى راه بازمى كرد و اين را جزو سياست آمريكا مى دانست، او به سبب اعلاميه ارتش از مرگ معاف شد، در حالى كه مقدم به جوخه تير سپرده شد.
يادداشت هاى علم
در دوران پادشاهى ام تمام لكه هاى ننگ را از دامان ايران زدودم- شاه
با امضاى قرارداد شطّ العرب اين لكه ننگ را بعد از يك صد و پنجاه سال از دامان ايران پاك كردم. [قرارداد] نفت را هم كه در زمان پدرم تمديد شد، به بهترين صورتى درآوردم. نه تنها نفت را در دست گرفتيم، [بلكه] در قيمت گذارى هم توفيق يافتيم. جزاير را هم كه مثل خارى از امپراتورى انگليس در چشم ما بود، براى ايران بازپس گرفتم
خانم ديبا در سعدآباد گوسفند قربانى كرده بود، فرمانده و افسران گارد را احضار كردم و گفتم اين كثافت كارى چيست؟ مگر شاهنشاه، مثل شاه سلطان حسين، كشور را با نذورات و قربانى و دعا نگه مى دارند، كه ما به خودمان اجازه اين فضولى ها را مى دهيم؟
دكتر رضا قاسمى
در حاشيه سقوط صدام حسين- بخش ۷۲
ظهور و سقوط يك ديكتاتور
نگاهى به فراز و نشيب روابط ايران و عراق در عهد حكومت صدام حسين
*-انگيزه هاى دولت عراق و شخص صدام حسين در اعلام لغو يكجانبه توافق هاى الجزيره چه بود؟
*- استناد رژيم عراق به تحميلى بودن توافق هاى الجزيره و عهدنامه مرز دولتى و حسن همجوارى تا چه حد منطقى بود؟
*-توسل عراق به اصل تغيير فاحش اوضاع و احوال از منظر حقوقى چه ارزشى داشت؟
*-در سال ۱۹۶۹ كه دولت شاهنشاهى يك طرفه به لغو عهدنامه مرزى ۱۹۳۷ پرداخت عراقى ها اصل تغيير اوضاع و احوال را مردود دانستند ولى خودشان در سال ۱۹۸۰ به آن استناد جستند!
*-دولت عراق در سال ۱۹۶۹ اصل «احترام به عقود و قراردادها» را كه از اصول و موازين عمده در روابط بين المللى است به رخ دولت شاهنشاهى كشيد ولى همان دولت در سال ۱۹۸۰ آن اصل را زير پا گذاشت!
*آنچه صدام را به لغو يكجانبه توافق هاى سال ۱۹۷۵ واداشت عقده حقارت او بود زيرا او با قبول اصل تالوگ در مرز آبى به تعهدى گردن نهاده بود كه هيچيك از دولت هاى سلف در عراق حتى در نظام پادشاهى آن را نپذيرفته بودند.
*-صدام حسين فكر مى كرد كه با سقوط نظام شاهنشاهى موازنه قدرت برخلاف سال ۱۹۷۵ به سود عراق سنگينى مى كند.
*ديكتاتور عراق با اعلام لغو يكجانبه توافق الجزيره و اسناد تكميلى آن نيت ديگرى در سر داشت، نيت پليدى كه به جنگ تحميلى ۸ ساله انجاميد.

