Nimrooz
Vol.18, No. 979, May 9, 2008
سال هيجدهم - شماره ۹۷۹ - جمعه ۲۰ ارديبهشت ۱۳۸۷
تهران داغ داغ داغ- على مستعلى زاده- تهران
سه ميليارد تومان براى خريد خانه چمران در لبنان
چرا پول مردم ايران بايد به لبنان و ونزوئلا برود
-همه آدم كش هاى اول انقلاب جا زده اند
-معاديخواه: لاجوردى تواب سازى را از من ياد گرفت
-همه دارند انگار مى كنند كه در دادگاه ها و در جنگ چه كرده اند.
-نيمى از مردم كشور گرفتار فقرند: آمار دولت است
تحصيلكرده هاى كارتون خواب، هديه انقلاب
تهران داغ است و به راستى داغ و اگر شنيديد كه مردم شورش كرده اند هيچ تعجب نكنيد. اگر شنيديد كه در اين شورش هيچ عقل و منطقى در كار نبوده است هيچ تعجب نكنيد و اگر خوانديد و ديديد در سراسر كشور كه خوابگاه ها و مراكز دانشگاهى و آموزشى هست، مثل يك بمب ساعت شمار عمل كردند و پشت هم تركيدند هيچ تعجب نكنيد. داستان جورى شده است كه فقط يك حمله نظامى و جنگ اينها را نجات ميدهد و الان هم بحث دانشجوها بيشتر سر همين است كه آيا جنگ در اين مقطع درست است يا غلط. عده اى معتقدند حمله نظامى آمريكا به ايران كار سقوط جمهورى اسلامى و ملاها را راحت تر ميكند و عده اى هم معتقدند اين كار باعث ميشود مثل جنگ با عراق رژيم عمر پيدا كند. در حالى كه بدون جنگ با تورم و گرانى وحشتناكى كه پيش آمده با قرار گرفتن نيمى از جمعيت يك كشور نفت خيز و ثروتمند زير خط فقر ديگر حرفى ندارد جمهورى اسلامى بگويد. ميماند زور كه اينها كه زورشان بيشتر از شاه نيست كه همه دنيا با او بودند.
از طرف ديگر هنوز چيزى نشده همه شروع كرده اند نقش خودشان را در حوادث دهه اول انقلاب تكذيب كردن، همه آنها كه افتخار ميكردند كه فرمانده جنگ بودند مثل هاشمى رفسنجانى دزد حالا ميخواهند نشان دهند كه قهرمان پايان دادن به جنگ بوده اند. همه آنها كه با افتخار ميگفتند كه اعدام كرده ايم و اعدام كرده ايم حالا كتاب خاطرات مينويسند تا بگويند ما دست نداشتيم. كتاب هاى هاشمى همه براى همين است، خاطرات رى شهرى اولين وزير اطلاعات كه بار هزاران كشته به دوش اوست، خاطرات ناطق نورى، خاطرات ديگران كه گاه كتاب شده و گاهى هم به صورت مصاحبه. درست مانند همان روزهاست كه افراد دستگير شده را به توبه وامى داشتند حالا همه شان- از منتظرى كه راسشان بود تا معاديخواه كه اولين آخوند خانم باز بود- دست به توبه برداشته اند. به نظر همه مردم اين ها فهميده اند آخر كارست و دارند همين حالا به مردم ميگويند كه همه چيز زير سر خمينى بود و خلخالى و احياناً لاجوردى كه آن هم كشته شده است. يك نمونه از اين وقاحت را بخوانيد از همين نمونه پى ببريد آدمى كه در اعدام هاى دو سال اول جمهورى اسللامى دست داشت و ده ها حكم اعدام داد، از جمله حكم اميرانتظام، و حالا ادعا ميكند كه اصلا نبوده و گذرائى به زندان رفته است. اين عين وضعيت همه اينها كه دارند يواش يواش همديگر را هم متهم ميكنند. درست مثل اين كه ملت آن ها را گرفته و گذاشته پشت تلويزيون براى اعتراف. منتهى به پاى خودشان آمده اند.

