Nimrooz
Vol.18, No. 979, May 9, 2008
سال هيجدهم - شماره ۹۷۹ - جمعه ۲۰ ارديبهشت ۱۳۸۷
زخمه هاى ياد...
003900.jpg
پيرايه يغمائى
گاهى وقت ها شايد گوياترين احساس ها در سادگى هاى معصومانه باشند كه شعرهاى كاظم شريعتى از اين حال و هوا دور نيست. بنابراين براى آشنايى با شعر او، فقط كافى است كه شعرش را بى هيچ شرحى خواند و احساسش را دريافت كه شعر خود بيانگر خويش است.
به پيوست، شما عزيزان را به خوانش دو كار متفاوت از اين چهره تازه از راه رسيده ميهمان مى كنيم:
آن سوى تر خط آهن
مردى كلاه ِ دوره دار به سر
با پنجه هاى يخ زده
گيتار در دست،
نگاهش به دوردست
خيره مانده بود
و آن جايى را
كه كسى نبود
مى پاييد...
كلامش يك نواخت بود
و نگاهش محزون
انگار خود را مى نواخت،
آن مرد...
با چشمان باز
كسى را نمى ديد
انديشه اى، خاطره اى
در او زخمه مى زد.
به او نگاه كردم
مرا نديد
قطار به راه افتاد
و آنگاه من بودم
كه با صداى يك نواخت
حركت قطار
خود را مى نواختم...
ديو فتنه گر
آن ديو فتنه گر كه بسى خون ما چشيد
وردى بخواند و كرد تبه اين قيام ما
چون ديد مردمان همه از خود برى شدند
فرياد زد كه: «هر دو جهان شد به كام ما!»
آن زهر جان گداز كه از مار و عقرب است
كم كم گرفت و ريخت به غفلت به جام ما
خنديد و نعره زد كه: «در اين پهنه زمين
از جن و انس هر كه بيافتاد به دام ما!»
غافل كه خشم و كين اسيران خسته دل
گيرند عاقبت ز ستم انتقام ما
گويند: «جغد فتنه گر پرفريب شوم
وقت است پر زنى ز در و بوم و بام ما!»




مرگ و زندگى يك سه ورينا
ژائو كبرال (Joأ#o Cabral) ۱۹۹۹- 1920 را بزرگترين شاعر برزيل مى دانند. معروفترين شعر كبرال نيز شعر بلند «مرگ و زندگى يك سه وه رينا» (Severina Morte e vida) است كه وصف مرگ و زندگى مرد فقيرى از شمال برزيل است. اين شعر را مترجم فعال دكتر مهناز بديهيان از انگليسى به فارسى برگردان نموده است. جا دارد كه گفته شود كه ترجمه اين شعر از زبان اصلى به انگليسى توسط شاعر پر آوازه آمريكايى «اليزابت بيشاپ» انجام يافته.
به پيوست بخشى از اين شعر بلند را با هم مى خوانيم:
مرگ و زندگى يك سه ورينا
نام من «سه وه رينو» است
نام مسيحى ندارم
سه وه رينو هاى بسيارى هست
چنين است كه مرا سه ورينوى «ماريا» مى خوانند
سه وه رينو هاى بسيارى هست با مادرشان ماريا
چنين است كه مرا از «مارياى زاكريا» كه مرده است مى نامند
اين نام هم مرا مشخص نمى كند
بسيارى سه ورينو مرده اند
بخاطر كلنلى كه نامش زاكريا بود
و اولين سرمايه دار اين منطقه
پس من چگونه توضيح دهم
كه چه كسى با شما حرف مى زند
عاليجناب؟
كمى صبر كنيد
«سه وه رينوى ماريا زاكريا از كوه هاى
ريب در انتهاى پارائبا»
اين نام هم مرا مشخص نمى كند
زيرا كه پنج مرد ديگر هست
با نام سه وه رينو
پسر ماريا هاى بسيارى
زنان زكرياهاى بسيارى كه مرده اند
كه زندگى مى كنند
در آن كوه باريك استخوانى
همانجا كه من زندگى كرده ام
ما دقيقا ً مثل هميم
دقيقا ً كله هاى بزرگ
كه تعادل آنها سخت است
شكم هاى باد كرده يكسان
پاهاى لاغر يكسان
زيرا خونى كه همه مصرف ميكنيم، بيرنگ است
و اگر همه ما «سه و رينو» ها در زندگى يكسانيم
مرگ مان شبيه بهم خواهد بود
مرگ كسانى كه از پيرى در سى سالگى مى ميرند
و از شليك هاى ناگهانى پيش از بيست سالگى
از گرسنگى تدريجى هر روزه
(مرگ سه وه رينو از بيمارى
از حملات گرسنگى در هر سنى
حتى قبل از تولد)
ما سه ورينوهاى بسيارى هستيم
و سرنوشت مان مثل هم خواهد بود
وقتى اين تخته سنگ ها را نرم كنيم
با ريختن عرق هايمان بر آنها.
تا تلاش كنيم زمين مرده وخشك را زنده كنيم
و از زمين سوخته مزرعه اى بسازيم.
اما براى اينكه شما عاليجناب
مرا بهتر بشناسيد
و بتوانيد بهتر داستان زندگيم را دنبال كنيد
من سه وه رينويى خواهم بود كه
كه شما هم اكنون
شاهد مهاجرتش خواهيد بود
برگرفته از سايت ماه مگ




