Nimrooz
Vol.18, No. 979, May 9, 2008
سال هيجدهم - شماره ۹۷۹ - جمعه ۲۰ ارديبهشت ۱۳۸۷
تهيه و تنظيم: پژواك
از لابلاى متون
گوشه اى از خاطرات مليجك (۲)
آداب حمام رفتن مليجك از زبان خود او
با اين كه من بچه چرك و كثيفى بودم و موى سرم شپش مى گذاشت شاه مرا در آغوش مى گرفت و مى بوسيد و مى بوئيد!
(به انگيزه يكصدو دوازدهمين سالگرد قتل ناصرالدينشاه- ۱۲ ارديبهشت ۱۲۷۵ خورشيدى برابر با دوم ماه مى ۱۸۹۶ ميلادى).
«وقتى من مريض مى شدم شاه حاضر نمى شد كسى را بپذيرد و در خلوت خود، مدت ها تنها مى ماند. از مجدالدوله مكرر شنيدم كه مى گفت در دوشان تپه شاه خيلى از بابت كسالت من متوحش بود. قسم مى خورد چندين بار شب ها بعد از شام شاه را در مهتابى و بالاى كوه تنها ديده كه نشسته و با خود خلوت كرده است. يكبار مجدالدوله فضولتاً و بدون اطلاع رفته بود كه ببيند شاه در خلوت و روى مهتابى عمارت چكار مى كند. شاه كه مجدالدوله را نديده بود و متوجه ورودش نبوده، در حالى كه كلاهش را از سر برداشته مشغول گريه بوده است و دست به آسمان بلند كرده و براى اعاده سلامت من دعا مى كرده است. مجدالدوله كه حال منقلب و دگرگون شاه را مى بيند جلو مى رود و از اين كه شاه دست استغاثه بلند كرده و براى سلامت من دعا مى كند او را مورد شماتت قرار مى دهد و از اين حركت منع مى كند.
چون مجدالدوله از اشخاصى بود كه گاه با شاه با لحن خطاب و عتاب صحبت مى كرد و شاه هم او را به سبب شيخوخيت و كبرسن و مقام بلندش مورد احترام قرار مى داد، در جواب مجدالدوله مى گويد كه نمى داند خداوند چه محبتى در دل او انداخته كه نسبت به تغيير حال من بى اختيار است و طاقت ندارد مرا در حال بيمارى و ناراحتى ببيند.
اين وضع كسالت من بود و مقصودم از نوشتن اين مطالب نشان دادن درجه تقرب و نزديكى ام به شاه بود. البته در آن موقع خردسال بودم تا برسيم به ايام بزرگى و مقامات ديگر من.
كسالت من تقريباً از پنج سالگى تا سيزده سالگى ادامه داشت بعد قدرى تغييرات در وضع من پيدا شد اسباب بازى ها مبدل به تفنگ و شكار و اسبدوانى شد و ديگر بعد از آن ناخوشى مهمى نداشتم جز آن كه قدرى مبتلا به چشم درد بودم.
حالا مى روم سر مطالب ديگر، از جمله يكى از كارهاى سخت من رفتن به حمام بود، مخصوصاً در ايام طفوليت كه خيلى به نظرم سخت مى رسيد كه به حمام بروم، هر دو ماه و گاهى يك ماه يك مرتبه حمام مى رفتم.
علت اصلى يكى براى كسالتم كه غالباً مريض بودم، شاه هم خيلى از سرما خوردنم مى ترسيد و مرا عادت داده بود كه خودم را از سرما محفوظ نگاهدارم، به اين جهت كمتر به حمام مى رفتم مخصوصاً در زمستان ها رنگ حمام را نمى ديدم، از اين جهت بچه چرك و كثيفى بودم و زمستان ها اكثراً ناخوش مى شدم.
وقتى كه مشيت خداوند به انجام كارى تعلق مى گيرد، ديگر حرف و تصميم ساير مردم نامربوط و چرند است.
با اين كثافت فوق العاده، غريب آن بود كه شاه مرا مى بوسيد و مى بوئيد. سر و صورتم را هم نمى شستم، سرم پر مو بود، آن وقت ها معمول نبود مردها مخصوصاً بچه ها موى سرشان را كوتاه كنند موهاى زياد و پر پشت داشتم، اغلب موهاى سرم نيز چرب بود، زيرا غذا خوردن در آن زمان با كارد و چنگال معمول نبود با دست غذا مى خوردند، من هم كه بچه بودم و با دست غذا مى خوردم، شايد هنگام غذا خوردن سرم مى خاريد، آن وقت با همان دست هاى چرب سرم را مى خارانيدم.