لاجوردى از من تقليد كرد
عبدالمجيد معاديخواه، كسى كه دوست احمد خمينى بود و همپاى منقل و وافور او و وقتى شد وزير ارشاد اسلامى براى همه هنرپيشه هاى قديم پيام فرستاد و سعى داشت كه با آن ها رابطه اى داشته باشد. او و رفيقش عبدالرضا حجازى كه او هم آخوند خوش صورتى بود و با احمد مربوط بود و به فساد اخلاق مشهور و اولين كسى بود كه همين كارهائى را باب كرد كه حالا سردار زراعى مشغول شده است در حالى كه پاى منقل و دست در دامن سه تا خانم بودند توسط مأموران كميته دستگير شدند. دعواى داخلى بود جناح چپ گذاشت در گوش اينها. عبدالرضا حجازى را با همه سابقه مبارزاتى كه داشت اعدام كردند اما معاديخواه توسط هاشمى نجات داده شد. حالا خاطراتش را با يك دروغ بزرگ آغاز ميكند كه جالب و خواندنى است. «چند ماهى از انقلاب نگذشته بود كه قصد كردم تهران را براى هميشه ترك كنم و به قم بروم. رفتم با آقاى هاشمى در ميان گذاشتم اما ايشان مانع شد و به علت رودربايستى با ايشان و رفاقتى كه داشتيم و داريم چند صباحى ديگر عرصه قدرت را تحمل كردم.»
حالا با اين مقدمه دروغ به سئوالات يك خبرنگار درباره پرونده فرقان جواب ميدهد توجه كنيد كه خودش را تبرئه مى كند و در عين حال از ترس به هيچ كس هم كارى ندارد. گروه فرقان عده اى از مسلمان هاى واقعى بودند كه ميدانستند آخوندها چه جرثومه هائى هستند. پس دور هم جمع شدند و تصميم گرفتند فاسدها را بكشند. اولين ترورشان مطهرى رئيس شوراى انقلاب بود و بعد مفتح، بعد هاشمى رفسنجانى، معاديخواه هم در فهرست ترور همين گروه بود اما بمب ها عمل نكرد و جان به در برد.
با توجه به اينكه نام شما در اين پرونده نقش بسته، مى خواستم بپرسم كه چطور شد شما را براى قضاوت اين پرونده انتخاب كردند؟
كسى من را انتخاب نكرد.
پس نحوه ورود شما به پرونده چگونه بود؟
من داوطلب شدم.
چرا؟
وقتى ما باخبر شديم كه اين گروه دستگير شدند، اولين چيزى كه برايم اهميت داشت اين بود كه قاتل شهيد مطهرى را ببينم. به همين دليل خيلى سريع به زندان اوين رفتم. آقاى حميد نقاشان يكى از كسانى بود كه براى دستگيرى اين افراد در تلاش بود.
عقبه اينها به چه كسى برمى گشت؟ شخصى بود كه از آنها حمايت كند؟
آقاى ناطق نورى اينها را بهتر مى شناسد. موقعى كه من اينها را ديدم، با آقاى ناطق رفيق بودند. شخصى به نام هنردوست بود كه او نيز همراه گروه بود. من قبلاً آنها را در مدرسه علوى ديده بودم. چون آقاى ناطق در مدرسه علوى مسئول انتظامات بود و نيروهايى كه در كار انتظامات فعال بودند، همين گروه بودند. اصلا حميد نقاشان خيلى وقت ها در كنار امام مى نشست. عكس ها را اگر ببينيد، او را در كنار امام مى بينيم.
-آيا به آقاى هاشمى مراجعه كرديد؟
-نه آن زمان وضع به گونه اى بود كه اگر مى خواستم به زندان اوين بروم، مشكلى نبود. ولى مى دانستم كه افرادى در تلاش براى كشف گروه فرقان هستند و آقاى هاشمى نيز در جريان هست.