گور نوشت سوررئاليسم
لوييز بونوئل مى گويد: يك بار كه به بستر مرگ اندره برتون در بيمارستانى در پاريس رفته بوده، برتون دست هايش را در دست مى گيرد و مى گويد: «دوست عزيزم، مى بينى؟ هيچ كس ديگر از چيزى مشمئز نمى شود.» و اين حرف به واقع گورنوشت سوررئاليسم است. چون امروزه تمام دست آورد هاى سوررآليسم را در آگهى هاى تلويزيون مى بينيد. به هم ريختن نظم وقايع، زمان و سطوح مختلف واقعيت، به يك پيش آمد معمولى و روزمره تبديل شده است.
برگرفته از روزنامه شرق/شماره ى۹۱۷





واژگان را رعايت كنيم
هيز/حيز
هيز به معنى بدكار و بى شرم است مانند: «او نگاه هيزى داشت.»
حيز به معناى جا و مكان است.
هيأت / هيأت
واژه هيأت عربى و به معنى شكل و صورت چيزى و نيز به معنى دسته اى از مردم است.
واژه «هيأت» جمع هيأت است و نبايد آن دو را با هم اشتباه كرد.
حايل / هايل:
واژه «حايل» اسم است و به معناى چيزى است كه پرده وار ميان دو زمينه قرار گرفته باشد و ميان آن دو جدايى و انفصال بياندازد.
واژه «هايل» صفت و به معنى ترسناك است. از هم خانواده هاى اين كلمه مى توان به هول و هولناك (البته با پسوند فارسى «ناك» اشاره داشت).
مثال شعرى از حافظ:
شب تاريك و بيم موج و گردابى چنين هايل
كجا دانند حال ما سبكباران ساحل ها؟
خُرد / خورد
واژه «خرد» به معناى كوچك و ريز و اندك است مانند خردسال/ خُرده فروشى/ خُرد و ريز
واژه «خورد» فعل سوم شخص مفرد از مصدر «خوردن» است. از مشتقات اين واژه مى توان به خورد و خوراك/ سالخورده اشاره داشت.
داوود /داود: نوشتن واژه «داوود» را در املاى زبان فارسى با دو «واو» سفارش كرده اند. به همين ترتيب واژگان طاووس/ كاووس نيز بايد با دو (واو) نوشته شوند.
رتيل/ رطيل:
رتيل نوعى عنكبوت زهر دار است كه حتماً ً بايد با (ت) نوشته شود و كلمه اى به شكل «رطيل» اصلا ً وجود ندارد.
زرع/ ذرع:
«زرع» به معناى كشت و كاشتن است و كلمات «زراعت» / «مزرعه» نيز از مشتقات آن است.
«ذرع» واحد اندازه گيرى در زمان قديم و برابر يك دهم از چهار متر بوده است.
غوته/غوطه
واژه «غوته» به معناى زير آب فرو رفتن و از مصدر «غوتيدن» است و بايد با «ت» نوشته شود. جا دارد كه گفته شود اين واژه در زبان تاجيك امروزه به همين صورت به كار مى رود. بنابراين بايد از كاربرد كلماتى از قبيل: غوطه ور، غوطه، غوطه خوردن و غيره پرهيز نمود.
واژگان تپش، تپيدن، غلتيدن، غلت زدن، غلت خوردن، غلتك، غلتان نيز از همين دست اند و بايد با (ت) نوشته شوند.
توفان/طوفان:
اصل اين واژه يونانى است و شكل هاى ديگر آن در بسيارى از زبان هاى اروپايى از قبيل «Typhoon» در زبان انگليسى و «Typhon» در زبان فرانسوى و به همين معنايى كه ما به كار مى بريم، به كار مى رود.
