Nimrooz
Vol.18, No. 977, April 25, 2008
سال هيجدهم - شماره ۹۷۷ - جمعه ۶ ارديبهشت ۱۳۸۷
مأموريت در سودان ۲
شاهد زمان
- يادمانده هاى دكتر كاظم وديعى از روزهاى بحران
شاه: مملكت را بدو وسيله مى توان نگه داشت و نجات داد يكى به كمك مردم و دوم به مدد دوستان خارجى. عندالاقتضا در شرايط كنونى مى بينيم كه دوستان خارجى ما را رها كرده اند و علاقه اى ندارند و اما مردم كه مى گوئيد شاهدوستند، اين مردم مى دانيد شعارشان چيست؟ اينها شعارشان مرگ بر شاه است...
شاه مملكت هرگز روى مردم مملكت اسلحه نمى كشد هيچكس و به هيچ بهانه حق ندارد بنام من حتى اگر مجسمه مرا بياندازند به مردم تيراندازى كند
آزمون گفت پانصد نفر را حداعلى بايد اعدام كرد هويدا را هم لازم شد بله. تعارف ندارد. تنها در اين صورت مى شود مردم را نگهداشت و مملكت را نجات داد
آزمون وقتى كه به اعدام و دار زدن فاسدان اشاره مى كرد سپهبد مقدم رئيس ساواك گفت: در اين صورت اول كسى كه بايد اعدام شود خود دكتر آزمون خواهد بود
على محمد اربابى
قربانيان باور (۳)
دكتر مصطفى الموتى
ايرج ميرزا اسكندرى
(پدر كمونيزم در ايران)
دكتر رضا قاسمى
در حاشيه سقوط صدام حسين- (بخش ۶۹)
ظهور و سقوط يك ديكتاتور
نگاهى به فراز و نشيب روابط ايران و عراق در عهد حكومت صدام حسين
*-واكنش عربستان سعودى و عراق در قبال انقلاب اسلامى ايران چه بود؟
*-كشورهاى سنتى عرب منطقه رويداد ايران را ناشى از توطئه روس ها مى دانستند كه هميشه چشم به آب هاى گرم خليج فارس داشته اند.
*- دول عرب منطقه از اين كه آمريكا متحد قديمى شاه فقيد او را در برابر رژيم انقلابى و اسلامى ايران تنها گذاشتند بر آينده خود بيمناك شدند.
*-شعارهاى «صدور انقلاب» و «رسيدن از راه كربلا به قدس» چگونه بيش از پيش بر نگرانى همسايگان عرب ما افزود؟
*- دعوت رژيم نوپاى اسلامى از ملامصطفى بارزانى و پسرانش به ايران مايه نگرانى شديد و حساسيت رژيم بعثى عراق شد.
*- چگونه دولت عراق پس از توافق الجزيره به عربى ساختن مناطق كردنشين عراق پرداخت و كوشيد كردها را در جمع اعراب مستحيل سازد؟
*- در چه شرايط منطقه اى صدام حسين به اعلام لغو يكجانبه عهدنامه و موافقتنامه هاى منعقده با ايران پرداخت؟
*-چگونه عراق به حمله نظامى عليه ايران مبادرت نمود و نقش كشورهاى عرب همسايه در قبال جنگ ايران و عراق چه بود؟
*- با وجود كراهت و وحشت همسايگان عرب نسبت به عراق چگونه حمله نظامى عراق به ايران را مورد تائيد قرار دادند و با عراق همصدا و همگام شدند؟
*-موج تبليغات اوليه اعراب عليه ايران به ويژه آئين تشيع از چه خواستگاهى مايه مى گرفت؟
يادداشت هاى علم
شاه: بايد به آمريكائى ها حالى بكنى كه اين جا نمى توانند حكومت نوكر به وجود بياورند. بر فرض چنين غلطى كردند، براى آنها به قيمت ميليون ها سرباز و ميلياردها دلار تمام مى شود
در اينجا شپش هاى لحاف كهنه مثل امينى و الهيار صالح و مظفر بقائى و امثالهم، به راه افتاده در باغ هاى دور دست ملاقات مى كنند
شاه: در لبنان تمام تقصيرها به گردن امام موسى [است]. حالا باز سنگ شيعيان را به سينه مى زند

مأموريت در سودان ۲
004158.jpg
قراردادى با همان متخصص يونانى امضاء كردم كه اورا موظف ميكرد، موتور برق سفارت را گهگاه سركشى و سرويس نمايد. سفير عربستان سعودى كه از ايران دوستان بود، يك سيم كش ماهر را معرفى كرد و اوهم دست به كار تعويض كنتور برق، فيوزها و كابلها و سيم كشى داخلى عمارت شد. درضمن از آن دو مهندس آلمانى خواستم تا دو در، ورودى و خروجى، اتومبيل رو از آهن و چوب براى سفارت بسازند و نصب كنند كه از داخل قفل و بست محكم داشته باشد.