كى به زندان رفتيد؟
شايد ۲۴ ساعت از دستگيرى اين افراد نگذشته بود كه رفتم.
بند خاصى بودند؟
بله. همين بند ۲۰۹ كه الان زبانزد است، احتمالا كارش را با همين گروه شروع كرده است. آنجا از آقاى نقاشان سراغ قاتل شهيد مطهرى را گرفتم. گفت اعدامش كرديم. من شوكه شدم. برايم عجيب بود كه در فاصله حدود ۲۴ ساعت او را اعدام كرده اند.
آقاى ناطق نورى در كتاب خاطراتشان گويا روايت ديگرى دارند.
خب. آقاى ناطق جورى قضايا را تعريف مى كند؛ آقاى بهشتى به ايشان پيشنهاد دادستان بودن را داده اند. در حالى كه من تا همين سال هاى اخير اصلا خبر نداشتم. كتاب خاطرات ايشان را خواندم و متوجه شدم كه ايشان به عنوان دادستان وارد اين پرونده شده اند.
مگر حكم ديگرى براى ايشان زده بودند؟
حكم ايشان اصلا حكم دادستان نيست. حكم قاضى است به همين خاطر وقتى كتاب خاطرات ايشان را خواندم تعجب كردم. دادستان نمى تواند قاضى باشد. تصور من اين بود كه آقاى ناطق به علت رفاقت با آقاى نقاشان به اوين رفت و آمد مى كند و بعداً نيز آقاى منتظرى يك حكم مشترك براى من و ايشان صادر و هر دو را قاضى پرونده كردند.
مگر مى شود يك پرونده دو تا قاضى داشته باشد؟
براى ما هم معما بود. چنين چيزى سابقه نداشت. وقتى حكم را گرفتيم، تصور من اين بود كه هم من و هم آقاى ناطق قاضى پرونده گروه فرقان هستيم. الان آقاى منتظرى بايد جواب بدهد كه چنين چيزى امكانپذير است يا نه.
وقتى آقاى نقاشان به شما گفت كه قاتل را اعدام كردند، شما اعتراض نكرديد كه چرا بدون دادرسى اين اتفاق افتاده؟
من گفتم كه اين كار از هر جهت خيلى بد است. ايشان گفت بقيه را هم مى كشيم.
حكم اعدام قاتل شهيد مطهرى را چه كسى داده بود؟
نمى دانم. هنوز هم مشخص نيست. بعداً هم كه مشغول كار شدم، ديگر نپرسيدم چه كسى اين حكم را صادر كرده است. احتمالا آقاى محمدى گيلانى بايد حكم را داده باشد. چون اوين يك افرادى را براى اين كارها داشت. آن افرادى كه آن زمان در اوين مشغول بودند، در رأس شان محمدى گيلانى بود. بقيه نيروهاى ايشان بودند.
آ
وقتى آقاى نقاشان گفت همه را مى كشيم واكنش شما چه بود؟
تعجب كردم. گفتم اين كار علاوه بر تمام پيامدهايى كه دارد، يك ضرر اساسى براى جمهورى اسلامى دارد و آن اين است كه مردم بعداً اين ماجرا را باور نمى كنند. فكر مى كنند داستانى است كه ما سر هم كرده ايم. او گفت اينها با ما حرف نمى زنند و مى گويند شماها كافر هستيد. برخوردهاى پرخاشگرايانه دارند. كسى هم نيست كه براى اينها وقت بگذارد. گفتم من خودم مى ايستم و با آنها صحبت مى كنم.
شما كه حكمى نداشتيد؟
اصلا مسئوليتى نداشتم. از همان ساعت گفتگو با اينها را شروع كردم. اولين كارى كه انجام دادم، گشتى زدم و چهره اينها را در سلول ها ديدم. يك چهره عجيب و دلپذيرى را ميان آنها ديدم. هنوز آن چهره در ذهنم هست و خيلى براى او ناراحتم.