در فرهنگ معين واژه طوفان را كه اسم و معرب از كلمه يونانى است به معناى باران بسيار شديد و سيلى كه همه جا را بگيرد و غرق كند و نيز باد شديد و ناگهانى كه ويرانگر باشد و بطور كلى هر چيز فراگير و مخرب معنا شده. اما در همين فرهنگ واژه «توفان» هم كه از مصدر «توفيدن» است، آمده و نشانگر اين است كه اين دو كلمه با هم متفاوت اند. توفان با (ت) به معنى شور و غوغا و فرياد و غرش است و از نظر معنايى با «طوفان» دو جايگاه مختلف دارد.
نوشتار واژگان زير به اين صورت است:
زغال/ ذغال:
اين كلمه حتماً ً بايد با (ز) نوشته شود.
زكام/ذكام:
اين واژه بايد با (ز) نوشته شود.
ستبر/سطبر:
اين واژه كه به معناى درست و ضخيم است، حتماً ً بايد با (ت) نوشته شود.
سؤال/سئوال:
نوشتار درست اين واژه (سؤال) است.
شرايين/شرائين:
نوشتار درست اين واژه (شرايين) است.
سوگ/سوك:
اين واژه را مى توان هم با (ك) و هم با (گ) نوشت.




ريشه يابى ضرب المثل ها
بله ديگ، بله چغندر!
دو مسافر، يكى تبريزى و يكى اصفهانى، در محاسن شهرهاى خويش با يكديگر غلوها مى كردند. تا آن كه تبريزى گفت:
در تبريز چغندرهايى به عمل مى ايد به بزرگى كوه. بطورى كه سنگ تراشان و كوه كنان با تيشه و كلنگ براى كندن آنها همت مى كنند و آن ها را قطعه قطعه كرده و به بازار براى فروش مى فرستند!
اصفهانى هم از غلو عقب نماند و گفت:
در شهر ما هم ديگ هائى مى سازند كه مسگران در آن با اسب و قاطر از اين سويش به آن سويش مى روند!
تبريزى گفت:
حرف بيهوده مزن كه چنين چيزى محال است. تازه ديگ هائى به اين بزرگى به چه كار خواهد آمد؟
اصفهانى خنديد و گفت: براى پختن آن چغندرهايى كه در شهر شما به دست مى ايد كه چنان چغندرها، چنين ديگ هائى را مى طلبد، كه گفته اند: بله ديگ، بله چغندر!
بند از بند جدا كردن
بند از بند جدا كردن، يعنى كسى را به زجر و درد بسيار كشتن و فقط هم گفته اى اغراق آميز نيست، بلكه سابقه اى تاريخى دارد، بدين روايت:
محمد حسن آقاى شامبياتى از سركردگان قاجاريه بود. او هنگامى كه محمد زمان خان عزالدين لو و برادرش اميرخان در سال ۱۲۹۹.ه.ق در استرآباد و شاهرود و بسطام، پرچم سركشى افراشتند، با آنها همدست شد و پس از شكست آنها دستگير گرديد و فتحعلى شاه فرمان داد كه بند از بندش جدا كنند. وى آنچنان قوى دل بود كه تا پايان كار آه نكشيد و هيچ نگفت: مگر اينكه در جريان قطع مفاصل، جلّاد آب دهان به رويش انداخت و او كه از اين رفتار خشمگين شده بود با خشونت به جلاد گفت:
«تو مأمورقطع اعضاى منى، نه مأمور قطع احترام من!»
ايرج ميرزا هم در «عارفنامه» اين اصطلاح را بدينگونه به كار مى برد:
شود گر قطعه قطعه بندم از بند
نيافتد روى من بيرون ز روبند
مأخذ: تاريخ رجال ايران/ مهدى بامداد
شعر تاجيكستان
فرزانه خجندى، شاعر تاجيكستانى سال ۱۳۴۲خورشيدى (۱۹۶۴م) در خانواده اى فرهنگى و نامدار، در شهر خجند به دنيا آمد. پس از گذراندن دوران مقدماتى تحصيل، به دانشكده زبان و ادبيات دانشگاه دولتى خجند رفت و از آنجا فارغ التحصيل شد.
وى كه يكى از پيش آهنگان شعر امروز فارسى است، عنوان شاعر خلقى تاجيكستان را به خود اختصاص داده است.