دركنار قسمت ورودى محل اقامت سفير، يك اتاقك چوبى بدون سقف و فروريخته كنار پياده رو بود كه مثلا نگهبان سفارت از آن بايد استفاده ميكرد. پس از ساختن ديوار ازهمان ايتاليائى خواستم تا يك اتاق كوچك با دستشوئى درداخل سفارت چسبيده به در ورودى، باسقف ايزوله شده بسازد تا با قراردادن يك ميز و دوصندلى و يك تختخواب جائى مناسب براى نگهبان باشد. درضمن به آشپز دستور دادم تا به نگهبان هم مانند ساير خدمتگزاران شام وناهار بدهد.
نتيجه اين شد كه پس از مدتى ديدم، قيافه و لباس نگهبان، كه پاسبانى از كلانترى محل بود، تغيير كرده و يك سرجوخه سر پست حاضر ميشود. معلوم شد كه نگهبانى از سفارت ايران سرقفلى پيدا كرده است! اتومبيل رنجرور ومزدا راباكاميون به گاراژ رنجرور برده و خواستم تا كليه قطعات مورد لزوم را صورت بدهند.
مجددا سفارت شاهنشاهى درلندن نهايت مساعدت را كرد و پس از يكماه هر دو به راه افتادند. رنجرور را دراختيار يوسف نصيحى، نفر دوم سفارت گذاشتم و مزدا را براى فروش آماده ساختم. اتومبيل مزدا با قيمت مناسب بفروش رسيد. بجاى آن از دوست قديمى، روانشاد جعفر رائد كه در عربستان سعودى سفير شاهنشاه آريامهربود، تقاضا كردم يك اتومبيل مزداى استيشن واگون با تهويه مطبوع خريدارى و آنرا با هواپيماى عربستان سعودى به خرطوم بفرستد و تقاضا كردم دو دستگاه تهويه مطبوع براى مصرف خانگى و يك كيسه برنج و ساير مواد خوراكى مورد لزوم كه درخرطوم يافت نميشد، در داخل اتومبيل بگنجاند!
روانشاد جعفر رائد خواسته مرا بسرعت برآورده ساخت.
روزى رئيس شركت هواپيمائى عربستان سعودى با تلفن خبر داد كه هواپيما در فرود گاه نشسته ولى با كمال تعجب يك اتوميبل داخل قسمت بار است كه مملو از اثاثيه و خوارباربنام سفارت ايران است، ولى ما نمى دانيم چگونه اتومبيل را از داخل هواپيما به روى زمين منتقل كنيم؟
گفتم: «هم اكنون براى كمك بشما به فرودگاه خواهم آمد.»
در فرود گاه رئيس هواپيمائى عربستان سعودى غر و لند ميكرد كه چندين ماه است تقاضاى دريافت يك دستگاه تهويه مطبوع براى دفتر خود كرده است كه تاكنون معطل مانده ولى اكنون اين اتومبيل را داخل هواپيما كرده اند كه من نميدانم چگونه بايد آنرا پياده كنم؟
به او قول دادم كه دراسرع وقت يكدستگاه تهويه مطبوع براى دفترش ارسال خواهد شد.
دراين باره مجددا دست بدامان روانشاد جعفر رائد شدم و اوهم تقاضاى رئيس هواپيمائى عربستان سعودى را با آشنايانى كه داشت برآورده ساخت. در فرودگاه از رئيس هواپيمائى عربستان سعودى خواستم تايك كاميون را كنار در قسمت بار هواپيما بياورد، اتومبيل را به كاميون سوار كند و سپس كاميون اتومبيل را به سكوى گمرك ميرساند و مسئله حل ميگردد.
