Nimrooz
Vol.20, No. 980, May 16, 2008
سال بيستم - شماره ۹۸۰ - جمعه ۲۷ ارديبهشت ۱۳۸۷
نيست بالاتر از سياهى رنگ...
ديدارى با حبيب يغمايى در اردى بهشت ماه
003900.jpg
پيرايه يغمائى

تبه كردم جوانى تا كنم خوش زندگانى را
چه سود از زندگانى؟ چون تبه كردم جوانى را
بود خوشبختى اندر سعى و دانش در جهان، اما
در ايران پيروى بايد قضاى آسمانى را
به قطع رشته جان عهد بستم بارها با خود
به من آموخت گيتى سست عهدى، سخت جانى را
نجويد عمر جاويدان هر آن كاو همچو من بيند
به يك شام فراق اندوه عمر جاودانى را
كى آگه مى شود از روزگار تلخ ناكامان؟
كسى كاو گسترد هر شب بساط كامرانى را
به دامان خون دل از ديده افشاندن كجا داند؟
به ساغر آنكه مى ريزد شراب ارغوانى را
مذاقت تلخ تر از صبر بودى، چون مذاق من
تو هم اى ناصح ار مى ديدى آن شيرين زبانى را
وفا و مهر كى دارد «حبيبا» آن كه مى خواند
به اسم ابلهى رسم وفا و مهربانى را
بيست و سوم اردى بهشت، روزى است كه حبيب يغمايى، مدير ماهنامه «يغما» به جهان ديگر پيوست.
مجله يغما ماهنامه اى ادبى- اجتماعى بود كه از سال ۱۳۲۷ به مدت سى و يك سال تمام بدون توقف و توقيف درآمد و حبيب يغمايى عاشقانه در راه ادامه و دوام آن پاى افشرد. آخرين شماره يغما در فروردين ۱۳۵۸ به چاپ رسيد و بعد او با تمامى عشقى كه به آن داشت، با اين باور كه «يك ژورناليست شريف در دو دوره كار نمى كند و اگر بكند ناگزير است كه به هر دو دوره دروغ بگويد» ، آن را براى هميشه تعطيل كرد و البته چيزى هم نكشيد كه با خاموشى «يغما» حبيب هم به دنياى خاموشان شتافت.در زادگاهش خور به خاك سپرده شد و برسنگش اين ابيات حكّاكى گرديد:
چندى اندر مجلس علم و ادب
از فروغ معرفت جوشان شدم
وقتى اندر خانقاه صوفيان
از مى عرفان ز بيهوشان شدم
گاهى اندر بزم زيبا طلعتان
پاى بوس پرنيان پوشان شدم
سال ها و حال ها بگذشت و حال
وارد دنياى خاموشان شدم
يادش شاد و روانش جاودانه باد!
پر واضح است كه نشر يك ماهنامه براى مدت ۳۱ سال- آن هم دست تنها و با دست مايه اندك- كار آسانى نيست، اما همكارى پيوسته نويسندگان و شاعرانى چون عبدالحسين زرين كوب، زرياب خويى، لطفعلى صورتگر، يحيى آرين پور، محمود افشار، سعيدى سيرجانى، باستانى پاريزى، محمد على اسلامى ندوشن، مظاهر مصفا و نيز همكارى گاه به گاه هنرمندانى ديگر از قبيل سيمين دانشور، جلال آل احمد، مهدى اخوان ثالث، نعمت آزرم، نادر وزين پور كه همگان هنرمندانى راستين و بى جانشين هستند و به اين مجله اعتبار و رونق مى بخشيدند، اين دشوار را براى حبيب يغمايى هموار مى گردانيد و بدين سان بود