اين بود كه سرم دائماً چرك و كثيف بود و معلوم است كه با اين كثافت شپش هم توليد مى شود، صورت نشسته، موى شانه نكرده و سر پر شپش و بى نهايت كثيف بودم، با تمام اين احوال شاه مرا در بغل مى گرفت و مرا مى بوسيد و ابداً به رويم نمى آورد كه كثيف هستم.
در صورتى كه شخص شاه نهايت دقت را در نظافت داشت و مى توانم به جرأت بگويم و قسم ياد كنم كه تا به امروز كه سنه ۱۳۴۲ هجرى قمرى است و اين تاريخ را مى نويسم، هنوز آدمى را به تميزى و نظافت ناصرالدينشاه نديده ام، ولى وقتى خواست خدا مى خواهد به مردم قدرت كامله خودش را بنمايد، اينطور مى فرمايد كه مرا با آن همه كثافت، شاه طورى در بغلش مى گرفت و مى بوسيد كه انگار عزيزترين معشوقه هايش را مى بوسد.
شاه مى ترسيد كه اگر سرم را شانه بكنند، چون كه موهاى سرم «كرك» و مجعد است، مبادا دردم بگيرد، ناراحت شوم و گريه كنم!
يا اگر به حمام بروم، سرما بخورم و مريض بشوم، يا آن كه در حمام دلاك ها اسباب ناراحتى مرا فراهم آورند.
اين بود كه شاه علاقه داشت به ميل خودم به حمام بروم و هر وقت مى خواهم اينكار را به هر نحوى كه مورد پسندم مى باشد انجام دهم.
به همين منظور نيز قدرى كه بزرگ شدم براى آن كه با علاقه به حمام بروم تمهيداتى ريخته و بازى هائى درمى آوردند تا مرا به حمام ببرند.
هر كس كه همبازى من بود و با حقه و دلربائى مرا به حمام مى برد بعداً به حضور شاه مى رفت و با مفاخره مى گفت كه اسباب حمام رفتن مرا او باعث شده است.
ولى بايد بدانيد كه حمام رفتن من در موقعى بود كه كاملاً سالم بودم و در آن موقع نيز هفت يا هشت نفر دختربچه همبازى من بودند كه بعض آنها بعداً جزء خادمين حرم شدند و عده اى از آنها نيز ترقيات فوق العاده اى كردند.
يكى از اين دختران، دختر محمدحسن بيك باغبانباشى اقدسيه بود كه بعد محمدحسين خان ناميده مى شد و شاه به احترام او دخترش را نيز خانم باشى صدا مى كرد.
خانم باشى همه كاره شاه شد و روزى و روزگارى يكه تاز زيبارويان حرم بود.
ديگر از دخترهاى همبازى من كوكب خانم دختر على خان فراش خلوت، رئيس قهوه خانه شاه بود.
على خان حامل رختخواب شاه بود و همه جا با او بود و سرسپرده شده بود و به على خان رختخوابدار معروف شده بود.
ديگر از دختران همبازى من پرى خانم بود كه دختر ميرزانصرالله خان پيشكار عزت الدوله همشيره تنى شاه بود چند نفر ديگر كه اهل دهات بودند و اقوام و برادرزاده هاى خانم هاى حرمسرا نيز جزء همبازى هاى دختر من بودند.
جوجوع خانم هم كه تركمن بود، از بچگى جزء همبازى هاى من به شمار مى رفت و كم كم پرستارم شد.
گلچهره سياه نيز كه خيلى طرف توجه و ميل من بود، او هم از همبازى هايم به شمار مى رفت.
اين دختر بچه ها به اندازه هفت هشت نفر بودند كه با من زندگى مى كردند و جزء همبازى هايم به شمار مى رفتند.
زينب خانم نيز از همبازى هايم بود كه بعد جزء خادمان حرم شد.
گوهرخانم و حاجى خانم دخترهاى ميرزاعموى معروف به خوشنويس بودند كه كتيبه هاى مسجد سپهسالار و امامزاده حمزه را او نوشته است.