شاهد زمان
- دكتر كاظم وديعى
هويدا معتقد بود كه شاه عاشق ايران است
و اگر ايران را از او بگيرند، مى ميرد و چنين شد....
*بختيار، در آغاز نخست وزيرى، ابتدا دست و پاى خودش را بريد.
*كلاشان و فرصت طلبان طرح هائى ارائه دادند تا شاه و دولت را بدوشند و همه منتظر بودند و متحير كه چرا شاه به موافقان خود اجازه تظاهرات نمى دهد، در حالى كه نمى دانستند كه شاه متأمل و متحير منتظر حركت «جان نثاران» است كه آنچه را كه تا آن موقع ادعا مى كردند ثابت كنند و هيچ «جان نثارى» وارد عرصه نشد....
*بختيار هم به ساواك و هم به ارتش بدگمان بود و اين بدگمانى باعث شد كه ساواك دست از پا درازتر، معطل بماند و ارتش هم متقابلاً به نخست وزير بدبين باشد.
*بين قره باغى و مقدم نوعى رقابت در تقرب به ليبرال هاى آن روزى وجود داشت مقدم از سال ها پيش در اين تقرب از او پيشى جسته بود به علاوه كه از سياستمداران چپ زن و راست رو نيز بيزار بود، در حالى كه قره باغى فقط براى جبهه ملى راه بازمى كرد و اين را جزو سياست آمريكا مى دانست، او به سبب اعلاميه ارتش از مرگ معاف شد، در حالى كه مقدم به جوخه تير سپرده شد.
004161.jpg
در دو ماه آخر بارها آرزو مى كردم با يك پزشك و روانكاو درجه اول مذاكره اى در باب روحيه تماشاگر تاريخ شاه و ضمناً شاه متوقع و منتظر تنبه و جنبش مردم داشته باشم. با يكى دو تن از پزشكان دربار تماس گرفتم ولى آنها را درخور اين بحث نيافتم. با يكى دو متخصص دانشگاهى حرف زدم ولى باورهاى مرا محترمانه باور نكردند و در نهايت گفتند از محيط دربار چيزى نديده و نمى شناسند و اين درست بود و حق داشتند مرا باور نكنند.
روزى كه برف فراوانى تهران معترض را روسفيد كرده بود، يكى از دوستان فاضل من كه در تعليم و تربيت عملاً سهم يافت و در كار سپاهيان دانش از تصويب تا اجرا دو سالى شب و روز زحمت كشيد مرا به راهپيمائى به قصد تمدد اعصاب دعوت كرد. فوراً پذيرفتم، گفت: پس آماده باش مى آيم ترا برميدارم. آمد و يكسره مرا به چالوس برد و تمام راه برايم حرف زد. حوالى سياه بيشه ديدم بغض گلويش را گرفته و آرام اشك مى ريزد. او قصه يك عمر تعليم و كار تربيت جوانان را شرح مى داد و آخرين جملاتش اين بود كه: مملكت غرقاب خون خواهد شد. خودى، خودى را خواهد كشت... كنار جاده در سرمائى كه آرواره را به حركت و دندان ها را به صدا درمى آورد، ايستاديم. ديدمش مشتى برف برداشت و بر صورت و پيشانى نهاد.
دره فراخ در بالا و تنگنائى در بستر رود چالوس برابر ما بود. نمى دانستم به آن جبال فاخر نگاه كنم كه يادآور دهها گردش علمى بود يا به پيشانى بلند اين مرد سالخورده كه در حال، پريده رنگ مى نمود؟ به هر حال نگرانش شدم، سوارش كردم و به راه افتاديم.
لختى بعد من به حرف درآمدم. پرسيدم كجا مى رويم؟ گفت برويم اين خانه دو سه اتاقى را بفروشيم چون روزهاى سختى در پيش است. دو ساعتى بعد در باغچه او فرود آمديم. مردى بود منزه، معلمى بود گرم كه سخنش همواره توام با مطالعه بود. معلمى بود كه نمى نوشت. استادى بود كه تنها به پرورش عقيده داشت.
تا آتشى بيفروزد و اتاق گرم شود فكر كردم موضوعى كه ذهنم را مدتى بود مشغول كرده بود با او درميان نهم. قبول كرد و شروع كردم:
گفتم: تو شاه را بهتر از من مى شناسى. به نظر تو اين تأمل و تماشاگرى تاريخ و اين توقع و انتظار ريشه در چه دارد؟
گفت: در حق و حقيقت.
گفتم: كدام حق و حقيقت؟
مى گفت: در چشم او نهضت مشروطه با تجددطلبى و ترقى جوئى شروع شد. بنابراين اول بايد اين دو را تضمين كرد سپس اركان مشروطه را استوار ساخت. در چشم او ما به سمت تجدد و ترقى و تمدن رفته ايم پس به سمت مشروطه و دموكراسى هم مى رويم. در چشم او حق و حقيقت در واقعيت ظهور و تأسيس مدرسه و كارخانه و دانشگاه و همه دستاوردهائى كه در اين بيست ساله پيدا شدند خلاصه مى شوند. همه پل ها و راه ها و تأسيسات صنعتى جلوه ملموس حق و حقيقت گذران سياسى است. بنابراين نفى اين دستاوردها او را رنجور مى سازد ولى چون حق را در تصرف خود مى بيند به تأمل و تحير و تماشاگرى تاريخ مى افتد و در حال، درد را فراموش مى كند.
گفتم: اين همان حالتى است كه در بوديسم به آن نيروانا گويند.
گفت: من مى گويم مست و مدهوش حقيقت مورد باور خويش است. چنان معتقد است كه ديگر برايش مهم نيست چه كسانى آن را نفى مى كنند.
گفتم: روزى هويدا به من گفت شاه عاشق است، عاشق ايران. اگر معشوقش را بگيرند مى ميرد.
گفت: در اين مرحله او مرگ را هم تماشا مى كند.
گفتم: مثل گاليله كه مى گفت زمين مى گردد و مى ميرد.
گفت: حق در تصرف گاليله بود به همين دليل ابداً گوشش بدهكار نبود هر چه مى دادند امضاء كند. هر نوع حكمى برايش صادر مى كردند. برايش مهم نبود. تماشا مى كرد.
شايد بيش از پنج دقيقه چشم از آتش نبريدم. او را ديدم بيرون رفت به تماشاى درخت ها. انگار مى خواست مرا در نتيجه گيرى آزاد بگذارند.
يكسال و اندى بعد من از محبى شنيدم كه در عبور از خيابان شاهرضا به سبب تصادف با اتومبيل، آن بزرگمرد درگذشت. او دكتر بيرجندى استاد تعليم و تربيت بود. من صدها صفحه را درباره آن سفر قادرم سياه كنم. تفسير او به نتيجه گيرى من كمك كرد. خواهيم ديد.
آمدن بختيار وضع مجلس را محكم كرد. بختيار نمى توانست تقاضاى انحلال مجلس رستاخيز را بكند زيرا شرايط براى انتخابات مجلس و يا مجلسين به مدت نامعلومى فراهم نبود و فراهم نمى شد. اين بود كه با همه بدهائى كه پيش از نخست وزيرى به رستاخيز و مجلس آن مى گفت در آن مجلس حاضر و با اداى كامل رسوم رأى تمايل خواست.
طرفدارى بختيار از به جا ماندن مجلس رستاخيز موجب آن مى شد كه پذيرفته شود كه مجلس، مجلس مشروطه و حكومت، حكومت مشروطه و دولت، حرمتگذار اصول و فروع قانون اساسى مشروطه پادشاهى است. بر طبق همين قانون احزاب و مردم حق تظاهرات در چهارچوب مقررات مربوط را داشتند. به استناد اين حق و در جهت حفظ پادشاه و پادشاهى و در نتيجه دولت بختيار جرايد بسيارى نوشتند و مردم به تظاهرات بسيار دست زدند. تظاهرات امجديه (تهران) و تظاهرات ميدان بهارستان از آنجمله بود. در تظاهراتى كه در جلو نخست وزيرى براى حمايت از بختيار و تشويق دولت او پديد آمد نتيجه گرفته شد كه اين تظاهرات را بختيار زائد مى داند زيرا گمان مى برد كه در نهايت كفه شاه را سنگين مى كند و مخالفان را جرى تر مى سازد. اما از آنجا كه اين تظاهرات تا اندازه اى وسيله ارتش و به خصوص خانواده افسران به راه افتاده بود ترس بختيار از آن بود كه ارتش غيرمستقيم وارد تمرينات سياسى شده و نيروئى كسب كند كه فاقد آن است. مقدم (تيمسار) در اين باره همكارى نزديك با ارتش داشت و فكر مى كرد و درست هم فكر مى كرد كه اين تظاهرات موجب تحكيم حكومت بختيار خواهد بود. بختيار در اين لحظات هم به ارتش و هم به ساواك تصفيه شده بدگمان شد. بدگمانى او موجب تأخير در سر و سامان گرفتن ساواك تجديدنظر شده، تصفيه شده شد و در نتيجه ساواك معطل بماند و تقريباً دست از پا دراز نمى كرد. بدگمانى او به ارتش تا آخر موجب شد كه ارتش هم به او بدگمان بماند و در نتيجه دولت و ارتش و ساواك به سه راه مستقل از هم روند. تيمسار مقدم در اين دوره براى سياسى شدن گروهى از ارتشيان كوشش هائى كرد ولى قره باغى به او ميدان نداد، زيرا از نزديكى مقدم با شخصيت هاى طراز اول جبهه ملى بيم داشت و چون هر دو يقين داشتند كه سياست آمريكا و نيروى جانشين بر تشكيل حكومتى ليبرال است نوعى رقابت در تقرب به ليبرال هاى آن روزى بين اين دو مقام مهم نظامى و امنيتى پيدا شد.
مقدم از سال ها پيش در اين تقدم پيشى گرفته بود و تمايل خود را در به قدرت رساندن ليبرال ها مخفى نمى كرد و مراد او از ليبرال، تنها جبهه ملى نبود بلكه به طيفى وسيع تر مى انديشيد. در عين حال از اشخاص چپ زن راست رو بيزار بود و مثلاً آزمون را نمى پسنديد. او معتقد بود كه اين طرح راه نجات ايران است از بلاى فساد و تقرب جوئى. اينكه در اين راه سلطنت قربان شود يا نه براى او مطرح نبود و آن را به استعداد سلطنت واگذار مى كرد. به قول يكى از همكاران ارشد او، او در طرح خود به اكثريت خاموش فكر مى كرد و نه الزاماً روحانيت مترقى يا روحانيت مرتجع بنيادگراى طرفدار مبارزه مسلح. مقدم با اندكى بى احتياطى روبرو بود. او با حسادت بختيار و قره باغى روبرو بود. مقدم در مقياس وسيع مورد حسد تمام تيمساران و فرماندهان طراز اول نيروهاى مسلح سه گانه بود. اشكال ديگر مقدم اين بود كه در مورد سلطنت هرگز سمت نگرفت يعنى كه بنيادگرايان معتقد بودند كه در نهايت طرفدار شاه است و براى پس راندن آنها و نجات سلطنت زير پوشش نجات ايران مى كوشد. اما قره باغى رقيب راست رو او كه بسيار كمتر ازاو سياسى بود براى جبهه ملى راه باز مى كرد و اين كار را در جهت سياست آمريكا مى ديد و پوشش او توسل به رجال خوشنام مانده از جبهه مصدق بود درست چيزى كه دموكرات هاى آمريكا مى ديدند. بنيادگرايان از خط او اطلاع كامل داشتند به همين دليل در نهان او را مى پائيدند تا روزى كه رهبرى حركت اجتماعى از آن آنها شد. ولى قره باغى در مسندى كه بود حقاً مانع راه مخالفان نشد، به همين دليل به سبب اعلاميه سران ارتش از مرگ معاف شد، در حالى كه مقدم مغضوب بماند و اعدام شد.
برگرديم كمى به عقب. صحبت در اين بود كه طرفداران شاه با آمدن بختيار وارد دايره مهم حركات لازم سياسى شدند ولى اين حركات به رهبرى ارتشيان، واقعاً غيرسياسى بود حتى مقدم در حاشيه آن بود نه در متن آن. به همين دليل حركت دچار عادات تقرب جويان شد و كار سازماندهى صورت نگرفت. در حالى كه كاملاً ممكن بود با ايجاد نوعى سازماندهى كانون هاى مقاومتى به وجود آورد تا از شدت خطر بكاهد. مى شد و كاملاً ممكن بود تا با تشكيل نيروهاى مقاومتى حتى اگر مخالف به قدرت رسد از ميزان تندروى هاى انقلابى كاست. علت اين عدم توفيق در اين بود كه همه حس مى كردند فرصت تنگ است. پس بايد سريعاً بدون چون و چرا، بى تأمل و از سر اطاعت كارى كرد و اين كار البته به پول احتياج دارد و اين پول نزد دولت و شاه است و لاغير. اين طرح كلاشان و فرصت طلب ها بود كه مى خواستند از آب گل آلود ماهى بگيرند و در جو پر از دستپاچگى شاه و دولت را بدوشند. اينها به اين نكته توجه نداشتند يا نمى خواستند توجه كنند كه شاه در موضعى است كه اگر هم بخواهد نمى تواند و نبايد كارى كند. ابداً آن حالت تأمل و تماشاگرى تاريخ شاه را نمى ديدند. ابداً حس نمى كردند كه شاه به سهم خود منتظر و متوقع جان نثارى جان نثاران! است.
براى من محقق بود كه بايد حركتى براى پادشاهى نه براى پادشاه راه افتد. اين يك ضرورت بود تا خون بى گناه كمتر ريخته شود ولى سازماندهى، بى اطلاع شاه، حتى اگر به نفع شاه باشد معناى بدى داشت. حمل بر عدم وفادارى و حركت در جهت براندازى مى شد. معهذا من حرفش را مى زدم. اساس فكر من بر اين بود كه لبه تيز متوجه فساد است اما وقتى موتور انقلاب كار افتد چه كسى مى تواند معين كند كه حكم فساد شامل همه نيست؟ ميليون ها نفر و چندين نسل با رژيم موجود به دنيا آمده، در آن زيسته، با آن كار كرده اند آيا همه فاسد بودند؟ تاريخ انقلاب ها نشان مى داد كه هنر و هدف انقلابيون سوزاندن تر و خشك است. در تمام انقلاب ها اولين مقتول عدالت است. از آنجا كه انقلابيون در صفوف خود آدم هاى فرصت طلب، نامتعادل و زحمت نكشيده بسيار دارند مى كوشند با برافروختن شعله انتقام و دادن وعده هاى محال، خود محال را ممكن كنند يا ممكن جلوه دهند. اين همان شتاب انقلابى است. نيروى خودجوش انقلاب است.
آرزوى من اين بود كه از سوى غيرنظاميان در جهت حق و عدل قانونى، دينى، مذهبى و ملى سريعاً سازمان هائى براى همدردى و مقاومت و تعاون اجتماعى پديد آيد. بدون كمك شاه، بدون توسل به پول خاندان سلطنت، بدون كمك دولت، بدون توسل به بودجه محرمانه. اين نيرو بدو داشتن ادعاى به قدرت رسيدن مسلماً مى توانست ترمز خوبى در سوءاستفاده هاى انقلابى بشود.
چون چنين طرحى مالاً به پول احتياج داشت من به صندوق مشترك براى تعاون نيروى اجتماعى فكر مى كردم. نتيجه ارائه اين طرح آن شد كه همه گفتند فلانى بيمارى تخصص دارد و اشاره آنها به تحقيقات من در زمينه تعاون و سال هاى رياست بر بخش تحقيقات روستائى و مؤسسه تحقيقات و آموزش تعاونى بود. در حالى كه اين طرح تعاونى با نهضت قانونى تعاون ربطى نداشت.
اين طرحى نبود كه من آن را به شاه يا به دولت ارائه دهم. به همين دليل با دوستان گروه انديشمندان و ديگران در ميان مى نهادم. طبعاً به جائى نمى رسيد ولى من دنبال مى كردم.
سالى قبل، نهاوندى روزى در نطقى مهم گفته بود: «ما در اين مملكت به دنيا آمده ايم و مايليم حافظ استخوان هاى مردگانمان باشيم چه رسد به زنده ها...» تقريباً در اين مايه. من نزد او طرح را مطرح كردم. گفت كجاى دنيا سابقه دارد؟ گفتم نمى دانم و مهم نيست. اصلاً سابقه ندارد، چرا ايجاد سابقه نكنيم؟ مرتباً از انقلاب هاى بزرگ مثال مى آورد و ابداً حرف مرا نمى پذيرفت كه مى توانيم حركتى از خود ايجاد كنيم كه به فرض تحقق انقلاب، قربانى كمتر دهيم. نمى فهميدم چرا مرا نمى فهمند.
تا روزى كه به دعوت عزيزى به حوالى حضرت عبدالعظيم رفتم و بعد از ناهار به اتفاق نزد مرد محترمى كه از بستگان او بود به دركه رفتيم. زنگ زد. به جاى آن كه از در بزرگ وارد خانه و باغ شويم مرا در راستاى ديوار به جلو حفره بزرگ در پاى ديوار برد و گفت بفرمائيد. اين حفره راه آب سابق بود. صاحبخانه آن طرف ديوار پاى حفره منتظر ما بود و سلام كرد. گفت ببخشيد باغبان به مسجد براى وظايف شرعى رفته در راهم روى من قفل كرده و كليد را هم نزد خود دارد تا در بازگشت ظاهراً مزاحم زندانى سياسى خود نشود اين است كه شما از اين راه آب وارد مى شويد.
من بسيار از طرز كار او خوشم آمد و بى اراده گفتم پس وقتى انسان هائى در محاصره توده مردم اند باز هم مى توان كارى كرد، نه عليه توده بلكه براى كمك به برخى از مردم. گفت معلوم است كه مى شود و بحث ما از همان جلو راه آب شروع شد.
صاحبخانه تجربيات سياسى و مذهبى بسيار داشت و ارادتمند مردان مصلح ملك و دوستدار مردم بود. مدت زيادى بحث كرديم و او خاطرات ارزنده اى را شرح داد و بعد گفت من بارها به اين دوستم مى گفتم ترتيب ديدارى با شما بدهد زيرا شما را به دليل مقالات شما دوست دارم. من ديدم هوا رو به تاريكى است. باغبان هم برگشته و مرتباً بيرون و تو مى كند. اين بود كه طرح را مطرح كردم. فى الفور گفت من ربع ثروتم را در اختيار مى نهم اين طرح عالى است ولى نمى گيرد و شما شكست مى خوريد.
گفتم: اگر طرح شكست مى خورد چرا ربع ثروتتان را بر آن مى نهيد؟
گفت: زيرا فى نفسه خوبست و اعتماد دارم به شما.
گفتم: چرا شكست مى خورد؟
گفت: كسانى كه بايد در آن سهيم شوند كسانى اند كه احتمالاً از تغييرات زيان خواهند برد.
گفتم: چطور؟
گفت: افراد اين طيفى كه در دايره توجه شماست عمرى گرفته و هرگز نداده اند شما مى خواهيد گيرنده، دهنده شود. اشتباه همين جاست. امثال من ممكن است بدهند چون گيرنده نبوده اند اما آنها كه شما بهشان رجوع مى كنيد حتماً به شما مى گويند شاه بدهد، اشرف بدهد، دولت بدهد تا من هم بدهم. ولى راست نمى گويند، دهنده نيستند.
گفتم: اتفاقاً همين جواب ها را شنيده ام.
گفت: پس شما عاشق بيعار مى شويد و ادامه داد كه مسلماً در صورت پيروزى متعصبان، مال و جان بسيارى از بى گناهان هدر خواهد رفت. ولى اول به من نشان بدهيد ده نفر را كه به پيروزى مخالفان متعصب اعتقاد داشته باشند.
گفتم: همه معتقدند روحانيت به خصوص متعصبان، حكومت نمى دانند و راه بر حكومت ليبرال ها باز مى كنند.
گفت: اشتباه همين جاست مگر بنيادگرايان حكومت نكرده اند؟ مگر اميركبيرها را نكشتند؟
گفتم: چه بايد كرد؟
گفت: همين كارى كه مى كنيد بكنيد. چون مفيد است. من مى دانم كه اگر وضع برگردد به من كه بيست ساله اخير كاره اى نبوده ام رحم نمى كنند.
من اين مرد هفتاد ساله را سه بار ديدم. روشن مى ديد. پنج سال بعد از انقلاب او را آزردند. بمرد و باغبان هم فرارى شد.
آخرين بارى كه او را ديدم ساعت ها در كوه هاى اطراف دركه پياده روى كرديم. هر بار مى ديدمش مى پرسيد كجاى كاريد؟ جواب مى دادم همانجا كه بودم. سرمى جنباند و دوست نداشت مرا مأيوس كند، ولى در آنروز من واقعاً كفگير تلاشم به ته ديگ حوصله ام خورده و مسلماً مأيوس بودم.
همان روز گفت كار شما به حفر كانال هاى فرعى براى پخش نيروى مخرب سيل مى ماند حتماً در اروپا ديده ايد. گفتم در ايران هم داريم چه در اطراف خرمشهر چه در اصفهان و مانند آن آب سيل به مسيل هاى حفر شده مى رود و موجب عمران هم مى شود. البته در خارج هم هست. گفت ببخشيد يادم رفته بود كه شما سر كلاس اصرار داريد از ايران مثال بدهيد نه از پديده هاى خارج. پرسيدم از كجا مى دانيد؟ گفت نوه ام شاگرد شما بوده، امروز از من خواست از شما كتاب روش تحقيق را بگيرم. گفتم فردا مى فرستم و فردا همراه «از اوج سه سفر» فرستادم.
بحث ادامه داشت. گفت در دوره امنيت، ما مگر سازمان هاى متعددى تحت عنوان نيروى مقاومت ملى نداشتيم؟ شنيده ام همه طبقات در آنجا حتى تعليمات نظامى مى ديدند. گفتم: درست است. مرا هم سه روز تعليم دادند ولى چيزى بود. تفننى. گفت: نه بفرمائيد تشريفاتى. تشريفاتى يعنى اين كه وقتى صاحب تشريف نباشد ديگر وجود ندارد. چند روز ديگر قرار بود شاه برود.
آن شب از دركه پياده به دروس آمدم و ابداً نفهميدم ترس و خستگى چيست. مادرم دم در گفت خوب ميماندى صبح مى آمدى و خواهرم از آن طرف خانه مجاور بر اثر نور حياط ما را ديد و آمد نزد ما و هر سه چاى صرف كرديم. چاى براى ما نوشابه بود نه مانع خواب. خواب به هرحال يا مى آمد و ما را سخت درمى ربود و يا ابداً سراغ ما را نمى گرفت. هر سه تا پنج صبح چاى نوشيديم و گپ زديم. امروز خواهرم بيست سال است درگذشته بر اثر سكته قلبى و مادرم نيز هشت سال پيش درگذشت و من تنها مى نويسم. براى هيچكس.
بر اثر تماس با اين مرد بزرگ و فهيم، طى روزهاى بعد چند تلفن از سوى چند نفر به من شد و با اشاره و پوشيده به من گفتند كه ما با طرح شما موافقيم و روى ما حساب كنيد. حتى يكى از آنها مرا به عروسى دعوت كرد ولى مرا به اتاقى برد و سه گزارش از دو صاحب مقام عمده قديمى را در اختيار من نهاد تا قرائت كنم. در اتاق بغل سورسات و نقل و نوا بود و من در اين گوشه غرق خواندن ۲۴ صفحه نوشته خطى در باب معايب و توفيقات ساواك و فاجعه سينما ركس و واقعه تبريز بودم. بعد از ساعتى آمد و نوشته ها را جلو چشم من در بخارى آهنى سوزاند گفت نويسنده در خطر است چاره نيست. گفتم چرا به من داديد؟ گفت در تبريز هنوز هستند كسانى كه شما را به ياد دارند. گزارش ها حالت دفاع شخصى داشت ولى پر بود از حقايق و مسلماً نويسنده نمى توانست درستكار و وطن پرست نباشد.
در آن روزها حتى يك مورد هم از دوستان قديمى اشاره اى درباره طرح خودم دائر بر تشويق و توجه نديدم. زيرا آن خصوصيت اصلى يعنى اتكاء به شاه و دولت از آنها سلب نمى شد، تنها يك بار يك نظامى با درجه سرتيپى وسيله دوستى قرار به ديدار من نهاد. روز موعود به ديدن او در محله حوالى شميران نزديك سفارت روسيه شوروى آن وقت ها رفتم ولى آن مرد نظامى نيامد. در سيماى صاحبخانه نگرانى ديدم. با اصرار او را به حرف درآوردم. گفت او نمى آيد. گفتم چرا؟ گفت نمى تواند اينجا بيايد. نفهميدم و كمى عصبى شد. گفت ولى دو پيغام براى تو نزد من نهاده است و بعد يادداشتى را از زير تشك مبلش بيرون كشيد و گفت به اين شرح: اولاً بسيار با طرح تو موافق است. من تعجب كردم و دانستم چه كسى با او در اين باره حرف زده. ادامه داد: ثانياً پنج نفر از گروه انديشمندان در خطر توقيف اند و تو از آن جمله اى. گفتم از گروه بررسى مسائل ايران مشهور به انديشمندان تنها يك نفر احتمالاً در خطر توقيف است و آن دكتر هوشنگ نهاوندى است آن هم نه به دليل انديشمندى بلكه به آن دليل كه داعيه نخست وزيرى دارد و بختيار بسيار از او متنفر است چون فكر مى كند او و ياران شهبانو در صدد به قدرت رساندن نايب السلطنه اند و اين هم حرفى است باطل. گفت متوجه نيستى، مى گويم تو در خطرى همراه چهار نفر ديگر. به خنده گفتم فكر نمى كنى من نفر ششم باشم؟ گفت وقت مسخرگى نيست او به اين دليل اينجا حاضر نيست (يعنى آن نظامى تيمسار) كه اگر مى آمد مى بايست ترا توقيف كند و به تو ارادت دارد. نيامد تا در محظور نماند. گفتم پس حضور من در خانه تو براى تو خطر دارد. گفت همينطور است. برخاستم بروم. با همسر او در راهرو برخوردم. لرزان به من گفت منصور را ببخشيد. وضع بدى است. اگر همه چيز را بدانيد ما را مى بخشيد.
منصور دوستى بود كه من به او مفتخر بودم. سه سال قبل از من خواست او را در عضويت در گروه بررسى مسائل ايران معرف باشم. گفتم من معرف احدى نبوده و نمى توانم باشم. خودش اقدام كرد و موفق شد. او در تهيه گزارشى درباره پيرامونيان شاه با من سهيم شد و چيزى را همراه من امضاء كرد كه سند افتخار من است زيرا از آن صريح تر درباره اعمال نفوذ اطرافيان نمى شد نوشت. آن گزارش پايه گزارش مهمى شد كه به امضاى من و نهاوندى نزد شاه رفت. نمى دانم كس ديگرى هم امضاء كرد يا نه. همينقدر مى دانم كه گزارش خطى بود و اعتماد نكرديم ماشين شود.
ديگر خبرى از منصور به من نرسيد. در ايام خفا بارها با حسرت از او ياد مى كردم. يك روز به او زنگ زدم كه چند روزى مرا پناه مى دهى؟ مؤدبانه گفت نمى توانم. ديگر از سرنوشت او به من خبرى نرسيد.
چنين بود وضع طرح من براى كمك به بى پناهان. چنان بود وضع كسانى كه ظاهراً در يك سمت بوديم. در اين حالت بود كه تأمل و تماشاگرى تاريخ شاه را در تضاد و با انتظار و توقع او براى انتباه مردم درك كردم.
اما در جبهه مقابل ما چه مى گذشت. چرا مخالفان دسته و جرگه و گروه و حزب و جبهه داشتند و ما نداشتيم؟ رهبرى مخالفان در كجا بود و به كجا مى شد؟ مسلماً ذهن من از مقايسه وانمى ماند. يك روز به اين مقايسه صورت مثل دادم و به اطرافيان گفتم. بعد فكر كردم با يكى از وزراى بختيار تماس گرفته بگويم. او در كابينه شريف امامى ديرآمد ولى در دو كابينه بعدى به جا ماند. گفت باور كن هر وقت صورت مجلسى مى نويسم ياد توام. گفتم به آقاى بختيار بفرمائيد شما دست و پا بريده اى هستيد كه ممكن است هزارپائى را بكشيد. پس حكايت سعدى را فراموش نكنيد كه مى گويد دست و پا بريده اى را ديدم هزارپائى بكشت... گفت بيشتر بگو پس چرا نمى كشد؟ گفتم اولاً خودش دست و پاهاى خودش را مى برد يعنى ارتش و ساواك و سلطنت طلبان و دوستداران واقعى مشروطيت را مى زند. ثانياً مى ترسم هزارپا دست و پا بريده را بكشد. گفت بسيارى از وزراى او رفقاى تواند بيا او را ببين. گفتم وضع مساعد نيست چون رفقا وزرا را به وزارتخانه ها راه نمى دهند (همان هزارپا) و همه عصبى اند و شنيده ام بختيار دستور توقيف پنج تن از گروه انديشمندان كه مى توانند دست و پاى او باشند را داده است. گفت بله شنيدم صحبت نهاوندى بود كه ميدانى. گفتم اين دست و پا بريدگى خطرناك است. گفت من منتظر ديدار توام. بيا.

