Nimrooz
Vol.18, No. 979, May 9, 2008
سال هيجدهم - شماره ۹۷۹ - جمعه ۲۰ ارديبهشت ۱۳۸۷
نويسنده: حسن كريم پور
كيش گم كردگان
گفتم: نمى دونم، چى بگم فكر نمى كردم اهل نماز و عبادت باشين. صبرا براى وضو و نماز نسبت به زمان تعجيل داشت قرار شد درباره آن بعد از نماز گفت و گو كنيم. به هر صورت برايم جاى شگفتى داشت. گوهر خانم در اتاقى كه رو به روى من قرار داشت جا نماز او را گسترد و صبرا بعد از وضو سر تا پا به چادر نمازى كه زمينه سفيد و گل هاى ريز بنفش داشت ملبس شد. شايد به عمد در اتاقش را باز گذاشت طورى به نماز ايستاد و برحست تصادف قبله به نحوى قرار گرفته بود كه درست نيمرخ او به من بود، واى خداى من گويى فرشته اى كه به دستور خداوند آدم را ستايش مى كرد، شك نداشتم كه اگر همه كره زمين را مى گشتم صحنه اى به آن زيباى به ندرت مى يافتم، مگر مى توانستم نگاه از او بردارم و حظ نكنم، مرتب در درونم به آفريدگار درود مى فرستادم كه چنين مخلوقى آفريده است، در همان لحظه شعرى كه شاعرش را نمى شناختم به ذهنم آمد.
اين چنين خيره به آيينه مشو
ترسم آيينه ترك بردارد
مرو آراسته صورت به نماز
كه نماز همه شك بر دارد
قادر نيستم حالت خودم و آن فضا را كه به نظر مى رسيد فرشته اى به راز و نياز ايستاده توصيف كنم و به اين جمله بسنده مى كنم كه عيناً بهشت را مى ديدم. حالتى به من دست داد كه گويا در آن لحظات كه صبرا به ركوع و سجود مى رفت آن مكان عرش اعلاست.
صبرا بعد از نماز دو دست را به آسمان بالا برد، چه مى گفت و چه صحنه اى! چه صحنه اى! بعد از نماز صبرا شانه اى به موهاى بلند و صاف و زيتونى رنگش زد رو به روى من نشست.
نمى دانم چه سرى در كار بود كه آن چه در كتاب ها و مجلات مطالعه كرده بودم گويى در نوار مغزم ضبط شده بود و كسى پيدا نمى شد دانسته هاى ذهنى ام را بيرون بياورد، اما آن شب تا حدودى به ياد مى آوردم كه درباره عشق و دوست داشتن چه خوانده ام و حالا معناى جملات و كلمات را درك مى كردم. واقعاً دلباختن و عاشق شدن موهبتى است الهى، دلم مى خواست يك جا خودم را فداى معشوق كنم و شك نداشتم كسى را كه اين شعر را سروده بى گمان صابون عشق به جامه او خورده است.
سر كه نه در راه عزيزان بود
بار گرانى است كشيدن به دوش
يا آن جا كه شاعر گفته:
شانه به زلف مزن ترسم كه تارش بگسلد
تار زلف توست اما ريشه جان من است
واقعاً قبل از اين كه با صبرا روبرو شوم به اين گونه اشعار پوزخند مى زدم. آن شب از هر درى صحبت به ميان آمد، خواب و خستگى نه براى من بلكه براى صبرا هم معنا نداشت، او نگران جو حاكم بر مملكت بود. مى گفت يك در صد هم اميد ندارد كه رژيم درباره بتواند سر پا بايستد. عقيده داشت بايد معجزه شود كه آرامش به كشور برگردد. دلش شور پدرش را مى زد مى گفت اگر باد به او خبر ببرد كه بالاخره كسى در زندگيم پيدا شده كه توانسته توجه ام را جلب كند خيلى خوشحال مى شود.
پرسيدم: يعنى ممكن است تيمسار با ازدواج من و تو مخالفت كند؟
صبرا با اعتماد گفت:
- نه نه هرگز، شايد هرگز بار گفته كه جوانم تنها زندگى كردن مشكل است چند افسر جوان تر از خودم هم رسماً به خواستگاريم آمدند اما هرگز كسى تا اين لحظه به دلم ننشسته بود.
