*يكسالى مى شد كه «ماهنامه رودكى» را به راه انداخته بوديم. مجله اى كه مى خواست و مى كوشيد «متفاوت» باشد و چشم اندازهاى گونه گون فرهنگى را در خود بازبتاباند. رودكى شايد از اندك مجلاتى بود كه به معناى واقعى- و نه صورى- كلام زير نظر «گروه دبيران» اداره مى شد و حضور نام يافتگانى چون مهشيد اميرشاهى، داريوش آشورى، جمشيد ارجمند و مرتضى مميز در اين گروه، جاذبه اى ويژه براى آن فراهم مى آورد. از همان سال نخست انتشار (۵۱-۱۳۵۰)، توانست توجه شمارى از دست اندركاران عرصه هاى فرهنگى را به خود جلب كند و جايگاه امينى براى انتشار نظرات و آفريده هاى آنان باشد.
بارى يكسالى پس از پا گرفتن رودكى، در ديدارى با «محمود كيانوش»، شاعر و نويسنده و پژوهشگر، از او نيز خواستيم به همكاران ما بپيوندد و او درجا، متن شعر بلندى را از يك «شاعر هندى» كه به فارسى برگردانده شده بود، به دست ما داد. شعر، «ناماروپا» نام داشت و سراينده اش «پراديپ اوماشانكار». مترجم، شناسنامه كوتاهى از اين «شاعر معاصر»- ولى براى ما ناشناخته- هند نيز به دست داده بود: او در سال «۱۹۳۴در كرالا- در خانواده اى «نايار»- زاده شده... در بمبئى تحصيل كرده و با خانواده اش در همين شهر زندگى مى كند. كار رسمى او تدريس است و حرفه واقعى اش نويسندگى. تا به حال چهار كتاب داستان و هفت مجموعه شعر به زبان «مالايالام»- كه يكى از شاخه هاى زبان هندى است و يك مجموعه شعر نيز به زبان انگليسى منتشر كرده است» و بعد افزوده شده بود: كه شعر «ناماروپا، از همين مجموعه كه «با آوازى ديگر» نام دارد، انتخاب و به فارسى ترجمه شده است!
شعر را كه در نشست گروه دبيران، مرور كرديم، ديديم كه محكم و استوار است، جهان بينى ويژه اى دارد كه مترجم نيز در برگردان خود، آن را دريافته و به درستى به زبان فارسى انتقال داده است. روانى و سلامت برگردان چنان بود كه گوئى شاعر هندى خودش شعر خود را به فارسى برگردانده است! پيش از آن كه به اصل مطلب برسيم، تكه هائى از «ناماروپا» را مرور مى كنيم كه باز به گفته «مترجم»، در فلسفه هند به معناى «جهان ظاهر و باطن» آمده است:
-«هياهو در جنگل شكفت/ و دختران باكره/ با آراستگى بلوغ/ در آئينه بر هنگى ايستادند/ و شير تازه نارگيل از پستان هاشان/ تا ميانه قايق جست.../ از آشيانه ران هاشان كه مى لرزيد/ مردان بيرون آمدند/ به يك دست نيزه اى/ و به ديگر دست، جامى تُهى/ تراشيده در جمجمه عاجگونه شير/ و رقص آغاز شد/ تند و موزون و قاهر/ همچون گردش سيبى سرخ در هوا...»
*
-«درخت از بارورى/ و آفتاب از سخاوت/ و باران از عشق، پشيمان نيست/ اما تباهى/ همچنان در فاصله جنگل و دريا/ بر ظهور ابليس پاى مى فشارد!/ خداوندا از تو انتظار پاسخ دارم/ آيا شهر را نيز تو ساختى/ و شراب را/ و شقاوت را/ و پول را/ و نخوت را/ و تباهى را؟.../ خداوندا از تو انتظار پاسخ دارم!...»
-مى بينيد كه هيچ كجاى شعر رنگ و بوى معمول ترجمه را ندارد. اين همه روانى را آن هم در بيان حرف هائى از اين دست تنها مى توانستيم به حساب توانمندى هاى مترجم بگذاريم كه محمودخان كيانوش باشد. او بخش هاى ديگرى از مجموعه «با آوازى ديگر» را كمابيش در همان سال ها در مجلات «سخن» و «نگين» نيز انتشار داد و «پراديب اوماشانكار» را به صورت شاعرى شناخته شده در ايران درآورد!