يادداشت هاى علم
در دوران پادشاهى ام تمام لكه هاى ننگ را از دامان ايران زدودم- شاه
با امضاى قرارداد شطّ العرب اين لكه ننگ را بعد از يك صد و پنجاه سال از دامان ايران پاك كردم. [قرارداد] نفت را هم كه در زمان پدرم تمديد شد، به بهترين صورتى درآوردم. نه تنها نفت را در دست گرفتيم، [بلكه] در قيمت گذارى هم توفيق يافتيم. جزاير را هم كه مثل خارى از امپراتورى انگليس در چشم ما بود، براى ايران بازپس گرفتم
خانم ديبا در سعدآباد گوسفند قربانى كرده بود، فرمانده و افسران گارد را احضار كردم و گفتم اين كثافت كارى چيست؟ مگر شاهنشاه، مثل شاه سلطان حسين، كشور را با نذورات و قربانى و دعا نگه مى دارند، كه ما به خودمان اجازه اين فضولى ها را مى دهيم؟
004164.jpg
سه شنبه ۷/۴/۱۳۵۶
صبح شرفياب شدم. حال شاهنشاه به حمدالله بسيار خوب بود. تلگرافاتى از كاراكاس ديشب رسيده و به عرض مبارك رسيده بود باز هم احتياطاً متن آن را از نظر مبارك گذراندم. موضوع ملاقات با سفير آمريكا را به عرض رساندم. فرمودند، مگر خود آنها وسائل ارتباط دستجمعى ندارند كه جريانات اينجا را منعكس كنند؟ عرض كردم، دارند، ولى براى ما دلسوزى ندارند. خودم ديدم كه اين تغييرات در مقررات محاكمات نظامى و بازديد صليب سرخ را نوشته اند، ولى مى گويند كه بر اثر فشار كارتر بوده است. فرمودند، به هر حال به اردشير [زاهدى] تلگراف كن كه اين مسائل را، نه خودش، ولى به وسايل مقتضى منعكس كند.
باز راجع به يانكلوويچ صحبت شد. عرض كردم، ملاحظه فرموديد [ريچارد] هلمز هم به غلام نوشته است كه اين كارها از او ساخته است، ولى زياده روى مى كند. فرمودند، [منوچهر] گودرزى هم بدش نمى آمد كه يك پا سفير ايران در آمريكا و يك پا وزيرخارجه ايران بشود و يانكلوويچ هم نماينده سياسى ايران به صورت مخفى در آمريكا باشد (همان مسائلى كه من در پاريس پيش بينى كردم كه به مخيّله شاهنشاه خواهد گذشت) و با تقديم آن عريضه، به موقع، كار را تمام كردم وگرنه نسبت به خود من هم ممكن بود توليد سوءظن بشود. چه بايد كرد، المك عقيم. بعد فرمودند، اشخاص كم ظرفيّت، مختصر طنابى كه به دستشان بدهيد، مى خواهند به آسمان بجهند، غافل از آن كه خودشان خفه مى شوند.
وقتى شرفياب بودم، خبر رسيد كه بچه هاى [حردان] تكريتى به صدام حسين در عراق سوءقصد كرده اند (سپهبد حردان تكريتى را در كويت، صدام حسين وسيله عوامل خودش ترور كرد.) گويا به چشم صدام هم صدمه رسيده است. عرض كردم: اولاً بايد ديد كه اين مسئله حقيقت دارد كه بچه هاى تكريتى بوده اند، ثانياً صدام حالا حيف است از بين برود. فرمودند: به هر حال با ما كه نسبت به قرارداد شطّ العرب كنار آمد و بالاخره توفيق يافتيم اين لكه ننگ را بعد از يك صد و پنجاه سال از دامان ايران بزدائيم. [قرارداد] نفت هم كه در زمان پدرم تمديد شد، به بهترين صورتى درآورديم. نه تنها نفت را در دست گرفتيم، [بلكه] در قيمت گذارى هم توفيق يافتيم. جزاير را هم كه مثل خارى از امپراتورى انگليس در چشم ما بود، باز گرفتيم و خلاصه تمام لكه هاى ننگ را زدوديم. عرض كردم، افسوس و هزار افسوس كه اين سند هيرمند مبادله شد. هيچ مناسب موقعيت امروز كشور و شاهنشاه بزرگ آن نبود. شاهنشاه چيزى نفرمودند، ولى گرفته شدند.
بعد صحبت دخترها را پيش كشيدم. چيز عجيبى است. يكسال و نيم قبل، بين يك جمعيت خانواده افسران در شيراز، يك دختر آمريكائى مشاهده شد. با چه رمز و اصطرلاب، او را پيدا كرديم. ولى به هيچوجه نمى آيد به تهران. با عصبانيت فرمودند، خوب، لازم نيست. اما من عرض كردم الخير فى ماوقع است. اين [دختر]، پدرش در شيراز كار مى كند و آمريكائى هاى ساده ممكن است خيلى حرف ها بزنند. اين را نديده مى گيريم. بعد از مدتى، فرمودند: بى جهت اين قدر مى ترسى.
بعد مرخص شدم، به كارهاى جارى رسيدم. عصرى از [لئوپولد سنگور] رئيس جمهور سنگال استقبال كردم كه به طور غير رسمى به ايران مى آيد. مردى بسيار فهميده و ليدر معتدل هاى آفريقا است، پير است و در حدود هفتاد سال دارد، ولى محكم است. مى گفت جريان آنگولا، جداً بر عليه روس ها تمام شده است. اگر آمريكائى ها در آفريقا طبق معمول خرخرى نكنند و اين حرف هاى مزخرف را [اندرو يانگ] نزند، براى روس ها عملاً جاى پا باز كردن در آفريقا مشكل است.