كمى پررويى كردم پرسيدم:
- يعنى مطئن بشم كه لياقت آن را دارم كه در دلت جا گرفته ام. صبرا همراه با لبخندى شوخ آهى كشيد و نگاهش را به من دوخته و پلك هايش و مژه هاى بلندش را چند بار باز و بسته كرد و گفت:
- به قول مش قاسم در سريال دائى جان ناپلئون دروغ چرا، خب معلومه اگر علاقه اى وجود نداشت تو در اين موقع شب در خانه ما چه مى كردى باور كن خودم هم باور نمى كنم، البته ناگفته نماند خيلى دلم مى خواست به كسى دل ببندم، بالاخره اين آرزو را به قول تو به گور نبردم. رفته رفته ساعت از دو و سه بعد از نيمه شب مى گذشت از بس حرف زده بوديم و تأثير بى خوابى تن صداى مان را تغيير داده بود. با اين كه هر دو دل مان مى خواست ديده به هم نگذاريم بالاخره راضى نبودم صبرا را خسته كنم. براى چندمين بار به زبان آورديم كه يكديگر را دوست داريم و به هم شب به خير گفتيم، با اين كه او اصرار داشت در اتاق پدرش استراحت كنم روى كاناپه را ترجيح دادم.
در حالى كه روى كاناپه دراز كشيده بودم گذشته مانند پرده سينما از جلوى چشمانم مى گذشتند زمانى كه تازه وارد پانزده سالگى شده بودم. ميگون، وقتى دست صبرا را در دست گرفتم، وقتى هر دو كنترل مان را از دست داديم و من محكم به تنه درخت برخوردم، پام شكست، موقعى كه هر روز به ديدنم مى آمد، حسادت مسعود و.... خودم مى گفتم: پس آن همه سرگردانى و حواس پرتى به خاطر اين بود كه روح من در پى صبرا مى گشته!
از مسعود بى اندازه عصبانى و حتى خشمگين بودم كه چرا صبرا را دست به سر كرده و حقيقت را به او نگفته بود، بى ترديد اگر همان زمان با او رو به رو مى شدم آن همه بهانه جويى و سردرگمى معنايى نداشت.
تا دم دماى صبح به صبرا مى انديشيدم. چشمان زيبايش نگاه پر از راز و رمزش وقتى به نماز ايستاده بود واى خداى من مگر مى شود يك زن تا اين حد زيبا باشد و برايم جاى تعجب داشت كه چه گونه او چندين سال بدون مرد بوده و مردان نظر باز او را راحت گذاشته اند و شگفت آورتر اين كه دل او هم به دل من راه داشت و خيلى زود راه باز شد.
ميان خواب و بيدارى بودم، تصميم گرفتم روز بعد حيا و رودرواسى را كنار گذاشته با مسعود برخورد كنم.
ساعت چند دقيقه اى از هشت گذشته بود، گوهر در تدارك صبحانه داخل آشپزخانه سر و صدا راه انداخته بود، از روى كاناپه بلند شدم، گوهر در حالى كه ميز صبحانه را مرتب مى كرد گفت:
- چرا رو كاناپه خوابيده بودين آقا، اتاق كه كم نبود. از او تشكر كردم و پرسيدم:
- حتماً خانم دير از خواب بيدار ميشن! ....
در همان لحظه صبرا با چشمانى خمارآلود كه زيبائيش را ده چندان جلوه مى داد از اتاقش بيرون آمد، با خوشرويى سلام كردم و صبح به خبر گفتم: نگاهى به من انداخت و گفت:
- از چشمات معلومه كه نخوابيدى؟
گفتم: به نظر مى رسه شما هم بيدار بودين.
صبرا گفت:
- آره، در فكر بازى روزگار بودم، تو كجا! من كجا. آدم از كار خداى بزرگ سر در نمياره.
گوهر كه در كارهاى خانه درسش را روان بود به صبرا گفت:
- خانم حموم آمادس.
