Nimrooz
Vol.18, No. 979, May 9, 2008
سال هيجدهم - شماره ۹۷۹ - جمعه ۲۰ ارديبهشت ۱۳۸۷
مهدى قاسمى
دولت احمدى نژاد، در احوال كنونى:
سنگين ترين و سهمگين ترين خطر براى موجوديت ايران

بر اين رابطه جا دارد به دقت بينديشم:
در يك سو بار ديگر، با نشانه هاى جوراجور شاهديم كه طرح حمله ى نظامى به ايران در دستور محافلى كه همواره «زور» را مفتاح مشكل گشائى شناخته اند، قرار گرفته است و در سوى ديگر با عنصر خود گم كرده اى چون احمدى نژاد مواجهيم كه با اطوار جاهلانه ى خود، به ادعاى حريف جان مايه مى دهد...
003855.jpg
مهدى قاسمى
برشمردن عارضه هاى شومى كه با تأسيس رژيم مذهبى- ولائى، نصيب ملت ايران شده است، به تأمل و حتى مكثى هم نياز ندارد. انگشت كه بر هر وجه از وجوه زندگيِ اين ملت پاكباخته و قربانى جهل، بگذارى با مسطوره اى و نمونه اى از پريشانى و نكبت روبرو خواهى بود. امّا در شرائط حال با حضور دولتِ عنصر جاهل و خود گم كرده اى چون احمدى نژاد، به مرحله اى رسيده ايم كه ايران با شتاب به سوى مهلكه اى كشيده مى شود كه اگر تدبيرى و يا تصادفى در برابر آن بَرنيايد، در غايت تلخى و تنگدلى بايد گفت اين كشور به رغم هستيِ ديرپايش، به مرزى خواهد رسيد كه از آن پس «نه از تاك نشانى خواهد يافت و نه از تاكنشان».
نگوئيم كه اين تصويرى است. حاصل غرق شدن در مرداد يأس و خودباختگى.
كوششى هم نداشته باشيم تا با تلقينِ افسانه هاى فريبنده و گوشنواز خود را به برهوت خوشباورى ها بيندازيم و از زمين و آسمان بر «جاودانگى اين سرزمين اهورائى» گواه بتراشيم، چرا كه زنده ماندن و در خاندان بزرگ ملت ها، اعتبار و منزلتى بهم زدن جز با آن اراده اى كه عقب ماندگى را واپس مى زند و به شركت در قافله ى تجدد و تمدنِ زمان، جواز مى دهد، طلبى ناممكن و حتى ناميسّر خواهد بود. پس قضاوت بى پايه اى نيست اگر گفته شود يكى از اسباب واماندگى ما در پيوستن به دنياى پيشرفته، غرق ماندن در سراب همين خوشباورى ها بوده است كه به جاى دل دادن به اميدى كه ريشه در واقعيت هاى زندگى بسته است به اعجازِ اوهام چشم دوخته و يا آن طرف تر درويشانه، در پاى انتظاراتى، پوچ چمپاتمه زده ايم كه «اين نيز بگذرد».
اينها را محض يادآورى قلمى كردم، تا همچنين اضافه كنم كه آنچه با دوامِ دولت پس گرا و ماجراجويِ احمدى نژاد، در قالب يك پيش بينى در ذهن من نقش گرفته است، مطلقاً، حاصل شايعات و يا بازتابى از آن تنفر و بُغضى نيست كه به حق نسبت به اين دولت و يا كليت رژيم در هستى ما جمع شده است، بلكه برآمده از واقعيت هاى ملموسى است كه خصوصاً در هفته هاى اخير روايت از اين دارند كه بار ديگر و اين بار همراه با تأكيد و ابرام «نام ايران»، به عنوان يكى از دو عنصر خطرناك و مايه ساز ناآرامى هاى منطقه و عمدتاً عراق وِردِ زبان هائى شده است، (آن ديگرى را غالباً ائتلاف طالبان و شبكه ى تروريستى القاعده معرفى مى كنند.)
چرخشِ نظر پس از يكى دو فترت كوتاه به سوى ايران به ويژه از آن هنگام شتاب گرفت كه دو صاحب منصب لشكر و كشورى آمريكا در عراق: «ژنرال پتريوس» فرمانده ى ارشد نظامى و «رايان كروكر» سفير اين كشور، در گزارش خود به كنگره، بر اثبات و انتقال اين ادّعا پافشارى داشتند كه در پى تضعيفِ شورشيان القاعده، آنچه در شرائط حال به بى ثباتى اوضاع در عراق دامن مى زند، تحريكات و وسوسه هاى مستمر «ايران» است.