چهارشنبه ۸/۴/۱۳۵۶
صبح شرفياب شدم. الحمدالله حال شاهنشاه من بسيار خوب بود. ولى من خيال مى كردم قلباً از عدم موفقيت ديروز من در مورد دختر خانم آمريكائى دلگران باشند. وقتى ناراحت و دلگران هستند، قبل از شروع كار چيزى نمى فرمايند و با سر اشاره مى كنند كه كارهايت (يا مزخرفاتت) را شروع كن! ولى وقتى از هوا يا سلامتى خودشان يا اين قبيل مسائل شروع كنند، يعنى دل نگرانى ندارند. اتفاقاً تا شرفياب شدم، از گرمى هوا شكايت فرمودند. عرض كردم، صبح در باغ غلام، ساعت هفت، ۲۳ درجه بود و براى شميران گرم است. كارها را شروع كردم.
تلگرافى كه فرموده بودند به اردشير [زاهدى] مخابره كن، احتياطاً به نظر مبارك رساندم. فرمودند، استيناف را كه ما از محكومين قبول نمى كنيم، چون اگر قبول بشود، محكمه استيناف، محكمه غيرنظامى مى بايد باشد. تصحيح كردم، ولى در دلم پرسيدم، چرا؟ لكن چون پخته نبود، بحثى نكردم.
سئوال فرمودند، تلگرافى كه ديشب فرستادى، به نخست وزير منعكس كردى؟ عرض كردم، بلى، همان ديشب. سئوال فرمودند، تا چه وقت شب كار مى كنى؟ عرض كردم، غلام اغلب حالا ديگر بعدازظهرها و عصرها به دفتر نمى روم. ولى دستگاه، كار مى كند و به اين جهت، اين تلگراف ديشب ساعت ۱۰ تقديم شده بود. چون فكر كردند كه فوريت دارد، به عرض رسانده بودند. از اين كه اعتبارى براى خودم قائل نشدم، حس كردم خشنود شدند. همچنين خيال مى كنم از طفره رفتن طبيعى در نياوردن اين دختر آمريكائى، منطقاً مرا تائيد فرمودند. خدا عمرش بدهد، مرد با انصاف و بزرگى است. مى داند كه من براى خشنودى و تملق ايشان، به هر قيمتى، هر كارى را نمى كنم. ابتدا منافع شاهنشاهم را در نظر مى گيرم. به اين جهت صبح، به وانمود، خشنودى كردند.
[پرويز] راجى سفير شاهنشاه در لندن، جواب تلگراف در مورد مقاله تحقيقى فايننشنال تايمز داده بود كه يك مخبر به ايران خواهد فرستاد. فرمودند، او را تر و خشك كنيد.
بعد مرخص شدم. از علياحضرت شهبانو كه به آمريكا تشريف مى بردند، در فرودگاه بدرقه كردم (به ظاهر براى شركت در جلسات [اسپن] [ويراستار: اشاره به برنامه ى ساليانه ى مؤسسه اسپن (كولورادو) به نام جشنواره ى انديشه ها كه هر سال در تابستان برگزار مى شود.] ولى در باطن براى تماس نزديك با خانم رزالين كارتر [بانوى اول آمريكا]).
سر ناهار رفتم، چون سنگور در پيشگاه مبارك ناهار مى خورد. مرد فهميده اى است، ولى خودش هم خيال مى كند خيلى فهميده است و حرف زياد مى زند. تقريباً متكلم وحده بود. از همه چيز، از نژاد و مذهب و سياست و آسيا و آفريقا و اروپا و همه چيز صحبت مى كرد. شاهنشاه زير چشمى به من نگاه كردند و لبخندى زدند. يك مطلب را گفت كه فكر مى كنم مهم است و من هم در فرانسه [به آن] برخورده بودم كه ممكن است خود روس ها ميل نداشته باشند حكومت، به معناى چپ، در فرانسه روى كار بيايد و در آخرين مرحله، كمونيست ها را از سوسياليست ها جدا كنند و ژيسكار در انتخابات آينده مجلس يك شانس خركى بياورد.
بعد مرخص شدم و تمام در منزل كار كردم. شاهنشاه گردش تشريف بردند. از اخبار بسيار مهم جهان در اين دو روزه، اخطار كارتر به اسرائيل است. اگر اين شجاعت را بروز بدهد و عقب ننشيند، من به او آفرين خواهم گفت.

پنجشنبه ۹/۴/۱۳۵۶
ساعت نه و ربع صبح شاهنشاه به كردستان تشريف فرما شدند، حال آن كه قرار بود ساعت نه و نيم پرواز فرمايند. من حساب كرده بودم كه نيم ساعت قبل از پرواز موكب مبارك به فرودگاه برسم، ولى وقتى رسيدم، شاهنشاه با هليكوپتر نشسته بودند. باعث تعجب شد. با وصف اين جلو رفته، تعظيم كردم، ولى چيزى عرض نكردم. آنقدر اين مرد بزرگ و آقاست كه بدون آن كه من عرضى بكنم، در جلو جمع فرمودند، ما زود آمديم، يعنى تو كوتاهى نكرده اى. خدا عمرش بدهد. خيلى آقاست و بى نهايت هم به من مرحمت مى فرمايند.
بعد به سعدآباد برگشتم. قبل از آن كه به دفترم بروم، قدرى در باغ گردش كردم. از پشت دفتر اختصاصى شاهنشاه كه مى گذشتم، ديدم مقدارى زياد خون روى زمين ريخته است. خيلى تعجب كردم. از قراول جويا شدم. گفت خانم [فريده] ديبا گوسفند نذرى قربانى فرستاده اند، اين جا بكشند، نيم ساعت قبل كشتند. من بى نهايت عصبانى شدم. برگشتم دم در، فرمانده و افسران گارد را احضار كردم و به آنها گفتم شما چه طور اجازه مى دهيد كه يك چنين كثافت كارى در كاخ انجام پذيرد؟ مگر شاهنشاه، مثل شاه سلطان حسين، كشور را با نذورات و قربانى و دعا نگه مى دارند، كه ما به خودمان اجازه اين فضولى ها را مى دهيم؟ بعد از اين ابلاغ مى كنم كه هيچكس اجازه چنين جسارتى ندارد. بيچاره افسران خيلى ترسيدند. اين [سنت] را سپهبد [محسن] هاشمى نژاد كه يك وقتى فرمانده گارد [بود] و حالا ژنرال آجودان است، براى آنها باقى گذاشته، چون زنش اهل جادو و جنبل (به ظاهر البته) است و سركار فريده خانم را نيز در دست دارد. چون شاهنشاه هم به اين نكته پى برده اند، هر چه ما واسطه مى شويم، درجه ارتشبدى هاشمى نژاد را مرحمت نمى فرمايند، كه چهار سال هم از موعد آن گذشته است.
از اخبار مهم ايران، فرمان امروز شاهنشاه است كه به نظرم باعث ركود ساختمان ها خواهد شد. مثل همان لوايحى كه يك طرفه، به طرفدارى از مستأجرين در چهار پنج سال گذشته به مجلس داده شد و حالا مجلس دارد اصلاح مى كند و حقى هم براى مالك قائل مى شود. اين حرف را دكتر [علينقى] كنى كه رئيس حزب مردم بود، در پنج سال پيش گفت و كفر گفت. قانون كه يك طرفه نمى شود. به علاوه اقتصاد براى تمام عوامل خود احتياج به نوازش و حمايت دارد، چه موجر و چه مستأجر، چه امام حسين، چه شمر. ولى دماگوژى حزبِ آن روزِ ايران نوين نمى خواست اين مطلب را به خود بقبولاند. من هم مكرر عرض كرده ام اوامر مطاع مبارك همايونى بايد قبل از صدور به وسيله يك هيئت ناشناس بررسى گردد و نتايج آن معلوم شود. مى فرمايند، مى خواهى دولت در دولت درست كنى. به هر صورت اين فرمان مبارك از طرف دفتر مخصوص و لابد به پيشنهاد دولت كه مى خواهد خويشتن را مخفى سازد، صادر شده است. مسئله بى برقى هم به جاى خود باقى است. من مقاله [على اصغر] اميرانى [ويراستار: على اصغر اميرانى، روزنامه نويسى موفق و پايه گذار مجله ى پر خواننده ى «خواندنى ها» بود. پس از انقلاب زندانى و در تابستان ۱۳۶۰ (۱۹۸۱) كشته شد.] را در اطلاعات اين جا مى گذارم. قشنگ است. بعدازظهر تمام در منزل كار كردم.

جمعه ۱۰/۴/۱۳۵۶
صبح زود سنگور را راه انداختم. بعد به ساختمان هاى كاخ جهان نما در نياوران كه شيروانى آن از بين رفته است و به فرانسوى ها كنترات تجديد آن را داده ايم، رسيدگى كرده، منزل آمدم و تمام روز را در منزل بودم و كار كردم و چند نفر دوستان را پذيرفتم.
از اخبار مهم جهان تصميم كارتر مبتنى بر توقف توليد بمب افكن هاى غول پيكر B-1 است. معلوم نيست از جهت ضعف آنها در قبال موشك اين تصميم را اتخاذ كرده و يا از جهت تقليل در تسليحات براى چشم مردم دنيا و مردم آمريكا. بعد معلوم خواهد شد.

