*فصلنامه ايران شناسى كه در سال هاى اخير توجه ويژه اى نيز به ادبيات نوآورانه معاصر پيدا كرده است، در آخرين شماره خود به بررسى دو شعر از احمد شاملو پرداخته و آن را حاصل دريافت هاى هوشمندانه او از انقلاب اسلامى به شمار آورده است.
«على سجادى» كه بررسى از آنِ اوست، در آغاز شاملو را از نظر شيوه برخورد با انقلاب اسلامى، در ميان شاعران معاصر «يكى از استثناءها» تلقى مى كند كه با آن كه «از شاعران متعهد و انقلابى و طليعه دار خلق به شمار مى رفت» خيلى زود دروغ بزرگ را دريافت و در گفتگوئى با مجله تهران مصور اعلام كرد كه «برنامه طلوع خورشيد لغو شده است!» حال آن كه در آن زمان، يعنى در نخستين ماه هاى انقلابى، خيل شاعران به مديحه سرايان رهبر كبير انقلاب تبديل شده بودند و او را حتى «خدا» مى ناميدند!»
شاملو با دو شعر «در اين بن بست» (۳۱ تيرماه ۱۳۵۹) و «عاشقانه» (۲۳ مرداد ۱۳۵۹) با زبان شاعرانه، وقايعى را بازتابانده است كه از يك سو نشان دهنده «فلسفه حكومت اسلامى» است و از سوى ديگر شيوه هاى ممكن زندگى در سايه چنين حكومتى را بيان مى كند.
اين دو شعر به گفته نويسنده، در پيوندى مفهومى با يكديگر، روايتى دقيق «از انقلاب اسلامى و ديدگاه هاى آن نسبت به بشر و زندگى به دست مى دهد.» كه با توجه به زمان سرودن آنها، در ميان آثار ادبى منظوم درباره انقلاب اسلامى كم نظير است...»
نويسنده، پيش از آن كه به محتواى شعرها برسد، براى آشنائى بيشتر «با زمينه هاى فكرى و اجتماعى» شاملو، تكه اى از نخستين سر مقاله نخستين شماره «كتاب جمعه» او را «كه در تاريخ ۴ مرداد ۱۳۵۸ -شش ماه پس از انقلاب- انتشار يافته، به نقل مى آورد.
شاملو در آن سر مقاله با صراحت تمام نوشته است:
-«روزهاى سياهى در پيش است. دوران پر ادبارى كه... از هم اكنون نهاد تيره خود را آشكار كرده است و استقرار سلطه خود را بر زمينه اى از نفى دموكراسى، نفى مليت و نفى دستاوردهاى مدنيت و فرهنگ و هنر مى جويد. اين چنين دورانى به ناگزير پايدار نخواهد ماند.... اما نسل ما و نسل آينده، در اين كشاكش اندوهبار زيانى متحمل خواهد شد كه بى گمان سخت كمرشكن خواهد بود...»
شاملو سپس از رفتار «قشريون مطلق زده» مى گويد كه با انديشه هاى آزاد دشمنى ديرينه دارند و از اين روى كتاب ها و كتابخانه ها را آتش مى زنند و به كشتار «آزادانديشان جامعه» مى پردازند و بعد، از «توفان روبنده»اى مى گويد كه هر چيز را زير و زبر خواهد كرد: «باد نماها ناله كنان به حركت درآمده اند و غبارى طاعونى از آفاق برخاسته است.» در چنين وضعيتى چه بايد كرد؟ شاملو دو راه پيش روى مى بيند، يا پناه بردن به «دخمه هاى سكوت» و «زبان در كام و سر در گريبان كشيدن» و يا از حنجره هاى خونين فرياد كشيدن. روشن است كه «رسالت تاريخى روشنفكران، پناه امن جستن را تجويزتر نمى كند» و «هر فريادى آگاه كننده است... پس، از حنجره هاى خونين خود فرياد خواهيم كشيد و حدوث توفان را اعلام خواهيم كرد.»
