Nimrooz
Vol.18, No. 977, April 25, 2008
سال هيجدهم - شماره ۹۷۷ - جمعه ۶ ارديبهشت ۱۳۸۷
حسن كريم پور
كيش گم كردگان
آنچه در كتاب هاى روانشناسى و جامعه شناسى درباره عشق مطالعه كرده بودم به ذهنم مى آمدند، يك جامعه شناس آمريكائى در كتابش نوشته بود:
«همراه دوستى در پارك قدم مى زديم. در بين راه عشاق جوان زيادى ديديم، دوستم اظهارنظرى نكرد تا اينك ه به زوجى ميانسال برخورديم كه روى يكى از نيمكت هاى پارك شيفته وار چشم در چشم هم دوخته بودند و مرتب تكرار مى كردند كه يكديگر را بى اندازه دوست دارند، دوستم گفت:
غريب است اين حرفا كمى از آنها گذشته، نه؟
گفتم:» نه عجيب نيست، ما نبايد عشق ورزيدن را در انحصار جوانان بدانيم، اين تصور ناشى از باورى نادرست است كه مى گويند با افزايش سن، رفته رفته احساسات فروكش مى كند و جاذبه و شور زندگى همراه با عطش عشق و ماجراهاى عاشقانه رخت مى بندد. «
شايد اين جملات را بارها مرور كرده بودم، باورم نمى شد كه مندر سن سى و چهار سالگى عاشق شوم و احساسى آنچناند ر من به وجود بيايد، اما آن روز پى بردم كه جامعه شناس آمريكائى هر آن چه در كتابش نوشته بود درست است. چنان دستخوش احساس قرار گرفته بودم كه با رفتن صبرا گوئى نيمى از بدنم را با خودش برده است. حالتى عجيب داشتم كه اولين بار تجربه مى كردم. البته ناگفته نماند. آخر دبيرستان و دوره دانشكده بارها با دخترانى دوست مى شدم و گه گاه ناهار يا شام و يا نوشيدنى به رستوران مى رفتيم و قدم مى زديم و صحبت از عشق و دوست داشتن هم پيش مى آمد. اما زمانى كه تنها مى شدم گوئى اتفاقى نيفتاده، گاه مى شد فراموش مى كردم چه گفته و چه شنيده بودم. اما آن روز برايم روزى متفاوت بود.
***
چنان ذهنم مشغول صبرا بود و به آنچه گفته بود فكر مى كردم كه متوجه نشدم چگونه خودم را روبروى خانه پدرم ديدم. همراه با من، فاطى و مژگان به اتفاق زن برادرم كه به نظر مى رسيد از تظاهرات برمى گشتند از اتومبيل مسعود پياده شدند. سلام و احوالپرسى گرم و حالت متفاوتم با گذشته و حتى چند روز قبل آنها را شگفت زده كرده بود، چنان ذوق زده و بشاش و خندان بودم كه بعد از مدت ها صورت دو خواهرم و برادرم را بوسيدم. آنها نگاهى به علامت تعجب به هم انداخته همراه با اشاره از يكديگر پرسيدند مرا چه شده! قبلاً جواب سلام آنها را هم به زور مى دادم و دريغ از اين كه حالشان را بپرسم. همانگونه كه قبلاً اشاره كوتاه كردم مسعود با من سرسنگين بود هميشه از من انتقاد مى كرد و گاهى با خشونت مى گفت چرا در خودم هستم، با ديگران نمى جوشم و گوشه گير و ماتم زده تنهائى را در جمع ترجيح مى دهم. به خصوص از زمانى كه از همسرم جدا شده بودم مرا ديوانه مى پنداشت.
چنان روحيه ام تغيير كرده بود و سر حال و سرزنده بودم كه مسعود و دو خواهرم مات و متحير بودند. مادرم كه دلشوره آنها را داشت پشت در حياط پشت در حياط منتظر بود به محض روبرو شدن با او دستانم را دور گردنش حلقه كردم و صورت او را بوسيدم، مانند كشتى گيرى كه با حريف روبرو شود او را از زمين بلند كردم چند بار چرخيدم و گفتم:
-ديگه تموم شد مامان، حميد ديگه اون حميد گذشته نيست، تلفنى هم بهت گفتم بالاخره دعاهات مستجاب شد، مى بينى كه خوب شدم خوبِ خوب.