گزارش دهندگان، بر ابلاغ اين نظر به كرّات اصرار مى ورزيدند كه «سپاه المهدى» بازوى نظامى دار و دسته ى «مقتداصدر» هم در قلمرو تعليمات تروريستى و چريكى و هم به لحاظ دريافت اسلحه از كمك هاى بى دريغ جمهورى اسلامى بهره مى گيرد و تصدى امر به «واحدى» موسوم به «قدس» از بسته هاى سپاه پاسدار واگذار شده است.
پيش از ارزيابى نقش مخرّب و فوق العاده خطرناك دولت احمدى نژاد در كشاندن ايران به سوى يك مهلكه ى مهيب اين يادآورى را لازم مى دانم كه به باور من- باورى كه در آن تنها نيستم و حتى بسيارى از اهل نظر و سياست پيشگان فعلى آمريكا (چه بسا در جبهه ى جمهوريخواهان) را همرأى و همنظر خود مى يابم- در همان حال كه نمى توان دست دسيسه ساز حاكمان جمهورى اسلامى را در حوادث عراق و همچنين در نابسامانى هاى منطقه، پنهان نگاه داشت... و هر چند، اگر قصدى براى يك تحليل منطقى و واقع گرا درميان است، نبايد بر اين واقعيت پرده افكند كه نه تنها مشكلات خاصه ى عراق بلكه بسى از پريشانى ها و نابسامانى هاى منطقه كه راه بر حلّ بحران هائى چون حوادث پيچيده و جوراجور فلسطين و لبنان و به طور كلى مناقشات مزمن و خونبار اعراب و اسرائيل، بسته، در زمينه هائى كمابيش قابلِ تشخيص به دسائس حكمرانان رژيم تهران گره خورده است كه بنابر اصطلاح كوچه و بازار: گوئى اَمرِ روزمرّه اشان، بى وجود «بحران و بحران پرورى» به آسانى نمى گذرد. اما در امتداد آگاهى به اين واقعيت (نقش مخرّب جمهورى اسلامى در دوام و گسترش تيرگى هاى منطقه) كه پنهان هم نيست، بار سنگين هزينه اش برگُرده ى مردم ايران نشسته است- بر واقعيت ديگرى نيز كه آن هم در ميان است و پوشيدنى نيست، چشم نبايد بست و آن سهم سياستگذاران آمريكا است كه به وسوسه ى بلندپروازى هائى خود را به كج راهه ها انداختند و بر هر انديشه ى صلاح و صلاح انديشى، از خودى و بيگانه پشت كردند و حالا كه سر از بن بست برآورده اند مى كوشند تا به جاى تميز و پذيرشِ عبرت انگيز كج راهه ها، بارِ ملامت را يكجا و يكسره به دوش اين و آن بيندازند.
مى خواهم اين را بگويم كه اگر دستيابى به «تمام حقيقت» را پيش گرفته ايم، بايد جستجو را دنبال كنيم و به قبول انحصارى گزارش هائى از آن دست كه به وسيله ى سفير و فرمانده ى قواى آمريكا در عراق به كنگره كشورشان ارائه شد، قانع نشويم، زيرا فقط در ادامه ى تحقيق و در كناره زنجيره اى از حوادث و اطلاعات يقينى است كه كشف خواهد شد، مشكلِ مسلماً به بن بست رسيده ى عراق مظاهر گوناگونى دارد كه همه از بِركه ى سياست هايِ عارى از روشن بينى و دِرايت و واقع گرائى آب گرفته اند و هيچ محلى هم براى ترديد نسبت به اين واقعيت نيست كه زيانكارى ها و ماجراجوئى هاى رژيم تهران، نه «علت» كه «معلولى» از آن سياست هاى بى مايه و ناپخته است كه به ويژه پس از فاجعه ى سپتامبر ۲۰۰۱ و غلبه ى كامل گروه موسوم به «نئوكن ها» و يا نومحافظه كاران در دولت آقاى بوش، در دستور عمل قرار گرفت و در تداوم اين سياست ها بود كه بى اعتناء به مواضع متحدين اروپائى و على رغم گزارشِ «بازرسان ملل متحد» و از بالاى سَرِ شوراى امنيت، تنها با دو بهانه ى پوچ و جعل شده، حمله به عراق آغاز شد. بهانه ى اول آن بود كه صدام در شبكه ى تروريسم بين المللى، در صف نخستين است و رابطه ى تنگاتنگى هم با دار و دسته ى اُسامه بِن لادن (القاعده) برقرار كرده است و بهانه ى دوم آن شد كه دستيابى صدام به سلاح اتمى به او امكان