شاملو حتى از «سپاه كفن پوش روشنفكران متعهد» ياد مى كند كه «در جنگى نابرابر به ميدان آمده اند!» او در واقع آرزوى قلبى خود را بيان كرده وگرنه خود خوب مى دانست كه بيشتر روشنفكران به اصطلاح متعهد، سر بر آستان انقلاب واپسگرا فرود آورده بودند.
*
خطر انديشه
*با آشنائى با چنين پيش زمينه اى، انتشار شعر «در اين بن بست» كه حدود يك سال بعد اتفاق افتاد، شگفتى آور نبود، اگر چه بر شهامت شاملو تأكيدى مجدد مى نهاد. در درازاى آن يك سال، همه آنچه شاملو در هشدارهاى خود پيش بينى كرده بود به تحقق پيوسته و در شعر برانگيزاننده او بازتابيده بود.
على سجادى در بررسى خود «در اين بن بست» را «روايتى از زندگى روزانه» مردم در ماه هاى بعد از انقلاب» به شمار مى آورد. ماه هائى كه «گروه هاى فشار، حمله به افراد، گروه ها و تأسيساتى را كه اسلامى نمى شمردند، آغاز كردند» و «از خوراك و پوشاك تا نحوه آرايش زنان و مردان تحت كنترل دين دولتى درآمد.» به گمان مشروبخوارى، دهان مردم را مى بوئيدند و آنان را زير تازيانه مى بردند. شاملو مى گويد: -دهانت را مى بويند/ مبادا گفته باشى دوستت دارم/ دلت را مى بويند/ ... و عشق را/ كنار تيرك راهبند/ تازيانه مى زنند/ عشق را در پستوى خانه نهان بايد كرد!»
مأموران كميته هاى انقلاب، به خانه هاى مردم مى ريختند و كتاب هاى سياسى و ادبى «ضاله» را جمع آورى مى كردند «نور و آگاهى به درون افراد رانده شد و انديشيدن به صورت خطرى درآمد كه مى توانست دودمان شخص را برباد دهد». اين را نيز شاملو به شاعرانه ترين وجه ممكن بازتابانده است:
-«در اين بن بست كج و پيچ سرما/ آتش را/ به سوخت بار سرود و شعر/ فروزان مى دارند/ به انديشيدن خطر مكن.../ آن كه بر در مى كوبد شبا هنگام/ به كشتن چراغ آمده است/ نور را در پستوى خانه نهان بايد كرد.»!
«حضور پزشكانى كه در نقش «قصاب» ظاهر مى شدند از ديگر بدايع اين دوران بود.» شاملو نيز اين قصابان را از نظر دور نداشته است: «آنك قصابان/ بر گذرگاه ها مستقر/ با كنده و ساطورى خون آلود/
... و تبسم را بر لب ها جراحى مى كنند/ و ترانه را بر دهان/ شوق را در پستوى خانه نهان بايد كرد!»
حرف آخر شاملو، در بند آخر شعر آمده است:
-«كباب قنارى/ بر آتش سوسن و ياس/... ابليس پيروز مست/ سور عزاى ما را بر سفره نشسته است/ خدا را در پستوى خانه نهان بايد كرد»!
همه بندهاى شعر، به مصرع حيرتى نيز آراسته است: «روزگار غريبى است نازنين!»
«سجادى» مى گويد كه شاملو چند ماهى پيش از آن كه «ابليس مست»، پيروزمندانه بر مسند خدا بنشيند، در همان گفتگوى با تهران مصور «سرخوردگى طليعه داران انقلاب» را چنين بيان كرده است: «قلعه بانان، اين حجت با ما تمام كرده اند كه اگر مى خواهيد در اين ديار اقامت گزينيد، مى بايد با ابليس قرارى ببنديد»!
*
گريه بر سرنوشت!
*و اما شاملو در شعر «عاشقانه» كه سه هفته اى پس از «در اين بن بست» سروده شده جهان بينى اسلامى حاكم بر جامعه ايران را شاعرانه تصوير مى كند، كه به گفته سجادى خبر از «موضع تسليم و بى عملى كامل» شاعر مى دهد. يعنى او ديگر از حنجره خونين فرياد نمى كشد، بلكه بر سرنوشت خويش گريه ساز مى كند. «جهان بيتوته كوتاهى مى شود در فاصله گناه و دوزخ/ خورشيد همچون دشنامى برمى آيد/ و روزر شرمسارى جبران ناپذيرى است!»