بنده خدا مادرم، از تعجب دهانش باز مانده بود، باورش نمى شد روحيه بيمار پسرش به ناگهان آن همه تغيير كرده باشد. همگى يك سئوال مشترك داشتند: چى شده حميد!؟
مسعود برادرم نگاه از من برنمى داشت و همچنان حالتى شگفت زده داشت، مژگان و فاطى و زن برادرم و بيشتر مادرم مات شان برده بود. مگر مى شد كسى كه هميشه چهره درهم داشت و به ندرت لبخند مى زد و هميشه گوشه گير و سرگردان و به قول خودشان ديوانه بود به ناگهان سرشار از شادى و سرور باشد. مرتب مى پرسيدند مرا چه شده!
يك ان تصميم داشتم بگويم آنچه مرا مانند شمع مى سوزاند و روزبروز آب مى شدم شعله آتش نگاه دخترى بود كه در نوجوانى قلبم را دزديده بود و اكنون دزد را پيدا كرده و قلبم را پس گرفته بودم، اما شك نداشتم مورد تمسخر آنها به خصوص مسعود قرار مى گرفتم. به خودم نهيب زدم: كه نه نه حميد الان خيلى زود است كه حقيقت را بگوئى!
بالاخره بايد مجاب مى شدند و جواب قانع كننده براى آن همه تغيير داشتم. تحت تأثير داستان هائى كه مطالعه كرده بودم قصه اى دروغين كه باب طبع آنها به ويژه مادرم كه بسيار مذهبى و ارادتى خاص به ائمه اطهار داشت سرهم كردم و گفتم:
-بالاخره نمى شه كه نذر و نياز و دعاهاى وقت و بى وقت مادر بى نتيجه بماند. خدا و پيغمبر و امام كه دروغ نيست. چى بگم، شايد باور نكنين ديشب كه خواب بودم يه مرتبه نورى سبز رنگ از پنجره اتاقم به ديوار افتاده نمى دونم خواب بودم يا بيدار، فقط يادم هست كه صدائى به گوشم رسيد نمى دونم چگونه بگم اون صدا گفت: بلندشو آقاحميد. ناشكرى نكن آدم بايد از روزنه يك چوب خشك باغ ببينه. بلندشو هراسون از خواب پريدم. عرق كرده بودم صبح بعد ديگه اون حميد گذشته نبودم، مثل كورى كه شفا پيدا كرده شده بودم...
ناگهان مادرم از جا پريد و در پى آن مژگان و فاطى. صورت مرا غرق در بوسه كردند. مادرم دستانش را كه از شدت هيجان مى لرزيد بلند كرد و گفت:
-خدايا شكرت چقدر گريه كردم، چه قدر شب نصف شب دست به دامان اين و اون شدم بالاخره دعاى منو مستجاب كردى.
مژگان بر اين عقيده بود نذرى كه سال گذشته كرده مثمرثمر واقع شده. فاطى بر اين باور بود كه دعاهاى او هم بى تأثير نبوده اشك شوق در چشمان مادر و دو خواهرم جمع شده بود. حالت مسعود برادرم طورى بود كه باور آنچه گفته بودم برايش مشكل است. ساكت تماشاگر من و مادر و دو خواهرم بود كه عنقريب از شادى فرياد بكشند. همسر مسعود زير لب دعا مى خواند. مانندمسافرى بودم كه بعد از سال هاى دورى به آغوش خانواده برگشته ام، از چپ و راست پذيرائى مى شدم. زن داداشم بر اين باور بود كه بايد لباس هايم را تكه تكه كرده به حاجتمندان بدهيم. از آنها خواهش كردم كه داردار نكنند و موضوع را به كسى نگويند و براى اين كه متقاعدش كنم گفتم: نه نه از من خواسته شده قضيه رو قط به خانواده ام بازگو كنم.