شنبه ۱۱/۴/۱۳۵۶
صبح در فرودگاه شرفياب شدم. شاهنشاه به سلامتى و خوشى و نهايت سلامتى تشريف آوردند و از مسافرت، اظهار كمال رضايت فرمودند. بعد با نخست وزير مشغول مذاكره شدند. پس از چند دقيقه مرا احضار [كرده] و فرمودند، چند روز پيش كه سفير آمريكا در منزل تو ملاقات را طول مى داد و نمى خواست برود، شايد منتظر بوده است كه خبرى از طرف ما از پاكستان بگيرد. به او تلفن كن يا احضارش كن و بگو كه من به شما مى گويم كه پاكستان قصد ستيزگى با شما را ندارد، ولى چون در داخل پاكستان وضع [بوتو] بسيار ضعيف است، نمى تواند امتيازى به شما بدهد. مخصوصاً در مورد [بازيابى] اورانيوم، چون هند اين امتياز را دارد و حتى بمب اتمى توليد كرده، در [برابر] افكار عمومى به هيچوجه نمى تواند عقب نشينى كند. وضع او مثل ما نيست كه در مسئله بحرين به آن آسانى تصميم گرفتيم، يا [قرارداد] آب هيرمند را به اين آسانى امضاء كرديم و در هيچ مورد كسى حرفى نزد. عرض كردم، اتفاقاً ظهر، سناتور [مك كارتى] [ويراستار: يوجين مك كارتى، از ۱۹۵۸ تا ۱۹۷۱ سناتور دموكرات از ايالت مينسوتا و از نظر گرايش سياسى جزو گروه ليبرال ها بود، سپس به تدريس و نويسندگى پرداخت.] مهمان من است و به او خواهم گفت.
بعد در ركاب شاهنشاه با هليكوپتر به سعدآباد آمدم. شاهنشاه هليكوپتر را هدايت مى فرمودند و من با دو افسر گارد در داخل نشسته بودم و در بحر افكار خودم غريق. بالاخره از درگاه خداى متعال خواستم و صميمانه دعا كردم كه اين مرد بزرگ بى نظير و دنيائى را خودت از شر نخوت و غرور حفظ فرما! حيف است كه چنين انسانى و چنين ليدرى كه تمام كشور در وجودش متلبور است، در اين درياى خطرناك غرق شود. به قدرى در اين فكر فرو رفته بودم كه وقتى هليكوپتر به زمين نشست مثل اين كه از خواب پريده ام. به كاخ رفتم، والاحضرت همايونى و والاحضرت هاى ديگر كه به مراكش تشريف مى بردند، براى خداحافظى پيش پدر تاجدار خويش آمدند و خداحافظى كردند. من هم دستشان را بوسيدم.
بعد باز چند دقيقه شرفياب شدم. منجمله، تلگراف تبريك عيد استقلال آمريكا را كه معمولاً خودم دستور مى دهم اين نوع تلگرافات به توشيح مبارك مخابره گردد، احتياطاً به نظر مبارك رساندم كه درجه گرمى يا سردى آن را ببينند. فرمودند، خوب است.
بعد قدرى راجع به اين كه چه جور برنامه تنهائى را با برنامه علياحضرت شهبانو تطبيق فرمايند، صحبت فرمودند. عرض كردم، به هر حال بايد رعايت ايشان هم بشود.
از من سئوال فرمودند انعكاس فرمانشان در مورد موجر و مستأجر چه بود؟ عرض كردم، هنوز كه از روز پنجشنبه تا حالا اشخاص زيادى را غلام نديده است، ولى قطعاً نظر خود را مى تواند عرض بكند، زيرا خيلى در اين باره فكر كرده ام. فرمودند، چه فكر كرده اى؟ عرض كردم، بلاترديد در امر ساختمان هاى بخش [خصوصى] تأثير توقف خواهد داشت و تزلزل ساختمان كننده را به دنبال. ولى تا آنجا كه شنيده ام، واقعاً آپارتمان خالى هم در حدود شصت هزار در تهران هست كه موجرين جرئت اجاره دادن نكرده اند. البته اگر شهردارى تقلب نكند و امر مبارك را درست پياده كند، از اين شصت هزار خانه لااقل نصف آن به دست مستأجر خواهد رسيد. زيرا شنيده ام يك عده مردم پولدار نفع پرست، هر كدام در هر بيلدينگ، چندين آپارتمان خريده و به اميد نفع، خالى گذاشته اند. در ولايات، غلام خيال نمى كند اين اندازه ها مؤثرباشد، ولى بى تأثير هم نخواهد بود، ولى با آزار مردم از طرف شهردارى ها. فرمودند، من هم مى دانم كه همين حدود اثر دارد، ولى بايد دنيا بداند كه هنوز روال كار ما انقلابى است. ولى اصولاً خود ما بايد خانه بسازيم، آن هم براى طبقه كم بضاعت. من ديگر عرض نكردم، مرخص شدم.
ظهر سناتور [يوجين] ماك كارتى و سفير آمريكا مهمان من بودند، با چند نفر سناتور ايرانى و يكى دو وزير ايرانى و ارتشبد [حسن] طوفانيان رئيس خريد اسلحه هاى نظامى. [مك كارتى گفت] كه خيلى نقد و طنز سناتورهاى [آمريكا]، [ويراستار: در يادداشت «سناتورهاى ما» نوشته شده، ولى با توجه به اين كه هيچ يك از سناتورهاى ايرانى به خود اجازه ى نقد درباره ى سياست تسليحاتى شاه نمى دادند، روشن است منظور سناتورهاى آمريكائى است.] مسئله خريدهاى نظامى ماست. اوامر شاهنشاه را به سفير آمريكا گفتم. گفت البته من اوامر شاهنشاه را به واشينگتن منعكس مى كنم، ولى اگر پاكستان سر سازش داشته باشد، هم ژاپنى ها و هم فرانسوى ها خودشان سيستمى درست كرده اند كه [بازيابى] اورانيوم، توليد پلوتونيوم براى بمب اتمى نمى كند و اين كار را به آسانى بوتو مى تواند قبول كند. ولى ما نمى دانيم كه اصولاً بوتو چرا اين اندازه به ما حمله كرد. گفتم همانطور كه به شما گفتم و شاهنشاه فرمودند، [بوتو] ضعيف است والغَريقُ يَتَشَبث بِكّلِ حشيش! حتى تعطيلات يكشنبه را به جمعه انداخته است. حال آن كه ما مى خواهيم تعطيل يكشنبه برقرار كنيم. [ويراستار: تعطيل روز جمعه، بيش از پيش براى بنگاه هاى مالى و بازرگانى ايران ايجاد مشكل كرده بود. با تعطيل شنبه و يكشنبه در كشورهاى پيشرفته ى جهان و تعطيل بعدازظهر پنجشنبه در ايران، اين بنگاه ها بيش از سه روز و نيم و گاهى سه روز، با خارج در تماس نبودند. اين مسئله سال ها مورد توجه بود، به ويژه كه در چند كشور مسلمان مانند تركيه، مصر، لبنان و پاكستان، يكشنبه تعطيل رسمى بود. با اين همه دولت هرگز نتوانست در اين مورد تصميم بگيرد.] شرط بندى اسب دوانى را هم موقوف كرده است. اين هم شد مملكت؟ مسئله هيرمند را هم گفتم. گفت، راست مى گوئى.
سر ناهار راجع به اوضاع اسرائيل صحبت كرد (چون از آن جا مى آيد)، ولى [تفسيرى] نكرد. رئيس دولت [اسرائيل] را هم ديده بود. مى گفت ممكن است پروفسور (ايگال) يادين، [ايگال يادين، سومين رئيس ستاد ارتش اسرائيل، پس از ترك ارتش به باستان شناسى و سياست روى آورد و در اين هنگام استاد دانشگاه و رئيس حزب جنبش تحول دموكراتيك بود. در دولت مناهيم بگين، قائم مقام نخست وزير شد.] رئيس حزب جديد ليبرال هم وارد دولت شود. نسبت به [جيمى] كارتر و [والتر] مانديل [والتر مانديل، سناتور مينسوتا (۱۹۷۲- ۱۹۶۴)، معاون رئيس جمهور (۱۹۸۰-۱۹۷۶)، در ۱۹۷۹ نامزد حزب دموكرات در انتخابات رياست جمهورى شد، ولى از رونالد ريگان شكست خورد.] خيلى شوخى كرد. گفت كارتر با كامپيوتر مشورت كرد براى [پست هاى] معاونت رئيس جمهور، وزيرخارجه، سخنگوى كاخ سفيد، غيره و غيره. جواب همه مانديل بود. از حرف هاى مانديل، از اين كه كارتر هيچ [شوخ طبعى] ندارد، از وضع داخلى آمريكا و دزدى ها و رشوه گيرى هاى زيادى كه در آنجا مى شود، اظهار انتقاد مى كرد. از شرفيابى حضور شاهنشاه بسيار خوشحال بود. مطالب آن را فرصت نكرد بگويد، ولى شاهنشاه را پيشوائى روشن بين، مطلع و متبحر در امور دنيائى توصيف كرد. از رئيس سازمان برنامه و طوفانيان و [رضا] فلاح سئوالاتى راجع به برنامه عمرانى ايران و خريدهاى اسلحه و نفت كرد و جواب شنيد. بعد از ناهار هم تا ساعت چهارونيم نشست و مقدار معتنابهى مشروب خورد.
او كه رفت، من سفير اسرائيل را پذيرفتم. او با كمال عجله آمده بود توسط من استدعا كند شاهنشاه اجازه فرمايند [موشه] دايان، وزيرخارجه، به عنوان نماينده مخصوص دولت جهود شرفياب گردد و نظرات شاهانه را قبل از رفتن [مناهم] بگين به آمريكا بداند. همچنين مى گفت ما قطعاً در كنفرانس [اعراب و اسرائيل] ژنو شركت مى كنيم و سختگيرى ما براى اين است كه مجال چانه زدن براى ما باقى باشد. ولى مجموعاً او را پكر ديدم، گرچه مى گفت LOBBYING ما به شدت در واشينگتن مشغول شده است.
بارى، مجموعاً امروز خسته شدم. از ساعت ۸ صبح تا شش و نيم بعدازظهر يكسره كار كردم و اين براى من سمّ مهلك است. صبح به شاهنشاه عرض كردم سلامتى غلام خوب نيست، [تجديد قوا] نمى كنم. فرمودند، مگر گفته ام تو كوه بكنى؟

يكشنبه ۱۲/۴/۱۳۵۶
با آن كه ديشب بسيار بد خوابيده بودم و دنباله افكار ديروزى نگذاشته بود بخوابم، با حالت كسالت، ولى با ظاهرى شاد، شرفياب شدم. گزارش مذاكرات با سفير آمريكا و سناتور ماك كارتى را به عرض مبارك رساندم.
بعد جريان عمل ديروز والاحضرت همايونى را كه بسيار خوشحالم كرده بود، به عرض رساندم... شاهنشاه بسيار خوششان آمد و فرمودند، خوشبختانه بچه مصممّى است و مى داند چه بكند... بعد خودشان شرح مبسوطى از توطئه هاى دربارى، چه در گذشته، چه حال، بيان فرمودند. فرمودند، پدرم تعريف مى كرد، مادرم و مادر عبدالرضا براى آن كه جلب توجه او را بكنند، دائماً سعى داشته اند... كفتار به او بخورانند! من عرض كردم، اگر توطئه ها به همين جاها خاتمه پذيرد، باز هم خوب است. پناه بر خدا كه همه مثل سگ و گربه آماده دريدن يك ديگر هستيم. بعد هم قضيه گوسفند قربانى را براى شاهنشاه تعريف كردم. شاهنشاه فرمودند، بسيار كار خوبى كردى.
موضوع موشه دايان وزيرخارجه اسرائيل را به عرض رساندم. فرمودند، با ساواك ترتيب آن را بده.
راجع به رفتن [فردا] به سفارت آمريكا به مناسبت چهارم ژوئيه خودم را به عرض رساندم، كه تحقيق كردم، معلوم مى شود سه وزير و عده اى از مشاورين رئيس جمهور [به سفارت ايران] رفته اند. غلام بروم يا نه؟ فرمودند، ميل خودت است. عرض كردم، از اين نوع اوامر شاهنشاه غلام گيج مى شوم. يا صريحاً بفرمائيد برو، يا نرو. چون تا حالا به علت كسالت، به هيچ سفارتخانه نرفته ام، اگر نروم، حق گله ندارند. ولى اگر بروم، چون سابقه خوددارى مرا مى دانند، آن را منت فوق العاده اى مى پذيرند. تأمل زيادى فرمودند كه باعث تعجب شد. بعد فرمودند، نخست وزير كه مى رود، تو پيغام بده كه به طور كلى به علت كسالت هيچ كجا نمى روى. عرض كردم، اين درست و تكليف غلام روشن شد. اما علت تأمل زياد شاهنشاه را نفهميدم، الا اين كه روى حدس خودم بايد بگويم، الملك عقيمّ و بس.
فرمودند، بعدازظهر گردش مى روم. عرض كردم غلام موافق نيستم (چون ديروز هم تشريف برده بودند). خنديدند. فرمودند، آخر كارى ندارم، بنشينم مگس بپرانم؟