داده است تا ظرفِ فقط ۴۸ ساعت با موشك هاى دورپيماى خود خاك آمريكا را به مزرعى از «قارچ هاى اتمى» تبديل كند. گفتن ندارد كه اين هر دو بهانه پس از سقوط رژيم صدام و اشغال سراسرى خاك عراق تهى از مايه و پايه شناخته شد ولى به جاى عبرتى از آن مصداقِ كامل «بيگدار به آب زدن» بهانه ى ديگرى عَلَم كردند و گفتند: حمله به عراق. اصولاً بخشى از يك برنامه ى كلى با عنوان «طرح خاورميانه ى بزرگ» و به قصد دموكراتيزه ساختنِ رژيم هاى اين منطقه بوده است كه به عراق هم ختم نخواهد شد و طبعاً دنباله هاى آن به ساير كشورها نيز كشيده خواهد شد و به ياد داريم كه در همان زمان اين شايعه نيز به زبان ها افتاد كه «عنقريب نوبت به ايران خواهد رسيد» ولى مشكلات و مصائب تصاعدى عراق و خوشبختانه تحت تأثير اعتراضات بين المللى، تحقق چنان فاجعه اى معطل ماند.
به هر روى، گمان مى كنم، رويدادهاى عراق و نتايج جنبى آن و از جمله ضايعات مالى و انسانى سنگينى كه در درجه ى اول نصيب مردم مصيبت زده ى عراق و در درجه ى دوم بر مردم آمريكا تحميل شده است و همچنان ادامه دارد، چندان واضح است كه نيازى به شرح و نقل نمى ماند، امّا توجه به اين نكته ى كليدى لازم است كه آمريكا، با انتقال تمامى توجه خود به مشكلِ روز تا روز پيچيده تر شده ى عراق، عملاً كار پاكسازى افغانستان از غُدّه ى سرطانى «طالبان و القاعده» و به ويژه سَر و سامان بخشيدن به روزگار پريشان مردم اين كشور را سست گرفت و به آن جانوران فرصت داد تا بار ديگر به پايگاهى در مرز پاكستان و منطقه ى عشيره اى آن دست يابند و حتى به نيروهاى پراكنده ى خود در درون افغانستان نظم و نسقى بدهند و كوتاه سخن نتيجه آن شد كه نه افغانستانِ مرگبار پس از سى سال تحمل ويرانى و خون و اشك به نيمهِ عافيّتى دست يافت و نه با آن نويد آگنده از خوشباورى و ساده نگريِ «بوش» كه غرق در غرور بر عرشه ى يك ناو جنگى با صلاى «پايان مأموريت» به مردم آمريكا داده بود- حتى كوره اميدى هم به نشانه ى نزديك شدن فصل نجات، به روى مردم عراق، در قلبى نطفه بست و اين سهل است، سراسر منطقه را بحرانى چند پهلو فراگرفت كه گمان نمى كنم، در كوتاه مدت، از عُقلاى جهان كسى را بتوان يافت كه براى غلبه بر آن نسخه ى آرام بخشى داشته باشد.
واقعيت اين است كه چنين بحران كم سابقه اى جبراً به شكل گيرى بُن بستى انجاميده است كه از پيش و پس راهِ بُرون رفتى از آن متصوّر نيست. پيشنهاد پاره اى از جمهوريخواهان «تندرو» و از آن رديف «مك كين» نامزد رياست جمهورى آينده ى حزب جمهوريخواه، كه بقاى ارتش و حتى افزايش آن را در عراق (حتى اگر صد سال هم لازم باشد) تا فصل پيروزى توصيه مى كنند تالى فاسدى دارد كه ضايعات روزافزون جهانى و مالى تحميلى بر مردم آمريكا و عمدتاً عراقى ها، نماينده ى آن است و در سوى ديگر پيشنهاد دمكرات ها و از جمله دو نامزد انتخاباتى آنها (اوباما و كلينتون) كه با شرائط كمابيش مشابهى خروج ارتش آمريكا از عراق را در دستور كار خود نهاده اند- مطلقاً چاره ساز بحران موجود نيست و حتى قابل پيش بينى است كه در غيبت قواى آمريكا، عراق به صحنه ى يك جنگ داخلى و به مراتب ويرانگرتر و خون بارتر از حال مبتلا خواهد شد و همين خود به روشن ترين وجهى قراردادن مشكلات عراق و حتى نابسامانى هاى منطقه را كه خاصه پس از حمله ى نظامى به عراق ابعاد و غلظت تازه ترى يافته اند- در طراز يك «بن بستِ» سخت و نفوذ ناپذير، توجيه مى كند.
