|
|
|
|
|
|
|
يادمانده هاى دكتر كاظم وديعى از روزهاى بحران و آشوب در ايران
آمديم بسازيم، كارمان را ساختند!
*شاه از سال هاى ۷۴-۱۹۷۵ و بسيار پيش از آن درباره رابطه خودش با مردم، رابطه خودش با قدرت و رفتن به سمت دمكراسى به نتايجى رسيده بود.
*شاه ادعاى دمكراسى نمى كرد ولى براى رفتن به سمت آن روى مردم حساب مى كرد.
*چگونه ممكن بود شاه متأمل و شاه تماشاگر تاريخ و منتظر تأمل مردم حكومت نظامى را هدايت كند.
*مردم و رجال در زمان ازهارى مى ديدند كه سارقان بانك ها و آتش زنندگان سينماها آزاد و رجال (گناهكار و بى گناه) در زندان هستند.
*تمام كسانى كه در روزهاى آخر طرف مشورت شاه قرار مى گرفتند مشعوف اين شرفيابى ها بودند، همه گفتند مى خواستند شاه را هدايت كنند ولى همه در برابر ذهن روشن او رنگ مى باختند زيرا جوابى بر استدلالات او نداشتند.
*بسيارى از اين ديدار كنندگان را ديدم كه تازه بعد از ملاقات شاهدوست مى شدند و بر من مسلم شد كه شاه آخرين دستكارى سياسى را بر سيماى تاريخى خود مى كند.
*وقتى شاه ديد همه در اشتباهند و او قادر به روشنگرى آنها نيست در نهايت هوشيارى به تماشاگرى تاريخ نشست تا قضاوت تاريخ را به خوشى بربايد.
اشتباهات سياسى غرب سرمايه دار و شرق سوسياليسم و محاسبات غلط چپ ها و جبهه ملى همه گناهان شاه را در بحر تاريخ شست.
|
|
|
|
|
|
دكتر رضا قاسمى
در حاشيه سقوط صدام حسين- (بخش ۷۱)
ظهور و سقوط يك ديكتاتور
نگاهى به فرازونشيب روابط ايران و عراق در عهد حكومت صدام حسين
*-چگونه صدام حسين به لغو يكجانبه توافق الجزيره ۱۹۷۵ و عهدنامه دولتى و حسن همجوارى و اسناد بعدى امضاء شده بين دو دولت مبادرت نمود و استدلال او در توجيه اين اقدام غير معقول چه بود؟
*-ادعاى صدام درباره اين كه ايران در مورد شط العرب به هدف خود رسيده ولى هنوز اراضى متعلق به عراق را كه در تصرف داشته پس نداده است تا چه حد منطقى بود؟
*-آيا كادر رهبرى عراق واقعاً از دعوتى كه دولت جمهورى اسلامى از ملامصطفى بارزانى و پسرانش به عمل آورده بود نگران بود؟
*-وسوسه اقدام به جنگ گسترده عليه ايران چرا و چگونه در ذهن صدام حسين پديد آمد؟
*-پى آمدهاى اعلام لغو يكجانبه توافق الجزيره چه بود؟
*-دلايل و شواهد مطامع عراق نسبت به خوزستان ايران.
*-وقتى دولت عراق طى يادداشت رسمى لغو توافق الجزيره و اسناد امضاء شده بين دولتين را اعلام داشت وزارت خارجه جمهورى اسلامى ۳۹ روز بعد به اين يادداشت مهم پاسخ داد!
|
|
|
|
|
مأموريت در سودان ۳
به اين مناسبت تصميم گرفته شد كه سلاحهاى از رده خارج شده ارتش شاهنشاهى ايران را به دول دوست كه ياراى خريد سلاح ندارند براى دفاع از خويش، به رايگان تحويل دهند. ازجمله كشورهائيكه سلاحهاى از رده خارج شده ارتش شاهنشاهى ايران را با دل و جان و تشكر قبول ميكرد، يكى نيزحكومت سودان بود. هر دوهفته يكبار يك فروند هواپيماى باربرى، سى- يكصد و سى، نيروى هوائى شاهنشاهى در فرود گاه بين المللى شهر خرطوم فرود ميآمد كه مملو از سلاحهاى متعدد و متفاوت بود.
درميان اين سلاحها از تفنگ و فشنگ و توپ و خمپاره انداز وسلاحهاى كمرى و غيره موجود بود. خلبانان اين هواپيماها براى استراحت اغلب به سفارت ميآمدند و گزارش كار خود را ميدادند.
درضمن در مهمانيها، سران ارتش سودان از دريافت اين سلاحها اظهار خوشحالى و سپاسگزارى ميكردند. با اين ترتيب انبار ها تخليه ميشد هزينه نگهدارى اين سلاحها تقليل مييافت و دوستانى سپاسگزار به چنگ آمده بود.
خواننده محترم ملاحظه ميفرمائيد كه مملكت دارى كار هر كس نيست. گاو نر ميخواهد و مرد كهن.
انتهاى كار
طرح كشت و صنعت درحال آغاز بود و كار تبديل كثافتخانه به سفارتخانه تمام شده بود. ولى قبل از اينكه نفس راحتى بكشم و از زحمات خود بهره اى ببرم حوادث نامبارك سال ۱۳۵۷ رخ داد. من بلافاصله تقاضاى بازنشستگى كردم كه خوشبختانه فورا مورد قبول واقع شد و بدون خداحافظى وبرخلاف رسوم ديپلماتيك خرطوم را بطرف رم پايتخت ايتاليا ترك كردم.
اما قبل از اختتام مرخصى چهارماهه كه با حكم بازنشستگى همراه است، در زمان وزارت قطب زاده حكم انفصال از خدمات دولتى توسط سفارت، در رم بدستم رسيد.
در آن حكم كوچكترين اشاره اى به دليل انفصال آنهم سه ماه پس از دريافت حكم بازنشستگى نشده بود! درحاليكه طبق قوانينى كه هنوز جارى بود، حكم انفصال مأمورين دولت بايد توسط دادگاههاى صالحه آنهم به قيد دليل ارتكاب جرم صادرشده باشد.
وزير امورخارجه عملى خلاف قانون انجام داده بود كه همان موقع اعتراض كردم ولى تا همين امروزكه بارها دنباله اعتراض را گرفته ام حتى يك سطر پاسخ دريافت نكرده ام و در نتيجه يك دينار هم دراين مدت بيست و پنج سال مقررى، بازنشستگى دريافت نداشته ام! و با اينكه امضاء كننده حكم به اتهام اعمال ناروا محكوم به اعدام گرديد، ولى احكام او چون بصرف حكام دستاربند ميباشد، بقوت خود باقى مانده است.
جل الخالق از اين حكومت عدل اسلامى!
بعد از چندى خبر دارشدم كه دولت اسلامى سفارت را بسته واثاثيه را فروخته اند، يعنى تمام زحمات مرا به باد داده اند! ولى نمايندگان همين حكومت پس از دوسال دوباره به خرطوم برگشتند. درحاليكه همه چيز از دست رفته بود.
در ضمن دولت به اصطلاح اسلامى ايران در همان روزهاى اول تأسيس ناميمون خود از ادامه طرح كشت وصنعت در كشور مسلمان سودان خوددارى كرد و معلوم نيست، ۷۲ ميليون دلار بودجه اينكار را چه مقامى بالا كشيد؟
هنگام ورود به رم خود را به سفارت ايران معرفى كرده و نشانى منزل و شماره تلفن خود را اعلام كردم. هنوز كارمندان و دوستان برسر كار بودند. مرا گرامى داشتند.
پس از چندى نامه اى از سفارت واصل شد كه درآن كسى بنام «خدا پناهى» كه بمعاونت ادارى وزارت امورخارجه منصوب شده بود، مرا به اختلاس اموال دولتى متهم ساخته و تقاضاى دريافت ۱۸ هزار دلار بدهى سفارت به يك بازرگان را داشت! حالا چگونه اين آقا انتظار داشت كه از يك كارمند بازنشسته و سپس منفصل از خدمات دولت، چنين بازخواستى بنمايد، بماند.
درپاسخ اين نامه، با ارسال فتوكپى همان صورت مجلس تهيه شده در تهران وفتوكپى نامه هايى كه درباره بدهى كارمندان و تبديل ارز دربازار آزاد براى جبران بدهى ها به وزارت امورخارجه درزمان تصدى برسفارت خرطوم نوشته بودم، براى معاونت ادارى فرستادم و اضافه كردم، شما كه چيزى سرتان نميشود، ولى چرا بخود اجازه ميدهيد كه هر آدم ناوارد و احيانا مغرض هر لاطائلى را زير دستتان بگذارد، امضاء كرده و براى افراد بفرستيد! شما نه مسلمان واقعى هستيد ونه از كار ادارى سررشته داريد، بهتر است قبل از اينكه افتضاحات ديگرى ببار آوريد برويد كشك خودتان را بسابيد.
يكى از جوانانى كه متصدى اينكار درسفارت بود، پس از خواندن پاسخ من به آقاى خدا پناهى، معاون ادارى وقت، اجازه گرفت تا يك فتوكپى از پاسخ مرا براى شخص خود نگهدارد. وى اضافه كرد كه ماتازه كاران در وزارت امورخارجه، شما وامثال شما راكه استادان ما بوديد از دست داديم. نميدانم برسر كشورو سياست خارجى ما چه خواهد آمد؟
خدا پناهى كه از دريافت نامه سراپا ناسزا و استهزاى من خشمگين شده، دستور داده بود تا كمسيونى براى رسيدگى به مطالب نامه من تشكيل شود. كمسيون مربوطه پس از چندى به معاون ادارى گزارش داده بود، مبنى براينكه، نه تنها وزارت امورخارجه ادعائى بر آقاى حكيمى ندارد، بلكه مبلغ سيصد هزار ريال هم ازبابت حقوق ومزايا به ايشان بدهكار است!!
اين آخرين برگ پرونده خدمات سى و شش ساله من به ملت ايران است كه مادرم رونوشتى از آنرا بعد ها برايم فرستاد. ولى دينارى ازبابت اين بدهى را هم، مانند مقررى بازنشستگى پرداخت نكردند.
پس از چندى بگوشم رسيد كه اين آقاى خدا پناهى را با پس گردنى از وزارت خارجه بيرون انداخته اند. كه البته حقش بود!
هاشم حكيمى
اسلو پنجشنبه بيستم خردادماه ۱۳۸۳ برابربا دهم ماه جون ۲۰۰۴ ميلادى ضمائم:
يك- متن نامه سفارت ايران در رم درباره ادعاى وزارت امورخارجه جمهورى اسلامى، مبنى بر بدهى من به سفارت ايران در خرطوم.
----------------
سفارت جمهورى اسلامى ايران
رم
شماره ۲۷۸۶
تاريخ ۵۹/۱۱/۲۳
پيوست -
جناب آقاى هاشم حكيمى
طبق دستور وزارت امورخارجه دولت جمهورى اسلامى ايران، خواهشمند است هرچه زود تر جهت تسويه حساب خود از بابت صدور چك شماره ۱۰۳ به مبلغ، چهارده هزاروششصد و هفتاد دلار بعهده حساب سفارت جمهورى اسلامى ايران در خارطوم و ايجاد تعهد براى آن سفارت، اقدام مقتضى معمول و از نتيجه امر اين نمايندگى را مطلع فرمائيد. غ
شعبه امور كنسولى- رم
محل مهر شعبه كنسولى و امضاى متصدى كنسولى
دو- متن پاسخ من به شعبه امور كنسولى سفارت ايران در رم:
-----------------
رم چهارم اسفند ماه ۱۳۵۹
شعبه امور كنسولى سفارت ايران- رم
۱۳۵۹ درباره ادعاى وزارت امورخارجه ايران بمنظور تسويه حساب /۱۱/ محترما عطف بنامه شماره ۲۷۸۶ مورخ ۲۳ سفارت ايران درخرطوم، خواهشمند است، دستور فرمايند عين پاسخ مرا با شش برگ ضمائم آن جهت اطلاع وزارت امورخارجه به تهران ارسال و در ضمن، وصول نامه و ضمائم را كتبا اعلام فرمايند. موجب نهايت تشكر خواهد بود.
سفير منفصل- هاشم حكيمى
متن نامه پيوست به نامه فوق الذكر:
رم- چهارم اسفند ماه ۱۳۵۹
وزارت امورخارجه ايران- تهران
مورد توجه آقاى خدا پناهى
۱۳۵۹ شعبه امور كنسولى سفارت ايران در رم، به اطلاع ميرساند: /۱۱/ درپاسخ نامه شماره ۲۷۸۶ مورخ ۲۳ اگر وزارت امورخارجه ايران بعد از يكسال ونيم كه بدون دليل و مدرك و خلاف عدل و انصاف و مروت و مسلمانى، مرا ازخدمت منفصل كرده است، اكنون درصدد تهيه دليل و مدرك براى موجه قلمداد كردن عمل لغو خود ميباشد، خوشبختانه من نميتوانم بحصول منظور آن وزارت كمك نمايم، چون جستجوئى بكلى فارغ از موضوع ميباشد.
اضافه مينمايم كه، بعلت انفصال از خدمت، خود را بهيچ وجه موظف و مكلف به اداى پاسخ به نامه خالى از دليل و برهان، آن وزارت نميدانم. ولى چون تصور ميكنم صرف نوشتن نامه ممكن است، بسبب غرض و يا عدم اطلاع كامل باشد، ناچار براى حفظ درپرونده امر و براى روزيكه، شايد، عقل و منطق و نظم و قانون و عدالت و انصاف و بالاخره مسلمانى بر وطن ما حكمفرما گردد، پاسخ ميدهم.
۱- تعميرات حفاظتى سفارت سر خود نبوده است، بلكه طبق دستورهاى مكرر و موكد كتبى و شفاهى، وزارت امور خارجه، انجام شده است.
۲- كليه تعميرات صحيح و طبق اصول ولازم بوده است. اسناد و مدارك مثبته آن توام با آلبومى، مملو از عكسهاى تعميرات انجام شده، بموقع به تهران ارسال گرديده است.
۳- اسناد تعميرات مورد قبول وزارت امورخارجه قرار گرفت. آلبوم، بسفارت اعاده گرديد و جز مبلغ اند كى، كه هنوز طلب شخصى من است، هزينه تعميرات پرداخت شده است.
۴- لذا، پرونده تعميرات حفاظتى سفارت بكلى مختومه است.
۵- اما اينكه سفارت (نه شخص سفير يا حسابدار و غيره) بدهكار است، آن مطلبى است كه ربطى به پرونده تعميرات ندارد.
۶- من، وارث امور سفارتخانه اى بودم كه بيشتر كثافتخانه بود تا، سفارتخانه. از صدر تا ذيل كارمندان آن، دزد و قاچاقچى و فاسد بودند. مرا به خرطوم اعزام داشتند، تا به امور آن كثافتخانه سروسامان دهم و آبروى رفته را باز گردانم.
۷- اگر به روزنامه هاى چاپ تهران، مورخ ماههاى فروردين، ارديبهشت و خرداد ۱۳۵۷ مراجعه نمايند، مطلب روشن خواهد شد.
۸- وقتى من امور سفارت را تحويل گرفتم، نه اثرى از حساب بود و نه كتاب. دفاتر بانكى و روزانه را ننوشته بودند. ته چكها سفيد بود. لذا كمترين اثرى از نقل و انتقالات و پرداختهاى، جزئى و كلى، سفارت موجود نبود. همانوقت اين مطلب را به تهران رسماً گزارش دادم.
۹- طبق فهرستى كه از موجودى سرهم كرده بودند و نشان ميدادند، بايد دربانك درحدود چهل و شش هزار دلار موجودى ميداشتيم. ولى درواقع، موجودى سفارت نزد بانك بيش از شش هزار دلار نبود. و معلوم نبود كه چهل هزار دلار ديگر، كجاست؟
۱۰- بعد از پنج ماه زحمت و مرارت و دست تنها با مراجعه به بانكها و صورتحسابهاى ارسالى به تهران، توانستم تاحدى، روشن نمايم، كه هريك از مسولين سابق، چه مبلغ برده و خورده اند، و هركدام به چه نحوى!
۱۱- لذا از تهران خواستم، اكنون كه حسابها را روشن كرده ام، بازرسى براى رسيدگى اعزام نمايند. تهران، آقاى جواد رجب زاده را مأمور كرد. ايشان گزارشى بجناب معاون ادارى وقت داده اند.
۱۲- چون بدهى سفارت معلق مانده بود، جواب طلبكاران را نميشد امروز وفردا كرد، حقوق كارمندان محلى و كرايه محلها را هم نميشد نپرداخت، لذا تلگرافى تقاضاكردم، براى روشن كردن وضع حسابهاى سفارت به تهران خوانده شوم. كه موافقت شد.
۱۳- با كليه مدارك به تهران رفتم و در اتاق كنفرانس جناب معاون ادارى وقت، با حضور مديركل حسابدارى، آقاى جواد رجب زاده و يك منشى و كليه افرادى كه دربرداشت ازحساب سفارت سهيم بودند، كمسيون رسيدگى تشكيل گرديد و صورتمجلس مورخ 12/۹/ 1357 تهيه شد. كه فتو كپى آن پيوست است.
۱۴- كليه خلافكاران، جزيك نفر، كه حاضر بودند، پس از رويت پرونده ها و اسناد، به خلاف خود اقرار و اعتراف كرده، زير صورتمجلس را امضاء كرده اند.
بدهى اين افراد از بابتهاى مختلف به سفارت مبلغ، دوميليون وبيست ويك هزار و ششصدو هفتاد و نه ريال، برابر با بيست و هشت هزار وچهارصدو هفتاد و چهار دلار، طبق صورتمجلس ۱۳۵۷/۹/۱۵ ميگرديد.
۱۶- چون همانروز، قرارشد، بدهى هريك از خلافكاران از مطالبات و حقوقهاى آنان كسر و بحساب سفارت منظور وحواله گردد، كه مستلزم سالها وقت بود، لذا بجناب معاون ادارى وقت، پيشنهاد كردم، كه چون امور سفارت را نميشود با قرض گذرانيد و اين مبلغ هم براى سفارت كوچكى، چون خرطوم، گزاف ميباشد، درصورت امكان، مبالغ بدهى افراد را از حساب سرى وزارت امورخارجه بپردازند و سپس هرمقدار از خلافكاران عايد گردد، به بودجه سرى اعاده دهند.
۱۷- جناب معاون ادارى وقت، كه پيشنهاد را صحيح و عملى يافتند، موافقت كردند و قرارشد، اين مبلغ را حواله كنند، تاسفارت به افراد بدهى نداشته باشد. (بدست نوشت جناب معاون ادارى وقت درحاشيه گزارش اداره كل امور مالى دراينمورد مراجعه شود).