در حال گفتگو بوديم و مادرم مى خواست واضح تر بگويم كه نور سبزرنگ چگونه بود و در آن لحظات در چه حالى بودم كه پدرم از راه رسيد. به استقبالش دويدم، دست و صورت او را بوسيدم. او هم شگفت زده نمى دانست قضيه چيست و مرا چه شده، مادرم با آب و تاب برايش شرح داد كه معجزه شده و بالاخره دعا و ثناهاى شب و نصف شب، بى جواب نمانده است. پدرم از من خواست خودم ماجرا را شرح دهم. گويا مسعود در جملات من تناقضى پيدا كرده بود. چرا كه همراه با ريشخند نگاهى به من انداخت و سر تكان داد. به هر صورت باورهاى مذهبى خانواده ام، مادرم و تا حدودى بقيه موجب شد كه احتياج به گفتن حقيقت نداشته باشم. يك آن پى بردم كه خدا به فرياد پدران و مادرانى برسد كه فرزند نااهل دارند، فرزندانى معتاد لاابالى و دزد و قاتل كه به زندان افتاده اند. البته ته دلم باور داشتم حتماً دعاهاى مادرم موجب شده بود كه در آن تهران شلوغ به صبرا بر بخورم.
همانگونه كه گفتم گوئى كه سال ها از خانواده ام دور بودم و يا بيمارى لاعلاجى داشته و بعد از بهبودى تخت بيمارستان را ترك كرده ام. خوشحالى مادرم حد و اندازه نداشت مرتب خدا را شكر مى كرد. اما حالت مسعود توأم با شك بود. براى اين كه موضوع بحث و گفتگو عوض شود. موضوع تظاهرات مردم را پيش كشيدم و از پدرم پرسيدم:
-خوب چه خبر از بازار، بالاخره چه مى شود؟
پدرم نگاهى پر معنى به من انداخت و گفت:
-واقعاً نمى دونى، يعنى تو اين مدت از پارسال تا حالا بى خبر بودى كه در مملكت چه مى گذره.
گفتم:
-اگر حقيقت را بخواهيد آقاجون از همه چيز بى خبر بودم، به قول مامان شايد مرا جادو كرده بودند. نمى دونم. حتى خودم را فراموش كرده بودم.
خلاصه آن شب براى خانواده ام به ويژه مادرم شب به يادماندنى بود. از اواخر دبيرستان ياد نداشتم آنگونه باشم كه پدر و مادر و دو خواهر و برادرم مى خواستند. فاطى حرف بين حرف آورد در قالب شوخى كه خيلى هم جدى بود پرسيد:
-ليلا چى حالا كه الحمدالله شفا پيدا كردى پشيمون نيستى كه از ليلا جدا شدى؟
گفتم: نه بنده خدا زن كم شانسى بود. از يك طرف آرزوى مادر شدن را به گور مى برد از طرف ديگه اين كه من شوهرش بودم. مسعود در قالب گوشه و كنايه گفت:
-پس آنقدرها داداش جون فراموشكارى نبودى باز جاى شكر داره كه پى بردى به او ظلم شد.
گفتم: من كه به او ظلم نكردم راستش علاقه اى بين ما نبود، اين اواخر ديگه خودش به ستوه آمده بود.
مادرم حرف بين حرف آورد و گفت: قسمت اين بوده ديگه، درسته كه حميد ناخوش بود و عين خيالش نبود كه زنش بچه دار نمى شه اما بالاخره نمى شه كه اجاق كور بمونه.
خواهش كردم صحبت ليلا را به ميان نكشند ولى فاطى خودش را سرزنش مى كرد مى گفت هنوز ليلا او را مقصر مى داند كه موجب ازدواج او با من شده است.
مادرم كه گوئى پسر بيست ساله اش از سربازى برگشته با خوشحالى مى گفت همسرى برايم مى گيرد كه همون سال اول پسرى كاكل زرى برايم به دنيا بياورد. نه او و نه بقيه از دل من خبر نداشتند كه به قول قديمى ها يك دل نه بلكه صد دل عاشق كسى شده بودم كه پدرش يكى از افسران وفادار به شاهى است كه توده مردم از جمله پدر و مادر و به طور كلى اكثر خويشاوندم آرزوى مرگ او را داشتند تيمسارى كه نام او براى اغلب مردم بيگانه نبود.