به هر روى قصد من در اين مقاله، ارائه يك تصوير جامع از آنچه در عراق و يا منطقه مى گذرد، نيست. همچنين بر سَرِ آن نيستم تا اين باور خود را باز كنم و به معرض قضاوت نظر اهل بگذارم كه: اگر پاى محاسباتى از اين قماش به ميان آيد كه بالاخص در پى فرو افتادن رژيم فاشيستى صدام برندگان كه بودند و بازندگان كدام؟- پاسخ فورى من اين است كه برنده ى اول جمهورى اسلامى و بازنده ى بزرگ ملت عراق بود. ناشنيده مثل آن است كه صداى كسانى را مى شنوم كه ملامت كنان از من سئوال مى كنند آيا دفّع شر درنده اى چون «صدام»، ارزش آن را ندارد كه دست كم در حدّ پيمانه ى كوچكى مايه ى خوشبختى ملت عراق محسوب شود؟
توجه دادم كه قصد من «در حال» پرداختن به اوضاع عمومى عراق و منطقه نيست كه به فرصت كافى نياز دارد. ولى به عنوان يك انگيزه ى «تفكر» به ناگزير در كوتاهترين شرح، به نقد مقدّرى كه به آن اشاره كردم، پاسخ مى دهم و اين كه مسلماً بر هيچ انسان بهنجار و بيش و پيش از همه بر ما ايرانى ها جنايات موحش صدام پوشيده نيست. به تحقيق، هر فرد آگاه به حوادث منطقه، به درستى مى داند كه فَجايع رژيم بعثى عراق نه فقط در حق همسايگان بلكه در حق مردم خودش به درجه اى سنگين و سهمگين بوده است كه به مصداق مَثَلى كه مى گويند «فلان امر به درك مى آيد ولى به وصف نمى آيد» از حوزه ى نقل و توصيف دور مى افتد. آرى آنچه تاكنون درباره ى زشتى ها و زشتكارى هاى رژيم بعثى صدام، مطرح شده يكسره صحيح است و چه بسا بى كاستى هم نيست، ولى اساس بحث در متن اين پرسش است كه آيا در اين سوداى گويا «پاكسازى» عراق، ديوى رفت تا به قول حافظ «فرشته اى» به جاى او درآيد؟
توحش صدام كه حتى در برابر ديدگان جمع يك صاحب منصب مغضوب خود را با سلاح كمرى به گلوله مى بندد و به هيچ استغفارى هم راضى نمى شود، همه در جاى خود- ولى در شرائط حال، كشتار روزان و شبان مردم عراق، از كودك و پير و جوان به دست عراقى و خارجى، فرار بيش از دو ميليون و چهارصد هزار به خارج از عراق و اغلب به اردن و سوريه- مهاجرت هاى درون مرزى و جابجائى هاى اضطراريِ قريب دو ميليون و هفتصد هزار در درون مرزهاى اين كشور كه بهترين وصف براى آن همان كلمات «آوارگى و بى خانمانى) است- كمبود و در مواردى نَبودِ ابتدائى ترين لازمه هاى زندگى نظير آب و برق و وسائل سوختى و به ويژه فقر چشم گير بيمارستان ها به دليل كميابى و گاه نايابى لوازم درمانى و بهداشتى و يا فقدان يك نظام آموزشى در آن حدّ كه نتوان در بستر آن، از معلم و كتاب و درس و مدرسه شاهد قابل اعتنائى ارائه داد و دست آخر غلبه ى ناامنى و وجود شرائط ترس آورى بدانگونه كه خبرنگاران مستقل خارجى از زبان مردم كوچه و بازار عراق نقل كرده اند كه مى گويند:
«ما كه صبح خانه را به هر قصدى ترك مى كنيم اميد و اطمينان نداريم كه زنده به خانه بازخواهيم گشت و يا كالبدمان با انفجار بمبى به تكه هاى گوشت ذغال شده مبدل نخواهد شد.»