۱۸- احكامى هم براى كسر كردن از حقوق و وظيفه بازنشستگى عده ياد شده، از طرف جناب معاون ادارى وقت صادرشد و رونوشت آنها به سفارت ارسال گرديد، كه فتوكپى يكى از آن احكام مربوط به يكى از اقلام بدهى آقاى حسين سلسله بمبلغ، يكهزارو هشتصد و هشتاد و هشت دلار وهفتاد و شش پنس، جهت اطلاع مسئولين امروزى پيوست است.
۱۹- بيش از يكسال ونيم استكه من در آنسفارت نيستم و نميدانم آيا اداره كل امور مالى از بابت احكام فوق الذكر چيزى كسر و بسفارت براى پرداخت بدهى خود حواله كرده است يا نه؟ اگر اداره كل امور مالى دراين مدت تر تيب اين كا را نداده است، بمن مربوط نيست.
۲۰- دراين احوال حكومت عوض شد، افراد مسبوق از گردونه خارج شدند، ناچار سفارت با بدهى خودش باقى مانده است! ۲۱- چون بانكهاى سودان بعلت مشكلات ارزى اجازه پرداخت اعتبار به نمايندگيهاى بيگانه را ندارند و بااينكه دولت ايران مبلغى بيش از هفتاد ميليون دلار از آن دولت طلبكار است، اقدام سفير براى دريافت اعتباراز بانك براى تأمين هزينه هاى روز مره سفارت بجائى نرسيد و چون امكان نداشت و ندارد كه نمايندگى دولت ايران به هر بقال و چقال سرهر گذر بدهكارباشد و با توجه به آنچه كه قبلا در آن سفارت گذشته بود، ناچار، از يك بازرگان سرشناس، براى رفع مضيقه، استقراض شد. يعنى طلب وى را ازبابت تعميرات به تأخير انداخت.
۲۲- سفير شخص خصوصى نيست. طغرى چكى كه در اختيار آن بازرگان است، چك شخصى سفيرنميباشد بلكه، چك نماينده وقت دولت ايران است كه داراى دو امضاء و مهر سفارت بوده و بكلى رسمى است وقابل طرح و رسيدگى درهر دادگاهى ميباشد، بخصوص آنكه وجه آن نيز صرف هزينه هاى نمايندگى دولت ايران شده است.
۲۳- بازرگان مذكور هم، به دو امضاء و مهر نمايندگى ايران اعتماد كرده است، نه به شخص سفير يا كاردار. لذا براى دريافت وجه چك خود مصر است. حق هم دارد، چون چك صحيح است، امضاء ها و مهر آن هم جعلى و بدون جهت نيست. دولت ايران بايد وجه چك را با جبران ضرر و زيان به نامبرده بپردازد. و تاكنون هم كه نپرداخته است، عمل لغوى مرتكب شده كه بيش از پيش درهتك آبرو و حيثيت ايران و ايرانيان مؤثر بوده است.
۲۴- ضمن ارسال صورتحسابهاى كامل سال ۱۳۵۷ نامه اى به اداره كل امور مالى نوشته ام و در ماده ۴ آن صريحاً گفته ام، كه كليه هزينه هاى مستمر ادارى با استقراض بعمل آمده است. فتو كپى اين نامه بشماره ۱۳۵۸ نيز پيوست است. /۱۲/ 260/۱/۱۴۸ مورخ ۱۵
۲۵- مراتب دريافت اعتبار از بازرگان مذكور را هم بموقع به تهران گزارش كرده ام و مسئولين آنروز طبعا نمى توانستد، ايرادى داشته باشند. ۲۶- شما كه از كار ادارى چيزى سرتان نميشود، پس اقلا، دستور بدهيد، گزارش آقاى جواد رجب زاده راهم بياورند و با پرونده امر دقيقاً مطالعه نمائيد، تا ديگر گول اطرافيان مغرض و يا احيانا ندان و ناوارد خو د را نخورده و بخود اجازه ندهيد كه زيرهرنوع لاطائلى را كه جلوى شما ميگذارند، آنهم بعنوان شخصيتهائيكه يك عمر (۳۶) سال در خدمت وطن ومردم رنج ديده آن، صديقانه كوشيده اند و مزد خدمات خود را نيز با حكم انفصال دريافت داشته اند، امضاء نمائيد.
اما چنانكه در ابتداى نامه نوشتم، اگر فقط در صدد تهيه مدرك اتهام آنهم پس از اجراى حكم غير قانونى، محكوميت هستيد، زهى خيال باطل. سفير منفصل- هاشم حكيمى
پايان
|
|
|
|
|
على محمد اربابى
چهارماه و نيم در زندان موقت دژبان!
|
|
عليمحمد اربابى
|
آن روز دير به پادگان رفتم. افسرى كه او هم منتظر شروع دوره آموزش بود وقتى مرا ديد باخنده گفت: «وقتى صبح تو را سر ايستگاه نديديم براى تو هم صليب كشيديم!» من هم با خنده موضوع را عوض كردم اما از بى خوابى شب گذشته و وضع ظاهرم فهميد كه مسئله اى پيش آمده و گفت: «گرچه همه آنهائى را كه مى خواستند، گرفته اند....» اما من مى دانستم كه هنوز تعدادى از افسران هستند كه به دلايلى سراغ آنها نرفته اند.
ظهر كه وانت سرويس افسران دانشگاه نزديك خانه ما متوقف شد. همه متوجه شدند كه يك نفر بر، كه دو سرباز مسلح در آن قرار داشت و يك جيپ ارتش كه يك سرباز و يك سرگرد دژبان در داخل آن نشسته بودند، منتظر، جلو خانه ما متوقف است.
من براى اين كه ناراحتى ام را نشان ندهم با خنده رو به افسران داخل وانت كردم و گفتم: «نوبت رسيد!» و يك صليب روى سينه ام كشيدم و خداحافظى كردم. جلو در خانه به يك سرهنگ كه حالا از جيپ پياده شده بود احترام گذاشتم.
افسر مزبور به احترام من جواب داد و بدون آن كه اشاره اى به علت و يا موضوع بازداشت بكند گفت: «شما بايد با ما به دژبانى بيائيد» و چون من اظهار آمادگى كردم پرسيد: «كارى با خانه نداريد؟» من خواهر و دختر كوچكش را كه گريان جلوى در ايستاده بودند بوسيدم و گفتم: سوءتفاهمى پيش آمده. زود برمى گردم. البته او مى دانست كه اين يك سوءتفاهم ساده نيست... به هر صورت اين زود برمى گردم به چهارماه و نيم زندان انفرادى در طبقه دوم بازداشتگاه دژبان- خيابان سپه انجاميد و مقدمه اى بود براى زندان طولانى بعدى.
از پله هاى دفتر دژبانى با افسرى كه مرا همراهى مى كرد بالا رفتيم. او مرا در اطاق انتظار تنها گذاشت و خودش رفت تا ترتيب تحويل مرا به بازداشتگاه با افسر نگهبان بدهد. آمدن او طولانى شد. من اطراف را با كنجكاوى خوب بازرسى كردم و متوجه شدم كه هيچ مانعى در آن وضعيت براى خروج من و يا فرار از آن ساختمان وجود ندارد. اين موضوع را به فال نيك گرفتم و فهميدم كه من نبايد عنصر مهمى براى دادرسى ارتش بوده باشم در غير اين صورت خيلى شديدتر از من محافظت مى كردند. بعد از نيم ساعت افسر نگهبان و افسرى كه مرا آورده بود آمدند و با خوشروئى مراسم تحويل و تحول انجام گرفت. افسر جوانى كه آن روز افسر نگهبان دژبانى بود ضمن معذرت خواهى گفت: «ببخشيد اگر معطل شديد. معمولاً افسران را براى ارتكاب تخلفات انضباطى به اينجا مى آورند وقتى به من گفتند شما بازداشتى دادرسى هستيد تعجب كردم و با ستاد تماس گرفتم، آنها دستور دادند موقتاً شما را نگهداريم تا وضع شما روشن شود.» بعد از من پرسيد ناهار خورده ام و وقتى جواب منفى دادم فورى سربازى را احضار كرد و من با دادن پنج تومان از او خواستم كه براى من نان و انگور و پنير بخرد. چون از شب قبل تا آن وقت غذاى كافى نخورده بودم با اشتها نصف نان سنگك و مقدارى پنير و انگور را خوردم. پس از خوردن غذا به من خبر دادند اطاقى كه من را بايد در آن به صورت انفرادى زندانى كنند آماده نيست و تا زمان مرخص شدن شخصى كه در آن زندانى است بايد منتظر بمانم.
من كه شب قبل نخوابيده بودم و نگرانى داشت مرا از پا درمى آورد وقتى ديدم كه با من بدرفتارى نمى شود سرم را روى ميز گذاشتم و به خواب عميقى فرو رفتم. حدود يك ساعت بعد افسر نگهبان مرا بيدار كرد كه به اطاق خودم بروم. او با تعجب من را كه هنوز خواب آلود بودم ورانداز كرد و گفت: «عجب خوابى!! شما را براى چه جرمى گرفته اند؟...» بعد اشاره به صورت من كرد و گفت: «ميدانى سرت را روى شكاف ميز گذاشته اى و خط درشتى روى صورتت نقش شده. عجب خوابى... بايد خيالت خيلى راحت باشد؟» باخنده دست به صورتم كشيدم و گفتم: «چه مى دانم... كسى را كه حساب پاك است...»
اطاق من مشرف به حياط دژبانى بود. يك پنجره با نرده هاى آهنى داشت كه به طرف محوطه باز مى شد. كف اطاق موكت بود. يك تخت تاشو آهنى و دو تخته پتوى سربازى روى آن گذاشته بودند. در ورودى آن چوبى بود و يك سوراخ براى ارتباط روى آن وجود داشت كه گهگاه سربازى كه در راهرو كشيك مى كشيد از آن نگاهى به داخل اطاق مى انداخت. من مدتى جلو پنجره به سياحت آدم هائى كه در محوطه پائين در رفت و آمد بودند گذراندم و بعد روى تخت خواب آهنى نشستم و به فكر فرو رفتم.
اطاق و شرايط زندگى ام در بازداشتگاه قابل تحمل بود. اما نداشتن ارتباط با خارج و بى خبرى مطلق از اوضاع ناراحت كننده بود.
شب براى شام من پلو خورش و قدرى سالاد آوردند. به من گفتند از فردا اسم من داخل ليست جيره مى شود و غذا بهتر خواهد شد، البته من دربند غذا نبودم و فقط گاهى اگر افسر نگهبان اجازه مى داد يك بسته بيسكويت و يا شكلات از بيرون به وسيله يك سرباز مى خريدم و اين وسيله اى مى شد تا با دادن پول خرد مانده به آن سربازان، دوستى و محبت آنها را جلب كنم.
هفته اى يك بار كه به ساختمان ديگر دژبانى با دو سرباز غير مسلح به حمام مى رفتم، در آنجا مى توانستم خيلى سريع با چند دانشجو و دو افسرى كه آنجا بازداشت بودند احوالپرسى و بعضى اوقات كسب خبر كنم.
اطاق من آخر سالن راهرو قرار داشت و من تنها مى توانستم از راه ضربه زدن به ديوار بدانم كه در اطاق پهلوئى چه كسى زندانى است. گاهى مى توانستم از سربازها اسم افراد جديد را بپرسم و حتى يك بار سربازى يك تكه كاغذ كه روى آن بامداد اسمى نوشته شده بود از سوراخ در به داخل انداخت.
در اينجا من ملاقاتى نداشتم فقط هفته اى يك بار براى من لباس شسته مى آوردند و لباس هاى چرك را مى بردند.
پايان دوران زندان موقت و رفتن به دادگاه
روزهاى بازداشت گاهى با سرعت و زمانى به كندى مى گذشت. نداشتن خبر و بلاتكليفى رنج آور بود ولى به هر حال وقتى در همان دقايق كمى كه با دوستان زندانى زيرزمين- وقت رفتن به حمام- چند كلمه اى صحبت مى كردم و مى فهميدم كه پشت سر هم دادگاه ها دوستان را محكوم مى كنند و تعدادى هم اعدام شده اند، تعجب مى كردم چرا به سراغ من نمى آيند. در اين دوران من روزى يك ورقه كاغذ از اين دوستان گرفتم كه حروف مُرس را براى من نوشته بودند و من هم شب توانستم با اطاق پهلوئى با مُرس تماس بگيرم و اسم و درجه همسايه خودم را بگيرم. با كمى تمرين، كم كم با اين نوع مكالمه خط و نقطه اى آشنا شدم و سرگرمى تازه اى پيدا كردم. پس از نزديك سه ماه گذشتن از بازداشت من يك افسر بنام ستوان ملكى را كه گويا در تبريز خدمت مى كرده به اطاق من آوردند. من ابتدا قدرى احتياط كردم چون مى ترسيدم او را براى جاسوسى فرستاده باشند، اما بعد از چند روز با هم اُخت شديم و فهميدم كه مثل بسيارى از رفقاى سازمانى انسانى شريف و دوست داشتنى است.
بالاخره پس از چهارماه و نيم روزى به من اطلاع دادند كه لباس هايم را جمع كنم چون بايد به جاى ديگرى منتقل شوم. وقتى داخل كاميون شدم همان چند نفر دوستان زيرزمين دژبان را ديدم و همه با هم روبوسى كرديم و دانستيم كه اين گروه كوچك كه بعدها به گروه بلاتكليف ها شهرت يافت همه در يك دادگاه محاكمه خواهند شد. ما را به پادگان جمشيدآباد بردند و دوتا دوتا در يك اطاق زندانى كردند. از همان روز بازجوئى ها شروع شد. من را دوبار براى بازجوئى بردند و يك سرگرد از من سئوالاتى كرد كه من يا جواب آنها را از قبل آماده كرده بودم و يا جوابى براى آن نداشتم. من اقرار كردم كه از جوانى طرفدار حزب توده بوده و در آن حزب فعاليت داشته ام. اما بعد ايمانم نسبت به حزب كم شده و از حزب كناره گيرى كرده و حتى على رغم تذكر دوستان سازمانى به آمريكا رفته ام. بنابراين اگر هم داشتن عقيده و يا مطالعه كتب و روزنامه جنايت بوده و يا من به قول آنها مى خواسته ام، رژيم شاهنشاهى را سرنگون كنم قبل از آغاز جرم خودم به ميل خودم پشيمان شده و جرم و يا گناهى مرتكب نشده ام.
گرچه چند بار بازجو با تندى و خشونت و حتى توهين سئوالاتى را مطرح كرد، اما روى هم رفته دو جلسه بازجوئى سريع و بدون ضرب و شتم به پايان رسيد.
در ميان ما يك هم دوره اى كه قد بلندى داشت (جهانگير اعتصامى) و يك دانشجوى اهل شمال كه قدش كوتاه بود وجود داشت كه موضوع شوخى و بحث هاى دوستانه ما شده بود. معلوم بود كه پس از پنج شش ماه كه از كشف سازمان افسرى گذشته بود، اين افراد گروه ما افراد آخرى بودند كه در زندان هاى مختلف مانده و اين آخرين دادگاه افسران اين سازمان به شمار مى آمد.
در جلسات دادگاه اول كه خيلى سريع و بى سر و صدا گذشت چند افسر بازنشسته به اصطلاح وكلاى مدافع ما بودند كه نقشى جز تشريفات در اين دادگاه نداشتند. به هر صورت دادگاه پس از سه جلسه غير از اعتصامى كه گويا مسئول يك حوزه حزبى بوده و به ده سال زندان محكوم شد بقيه به سه يا حداكثر ۵ سال محكوم شدند. من به سه سال زندان محكوم شده بودم.
اين احكام كه تا آن زمان در دادگاه هاى مشابه كمتر سابقه داشت اين شايعه را تقويت كرد كه هدف دادرسى ارتش اين است كه افراد اين گروه بلاتكليف ها را به يك سال زندان محكوم و از ارتش اخراج كنند.
دادگاه تجديدنظر پس از يك يا دو هفته تشكيل شد و اين بار قصد اين بود كه زهرچشم بيشترى از محكومين گرفته شود. به همين جهت انسانى عقده اى و بى ترحم را براى رياست اين دادگاه انتخاب كرده بودند و اين فرد كسى جز سرهنگ ستاد مجيدى نبود. سوابق اين افسر كه مورد نفرت همه دانشجويان دانشكده افسرى قرار داشت براى همه روشن بود. در اين دادگاه سرهنگ مجيدى چند افسر قديمى را آورده بود و چند افسر رسته مالى را هم براى وكلاى تسخيرى متهمين انتخاب كرده بود.
به هر صورت دادگاه جريان خود را با مطرح كردن جرم از طرف دادستان و سئوال و جواب از طرف رئيس دادگاه ادامه داد. وقتى نوبت به من رسيد، من همان حرف هاى دادگاه قبلى را تكرار كردم. مجيدى از من پرسيد چرا از رشته پزشكى به صف خودم را منتقل كرده ام، وقتى مى خواستم توضيح بدهم وسط حرف من پريد و گفت: «حاشيه نرويد. اقرار كنيد كه حزب، شما را براى جاسوسى به دانشكده فرستاده بود.» وكيل مدافع من كه مى خواست نشان بدهد او هم به هر حال نقشى در دادگاه دارد برخاست و گفت: «البته دستور حزب را همه بايد اطاعت مى كردند اما اين موكل من جوان بوده و فريب خورده او قصد نداشته خداى نكرده شاهنشاه را ترور كند. او توبه مى كند قسم مى خورد و مى گويد نمى خواسته كودتا كند...» من از جا برخاستم. خواهش كردم اين سرهنگ پير كه اصلاً از كل جريان خبر نداشت بنشيند و با حالتى عصبى گفتم: «جناب سرهنگ من كى قصد كودتا داشتم... من كجا مى خواستم شاهنشاه را ترور كنم. من چند كتاب خوانده ام و افكارى دارم كه در شرايط امروز مخالفت تلقى مى شود. جنايت نكرده ام.»
سرهنگ مجيدى حرفم را قطع كرد و گفت: «مزخرف چرا مى گوئى... بگذار وكيل از تو دفاع كند. من ساكت شدم و نشستم. مجيدى با عصبانيت فرياد زد «پاشو بايست. تا من، دستور ندادم حق ندارى بنشينى.» من با لج بازى همانطور كه نشسته بودم گفتم: «شما قبل از اين كه من محكوم شوم، پاگون و درجه مرا گرفته ايد من ارتشى نيستم كه از شما اطاعت كنم...» «مجيدى قدرى آرام شد و گفت: «پاشو و خودت دفاع كن» من خيلى مختصر فقط از دوستى و ارتباطم با ستوان ايروانى صحبت كردم و از سفرم به آمريكا و نظر سازمان و حزب نسبت به كسانى كه به آمريكا مى رفتند گفتم و بعد اضافه كردم كه «ايروانى كه اكنون در زندان است به خواهر من گفته بود كه من را نمى گيرند و اسم من را خط زده اند. در اينجا مجيدى كه با دقت به حرف هاى من گوش مى داد فرياد زد: «چرا مزخرف بهم مى بافى... يكبار مى گوئى ايروانى زندان بود و يكبار مى گوئى گفت من را نمى گيرند. چطور زندانى بوده و گفته من را نمى گيرند؟»
توضيح دادم كه ايروانى گفت من را (به خودم اشاره كردم) نمى گيرند. «مجيدى دوباره دستور داد نوار ضبط مكالمات را از نو تكرار كنند... بعد باز هم از توضيح من و مسئله/ من/ و اشاره به خودم كه در نوار صوتى نمى توانست ضبط شود ظاهراً قانع نشد با داد و بيداد و فرياد همه ما را خائن و نوكر بيگانه خواند. من در مقابل اين هوچى گرى او حرفى نداشتم. ديگر حرفى نزدم. در همان جلسه پس از نيم ساعت به اصطلاح مشاوره رأى، قضات قرائت شد.