كى بود؟
مرحوم عباس عسگرى. گفتم او را بياوريد تا صحبتى با او داشته باشم.
در همان بند ۲۰۹؟
بله. يك اتاقى را به ما دادند. عباس عسگرى را آوردند. قيافه بسيار معصوم و ترحم برانگيزى داشت. از دانشجويان پلى تكنيك بود. گفتم مى گويند شما حاضر نيستيد با ما حرف بزنيد. گرچه اشتباه مى كنيد حالا من نشستم در كنار شما. شما با چه ديدگاهى مى خواستى فردى مثل من را بكشى؟ چه ضررى دارد كه معلوم شود آيا شما درست فكر مى كردى يا نه؟ علاوه بر اين من يك سوال دارم. اين پديده انقلاب اسلامى را چقدر مى شناسيد كه با آن مخالفت مى كنيد؟
ا
و سكوت كرده بود؟
بله حرف نمى زد تا اينكه چند تا سئوال از او كردم و او قانع شد كه خيلى چيزها را نمى داند.
چه سئوالاتى؟
مثلا درباره نوع نگاه رهبرى اين جنبش، نيروهايى كه در آن فعال بودند داستان اين جنبش و از اين چيزها. برايش تازگى داشت. گفت: من نمى گويم كه ما صحبت نمى كنيم بلكه شرايطى داريم. پرسيدم شرايط شما چيست؟ گفت من در شوراى مركزى بودم و بالاتر از من اكبر گودرزى است.
شما اكبر گودرزى را هم ديديد و با او صحبت كرديد؟
بله. اما از او اصلا خوشم نمى آمد. يعنى به همان نسبتى كه من نسبت به اين عباس عسگرى عواطف مثبت دارم (از آن زمان تا حالا)، نسبت به اكبر گودرزى نفرت داشتم و دارم. مجموعه اين گروه آميزه اى از دو عنصر بود. يك عنصر ترحم برانگيز است و عنصر ديگر نفرت برانگيز. اين دو عنصر خودشان را در عباس عسگرى و اكبر گودرزى نمايان مى كردند. عباس عسگرى، فردى بود كه وقتى يك مسئله اى برايش روشن مى شد، به راحتى قبول مى كرد كه اشتباه كرده است.
شرط عباس عسگرى براى گفتگو با شما چه بود؟
گفت اگر در گفت وگو من گير كردم، بايد آن را با اكبر در ميان بگذارم و از او بپرسم. گفتم مسئله اى نيست. هر وقت خواستى بگو تا او بيايد و مشاركت كند. از اينجا گفت وگوى ما شروع شد. اين اتفاق كه افتاد، تعجب همه را برانگيخت. باورشان نمى شد اينها با كسى حرف بزنند. در اين مرحله اصلا آقاى ناطق نورى حضور نداشتند. ايشان بعدها آمدند. اما آقاى نقاشان بود. تعجب كرده بود. حتى اعضاى گروه فرقان نيز متعجب بودند كه عباس چگونه با من وارد صحبت و گفت وگو شده است.
در واقع شما زمينه هاى توبه گروه را فراهم كرديد؟
درست است. اين فرآيند توبه بود و برگ زرينى است در دستگاه قضائى. چون يك ويژگى هائى دارد كه الان به دشوارى مى توان آن فضا را بازسازى كرد. مجموعه توبه اين گروه بسيار زيباست اما همين برگ زرين نقطه هاى سياهى هم دارد كه اگر بخواهيم بازخوانى كنيم، آن قسمت ها را نيز بايد ديد.
چه مدت طول كشيد؟
حدود دو ماهى طول كشيد. اصلا حضور من در دستگاه قضائى منحصر به همين پرونده است. يك پى افزود هم دارد كه آن قضيه تقى شهرام است. با خواست خودم وارد شدم و بعد آمدم بيرون.