شرح جهان بينى «اسلام ناب محمدى» همچنان ادامه دارد: «درختان/ جهل معصيت بار نياكانند/ و نسيم/ وسوسه اى است نابكار/ مهتاب پائيزى/ كفرى است كه جهان را مى آلايد!/...
هر دريچه نغز/ به چشم انداز عقوبتى مى گشايد/ عشق/ رطوبت چندش انگيز پَلَشتى است»!
تصويرهاى درخشان هنوز در راه است:
-«چشمه ها از تابوت مى جوشند/ و سوگواران ژوليده/ آبروى جهانند.»
سجادى مى گويد: «در انقلاب اسلامى، كثيف بودن- و تظاهر به عدم رعايت نزاكت هاى اجتماعى و تقديس مرگ بخشى از ارزش هاى انقلابى محسوب مى شد، شاعر همين ها را چون الهامى آينده نگر در قالب شعر خود ريخته» است. شاملو در ادامه، همين سوگواران ژوليده را از زمره «فاجران» مى داند. فاجرانى كه نيازمند فروش عصمت خود به آينه اند!
همه بندهاى «عاشقانه» نيز با تمنائى ملتمسانه از مخاطب فرضى تمام مى شود: «آه! پيش از آن كه در اشك غرقه شوم، چيزى بگوى!»
سجادى در بررسى خود، دو اسطوره مذهبى و الهام بخش ذهنيت شاملو را در ساخت و پرداخت اين دو شعر مى داند. «در اين بن بست»، «روايتى نو از سطوره توفان نوح در تورات و قرآن و پشيمان شدن خدا از آفرينش انسان» است و «عاشقانه» اشاراتى به داستان آفرينش انسان و رانده شدن آدم و حوا از بهشت و.... باز در همان تورات و قرآن، دارد.
بررسى كننده شعرهاى برگزيده شاملو، در «در اين بن بست»، طنزينه بزرگى نيز پيدا كرده است: «جائى كه شاعر قصد دارد «خدا» را نيز در پستوى خانه نهان كند تا از آسيب توفان درامان بماند. اگر چه اين توفانى است كه مدعيان به وجود آوردنش، آن را برآمده از خدا مى دانند!»*
***
«بارانِ» تازه
*فصلنامه «باران»، خوشبختانه همچنان سرپا ايستاده است و اگر چه گاه با تأخير- و به صورت دو شماره در يك مجلد- ولى به هر حال، منتشر مى شود و هم اينك آخرين مجلد دو شماره اى آن (۱۸+۱۷) پيش روى ماست.
مسعود مافان، مدير باران با آن كه امكانات يك سازمان انتشاراتى نام يافته را نيز در اختيار دارد، باز همچنان از زيان و ضرر شكوه مى كند و دشوارى هاى كار نشر را در بيرون از ايران برمى شمارد. به گفته او مخاطب اندك و كم خوان، فقدان سيستم كارآمد توزيع، عدم بازگشت سرمايه و هزينه هاى سرسام آور پست و بازاريابى، همه دست به دست هم مى دهد و كار نشر را مختل مى كند.
براساس آمارى كه مافان به دست مى دهد، درمى يابيم كه از حدود ۴۰۰ سازمان و نهاد انتشاراتى كه از سال ۱۳۵۷ به بعد، در تبعيد به كار نشر مى پرداختند، در حال حاضر تنها ۴۰ واحد باقى مانده است. برخى از اين ها هم كه باقى مانده اند، در كنار كار نشر حرفه اى ديگر داشته اند، بعضى كار چاپ و گرافيك كرده اند، بعضى ديگر به فروش موادغذائى پرداخته اند، بعضى هم شب ها تاكسى رانده اند و روزها به سراغ كتاب و نشريه آمده اند.