هر چند در عرصه هاى سياسى، غالباً ادّعا شده است: «عراق اگر با مشكلات بسيار در پى سقوط رژيم شيطانى صدام روبرو شده است. ولى نبايد بر اين موفقيت بزرگ چشم بست كه از رهگذار يك «انتخاب» آزاد به پارلمان و دولتى انتخابى و دمكراتيك دست يافته است كه به تنهائى چشم انداز اميد بخشى از آينده ى اين كشور استعمار و استبداد زده تصوير مى كند.»- ولى مدعيان اين گويا «تحول دمكراتيك» يا خود مى دانند و به روى نمى آورند و يا نمى دانند و علاقه اى هم ندارند از زبان و قلم اهل نظر و اهل اطلاع بشنوند و بخوانند، جوهره ى اين رژيم نوخاسته و ظاهراً انتخابى به هر چه شباهتى داشته باشد با يك نظام دموكراتيك ندارد. مجلس و دولتى كه برپا شده و خود على الدوام به بسط تضادهاى قومى و مذهبى دامن زده و قدرت را به انحصار تيره اى خاص درآورده است، در كدام خط و نقطه اى يا مفهوم يك نظم دمكراتيك خوانائى دارد؟
آيا هيچگاه پاسخ اين پرسش، آنگونه كه بايسته است، باز و حلاّجى شده است كه سازندگان اصلى حكومت (حالا گذشته از مواضع كُردها كه بساط استقلال را گسترده اند)، يعنى بستگان حزب الدعوه و شوراى انقلاب اسلامى، پرورده ى كدام گهواره اند؟- هيچگاه براى مردم «خودى» توضيحى داده شده است كه مغازله ى مستمر رهبران اين دو گروه شيعى (نورى مالكى) و (عبدالعزيز حكيم) با متوليان جمهورى اسلامى، سر به چه سودائى بسته است؟- هيچگاه پژوهشى در اين زمينه به عمل آمده است تا معلوم شود اختلافات و رقابت هاى جارى ميان گروه هاى شيعى، كه همه سر به يك آبشخوار برده اند، از كجا و از چه دستى مايه مى گيرد؟
در قبال اين انبوه صحنه ها كه به مصداق مَثل «مشتى از خروار» تنها بخش كوچكى از مصائب مردم عراق را بازمى تابد، طبعاً اين پرسش نيز زمينه ى طرح پيدا مى كند كه:
آيا چنين حاصلى را مى توان تنها در قياس با «حذف رژيم فاشيستى صدام» حجّتى بر يك پيروزى تلقى كرد؟
سئوال اين نيست كه چرا بساط رُعب و مرگ و جنايت صدام از زمين خدا كَنده شد؟
ترديدى در اين واقع نيست كه صدام به تنهائى تجسّم دنيائى از قساوت و نكبت بود. سخن اين است كه چه در جاى آن نشانده شد؟
به سخن آغازين بازمى گردم و اين كه چطور دولت بوش بار ديگر به نشانه هاى متفاوت بار ديگر كوششى سر داده است تا اين همه نابسامانى و درد و جلوه هاى آشكار بن بست را از حساب خود بَر آوَرَد و به حساب ديگرى و منحصراً جمهورى اسلامى واريز كند.
باز مى گويم كه شكى حتى براى لحظه اى نسبت به اين واقعيت نمى توان و نبايد داشت كه در دوام و غلظت تاريكى مرگبارى كه بر عراق و حتى منطقه مستولى شده جمهورى اسلامى با انواع وسائل و دست هاى فتنه گرى كه در خود ساخته است، سهمى كلان دارد. ولى در بسترِ يك تحليل منطقى و مُبتنى بر واقع گرائى چگونه مى توان از اين واقعيت درگذشت كه باز شدن دست ماجراجوى رژيم اسلامى ايران در فتنه پردازى هايِ نه فقط عراق كه سراسر منطقه نيز ثمر مستقيم آن سياست ها و برنامه هاى ناسنجيده و آزمندانه اى بوده است كه در دولت بوش، زير تأثير و نفوذ «نومحافظه كاران» كه به قولى «احياء امپراطورى باستانى روم را در قالب آمريكا» در سر داشتند- طراحى شد و به اجراء درآمد؟
به كوتاهى بگويم، هيچ واقع بينى نمى تواند اين واقعيت را انكار كند كه جمهورى اسلامى، از جمله عناصرى است كه به كوره ى بحران منطقه سوخت مى رساند ولى اين را هم بايد به رقم محاسبه ها افزود كه اين فرصت آتش بيارى از آن زمان كه حمله ى نظامى به عراق سر گرفت به رژيم تهران تفويض شد و خود چنين فرصتى نداشت و نمى توانست داشت.