*«ناماروپا»، در شهريورماه سال ،۱۳۵۱ با صفحه بندى درخشان مرتضى مميز، در شماره ۱۱ ماهنامه رودكى انتشار يافت و مورد استقبال خوانندگان قرار گرفت. هفت هشت ماهى بعد، انتشارات نيل «با آوازى ديگر» را با برگردان كيانوش به صورت كتابى مستقل درآورد. بر اين مجموعه، شش شعر ديگر هم از شاعرى ناشناخته، ديگر، به نام «خوزه آمادولوپز»- ظاهراً از آمريكاى لاتين، پيوست شده بود. كتاب، عنوان «از پنجره تاج محل» را داشت كه بر روى تصويرى از بازمانده هاى تخت جمشيد نشسته بود! همه چيز بوى تازگى توأم با شگفتى مى داد. به هر حال «ناماروپا» سرآغاز همكارى مستمر و پرثمر كيانوش با رودكى شد. او از جمله دو سه ماهى بعد، حاصل پژوهش گرانقدر خود را در زمينه «شعر كودك در ايران» نيز به دست ما سپرد كه پيش از آن كه به صورت كتاب درآيد، در چندين شماره پياپى در رودكى انتشار يافت.
*
*و اما در سال هاى پس از انقلاب در ديدارى تازه با كيانوش در لندن باز صحبت شاعر هندى، پراديب اوماشانكار، پيش آمد و پر و پيمان بودن محتوائى شعرش و روانى و سلامت برگردان آن به فارسى و... كه ديگر كيانوش تاب نياورد و راز شيرين سر به مهرى را براى ما گشود: شاعرى به نام پراديب اوماشانكار اصلاً وجود خارجى ندارد و همه آوازه ها از مترجمى است كه شاعر نيز هست و به گواهى همين برگردان فرضى، شاعر خوبى هم هست! حالا كيانوش خلاف قضيه را- اين بار البته واقعى- عمل كرده است. شعرهاى پراديب فرضى را كه به ظاهر از انگليسى ترجمه كرده بود، از فارسى به انگليسى برگردانده و با همان عنوان قديمى، «از پنجره تاج محل» و با همان طرح روى جلد چاپ تهران، در لندن انتشار داده است. او سبب اصلى پنهان شدن در پس نام مستعار غيرايرانى را نوعى روياروئى با سانسور مسلط فرهنگى در ايران آن روزها، مى داند. در ديباچه ترجمه انگليسى «از پنجره تاج محل» مى گويد سانسور در آن روزها به جنگ با واژه هائى برخاسته بود كه نمادين تعبير مى شد مثلاً «جنگل» يادآور «جنگل سياهكل» مى شد و مبارزه با نظام را تداعى مى كرد.
كيانوش براى عنوان روى جلد «از پنجره تخت جمشيد» را انديشيده بود ولى بعد آن را به «از پنجره تاج محل» تغيير داد. دومى با كمى دقت همان معناى اولى را مى دهد. محل تاج، همان «كاخ شاه» فهميده مى شود. در عين حال وقتى شاعر شناسنامه هندى دارد طبيعى تر آن است كه «از پنجره تاج محلى» به پيرامون خود بنگرد!
*
ترانه زندگى
*كيانوش در ديباچه مجموعه «از پنجره تاج محل» چاپ تهران مى كوشد جهان بينى خود را از زبان «شاعر هندى» بيان كند. از گمگشتگى هاى انسان امروزه و به ويژه «گمگشتگى شاعران عصمت باخته معصوم امروز» بگويد و بعد تكليف شعر و شاعر را معلوم كند. او در برابر «شاعران روشنفكر» توپ پُرى دارد و خطاب به آنان كه از «عاج روشنفكرى» قلمى زيبا به نام «شاعرى» تراشيده اند و «آن را همواره در مركبدان واژه هاى رنگين فرو مى برند» مى گويد: «اى شيادان بزرگوار، اى جدا كنندگان لفظ ها از معناها... ديرى است كه خود را از مهمانى ناله هاى عروسكى شما بيرون كشيده ام. تا ناله اى را بشناسم كه عميقاً از جان من برمى خيزد، از جان خاك، از جان آفتاب و شايد كه اصلاً ناله اى نباشد، ترانه اى باشد به نام زندگى...»