مافان مى گويد كه او از شانس ديگرى برخوردار بوده و در طول ۱۷ سال فعاليت خود در «باران» كمك هاى مالى اداره فرهنگ سوئد را دريافت كرده ولى دريافتى هاى او تنها ۱۵ درصد هزينه ها را تأمين مى كرده است و دشوارى ها گاه به آن حد رسيده كه فكر كرده كار را تعطيل كند.
جالب اين است كه در درونمرز زير فشار سانسور و خفقان، نويسندگان به اين فكر مى افتند كه براى چاپ كارهايشان با نشر باران تماس بگيرند. ولى توان و امكان باران «بسيار محدودتر از تصورات نويسندگان» درونمرزى است.
مافان، همه فعالان نشر در تبعيد را فرامى خواند كه «با همكارى ديگر مراكز ايرانى، بنيادى براى مقابله با گسترش سانسور در ايران و حمايت از نويسندگانى كه آثارشان مورد سانسور قرار مى گيرد، پديد آورند.»
*
نقد و نظر
*باران هر شماره بخشى زير عنوان «نقد و نظر» دارد كه غالباً خواندنى است. در مجلد تازه، پيش از همه با نظرات «محمد بهارلو» آشنا مى گويم درباره داستان سه قطره خون صادق هدايت كه «بى بديل و ممتاز» معرفى شده و تنها مى توان آن را با «بوف كور» مقايسه كرد. «ساختار سه قطره خون متكى بر تكرار و شبيه سازى است و هر كدام از آدم هاى داستان، عكس برگردان ديگرى است.
شگردى كه عيناً در بوف كور هم به كار رفته است. بهارلو سپس به كالبدشكافى داستان مى پردازد و به اين نتيجه مى رسد كه شگرد اصلى هدايت در سه قطره خون، «كتمان كردن» اثبات از راه انكار- است و اين شگردى است كه هدايت از كافكا آموخته است» و «ساختارى كه هدايت در اين داستان عرضه مى كند، پيش از آن در صحنه ادبيات ايران وجود نداشته است.»
*
*«شكوفه تقى» پژوهشى كرده است درباره حضور «ديو در فرهنگ شفاهى و مذهبى ايران». اين بررسى نشان مى دهد كه بسيار بيش از حدى كه در تصور ماست، در زندگى روزمره با ديوان محشوريم! در آموزش خط، در ساختن بناها، در مقابله با قدرت حاكمه، در درمان بيمارى ها، در كمك به مردم مظلوم، در ميزان نيروى شهوانى و... در همه جاى فرهنگ شفاهى- و نيز مكتوب- خود با ديو سر و كار داريم. پژوهشگر سپس به بيان تفاوت ميان ديو و غول و جن و ابليس مى پردازد و مى گويد طى گفتگوهائى كه با چند زن ايرانى مقيم سوئد داشته به اين نتيجه رسيده كه باور به ديو و جن هنوز با قوت و شدت ميان مردم وجود دارد. حتى يكى از آنها، مادربزرگ هشتاد و هشت ساله، باور دارد كه خود او مدتى جن بوده است!
*
*نسيم خاكسار، متن يك سخنرانى را با عنوان «پوشيده نويسى در ادبيات فارسى»، به باران تازه سپرده است. به باور خاكسار، «وقتى سانسور چه مستقيم، چه غير مستقيم در جامعه اعمال قدرت مى كند، فرديت انسان و در پى آن شخصيت داستانى بى رنگ و پژمرده مى شود» و بعد مى افزايد كه حضور سانسور مستقيم و آشكار- كه سانسور سياسى و مذهبى باشد- باعث شده كه ادبيات داستانى براى «دور زدن آنها» راه گريزى پيدا كند. «انواع نشانه هاى سياسى مثل شب، روز، گل سرخ، دريا،... و بيان هاى پيچيده و ناقصى» كه تمام توان داستان را... به خود اختصاص مى دهد... در ادبيات داستانى و شعرى ما فراوان است.»