دختر خاله هاى صغرى خانم معروف به شاهزاده عبدالعظيمى مادر اخترالدوله كه بعداً عيال من شد، نيز از همبازى هاى من بودند.
ميرزاعمو شوهرخاله صغرى خانم بود و شاهزاده عبدالعظيمى از آن جهت شهرت داشت كه مادر ناصرالدينشاه، خانم مهدعليا هر سال پسرش را به باغ خود در حضرت عبدالعظيم مهمان مى كرد و معمول بود كه هر ساله مادر شاه يك دختر خوشگل براى شاه صيغه مى كرد.
چون مادر اخترالدوله را در حضرت عبدالعظيم براى شاه صيغه كرده بودند، از اين جهت او را شاهزاده عبدالعظيمى مى گفتند ولى اصلاً تهرانى بود، پدرش در تهران بزازى داشت.
بارى اين دو دختر هم جزو همبازى هاى من بودند، مخصوصاً حاجى خانم كه بى اندازه لوده و بامزه بود، آواز هم مى خواند و مى توانست تقليد اكثر اهالى حرم را دربياورد، مخصوصاً تقليد خانم خودش را.
وقتى كه حمام مى رفتم به قدرى داد و بيداد راه مى انداخت و اداى بچه هاى نحس را درمى آورد مثل اين بود كه در واقع ده تا بچه با مادرشان توى حمام رفته اند، خيلى بيعارى مى كرد و او بود كه زودتر از همه مرا تحريك به حمام رفتن مى كرد.
حمام رفتن من بايستى به اجازه شاه باشد آن وقت از شاه اجازه مى گرفتم و به حمام مخصوص شاه مى رفتم.
حمام شاه آب نيمگرم خوبى داشت بعد از تحصيل اجازه لخت مى شدم.
چه بسا كه شاه اجازه حمام رفتن را نمى داد و مى فرمودند كه صبح ديدم ملى جون دو تا عطسه زده و مى ترسم سرما بخورد! روز بعد باز همين بساط تكرار مى شد و دوباره بچه ها ادا و اطوار راه مى انداختند و من هم از شاه اجازه مى گرفتم كه به حمام بروم.
آنوقت آغانورى خواجه كليددار مى آمد در حمام را باز مى كرد، با تمام دختر بچه ها لخت شده و مشغول بازى مى شديم.
آنها هم به هر وضعى كه بود، مرا ناقص يا كامل مى شستند چون حمام شاه به دالانى وصل بود كه به ديوانخانه راه داشت شاه از آنجا به در حمام مى آمد و هر وقت فرصت داشت مرا با نام ملى جون صدا مى فرمودند.
بعد دخترها بناى جيغ و فرياد را مى گذاشتند، با لنگ خودشان را مى پوشانيدند، شاه هم به قدر يك دقيقه مى ايستاد و بعد مى رفت.
گاه مى شد كه صبح پس از رفتن حمام برايم همانجا غذا و آب هندوانه مى آوردند و تا غروب توى حمام بودم. شاه هنگام خروج به در حمام مى آمد، همه را صدا مى زد و هر كس محرك من براى حمام رفتن بود مورد تفقد قرار مى گرفت، گاهى دو تومان، گاهى يك دو هزارى زرد و گاهى بيست تومان به او انعام مى دادند...»
(برگرفته از كتاب «شاه ذوالقرنين و مليجك» تأليف بهرام افراسيابى)

ايران
تحقيق
صفحه اول
آگهى
داستان
طنز
از آنچه گفته اند
يك زندگى
انگليس
مقاله ها
گزارش
بازتاب
جهان
ورزش
خاطرات
از لابلاى متون
آخر هفته
حوادث
علمى
فال هفته
روى خط آلمان
آرشيو روزنامه
آرشيو مقاله ها

•   ايران   •   تحقيق   •   صفحه اول   •   آگهى   •   داستان   •   طنز   • 
•   از آنچه گفته اند   •   يك زندگى   •   انگليس   •   مقاله ها   •   گزارش   •   بازتاب   • 
•   جهان   •   ورزش   •   خاطرات   •   از لابلاى متون   •   آخر هفته   •   حوادث   • 
•   علمى   •   فال هفته   •   روى خط آلمان   • 

•    آرشيو مقاله ها   •    آرشيو روزنامه   •