اينكار مثل توپ در خرطوم صدا كرد!
همه دهان به دهان ميگفتند كه سفير ايران با هواپيما، اتوموبيل به خرطوم وارد كرده است! غافل از اينكه قبل از اقدام به اينكار تحقيق كرده بودم كه اگر ازمجراى عادى اتومبيل وارد شود چه مبلغ هزينه دارد؟ و چه مدت طول ميكشد؟ يعنى، با كشتى از جده به بندر  ام دورمان در درياى سرخ، و از آنجا با راه آهن تاخرطوم با قطار كهنه خط باريك كه زمان جنگ اول بين الملل نيروهاى انگليس آنرا دائر كرده بودند، برسد.
نتيجه اين بود كه هزينه حمل با قطار چيزى حود سى و پنج پوند انگليسى بيشترميبود و چهار ماه هم اتومبيل در راه ميماند و درضمن هيچ نوع بيمه و تعهدى بمنظور صحيح وسالم رساندن اتوموبيل به خرطوم موجود نبود! بااين ترتيب نه تنها اتومبيل اسقاط سفارت را بايك دستگاه اتومبيل مدل روز عوض كردم، بلكه مبلغ يكصد پوند انگليسى هم كه از فروش اتومبيل اسقاط سفارت اضافه مانده بود را به اداره حسابدارى وزارت امورخارجه، برگرداندم.
خرطوم شهر كوچكى بود و همه ميدانستند درخانه همسايه چه ميگذرد؟ درنتيجه كارهاى من ورد زبان بود.
اقامتگاه سفير فرانسه، ديوار بديوار سفارت ايران بود. در حقيقت ديوار نبود بلكه درخت شمشاد بود. موقع ديوار كشيدن به دور سفارت از نصب آن بطرف سفارت فرانسه چشم پوشى كردم. چون فكر كردم ممكن است اينكار برسفير فرانسه گران آيد. ضمن آنكه اگر كسى از سفارت فرانسه ميخواست به سفارت ايران رسوخ كند، آن سفارت فرانسه بود كه بايد مسئوليت را بگردن ميگرفت، مضافا براينكه سفارت فرانسه برخلاف سفارت ايران از قبل ديوار ميداشت.
سفير فرانسه اغلب از لابلاى شمشاد سرى بمن ميزد و تعميرات را دنبال ميكرد. هنگاميكه فيلتر استخر بكار افتاد و با كمك مواد شيميائى ويژه، آب استخر واقعاً زلال گشت او اجازه خواست تا از استخر استفاده كند! كه البته مانعى نداشت ولى ناچار شدم مقدارى اثاثيه مخصوص كنار استخر از دانمارك سفارش دهم، كه باز با هواپيما فورى رسيد. سفير يوگوسلاوى كه يك مسلمان از اهالى بوسنيا و عصمت نام داشت و درچند ده مترى پشت سفارت اقامت ميكرد هم مرتب مواظب تعميرات بود، وقتى موتور برق سفارت راه افتاد و طبق معمول برق شهر قطع ميگرديد، سروكله جناب سفير يوگوسلاوى پيدا ميشد كه ضمن غرولند كردن ميگفت: «همه محله را خاموشى فراگرفته جز سفارت ايران كه مثل روز ميدرخشد».
لبى تر ميكرد وشب بخير ميگفت!
درضمن كار از محل اقامت خدمتگزاران بازديد كردم و با چنان كثافتى مواجه شدم، غير قابل توصيف! پيش خود گفتم تندرستى من و همسرم و فرزندم در دست اين افراد است كه از كمترين وسيله شستشوى و طهارت و محل استراحت بهره ندارند.
يك دوش از سقف آبريزگاه زمينى و شكسته آويزان بود. اين اتاقك كوچك هم محل شستشوى خدمتگزاران بود و هم محل تخليه مدفوعات! ناچار همه را خراب كرده و از نو حمام و دوش و آبريزگاه جداگانه و يك اتاق مجهز، با چراغ برق و بادبزن برقى، ساخته شد.