كيانوش سپس «تيپ هائى نمونه از شاعران را معرفى مى كند: كسى كه به زبان بيگانه شعر مى گويد تا شايد در محافل ادبى بيگانه صدايش را بشنوند... بى خبر از آن كه دست هاى گشوده لرزان، مشتى برنج مى خواهند يا پاره اى نان...». شاعرى ديگر كه در «تصوير گرسنگى نقاش ترين شاعران است اما تابلوهاى كلامى خود را در خلوت آراسته خانه اى مى سازد كه هزينه نگهدارى آن در روز مى تواند نهيبى باشد به مرگ تا صد تن را مدتى از گرسنگى دور بدارد...»/ و يا شاعرى ديگر كه «از ملال تجمل به شعر روى مى آورد و بانگ گرسنگى سرمى دهد كه «سخن رساى زمانه است.» ولى او «مايه شعرهاى طاغى خود را شب ها در ميكده اى باشكوه در روشنائى آبى رنگ چشمان معشوقه... خود گرد مى آورد...»
از همين روست كه كيانوش اين شاعران را «گمگشتگان عصمت باخته معصوم» مى نامد. بدون اين توضيح كه عصمت باختگان چگونه، معصوم باقى مى نامد! او تكليف «شعر متعهدانه» را در گفتگوئى كوتاه با يك دوست روشن مى كند: «تعهد منم كه مى گويم آنچه را كه مى بينم و مى انديشم و خود را به چيزى كه نمى بينم و نمى انديشم، متعهد نمى دارم» و بعد مى افزايد: «شعر را مى شناسم، چنان كه خود مى گويم و شاعر را مى شناسم، چنان كه خود هستم!... و براى اين شعر و اين شاعر نه امروزى مى شناسم، نه ديروزى و نه فردائى»!
كيانوش سپس به تفصيل، به شرح و تعريف شعر و شاعر مى پردازد هر چند به قول خود او هيچكدام تعريف پذير نيستند. «هيچ تعريفى نمى تواند شعر را مانند رياضيات و تاريخ در حيطه خود محدود كند.»...
شعر همچون خيال انسان و سرگردانى او، بى كرانه است، با اين همه مى توان در مهمترين اجزاى سازنده آن دقيق شد. «كاربرد هنرمندانه زبان» را كيانوش نخستين ويژگى شعر مى داند و اين ويژگى در گفتار روزمره همه مردم وجود دارد. «تنها انسان هائى كه لال و كر و كور به دنيا آمده اند از كاربرد هنرمندانه زبان عاجزند. زبان، هنر انسان است و كاربرد آن خود به خود كاربردى هنرمندانه است. بيان احساس و هيجان و انديشه و دريافت ها، ويژگى ديگر شعر است و كدام انسان است كه نيازهاى انسانى در او اميد و آرزو و هيجان پديد نياورد و «حاصل اين هيجان ها به او دريافت هائى از زندگى و جهان نبخشد؟» و «حاصل هر انديشه اى، دريافتى است از زندگى و جهان...»
*
حيوانِ شاعر!
*يارى گرفتن از وزن و قافيه و صنايع بديعى، نيز ويژگى هاى ديگر شعر و شاعرى را مى سازد. يعنى «مهارت و پروردگى» در به كارگيرى واژه ها «در ميدان بيان». كيانوش در مقام بيان نقش مهارت ها، سخن شاعر را كه از موسيقى وزن و قافيه يارى گرفته است با موسيقى زمزمه مردى ساده و تنها كه در خلوت اطاقى، كوچه اى، مزرعه اى... غم خود را با فصاحت و بلاغتى در اوج بيان مى كند به مقايسه مى گيرد. «تفاوت ها تنها در پروردگى و ناپروردگى است» وگرنه «انسان همچنان انسان مى ماند. چه در گرسنگى سرگردان كوچه هاى محقر و چه در سيرى لميده مصراع هاى مفخم»!