ازفرزانه تا كنون چندين دفتر شعر منتشر شده كه عبارتند از: طلوع خنده ريز (دوشنبه، ۱۹۸۷م)، شبيخون برق (دوشنبه، ۱۹۸۹م)، برگ هاى زرين (مسكو، ۱۹۹۰م، روسى)، آيت عشق (دوشنبه، ۱۹۹۴م)، پيام نياكان (تهران، ۱۳۷۶ش)، قطره هاى از موليان (۳جلدى، خجند ۲۰۰۳م)، سوز ناتمام (تهران-۱۳۸۵) .
شعر زير را از تازه ترين مجموعه شعر او در سال جارى، در تهران به چاپ رسيد، با هم زمزمه مى كنيم:
سلام به بى انتهايى
سلام صبح، سلام آتش اهورايى
سلام آينه، اى انعكاس تنهايى
دلم ز غصه ناآ شنا به تنگ آمد
دلى كه مى كشد اندوه بى تمنّايى
بهين مفسر اين روزگار بى معناست
نگاه لعبتك از چارچوب سيمايى
به گوش هاى من آويز گوهر گويا
لبى بيار پر از واژه هاى لالايى
چه صورتى است پس انتظارها پنهان
كسى است در دل من در مقام مولايى
چو دلبرانه به مولاى صبح دل بستم
ز رشك شب كده رفتى به باده پيمايى
ز رشك شب كده رفتى و شب سرشت شدى
منم كه شعشعه مى ريزم از مبرايى
چو شيخ خانقه الله گفت حيران ماند
كه لبيك آمده بر راهب كليسايى
نگه نگه شود آن گه كه ديدنى اى هست
دلم دلى كند آن دم كه عشق بخشايى
بيا بيا و به دنبال آرزويم بر
سوى بر هنه ترين لحزهاى زيبايى
بيا هلاصه شيرين رنج فرهادى
بيا و تفرقه بردار از من و مايى

ايران
تحقيق
صفحه اول
آگهى
داستان
طنز
از آنچه گفته اند
يك زندگى
انگليس
مقاله ها
گزارش
بازتاب
جهان
ورزش
خاطرات
از لابلاى متون
آخر هفته
حوادث
علمى
فال هفته
روى خط آلمان
آرشيو روزنامه
آرشيو مقاله ها

•   ايران   •   تحقيق   •   صفحه اول   •   آگهى   •   داستان   •   طنز   • 
•   از آنچه گفته اند   •   يك زندگى   •   انگليس   •   مقاله ها   •   گزارش   •   بازتاب   • 
•   جهان   •   ورزش   •   خاطرات   •   از لابلاى متون   •   آخر هفته   •   حوادث   • 
•   علمى   •   فال هفته   •   روى خط آلمان   • 

•    آرشيو مقاله ها   •    آرشيو روزنامه   •