كه اين ماهنامه توانست اين مدت دراز را- بى هيچ درآمدى- روى پاى خود بايستد. چرا «يغما» مجله اى بود بسيار متفاوت كه به چاپ هر مطلبى تن در نمى داد و بطوركلى با هفته نامه هاى رنگى و پر زرق و برق آن دوران كه فروش بسيار داشتند، فاصله اى بسيار داشت و چون خوانندگان ويژه خودش را داشت و اين خوانندگان در سطح عوام نبودند، از اين رو تيراژ چندانى نداشت و بنابراين نمى توانست براى مديرش دست آوردهاى اقتصادى فراهم آورد. در يك نگاه مى توان گفت يغما نشريه اى بود كه خود خوانندگانش را انتخاب مى كرد.
دفتر مجله يغما اصلا ً يك اتاق معمولى در خانه مسكونى حبيب يغمايى بود. يغما از چاپخانه به آنجا مى آمد. كارهاى مجله از قبيل تصحيح و مقابله و نوشتن پشت پاكت ها و چسبانيدن تمبر و غيره، همه توسط حبيب يغمايى و فرزندانش انجام مى شد و در اين ميان همسرش «تهمينه» كه خود بانى مجله يغما بود، نقشى قابل درنگ داشت. زيرا طبيعى است كه بودن دفتر مجله در خانه نظم معمول زندگى را هر ماه يك بار به هم مى ريخت، محيط خانه شلوغ و هيجان زده مى شد و دل شوره اى كه ممكن است مجله ها به موقع به مشتركان نرسد از حبيب يغمايى به خانواده اش منتقل مى گشت، اما همسر وفادار او همواره سعى مى كرد كه در طول اين مدت نظم و آرامشى نسبى در خانه ايجاد نمايد تا مجله ها فرستاده شود و به دست مشتركان برسد. ولى بلافاصله بعد از اينكه مجله ها فرستاده مى شد، آمد و رفت ها و شلوغى ها به شكلى ديگر ادامه پيدا مى نمود.
حبيب يغمايى علاوه بر انتشار مجله يغما شاعر و پژوهشگر نيز بود كه هم اكنون پژوهش هاى او حكم مرجع و مأخذ دارد. و همچنين يكى از رده هاى كار شاعرانه او، سرودن شعرهاى كودكانه، در زمانى بود كه اصلا ً ادبيات كودك اهميت و اعتبارى نداشت و او از اين نظر جايگاه ويژه اى دارد.شعرهاى كودكانه او از قبيل (بز به صحرا رود و بزغاله/ كند از دورى مادر ناله) يا (پيشى پيشى ملوسم) را مى توان جزو اولين شعرهاى كودكان در ايران به حساب آورد كه اغلب در كتاب هاى درسى دوران ابتدايى به چاپ مى رسيد. ماندگار ترين اين شعرها روباه و زاغ است كه اگر ما در دوره دبستان- در كلاس دوم ابتدايى- با آن برخورد نكرده باشيم كه كرده ايم، حتماً ً فرزندانمان با آن برخورد كرده و از آن خاطره ها دارند. اين شعر هنوز هم در كتاب دوم جايگاه خودش را دارد:
زاغكى قالب پنيرى ديد/ به دهان برگرفت و زود پريد/ بر درختى نشست در راهى/ كه از آن مى گذشت روباهى...
اينك شعر را همانگونه كه در كتاب بوده با يكديگر زمزمه مى كنيم تا نقبى به خاطره هاى كودكى مان زده باشيم:










=======================================
بعد از ظهرهاى يكشنبه




اريكا يونگ (Erica Jong) متولد سال ۱۹۴۲ يكى از مطرح ترين شاعران معاصر آمريكاست. از وى افزون بر شش دفتر شعر، هشت رمان و نيز آثارى در نقد و بررسى كارهاى «هنرى ميلر» و مسائل زنان (آنچه زنان مى خواهند) منتشر شده است.وى تا به حال چندين جايزه از جمله جايزه United Nationsدر سال ،۱۹۹۸ جايزه Deauville در فرانسه، جايزه زيگموند فرويد را در ادبيات از آن خود كرده است. اريكا يونگ در حال حاضر در دانشگاه هاى معتبر آمريكا به تدريس مشغول است.
وى شاعر تصويرهاست. تصويرهايى با شهامتى بى بديل. براى مثال در سروده «شعر و بى خوابى» مى گويد:
اى الهه شيرين/ با شيرى كه تلخ/من ميان سينه هايت/سرنهاده ام/و گوش بر/ناف نجواى درياى صدف تو گذاشته ام. اينك براى آشنايى بيشتر با اين شاعر شعر «بعد از ظهرهاى يكشنبه» از او را با ترجمه افسانه نجم آبادى با هم زمزمه مى كنيم:
در خانه مى نشينم پشت ميزم
تنها
مثل هميشه هاى بعد از ظهرهاى يكشنبه
وقتى تو برگشتى
بازوانت برايم بى تاب بود
بازوانت مى توانستند در آغوشم كشند
گر چه عطر زن هاى ديگر داشت
بعد از ظهرهاى يكشنبه
به تو فكر مى كنم
سر عزيزت مى توانست
خم شود برايم چون كودكى
و موهايت و چشم هايت
رام ناشدنى
مى شد روى زمين
در آغوش كشيم يكديگر را
مى بينى پشتم هنوز درد مى كند
و تو مى دانستى
چه آسان زخمى مى شوم
دردى كه هرگز نمى توانستم
رهايش كنم
بعد از ظهرهاى يكشنبه
به تو فكر مى كنم.
براى آشنايى بيشتر با اين شاعر مى توانيد به پايگاه اينترنتى رسمى او با نشانى زير مراجعه كنيد:
http: ‎/‎/www.ericajong.com
با استفاده از سايت رسمى «وازنا»
===================================
راز شب





رهى معيرى
شب چو بوسيدم لب گلگون او
گشت لرزان قامت موزون او
زير گيسو كرد پنهان روى خويش
ماه را پوشيد با گيسوى خويش
گفتمش: «اى روى تو صبح اميد
در دل شب بوسه ما را كه ديد؟»
غنچه خاموش او چون گل شكفت
بر من از حيرت نگاهى كرد و گفت:
«بوسه را شب ديد و با مهتاب گفت
ماه خنديد و به موج آب گفت
موج دريا جانب پارو شتافت
قصه را گفت و به ديگر سو شتافت
قصه را پارو به قايق باز گفت
داستان دلكشى زان راز گفت
گفت قايق هم به قايق ران خويش
آنچه را بشنيد از ياران خويش
مانده بود اين راز اگر در پيش او،
دل نبود آشفته از تشويش او
ليك درد اينجاست كان ناپخته مرد
با زنى آن راز را ابراز كرد
گفت با زن مرد غافل راز را
آن تهى طبل بلند آواز را
لاجرم فردا از آن راز نهفت
قصه گويان قصه ها خواهند گفت
زن به غمازى دهان وا مى كند
راز را چون روز افشا مى كند.»
«اقتباس از ترانه هاى بليتيس»
===================================================
نامه ها هرگز دروغ نمى گويند
نامه اى از بزرگ علوى براى باقرمؤمنى