-صنايع بديعى، از جمله «تشبيه و استعاره» نيز از نظر كيانوش «آفريده انسان عام است» ولى «پرورده انسان شاعر»/... «پس شعر چيست؟... شعر همه زندگى است و انسان، حيوانى است، شاعر!»
... شعر زندگى است در بودن و شدن! شعر انسان بودن است و بر خاك زيستن و نظاره كردن و در خود فرو رفتن و از خود بيرون آمدن و اين سفر را باز گفتن، بى آن كه به كسى جز مسافر راوى، تعهدى داشته باشى...»!
-كيانوش در شبه مانيفيست شاعرانه خود از نو گريبان شاعران عصمت باخته معصوم را مى گيرد كه «تعهد به خود» را فراموش كرده اند و «نقاب متعهد بودن» را به چهره آويخته اند و از آنان مى پرسد كه «از برخورد خود و ماسواى خود چه دارند كه بتواند كلمه يادگار «آنان» بر تنه درخت زندگى باشد»؟ و حرف آخر اين كه «تعهد چيزى نيست، مگر آن كه خاك بداند كه شما زيستيد و نه چنان زيستيد كه عكس ماه در مرداب!...»
*
شاعر «اكنونى»
*حال با توجه به آن چه در شرح و بيان شعر آمد، مى توان به شاعر واقعى رسيد كه «جزئى» است از آن «انسان كل مطلق» كه در زمان و مكان معين و اوضاع و احوال معين، يعنى در «اكنون معين» زندگى مى كند و «فاعلى است منفعل در اين اكنون معين». ويژگى برجسته اين شاعر «اكنونى» اين است كه مَنِ خصوصى، مَنِ محلى ندارد. «من خاكى دارد در منظومه آفتاب و در بيكرانگى... اما چون فاعلى است منفعل... در اين فعل و انفعال ها از من خصوصى و محلى خود نيز تأثير مى پذيرد. «اينگونه مؤثر و متأثر شدن هم واقعيتى است از زندگى انسان.»
-«شاعر اكنونى»، شاعرى است نگران. «نگران مَنِ شكسته انسان.... منى كه ميان آنچه هست و مى تواند باشد و آن چه كه نيست و مى خواهد باشد، سرگردان است. منى كه ريشه در خاك دارد و شاخسار در آسمان. مى خواهد ريشه را فراموش كند ولى بى ريشه هرگز شاخسار نخواهد داشت و مى خواهد شاخسار را باور كند حال آن كه ريشه را به محبت خاك نمى پرورد.»
-امروز اقتصاد، جدا از انسان به راه خود مى رود و انسان را خاكسار به دنبال مى كشد. با اين حرف كيانوش مى خواهد «مَنِ شكسته انسان امروزى» را تشريح كند كه انگيزه اصلى نگرانى هاى شاعر اكنونى است. «اقتصاد امروز كارخانه عظيمى است كه تنها هدفش توليد است و توسعه و توليد، مصرف مى خواهد و اقتصاد اين هدف را در انسان ها... به وجود مى آورد... تو اگر شاعرى يا نقاش، موسيقيدان يا نويسنده».... هنر تو ديگر «كالاى» قابل عرضه اى در بازار امروز نيست.» بايد آنها را به عنوان ماده خام، در اختيار همان كارخانه عظيم و ساحر بگذارى... شاعر نگران چنين مَنِ شكسته اى است.
... كه هر دم قدمى از خود دور شده است و در هر قدم از خود انتظارى ديگر داشته است، سواى برگشتن به راه حقيقت كه خونش مى نمود و مى نمايد، فكرش نمى گذاشت و نمى گذارد!»
كيانوش در پايانه ديباچه خود به كسانى كه مى خواهند در چنين زمانه اى، شاعر باشند هشدار مى دهد هنگامى خود را شاعر واقعى بدانند كه «در اين گمگشتگى براى شناخت حقيقت انسان به تأمل نشسته باشند و اگر نمى توانند در پيوستن دوپاره من شكسته انسان، آيه اى بياورند، لااقل از واقعيت اين شكستگى و دوپارگى»، حكايتى سر كنند، كارى كه «پراديب اوماشانكار» فرضى كرده است!