***
چه شبى بود آن شب، با اين كه شب گذشته هم كم خوابيده بودم تا ساعتى بعد از نيمه شب به صبرا فكر مى كردم و به خودم مى گفتم: يعنى اگر پيشنهاد ازدواج به او بدهم مى پذيرد. مى شود باور كرد زنى به اين زيبائى ده ها عاشق و دلباخته نداشته باشد، آيا همانگونه كه تصوير او در ضميرناخودآگاه من نقش بسته بود او هم درباره من چنين بوده؟ اگر نسبت به من بى تفاوت بود هفت ساعت وقتش را تلف نمى كرد. اما با پدرم و مادرم مشكل دارم. بو ببرند زنى كه دل از من ربوده دختر تيمسار وفادار به شاه است بى شك موافقت نمى كنند. بارها و بارها از زبان مسعود برادرم و پدرم و بعضى از همكاران شنيده بودم كليه افسران رده بالاى مملكت دزد و قاتل هستند و سرمايه كشور را به يغما برده اند، من كجا صبرا كجا، پدرم يك بازارى متعصب! چگونه مى تواند با تيمسار شاه به گفتگو بنشيند. بالاخره اگر صبرا مرا بپذيرد طبق آداب و رسوم حاكم بايد رسماً او را خواستگارى كنم، چگونه...
آنقدر از اين دنده به آن دنده غلتيدم تا بالاخره خواب به چشمانم آمد. من گاهى خواب هاى عجيب و غريب مى ديدم كه قابل ذكر نبود كه در يادداشت هايم بنويسم، يا به خاطرم نمى ماند ولى آن شب خواب عجيب ترى ديدم.
» روى تپه اى مشرف به مزرعه اى سبز و خرم تك درختى كهن مقدس كه عده اى بر شاخه هاى آن ريسمان با تراشه اى سبزه گره زده بودند تكيه داده بودم. نگاهم به آسمان بود، نور خورشيد بر مزرعه مى تابيد. گل هاى زرد رنگ آفتابگردان به سمت خورشيد سر خم كرده گوئى آفريدگار را ستايش مى كردند. ناگهان گوشه خورشيد سياه شد و مى رفت كه سياهى جلوى خورشيد را بگيرد، مردم با چوب و بيل و دسته كلنگ اطراف مزرعه گرد آمدند، فرياد مى كشيدند، داد مى زدند. سر و دا مى كردند چوب هايشان را به سمت خورشيد بلند كرده يك صدا مى گفتند: اژده ها برو گم شو. هراسان خودم را به جمعيت رساندم از پيرمردى كه موهاى سر و ريش و سبيلش به كلى سفيد شده بود پرسيدم: چى شد پدر؟! پيرمرد آهى كشيد و گفت:
-كفركفر، گناه و معصيت، مى بينى كه روز به شب تار تبديل شده.
گفتم: نه پدر، چيزى نيست. اين يك امر طبيعى است، ماه بين خورشيد و زمين قرار گرفته. آنچه شما مى بينيد سايه ماه است روى خورشيد اژده ها كدام است، مگر مى شود اژده ها خورشيد را ببلعد؟
نگاه پيرمرد به من غضب آلود بود، به مردم اشاره كرد، چيزى نمانده بود مرا بكشند، چاره اى جز فرار نداشتم، ناگهان صبرا سوار بر اتومبيل خودش از راه رسيد مانند فيلم هاى گنگسترى در حال حركت سوار شدم. نفس نفس مى زدم، صبرا قاه قاه مى خنديد، همراه با خنده پرسيد:
-خيلى ترسيد نه؟
گفتم آره خيلى...
