|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
ملك قمى
باد مهرگان
عجب مسيح نفس باد مهرگان آمد
كه ذره ذره در اجزاى خاك جان آمد
ز مهر ماه بهر دل چه مايه مهر افزود
نه ماه مهر مگر ماه مهربان آمد
|
|
|
|
|
آهى جغتائى
دل هاى پريشان
گر چون قد تست سرو، رفتارش كو؟
ور چون لب تست غنچه، گفتارش كو؟
گيرم بسر زلف تو ماند سنبل
دل هاى پريشان گرفتارش كو؟
|
|
|
|
|
گلخنى قمى
اثرى از من نيست
آنم كه بعالم زمن افتاده ترى نيست
آزار من سوخته چندان هنرى نيست
مشتى خسم و گلرخ من آتش سوزان
تا نيك نگه مى كنى از من اثرى نيست
|
|
|
|
|
مسعود فرزاد
شمع ديوانه
دلم شمعى است كاندر بزم ذوق از هر دو سر سوزد
اميدى نيست كاين شمع سبكسر تا سحر سوزد
ولى شادم كه روشنتر ز هر شمع دگر سوزد
گذشت از پا و سر، چون او نه هر بى پا و سر سوزد
نه زى شمع دگر دوزد نظر جانانه شيرين تر
نه از شمع دگر ماند، به دهر افسانه شيرين تر
|
|
|
|
|
رحمت- موسوى
عالم بالا...
از جمع عافيت طلبان پا كشيده ايم
دست طلب زدامن دنيا كشيده ايم
ما را نصيب نيست از اين خاكيان راه
خود را چو باد بر سر دريا كشيده ايم
جائى زدامنى نشد آخر نصيب ما
تا چون غبار سينه بهر جا كشيده ايم!
غم گشت محرم دل محزون، بكام خوش
اين نقش زشت بين كه چه زيبا كشيده ايم؟!
آسايش دو روزى ما پايدار نيست!
امروز رنج و محنت فردا كشيده ايم
ما را بداغ صحبت ياران چه حاجتى است؟
تا همچو لاله خيمه بصحرا كشيده ايم
از همت بلند بود «رحمتا» اگر
خود را چومه بعالم بالا كشيده ايم
|
|
|
|
|
شهران «جمال»
برخيز
برخيز تا دوباره بسر منزل حيات
رقص نشاط، با قدم آرزو كنيم
وان عشق هاى رفته كه در تيرگى شكست
در خنده سپيددمان جستجو كنيم
*
برخيز تا بدامن رنگين ماهتاب
با رقص دختران شب آواز سردهيم
گاهى فراز سبزه گذاريم پاى ناز
گاهى بپاى ياس دلاويز سر نهيم
*
برخيز، كز كرانه آفاق دور دست
آهنگ شوق و نغمه جاويد ميرسد.
بر تختى از زمرد جادوى شب پرست
از نوعروس تازه اميد ميرسد.
*
برخيز، كابشار بلورين فتاده مست.
خواند بگريه قصه اندوه ماهتاب
وزاشك او، بخنده پريهاى شب نشين
بهر شكوفه سحرى ميبرند آب
*
برخيز، كاين دو روزه ايام بگذرد
ما نيز چون تو از سر هستى گذر كنيم
برگرد اى ستاره خونين صبحدم
تا سوى دوست با هم از اينجا سفر كنيم
*
برخيز، كاختران شب آويز ميزنند!
چشمك به حفره اى كه در آن آرميده اى
اى آفتاب حسن، بخاك سيه چرا
از اين شب بهشتى ما، پا كشيده اى
*
برخيز، كز شراب من امشب نمانده هيچ
من مانده ام خمار، زچشمان مست تو
بر گور تو فتاده ام و مى طلب كنم
جامى مگر زگور برآيد بدست تو
برخيز....
|
|
|
|
|
لاهوتى
باران اشگ
باران اشگ بر رخ آن ماهپاره ريخت
از آسمان بشام وداعم ستاره ريخت
شد آب، آهن دلش از تاب آه من
آن قطره ها زديده اش از اين شراره ريخت
راهى چو ميشدم برخم يك نظر فكند
تاب و توان زجان و تنم آن نظاره ريخت
با دست و دستمال بمن يك اشاره كرد
پس اشگ و خون زچشم دلم آن اشاره ريخت
|
|
|
|
|
ناصرالدين شاه قاجار
نغمه ناتمام!