*
تماشاى «شيوا»
*اشاره كرديم كه «از پنجره تاج محل» حاوى ۳۰ قطعه كوتاه و بلند است مرور در تكه هائى از آنها را از قطعه اى آغاز مى كنيم كه عنوان خود را نيز به مجموعه داده است.
*«من با درماندگى در برابر اعداد ايستاده بودم/ در برابر عددهائى كه داشتم: يك زن، دو پيراهن، سه فرزند/ و عددهائى كه مى خواستم: يك عدالت، سه ميليارد و پانصد ميليون برادر و يك پنجره/ و عددهائى كه از آنها وحشتم مى گرفت/ يا نفرتم/ يا تهوعم/ يا خشم/ يا....»
*
-در شعر «رهائى» نكته ظريفى نشسته است. رهائى در پراكندگى ميسر نمى شود، همبستگى مى طلبد:
*«رهائى از فريادهاى پراكنده، آشيان نمى كند/ به ناخرسندان بگو/ شاخسارى بسازند/ افراشته تا پيش آفتاب/ گسترده در سراسر خاك...»
*
-ميان انسان ها، گاه فاصله ها بسيار زياد است. شاعر، در اين فاصله ها تأمل كرده است:
*«ميان من و تو/ از اضطراب دعوت/ تا آرامش تفهيم/ دريائى است بيكران/ هر روز با توفانى/ از روز ديگر جدا مى شود/ و كلمه ها/ اين زورق هاى خرد/ تا ساحل تو مى آيند/ اما من هنوز در خود مانده ام/ نه از وحشت غرق/ كه از شرم دروغ»!
*
-شاعر در شعرى ديگر به «ستاره هاى آواره اى» مى انديشد كه «از رودخانه اشراق/ به مغرب معامله كوچ كردند/ و اكنون ناباورى/ نسيم هرزه گردى است/ كه از هر كوچه عبور مى كند...»
*
-كيانوش براى آن كه هرگونه شك و ترديد را در انتساب شعرها به پراديب اوماشانكار از ميان بردارد غالباً در فضاسازى ها به طبيعت و نمادها و اشياء هندى اشاره مى كند. باران و ببر و تندر و باد رقص و برنج و مذبح و شيوا و نيرو انا از آن جمله است:
*«گرسنگى در باران بى نعمت جشنى گرفت/ و با در جامه سپيد/ از آسمان فرود آمد/ و بر گرد مذبح تو رقصى كبود آغاز كرد/ دست تو از ناتوانى به پناه چشم نيامد/ تا در پرده باران/ جلال ساده شيوا را تماشا كنى/ و تو كشتى و كشته شدى...»!
*
*«در سراسر باغ هاى سوترا/ نشانى از شكوفه گوشت/ و برگ نان نيافتم.../ به باغ نادانى بازگشتم/ و از شاخسار گرما/ ميوه اى شيرين و خاردار چيدم...»
*
*«پيكره اى از شيوا در يك دستش بود/ در ميان شعله اى از عاج/ و پيكره گاوى در دست ديگرش/ از چوب با جلوه آبنوس...»
*
«حالى كه تكه هائى از شعرهاى كيانوش را از زبان شاعر هندى به نقل آورديم، بد نيست نمونه اى از شعرهاى دگرگونه او را نيز از زبان «خوزه آمادولوپز»، شاعرِ فرضيِ آمريكاى لاتين هم بياوريم و بازى را تمام كنيم! در شعر تحول از زبان مادرى به فرزند سربازش مى گويد:
*«پستان من، گلوله ها را شير داد/ و دامنم حماقت را پرورد!/ پسرم به خانه ات برگرد/ و قهرمانى را در پيش پاى فرمانده/ بر زمين تف كن!/ من كفش هاى كهنه تو را/ با نگاه هاى... دختر همسايه برق انداخته ام!»*
*از پنجره تاج محل، محمود كيانوش، متن فارسى: انتشارات نيل، تهران ۱۳۵۲/ متن انگليسى: ROCKINGHAM.
PRESS/GB.2007