ناگهان انبوه جمعيت راه را بر ما بستند صبرا را از اتومبيل بيرون كشيدند و با چوب و بيل و كلنگ به جانش افتادند فرياد زدم نه نه ناگهان از خواب پريدم. «
تمام بدنم از عرق خيس شده بود، قلبم به شدت در درون سينه ام در تلاطم بود. چند لحظه طول كشيد تا به خود آمدم. عجب خواب وحشتناكى! خوشبختانه به خواب و تعبير خواب اعتقاد نداشتم اما برايم عجيب بود. مزرعه! درخت كهن مقدس! خورشيد گرفتگى! و مردمى كه قصد جان مرا داشتند! صبرا!
***
روز بعد بيست و ششم دى ماه بود، همانگونه كه قبلاً اشاره كردم از چند ماه قبل ادارات و شركت ها و به طور كلى كارخانه ها در اعتصاب بودند. مردم غير از سقوط حكومت به رهبرى آيت الله خمينى به هيچ چيز ديگر رضايت نمى دادند، به قول استاد دوست و همكار قديمى كه گه گاه او را در اداره مى ديدم- هيچ حكومتى تا دنيا باقى است پابرجا نمى ماند او بارها اين بيت شعر را زمزمه مى كرد:
هر كه آمد عمارتى نو ساخت
رفت و منزل به ديگر پرداخت
خلاصه بازار هم تعطيل بود. از يكى دو ماه قبل خانه پدرم محل تجمع دو خواهرم و شوهرشان و برادرم و همسر او و بچه هايشان بود، در هفته شايد بيش از دو شب به خانه خودشان نمى رفتند. صبحانه همگى دور يك سفره نشستيم، كسى كه سالها از هيچ چيز خبر ندارد، مرتب مى پرسيد: خوب چه خبر.
مسعود كه هنوز در شك و ترديد گويا نمى توانست بپذيرد كه بيمار بودم و دعاها و ندر و نياز مادرم موجب شده شفا بيابم با حالتى ناباورانه پرسيد:
-راست راستى حالت خوش نبوده حميد! و يادت نيست چه مى كردى و چه قدر مامان و آقاجون و حتى همه مارو عذاب مى دادى و اصلاً حرف نمى زدى و هميشه گوشه گير بودى؟!
گفتم: فقط مى تونم بگم روزگار، دنيا چنان بر من تنگ شده بود كه شايد دست به خودكشى مى زدم، علت اون همه سردرگمى رو پيدا كردم.
مسعود اصرار داشت بار ديگر برايش شرح دهم كه چرا به ناگهان تغيير كرده ام مادرم به او نهيب زد گفت: عجب حرفى مى زنى مسعود مگه تو خدا و پيغمبر و امام رو قبول ندارى هزاران از حميد بدتر بودند چند تاشون رو خودم سراغ دارم تو امين آباد زندگى مى كردند آدم دوست و دشمن خودشو كه نمى شناسه مادر، حميدرو جادو جميل كرده بودند. عقلشو از دست داده بود، مگه يادت نيست در هفته يك كلمه حرف نمى زد. ديوونگى كه شاخ و دم نداره. خدا هم كه الرحمن راحمينه چقدر دست به دعا شدم. هر سال كه مى رفتم امام رضا از امام هشتم فقط مى خواستم كه حميد شفا پيدا كنه. همه نااميد شده بودند. غير از من. اگه بگم خودم خواب ديدم كه يك سيد نورانى به خوابم اومد و منو اميدوار كرد كه حميد خوب ميشه شايد باور نكنين اصلاً به گذشته چى كار دارين ديگه تموم شد.
براى اين كه حرف را كوتاه كنم دنباله حرف مادرم را گرفتم و گفتم:
-هر چه بوده و هر كار كردم ديگه تموم شد. از اين به بعد مخلص همه شما هستم، مى دونم خيلى آقاجون رو ناراحت كردم. شمارو داداش، مژگان، فاطى به خصوص مامان از همه شما معذرت مى خوام، باور كنين مثل اين كه تو اين دنيا نبودم، نه احساسى، نه علاقه اى. نه شور و شوقى داشتم، مُرده بودم. اما حالا فكر مى كنم به بيست سالگى برگشتم. چى شده و چرا، مسلماً معلوم مى شه. حالا در اختيار شما هستم. اما شما هم بى خودى به من شك كرده بودين. شك داشتين كه ساواكى هستم. آخه چرا. من كه به قول فريدون مشيرى از پژمردن يك برگ يا مرگ قنارى در قفس دلم مى سوخت و بغض گلوم رو فشار مى داد آخه چگونه دلم مى اومد مردم رو اذيت كنم. من از دست شماها ناراحت بودم اما حرفى نمى زدم. بگذريم...