اگر شما نمى رفتيد چه اتفاقى مى افتاد؟
طبق آنچه آقاى نقاشان گفته بودند، همه بلافاصله اعدام مى شدند اما حاصل گفت وگوى من و عباس عسگرى باعث توبه خيلى ها شد و برخى از آنها نجات پيدا كردند. مى دانيد چرا مى گويم برگ زرين دستگاه قضائى است؟ به خاطر اينكه تعداد اعدامى هاى گروه فرقان، كمتر از تعدادى است كه اين گروه، شخصيت ها را ترور كرده بودند. برخى از آنها ترورهاى مكرر داشتند. آن مجموعه اى كه توبه كردند، توبه واقعى نبود.
امرى كه بعدها به آن گفتند تواب سازى؟
نه اين تواب سازى نبود. تواب سازى كپى ناقصى از كارى بود كه من انجام داده بودم. البته آقاى ناطق نورى جورى در خاطرات خودشان سخن گفته اند كه گويى اين كار را آقاى لاجوردى انجام دادند، در حالى كه آقاى لاجوردى، بعداً روش من را در مورد ديگران كپى كرد. در اين مرحله، ايشان حضور فعالى نداشت. آقاى ناطق خبر ندارد. مواردى بود كه گفت وگوهاى من با اينها بيش از ۱۲ ساعت طول كشيده.
شما محاكمه اينها را انجام داديد؟
نه. جز اكبر گودرزى مطلقا در محاكمه ديگرانى كه محكوم به اعدام بودند، دخالت نمى كردم.
مگر قاضى پرونده نبوديد؟
تا مرحله گفت وگو بيشتر پيش نمى رفتم.
راى صادر نمى كرديد؟
نه. فقط براى اكبر گودرزى و دو نفر ديگر حكم صادر كردم.
براى آن دو نفر هم حكم اعدام داديد؟
بله. ولى محاكمه عباس عسگرى و كمال ياسنى و ديگران را نپذيرفتم.
چرا؟
نمى توانستم.
در جريان احكام هم بوديد؟
نكته جالبش همين جا بود. وقتى قضيه تمام شد، يك شب ليستى را آوردند كه من احكام را امضا كنم. گفتم من كه اصلا در محاكمه اينها نبودم كه امضا كنم. گفتند كه آقاى منتظرى به شما حكم داده است. گفتم اگر در آن حكم، دو نفر قاضى وجود داشته، پس چرا محاكمه تنهايى انجام شده است؟
يعنى آقاى ناطق آنها را محاكمه كرده و حكم دادند؟
على القاعده اينگونه بوده. حالا من دقيق نمى دانم.
شما در جريان نبوديد كه اين افراد در حال محاكمه هستند دارند حكم مى گيرند؟
نه. آن چيزى كه براى من مهم بود، شكستن طلسم آنها بود و اينكه بر سر موضع خود نمانند. من گفت وگو را انجام مى دادم.
شما گفتيد كه فقط در گفت وگوها شركت داشتيد نه در ارائه احكام. در اوين با چند نفر از اعضاى گروه فرقان گفت وگو كرديد؟
فقط با عباس عسگرى. چون عباس روى بقيه نفوذ داشت و تمام كسانى كه برگشتند، تحت تأثير عباس برگشتند. مثلاً كمال ياسينى مى آمد در سلول عباس و با اشتياق بحث ها را دنبال مى كرد.
همزمان آقاى ناطق بازجوئى ها را انجام مى داد؟
نه. ايشان فقط در محاكمه ها شركت مى كرد. در اين قسمت ها نبود. آقاى لاجوردى نيز بعداً از روش ما استفاده كرد. اما ظرافت هاى بحث ها را نمى ديد.
اصلا اعضاى گروه فرقان مرحله بازجوئى داشتند؟
بله. اما من دخالت نمى كردم.
كى بود؟ همان آقاى نقاشان بود؟
گروهى بود كه اين كار را انجام مى داد. آقاى لاجوردى نيز با بچه هاى ديگر صحبت مى كرد. اما نقطه كليدى قضيه اينجاست كه عباس عسگرى نقش سرنوشت سازى در مجموعه و بازگشت آنها داشت. عباس يك شرط ديگر نيز داشت. شرط كرد كه مشمول عفو نشود.