شب، شمع يكطرف، رخ جانانه يكطرف
من يكطرف در آتش و پروانه يكطرف
هر مه فلك به پيش رخت از هلال و بدر
آئينه يك طرف بنهد، شانه يكطرف
مات جمال ماه وش و مهر طلعتت
ديوانه يكطرف شد و فرزانه يكطرف
|
|
|
|
|
لاادرى
من و تو
من در غم «تو» تو در وفاى دگرى
دلتنگ «تو» من تو دلگشاى دگرى
در مذهب عاشقان روا كى باشد
من دست تو بوسم و تو پاى دگرى
|
|
|
|
|
قاآنى
معامله
گر تو جانى دهى ببوسه من
بوسه من هزار جان بخشد
بهر يك نيم جان كجا عاقل
بكسى عمر جاودان بخشد؟
|
|
|
|
|
جلال همائى
عالم غم
شادى ندارد آنكه ندارد به دل غمى
آن را كه نيست عالم غم نيست عالمى
آنان كه لذت دم تيغت چشيده اند
بر جاى زخم دل نپسندند مرهمى
راز ستاره از من شب زنده دار پرس
كز گردش سپهر نياسوده ام دمى
دل بسته ام چو غنچه براه نسيم صبح
بو، تا كه بشكفد گلم از بوى همدمى
راهى نرفته ام كه بپرسم ز رهروى
رازى نجسته ام كه بگويم بمحرمى
احوال آسمان و زمين و بشر مپرس
طفلى و خاك توده اى و نقش درهمى
در دفتر حيات بشر بر نخوانده كس
جز داستان مرگ، حديث مسلمى
نخوت ز سر بنه كه ببازار كبريا
سرمايه دو كون نيرزد بدرهمى
افراسياب، خون سياوش همى خورد
ما بى خبر نشسته باميد رستمى
از حد خويش پاى فزونتر كشى (سنا)
گر دور چرخ با تو مدارا كند كمى
|
|
|
|
|
صرفى ساوه اى
گل فروش
گل فروش من كه خواهد گل ببازار آورد
بايد اول تاب غوغاى خريدار آورد
هان ببين اى ديده آن حسنى كه ميكردى طلب
مردمى بايد كه حالا تاب ديدار آورد
|
|
|
|
|
شهريار
چه ميكشم
در وصل هم زعشق تو اى گل در آتشم
عاشق نميشوى كه ببينى چه مى كشم
با عقل، آب عشق بيك جو نميرود
بيچاره من، كه ساخته از آب و آتشم
پروانه را شكايتى از جور شمع نيست
عمرى است در هواى تو ميسوزم و خوشم
باور مكن كه طعنه طوفان روزگار
جز در هواى زلف تو دارد مشوشم
لب بر لبم بنه بنوازش دمى چو نى
بشنوى نواى غزلهاى دلكشم
ساز صبا بناله شبى گفت «شهريار»
اين كار تست من همه جور تو ميكشم
|
|
|
|
|
هلالى جغتائى
جام لب
اى گل از شكل تو يا ناز و خرامت گويم؟
هر چه گويم همه دارى ز كدامت گويم؟
قد برافراختى و سرو بلندت گفتم
رخ برافروز كه تا ماه تمامت گويم
كى توانم كه كنم پيش تو آغاز كلام
من كه هرگز نتوانم كه سلامت گويم
ساقيا جام به كف، هوش «هلالى» بردى
يارب از جام لبت يا لب جامت گويم؟
|
|
|
|
|
نوذر پرنگ
آب و زندگى
شهريست به پشت قاف در ظلمات
تاريك چنان، كه تيرگى مات است
بر سر در آن نوشته بر لوحى
اين شهر بنام شهر ظلمات است
*
در ظلمت شهر چشمه اى جاريست
و آن چشمه صفاى آسمان دارد
آبيست ميان آن كه تركيبش
اكسير حيات جاودان دارد.
*
آنقدر بدين هوس بپا گشتند
مردم كه مگر از آن نشان يابند
مردند بسى كسان در آن ظلمات
رفتند چو عمر جاودان يابند
*
فرياد زدند مرگ ما كس نشنيد
آخر تنشان شكار عنقا شد
هر پاره استخوان آن مردم
آويزه گوش تيرگيها شد
*
اما زميان (آنهمه) تنها،
مردى زبلاى مرگ روبر تافت
تا قاف پياده رفت و در ظلمات
سرچشمه آب زندگى را يافت
*
گويند كه پيكرش اثيرى شد!
چون خورد زآب زندگى جامى
زآن بعد دگر كسى نديد او را
ماندست بقصه ها از او نامى
*
آن چشمه آب زندگى شعر است
شعرى كه حيات جاودان دارد
من بندى اين غريبم اى مردم
اين چشمه هزار داستان دارد
|
|
|
|