مادرم ميان حرف آمد و گفت: بذار اين شلوغ پولوقى ها تموم بشه انشاءالله يه زنى برات بگيرم كه همه انگشت به دهن حيرون بمونن. در قالب شوخى گفتم:
-حالا اين دختر خوشبخت كه بايد عروس شما بشه كى هست مامان! حتماً كسى رو هم زير سردارى.
مژگان گفت:
-لب تر كنى هزارتا، هنوز خاطرخواه دارى داداش، ماشاءالله چشمم كف پات تو فاميل و در و همسايه لنگه ندارى. قدت بلند نيست كه هست. خوش تيپ نيستى كه هستى. تحصيل كرده نيستى كه هستى، خونه و زندگى و كار، از همه بالاتر پسر حاج مصطفى شريفى، هستى شوخى نيست.
گفتم: اگر حمل بر پرروئى نكنين بالاخره همين روزا عاشق مى شم و زنى رو كه دوست دارم معرفى مى كنم.
ناگهان همگى هاج و واج ماندند گوئى جمله اى نامربوط با شگفت آور به زبان آورده باشم آنها هم به هم نگاه كرده به فكر فرو رفتند.
مسعود گفت:
-غلط نكنم تو اين مدت دنبال كسى بودى پيدا كردى درسته حميد!
پدرم به دنبال حرف مسعود روب ه او كرد و گفت:
-كجائى پسر! پس چى مى تونه باشه، شفا پيدا كرده چيه؟ اين حرفا كدومه، همينه كه تو مى گى سعود.
مادرم به من زُل زده پرسيد:
-آره حميد خوب راست بگو، اگه از اول مى گفتى مى گشتيم پيدايش مى كرديم!
مژگان ناباورانه گفت:
-نه بابا، حميد! حميد و عاشق بودن نه نه گمون نمى كنم. بالاخره به قول معروف» اگر نخورديم نون گندم! ديديم دست مردم «اگه حميد عاشق بود و دنبال معشوق مى گشت. آهى، دمى، سوزى گدازى، ما كه هيچ چيز از او نديديم.
فاطى هم عقيده مژگان را داشت خلاصه تا صبحانه صرف شد كلى حرف زديم و گاهى هم سر به سر فاطى كه آخرين فرزند خانواده بود مى گذاشيم، شوخى مى كردم، به طور كلى حميد گذشته نبودم.

ايران
تحقيق
صفحه اول
داستان
خواندنيها
اقتصادى
طنز
از شما چه پنهان
از آنچه گفته اند
يك زندگى
انگليس
مقاله ها
گزارش
گفتگو
بازتاب
جهان
افغانستان
ورزش
شعر
خاطرات
از لابلاى متون
آخر هفته
حوادث
علمى
فال هفته
از رسانه ها
روى خط آلمان
آرشيو روزنامه
آرشيو مقاله ها

•   ايران   •   تحقيق   •   صفحه اول   •   داستان   •   خواندنيها   •   اقتصادى   • 
•   طنز   •   از شما چه پنهان   •   از آنچه گفته اند   •   يك زندگى   •   انگليس   •   مقاله ها   • 
•   گزارش   •   گفتگو   •   بازتاب   •   جهان   •   افغانستان   •   ورزش   • 
•   شعر   •   خاطرات   •   از لابلاى متون   •   آخر هفته   •   حوادث   •   علمى   • 
•   فال هفته   •   از رسانه ها   •   روى خط آلمان   • 

•    آرشيو مقاله ها   •    آرشيو روزنامه   •