اما در اين حيص و بيص كه دولت بوش با تلاش گسترده و چند جانبه بر آن است تا بارِ عظيم گناه را يكسره بر گُرده ى ديگرى هموار كند و در اين راسته، نامزدى دَمِ دست تر از جمهورى اسلامى نيافته است، نكته ى گفتنى كه در عين حال مى تواند براى بسيارى از ما و غير ما شگفت انگيز باشد. نقش متقابل دولت احمدى نژاد، در كمك به اثبات دعوى آمريكا است كه به گمان من حتى اگر آمريكائى ها، زحمت جستجوى «گنهكار» را بر خود هموار نمى كردند، احمدى نژاد به تنهائى مطلوب آنها را در كف دستشان مى گذاشت.
منظور من در بيان اين نظر، فتنه گرى هاى پنهان و پس پرده ى احمدى نژاد در رساندن سلاح و پول به شورشيان عراقى و آتشبازهاى حزب الله لبنان و حماسيان غزه و ساير رَسته هاى چريكى و مسلح منطقه نيست. اشاره ى من به اطوار خطرناك اين مردِ جاهل و خود گم كرده، آن هم دقيقاً در بِزَنگاه هائى است كه نه فقط پشيزى به كشكول او نمى رساند، بلكه به درستيِ دعوى حريف مايه و قوت مى دهد. در اين باره نقل يك نمونه از تازه ترين «شيرين كارى هاى» احمدى نژاد، شرح نظر را روان تر مى كند:
در بحبوحه ى فعاليت ها و تداركات پنهان و آشكار دولت بوش و كشاند پاى ايران با قصد خاموش كردن اعتراضات كنگره و مردم آمريكا نسبت به حوادث عراق و تَبعات آن- ناگهان احمدى نژاد را با يك برنامه ى نمايشى، رجزخوانان بر پرده هاى تلويزيونى دنيا شاهد شديم كه باد در غبغب و دن كيشوت وار به جهانيان اعلام مى كند:
«جمهورى اسلامى خوشبختانه به همت دانشمندان و به نيروى فن آورى خود موفق شده است. شش هزار سانتريفوژ جديد بر سه هزار سانتريفوژى كه به كار غنى ساختن اورانيوم مشغولند، بيفزايد.
من اگر به تئورى توطئه و خاصه از آن قماش كه با عنوانِ «افكار دائى جان ناپلئونى» بر سَرِ زبان ها افتاده است، اعتقادى داشتم با قطع و يقين بر اين داورى مى ايستادم كه اين مرد [احمدى نژاد] در بناى رژيم ستون پنجمى است كه با توسل به شيوه هاى موسوم به «نعل وارونه» تلاش دارد تا راه را به سود برنامه هاى مخدوم خود هموار كند و امّا در اين مورد، فراتر از اعتقاد يا عدم اعتقاد به تئورى توطئه، گمان مى كنم اطوار و احوال اين مرد با نشانه هاى كاملاً محسوس، روايت از اين دارد كه در يكسو جهلِ برآمده از تعصب و بى خبرى از الزامات دنياى امروز و در سوى ديگر غرق شدن در لذّت «قدرت» و يا آنچه او «قدرت مى پندارد» او را به نوعى «خودگم كردگى» و «بيگانگى با خويش» سوق داده است و چه بسا به شكلى از ماليخوليا- با اين همه بسيار و بسيار زيانبار و باعث خسارات حتى جبران ناپذير خواهد بود اگر، تَبَعات و آثار اين جنون و جهل مركب را سبك و ساده بينگاريم. بسيار براى ما گران تمام خواهد شد اگر از اين توجه دور شويم كه بار ديگر زمزمه ى حمله ى نظامى به ايران پيرو تدابيرى رندانه سر گرفته است و نابخردى ها و سبكسرى هاى اين عنصر نادان و ماجراجو مى تواند به سهم قابل ملاحظه اى به وقوع فاجعه كمك برساند و دست كم «بهانه ى» متجاوز را موجه جلوه دهد.