صبرا با معذرت خواهى از من وارد حمام شد، من هم مشتى آب به صورتم زدم. خودم را در آيينه نگريستم رو به آينه كردم گفتم:
- راستى تو كجا و خونه تيمسار كجا! فكر مى كردى بار ديگه با صبرا روبه روبشى و دزد قلبت رو پيدا كنى!
در حالى كه به آيينه خيره شده بودم به خودم مى گفتم: واقعاً نمى دونستم دلم ديوونه چه كسيه، مثل اين كه بابا طاهر هم حالت مرا داشته.
نمى دونم دلم ديوونه كيست
اسير نرگس مستانه كيست
هنوز سر ميز ننشسته بودم در حالى كه صبرا كلاهى حوله مانند به سر داشت و ربدوشامبرى صورتى رنگ به تن كه با بندى منگوله دار آن را زير سينه اش گره زده بود از حمام بيرون آمد چيزى نمانده بود از خود بى خود شوم. هرگز آن حالت را تجربه نكرده بودم، بوى حمام كه از تن او استشمام مى كردم مستم كرده بود. او كاملاً به حالت دگرگون من پى برده بود. گوهر از شير داغ گرفته تا چاى و تخم مرغ عسلى و عسل وكره و مربا روى ميز چيده بود. دلم مى خواست وقتم را به خوردن صبحانه تلف نكنم و نگاه از صبرا برندارم.
صبرا فنجان چاى را به دستم داد و گفت:
- امروز قراره برم محل خدمت پدرم، براش رخت و لباس زير ببرم و اگر فرصت داشت ماجرا رو تعريف مى كنم. مى دونم خيلى خوشحال ميشه.
گفتم:
- مگه ايشون به خونه نميان، چه طور يعنى شب و روز....
نگذاشت جمله ام تمام شود ميان حرفم آمد و گفت:
- نه شايد هفته اى يكى دو بار. او يك نظامى به تمام معناست، وفادار به شاه و حتى حاضر است جانش را فدا كند.
خلاصه بعد از صرف صبحانه برخلاف ميلم آماده ترك خانه صبرا شدم. قرار گذاشتيم بعد از ظهر به او زنگ بزنم. با اين كه قصد داشت تا دم در بدرقه ام كند مانع شدم و گفتم تازه از حمام بيرون آمدى مى ترسم خداى نكرده سرما بخورى. چقدر خوشحال بود كه به فكر او هستم. دست يكديگر را فشرديم و خداحافظى كرديم.
****
نه من آن حميد سابق بودم و نه خيابان ها و ميادين تهران آن گونه كه قبلاً مى ديدم بودند. گويى تازه از مادر متولد شده ام، يا به سرزمينى ديگر پا گذاشته ام. همه چيز رنگ و بوئى تازه داشتند. درست به خاطر دارم بيست و هفتم دى ماه روز چهارشنبه بود. مانند روزهاى گذشته مردم كوچه و خيابان آرام و قرار نداشتند. البته من هم بى قرار بودم بى قرارى من با مردمى كه به قول خودشان روز گذشته شاه را از كشور بيون كرده بودند زمين تا آسمان تفاوت داشت.
خال مهرويان سياه و دانه فلفل سياه اما اين كجا و آن كجا. دلم نزد صبرا بود، از سوى ديگر از مسعود عصبانى بودم فكر مى كردم اگر قضيه را به خانواده ام بگويم يا صبر كنم ببينم وضع مملكت چه مى شود. اگر به مادرم يا فاطى و مژگان مى گفتم و به گوش پدر مى رسيد اولين سئوال اين بود.
- دختر كيه!