چرا؟
براى دو دليل. مى گفت همه اينها كه آمدند و دست به ترور زدند، به خاطر من آمدند و به اين راه كشيده شدند. اينها چون مستقيماً در ترور نقش داشتند، طبيعتا مشمول عفو نمى شوند. آن وقت اگر من عفو بشوم و بخواهم بعد ازاين بچه ها زندگى كنم، هر لحظه زندگى برايم از مرگ بدتر است.
شرط عجيبى نبود؟
بود. و به خاطر همين مى گويم مهم بود. چون قبول كرد كارشان جنايت بود و اشتباه كرده اند.
شما شرط را پذيرفتيد؟
پذيرفتم اما مدتى در فكر بودم تا راهى پيدا شود و اين بچه ها اعدام نشوند. به همين خاطر رفتم با مرحوم امام صحبت كردم. منتها امام بنا بر روش خود، در اين ماجرا ورود نكردند.
زمان ديدار با امام، بعد از پايان گفتگو با عباس عسگرى بود؟
تقريبا. نزديك به يك ساعت شرايط اين افراد را براى امام تشريح كردم و گفتم اگر از اختيارات شما استفاده شود و راهى پيدا كنيد، آنها زنده مى مانند. چون اين افراد قربانى اين جريان هستند. آنها به شدت تحت تأثير ادبيات حماسى دكتر شريعتى بودند. سنى هم نداشتند؛ حداكثر ۲۴ سال. عاشق دكتر شريعتى و ناراحت از رفتار روحانيون با دكتر شريعتى بودند. گفتم مجموعه اى دست به دست هم داده و اينها به اين راه كشيده شدند و قربانى اين قضيه هستند، اما امام دخالت نمى كردند.
امام براى رسيدگى به هيچكس ديگرى هم ارجاع ندادند؟
به خود ما واگذار كردند. من هم نمى توانستم اين افراد را محاكمه كنم.
اما آقاى ناطق در كتاب خاطرات خود از جلسه دادگاهى سخن مى گويند كه شما در حال گفتگو با يكى از اعضاى گروه هستيد. ايشان از زير ميز به پاى شما مى زنند كه ادامه نده و تمامش كن. جريان آن دادگاه چى بود؟
آن دادگاه اصلا جلسه مهم و جدى نبود. مجموعه اى كه آن جريان را اداره مى كرد، به اين نتيجه رسيده بود كه يك صحنه تبليغاتى براى افكار عمومى درست كنند.
فيلمبردارى هم مى شد؟
بله. اما كار تبليغاتى بود.
يعنى دادگاه نمايشى بود؟
نه. دادگاه يكى از همين افراد بود منتها من اصلا در آن دادگاه نقش فعالى نداشتم.
فقط همان يك دادگاه بود؟
بله. آن هم فقط به خاطر پيشنهاد آنها بود. چون شبهه هائى در جامعه توسط منافقان مطرح شده بود كه گروه فرقانى وجود ندارد و همه چيز دروغ است.
خب شما مى گوئيد دادگاه تبليغاتى بود و اين همان شائبه ها را تائيد مى كرد؟
نه. آن چيزى كه داشت تأثير مى گذاشت، رفتار برادر شهيد مفتح بود. اين فرد از گروه رجوى بود. ايشان متأسفانه با تعصب آن چيزى را كه گروه رجوى مى خواست، تعقيب مى كرد و تلاشش اين بود، به عنوان يكى از خانواده هاى قربانيان اين قضيه، در كار ما دخالت كند. من هم با او برخورد تندى كردم. اما او مى خواست روند كار را به هم بزند. به همين خاطر مجموعه تصميم گرفت، يك جلسه اى مثل دادگاه علنى برگزار شود كه خانواده قربانيان نيز در آن حاضر باشند. بيشتر كار تبليغاتى- سياسى بود. گرچه دادگاه هم بود. چون يكى از متهمين را محاكمه مى كرديم.