برلن ۵ آوريل ۱۹۸۹
باقر عزيز و اكرم خانم نازنين و انوشه مهربان
تبريك عيد را سوار الاغ كرده بودى و مدت ها طول كشيد تا به من رسيد. اگر به خط قرمز نوشته بودم كه به تو تلفن مى كنم و نكردم، دليلش اين است كه در روزهاى عيد آنقدر و روزهاى معمولى هم آنقدر دشوار شده است كه بايد چند ساعت نشست و شماره گرفت و تازه گاهى بشود و گاهى نشود. مقاله ات را در «راه ارانى» (۱) خواندم. تو سر و تن آنها را شسته بودى و آنها با يك كيسه زبر و خشن به جانت افتادند. نفهميدم زور كدام يك به ديگرى مى رسد. هنوز هوا آنقدر گرم نشده كه به شميران بروم. اكنون بسيار سرد و بارانى است. در شتوتگارت هم هرگز بيش از سه روز نمى مانم. قرار است در ماه مه چند روزى، به همراه زنم به كپنهاگ بروم. خيلى دلم مى خواهد به پاريس بيايم. اما بايد يك طاغوتى پيدا كنى كه ما را دعوت كند. با پول خودم زورم نمى رسد. در ديار شما طاغوتى زياد هستند. خرج پست را لازم نيست بدهى. از پول خودمان هر چه بخواهى دارم. عاشق پول شما نيستم. نه فرانك فرانسه كه مثل ما فزناتى است. از همه بهتر فرانك سوئيس خوب است. هنوز نمى دانم با نوشته هاى تو چه كنم. بالاغيرتا ً رك و راست بگو كه به كاغذ فروش در قبال بهاى فقاعى بفروشم يا نه. فرستادنش كار دشوارى است. دير به فكر افتادى كه آنچه از توده داشتم برايت بفرستم. بسيارى از برگ ها را به كاغذ فروش دادم. همه تان را مى بوسم. قربانتان آقا بزرگ علوى
۱- ظاهرا ً منظور مطلبى است كه باقر مؤمنى درباره وضع زندان روزبه نوشته بوده كه مسئولان نشريه «راه ارانى» در آن جنبه منفى و انتقادى ديده و آن را همراه با انتقادى تند و تيز عليه مؤمنى چاپ كرده بودند.
برگرفته از كتاب در خلوت دوست/ص ۸۹
=========================================
پرسه در وبلاگ ها
به حوالى شعر افغانستان سرى مى كشيم و به دو غزل از ابراهيم امينى شما عزيزان را ميهمان مى كنيم. در آغاز معرفى شاعر را با همان گويش شيرين به خود او واگذار مى نماييم كه مى گويد:
ابراهيم امينى متولد سال ۱۳۶۶ خورشيدى در قريه «پالو» ولسوالى «چمتال» ولايت بلخ مى باشم. تعليمات ابتدائى ام كُند و كنده، كنده در مكتب كوچك «محلم» انجام يافت. فعلأ دانش آموز سال دوازدهم ليسه «استقلال» مزار شريف مى باشم. از اوايل جوانى دنبال گمشده گى ها و كمبودى هاى خودم بودم كه تا دو سال و نيم قبل از اين در «جاده جادويى شعر» با آنها روبرو شدم. به عقيده من شعر همه چيز است، ولى همه چيز شعر نيست. چنديست از پنجره شعر، با حنجره غزل آلود، دلخوشى ها و نا خوشى هايم را داد و فرياد مى كنم و فعلأ شعر را جز راهى به سوى ارزش هاى ناشناخته انسانى نمى پندارم. مدتى است افتخار عضويت انجمن آزاد نويسنده گان بلخ و انجمن قلم افغانستان را برايم داده اند.
يك حرف ساده ام كه نمى دانى ام هنوز
زين رو دچار بى سر و سامانى ام هنوز
صد كله غرور به پايت بريده ام
مقبول نيست نزد تو قربانى ام هنوز
با ديگران ز بس كه رفيقى به روى من
يك لكه است غيرت افغانى ام هنوز
چون نان گرم بود، گپ تو براى من
افسوس ادامه يافته بى نانى ام هنوز
گه مسجد است و گاه كنشت است خانه ات
معلوم نيست كفر و مسلمانى ام هنوز
وبلاگ تقويم هاى بى برگ

ايران
تحقيق
صفحه اول
آگهى
داستان
اقتصادى
طنز
از شما چه پنهان
از آنچه گفته اند
مقاله ها
گزارش
بازتاب
جهان
افغانستان
احزاب
ورزش
شعر
خاطرات
از لابلاى متون
آخر هفته
حوادث
علمى
فال هفته
از رسانه ها
روى خط آلمان
آرشيو روزنامه
آرشيو مقاله ها

•   ايران   •   تحقيق   •   صفحه اول   •   آگهى   •   داستان   •   اقتصادى   • 
•   طنز   •   از شما چه پنهان   •   از آنچه گفته اند   •   مقاله ها   •   گزارش   •   بازتاب   • 
•   جهان   •   افغانستان   •   احزاب   •   ورزش   •   شعر   •   خاطرات   • 
•   از لابلاى متون   •   آخر هفته   •   حوادث   •   علمى   •   فال هفته   •   از رسانه ها   • 
•   روى خط آلمان   • 

•    آرشيو مقاله ها   •    آرشيو روزنامه   •