پدر صبرا كسى نبود كه ناشناس باشد. نام او را مى بردم بى شك باروتى بود كه در خانه ما منفجر مى شد. من! دختر تيمسار.... آجودان و فدايى شاه! شاهى كه بزرگ و كوچك و پير و جوان اغلب دشمن او بودند! ترديد نداشتم صداى پدرم به آسمان بلند مى شد، چه اگر سه سال قبل بلكه دو سال پيش بود بى شك پدرم به قول معرف بادمش گردو مى شكست كه پسرش داماد شخصيتى مانند تيمسار مى شود، اما حالا قضيه فرق كرده بود، چرخ بازيگر شاه و دربار را از نظرها انداخته و بر دل خوار كرده بود و طبق گفته روحانيون در مساجد: شاه و دربار خون مردم را مكيده و حق مردم را خورده اند پول نفت به تاراج رفته و هر بى سر و پايى پست وزيرى دارد و هر بى دين و مذهبى نخست وزير شده است. نه نه، نبايد درباره صبرا حرفى بزنم. چه اگر او دختر يك آدم معمولى بود چه بسا كه پدر و مادرم خوشحال هم مى شدند.
اتومبيلم را در گوشه اى از خيابان ناصر خسرو پارك كردم و رهسپار اداره دارايى شدم تا سر و گوشى آب دهم، همان گونه كه اشاره شد ادارات در اعتصاب بودند. روبرو به روى يك كيوسك روزنامه فروشى چند نفرى مشغول مرور تيتر روزنامه هاى عصر روز گذشته و صبح همان روز بودند. من هم چند لحظه توقف كرده نگاه به روزنامه ها انداختم، كيهان ۲۶ دى ماه ۱۳۵۷- ۱۷ صفر با قلم درشت نوشته بود: شاه رفت.
(- امام خمينى: در صورت عدم توطئه ماركسيست ها در ابراز عقيده آزادند.
- اخطار امام خمينى به وكلاى مجلس و شوراى سلطنتى.
- اعضاى احتمالى شوراى انقلاب.
- در شميران يك مستشار آمريكايى بطرز مرموزى كشته شد.
- راه پيمايى اربعين وظيفه شرعى و ملى است و....)
راست راستى مثل اين كه قضيه جدى بود و حكومت داشت فرو مى ريخت. من فقط نگران صبرا و پدرش بودم. هر چه فكر مى كردم خانواده ما هميشه در رفاه بودند و خيلى راحت به تحصيلاتم ادامه داده و خيلى زود مشغول كار شده بودم.
گويا مردم ادعاى بيشتر داشتند، مى گفتند روى گنج خوابيده اند و بايد زندگيشان بيش از آن باشد كه هست و فاصله طبقاتى خيلى كمتر مى شد.
خلاصه سرى به اداره زدم، اكثر كارمندان نيامده بودند. ارباب رجوعى هم نداشتم، به كلى كارها خوابيده بود.
نزديك ظهر به خانه پدرم رفتم، اولين نفر مادرم بود، مرا مواخذه كرد كه شب گذشته كجا بودم و چرا زودتر او را در جريان نگذاشتم، مى گفت ساعت ها چشم انتظار بوده و دلش هزار راه رفته است. ناهار آبگوشت پخته بود، منتظر پدرم، برادر و بقيه بود. مژگان و فاطى و زن برادرم هم از وقتى تهران شلوغ شده بود در خانه پدر جا خوش كرده بودند. هنوز باور نداشتند كه حميد گذشته نيستم. سلام و احوالپرسى و تا حدودى خوشمزگى هايم آنها را مات و متحير كرده بود، من كه حوصله كودكان را نداشتم، مهرى دختر مسعود و زهره و زهرا دو دختر مژگان را در آغوش كشيده بوسيدم و در ضمن در قالب كنايه گفتم:
- اگه مسعود برادر نظر تنگ و حسود نبود بچه هاى من هم الان بايد با شما بازى مى كردند.
زن مسعود شگفت از جمله من چهره اش را كمى در هم كرد و گفت:
- چى! مسعود نظر تنگه؟
همراه با آه گفتم:
ولش كن هر چه بوده گذشته، بگذريم.
سپس براى عوض كردن موضوع رو به مادرم كردم گفتم: مثل هميشه بوى آبگوشت تا تو كوچه پيچيده، به به چه قدر گرسنه هستم.
زن برادرم اصرار داشت كه ماجرا را شرح دهم و بگويم مسعود درباره من چه كوتاهى كرده كه اكنون او را مقصر و نظر تنگ مى شمارم.