همه گروه به ده يا پانزده سال. اعتصامى به حبس ابد و من به پانزده سال زندان محكوم شده بودم. وقتى رأى قرائت شد بسيارى كه از پشت پرده و رأى هاى از قبل صادر شده و مسئله انتخاب سرهنگ مجيدى براى آخرين دادگاه آگاه نبودند من را مورد ملامت قرار دادند كه موجب اصلى رأى هاى غيرمنتظره درافتادن من با رئيس دادگاه بوده است! به هر تقدير ما را روز بعد با يك كاميون به زندان قصر بردند و در بندهاى مختلف زندانى كردند.
بند دو زندان قصر
من و چند نفر ديگر از گروه ما را در بند دو زندان قصر جا دادند. بند دو يك سالن دراز بود كه در دو طرف آن سلول هاى كوچك انفرادى داشت. هر سلول براى خودش دستشوئى مستقل داشت كه روى سوراخ آن را با تخته و موكت پوشانده بودند. اما هنوز بوى بد آن با وجود چند بار گندزدائى و ريختن داروهاى مختلف باز هم در فضاى داخل ناراحت كننده بود. بين سلول و دستشوئى يك در آهنى قرار داشت كه به علت تعداد زياد افراد (شش نفر) در اين سلول و آويزان كردن لباس ها و نصب طبقه بندى هاى تورى براى گذاشتن وسائل زندانيان هميشه باز بود. من در يكى از اين سلول ها با پنج نفر ديگر جا گرفته بودم. روزها چون بيشتر در سلول ها باز بود، زندانيان از دستشوئى عمومى ته راهرو استفاده مى كردند.
در سلول ما دوستان و هم دوره هاى خوب و چند نفر ديگر بودند كه برادرانه با هم سر مى كرديم. هفته اى يك بار ملاقاتى داشتيم و براى ما خانواده ها لباس و خوراكى و غذا مى آوردند كه با نظر مديرى كه انتخاب كرده بوديم به تدريج مصرف مى شد. شب ها در سلول ها را مى بستند و شش نفر هر سلول كنار هم مثل ساردين دراز مى كشيديم. چهار نفر كنار هم در درازناى سلول و دو نفر بلندقد در بالاى سر دراز مى كشيدند. با وجود همه اين محدوديت ها اين دوران با گفتگو و خنده مى گذشت و زمان و شرايط را قابل قبول مى كرديم.
من بيش از دو ماه در اين سلول نماندم. مادرم كه از مشهد براى ديدن من آمده بود با وساطت خانم سرهنگ كريم زاهدى جاى من را عوض كرد و من را به بند چهار منتقل نمودند. به علاوه در مدت يك ماهى كه مادرم در تهران بود دو بار اجازه ملاقات خصوصى از دفتر حكومت نظامى گرفته بود كه ما از ساعت يازده صبح تا عصر در يك اطاق با مادر- برادر و خواهر حتى دختر خاله ام دور هم بوديم و با هم غذا مى خورديم. بعد هم دوبار با پسرهاى خواهر خوانده مادرم (خانم سرهنگ زاهدى) ناصر و خسرو زاهدى در يك ملاقات چند ساعته نشستيم و گفتگو كرديم كه اميد مرخص شدن قبل از پانزده سال زندان را بيشتر مى كرد. در آن زمان ناصر زاهدى كه دوران كودكى مان را تقريباً در سبزوار با هم گذرانده بوديم در لندن كار مى كرد و رئيس دفتر سفير وقت ايران در انگلستان آقاى اردشير زاهدى و داراى امكانات ارتباطى زياد بود.
اما وضع من طورى نبود كه بتواند مرا خلاص كند و يا مدت زندانى ام را كاهش دهد. به هر صورت انتقال به بند چهار يك مزيت كم نظير بود. چون در اين بند تقريباً دوستان و هم دوره اى هاى مديران زندان، توصيه شدگان و به اصطلاح رفقا و احتمالاً نورچشمى ها زندانى بودند.
ماه هاى آخر زندان قصر و آزادى
به تدريج با زندگى در زندان عادت كرده بودم. زندانيان كم كم افرادى را كه بيشتر با آنها هم فكر بودند انتخاب مى كردند و بيشتر با آنها وقت مى گذراندند. من در زندان بيشتر با امير گل آرا كه انسانى جالب و هنرمند بود دوست شدم. فلسفه خاصى براى زندگى خودش داشت و گرچه در موارد زيادى با هم اختلاف نظر داشتيم اما همبستگى هاى ما بيشتر از نظر احساسى و روحى بود. من شعرها و نوشته هاى خودم را به او مى دادم و او براى آنها نقش هاى مناسبى مى كشيد. يادم هست وقتى نزديك عيد ديدم كه از شاخه مو حياط زندان قطرات آب مى چكد من اين رباعى را نوشتم و به او دادم و او آن را با نقاشى زيبائى تزئين كرد و به خارج فرستاد. رباعى اين بود (بهار آمد ولى در كوهساران- تمام دشت ها شد لاله زاران- ولى اندر حصار تنگ زندان- فقط شد شاخه مو اشكباران).
دوست ديگر من و امير، دكتر فضل الله زاهدى بود كه دكتر بى هوشى بود. او انسانى پاك نهاد و بسيار خونسرد و متحمل بود. امير گويا به شوخى به يكى از هم اطاقى ها گفته بود كه او فقط كارش بيهوشى بوده و به او توصيه كرده بود كه داروهاى تجويز شده به وسيله او را مصرف نكند. اين حرف باعث رنجش دكتر زاهدى شد و كار به جر و بحث كشيد. وقتى امير مورد ملامت قرار گرفت با خونسردى گفت: «حق با شما است من نبايد به تيتر دكترى او توهين مى كردم. من نمى خواستم او را ناراحت كنم فقط خواستم يك تنوعى هم با اين حرف ها به وجود بيايد. آخر ما مُرديم از بس به هم عزيزم و رفيقم و... و... گفتيم!!.»
من و امير به شوخى خودمان را به يك سرهنگ شهربانى كه اهل شمال بود چسبانده بوديم و او را دائى جان خطاب مى كرديم. براى دائى جان هر دو روز يك بار خوراكى و غذاهاى خوشمزه مى آوردند و او كه مردى دل شاد و مهربان و صميمى بود تا برايش از خارج غذا مى آوردند ما را صدا مى كرد و چون براى خودش مصرف شيرينى و چربى خوب نبود و دكتر زاهدى هم مدام به او توصيه مى كرد كه مواظب سلامتى اش باشد او نان خامه اى و شيرينى يا غذاهاى چرب را به ما و يا ديگران مى داد. در اين وقت امير مى گفت: «تنها دكترى دكتر زاهدى كه درست است همين قسمت توصيه به دائى جان است.»
درگير و دار مسائل سياسى و عقيدتى من به حكم طبيعت آرام و صلح جويانه ام كنار مى ماندم و همه اش به فكر بودم كه خودم ا براى دشوارى هاى زندگى آينده آماده سازم.
در ملاقات ها و گفتگوهائى كه در جريان بود شايع بود كه تعداد زيادى از زندانيان به مناسبت روز تولد شاه از زندان آزاد خواهند شد و البته اين امر بيشتر شامل كسانى مى شد كه با يك درجه تخفيف مدت زمان لازم را گذرانده باشند يعنى مدت محكوميتشان از ۱۵ سال بيشتر نباشد. در هر حال من با گذراندن نزديك به دو سال ونيم مى توانستم از زندان بيرون بيايم. در مدتى كه من در اين بند بودم با گرفتن اجازه از فرماندارى نظامى افراد خانواده و دختر خاله ام و دو سه نفر از دوستان به زندان آمدند و در ملاقات هاى خصوصى به گفتگو پرداختيم كه خود براى من بسيار لذتبخش و اميدوار كننده بود.
دو سه بار هم از سازمان هاى بين المللى به زندان آمدند و بيشترشان از بند چهار كه شرايط بهترى داشت بازديد كردند. دو بار هم خود تيمسار بختيار از زندان بازديد كرد. اما در موقع اين بازديدها ما را داخل اطاق خودمان مى كردند و در اطاق ها را مى بستند. ما از پنجره آمد و رفت هيئت بازديدكنندگان را مى ديديم.
يكى از اين بازديدها يك هفته مانده به چهار آبان بود و در اين بازديد مى گفتند كه بختيار در پاسخ شكايت يك زندانى در بند ۲ گفته كه هفته آينده جاى شما بيشتر مى شود!
هر چه به تاريخ فوق نزديكتر مى شديم هيجان بيشتر و بازار بحث و شايعه هم داغ تر مى شد. دوست ديگرى كه از او ياد كردم يعنى سرگرد صمد خيرخواه من را تشويق مى كرد كه حرفى نزنم و يا عملى انجام ندهم كه آزادى ام را عقب اندازد و گرچه خودش نه سر شامگاه مى آمد و نه در فعاليت هاى جمعى زندان شركت مى كرد به من مى گفت: «من محكوم به حبس ابد هستم هر كار هم بكنم بايد ۱۰ سال در اينجا بمانم تا يك درجه تخفيف بتواند شامل حالم شود و من را آزاد كنند. بنابراين خودم را بى خودى خراب نمى كنم و به كار يادگيرى و درس خواندن خودم ادامه مى دهم.»
دو روز مانده به چهارم آبان من را به دفتر زندان احضار كردند و معاون زندان پس از تعارف و تعريف به من گفت كه: «اسم تو جزو ليست بيست و چند نفرى است كه آزاد مى شوند، اما يك مشكل پرونده ات دارد و آن اين است كه تو با سرگرد خيرخواه كتاب مى خوانى و دوست او هستى. حال براى اين كه اين نكته هم از پرونده پاك شود روى اين كاغذ بنويس كه او ترا تبليغ كمونيستى مى كند!»
من از اين پيشنهاد يكه خوردم و با ناراحتى گفتم: «اين چه پيشنهادى است. اين مرد، بسيار مرد شريفى است و نه تنها مرا تبليغ نمى كند بلكه او خودش از اين جريانات سخت ناراحت است و من و دو برادرش را كه در بندهاى ديگر هستند تشويق كرده كه نفرت نامه بنويسيم و از زندان برويم بيرون.» مثل اين كه ايشان از اين عكس العمل من خوشش نيامد چون با عصبانيت گفت: «اگر اين را ننويسى پرونده ات به جريان نمى افتد.» گفتم: «اشكالى ندارد من اين تهمت را به يك انسان شريف نمى زنم.» در جوابم فورى گفت: «پس در زندان مى مانى.» گفتم: «مهم نيست من به زندان عادت كرده ام و زن و بچه ندارم كه نگران آنها باشم. حالا نروم عيد مى روم. «او از جايش برخاست و سربازى را صدا كرد كه مرا تا بند ۴ همراهى كند. همينطور كه مرا بدرقه مى كرد گفت: «تا من اينجا باشم نمى گذارم تو از اين زندان آزاد شوى» و با اين حرف همه اميد مرا به مرخص شدن بعد از دو روز، از ميان برد. در اطاق هر كس از من در مورد اين احضار شبانه پرسيد جواب درستى نشنيد.من حتى اين موضوع را به سرگرد خيرخواه نگفتم. نمى خواستم خاطرش مكدرو ذهنش مشوش شود.
روزهاى پر تب و تاب گذشت و روز موعود رسيد. غروب روز سوم آبان همه افراد زندانى در هر چهار بند جلو بلندگوى بند خودشان جمع شدند. در بند ما همه به گوشه حياط رفتيم در سه رديف صف بستيم و منتظر مانديم. ابتدا سرگرد كاووسى كه گويا همان روزها درجه گرفته و سرهنگ شده بود اطلاع داد كه تيمسار بختيار به زندان تشريف آورده اند تا شخصاً به كسانى كه مورد عفو ملوكانه قرار گرفته اند تبريك بگويند. بعد تيمسار بختيار چند جمله درباره عطوفت شاهنشاه و اين كه اين گروه اول اگر ديگر به راه خيانت نروند نمونه اى مى شوند تا باز هم گروه هاى ديگر در آينده آزاد شوند، گفت و اعلام كرد كه حالا سرهنگ كاووسى اسامى عفو شدگان را مى خوانند. در بند ما معاون زندان در مقابل ما زندانيان با گروهبانى كه مسئول بند ما بود همه را زير نظر داشتند كه كسى كار خلاف نكند و يا احتمالاً كسى شعار عليه سلطنت ندهد.
سرهنگ كاووسى شروع كرد و پس از سپاس از عنايات شاهانه اسامى عفو شدگان را خواند. كه از تصادف روزگار اسم من اولين نفر بود. (چون اسامى را به ترتيب حروف الفبا تنظيم كرده بودند)- ستوان دوم سابق على محمد اربابى!... شادى و دست زدن ها قدرى اعلام اسامى ديگر را به تأخير انداخت.
در اينجا معاون زندان كه روبروى من بود و قبل از اين به اصطلاح سايه مرا به علت ماجرائى كه شرحش آمد با تير مى زد جلو پريد و با تكرار عبارت... «تبريك عرض مى كنم... تبريك عرض مى كنم...» با من محكم دست داد و مثل همه منتظر شد كه اسامى ديگر عفو شدگان خوانده شود.
روز بعد مسلماً پس از گذراندن يك شب استثنائى و بى خوابى آزاد شدگان را با كاميون به محوطه فرماندار نظامى (حضيرت القدس سابق!) بردند و پس از ساعت ها كه ما را منتظر نگه داشتند كه گويا تيمسار بختيار يا كس ديگرى بيايد نزديك ظهر ما را به قسمت جلو آوردند و ما در ميان اشك شوق و شادى خانواده ها آزاد شديم.
«پس از ۱۰ سال وقتى سرگرد خيرخواه از زندان با دو درجه مهندسى كه از دانشگاه هاى معتبر آلمان گرفته بود مرخص گرديد به ديدارش رفتم و وقتى علت دشمنى اين افسر را با او پرسيدم او چنين توضيح داد: «من و دو افسر ديگر در گاردشاهنشاهى مأمور شديم دو سه افسر جوان را براى خدمت در گارد استخدام كنيم. در ميان داوطلب ها يكى هم اين افسر كه آن وقت درجه ستوان يكى داشت بود ولى ايشان به علت قد و سوابق خدمتى انتخاب نشد و اين كميته سه نفرى افسران ديگرى را انتخاب كرد. از آن زمان ايشان نظر خوبى با من نداشت و در مدت ۵ سالى كه در زندان بود على رغم حمايت سرهنگ كاووسى و سفارشات افسران هم دوره ام و همكاران ديگرم همرديف هاى من در گارد شاهنشاهى كه در آن زمان پست هاى حساس داشتند هر وقت برايش ممكن مى شد از اذيت و آزار من خوددارى نمى كرد تا اينكه پست ديگرى گرفت و از زندان رفت.»
ايام هجر را گذرانديم و زنده ايم
ما را به سخت جانى خود اين گمان نبود
رسيدن به آزادى پس از يك دوره پر ماجرا گرچه بسيار لذتبخش بود اما از جهتى من را در برابر يك آينده مبهم قرار مى داد. ديگر نمى شد به رسيدن به يك دنياى ايده آل (يوتوپيا) دل خوش داشت و يا با گرماى مبارزه- گرچه من زياد درگيرش نبودم- تلاش زندگى را بيشتر كرد.
من در مقابل دنياى تازه اى بودم. مانند اكثر افسران سازمان پس از برملا شدن بسيارى از ندانم كارى ها و غفلت ها و روبرو شدن با بسيارى از خيانت ها و سوءاستفاده ها ديگر دل بستن كوركورانه به يك سازمان آن هم سازمان زيرزمينى بسيار احمقانه به نظر مى رسيد. بسيارى از ما به خاطر شخصيت و ارزش هاى انسانى افسرانى كه مظهر تلاش و مبارزه بودند به سازمان دل بستيم و به دستورها اعتماد پيدا كرديم. فرو پاشيدن سازمان افسرى و رو شدن دست بعضى از اعضاى رده هاى بالاى حزبى و قربانى شدن دهها افسر شريف و دانشمند و ضايع شدن زندگى چند صد خانواده نشان داد كه رهبرى سازمان شايسته اعتماد نبوده و افرادى زمام سازمان و حزب را در دست داشتند كه يا فرمانبر در بست اجنبى بودند و يا از نظر سازمانى دانش مبارزه مخفى و آگاهى اصول اوليه پنهان كارى را نداشته اند.
به هر حال من هم مثل بسيارى از دوستان و هم دوره اى هاى دانشكده و ياران زندان به دنبال يك زندگى آرام و ايجاد يك محيط بى دغدغه براى ادامه حيات راه افتادم.
با داشتن چنين هدفى حال كه ديگر محدوديت هاى ارتش و ديوارهاى زندان راهم را سد نكرده بود روز از نو و روزى از نو به دنبال ادامه تحصيل و يافتن كار راه افتادم.
|
|
|
|
|
دكتر مصطفى الموتى
عباس ميرزا اسكندرى شاهزاده كمونيست و ثروتمند
|
|
الموتى
|
عباس ميرزا اسكندرى پسر (شاهزاده عليخان) از نواده هاى اسكندرميرزا فرزند عباس ميرزا نايب السلطنه بود كه در دولت مشيرالدوله تا حد معاونت پيش رفت ولى بعدها استاندار تهران شد.
عباس اسكندرى در زمان جنگ اول جهانى در صف مهاجرين قرار گرفت، چندى هم در اسارت متفقين بود. در دوران جوانى با سيدحسن مدرس همصدائى داشت و وقتى شروع به انتشار روزنامه سياست كرد، ميرزاده عشقى در آن اشعار تندى مى سرود. وقتى هم عشقى روزنامه (قرن بيستم) را منتشر ساخت. عباس اسكندرى آن را اداره مى كرد. در زمان سلطنت رضاشاه به مخالفت پرداخت و زندانى شد. گفته مى شود حتى يكبار حكم اعدامش صادر گرديد، ولى وساطت سليمان محسن اسكندرى او را از مرگ نجات داد.