شما اطلاعات خودتان را به ديگران منتقل مى كرديد؟ مثلاً به بازجوها.
بله. همه مى دانستند، چون ضبط مى شد.
پس چرا توبه آنها كه به گفته شما صادقانه بود، مورد توجه قرار نگرفت؟
ببينيد محاكمه داستان خودش را دارد.
مى خواهم ببينم كه حكم اعدام به صرف ترورهايى كه داشتند اعلام شد يا نه حكم اعدام به خواست عباس عسگرى اجرا شد؟
خب در هر محاكمه اى بحث هاى مختلفى به وجود مى آيد. من هم فقط دادگاه اكبر گودرزى و على حاتمى را عهده دار شدم. چون مجموعا على حاتمى را دودوزه باز ديدم. خيلى بدم آمد و به همين دليل محاكمه اش را قبول كردم.
در جريان دادگاه گودرزى با خود ايشان هم صحبت مى كرديد؟
بله.
مبناى تفكرش چه بود؟
اصلا وارد گفت وگو نمى شد.
نمى پرسيديد كه روحانيت ستيزى او از كجا آمده؟
حرف هاى شعارى مى زد. وارد بحث نمى شد. پرخاشگرى مى كرد. مى گفت كور خوانديد. جوان ها چنين و چنان مى كنند. چون يقين داشت جان سالم به در نمى برد و برايش تلخ بود كه فضاى سكوت آنها شكسته است. براى من هنوز هم معماست كه يك آدم چگونه مى تواند چنين پر از نفرت باشد.
شما اشاره كرديد كه روحانيت ستيزى اين افراد از مخالفت با دكتر شريعتى به وجود آمد. آيا فقط روحانيونى را كه مخالف دكتر شريعتى بودند، ترور مى كردند؟
نه. اصل براى اينها زر و زور و تزويرى بود كه دكتر شريعتى مى گفت. چون همه آنها عاشق شريعتى بودند، فكر مى كردند كه روحانيون اكنون محصولى را درو مى كنند كه شريعتى بذر آن را كاشته بود. يعنى دشمنان شريعتى دارند محصول او را درو مى كنند. از اين ناراحت بودند.
وصيت نامه اش منتشر شد؟
نه. متأسفانه آن را پخش نمى كنند. به نسل جوان تأكيد كرده كه وقتى مى خواهيد در راه خدا حركت كنيد، بدانيد كه راهى نيست كه در آن شلنگ تخته بيندازيد. راه باريكى است و بايد آن را بشناسيد.
وقتى قرار به فرار شد
شبنامه اى كه با نشريات دانشجوئى توزيع شده و معلوم نيست مال كدام دانشجوست و آيا تا به حال دستگير شده و جان به در برده يا... مثل يكى از بچه هاى ايلام شده كه فرمانده سپاه به او گفته ببنين راهى كه شما ميرويد به اعدام ما ختم ميشود. يعنى انقلاب ميشود و بعدش هم ميريزند سر ما. خب ما كه وانمى ايستيم كه جلو زن و بچه هايمان اعدام شويم همين حالا هر كسى را صلاح ببينيم ميكشيمو بعد هم اگر توانستيم فرار ميكنيم و اگر نه يك گلوله هم در مغز خودمان. و تمام.