دوشنبه ۱۳/۴/۱۳۵۶
صبح شرفياب شدم شاهنشاه به حمدالله در كمال صحّت بودند. عرايض، بيشتر ادارى بود. با آن كه طول كشيد، مطلب مهمّى مذاكره نشد. فقط پرسيدم، ديروز امر فرموديد به سفير آمريكا بگويم پاكستان حتّى حاضر است از مسئله [بازيابى] به كلى صرف نظر كند، چنان كه ديروز به عرض مبارك رسيد، خودِ سفيرِ آمريكا راه حل هائى ارائه داد. حالا صبر كنم تا جواب او برسد، يا باز هم اين مطلب را بگويم؟ تأملى فرمودند. فرمودند، صبر كن.
عرض كردم، دايان آيا بايد با وزيرخارجه [هم] ملاقات كند؟ فرمودند، ابداً. عرض كردم، چون دوست بيست ساله من است، [موشه دايان، در ،۱۳۴۱ هنگامى كه وزير كشاورزى اسرائيل بود، به دعوت همتاى ايرانى خود، حسن ارسنجانى، به ايران آمد و از علم، نخست وزير وقت، نيز ديدار كرد.] خواسته مرا ببيند. او را بپذيرم يا نه؟ اگر اجازه فرمائيد، به سفير اسرائيل بگويم نه، از لحاظ سرّى بودن، بهتر است. كسب اجازه من موافق ميل همايونى بود (من خودم مى دانم چه بايد بكنم!).
بعضى خبرهاى خارجى را به عرض رساندم، منجمله مقاله نيويورك تايمز را. فرمودند، مثلاً به نيويورك تايمز چه استفاده اى مى رسد كه ما اسلحه بيشتر يا كمترى بخريم؟ ولى آيا اصولاً يك روزنامه به اين بزرگى نبايد فكر بكند اگر ايران ضعيف باشد، از بين برود، چه صدمه اى به آمريكا وارد مى شود؟ عرض كردم، روزنامه هاى آمريكا در پى خبرهاى [جنجالى] هستند، نه در پى منطق و منفعت آمريكا.
عريضه سپهبد [محسن] هاشمى نژاد را كه گله و شكايت از [دكتر كريم] ايادى كرده بود، به عرض رساندم، كه مى گفت دائماً بر عليه من در پيشگاه شاهانه مى زند. فرمودند، به او بگو از اين حرف هاى خاله زنكى من خوشم نمى آيد. من تحت تأثير كى هستم، كه تحت تأثير ايادى قرار بگيرم؟
بعدازظهر شاهنشاه كار كردند. من هم كار كردم. ولى پيش از ظهر وقتى از پيشگاه مبارك مرخص شدم، دوست ايرانى خودم را ديدم و دو ساعتى با او گذشت. بسيار خوب بود. شاهنشاه، شام را با كسى ميل خواهند فرمود، چون به كلى تنها هستند.

سه شنبه ۱۴/۴/۱۳۵۶ [ويراستار: در يادداشت به اشتباه ۱۵/۴/۱۳۵۶ نوشته شده است.]
صبح به عادت معهود شش و نيم از خواب برخاستم. ابتدا به [راديوى صداى آمريكا] و بعد به بى بى سى گوش كردم. اولى، خبر كودتاى پاكستان را وسيله نظاميان گفت و دومى خبر توقيف بوتو و سران مخالف و چند وزير را داد.
ساعت هفت و ربع حضور شاهنشاه تلفن عرض كردم. استراحت فرموده بودند. به پيشخدمت خوابگاه خبر را ديكته كردم. او گفت وزيرخارجه هم خبر داده، ولى خبر توقيف بوتو را نداده است. به هر حال، گفتم به عرض برسانيد ساعت هشت و ربع، روى موج ۳۱ كوتاه به بى.بى.سى. گوش كنند (چون شاهنشاه از فرط وطن پرستى، خيال مى فرمايند راديو ايران هم از همه راديوها بهتر و جلوتر و اخبار دست اول دارد و به راديوهاى خارجى كمتر گوش مى فرمايند. حال آن كه من ساعت ۷ راديوى ايران را هم گوش دادم و خبرى نداد.)
بعد طبق معمول شرفياب شدم. قبل از شرفيابى، سفير آمريكا به من تلفن كرد و اسامى توقيف شدگان از دو طرف را داد.
از مخالفين بوتو، غفور احمد، نواب زاده، مفتى محمد و مارشال اصغرخان و از طرف [دولتى ها]، بوتو خودش و مارشال تيكه خان. [ويراستار: ژنرال تيكه خان (۲۰۰۲-۱۹۱۵) كه به علت خشونت در ۱۹۷۱ در پاكستان شرقى (بنگلادش بعدى)، لقب «قصاب» يافت، پس از بازنشستگى، در ۱۹۷۶ به حزب Pakistan People's Party پيوست و مشاور ويژه ى بوتو در امور امنيتى بود] و تا آن ساعت هم جز نام ارتش، اسم كودتا كننده برده نمى شد (بعداً اعلاميه ها به امضاى ضياءالحق، [ژنرال محمدضياء الحق در آوريل ۱۹۷۶ از سوى بوتو به رياست ستاد ارتش برگزيده شد. با آن كه به دنبال كودتا، ضياءالحق پس از مدت كوتاهى بوتو را آزاد ساخت، ولى ميانه ى اين دو تن هيچگاه التيام نيافت و دو سال بعد به بهانه اى بوتو محاكمه و اعدام شد. ضياءالحق خود در حادثه هوائى مرموزى در ۱۹۸۸ كشته شد.] رئيس ستاد، درآمدند.) سفير آمريكا ضمناً مى گفت دولت [بولنت] اجويت هم موفق نشد رأى اعتماد بگيرد. گرچه [سليمان] دميرل مأمور شده است كابينه ائتلافى تشكيل دهد، ولى به نظر مى رسد كه تركيه هم راه ديگرى جز نظاميان نداشته باشد.
وقتى شرفياب شدم، بحث در همين زمينه شد. فرمودند، مى خواستى به سفير آمريكا بگوئى كه دموكراسى در همه جا پياده نمى شود و حتى من شنيده ام كه در تركيه حسادت وضع ايران را مى كشند. فرمودند، علياحضرت شهبانو كه از آمريكا به من تلفن كردند، [مى]گفتند معلوم است كه چقدر حالا آمريكائى ها قدر وضع ما را مى دانند و تملق ما را مى گويند. بعد فرمودند، مگر ممكن است كشورى به دو دسته تقسيم بشود، يك دسته خيال كار كردن و دسته ديگر كارشكنى در قبال آن را داشته باشند؟ مگر چنين كشورى پيش مى رود؟ مجموعاً شاهنشاه سرحال و از اين اخبار خوشحال بودند (در وصيّت نامه سياسى خود هم ARBITRE [داور] وضع سياسى ايران را ارتش قرار داده اند.)
بعد خبر سلامتى علياحضرت ملكه پهلوى را عرض كردم كه قدرى نگران كننده است. فرمودند، سال گذشته دو نگرانى داشتم يكى اين كه حال ايشان خداى نكرده به هم نخورد و ديگر اين كه در [هنگام جشن هاى پنجاهمين] سال [سلطنت] پهلوى، اتفاقى نيفتد. من عرض كردم بخت شاهنشاه من بلند است.
ديگر، جريانات عادى و آمدن دكترها و دايان را به عرض رساندم. بعد عرض كردم، والاحضرت همايونى براى عيد تولد پادشاه مراكش هديه اى خواسته اند، يك دست فنجان با سينى چاى خورى طلاى خالص فرستادم. فرمودند، راستى بگو وليعهد را بگيرند، با من صحبت كنند. نزديك ظهر عرض كردم به اتفاق پادشاه مراكش، به استقبال سادات رفته اند و [اين عمل] خيلى حسن اثر داشته. فرمودند، ماشاءالله بچه حسابى است.
عرض كردم، [سيدكاظم] شريعتمدارى (آيت الله)، از قم عرض مى كند سهميه حج امسال كم تعيين شده است. اگر قرار باشد بعد اضافه شود، مقرر فرمايند همين حالا بشود كه كار صورت بازار سياه پيدا كرده است. فرمودند، به هيچوجه، مخصوصاً به دولت بگو سهميه را زياد نكنند.
بعد من مرخص شدم. تا عصرى تمام كار كردم. منجمله سفير جديد موريتانى را پذيرفتم. شاهنشاه هم كار كردند. منجمله به شهياد تشريف فرما شدند كه موزه تازه را ملاحظه فرمايند. من نرفتم.
نامه اى از پادشاه اسپانيا رسيده بود كه ده ميليون دلار براى حزب نخست وزيرش خواسته است. جوابى فرمودند كه اين جا مى گذارم. [ويراستار: خوان كارلوس، پادشاه اسپانيا، در نامه ى خود از شاه درخواست ۱۰ميليون دلار كمك به حزب آدولفو سوارز، نخست وزير وقت، براى انتخابات آينده ى شهردارى ها كرده و موفقيت سوارز را در اين زمينه، عامل مهمى براى تحكيم سلطنت و تثبيت سياسى اسپانيا مى شمارد. در پايان نامه، پادشاه اسپانيا يادآور شده كه «دوست شخص» او آلكسيس مارداس كه در آن هنگام در تهران است، مى تواند اوامر شاه را دريافت دارد. مارداس فروشنده ى لوازم مخابراتى و امنيتى و اتومبيل هاى ضد گلوله، به دولت هاى جهان سوم بود. اين كه پادشاه اسپانيا يك دلال اسلحه را «دوست شخص خود» بنامد و به عنوان رابط معرفى كند، تعجب آور است. در پاسخ گرم ولى محتاطانه ى شاه آمده است كه «در مورد مسائل مورد اشاره ى اعليحضرت در نامه ى خود، برداشت شخصى خويش را به صورت پيامى شفاهى به آگاهيتان خواهم رساند.» متن نامه هاى متبادله به دنبال اين يادداشت آمده است.]

چهارشنبه ۱۵/۴/۱۳۵۶
صبح شرفياب شدم. تلگراف اردشير [زاهدى] را كه اين جا مى گذارم، به عرض پيشگاه مبارك رساندم. فرمودند، توضيحاتى به او بده. [ويراستار: متن تلگراف علم و پاسخ اردشير زاهدى، به دنبال اين يادداشت آمده است. به دستور شاه، در همين روز، علم طى نامه اى به اردشير زاهدى توضيح بيشترى در اين زمينه داده و از جمله نوشته است كه: «... وقتى اين تغييرات در محاكمات نظامى، حسب الامر مبارك همايونى داده شد، روزى سفير آمريكا به من گفت، شما چرا آن را در آمريكا منعكس نمى كنيد؟ من مطلب را به عرض خاكپاى همايونى رساندم. فرمودند، به او بگو، ما اين اصلاحات را به خاطر مردم آمريكا كه نمى كنيم، براى مردم خودمان است و لزومى نمى بينيم كه چنين زحمتى به خودمان بدهيم. مگر جرايد آمريكا كه هزار خبر به جا و بى جا را چاپ مى زنند، نماينده خبرنگار ندارند كه اين مطلب را منعكس سازند... موضوع را به سفير آمريكا گفتم و او در جواب گفت، با وصف اين، روال كار دنيا و به خصوص آمريكا اين است كه كشورها بايد كارهاى خودشان را خود، به نحوى به وسائل ارتباط جمعى برسانند تا Image ناصحيحى از آنها در افكار عمومى جهان نقش نبندد. اين بود كه شاهنشاه محبوب معظم ما امر فرمودند آن تلگراف را براى تو فرستادم و حالا هم امر فرمودند اين توضيح را بدهم كه تو و مقامات رسمى، به هر حال بايد بركنار بمانيد و به يك صورتى اين مسائل را من غير مستقيم منتشر سازيد...»] البته ممكن نبود عرض كنم كه اردشير گوزى به غريبى انداخته! ولى تلگراف و اخبار ديگرى كه ضميمه مى كنم و به عرض خاكپاى همايونى رساندم، مؤيد اين مطلب بود. شاهنشاه زيرك است و خود كاملاً درك مى كند.
تلگرافات گرمى از [لئونيد] برژنف رسيده بود. استدعا كردم اجازه فرمايند در جرائد منعكس شود (در جواب تلگراف همايونى كه تبريك رياست جمهورى او را مرحمت كرده بودند.) فرمودند، هيچ عيب ندارد، بده. عريضه [اى] از نخست وزير هند رسيده بود، تقديم كردم. فرمودند جواب تهيه شود. كارهاى جارى بسيار زيادى به عرض رساندم، چون هفته ديگر خيال مرخصى رفتن دارم.
بعد مرخص شدم. يك ساعتى دختر ايرلندى را ديدم و ترتيبى دادم كه با من به زوريخ بيايد. شاهنشاه بعدازظهر گردش تشريف بردند. من تمام كار كردم.