عباس اسكندرى بعد از شهريور ۲۰ شروع به فعاليت سياسى نمود و عضو كميته مركزى حزب توده شد و به انتشار روزنامه سياست پرداخت كه ارگان حزب شد. ولى پس از مدتى از حزب توده بريد و به طورى كه ايرج اسكندرى گفته است از حزب اخراج شد و روزنامه را هم از او گرفتند. عباس ميرزا بعد در دولت و مجلس شركت كرد و كتابى تحت عنوان (آرزو) نوشت و به خيلى از مسائل تاريخى اشاره كرد.
اردشير آوانسيان مى نويسد: عباس اسكندرى اسماً عضو كميته مركزى حزب توده بود ولى در جلسات حزبى شركت نداشت. گروهى نظير او معتقد بودند كه بايد وارد هيئت دولت شد زيرا مى خواستند وزير شوند. عباس ميرزا خود را به سفارت شوروى نزديك كرد و شايد اين كار وسيله ايرج اسكندرى انجام شده بود.
عباس ميرزا مشاور سفارت شوروى شد و قوام را با شوروى ها نزديك ساخت و او را براى نخست وزيرى پيشنهاد كرد. قوام هم خود را دوستدار شوروى معرفى نمود. قوام هم به شوروى ها و عباس ميرزا قول داد كه چند تن از توده اى ها را وارد كابينه خواهد كرد و شوروى ها هم خيال مى كردند كه با شركت چند تن از اعضاى حزب توده در كابينه، دولت ايران از حالت ارتجاعى خارج خواهد شد. اكثريت اعضاى كميته مركزى رأى به عدم شركت در كابينه داده بودند. روستا مى گفت ايرج و يزدى و رادمنش با عباس ميرزاملاقات مى كنند و تمام فكرشان اين است كه در دولت شركت كنند به همين جهت به آنها سوءظن پيدا كرديم.
ناصر نجمى مى نويسد:
عباس ميرزا اسكندرى دائى ايرج اسكندرى در پهنه سياست و مطبوعات و پارلمان نقش هاى مختلف و گاهى مرموز داشته است.
عباس اسكندرى در جنگ جهانى اول در صف مهاجرين سياسى قرار داشت و آنچنان تلاشى عليه روسيه و انگلستان از خود نشان داد كه به اسارت لشگريان آن دو دولت درآمد و در غرب ايران زندانى شد. پس از آن عباس اسكندرى روزنامه (سياست) را انتشار داد كه در آن آثارى از ميرزاده عشقى شاعر انقلابى به چاپ مى رسيد.
پس از شهريور ۲۰ عباس ميرزا به فعاليت سياسى پرداخت و كتاب (آرزو، تاريخ مفصل مشروطيت) را منتشر ساخت و بيشتر نقطه نظرش حمله به رضاشاه و مظاهر حكومت استبدادى بود.
چشمگيرترين فعاليت عباس اسكندرى در مجلس دوره پانزدهم بود. او را بايد از ورزيده ترين و حاضر جواب ترين ناطقين پارلمان ايران به شمار آورد. مسئله نفت و بحرين جزو مطالبى بود كه عباس ميرزا مطرح مى كرد. او بود كه تقى زاده را واداشت كه بگويد (من آلت فعلى) بوده ام. هژير از نطق هاى آتشين عباس اسكندرى درمانده شده بود. بعد از حادثه ۱۵ بهمن در سال ۱۳۲۷ عباس اسكندرى راهى آمريكا شد و پس از مراجعت در چند روز حكومت قوام كه با واقعه ۳۰ تير سقوط كرد نقش اساسى داشت. حتى گفته مى شد كه در تدوين اعلاميه قوام (كشتى بان را سياستى دگر آمد) اثر داشت.
عباس اسكندرى به احمد قوام خيلى ارادت داشت و مساعى زيادى به كار برد تا حكومت لرزان او را حفظ كند و حسن ارسنجانى رفيق گرمابه و گلستان او نيز در همين راستا شتابان بود ولى توفيقى حاصل نكردند. بعد از سقوط دولت قوام، عباس اسكندرى به جمع و جور كردن ميليون ها متر اراضى خود در اطراف فرودگاه مهرآباد افتاد و حسن ارسنجانى نيز وكالت او را برعهده داشت كه در اين مورد موفقيت هائى نيز داشته است. (هر دو تن از فروش اراضى اطراف فرودگاه صاحب ثروت زيادى شدند.)
***
محترم اسكندرى از پيشگامان حقوق زن در ايران
يكى از زنان فعال اين خانواده، محترم اسكندرى بود كه از پيشگامان حقوق زنان در كشور ما مى باشد كه با مبارزه اى كه در راه تساوى حقوق زن و مرد مى كرد از طرف قشريون مورد حملاتى قرار گرفت و خواستار شدند كه اين بانوى مبارز را سنگسار كنند.
منصوره پيرنيا در كتاب سالار زنان ايران چنين مى نويسد:
محترم اسكندرى در سال ۱۲۷۴ شمسى در تهران متولد شد. پدرش محمدعلى اسكندرى معروف به (شاهزاده عليخان) بود كه طبق سنت خانوادگى امور تدريس فرزندان خود را برعهده گرفت.
چون پدر از شخصيت هاى آزاديخواه بود كه از مؤسسين انجمن آدميت و انجمن حقوق در ايران به شمار مى رفت سعى فراوان داشت كه فرزندانش زبان خارجى فراگرفته و به ادبيات و تاريخ جهان و ايران آشنا گردند. به همين جهت از ميرزا محمدعلى خان محققى دعوت كرد كه تدريس فرزندانش را برعهده بگيرد.
محترم اسكندرى در منزل پدر با اعضاى مؤثر انجمن آدميت آشنا شد و درباره حقوق زنان با سليمان ميرزا اسكندرى و ميرزا طاهر تنكابنى و يحيى ميرزا اسكندرى بحث مى كرد.
محترم اسكندرى بعد از ازدواج با استاد خود (ميرزامحمدخان محققى) جمعيت (نسوان وطن خواه) را در سال ۱۳۰۲ تأسيس نمود و گروهى از بانوان را به همكارى دعوت كرد كه نورالهدى منگنه، فخرعظمى خلعت برى، فخرالسلطنه فروهر، عاليه خانم، ملكه فاتحى، فرخ لقا از آن جمله اند كه بعد هم مجله نسوان وطن خواه را در ۲۶ صفحه منتشر ساخت كه سه سال دوام يافت. يكبار يكى از وعاظ سر منبر گفته بود اين جمعيت مى خواهد چادر از سر زن ها بردارد و خواسته بود كه محترم اسكندرى سنگسار شود.
محترم اسكندرى بعد از تأسيس حزب توده با همكارى مريم فيروز و گروهى ديگر (جمعيت زنان دموكرات) حزب توده را تأسيس نمودند.
دائرة المعارف فارسى دكتر مصاحب درباره او چنين نوشته شده است:
محترم اسكندرى از نواده هاى فتحعليشاه قاجار از اولين دسته زن هاى ايرانى بود كه به اخذ گواهى نامه دوره دوم متوسط نائل شد. در زمان وزارت فرهنگ بصيرالدوله بدر به مديريت يكى از مدارس ابتدائى دختران منصوب گرديد. چون در دوران كودكى ضربه اى به پشتش وارد شده و ستوان فقراتش شكسته شد، خميده و قوزى بود، ولى فوق العاده در اجراى منظور خود كوشش مى نمود. با تشكيل انجمن نسوان وطن خواه مجله ى عالم زنان را كه امتيازش بنام خواهر او ملوك اسكندرى بود اداره مى كرد. وقتى جزوه اى منتشر شد كه در آن مطالب موهنى درباره زنان نوشته شده بود وى و چند تن از اعضاى جمعيت نسوان كليه آن نشريه را خريده و در مقابل نظميه وقت آتش زدند و در همانجا خطابه اى ايراد كرد كه منجر به توقيف او و چند تن از همكارانش شد. بعد تئاترى بنام آدم و حوا به كارگردانى ميرزاده عشقى در منزل نورى الهدى منگنه بنام جشن عروسى تشكيل داد كه آن هم مورد اعتراض قرار گرفت معهذا محترم اسكندرى كار خود را دنبال نمود و به فعاليت ادامه داد. قبل از فوتش به اعضاى انجمن سفارش كرد كه فعاليت جمعيت بعد از او هم ادامه داشته باشد كه سال ها بعد از درگذشت او انجمن فعاليت مى كرد.
محترم اسكندرى در سال ۱۳۰۱ جمعيت نسوان وطن خواه را تشكيل داد و خيلى سريع پيش رفت و حتى (انجمن مخدرات وطن) به اين جمعيت پيوستند. همچنين خانم زهرا اسكندرى در تشكيلات زنان حزب توده نقش فعالى داشته است.
***
نقش اسكندرى ها در پارلمان ايران
سليمان ميرزا در دوره هاى چهارم و پنجم از تهران به نمايندگى مجلس انتخاب گرديد و همچنين عضو نخستين مجلس مؤسسان بود.
ايرج اسكندرى در دوره پانزدهم از سارى به نمايندگى مجلس انتخاب شد كه رهبر فراكسيون پارلمانى حزب توده در مجلس شورايملى بود.
عباس اسكندرى دائى ايرج ميرزا در دوره پانزدهم از همدان به نمايندگى مجلس انتخاب گرديد.
در يكى از جلسات فعلى كه عباس ميرزا اسكندرى نطق مى كرد احمد دهقان بين الاثنين صحبت مى كرد. وقتى كراراً اين امر صورت گرفت عباس اسكندرى خطاب به دهقان كه به تازگى (پرستات) خود را عمل كرده بود گفت آقاى دهقان اين قدر صحبت نكنيد اين صحبت ها براى (لوزتين) شما كه تازه عمل كرده ايد خوب نيست. باخنده شديد نمايندگان احمد دهقان ساكت شد.
عباس اسكندرى بعد از استعفاى دولت قوام، ديگر در كار سياست نبود و اغلب در خارج از كشور مخصوصاً در مونت كارلو به سر مى برد. بعد از شهريور ۲۰ شاهزاده هائى از قبيل: سليمان ميرزا، ايرج اسكندرى و عباس اسكندرى، مريم فيروز، مظفر فيروز، ابونصر عضد، محمدولى ميرزا فرمانفرمائيان كه به حزب توده پيوسته يا از آنها حمايت مى كردند كه آنها را (شاهزاده سرخ) مى ناميدند.
***
درباره خاندان اسكندرى در جلد نهم ايران در عصر پهلوى (از صفحه ۱۶۱ تا ۱۸۳) مطالبى چاپ شده است.
پايان
|
|
|
|
|
يادمانده هاى دكتر كاظم وديعى از روزهاى بحران و آشوب در ايران
آمديم بسازيم، كارمان را ساختند!
*شاه از سال هاى ۷۴-۱۹۷۵ و بسيار پيش از آن درباره رابطه خودش با مردم، رابطه خودش با قدرت و رفتن به سمت دمكراسى به نتايجى رسيده بود.
*شاه ادعاى دمكراسى نمى كرد ولى براى رفتن به سمت آن روى مردم حساب مى كرد.
*چگونه ممكن بود شاه متأمل و شاه تماشاگر تاريخ و منتظر تأمل مردم حكومت نظامى را هدايت كند.
*مردم و رجال در زمان ازهارى مى ديدند كه سارقان بانك ها و آتش زنندگان سينماها آزاد و رجال (گناهكار و بى گناه) در زندان هستند.
*تمام كسانى كه در روزهاى آخر طرف مشورت شاه قرار مى گرفتند مشعوف اين شرفيابى ها بودند، همه گفتند مى خواستند شاه را هدايت كنند ولى همه در برابر ذهن روشن او رنگ مى باختند زيرا جوابى بر استدلالات او نداشتند.
*بسيارى از اين ديدار كنندگان را ديدم كه تازه بعد از ملاقات شاهدوست مى شدند و بر من مسلم شد كه شاه آخرين دستكارى سياسى را بر سيماى تاريخى خود مى كند.
*وقتى شاه ديد همه در اشتباهند و او قادر به روشنگرى آنها نيست در نهايت هوشيارى به تماشاگرى تاريخ نشست تا قضاوت تاريخ را به خوشى بربايد.
اشتباهات سياسى غرب سرمايه دار و شرق سوسياليسم و محاسبات غلط چپ ها و جبهه ملى همه گناهان شاه را در بحر تاريخ شست.
|
|
|
رأى اعتماد
پس از آن باران سئوال و آن استيضاح مجلس به دولت رأى اعتماد جالب توجهى داد شريف امامى بار ديگر نطقى سياسى و توام با منطق ايراد كرد او درباره اعتصابات نفتى گفت مشكل را از پيش پا برمى داريم. او گفت تمام مواد برنامه در دست اجراست، تقاضاهاى اقتصادى كارمندان و كارگران، آزادى مطبوعات و راديو و تلويزيون و بودجه متعادل از آنجمله است. بعضى از نمايندگان گفتند آزادى مطبوعات يك طرفه است يعنى آنها هر چه بخواهند مى نويسند. او گفت بعض اصلاحات بسيار اساسى به خصوص در ساواك صورت گرفته است كه اميدوارم ساواك به شيوه جديد اعتماد مجلس را جلب كند. او گفت بهاى آن ازادى را كه طالب آن هستيم بايد بپردازيم او گفت: حرف من اين است كه عليه حكومت بودن مهم نيست، عليه وطن نبايد بود. بچه هاى خردسال را به تظاهرات آوردن درست نيست، تحريك در صنايع نفت توطئه عليه وطن است. عده اى از وكلا گفتند امينى وطن پرست نيست، تحريك مى كند.
نطق شريف امامى ساده، رسا و در مورد مسائل روز و ملموس بود و نشان بر هوشمندى و بى نظرى او داشت چه ايرادى مى شد به او گرفت؟ كجاى برنامه مصوب مجلس را اجرا نكرده بود؟
آزمون در حدود نهم آبان اعلام كرد حزب اتحاد مردم ايران را با اهداف توسعه اقتصادى و ادارى و دموكراسى و احترام به قانون اساسى و اصول مذهبى ايجاد خواهد كرد. آزمون گفته بود كه پيشنهاد او به دولت درباره مخالفان مذهبى و غيرمذهبى رد شده است. متأسفانه هرگز چنين چيزى را نمى توانم تائيد كنم چون در دولت نه كتباً و نه شفاهاً هرگز در اين باره بحثى نكرد و پيشنهادى نداد.
امينى شرفياب حضور شاه مى شود. اين در دستور كار مشورت هاى وسيع شاه بود، چنانچه با سنجابى و ديگران هم كرده بود، امينى خودش شايعه مى داد و نهاوندى كمكش مى كرد و جعفر بهبهانى.
هوشنگ انصارى در مذاكره با كارگران شكست خورد و با نادانى تمام مذاكره كرد و از همان جنوب به خارج فرار كرد. كارگران تأسيسات نفتى را اشغال كردند و اين در تمام شئون مملكت اثر گذاشت. اين خارجى نبود كه ما را از نفت خودمان محروم مى كرد، ايرانيان بودند و كارشناسان براندازى آنها را قدم به قدم به لبه پرتگاه مى بردند. اينكه دو روز بود كه ايران نفت صادر نمى كرد، دكتر بقائى عليه اين اقدام ضد ملى اعلاميه صادر كرد. جرايد نوشتند چه جنايت ها كه بنام آزادى مى شود بر اثر اقدامات دولت صدور نفت از خارك شروع شد.
آمريكائيان در ايران خود را در خطر مى ديدند و رفته رفته كار خود را ترك مى كردند. ما در حدود چهل و پنج هزار آمريكائى و صدهزار نفر جمعاً خارجى در خدمت صنايع داشتيم. آنها براى كار در محيط مستعد سرمايه گذارى آمده بودند.
شوروى ها با تعجب به وقايع ايران به خصوص به موضع سياسى روحانيون مى نگريستند آنها تعجب مى كردند از اين كه سنجابى براى نزديكى با خمينى مى كوشد. پراودا نوشت جبهه ملى در گذشته نقش مهمى در مبارزه عليه استعمار انگلستان داشت؟ روس ها طبعاً نگران افغانستان و جمهورى هاى مسلمان نشين خود بودند و كمونيست هاى شوروى فكر نمى كردند قريباً و هم الان چپ ايران نقش مهم آتشبيارى معركه را در ايران دارد.
من در پيش نوشتم كه از شاه درباره علت انتصاب شريف امامى پرسيدم و جواب شنيدم خارجى ها از ما چه مى خواهند؟ فكر كرديم كه شخصى كه در رابطه با روسيه و انگلستان تجربياتى دارد مفيد است البته علل داخلى هم براى اين انتخاب هست. مانند مسئله روحانيت.
اينك من مى ديدم كه انگليس ها هنوز اخلالى نمى كنند مگر به وسيله بى.بى.سى. روس ها نيز اخلال نمى كنند روحانيت داخل هم دولت را به ظاهر مورد حمله قرار مى دهد تا ميدان را از خمينى بازستاند. بنابراين مى گويم شاه درست ديده است، شاه در سنجش قواى مخالفان خارجى به خصوص آن دسته از ابرقدرت ها كه دچار فشار سهمگين افزايش بهاى نفت شده بودند ابداً اشتباه نمى كرد، همچنين شاه تعجب نمى كرد كه غربى ها مفت و مجانى در راه حمايت از ارتجاع قدم بردارند. او فكر مى كرد كه به هر حال غربى ها با همه پولدوستى تمدن و تجدد را بر ارتجاع و وحشت و ترور ترجيح خواهند داد. اين مسلماً محاسبه و تشخيص درستى نبود زيرا تجربه معامله غرب با هيتلر و با استالين در قبل و بعد از جنگ جهانى دوم مقابل او بود و او اين دوره از تاريخ جهان را خوب مى شناخت اما غرب فكر مى كرد كه بعد از شاه هر كس و هر رژيمى در ايران سر كار آيد، حتماً و ناگزير مردمى تر خواهد بود و ترقى و تجدد واپس نمى نشيند، اين بود كه تمام هم دوستان خارجى شاه متوجه منصرف داشتن او و اطرافيان در توسل به زور بود. غافل از اين كه شاه خود سر سوزنى به اعمال زور اعتقاد نداشت زيرا صرفنظر از بيمارى مكتوم بر همه و حتى بر دوستان خارج و داخل، اندوه واقعى او كه هميشه در حرف زدن توام با حيرت بود ترجيح ارتجاع بر تجدد و نفى دستاوردها از سوى مخالفان بود. مسلماً اين نيروى پسگراى مذهبى از زمان انقلاب مشروطه وجود داشت و هرگز واقعاً از ميدان خارج نشد ولى حركت هاى تجددآفرين و ترقى بخش به حدى ميدان را اشغال كرده بودند كه ناراضى هاى چپ گرا و جبهه ملى فكر مى كردند روحانيت مبارز پشت سر و حامى آنهاست تا به قدرت رسند و نه برعكس. يعنى كه نمى ديدند روحانيت مبارز و پسگرا حامل قدرتى اند كه آنها را عقب مى نهد و جلو نمى راند.