بخش هائى از آن شبنامه چنين بود: وقتى كسى از ما و تاريخ و فرهنگ ما دفاع نكند، هر قدر هم خودمان را برايش جر دهيم، به تدريج نيروى ما از بين مى رود و ديگر ولش مى كنيم. اگر هم در دنيا مثل داستان خليج فارس حركتى ايجاد شد و نامى يا تاريخى يا برگى از گذشته حذف شد، ديگر شده است. برگرداندنش خيلى خيلى دشوار است. اين حركت زمانى نتيجه مى دهد كه ملت و دولت در كنار هم اين كار را انجام دهند كه اگر ملت ما اين قدر پايه اين كار بود كه دولت به حال خود رها نمى شد كه هركارى بخواهد بكند. اگر هم دولت قرار بود پشت ملتش را بگيرد كه الان با تحريم و انزوا و تحقير روبرو نبوديم. حرفم اين است كه كسانى كه مى خواهند ايران را بريزند به هم، راه خوبى را پيدا كرده اند. اين حركت و در ادامه آن راه انداختن راديو تجزيه طلبى و بعد از آن آشوب هاى مرزى و ناآرامى هاى منطقه اى، همه به سمتى مى رود كه مردم را از دولت دور مى كند، حلقه امنيتى درون كشور را تضعيف مى كند، همه ما را به هم بى تفاوت مى كند و دولت مى ماند و يا درگيرى نظامى و يا اعلام حكومت نظامى. در هر حال، آشفته كردن اوضاع در صدر كارهاست. اگر كسى بود در سياست گذارى كلان نظام جمهورى اسلامى، مى گفت كه اگر از خليج فارس گذشتى، فردا بايد از جزاير بگذرى، فرداى آن از ديگر چيزها، اين بار اگر حركت ملى نياز داشتيد، خودتان هستيد و همان اتوبوس هاى مردمى كه براى استقبال مى بريد. اگر حمله اى شد، ديگر نمى توان انتظار داشت همين مردم اسلحه بگيرند و به جبهه بروند كه حتى خودى هاى انقلاب سوار بر ماكسيما مى روند طرف كراچى و نه جبهه هاى جنگ. خليج فارس ديگر تقريبا وجود ندارد مگر براى خودمان. آن هم چند وقت مى شود مانند همان گفتار خودمان در ايران كه مى گوييم بريم فوزيه ميوه بخريم. ميايم دنبال تاكسى و مى گوييم امام حسين. مى گوييم پل تاج و سوار تاكسى پل ستارخان مى شويم. بيخيال تر از اين حرف ها هستيم.
از نگاه معلمانى كه عقربه حقوقشان بر محور ماهيانه ۳۰۰ هزار تومان مى چرخد، محور آب است و نان و مسكن. معلم به جاى توجه به شاخص هاى آموزشى، چشم به شاخص تورم دوخته است و قيمت هائى كه ترمز بريده اند. در دفتر مدرسه هر روز بحث گرانى و تورم با غصه و دلهره، چاشنى نان و پنير معلمان است. على احمدى در دوره سرپرستى سه ماهه اش هرجا كه رفت و از تحول در آموزش گفت از معيشت و آب و نان شنيد و سرانجام در شهرستان ديلم بغضش تركيد و با لحنى عصبانى گفت: هر جا مى روم شما از آب و نان مى گوييد، پس كى از آموزش بگوييم؟ و معلمان ديلمى به قهر مجلس را ترك كردند. على احمدى فهميد كه تندرفته است. با توپ و تشر نمى شود. با ناز و كرشمه هم مقدور نيست. بايد فكرى اساسى كرد.

ايران
تحقيق
صفحه اول
آگهى
داستان
طنز
از آنچه گفته اند
يك زندگى
انگليس
مقاله ها
گزارش
بازتاب
جهان
ورزش
خاطرات
از لابلاى متون
آخر هفته
حوادث
علمى
فال هفته
روى خط آلمان
آرشيو روزنامه
آرشيو مقاله ها

•   ايران   •   تحقيق   •   صفحه اول   •   آگهى   •   داستان   •   طنز   • 
•   از آنچه گفته اند   •   يك زندگى   •   انگليس   •   مقاله ها   •   گزارش   •   بازتاب   • 
•   جهان   •   ورزش   •   خاطرات   •   از لابلاى متون   •   آخر هفته   •   حوادث   • 
•   علمى   •   فال هفته   •   روى خط آلمان   • 

•    آرشيو مقاله ها   •    آرشيو روزنامه   •