در همان لحظه پدرم و مسعود و شوهر خواهرم از راه رسيدند. چند نان سبگك خشخاشى روى دست شوهر مژگان بود. به همسر مسعود اشاره كردم كه اگر دنباله حرف را نگيرد بعداً برايش مى گويم چه شده است. با خوشرويى به پدرم سلام كرده و به او خسته نباشى گفتم و بى اختيار نگاهم به مسعود اگر نگويم خشمگين گله مند بود. بالاخره هم تاب نياوردم در حالى كه همگى گرداگرد سفره نشستيم و مژگان و فاطى مشغول چيدن بشقاب و كاسه و قاشق بودند رو به مسعود كردم و گفتم:
- تو اين مدت كه به قول شما ديوونه بودم و به قول مادرم جن از تنم بيرون نمى رفت چه قدر خوب بود كه واقعاً برادرى مى كردى و ته و توى قضيه رو در مى آوردى كه آخه من به قول آقا جون چه مرگمه! مسعود هاج واج مانده بود بعد از نگاهى به اين و آن گفت:
- نمى فهمم چى ميگى، تو بودى كه روى خوش به كسى نشون نمى دادى من چى كار مى تونستم بكنم.
گفتم:
- جلوى آقا جون درست نيست بگم حدود ده سال قبل چرا كسى كه دم در باغچه ميگون سراغ منو گرفته بود به او جواب سر بالا داده بودى، چرا! شايد همه اون سرگردونى ها به خاطر او بود. شايد ازدواج مى كرديم كه حتماً مى كرديم، آخه چه فكر كرد بودى كه دختره بنده خدا رو از سرت باز كردى.
مسعود كمى به ذهنش فشار آورد و سپس همراه با لبخندى تمسخر آميز گفت:
- آها آها، حالا متوجه شدم پس تو اين مدت آقا عاشق بودن و دنبال معشوق مى گشتن؟ غلط نكنم يارو رو پيدا كردى.
با حالتى كه معلوم بود از او دلخور هستم گفتم:
- فرض كن اين جورى بوده، مگه تو عاشق نيلوفر دختر عمومون نبودى! اگه به فرض نيلوفر گم مى شد چى كار مى كردى، اگه من سراغى از او داشتم كه او كجا هست و به تو نمى گفتم در حق تو برادرى كرده بودم؟! پدرم و مادرم و بقيه هاج و واج تماشاگر بگو مگوى من و مسعود بودند. من هم مرتب مى گفتم: اگر به او راستشو مى گفتى، اگر به من كه مسلماً اون روز تو باغ بودم مى گفتى دخترى دم باغ سراغ من اومده چى مى شد! چرا! چرا. به او دروغ گفتى؟
مسعود همراه با عصبانيت گفت:
- يه دختر خارجى كه از هر موى سرش هزار تا قر و اطوار مى باريد درست نبود كه با پسر حاج مصطفى شريفى كه تو ميگون از احترام و عزت و حيثيت خاصى برخورداره، رفت و اومد داشته باشه. اون كسى رو كه من ديدم به درد خونواده ما نمى خورد. از اون گذشته تو تازه توى دانشكده قبول شده بودى، اگه بهت مى گفتم از درس و دانشكده باز مى موندى.

ايران
تحقيق
صفحه اول
آگهى
داستان
طنز
از آنچه گفته اند
يك زندگى
انگليس
مقاله ها
گزارش
بازتاب
جهان
ورزش
خاطرات
از لابلاى متون
آخر هفته
حوادث
علمى
فال هفته
روى خط آلمان
آرشيو روزنامه
آرشيو مقاله ها

•   ايران   •   تحقيق   •   صفحه اول   •   آگهى   •   داستان   •   طنز   • 
•   از آنچه گفته اند   •   يك زندگى   •   انگليس   •   مقاله ها   •   گزارش   •   بازتاب   • 
•   جهان   •   ورزش   •   خاطرات   •   از لابلاى متون   •   آخر هفته   •   حوادث   • 
•   علمى   •   فال هفته   •   روى خط آلمان   • 

•    آرشيو مقاله ها   •    آرشيو روزنامه   •