روحانيت مبارز از انقلاب مشروطه به اين طرف هرگز از اصول باورهاى خود گامى به سمت تعديل برنداشت، برعكس آگاهى هاى تازه گرفت و آموزش هاى تازه داد. اين آگاهى هاى تازه در جهت مردم پسند شدن و آن آموزش هاى تازه در جهت سازماندهى و مبارزه مسلحانه بسيار وسيع و عميق بود. معهذا بى حمايت چپ مبتكر صحنه هاى سياسى و ماهر و تمرين ديده در محاورات و بدون وزنه آبروى سياسى جبهه ملى زير پوشش نام مصدق و نيز روش او و مبارزه او عليه ارتجاع مذهبى ممكن نبود منزلت اجتماعى و قدر سياسى و اعتبار عملى پيدا كند.
روزى در هفته آخر حكومت شريف امامى كارگرى كه دوستى نسبتاً پر محبتى را با من به ابتكار خود ايجاد كرده بود به ديدن من آمد و جوانى نيز در معيت او بود. بعد از معرفى، آن جوان گفت من دانشجوى غير مستقيم شمايم و آمده ام شما را به جلسه دوستان دعوت كنم تا براى يكبار شما را ببينند و شما بشنويد. قبول كردم. همان شب تنها با وسيله خودم به جلسه اى در حوالى ميدان فوزيه رفتم. شش هفت نفرى بودند. چاى صرف شد و گرداننده جلسه پس از كمى التفات به من شمشير انتقاد بركشيد كه هيچ چيز از ديده حق بين مردم مبارز مسلمان نهان نمى ماند از جمله خدمات شما درباره مسائل شهر تهران ولى شما در يك جا در مقاله «تهران كم هوا و پر صدا» ضمن آن همه حرف حسابى به جنگل هاى غرب تهران اشاره مى كنيد و آن جنگل را مى ستائيد و فراموش مى كنيد كه در ايجاد اين جنگل در غرب تهران چند كارشناس اسرائيلى دست داشتند تا آب هدر رود و مخازن اسلحه در زير آنها ساخته شود.
شرح آن جلسه مهم نيست. ولى مسائل مطروحه پر اشتباه و بسيار وحشتناك بود همه مى دانيم كه مخزن اسلحه در شرق تهران بود و در غرب جنگل ها موجد آبادانى شدند و اميدوارم مقاله تهران كم هوا و پر صدا را بخوانيد.
در آن روز بر من مسلم شد كه اين رودخانه مسموم همه چيز را با خود خواهد برد. بنابراين تعجب دائمى و حيرت تنها نصيب چون و چرا كنندگان است.
آنچه را كه من طى دهسال آخر كارهاى دانشگاهى و دولتى در زمينه آموزش محيط شناسى و تحقيقات مربوط و مسائل شهرها به خصوص شهر تهران نوشتم گفتم به تصويب مراجع قانونى رساندم (به خصوص در آموزش و پرورش) گوشه اى از آن را پانزده سال بعد در آمريكا و اروپا در حال انجام ديدم. از جمله در فرانسه به خبر فيگارو مورخ پانزدهم ژانويه ۱۹۹۳ توجه كنيد. درباره آموزش محيط شناسى در مدارس و آموزش معلمان و نيز رجوع كنيد به مقدمه كتاب محيط شناسى من.
قصدم از اين اشاره ايجاد بهانه اى است براى باز آمدن به حرف بنيادى خدمت بعضى از مخالفان به حركت واپسگرايان و نتيجه گيرى كه آمديم بسازيم كارمان را ساختند.
روزهاى آخر حكومت شريف امامى كار اساسى و باطنى همه، انتظار بود. انتظار اين بود كه شاه خطرات را خوب حس كند و خطر كند. خطر كردن شاه معنائى جز توسل به زور نداشت ولى شاه از سال هاى ۴-۱۹۷۵ و بسيار پيش از آن درباره رابطه خودش با مردم، رابطه خودش با قدرت و رفتن به سمت دموكراسى به نتايجى رسيده بود. مثلاً گفته بود:
«من قدرت مطلق دارم شايد به اين دليل كه حوادث چنين پيش آوردند، مردم به من اطمينان كامل دارند و من نيز به آنان و اين نه يك بار كه چندين بار به اثبات رسيده است». پس شاه ادعاى دموكراسى نمى كرد ولى براى رفتن به سمت آن روى مردم حساب مى كرد.
اما مى گفت: «... هنگامى كه من از اين دنيا بروم چه چيز با خود به گور خواهم برد؟ حتى يك دست لباس همراهم نخواهد بود. احتمالاً در تكه پارچه اى سفيد پيچيده خواهم شد. بنابراين آنقدر فيلسوفانه مى انديشم كه اين چيزها را بدانم و از مال دنيا هم به اندازه كافى دارم بنابراين آنچه بايد با خود به گور ببرم تاريخ است.» (ژانويه ۱۹۷۵).
پس شاه بر اثر زندگى پر و پيمان خود تعهدى عرفانى، فلسفى، سياسى با خود دارد و در اين تعهد تنها در اعتماد مردم و نيز در دوستى غرب متجدد ضد ارتجاع شك ندارد. در اين دوره انتظار طبعاً شاه مى ديد كه اعتماد مردم بر آب و دوستى غرب برباد نهاده شده است و تبديل به تماشاگر تاريخ (از سر حيرت) مى شود. اعتماد مردم در حال نقل مكان بود يعنى در خدمت روحانيت مبارز قرارگرفت و دوستى غرب زير ضربات افزايش بهاى نفت مورد سئوال قرار گرفته بود.
شاه نمى توانست سريعاً عوض شود و تشخيص هاى تازه اى پيدا كند. اين بود كه خيره بر رودخانه اى بود كه عمرى آب آن را مى نوشيد و امروز همان رودخانه طغيانى و گل آلود بود. انتظار شاه اين بود كه رودخانه آرامش اوليه را بازيافته به بستر هميشگى خود بازگردد. اين انتظار طبيعى بود، اما سياسى نبود. ولى اين همه تشخيص من نيست، شاه در سياست انتظار و مشاوره يك چيز را اميد داشت و آن اين كه اين حالت انتظار، مردم را به تأمل بكشاند و قبح بعض حركات آشكار شود. خود بسيار متامل بود. بسيارى از رجال و روزنامه نگاران و ملاقات كنندگان خارجى و داخلى حالت انتظار و تأمل شاه را با نگرانى اشتباه مى كنند من بارها او را ديدم. بارها حرف هاى ملاقات كنندگان را شنيدم اما جز اين انتظار و تأمل را نمى توانم به او نسبت دهم.
اشكال در اين بود كه انتظار و تأمل شاه الگوئى شد براى تقليد اطرافيان و حتى دولت هاى بعد از شريف امامى. داوطلبان نخست وزيرى انتظار و تأمل شاه را حمل بر نارضايتى او از دولت وقت كرده و مطمئن بودند به زودى قرعه فال بنام آنها مى خورد. پس از آنها، اطرافيان نيز به اين نتيجه مى رسيدند كه «به زودى اعليحضرت تصميم مى گيرند». ولى ما در وضعى بوديم كه لازم بود مردان سياسى به تهيه طرح ها و سازماندهى و خلاصه آماده باش بپردازند. اين مهم دريافت نمى شد، زيرا عادت داشتند قدرت مطلق اعلام تصميم كند و نمى ديدند كه آن قدرت مطلق متحير و متأمل است و به همين دليل منتظر است ديگران نيز به تأمل افتند. تهيه طرح به ابتكار رجال سياسى ممكن نبود و در گذشته حمل بر وفادارى نمى شد. ولى شاه در ماه هاى اخير بارها فرصت داده بود تا هر كس هر كارى مى تواند به انفراد و به اجتماع بكند. مثلاً گفت كه خوب معلوم خواهد شد حزب رستاخيزى وجود دارد يا نه (سر شام در كاخ سعدآباد با وجود سران دولت به عهد شريف امامى؟) و نيز به خود من به عهد حكومت تيمسار ازهارى گفت اگر زنان مى توانند و معتقدند به آزادى هائى كه دارند، كار خود را بكنند چه چيز مانع آنهاست؟ استعفاى شريف امامى به اين دليل صورت گرفت كه شاه ارتش را در اختيار دولت قرار نمى داد شايد فكر مى كرد خود ارتش به تنهائى هم قادر است دولت ساز باشد. تجربه حكومت نظامى در چند شهر مهم به سبب برداشت ناقصى كه از حكومت نظامى شد خود به خود موفق نبود.
چگونه ممكن بود شاه تماشاگر تاريخ، شاه منتظر تأمل مردم، حكومتى نظامى را هدايت كند؟ چگونه ممكن بود نظاميان به جبهه رفته بى دستور بمانند و خسته نشوند؟
چگونه ممكن بود فرماندار نظامى كه هر دقيقه منتظر فرمان نخست وزيرى است به حرف رئيس دولت غيرنظامى توجه كند و ديديم كه بعداً هم اويسى فرماندار نظامى منتظر فرمان نخست وزيرى اعتنائى به دستورات رئيس دولت نظامى (ازهارى) نمى كرد. تا سرانجام مستعفى شد.
انتظار و تأمل و تماشاى شاه ظاهرى داشت در جهت بى طرفى او و حرمت به قانون اساسى. اما اين انتظار و تأمل و تماشا و حفظ بى طرفى و حرمت قانون قدرت اجرائى بود و لاجرم تبديل به جوهر عدم تحرك در همه اركان مى شد.
بنابراين در يك سو عدم تحرك و در سوئى حركت و سازماندهى محسوس بود. نتيجه واقعى معادله روشن مى شد. عدم تحرك نوعى اتلاف وقت بود عده اى فرياد مى كشيدند كه وقت تأمل نيست همه چيز دارد به باد مى رود. عده اى پيشنهاد طرح هاى دقيق مقابله با مخالفان مى دادند. جمعى هم منتظر بودند امروز و فردا سيب رسيده به دامنشان افتد و رئيس دولت شوند. من طرفدار يك برنامه دورخيز براى مقابله بودم ولى هر چند بارى كه مورد مشورت دولت و دربار قرار گرفتم حس مى كردم هر طرحى مردود ذهن كاهل منتظرمان است. اين بود كه نشستم و به كار جغرافيا پرداختم و كتاب جغرافياى شهرى را تمام كردم.
بعد از استعفاى دولت شريف امامى با اشاره شاه وسيله خود او از فرد فرد وزراء خواسته شد در كمك به دولت جديد چنانچه تقاضا شود مضايقه نكنند. من گفتم به هر حال شامل من نمى شود چون حرف هاى من مورد پسند نيست.
آن حالت انتظار و تأمل، با روى كار آمدن تيمسار ازهارى به اشارتى ميمون از سوى شاه براى مقابله با حادثه آفرينى هاى مخالفان تعبير شد. مسلماً اين آرزوئى بود براى كاهلان كه معناى اراده نوين پيدا كرده بود و به هر حال ديرى در فضاى اجتماعى نپائيد.
اما در همين چند روز مجلسيان مردد كه از دولت شريف امامى اجراى كامل قانون اساسى مشروطه پادشاهى را مى خواستند اينك همه، نظامى ها را مظهر قانون اساسى مى دانستند بى آن كه دولت واقعاً و به معناى كامل نظامى باشد و عمل به نظامى گرى كند او را نماينده قدرت جديد و خاتمه همه شورش ها مى ديدند.
اين دولت نظامى تنها ظاهرى از نظامى گرى داشت. در جلسه اى از من نظرخواهى شد. وقتى سخن به آنجا رسيد كه من گفتم اگر آخوندها به حكومت رسند حتى اگر خيلى بى تجربه باشند ده پانزده سال و اگر كمى عقل به خرج دهند دهها سال قدرت را خواهند داشت. همه حاضران و رئيس دولت به حرف هاى من خنديدند. من روزبروز درمى يافتم كه چقدر فقدان مبارز داريم طرفداران شاه در ملحفه اى از روياها خود را پيچيده بودند و باور نمى كردند كه بايد براى دور مدت خيز بردارند.
از حكومت ازهارى چند روزى گذشته بود. روزى من و نهاوندى و باهرى در خانه قاسم معتمدى جمع آمديم براى ديدار. اينها مردمى بودند عطشان كار ولى به محض گشوده شدن بحث ديدم حوصله ندارند به همين دليل وقتى من از طرح دورنگرانه حرف زدم و گفتم: «آن وقت ها كه هنگامه عمران بود و فرصت تأمل نبود مى گفتيد وقت عمل است و سازندگى، امروز وقت عمل است ولى هيچ طرحى در آستين نيست. به علاوه هيچ برنامه اى پذيرفته خودمانى ها هم نمى شود آدم ها به رسانه ها متوسل مى شوند وقتى به رسانه ها متوسل شدند و اثر نكرد جذب تروريسم مى شوند» و بعد طرحى ابتدائى براى سازماندهى را مطرح كردم باهرى برنتابيد و گفت آن كار من نيست كار مقربان به قدرت است من اهل مشورت هستم. جلسه به صرف چاى ختم شد.
دو سه ماه جهنمى
در پايان حكومت شريف امامى براى من مسلم شد كه شاه به تاريخ و آنچه از تاريخ بايد به گور ببرد مى انديشد و نيز براى من مسلم شد كه نه در دولت ازهارى نه در سطح محارم در جماعت رجال سياسى هيچ طرح واقعى براى مقابله با بحران وجود ندارد اما در مورد نظاميان رده بالا يعنى سرتيپ به بالا نيز براى من مسلم بود كه هيچ جرأت و جسارت خاصى براى پيش دستى بر حوادث نيست. زيرا بسيارى از آنها به من گفتند هر كارى بى اطلاع شاه حتى به نفع شاه انجام شود حمل بر طغيان عليه شاه شده و عاملان شاهدوست غيرتمند و صميم قبل از مخالفان واقعى شاه تيرباران خواهند شد. اين حرف درست بود زيرا مردم و رجال در همان زمان ازهارى ديدند كه بانك زنها آزاد و رجال (گنهكار و بى گناه) به زندان مى روند.
در همان حال كه خمينى با تدبير واقعى با ملحدان واقعى ائتلاف مى كرد و مسلمان و كمونيست ها را از هر طبقه و از هر رنگ تشويق به مخالفت و تضعيف نظام كشورى و رژيم مى كرد دوستان شاه از صميمان نادان تا سرمايه داران سياسى فديه شرايط روز مى شدند. به اسم رژيم شاه و گاهى به اسم شاه.
هفته دوم حكومت ازهارى چند تن از دوستان به من حالى كردند كه تا ريشه در آب است اميد ثمرى هست. بر من مسلم بود كه محروميتى كه آغاز شده بعضاً موجب رؤياهائى سياسى مى شود. اين بود كه تقريباً سكوت مى كردم حتى كنجكاوى نمى كردم و از كى و چگونه و كجا حرف نمى زدم زيرا يقين داشتم كه جوابى بر آن ندارند.
پرده حيا پاره شده بود. پرچم پادشاهى ملكوك ديده مى شد. در مقابل غيرت روحانيت مسجل تر از هميشه و پرچم دين بركشيده بود.
انسان سياسى واقع بين در چنين شرايطى وقتى در اردوى مخالفان شاه نباشد بايد دريابد كه جاى درنگ نيست. ولى من يك سلطنت طلب كور و كر نبودم و نه تنها بعد از بلوغ سياسى بلكه از طفوليت دين و سلطنت را توامان مى ديدم. من هرگز فرض نكردم كه بر اثر يك نهضت اسلامى مى توان شاهد ضعف عدالت اسلامى بود.
چون قادر به تحريف و تضعيف و تخريب اين عدل در ذهن خود نبودم تصميم گرفتم گوشه گيرم. به علاوه نه دستگاه مخالفان، نه دستگاه موافقان، هيچكدام به من نيازى نداشتند. سال پيش تقاضاى بازنشستگى كردم رد شد به شرحى كه گفتم اما الان درست در آخر پائيز سال ۱۳۵۷عملاً بازنشسته ام. ولى مگر مى شد بازنشسته شد. پسرم در خارج بود و من همه امكانات لازم را براى رفتن به خارج داشتم ولى نمى توانستم در كتابخانه ام كه اتاق خواب من هم بود بخزم و يا در جوار مادرم به اخبار گوش كنم. گاهى به مهمانى مى رفتم به خصوص شب ها. زيرا هيچكس تحمل تنهائى و بى فردائى را نداشت در نتيجه به بهانه سور و ميهمانى، مردم رفع تنهائى و رفع وحشت مى كردند و چون رفقا مى دانستند كه من آدم بى تفاوتى نيستم به اصرار دعوتم مى كردند. در اين جلسات كار من اميد و روشنگرى بود و لاغير.
براى كشتن وسوسه سفر، نخست گذرنامه سياسى ام را همراه نامه اى وسيله راننده وزارت كار و امور اجتماعى به وزارت خارجه فرستادم و چون تلفن دولتى هم ديگر نداشتم خاطر جمع تلفن خودم را هم محدود به روزها كردم. غير از اين دو هيچ از امتيازات را هرگز نداشتم و اين دو را هرگز استفاده نكردم.
برگردم به موضوع: براساس آنچه گفتم شاه نه بارقه اميدى در وليعهد مى ديد، نه در دولت ازهارى و نه مايل به سپردن ارتش به دولت بود. همچنين هيچ طرحى در سطح ياران وجود نداشت. مانده بود عنوان نايب السلطنه شهبانو. من در اين باره هرگز در بحث ها پنهان نمى كردم كه با وجود حسن نيت شهبانو، نيابت سلطنت عنوانى تشريفاتى براى او بيش نيست. زيرا پشتوانه انسانى بسيار و ذخيره سياسى ناچيزى داشت. به علاوه شاه را مردى نمى ديدم كه واقعاً به قدرت سياسى زنان هنوز اعتقادى داشته باشد. در چشم او زنان به سبب رقت قلب و گذشته تاريخى آنها در جامعه ايران راه درازى را در رسيدن به مديريت هاى سياسى دارند. شاه بارها شهبانو را به سبب دوست بازى ملامت كرده بود و ملكه بارها از اين بابت كه اعليحضرت زنان را دست كم مى گيرند دلخورى خود را به وسايلى نشان داده بود.
اما در اين وسط گروه دوستان خاص شهبانو سخت به نيابت سلطنت ايشان باور داشتند. ولى همه جا ريشخند مى ديدند.
طبعاً اشرف پهلوى از آن عنوان نيابت سلطنت برداشتى در حد شاه داشت و سعى بر آن داشت كه اين شعله دامن زده نشود. اما آنروزها اشرف در ايران نبود به همين دليل شعله خود به خود برافروخته مى شد و منتهى شد به سفر كربلا و اسلام گرائى همراهان و با تماس با بعض سران تك رو جبهه ملى و حتى چپ زنان راست رو و برخى از طرفداران قيام مسلحانه.