دكتر رضا قاسمى
در حاشيه سقوط صدام حسين- بخش ۷۲
ظهور و سقوط يك ديكتاتور
نگاهى به فراز و نشيب روابط ايران و عراق در عهد حكومت صدام حسين
*-انگيزه هاى دولت عراق و شخص صدام حسين در اعلام لغو يكجانبه توافق هاى الجزيره چه بود؟
*- استناد رژيم عراق به تحميلى بودن توافق هاى الجزيره و عهدنامه مرز دولتى و حسن همجوارى تا چه حد منطقى بود؟
*-توسل عراق به اصل تغيير فاحش اوضاع و احوال از منظر حقوقى چه ارزشى داشت؟
*-در سال ۱۹۶۹ كه دولت شاهنشاهى يك طرفه به لغو عهدنامه مرزى ۱۹۳۷ پرداخت عراقى ها اصل تغيير اوضاع و احوال را مردود دانستند ولى خودشان در سال ۱۹۸۰ به آن استناد جستند!
*-دولت عراق در سال ۱۹۶۹ اصل «احترام به عقود و قراردادها» را كه از اصول و موازين عمده در روابط بين المللى است به رخ دولت شاهنشاهى كشيد ولى همان دولت در سال ۱۹۸۰ آن اصل را زير پا گذاشت!
*آنچه صدام را به لغو يكجانبه توافق هاى سال ۱۹۷۵ واداشت عقده حقارت او بود زيرا او با قبول اصل تالوگ در مرز آبى به تعهدى گردن نهاده بود كه هيچيك از دولت هاى سلف در عراق حتى در نظام پادشاهى آن را نپذيرفته بودند.
*-صدام حسين فكر مى كرد كه با سقوط نظام شاهنشاهى موازنه قدرت برخلاف سال ۱۹۷۵ به سود عراق سنگينى مى كند.
*ديكتاتور عراق با اعلام لغو يكجانبه توافق الجزيره و اسناد تكميلى آن نيت ديگرى در سر داشت، نيت پليدى كه به جنگ تحميلى ۸ ساله انجاميد.
004083.jpg
دكتر رضا قاسمى
در شماره پيش به عمل بى پايه و بى خردانه صدام حسين در اعلام لغو يكجانبه توافق الجزيره و اسنادى كه به دنبال آن از سوى دو دولت ايران و عراق با مشاركت و مداخله دولت الجزاير امضاء شده بود رسيديم. اكنون به انگيزه هاى دولت بعثى عراق پيرامون اين اقدام ناروا مى پردازيم:
۱-احساس شكست و عقده حقارت صدام- توافق الجزيره در عين حالى كه دغدغه عراق را از حملات پياپى كردهاى بارزانى به مواضع آن كشور كه با حمايت آشكار ايران صورت مى گرفت از بين مى بُرد و اين امر فى نفسه امتياز مهمى چه از نظر مالى و چه از نظر استراتژيك و امنيت ملى به سود عراق بود ولى از سوى ديگر تسليم عراق در برابر خواست قانونى و مستمر ايران در مورد حاكميت مشترك بر شط العرب براى رژيم بعث شكست فاحشى بود زيرا هيچيك از دولت هاى پيشين عراق حتى در نظام سلطنتى آن كشور حاضر نشده بودند كه از ادعاى حاكميت مطلق بر اين رودخانه مرزى دست بكشند و ايران را كه طبق نظامات بين المللى حاكم بر وضع حقوقى رودخانه هاى مرزى قابل كشتيرانى در شط العرب حاكميت مشترك داشت در اين امر با خود شريك قرار دهند و همانگونه كه مى دانيم فقط در عهدنامه مرزى ۱۹۳۷ تنها در مقابل بندر آبادان و خسروآباد براى محدوده كوتاهى حدود ۷ مايل ضابطه تالوگ در نظر گرفته شده بود و بقيه شط العرب تحت حاكميت مطلق عراق قرار داشت.
صدام حسين كه داعيه رهبرى دنياى عرب را در سر داشت از شكستى كه مارس ۱۹۷۵ در برابر ايران متحمل شده بود باطناً دل چركين بود و سقوط رژيم شاهنشاهى و از هم پاشيدگى ارتش و روى كارآمدن نظام جمهورى اسلامى به زعامت روحانيون شيعه فرصت مغتنمى براى صدام حسين تدارك كرده بود كه به بهانه جوئى پرداخته و به اصطلاح زير توافق هاى قبلى بزند و به دستاويز آن با نظام جديد ايران درآويزد و غرور كاذب خود را با اين اقدام ناروا تسكين بخشد و چون پيروزى خود را بر ايران مسلم مى دانست مى خواست شكست قبلى خود را با پيروزى بعدى اش جبران كند. براى اين كه به دوگانگى شخصيت صدام بيشتر پى ببريم بى مناسبت نيست كه به بخش هائى از سخنان او در راستاى تمجيد از اين توافق و نشان دادن قدرت رهبرى خود به ملت عراق و جهان عرب اشاره كنيم.
وى در دوبار مذاكراه با نخست وزير ايران مرحوم هويدا در عراق (كه نگارنده نيز حضور داشتم) و در مذاكرات خود در تهران با اعليحضرت فقيد و نخست وزير خشنودى خود را از امضاى توافق الجزيره اعلام داشت و با توجه به حل اختلافات موجود، به تحكيم روابط دو كشور در آينده ابراز اميدوارى نمود و حتى در همان روزى كه لغو يكجانبه توافق هاى الجزيره و عهدنامه مرزى را اعلام كرد (۱۷ سپتامبر ۱۹۸۰) امضاى اين قرارداد را اقدامى واقع بينانه و در جهت منافع اساسى ملت عراق قلمداد نمود. وى پس از اشاره به تلفات سنگين ارتش عراق در جنگ با كردها گفت: «كمبود اسلحه ما در نبرد با شورشيان كرد به نقطه بسيار وخيمى رسيده بود و تنها سه بمب سنگين براى نيروى هوائى ما باقى مانده بود، به همين جهت وقتى هوارى بومدين رئيس جمهورى الجزاير به عراق پيشنهاد كرد كه در گردهمائى سران اوپك در الجزيره مذاكرات مستقيمى بين ايران و عراق درباره رفع اختلافات موجود انجام شود، ما اين ابتكار را با توجه به اين كه فرصت مغتنمى براى نجات امنيت عراق و تحقق وحدت ملى و نجات ارتش از گزند خطرات و آسيب ها بود پذيرفتيم و رهبرى حزب تصميم گرفت كه مذاكره با ايران را قبول كند و خط تالوگ را به عنوان خط مرزى در شط العرب در قبال تخليه ايران از اراضى عراق كه قبلاً تصرف كرده بود بپذيرد.»
وى در تمجيد و تجليل از توافق الجزيره تا آنجا پيش رفت كه گفت: «اين قرارداد در زمان خود واقعه بسيار مهمى تلقى مى شد زيرا پس از اعلام آن دار و دسته شورشيان كرد از هم پاشيدند و تسليم شدند...» و متعاقباً افزود:
«قرارداد الجزيره در موقع خود يك تصميم جسورانه، خردمندانه و ميهن دوستانه در جهت منافع ملى بود...»
وى به دنبال اين اظهارات افزود: «با توجه به اوضاع و احوال آن زمان، اين تصميم، كشور ما را از مخاطرات جدى كه وحدت و امنيت و اميدهاى آينده آن را تهديد مى كرد نجات داد و به ملت ما فرصت بخشيد تا انقلاب خود را به مورد اجرا بگذارد و به سطح بالاترى از قدرت و پيشرفت و تكامل برسد. تصميمى كه افتخارات و حق حاكميت عراق را محفوظ نگه داشت و قدرت عراق نيرومند را در اختيار ملت عرب و رسالت افتخارآميز آن قرار داد.
(به نقل از كتاب «اختلاف ايران و عراق» از انتشارات دنياى عرب، متن انگليسى).
صدام حسين در كنفرانس سران دول اسلامى كه بين ۲۵ تا ۲۸ ژانويه ۱۹۸۱ در طائف (عربستان سعودى) تشكيل شد باز به اين مقوله پرداخت و خواست اقدام خود را در امضاى توافق الجزيره در برابر سران ۴۲ كشور مسلمان توجيه كند و در اين راستا پس از اشاره به تلفات سنگينى كه عراق در آخرين جنگ با كردها در سال ۱۹۷۴ متحمل شد گفت: «در آن نبرد و درگيرى تلفات انسانى ما بيش از هفتاد هزار نفركشته و زخمى بود و خسارات زيادى به كشور ما وارد شد و شاه ايران نيز با تمام قوا از كردها پشتيبانى مى كرد و اين شرايط بود كه ما را وادار كرد كه در جستجوى راه حل سياسى باشيم و لذا آن توافق ها را نه به لحاظ آن كه معتقد به صحت آن بوديم بلكه چون آن را قبول و امضاء كرده بوديم رعايت مى كرديم...» با تمام اين اعترافات صريح دائر بر اين كه توافق هاى الجزيره به سود امنيت و ثبات عراق و پيروزى بزرگى براى آن كشور بود بايد ديد چرا صدام به لغو يكجانبه آن دست زد؟ دليل اول آن را يادآور شديم و اكنون به دليل دوم مى پردازيم:

استناد به اصل تغيير اوضاع و احوال و ادعاى تحميلى بودن توافق ها
از محتواى سخنان صدام حسين پس از اعلام لغو قرارداد الجزيره و عهدنامه مرزى و منضمات آن استنباط مى شود كه وى به «اصل تغيير اوضاع و احوال» متمسك است.
وقتى مى گويد اين توافق ها «در زمان خود» واقعه بسيار مهمى بوده... و يا «در موقع خود» يك تصميم جسورانه و خردمندانه بوده... و يا در كنفرانس سران دول اسلامى در طائف از «شرايط تحميلى» صحبت مى كند. همه نشانه آن است كه وى بر اين مسأله پاى مى فشارد كه اوضاع و احوال آن روز امضاى چنين توافقى را ايجاب مى كرده و الان چنين شرايط و اوضاع و احوالى درميان نيست و به گفته ديگر به عقيده او موازنه قدرت در آن زمان به سود ايران بوده و اكنون به سود عراق است و شرايط تحميلى ۱۹۷۵ امروز علت وجودى خود را از دست داده است.
علاوه بر سخنان صدام حسين، آنچه تحميلى بودن توافق هاى الجزاير را رد مى كند اظهارات صريح ژنرال احمد حسن البكر رئيس جمهور وقت عراق است كه طى نطقى به مناسبت هفتمين سال به قدرت رسيدن حزب بعث، مهمترين رويداد سياست خارجى عراق را امضاى توافق الجزيره و عهدنامه مرزى و حسن همجوارى با ايران قلمداد نمود و گفت: «عراق به زعم كوشش دشمنانى كه مى كوشند روابط دو كشور را خدشه دار سازند به توافق هاى خود با ايران كه به نفع دو كشور تنظيم شده است احترام مى گذارد...»
علاوه بر آنها سعدون حمادى وزيرخارجه وقت عراق كه از سوى دولت متبوع خود عهدنامه مرزى و حسن همجوارى و ساير اسناد مورد توافق طرفين را امضاء نموده است رضايت كامل خود را از حل مسالمت آميز اختلاف ديرينه مرزى و ارضى بين دو كشور اعلام داشت و گفت: «اين اسناد كليه اختلافاتى را كه بين دو كشور معوق مانده بود و دو كشور همسايه و هم كيش را به آغاز درگيرى مسلحانه كشانيده بود حل و فصل نمود.
سعدون حمادى در ۲۳ ژوئن ۱۹۷۶ به هنگام مبادله اسناد تصويب اين معاهدات و موافقتنامه ها در وزارت امورخارجه شاهنشاهى (كه نگارنده نيز حضور داشتم) طى سخنانى ضمن ابراز خوشوقتى از امضاى اين اسناد و رسيدن به اين توافق هاى دو جانبه گفت: «خوشبختانه در جوّ حسن نيت و تفاهم حساب گذشته را تسويه كرديم و اكنون بايد در انديشه آينده باشيم. بى گمان مسأله اى طبيعى تر از دوستى و همكارى ايران و عراق وجود ندارد... و بايد به ياد داشته باشيم كه حل اختلاف ديرينه و تاريخى بين دو كشور دستاورد پيش پا افتاده و ساده اى نبود...»
بنابراين اولاً به استناد اظهارات مسئولين عراقى هيچگونه تحميلى در تنظيم و امضاى توافق هاى الجزيره وجود نداشته و حضرات از اين توافق ها رضايت كامل داشته اند و پس از امضاء و مبادله اسناد تصويب ادعاى تحميلى بودن توافق ها از منظر موازين منطقى و حقوقى به هيچوجه مسموع نيست چنانكه طبق ماده ۱۱ كنوانسيون وى در مورد حقوق معاهدات مصوب ۱۹۶۹: امضاء تصويب و مبادله اسناد مصوبه يك معاهده خود دليل بارز بر رضايت امضاءكنندگان آن معاهده است. عين ماده مزبور چنين است:
«رضايت يك كشور از التزام به يك عهدنامه، به وسيله امضاء، تصويب و مبادله اسناد مصوب، الحاق و ساير راه هائى كه مورد توافق قرار گيرد اظهار و ابراز مى شود.»
در مورد «تغيير فاحش اوضاع و احوال» كه يكى از مستندات صدام حسين و رژيم بعث عراق در لغو يكجانبه توافق هاى الجزيره بود بايد ديد كه اين استدلال و اين ادعا تا چه حد با موازين بين المللى هماهنگ و موافق است؟
سعدون حمادى وزيرخارجه عراق كه خود امضاء كننده عهدنامه مرزى و حسن همجوارى و ساير موافقتنامه هاى بين ايران و عراق بود طى مصاحبه اى در تاريخ چهارم مرداد ۱۳۵۹ گفت: «عهدنامه الجزاير در شرايط خاصى كه ديگر موجود نيست منعقد گرديده است، بنابراين چون اوضاع و احوال زمان انعقاد عهدنامه دگرگون شده است عهدنامه مزبور فاقد اعتبار است!»
اين ادعا از نظر حقوقى به هيچوجه در مورد معاهدات مرزى اعتبار ندارد. استناد به اصل تغيير اوضاع و احوال كه اصطلاح كلاسيك حقوقى آن به لاتين REBUS SIC STANTIBUS است در گذشته هاى دور مورد توجه و عمل بود ولى به تدريج ثابت شد كه اين اصل قدرت الزامى عهدنامه ها را تقليل مى دهد و سست مى كند و موجب بى ثباتى عهدنامه هاى مرزى مى شود لذا اكثر حقوقدانان برجسته و صاحب نام معتقد شدند كه استناد به اصل مذكور براى لغو عهدنامه هاى مرزى غير معقول و ناوارد است. لذا كميسيون حقوق بين الملل سازمان ملل متحد پس از بررسى رقيق نظرات حقوقدانان متن ماده ۶۳ كنوانسيون وين دوباره حقوق معاهدات مصوب ۱۹۶۹ را تدوين نمود. به موجب بند ۱ ماده مذكور «نمى توان اصل تغيير فاحش اوضاع و احوال را به عنوان بهانه اى براى پايان دادن به معاهده مرزى يا كناره گيرى از آن مورد استناد قرارداد مگر آن كه اصل مزبور صريحاً در عهدنامه پيش بينى شده باشد...» بنابراين چون در عهدنامه مرزى ۱۹۷۵ با عراق و اسناد تكميلى آن هيچ اشاره اى به امكان استناد به اصل تغيير اوضاع و احوال نشده است. موضوع مشمول قسمت اخير بعد ۱ ماده ۶۲ كنوانسيون وين درباره حقوق معاهدات هم قرار نمى گيرد و چنين اصلى در اين مقوله قابل استناد نيست.
اساسى تر از اينها بند۲ ماده ۶۲ كنوانسيون وين است كه با صراحت تمام استناد به اصل تغيير اوضاع و احوال را براى لغو معاهدات مرزى مردود مى شمارد و مقرر مى دارد:
«در موارد زير تغييرات اساسى اوضاع و احوال براى پايان دادن به يك معاهده با خروج از آن را نمى توان مورد استناد قرار داد:
الف: اگر معاهده تعيين كننده مرز باشد.»
از قرار معلوم نماينده عراق در كنفرانس وين ۱۹۶۹ حقوق معاهدات به عنوان مخبر كنفرانس و رئيس كميته مأمور تهيه متن كنوانسيون در تدوين ماده مزبور نقش داشته است!...»
به ياد داشته باشيم كه دولت شاهنشاهى نيز در سال ۱۹۶۹ ابتدا با توسل به اصل تغيير اوضاع و احوال عهدنامه مرزى ۱۹۳۷ با عراق را يكجانبه لغو كرد ولى پس از اين كه به نظريات حقوقدانان و مصوبات كنوانسيون وين در مورد حقوق معاهدات توجه نمود اين استدلال را بى سر و صدا رها كرد و به اصل «عدم رعايت اصول مهمه عهدنامه ۱۹۳۷» تمسك جست و مرحوم اميرخسرو افشار قائم مقام وقت وزيرخارجه كه در ابتداى امر به اصل تغيير اوضاع و احوال استناد مى كرد و اين استدلال را پايه محكم و استوارى براى لغو عهدنامه ۱۹۳۷ مى شمرد و در مجلسين شورا و سنا هم اين استدلال را عنوان كرد با هشيارى مطلب را دريافت و از دامن استدلال مردود مذكور دست كشيد و روى اصل عدم رعايت مواد مهمه عهدنامه مرزى ۱۹۳۷ از سوى عراق تكيه و تأكيد نمود. جالب است كه همان موقع دولت عراق استناد به اصل تغيير اوضاع و احوال را براى لغو يكجانبه عهدنامه ۱۹۳۷ رد كرد و طى نامه اى كه در ۲۹ آوريل ۱۹۶۹ به رئيس شوراى امنيت نوشت و به دولت ايران هم منعكس كرد متذكر شد: «يكى از اصول شناخته شده حقوق بين الملل عبارت از اين است كه معاهدات و قراردادهائى كه به طور صحيح منعقد شده و به تصويب نهائى رسيده اند براى دو كشورى كه آن را امضاء و تصويب كرده اند الزام آور مى باشد. عهدنامه مرزى سال ۱۹۳۷ قراردادى نيست كه مدت آن منقضى شده باشد. اين عهدنامه به منظور تحديد حدود دو كشور منعقد شده و براى هميشه داراى اعتبار است. اگر اصل تغيير فاحش اوضاع و احوال قابل استناد باشد، سرحدات بسيارى از كشورها بايد تغيير يابد، بنابراين اصل تغيير فاحش اوضاع و احوال در اين مورد مصداق ندارد، بلكه اصل احترام به قراردادها كه پايه و اساس حقوق بين الملل و روابط بين المللى مى باشد در اين مورد حاكم است...» و افزود: «لغو يا اصلاح يكجانبه عهدنامه هاى مرزى تحت هر شرايطى حتى اگر حالت جنگ بين دو كشور وجود داشته باشد بى اعتبار است و اين يك قانون مطلق است...»
جالب اين است دولتى كه خود در سال ۱۹۶۹ استناد به اصل تغيير اوضاع و احوال را از ناحيه ايران مردود دانسته بود در سال ۱۹۸۰ به استناد همين اصل به لغو يكجانبه توافق الجزيره و عهدنامه مرز دولتى و حسن همجوارى و منضمات آن با ايران مبادرت نمود! و جالب تر اين كه در سال ۱۹۶۹ دولت عراق در قبال اقدام ايران به اصل «احترام به عهود و قراردادها» استناد مى جويد و اين اصل را به رخ دولت شاهنشاهى مى كشد ولى خود در سال ۱۹۸۰ اين اصل را فراموش مى كند و آن را زير پا مى گذارد!
اصل كلاسيك احترام به عهود و قراردادها كه عبارت لاتين آن: PACTA SUNT SERVANDA است و اساس و مبناى تعهدات بين المللى دول مى باشد در ماده ۲۶ كنوانسيون وين منعقده به سال ۱۹۶۹ به اين شرح پيش بينى شده است:
«اجراى مفاد هر عهدنامه براى طرفين متعاهدين الزام آور است و بايد با حسن نيت اجرا گردد» و در مقدمه منشور ملل متحد نيز احترام به عهدنامه ها از وظايف عمده دول عضو منظور شده است.
در تمام كنفرانس هاى بين المللى از كنفرانس باندونگ (كنفرانس كشورهاى غير متعهد) در سال ۱۹۵۵ گرفته تا كنفرانس كشورهاى عضو سازمان وحدت آفريقا هميشه و همه جا به استناد منشور ملل متحد، اصل احترام به تماميت ارضى كشورها، اجتناب از به كار بردن زور در روابط بين المللى و رفع اختلافات به طور مسالمت آميز پيش بينى شده است.
در عهدنامه دولتى و حسن همجوارى بين ايران و عراق در سال ۱۹۷۵ نيز ضمن اشاره به قطعى و غير قابل تغيير و دائمى بودن خط مرزى زمينى و رودخانه اى بين دو كشور (ماده ۵)، راه حل اختلافات احتمالى نيز پيش بينى شده است (ماده ۶) كه مرحله به مرحله شامل مذاكرات مستقيم دو جانبه و مساعى جميله دولت ثالث و ارجاع به داورى منظور نظر قرار گرفته است و هر گاه عراقى ها قصد مصالحه و مسالمت داشتند مى توانستند اختلافات حاصله در اجراى اصول مهمه عهدنامه را براساس ماده ۶ عهدنامه فيصله بخشند اما آنها انديشه ديگرى در سر داشتند، انديشه مخربى كه به جنگ بى حاصل هشت ساله با ايران منجر شد... جنگى كه در شماره بعد به علل و ابعاد آن مى پردازيم.
(ادامه دارد)



شرح زيرعكس:
اول تيرماه ۳۵۵۱- كاخ وزارت امورخارجه
مراسم مبادله اسناد تصويب عهدنامه و پروتكل ها و موافقتنامه هاى امضاء شده بين ايران و عراق بين وزراى خارجه دو كشور.
در اين عكس غير از مرحوم خلعت برى و سعدون حمادى وزراى خارجه ايران و عراق، از راست به چپ: حسين شهيدزاده سفير وقت ايران در بغداد- صادق صدريه مديركل سياسى آسيا و آفريقا، نگارنده، محمد صبرى الحديثى معاون وزارت خارجه عراق و مدحت ابراهيم جمعه سفير عراق در ايران ديده مى شوند.

ايران
تحقيق
صفحه اول
آگهى
داستان
اقتصادى
طنز
از شما چه پنهان
از آنچه گفته اند
مقاله ها
گزارش
بازتاب
جهان
افغانستان
احزاب
ورزش
شعر
خاطرات
از لابلاى متون
آخر هفته
حوادث
علمى
فال هفته
از رسانه ها
روى خط آلمان
آرشيو روزنامه
آرشيو مقاله ها

•   ايران   •   تحقيق   •   صفحه اول   •   آگهى   •   داستان   •   اقتصادى   • 
•   طنز   •   از شما چه پنهان   •   از آنچه گفته اند   •   مقاله ها   •   گزارش   •   بازتاب   • 
•   جهان   •   افغانستان   •   احزاب   •   ورزش   •   شعر   •   خاطرات   • 
•   از لابلاى متون   •   آخر هفته   •   حوادث   •   علمى   •   فال هفته   •   از رسانه ها   • 
•   روى خط آلمان   • 

•    آرشيو مقاله ها   •    آرشيو روزنامه   •