خاكسار سپس نمونه هائى از پوشيده نويسى را در تاريخ ادبيات ايران كه هيچگاه از شرّ سانسور درامان نبوده است، عرضه مى كند. او در پايان گفتار خود اشاره اى نيز به قواعد و اخلاق عمومى دارد كه نقشى به مراتب پيچيده تر از سانسور رسمى ايفا مى كند. اين ها «تبديل به وجدان عمومى شده و به سادگى از سرما دست برنمى دارد...»
*
*از «عزت السادات گوشه گير»، گزارشى آمده است از «زنان خاطره نويس در تبعيد...» او مى نويسد: اكثر نويسندگان زن تبعيدى... با زخم هاى شخصى، سياسى و فرهنگى ناشى از (استقرار) حكومت اسلامى و جنگ، زندگى كرده اند و.... در لحظات نادر و كمياب فراغت شان... نوشته اند و بعد از مدتى ناگهان با «تلنبارى از خاطره نگارى»هاى خود روبرو شده اند... و كوشيده اند آثار خود را به نوعى منتشر سازند. اين زنان نويسنده را به دو دسته مى توان تقسيم كرد. «اول آنها كه به سبب دشوارى هاى مختلف و به خصوص نارسائى زبان، تنها به مخاطب ايرانى بسنده كرده اند و دوم جوان ترها كه به دليل جذب شدن در فرهنگ جامعه ميزبان و نارسائى زبان مادرى، به زبان كشور دوم و سوم» نوشته اند و در جستجوى «مخاطب بين المللى» بوده اند.
*
پيروان فرتوت!
*باران، در بخش «انديشه» خود كه تفاوتى نبايد با بخش نقد و نظر داشته باشد، متن مقدمه اى را آورده است كه «آرامش دوستدار»، انديشمند ايرانى مقيم آلمان بر چاپ تازه «درخشش هاى تيره» نهاده است. انديشه هاى دوستدار درباره جامعه و فرهنگ ايران هميشه بگومگوهائى را برانگيخته كه نتيجه تلنگرى است كه به ذهنيت تنبل ما ايرانيان مى زند و وادارمان مى كند از عادت نينديشيدن دست برداريم.
دوستدار از جمله مى گويد: «در واقع ما از هزار و دويست سال پيش به اين سو، از جاى خود تكان نخورده ايم. فقط فرسوده شده ايم. به همين دليل ما بازماندگانى هستيم از رسته پيروان فرتوت و مدرن فردوسى و ناصرخسرو و عملاً مشرف به موت. اگر بتوان نام آنچه را كه ما از نظر فرهنگى مى كنيم، زندگى گذاشت!... فردوسى و ناصرخسرو در حقيقت نوجوانى و جوانى ما بوده اند و ما اكنون پيرى و فرسودگى آنها هستيم... آنجا كه آنان سر برمى افرازند و گام هاى بلند و نيرومند برمى دارند. ما نقش زمين هستيم و مى خيزيم! تصادفى و عجيب نيست كه از زمان فردوسى و پس از او تمام فرهنگ ما نتوانسته يك تراژدى بنويسد، يا سخنى با صلابت، اعتماد به نفس و برندگى ذهن ناصرخسرو بگويد...»
-دوستدار، همه بزرگان فرهنگى ايران را به جز فردوسى و ناصرخسرو، در كار تكرار و شبيه سازى مى بيند.
-«نظامى راه فردوسى را مى رود، بدون آن كه به او برسد. حافظ شبيه سعدى و خواجوست، عراقى شبيه عطار و مولوى، ملغمه اى از اين ها به اضافه خودش!...»
-درخشش هاى تيره را بايد خواند و چندباره خواند و در انديشه هاى پرورده شده در آن تأمل كرد.
-باران تازه نقد و نظرهاى ديگرى نيز در خود دارد از جمله مطالبى از شهين سراج، بهروز شيدا، رضا اغنمى، على شفيعى، على صيامى، ابوالقاسم گلستانى و.... نيز قصه هائى و شعرهائى...**
*ايران شناسى، شماره ،۴ سال نوزدهم، مريلند (آمريكا)، زمستان ۱۳۸۶.
** باران، شماره ۱۷ و ۱۸- سوئد، پائيز و زمستان ۱۳۸۶.