در اين ايام شاه حداكثر گزارش ها را از ناحيه ملكه داشت تا به او حالى كند كه مانع كار او نيست. در اين ايام شاه تعداد كثيرى از طبقات مختلف را پذيرفت تا به مردم تصوير شاه قانونى بى طرف را درست القاء كند و به نظر من سيماى تاريخى خود را در ذهن مخالفان حك كرد. مخالفان ناراضى قديمى كه آرزوى شرفيابى داشتند تا با آن دير يا زود چشمه اى بازى كنند و مدد معاش سياسى را بسازند و اين كار شاه آخرين كار سياسى او در زمينه داخلى بود. شخصاً دهها تن از اين افراد را ديدم و يا شنيدم يا از آنها خواندم كه مشعوف اين شرفيابى شده بودند. در تمام آنها يك نكته مشترك است همه مى خواستند شاه را هدايت كنند و همه در مقابل ذهن روشن و اطلاعات وسيع و دست اول او رنگ مى بازند. چه داخلى ها چه خارجى ها. هيچكدام آنها قادر به جنباندن او نشدند زيرا جوابى بر استدلالات او نداشتند. شاه به همه ملاقات كنندگان وعده به ديدار مى داد. رئيس تشريفات ندرتاً تقاضاهاى شرفيابى را رد مى كرد.
هيچكس سر درنمى آورد كه شاه چه مى كند. شاه در مرحله «ببينيم» بود و ملاقات كنندگان همه در مرحله «عرض كنم» بودند. بسيارى از اين مردم را ديدم كه بعد از ملاقات تازه شاهدوست مى شدند و به همين دليل بر من مسلم شد كه شاه آخرين دستكارى سياسى را بر سيماى تاريخى خود مى كند. اين يك بازاريابى صحيح سياسى بود.
در پشت اين سيماى تماشاگر تاريخ ذهنى متوقع و مردى منتظر وجود داشت. متوقع حركت ميهن پرستان، منتظر انتباه مردم. گمان نمى كنم از اين دقيق تر بتوانم درباره شاه در آنروزهاى حكومت ناآبرومندانه ازهارى بنويسم.
مخالفان، شاه را به عدم رعايت قانون اساسى متهم مى كردند و كليه دستاوردهاى بيست ساله و حتى پنجاه ساله پهلوى ها را نفى مى كردند. موافقان شاه، مرعوب اين اتهام بودند. در نتيجه از كاه كوه ساخته مى شد به خصوص كه رسانه هاى جمعى غرب اروپا، اين كاه را به راحتى كوه مى كردند و رهبرى آمريكائى دچار ترديد وحشتناكى در قضاوت بود. جيمى كارتر به استناد نوشته خودش جز پشتيبانى لفظى نمى كرد (كارتر مى گويد: «در جريان حوادث ايران غالباً مردد مى ماندم كه واقعاً از شاه حمايت كنم يا طبق سياست مزورانه اى كه سفير ما در ايران توصيه مى كرد به پشتيبانى لفظى از او اكتفاء كنم.»)
شاه خوب مى دانست كه اروپا او را به خاطر افزايش بهاى نفت نمى بخشد و ژيسكاردستن و همه ياران او در پشت سر تبليغات چپ هوادار انقلاب عليه او هستند. شاه خوب مى دانست كه رهبران دموكرات آمريكا همه در راستاى ترديد و تخريب و دفع اويند و اميدشان به رفتن شاه و سركار آمدن جبهه ملى است و بهاى نفت...
به همين دليل شاه به تماشاگرى تاريخ نشست و بارها مى گفت ببينيم هواداران من چه مى كنند. اگر او دستورى به ارتش نمى داد براى اين بود كه مى خواست در موضع شاه مشروطه عمل به احتياط كند. به همين دليل به فكر تاريخ و داورى زمانه و ضمناً متوقع يك قيام مبتنى بر انتباه مردم بود.
بسيارى معتقد بودند دستور دهد ارتش مقابله كند. او درست وزن سياسى ارتش را محك مى زد و به بهانه حكومت نظامى و دولت نظامى آن را مى آزمود ولى ارتش ايران نيرومند بود. مجهز بود. پر شمار بود اما به قدر ارزنى سياسى نبود يعنى برش سياسى نداشت.
تماشاگرى شاه كاملاً آگاهانه بود. افراد را از هر طبقه و گروه مى پذيرفت و خوب مى شنيد و متناسب با وزن عملى آنها نظر يا دستور مى داد. اما مسئله اينجا بود كه افرادى كه به شرفيابى مى رفتند حتى نيمه مخالفان، هدفشان كسب اوامر بود در جهت نيت آنها و شاه در اين حال با استفاده از موضع شاه مشروطه طفره مى رفت.
شاه متوقع يك حركت خودرو بود چه در ارتش چه در مردم و به هيچوجه طالب چيز ديگر نبود و اين دو به دلايلى كه رفت ممكن نشد.
وقتى شاه ديد همه در اشتباهند و او قادر به روشنگرى و از اشتباه بيرون آوردن آنها (چه داخلى و چه خارجى) نيست در نهايت هوشيارى به تماشاگرى ادامه داد تا قضاوت تاريخ را به خوشى بربايد.
آنچه از شاه در اين مدت دو ماهه ديدم صددرصد سياسى بود و آنچه كه مرا به تعجب و تحسين واميداشت اين بود كه هرگز و در هيچ حالتى سخن سست و زشت و كلامى قبيح درباره مخالفان بر لب نراند. از هيچكس هم نشنيدم كه مخالفان را به بدى خطاب و ياد كند. ديگران او را در زباله دان تاريخ فرض مى كردند ولى او كاملاً به ازليت تاريخى مى انديشيد.
شاه مى گفت مردم رنجديده اند قبول ولى با تخريبى كه تظاهركنندگان مى كنند صدمه مالى و معنوى به خود و شهر و وطن مى زنند. شاه مى گفت غرب حتى متوجه منافع خود در اين خطه نيست. اما همه مى انديشيدند كه او برود همه چيز رو به راه مى شود.
اينك كه سى سال از آنروزها مى گذرد صدها سند در دست است كه حرف شاه درست بود و غرب اشتباه مى كرد و مردم ضرورت اصلاحات را با يكسال خون و آتش و هشت سال جنگ و هزاران نابسامانى مالى عوض كردند و امروز رهبران جمهورى اسلامى براى كوچكترين قدم اصلاحى سرسام آورترين بها را بايد بپردازند.
اشتباهات اساسى قدرت هاى غربى سرمايه دار و نيز قدرت هاى كمونيسم و سوسياليسم جهانى و محاسبات غلط چپ ها و جبهه ملى ايران همه گناهان شاه را در بحر تاريخ شست و اين از همان روزهاى آخر حكومت ازهارى معلوم بود. به همين دليل گله ها را فراموش كرده به تدارك بعضى حركات سياسى پرداختند كه ثمره آن در آغاز حكومت بختيار آشكار شد.
|
|
|
|
|
يادداشت هاى علم
در ايران همه سازمان ها مثل سگ و گربه با هم بد هستند!
به سفير آمريكا گفتم ايران تنها كشورى است كه پول خودش را خرج مى كند تا از منافع شما دفاع كند ولى روزنامه هاى شما عليه ما تبليغ مى كنند.
سفير آمريكا: اين ها كه مى آيند به آمريكا درس بخوانند واخورده هاى دانشجويان شما هستند و اشخاص ناباب با آنها تماس مى گيرند.
|
|
|
سه شنبه ۳۱/۳/۱۳۵۶
صبح شرفياب شدم. به حمدالله حال مبارك شاهنشاه بسيار خوب بود. گزارشى از سفارت آمريكا رسيده بود، تقديم كردم، ملاحظه فرمودند. سئوال كردم [ويليام ساليوان] سفير آمريكا به نظر مبارك چه جور آدمى است؟ فرمودند، او را شخص مثبتى يافتم و هيچ آثار دماگوژى در او نبود. عرض كردم، از غلام هم وقت خواسته است، عمداً يك هفته ديگر به او وقت دادم كه خيال نكند خيلى مشتاق ديدار او هستم.
از مريض سئوال فرمودند. عرض كردم، ديشب تب او بريده بود، ولى امروز باز قدرى تب كرده، اما مهم نيست، چون هنوز چرك گلوى او باقى است، تب از اين جهت است و خطر مننژيت در پيش نيست. فكر مى كنم فردا بتواند برود.
عرض كردم، فرمايشات ديشب والاحضرت همايونى در راديو به مناسبت پايان سال تحصيلى و اختتام دوره راهنمائى بسيار خوب بود و خيلى حسن اثر داشت.
گزارشى رسيده بود كه [جرج] ماك گاورن در مجلس سناى آمريكا مى خواهد در امور ساواك تحقيقاتى بكند. فرمودند، وقتى سفير آمريكا به ديدن تو آمد، به طور شوخى به او بگو كه در مجلس سناى ما هم كميته اى تشكيل شده است و مى خواهد راجع به فعاليت هاى سيا در ايران تحقيقاتى بكند! لابد گزارش خواهد كرد.
عرض كردم، سفير عراق ديروز به ديدنم آمد و مرا به عراق دعوت كرد. چه امر مى فرمائيد؟ فرمودند، قبول كن، مانعى ندارد.
راجع به صليب سرخ بين المللى صحبت شد. عرض كردم، رئيس آن مى آيد. نمى دانم گزارش او راجع به زندانيان سياسى چيست؟ فرمودند، ببين كى مى آيد، قطعاً مرا ببيند.
عرض كردم، عرايضم تمام شد. فرمودند، اگر كارهاى ديگرى هم دارى، بگو. من بعضى كارهاى عقب افتاده را عرض كردم. منجمله گزارش روزنامه ديلى تلگراف را راجع به انتشار كتاب هاى شاهنشاه به عرض رساندم و چون مدتى پيش آن را خوانده بودم و به نظرم رسيد كه بد نيست، عرض كردم، مقاله بدى نيست. فرمودند، اين جا دارى؟ عرض كردم، بلى. فرمودند، ببينم. تقديم كردم. عصبانى شدند. فرمودند: كجايش خوب است؟ عرض كردم آخرش. فرمودند، معنى Megalomenia را مى دانى؟ عرض كردم، بزرگ طلبى است. با عصبانيت فرمودند، تا حدّ ديوانگى! من بسيار خجل و از عدم دقت خودم بسيار ناراحت شدم، به طورى كه شاهنشاه احساس فرمودند. ولى چاره نداشت، دير شده بود، تا عصر ناراحت بودم.
يك مصرى كتابى راجع به شاهنشاه و ايران نوشته بود و از [احمد] قوام تعريف كرده بود. باز هم عصبانى شدند. هنوز كتاب درنيامده، بيچاره فرستاده است كه ما اظهارنظر كنيم. تفسيرهائى فرمودند، با شرحى كه او نوشته است. فرمودند: تاريخ را هيچكس حق ندارد تحريف كند!
به هر صورت شرفيابى بسيار عالى امروز به ناخرسندى خاتمه پذيرفت و من بسيار ناراحت هستم، به خصوص كه فكر مى كنم مبادا شاهنشاه خيال فرموده باشند من خواسته ام از ديلى تلگراف تعريفى كرده باشم. حال آن كه فقط فراموشى و عدم دقت سبب آن بود و به خصوص موضوع قاچاق موادمخدر را به كلى فراموش كرده بودم. به هر حال،
تو چون خود كنى اختر خويش را بد
مدار از فلك چشم نيك اخترى را
اما اگر اين پيش آمد را شاهنشاه به حمق و نادانى من تعبير فرمايند، به هر حال شايد بد نباشد، زيرا كه الملك عقيم.
چهارشنبه ۱/۴/۱۳۵۶
صبح شرفياب شدم. گرچه منتظر بودم كه شاهنشاه حال مهمان را سئوال فرمايند، برخلاف انتظار من، فرمودند: ديروز بعدازظهر [آنتونى پارسونز] سفير انگليس را پذيرفتم و راجع به مقاله ديلى تلگراف مى گفت كه [تنفرآميز] بود. باز من ناراحت و خجل شدم و عرض كردم بلى، غلام اشتباه كرده بودم. فرمودند، آخر ديلى تلگراف چرا بايد چنين مقاله [اى] بنويسد؟ عرض كردم، آن را بايد از خودش پرسيد. فرمودند، سفير انگليس مى گفت به سر خود آنها چه بلا مى آورند كه انتظار داشته باشيم نسبت به ديگران مواظب باشند. به اين جا كه مطلب رسيده بود، من يك دفعه به نظرم رسيد كه عرض كنم، شاهنشاها اگر به عرض برسانم كه غلط كردم، نفهميدم، ولم مى كنيد يا نه؟ ممكن نيست شاهنشاه گناهى [را] آن هم از كسى كه انتظار ندارند، ببينند و از آن به اين زودى ها صرفنظر فرمايند. درست هم هست، چه بايد كرد، الملك عقيم. اما به جاى اين عرض، عرض كردم خوشبختانه حال مهمان خوب شد و او را فرستادم. بهانه خوبى پيدا شد كه صحبت عوض شود. عرض كردم خانم [د...] را هم با او فرستادم كه در هواپيما يا در پاريس خراب كارى نكند. گرچه خانم [د...] مى خواست شانه خالى كند، ولى دستور شديد دادم و او هم ترسيد و رفت. شاهنشاه خنديدند. فرمودند، اينها به ما يك چيز مى گويند و در عمل كار ديگر مى كنند. عرض كردم، خوب، قابل بخشش است. فقط انسان به حرف هاى آنها نبايد گول بخورد.
مقاله جردن تايمز را به عرض رساندم. فرمودند، نكند خود آمريكائى ها اين [حزب] ليكود [ليكود (اتحاد) از ائتلاف سه حزب در ۱۹۷۳ برپا شد و مهمترين حزب محافظه كار اسرائيل است. رهبر حزب در زمان اين يادداشت مناهم بگين بود.] را بر سر كار آورده اند. عرض كردم، در اسرائيل كه انتخابات آزاد است، نمى شود چنين كارى كرد. تازه آمريكائى ها چه استفاده اى مى خواهند بكنند؟ فرمودند، شايد بخواهند بين اعراب اختلاف بيندازند و ديگر اين كه به اعراب سخت بگيرند، به مرگ بگيرند، تا به تب راضى شوند. عرض كردم، در چنين بازى ها اگر بشود همه جهات كار را در نظر و در دست گرفت، ممكن است انسان برنده شود، وگرنه خيلى خطرناك است. مثلاً آمريكائى ها، از حمايت حقوق بشر، جز آن كه دوستان خود را از دست داده اند چه استفاده [اى] كرده اند؟ فرمودند، يكى اين كه خواسته اند با اين كار ضعف نظامى خود و ناتو را در قبال شوروى در درجه دوم اهميت قرار بدهند. [آمريكا و ديگر كشورهاى عضو ناتو به عمد در مورد قدرت نظامى شوروى گزاف مى كردند تا بتوانند بودجه ى نظامى خود را به پارلمان بقبولانند. پس از فروپاشى شوروى و پايان جنگ سرد، فاش شد كه كشورهاى غربى همواره نيرومندتر از شوروى بوده اند.] بعد هم دندان مختصرى به روس ها نشان بدهند. عرض كردم، به نظر من زيادى روى يك مطلب تبليغاتى انتخاباتى تكيه كردند و پشيمان خواهند شد. فرمودند، به هر صورت برژنف در پاريس شديداً به كارتر حمله كرد. عرض كردم، اين حملات بالاخره يا تعديلش مى كند يا او را از بين مى برد. شاهنشاه به سابليه خيلى قشنگ فرموديد كه فكر مى كنم كارتر كم كم تجربه مى آموزد.
عرض كردم، آيا بوتو كه شرفياب شد، دليل اين را كه مى گويد آمريكائى ها با من مخالفت كردند، به عرض رساند؟ فرمودند، گويا بعضى اعضاى سفارت آمريكا با مخالفين ارتباط داشته اند. عرض كردم، اين خيلى مطلب طبيعى است و به چنان حمله نمى ارزيد؟ فرمودند، حالا هم بوتو مثل سگ پشيمان شده و منتظر است كه آمريكائى ها وسيله ما اشاره بكنند، تا او به سر بدود. عرض كردم، مشكل مى دانم پاكستان و به خصوص بوتو چيزى بشود. فرمودند، فكر مى كنم اين طور باشد. مثلاً از حالا اسب دوانى را به عنوان آن كه قمار است، موقوف كرده اند، آن هم يك عمل [سنتى را.] عرض كردم، به هر صورت بوتو ول معطل است. فرمودند، روى حمايت ارتش حساب مى كند، چون ارتش پاكستان روشنفكر است و ممكن است در دقيقه آخر اين حرف هاى مزخرف [را] كه بايد به نظام اجتماعى پانصد سال قبل برگردند، به دور بريزد و مخالفين را هم. عرض كردم، بر فرض ارتش چنين كارى را بكند، براى خود مى كند، چرا براى بوتو بكند؟ ديگر چيزى نفرمودند.
عرض كردم، در اين انتخابات، بنگلادش [در يادداشت «پاكستان شرقى» نوشته شده است.] بازى درآورد و مداخله بى جهت كرد، در صورتى كه دولت هند در انتخابات، عالى عمل كرد. گو اين كه پدر خانم گاندى سوخته خواهد شد، ولى جاى تعجب است كه شهرها بيشتر بر له خانم گاندى بوده اند تا دهات.
فرمودند، علتش اين است كه پسر اين خانم دهاتى هاى بدبخت را اخته مى كرده و آنها را سخت برانگيخته بود. ولى به هر حال ممكن است كنار گذاشتن خانم گاندى هم به ضرر هند تمام شود. عرض كردم، به هر حال كار عالى كرد كه در انتخابات هيچ مداخله نكرد. اگر بوتو هم اين كار را كرده بود، هيچكس حرفى نمى توانست بزند. مثل ملك حسن در مراكش كه بسيار عالى عمل كرد و اين اكثريت جزئى كه دارد براى او كافى است، ديگر چيزى نفرمودند.
بعد مرخص شدم و يكسر راهى ديزين براى استراحت. فقط اين يادداشت ها را با عجله در دفتر خودم ظرف بيست دقيقه نوشتم كه فراموش نشود.
جمعه ۲/۴/۱۳۵۶
سه روز در ديزين بودم. امروز برگشتم. روز اول خرابى معده مزاحمم بود. روز دوم دندانم شكست! روز سوم بر اثر راهپيمائى زياد، قدرى احساس تب كردم. بسيار خوش گذشت! ولى لااقل هوا خنك بود. شاهنشاه فردا به سلامتى [از سفر آذربايجان غربى] مراجعت مى فرمايند، علياحضرت شهبانو هم با دوستان به نوشهر تشريف برده اند، فردا برمى گردند. در غيبت من دو تلگراف مهم، يكى از رئيس جمهور ونزوئلا و ديگرى از طرف وَنس، وزير خارجه آمريكا رسيد. [پيام سايروس وَنس درباره ى تماس محرمانه با يمن جنوبى به منظور برقرارى روابط سياسى ميان دو كشور است. تلگراف رئيس جمهور ونزوئلا درباره ى مذاكره با ملك خالد براى تعيين بهاى نفت تا پايان سال ۱۹۷۷ است.]