فراموش نكنيم كه ما را «جهل» و جهلى فراگير به اين روزگار تيره نشاند. گناهى پوزش ناپذير در كارنامه ى نسل كنونى ثبت خواهد شد،
اگر به ساده لوحى و سهل گيرى، از ثمرات جهلى به مراتب غليظ تر كه در حال، هستى ملى اين نسل را نشانه گرفته است به غفلت بگذرد به گمان من، مقابله با دولت احمدى نژاد، جدا از ضرورت مقابله ى پيگير با كليت رژيم بايد در دستور روز همه ى گروه ها و فعالان سياسى (كه طبعاً جوهره ى خطر را تشخيص داده اند) قرار گيرد.
پروائى از طرح اين نظر ندارم كه در اين راه- البته در غايت هوشمندى و آنگونه كه اصول فراموش نشود- نوعى همرائى و همگامى با عناصرى در اندرون رژيم كه خطر واقعى را حس كرده اند، ضرورت دارد.
بر اين رابطه به دقت بينديشيم:
در يك طرف بار ديگر با نشانه هاى جوراجور شاهديم كه طرح حمله ى نظامى به ايران، در دستور محافلى كه همواره «زور» را مفتاح مشكل گشائى شناخته اند، قرار گرفته است و در طرف ديگر با عنصر ديوانه اى چون احمدى نژاد مواجهيم كه با اطوار جاهلانه ى خود، به ادعاى حريف جان مايه مى دهد. در اين ميان تصور مى كنم، آنچه بايد قلب آزاديخواهان ايران را بلرزاند، وقوع حادثه اى از رديف جنگ و خونريزى است كه افزوده بر صدمات و ضايعات مادى و انسانى جبران ناپذير بى هيچ ترديد- بى هيچ ترديد، زمينه هاى تجزيه ايران را با پَردادن به كركس هائى كه از چپ و راست براى بلعيدن قربانى كمين كرده اند فراهم خواهد ساخت. از اين روست كه اين انديشه در من هر چند از موضع يك «خرد متعارف» قوت گرفته است كه به شرائط حساس كنونى بر همه ى آزاديخواهان ايران، مقابله با رخداد چنين ضايعه اى را در مقام وظيفه و فريضه نهاده است و از آن جمله تلاش براى دفع حكومتى كه با پيمانه هاى پُر به دعوى حريف و ظهور فاجعه مايه مى رساند. در اين راه از اين واقعيت فاصله نگيريم كه در حيات ملت ها گاه شرائطى شكل مى گيرد كه هر چند موقتاً بايد از هر قدم و از هر صداى موافق در دفع خطر بهره گرفت.
در جريان جنگ جهانى دوم، آن زمان كه ميان شوروى ها و انگليسى ها پيمان اتفاق بر ضد هيتلر به امضاء رسيد. منشى چرچيل با شگفتى از رئيس خود پرسيده بود: «شما كه همواره استالين و نظام شوروى را شيطان و شيطانى خوانده ايد چگونه خود را به همكارى با آن شيطان و آن نظام شيطانى راضى كرده ايد؟» چرچيل جواب داده بود: «من براى دفع هيتلر آماده ام با شيطان نيز كنار بيايم.»

ايران
تحقيق
صفحه اول
آگهى
داستان
طنز
از آنچه گفته اند
يك زندگى
انگليس
مقاله ها
گزارش
بازتاب
جهان
ورزش
خاطرات
از لابلاى متون
آخر هفته
حوادث
علمى
فال هفته
روى خط آلمان
آرشيو روزنامه
آرشيو مقاله ها

•   ايران   •   تحقيق   •   صفحه اول   •   آگهى   •   داستان   •   طنز   • 
•   از آنچه گفته اند   •   يك زندگى   •   انگليس   •   مقاله ها   •   گزارش   •   بازتاب   • 
•   جهان   •   ورزش   •   خاطرات   •   از لابلاى متون   •   آخر هفته   •   حوادث   • 
•   علمى   •   فال هفته   •   روى خط آلمان   • 

•    آرشيو مقاله ها   •    آرشيو روزنامه   •