از اخبار مهم جهان، مخالفت كنگره با تصميمات كمك خارجى آمريكاست كه از شش ميليارد دلار پيشنهادى بيش از يك ميليارد را... كم كرد و تو دهنى محكمى به جناب رئيس جمهور زدند.
شنبه ۴/۴/۱۳۵۶
صبح به دربار رفتم، ولى شرفياب نشدم. چون روز چهارشنبه كه شرفياب شده بودم، شاهنشاه فرمودند، مى توانى شنبه هم بمانى و استراحت بكنى و يكشنبه شرفياب بشو، فقط ترتيب گردش بعدازظهر شنبه را بده، كه داده بودم. ولى خودم سوءاستفاده يا حسن استفاده كردم. سوءاستفاده از اين جهت كه شاهنشاه معبودم را نديدم. حسن استفاده از اين جهت كه برگشتم و با دختر خانم ايرلندى كه همان روز چهارشنبه قرار ملاقات گذاشته بودم، دو ساعتى گذراندم. ولى به هر حال صبح كه به دربار رفتم، هنوز موكب شاهانه از رضائيه مراجعت نفرموده بودند. نخست وزير را منتظر ديدم كه بايد با رئيس صليب سرخ بين المللى كه نماينده او زندان هاى ما را بازديد كرده است، شرفياب شود. قدرى نگران بود كه ممكن است گزارش بد باشد. مطلب ديگرى كه مى گفت اين است كه پريروز، در موقع افتتاح كلوب جوانان، چند نفر جوان پسر و دختر به او نزديك شده و گفته اند بيرجندى و سيستانى و بلوچ هستيم. از وزير دربار وقت خواستيم كه به ديدنش برويم، وقت نداد. كارى نداريم جز اين كه مى خواسته ايم خودش را ببينيم. حالا كه وقت نداد، خواهش مى كنيم شما سلام ما را به او برسانيد. اگر مى توانيد وقت بگيريد و اگر نمى توانيد صورت او را از طرف ما ببوسيد و به من از اين احساسات تبريك مى گفت. گفتم آنها همه فرزندان من هستند، ولى فرزند هم نمى تواند انتظار داشته باشد كه پدر سلامتى خودش را روى ميل آنها [به خطر] بگذارد. اما احساسات آنها واقعاً قابل تقدير است و متأثرم مى سازد. گفت: من هم به آنها همين را گفتم و احساسات آنها را تقدير كردم و گفتم ما با هم ناهار خورده ايم. حالت هم خيلى خوب است، ولى باز هم به تو تبريك مى گويم. من گفتم در طبقات غير از ما از اين نوع احساسات فراوان است!
بعدازظهر تمام كار كردم، پنج شش نفر را به تفاريق پذيرفتم. شب هم با دوستان بيكارم كه حالا شغل دولتى ندارند، مثل عاليخانى و [فتح الله] ستوده و غيره شام خوردم.
از اخبار مهم جهان نطق شديداللحن [مناهم بگين] نخست وزير جديد اسرائيل در مورد تخليه نكردن سرزمين هاى اعراب است كه پنجشنبه ايراد كرده. [بگين از ۱۹۷۷ تا ۱۹۸۲ نخست وزير اسرائيل بود و به رغم سياست تند روانه ى آغازين، به دنبال ميانجيگرى آمريكا و توافق كمپ ديويد، در سال ۱۹۷۹ با مصر، قرارداد صلح امضاء و شبه جزيره ى سينا را تخليه كرد.] اولين نطق او هم در مجلس بوده است و بسيار مهم مى نمايد.
يكشنبه ۵/۴/۱۳۵۶
صبح شرفياب شدم. شاهنشاه سالم بودند، ولى سر حال نبودند، بلكه قدرى هم گرفته بودند. علت را تا آخر وقت شرفيابى نتوانستم درك كنم. اظهار مرحمت فرمودند و فرمودند، در ديزين چه طور گذراندى؟ عرض كردم، هوا عالى بود، ولى غلام حالى نداشتم. به علاوه جمعه برگشتم، چون حوصله ام سر رفت و به علاوه صبح شنبه خواستم يك دختر خانم را ببينم كه ارزش داشت. فرمودند، كى بود؟ عرض كردم، يك دفعه به پيشگاه مبارك عكس او را ارائه دادم، نپسنديديد.
بعد كارهاى جارى را كه زياد بود، به عرض مبارك رساندم. ضمناً سئوال كردم گزارش صليب سرخ چگونه بود؟ فرمودند، البته براى ما است و منتشر نمى شود. ولى گزارش از اين قرار است كه از سه هزار نفر زندانى سياسى، نهصد نفر آثار شكنجه دارند و اين با گزارش كميسيون مخصوصى كه خودم هم فرستاده بودم، تطبيق كرده، ولى از اين كه ما از چند ماه قبل حقّ استيناف براى آنها در محاكمات قائل شده و تعيين وكيل را به اختيار خود آنها گذاشته ايم و ديگر از شكنجه اثرى نيست و تسهيلات درس خواندن و ملاقات با فاميل براى آنها قائل شده ايم، اظهار خوشوقتى كرده اند و قرار شد باز هم پيش ما بيايند و [وضع را] ببينند. عرض كردم، به هر حال به نظر غلام گزارش بسيار بدى است. فرمودند، چرا؟ عرض كردم، نشان مى دهد كه حرف هاى فرارى ها چندان بى مأخذ نبوده است. خدا كند اين اخبار درز نكند. فرمودند، اين گزارش فقط براى ماست. عرض كردم، به هر حال خطرناك است. فرمودند، مگر از اين جا درز كند. عرض كردم، به هر حال اين روزها چيزى محرمانه نمى ماند. ولى چه قدر حيف كه اين كارها را قبلاً خودمان انجام نداديم. ديگر چيزى نفرمودند.
عرض كردم، در كنگره ضربت ديگرى به كارتر وارد آمد و يك ميليارد دلار كمك هاى خارجى او را قطع كردند (از شش ميليارد). تا حالا كه هنوز از كنگره هيچ قانونى نگذرانده است. ولى در اين حيص و بيص يك كمك نظامى ۱۵۰ ميليون دلارى به اسرائيل به كنگره پيشنهاد كرد. فرمودند، معلوم مى شود Lobby اسرائيلى ها خيلى قوى است. خيلى تعجب فرمودند، چون هنوز خبر به عرض مبارك نرسيده بود.
عرض كردم، حافظ اسد هم به آمريكائى ها حمله كرد و گفت: اغتشاشات لبنان زير سر آمريكائى ها بوده است. آمريكائى ها از اين كار چه استفاده [اى] ممكن بود داشته باشند؟ فرمودند، احتمال مى رود [مقدمه] تقسيم لبنان بين مسيحى ها و مسلمان ها و اشغال جنوب لبنان وسيله اسرائيلى ها باشد.
عرض كردم، فايننشال تايمز ممكن است تجزيه و تحليلى در ماه ژوئيه از اوضاع ايران بكند. اجازه مى فرمائيد از [پرويز راجى] سفير شاهنشاه سئوال كنم از اين مسئله خبرى دارد و مى تواند كمكى در اين راه بكند؟ فرمودند، بلى، تلگراف كن.
ديدم مسائل سنگين زياد گفتم و بد گفتم. چون با كارهاى جارى، يك ساعتى طول كشيد و شاهنشاه را خسته كردم. فورى راجع به دخترها صحبت كردم. باز هم در حال شاهنشاه تغييرى حاصل نشد. بسيار ناراحت شدم.
مرخص شدم. پيش از ظهر و بعدازظهر تمام كار كردم و منجمله سفير چين را پذيرفتم و كميسيونى براى تحويل پروازهاى سلطنتى از ايران اِير به ارتش تشكيل [دادم]. چيز عجيبى است. در ايران تمام دستگاه ها مثل سگ و گربه با هم بد هستند. چنين كارى [را] كه خودشان بايد به تنهائى انجام بدهند، چه ربطى به سرپرستى وزير دربار دارد؟ خبر مفصلى هم از خبرگزارى آمريكا در مخالفت با فروش [اِواكس] به ما رسيد. صبح تقديم كردم كه ملاحظه فرمودند.
دوشنبه ۶/۴/۱۳۵۶
صبح شرفياب شدم. امروز به حمدالله حال شاهنشاه بهتر و شاداب تر بودند. با آن كه شرفيابى طولانى داشتم. ولى هيچ مطلب اساسى مورد گفتگو قرار نگرفت. جريان ملاقات ديروز با سفير چين را عرض كردم كه روى دو مسئله زياد تكيه مى كرد، يكى گروه چهار نفرى همدستان زن مائو كه مى خواستند چين را از بين ببرند و ديگرى روس ها كه بازمى خواستند با ما روابط دوستانه برقرار كنند، ولى چين ديگر گول آنها را نمى خورد. ديگر هم تائيد سياست ايران در خليج فارس و اقيانوس هند (البته اساساً عمل عليه شوروى است). ديگر دعوت از شاهنشاه كه گفتم بهتر است صدرشوراى عالى شما اولين مسافرت به خارج را به ايران بكند.
گزارش سلامتى علياحضرت ملكه پهلوى را به عرض رساندم كه قدرى باعث نگرانى است. فرمودند، مادرم بيش از ۸۰ دارند. چون من مطمئن هستم كه در ۲۶ سالگى عروسى كرده اند و خواهرم شمس الان بيش از شصت دارد. عرض كردم، غلام هيچ فكر نمى كردم.
مدت زيادى كارهاى آستان قدس را به عرض رساندم و دو خبر خارجى هم به عرض رساندم. فرمودند، خبر كوبا را براى سُفَرايمان بفرست كه وقتى [سازمان عفو بين المللى] يا [انجمن هاى مشابه] [در يادداشت «JURY ها» نوشته شده است.] به سفارتخانه هاى ما مى آيند، اين خبر را لااقل به رخ آنها بكشند و بگويند چرا راجع به كوبا چيزى نمى گوئيد؟ تازه غرب دارد تملق كوبا را مى گويد. حتى [اندرو] يانگ [اندرو يانگ مانند جيمى كارتر اهل ايالت جورجيا و از رهبران جنبش برابرى نژادى در آمريكا بود و از سوى كارتر به عنوان سفير آمريكا در سازمان ملل متحد برگزيده شد.] نماينده سياه پوست آمريكا در سازمان ملل، گفته است كوبا باعث [ثبات] قاره آفريقا است. [كوبا] گفته است هيچكس را از صليب سرخ و Amnesty راه به داخل نمى دهم. وضع داخل من هم به كسى مربوط نيست.
بعد مرخص شدم، كار كردم. بعدازظهر هم تمام كار كردم. سفير آمريكا را پذيرفتم. شرح ملاقات با سفير آمريكا كه بايد فردا از شرف عرض مبارك بگذرد: اولاً او را قيافه ناآشنائى نيافتم. شايد در ضمن مسافرت هاى واشنگتن او را ديده باشم. بعد از تعارفات، به او گفتم به نظر مى رسد با اين سوابقى كه داريد، ديپلمات ورزيده [اى] باشيد. از اين [تعريف] من بدش نيامد. او از اولين شرفيابى حضور شاهنشاه، خيلى اظهار خوشوقتى كرد و گفت در تمثال هاى مبارك، اعليحضرت همايونى خيلى جدى به نظر مى رسند، حال آن كه چقدر دارند [شوخ طبع هستند]. مى گفت البته منتظر احاطه شاهنشاه به همه امور بودم كه همينطور هم بود، ولى انتظار اين همه [شوخ طبعى] و خوش اخلاقى [را] نداشتم. من گفتم حالا يك چيز هم من اضافه مى كنم و آن اين است كه شاهنشاه خيلى [انسان] هستند و متأسفانه جرايد شما عكس اين مطلب را تبليغ مى كنند. گفت جاى افسوس است، ولى به آن چه جرايد مى گويند، شما نبايد زياد اهميت بدهيد. گفتم عيب مسئله اين است كه شما زياد اهميت مى دهيد و حتى گاهى در مقابل جرايد فلج مى شويد. گفت خوب، اين لازمه طرز حكومت ماست. گفتم به هر حال اين مسئله ما به الابتلاء شما و ماست يعنى [چهره] غلط ما، نه تنها به ما، بلكه به شما هم لطمه مى زند، [در يادداشت «نمى زند» نوشته شده كه از فحواى كلام به روشنى اشتباه است.] زيرا ما تنها كشورى هستيم كه پول خودمان را خرج مى كنيم و از منافع شما دفاع مى نمائيم. البته اين لازمه حيات خود ما هم هست، ولى [به هر صورت] خيلى خيلى هم به نفع شما و تمام دنياى آزاد مى باشد. گفت ما به اين مسئله وقوف داريم. من گفتم پس بايد فكرى كرد. گفت در اين چند روزه مطالعه كرده ام (از روزى كه سفير شده ام) كه ما الان با يك مسئله روبرو هستيم و آن دانشجويان شما هستند. يك عده سى هزار نفرى كه از يك محيط محافظه كار، قدم به يك محيط بى بند و بار مى گذارند و تازه واخورده هاى دانشجويان شما هستند. در آنجا، تماس با آنها معلوم نيست به توسط چه اشخاص نابابى مى شود: اشخاص منحرف، ليبرال هاى ما و عناصر ديگر (من گفتم هم كمونيست ها و هم گاهى شركت هاى نفتى، اگر اقتضاء بكند). اينها خيال مى كنند همه چيز، آنچه كه در آمريكاست خوب است و بايد قبل از رفتن [تعليمات] مختصرى بگيرند و من فكر كرده ام، اين كار را ما بكنيم. اما شما، خودتان هم بايد در تماس باشيد و به علاوه قدم هاى مهمى [را] كه برمى داريد، هم آنها و هم مردم آمريكا را مطلع سازيد. مثلاً مسئله محاكمات نظامى كه [مقررات آن را] تغيير داده ايد. من گفتم چنان كه به شما گفتم، شاهنشاه من اين كارها را از لحاظ انسانى مى كنند و براى خودمان. هيچ ميل ندارند تبليغ بشود. گفت به هر حال روند دنيا اين است و شما بايد اين كار را بكنيد و اين كارى نيست كه ما بتوانيم براى شما انجام بدهيم. ولى اين مسئله را شاهنشاه هم به من فرمودند كه ما اين كارها را جهت خودمان مى كنيم، نه براى مردم آمريكا. مسئله انرژى هم كه با طرح رئيس جمهور به كلى حل شد و ديگر كسى شكايت از غُراب [مغرور] بودن شما نمى كند. گفتم كنگره كه جلوى اين طرح را گرفت. گفت ولى اثرش باقى است.
در اين جا صحبت از كارتر و كنگره به ميان آمد كه رئيس جمهور به اعليحضرت همايونى پيغام داده است كه من به هر حال با كنگره گرفتارى دارم، ولى هرگز موقع ايران و منافع ايران را فراموش نمى كنم. بعد اظهار اميدوارى كرد كه اعليحضرت همايونى و كارتر همديگر را قطعاً دوست خواهند داشت.
در اين جا من صحبت [جرج] ماك گاورن را پيش كشيدم و گفتم اينها مطالبى كه مى گويند خيلى سرسرى است و نتايج آن را فكر نمى كنند. حالا گويا سناى ما هم مى خواهد رسماً از دولت بپرسد كه چند نفر مأمور سيا در اين جا [هستند] و چه مى كنند و به آمريكائى ها و ايرانى ها صدمه مى زنند يا نه؟ خيلى قرمز شد. گفت شما كه مى دانيد. گفتم بلى، دولت مى داند، ولى سنا نمى داند و مردم نمى دانند. همانطور كه ماك گاورن سئوال كرده، آنها هم سئوال مى كنند. در اين جا مقدار زيادى از كنگره و سنا و اعضاى آن شكايت كرد كه هم بى اطلاع، هم سطحى و هم داراى [منافع مستقر] در حوزه هاى [انتخابى] خودشان مى باشند. مثلاً راجع به ساختمان بعضى هواپيماها نظر دارند و اف- ۱۸ را مثال زد. گفتم اتفاقاً ما كه به شما گفته ايم، چون در رده سلاح هاى شما نيست، اف- ۱۸- ال را نمى خواهيم. گفت بلى، اينها كشمكش هاى محلى ماست.
بعد صحبت از مقايسه كيسينجر و وَنس شد. از من پرسيد، تو وَنس را ديده اى؟ گفتم نه. گفت به هر حال مرد محكمى است، ولى البته طرز كار كيسينجر را ندارد. سلام كيسينجر را به من رساند. بعد او صحبت از مذاكرات صلح ويتنام كرد كه در بعضى مذاكرات پاريس بوده است و ونس هم آنجا بوده، در مرتبه بالاترى. [اشاره به مذاكرات صلح نافرجام آمريكا و ويتنام شمالى (۱۹۶۹-۱۹۶۷) در پاريس].
صحبت از پاكستان و افغانستان كرد و از من پرسيد نظر بوتو راجع به وضع خودش چه بود. گفتم من او را نديدم، ولى حضور شاهنشاه كه رسيده گويا خيلى نگران نبوده است و شايد هم به ارتش خودش پشت گرمى داشته باشد، چون وضع آنها را بهبود بخشيده است. به علاوه [در] ارتش يك عده روشنفكر هستند و حاضر نمى باشند به عقب برگردند و برنامه مخالفين را كه صد سال عقب است اجرا كنند. گفت در آن طرف هم كه نخبه هاى ارتش هستند. [اشاره ى ساليوان به ژنرال محمداصغرخان، فرمانده ى پيشين نيروى هوائى و رهبر حزب «تحريك استقلال» است. وى مردى وارسته و هواخواه برقرارى دموكراسى در پاكستان و مخالف حكومت قلدرانه ذوالفقار على بوتو بود. پس از انتخابات جنجالى ،۱۹۷۷ اصغرخان طى نامه ى سرگشاده اى به سران و افسران ارتش پاكستان، خواستار پايان دادن به رژيم «غيرقانونى» بوتو شد. گويا اين نامه در كودتاى ارتش و واژگونى حكومت بوتو مؤثر بود.] گفتم شايد در ارتش خيلى نفوذ نداشته باشند. گفت نفهميدم چرا بوتو به اين شدت به ما حمله كرد. گفتم شايد از جهت مسائل و مشكلات داخلى خودش بود. به شما كه حالا حافظ اسد هم حمله مى كند. گفت چون از وضع خاورميانه اطلاعى ندارم، ولى انتظار داريم كه ديگر سران عرب هم به ما حمله بكنند. ولى مجموعاً از بوتو نگران بود كه مرد طرف اعتمادى نيست. گويا هنگام مذاكرات كشمير بين هند و پاكستان، با بوتو تماس داشته.
قدرى در [باره] اهميت استقلال پاكستان صحبت شد و ازاين كه بوتو يك وقتى خيلى روى چينى ها حساب مى كرد. بعد راجع به افغانستان گفت چنان كه شما مى بيند، [آقاى اليوت] [تئودور اليوت در آغاز دهه ى ۱۹۶۰ مستشار اقتصادى در ايران و از ۱۹۷۳ تا ۱۹۷۸ سفير آمريكا در افغانستان بود.] سفير ما در آنجا، نسبت به آينده ارتش افغانستان كه به كلى چپ گرا خواهند بود، نگرانى ندارد. گفتم ظاهر قضيه كه هر كس در شوروى زندگى كند، بايد از آن رژيم بيزار باشد. ولى [شوروى ها] نسبت به اشخاصى كه نظر دارند، روى آنها كار مى كنند و اميدوارم كه نظر سفير شما غلط نباشد. گفت به هر حال شما كه به آنها كمك مى كنيد و حتى اعليحضرت همايونى به من فرمودند، اين قرارداد هيرمند كه با افغان ها امضاء شده به ضرر ايران بود، ولى [براى اين بود] كه اندكى آنها را [تشويق] كند كه به جاى ديگر متمايل نشوند و اين خيلى قدرت و شجاعت و [دولتمردى] [مى خواهد]. بعد، از مسائل ديگر خصوصى و آب و هوا و غيره صحبت به ميان آمد و ديگر مسئله مهمى پيش نيامد. يادداشتى راجع به مذاكرات مربوط به اقيانوس هند [در سازمان ملل] به من داد. اصرار هم داشت كه بنشيند صحبت را طولانى كند. مجموعاً يك و نيم ساعت صحبت كرديم.
|
|
|
|
|
دكتر رضا قاسمى
در حاشيه سقوط صدام حسين- (بخش ۷۱)
ظهور و سقوط يك ديكتاتور
نگاهى به فرازونشيب روابط ايران و عراق در عهد حكومت صدام حسين
*-چگونه صدام حسين به لغو يكجانبه توافق الجزيره ۱۹۷۵ و عهدنامه دولتى و حسن همجوارى و اسناد بعدى امضاء شده بين دو دولت مبادرت نمود و استدلال او در توجيه اين اقدام غير معقول چه بود؟
*-ادعاى صدام درباره اين كه ايران در مورد شط العرب به هدف خود رسيده ولى هنوز اراضى متعلق به عراق را كه در تصرف داشته پس نداده است تا چه حد منطقى بود؟
*-آيا كادر رهبرى عراق واقعاً از دعوتى كه دولت جمهورى اسلامى از ملامصطفى بارزانى و پسرانش به عمل آورده بود نگران بود؟
*-وسوسه اقدام به جنگ گسترده عليه ايران چرا و چگونه در ذهن صدام حسين پديد آمد؟
*-پى آمدهاى اعلام لغو يكجانبه توافق الجزيره چه بود؟
*-دلايل و شواهد مطامع عراق نسبت به خوزستان ايران.
*-وقتى دولت عراق طى يادداشت رسمى لغو توافق الجزيره و اسناد امضاء شده بين دولتين را اعلام داشت وزارت خارجه جمهورى اسلامى ۳۹ روز بعد به اين يادداشت مهم پاسخ داد!
|
|
دكتر رضا قاسمى
|
در شماره پيش سخن به آنجا رسيد كه كار كميسيون مختلط مأمور تحويل و تحول اراضى و مستحد ثانى كه تعلق ملى آنها بر اثر علامت گذارى مجدد مرز زمينى تغيير يافته است به سبب بهانه جوئى طرف عراقى مبنى بر اين كه كميسيون بايستى قبلاً ۲۱ علامت مرزى را كه به طور صحيح نصب نشده است تغيير دهد به جائى نرسيد و هيأت عراقى به استدلال هيأت ايرانى مبنى بر اين كه مأموريت كميسيون مختلط منحصراً مربوط به تحويل و تحول اراضى و مستحدثات مورد اشاره در بالا بوده و صلاحيت تغيير علايم مرزى را (كه با حضور نمايندگان ايران و عراق و الجزاير نصب شده است) ندارد، وقعى ننهاد و بدون اخذ نتيجه ايران را ترك كرد.
دولت عراق به يادداشت وزارت امورخارجه شاهنشاهى در اين مورد نيز به مدت بيش از دو سال پاسخ نداد و قضيه را مسكوت گذاشت تا انقلاب اسلامى رخ داد و مناقشات و جنگ سرد تبليغاتى بين دو كشور دوباره آغاز شد و متأسفانه توافق هاى الجزيره كه عمده ترين آن عهدنامه مرزى و حسن همجوارى و پروتكل هاى منضم به آن بود به سرنوشت عهدنامه ها و موافقتنامه هاى سلف با عراق (عهدنامه ارز روم مورخ ۱۸۴۷- عهدنامه اسلامبول مورخ ۱۹۱۳ كه به علت بروز جنگ جهانى اول اصولاًً به تصويب قواى مقننه طرفين نرسيد و اعتبار اجرائى نيافت- و عهدنامه ژوئيه ۱۹۳۷ كه به علت تخلفات مكرر دولت عراق و عدم رعايت مواد عمده آن از سوى عراقى ها، در سال ۱۹۶۹ به طور يكجانبه از طرف ايران لغو شد) دچار گرديد.
وقوع انقلاب اسلامى و فروپاشى ارتش شاهنشاهى و كشتار بى رحمانه شمار قابل ملاحظه اى از فرماندهان برجسته ارتش اين انديشه را در ذهن عليل صدام حسين پديد آورد كه فرصت مناسبى براى انتقام جوئى و جبران شكستى كه در توافق الجزيره ۱۹۷۵ با قبول ضابطه تالوگ در مرز رودخانه اى متوجه عراق شد پيش آمده است. فراموش نكنيم كه در آن زمان سقوط رژيم شاهنشاهى مقارن بود با امضاى قرارداد كمپ ديويد از سوى مرحوم انورالسادات و منزوى شدن نسبى مصر در بين كشورهاى عرب. در چنين شرايطى صدام حسين كه خواب رهبرى جهان عرب را مى ديد و رهبرى حزب بعث را در دنياى عرب نوعى رسالت تاريخى مى پنداشت در صدد برآمد كه با حمله به ايران و تحميل يك جنگ نافرجام به دو ملت بى گناه ايران و عراق گام نخست را در تحقق آرمان هاى حزب بعث و تحقق انديشه هاى بلندپروازانه خود بردارد.
يكى ديگر از انگيزه هاى او در اين رهگذر تصور باطل وى مبنى بر اين بود كه اگر به ايران حمله كند هموطنان عرب زبان ما در خوزستان به سود او برخواهند خاست و سوداى دست يابى به اين استان زرخيز و منابع نفتى آن يكى ديگر از انگيزه هاى عمده او براى حمله به ايران بود.
در شبانگاه ۱۷ سپتامبر ۱۹۸۰ صدام حسين در جلسه فوق العاده مجلس ملى عراق با حالت غرورآميزى خطاب به نمايندگان حاضر در مجمع مطالبى به شرح اجمالى زير اظهار داشت:
«من در برابر شما اعلام مى دارم كه موافقتنامه ۶ مارس ۱۹۷۵ با ايران از نظر ما خاتمه يافته تلقى مى شود. بنابراين وضع حقوقى شط العرب بايد به صورتى كه قبل از ماه مارس ۱۹۷۵ بوده بازگردد. اين رودخانه جزء تماميت عربى عراق است، همانگونه كه در سراسر تاريخ در نام و در واقعيت چنين بوده است.»
وى در توجيه تصميم خود افزود:
«ايران با حمايت مؤثر مالى و تسليحاتى از عروسك هاى شمال (كه مقصودش كردهاى بارزانى بود) قصد تجزيه خاك عراق را داشت ولى ارتش دلاور ما از تماميت ارضى و افتخارات ملت عرب با جان بازى ها و فداكارى ها دفاع كرد... ولى در طول يك سال جنگ با كردهاى شمال كه از مارس ۱۹۷۴ تا مارس ۱۹۷۵ به شدت ادامه داشت ارتش عراق بيش از شانزده هزار كشته و زخمى داده است و تلفات غيرنظامى ها بيش از شصت هزار نفر بوده است.»
صدام آنگاه به علل و جهات انعقاد قرارداد ششم مارس ۱۹۷۵ الجزيره پرداخت و گفت: «ايران از همان ابتدا با تعيين مرز تالوگ در آب هاى شط العرب از اين توافق بهره برد.» در حالى كه وقت بيشترى براى اجراى توافق هاى مربوط به پروتكل مرزهاى زمينى لازم بود... اقدامات مربوط به اعاده اراضى عراق كه در تصرف ايران بود به علت شرايط رژيم سابق ايران دچار تعويق شد (اشاره به بحران ايران قبل از انقلاب اسلامى) و هنگامى كه رژيم كنونى ايران به قدرت رسيد اراضى ما هنوز زير نظارت طرف ديگر بوده است «. (نقل از كتاب اختلاف ايران و عراق از انتشارات ARAB WORLD) .
صدام بر اظهارات خود افزود:» ما متوجه شديم كه سران رژيم جديد ايران به رعايت اصول توافق هاى ۶ مارس ۱۹۷۵ پايبند نيستند زيرا هيأت حاكمه كنونى از سران بارزانى كه در آمريكا به سر مى برند دعوت كرده است كه به ايران بيايند... هيأت حاكمه ايران با حمايت آشكار از سران شورشى بارزانى قصد داشت از آنها به عنوان تخته پرش براى تهديد حاكميت عراق و امنيت ملى ما استفاده كند... و از آنجا كه زمامداران جديد ايران از همان آغاز كسب قدرت با مداخله آشكار و عمدى در امور داخلى عراق و با پشتيبانى و تسليح دار و دسته شورشيان كه مورد حمايت صهيونيست ها و آمريكا هستند دقيقاً به همان كارى دست زد كه شاه كرده بود و با خوددارى از استرداد اراضى عراق كه ما مجبور شديم آنها را به زور آزاد كنيم. (اشاره به اراضى زين الفوس و سيف سعد) توافق الجزيره را به جهات فوق نقض كرده اند، بنابراين در برابر شما اعلام مى كنم كه قرارداد ششم مارس ۱۹۷۵ الجزيره از طرف ما ملغى است... «
صدام حسين پس از اين سخنان تأكيد كرد كه» وضعيت حقوقى شط العرب به دوران قبل از توافق ۱۹۷۵ الجزيره بازمى گردد و عراق هيچ نوع تجاوزى را عليه تماميت و حاكميت خود تحمل نخواهد كرد... «
وى آنگاه در برابر نمايندگان مجلس ملى عراق و مقابل چشم ميليون ها بيننده تلويزيون بغداد متن توافق الجزيره و عهدنامه مرز دولتى و حسن همجوارى را پاره كرد و چهار روز بعد به مرزهاى قانونى ايران حمله نمود.
پى آمدهاى لغو يك جانبه توافق هاى الجزاير
به دنبال لغو عهدنامه ۱۹۷۵ مقامات بندرى عراق تمام اقدامات لازم را به منظور بازگرداندن وضع شط العرب به دوران قبل از انعقاد عهدنامه مذكور به عمل آوردند و اعلام داشتند كه از آن پس راهنمائى كشتى ها، اجازه حركت آنان و دريافت عوارض بندرى همه بايستى توسط مقامات عراقى انجام شود. مقامات بندرى عراق اقدامات لازم را نزد آژانس هاى بين المللى به عمل آوردند و از آنها خواستند كه صاحبان كشتى ها به عوامل و كاركنان خود دستور دهند كه براى خدمات كشتيرانى تنها از راهنمايان عراقى استفاده كرده و براى ورود و خروج از شط العرب تنها از مقامات عراقى تحصيل اجازه كنند و پرچم عراق را حتى اگر مقصدشان بنادر ايران باشد بر دكل خود برافرازند.
اما همانگونه كه اشاره شد مقاصد توسعه طلبانه عراق به حاكميت مطلق بر شط العرب منحصر نمى شد بلكه هدف بزرگترى داشت و آن تجزيه خوزستان و الحاق آن به عراق بود.
دلايل و شواهد مطامع عراق نسبت به خوزستان
از آنجا كه عراق تنها حدود پنجاه كيلومتر ساحل در خليج فارس دارد طبعاً نمى تواند نقش عمده و اساسى در اين آبراه مهم دريائى ايفا كند، مگر اين كه بر كويت، به ويژه جزاير وربه و بوبيان و استان خوزستان ايران تسلط يابد و دعاوى باطل دولت هاى حاكم بر عراق در زمان هاى مختلف نسبت به نقاط مزبور در همين راستا بوده است.
عراق كشور كوچكى است با مساحت ۴۳۴۰۰۰ كيلومتر مربع و به همين دلايل زمامداران عراق در ادوار مختلف رؤياى گسترش عراق و ايجاد كشور بزرگى را در سر مى پروراندند و اين انگيزه كه روزگارى در دوره سلطنت خاندان هاشمى متوجه تشكيل هلال خصيب بود پس از به قدرت رسيدن حزب بعث متوجه خليج فارس شد، حتى در زمان رژيم شاهنشاهى نيز دخالت نارواى عراق در اعتراض به اعاده حاكميت ايران نسبت به جزاير سه گانه تنب ها و ابوموسى كه هيچگونه ربطى به عراق نداشت بر همين پايه استوار بود.
بعد از وقوع انقلاب اسلامى آهنگ اين دخالت ناروا تندتر شد چنانكه طارق عزيز معاون نخست وزير عراق در اواخر دسامبر ۱۹۸۰ اعلام كرد» ايران بايد جزاير سه گانه را به صاحبان آن برگرداند «و صدام نيز كمى پيش از شروع جنگ در مورد امكان بازپس گرفتن جزاير سه گانه گفت:
» اكنون توان بازپس گرفتن جزاير وجود دارد... «و سعدون حمادى وزيرخارجه عراق و امضاء كننده توافق هاى الجزيره در نامه اى به دبيركل سازمان ملل (كورت والدهايم) نوشت:
» عراق خواستار فراخواندن نيروهاى ايران از جزاير تنب بزرگ، تنب كوچك و ابوموسى كه در دهانه تنگه هرمز قرار دارند است «و لطيف نصيف جاسم وزير اطلاعات عراق در ماه مه سال ۱۹۸۰ در مورد جزاير سه گانه با لحن مطمئن و قاطعى گفت:» ما به هر وسيله ممكن اين جزاير را باز پس خواهيم گرفت «و صدام حسين نيز در همين زمينه اظهار داشت:» اگر اين جزاير در دست ايران باقى بماند، دنيا بايد در انتظار جنگ ديگرى باشد كه اعراب عليه ايران به قصد بازگرداندن اين جزاير آغاز خواهند كرد. «(به نقل از اخبار خبرگزارى ها مندرج در روزنامه اطلاعات همان زمان) .
اقدامات رسمى در مورد اعلام لغو توافق هاى الجزيره:
به موازات اظهارات صدام حسين در مجلس ملى عراق، وزارت خارجه آن كشور مهدى بشارت كاردار موقت سفارت ايران در بغداد را فراخواند و يادداشتى به تاريخ ۲۹ شهريور ۱۳۵۹ به او تسليم نمود و طى آن اعلام داشت:» دولت جمهورى عراق تصميم گرفته است كه موافقتنامه الجزيره را كه در تاريخ ۶ مارس ۱۹۷۵ بين دو كشور منعقد گرديده و عهدنامه مرز دولتى و حسن همجوارى منعقده ميان دولت جمهورى عراق و دولت شاهنشاهى ايران، همراه با سه پروتكل پيوست آن كه در تاريخ ۱۳ ژوئن ۱۹۷۵ براساس موافقتنامه مذكور در بغداد امضاء شد و چهار موافقتنامه منضم به قرارداد مذكور و ضمائم آنها كه در ۲۶ دسامبر ۱۹۷۵ در بغداد به امضاء رسيد و يادداشت هاى متبادل شده و سوابق مشترك را به علت نقض گفتارى و كردارى آنها از سوى دولت جمهورى اسلامى ايران طبق بند ۴ موافقتنامه الجزيره و ماده ۴ عهدنامه سابق الذكر كان لم يكن بشمارد. «
متأسفانه وزارت خارجه جمهورى اسلامى به جاى اين كه پاسخ اين يادداشت مهم و در عين حال بى اساس از نظر حقوقى را فوراًً ارسال دارد ۳۹ روز بعد در تاريخ ۴ آبان ۱۳۵۹ طى يادداشت جوابيه اى اعلام داشت:» اين دولت عراق است كه مفاد عهدنامه ۱۹۷۵ و به خصوص پروتكل مربوط به امنيت در مرز را ناديده گرفته است و از جمله با فرستادن مأموران نفوذى و گروه هاى مسلح به استان هاى آذربايجان غربى، كردستان، كرمانشاه، ايلام و خوزستان به اقدامات خرابكارانه و كمك به ضد انقلاب مبادرت ورزيده و امنيت داخلى ايران را نقض و به روابط حسن همجوارى دو كشور لطمات جبران ناپذيرى وارد ساخته است.
چنانچه از نظر دولت عراق مشكلاتى در نحوه اجرا و تفسير عهدنامه مرزى فيمابين و ساير موافقتنامه هاى منعقده وجود داشت مى بايستى براساس ماده ۶ عهدنامه و الحاقيه مورخ ۲۶ دسامبر ۱۹۷۵ كه آئين رسيدگى به حل اختلاف را به تفصيل و به صراحت مشخص كرده است اقدام مى شد... بنابراين نه تنها حق بلااعتبار بودن يك طرفه عهدنامه و موافقتنامه هاى مذكور در آن پيش بينى نشده است بلكه به هيچوجه اختلاف نظر در نحوه اجراى آن نمى تواند موجبى براى اعلام بى اعتبارى يك طرفه باشد... «و در پايان اين يادداشت تأكيد و تصريح مى كند كه اين عهدنامه و پروتكل ها و موافقتنامه ها» از نظر دولت جمهورى اسلامى ايران همچنان معتبر و نافذ است «(متن اين يادداشت ها با تلخيص از كتاب تحليلى بر جنگ تحميلى رژيم عراق عليه جمهورى اسلامى ايران، نشريه وزارت خارجه جمهورى اسلامى نقل شده است.)
به علل اقدام عراق در اعلام يك طرفه لغو توافق هاى الجزيره و بى ارزش بودن اين اقدام از نظر حقوقى در شماره آينده خواهيم پرداخت. (ادامه دارد)
زيرعكس ها:
صدام حسين پس از وقوع انقلاب اسلامى و پاره كردن اسناد توافق الجزيره گفت: اگر جزاير تنب و ابوموسى در اختيار ايران باقى بماند دنيا بايد در انتظار جنگ ديگرى باشد كه اعراب براى پس گرفتن اين جزاير عليه ايران به پا خواهند كرد.
|
|
|
|