چنانكه دربالا اشاره كردم، براى كليه خد متگزاران بجاى لباده سفيد دراز، اونيفورم همانند اونيفورمهاى وزارت امورخارجه در تهران با دكمه هاى شيرو خورشيد، پرچم كوچك ايران روى سردوشى انان و كفش و جوراب سياه تهيه شد. باغ سفارت كه چراگاه گوسفندان بود به باغى سرسبزمبدل شد. به باغبان گفتم: «بذر و حقوقت ازمن، گلكارى كن، گل مورد نياز دفتر وسفارت را همه روزه تجديد كن، مقدارى از بقيه را به نفع جيب خودت بفروش ولى طورى اينكار رابكن كه باغ سفارت به اصطلاح كچل نشود!» براى ا ينكار تخم گل از هلند وارد ميكردم.
باغبان تمام روز مشغول بكار بود. چون حساب جيب خودش را هم ميكرد! دفتر سفارت هم همين وضع را داشت. هيچكدام از پنجره ها و در ورودى كه روبه خيابان اصلى شهر ومحل رفت و آمد بود حفاظ فلزى نداشت! سفير و كارمندان سفارت از اولين وسايل حفاظت محروم بودند. بكمك آن دو آلمانى در ها و پنجره هاى دفترسفارت ومحل اقامت سفير با حفاظ فلزى مجهز گرديد. وضع برق دفتر سفارت و محل دربان و سرايدار هم بهتر از محل اقامت سفير نبود، آنجا هم مورد تعمير وتغيير قرارگرفت.
حدود چهار ماه اين تعميرات بطول انجاميد و من قبل از شروع بهر كارى از آن عكس ميگرفتم و در خاتمه هم درهمان محل مجد داعكس ميگرفتم تا معلوم شود كه قبل چگونه بوده و امروز چگونه است؟ حتى از سرو وضع و لباس راننده و خدمتگزاران با لباسهاى محلى وپابرهنه، سپس با اونيفورم عكس گرفته بودم!
در انتهاى كار اسناد مربوط به تعميرات را به اضافه آلبوم عكسها براى معاونت ادارى وزارت امور خارجه فرستادم، تاجاى هيچ نوع شك و شبهه باقى نماند.
مدتى گذشت و خبرى از بازپرداخت بدهى كارمندان سابق به سفارت نشد. ناچار شدم براى تامين اين كسر بودجه بكارى نادرست و خلاف رسم ديپلماتيك دست بزنم. يعنى نيمى از بودجه سفارت را دربانك محل از پوند انگليسى به دينار سودانى و نيم ديگر را دربازار آزاد كه تفاوتى فاحش داشت تبديل ميكردم!
آن ايتاليائى كه سفارت را باديوار سيمانى محصور كرد، دراينمورد كمك شايانى بود. براى احتراز از بازخواست، قبلا قصد خود را به وزارت امورخارجه، گزارش كردم و چون پاسخى دريافت نكردم، بمصداق «سكوت علامت رضا است» به اينكار ادامه دادم و در يكسالى كه درخرطوم سفير بودم، توانستم از چهل هزار دلار بدهى به ميدلند بانك، بيست و دوهزار دلار آن را جبران نمايم.
با هر صورتحساب سه ماهه، مطلب را به وزارت امور خارجه منعكس مى ساختم. از وزارت امورخارجه هيچ نوع توضيحى دراين باره از سفارت خواسته نشد. آنهاهم ناگزير به اصطلاح «موضوع را زيرسبيلى» دركردند. شايد با سكوت خود ميخواستند، از شر من و بدهى كلان كارمندان سابق رها گردند!
كار هاى سياسى درضمن سروسامان دادن به امورى كه دربالا اشاره شد، بايستى به كارهاى سياسى نيز ميرسيدم. در ديدوبازديدهاى مرسوم ابتداى ورود نماينده سياسى بكشور ميزبان كه ملاقات با دولتمردان دولت ميزبان و روساى مأموريتهاى بيگانه مقيم درخرطوم كه از واجبات بود، با چند نفر ار آنان يا بخاطر كارهائيكه در محل بايد انجام ميدادم، مانند طرح كشت و صنعت پيشنهادى شاهنشاه آريامهر و يا درخواست سيمان براى انجام تعميرات سفارت، دوستى و آشنائى نزديك برقرارنمودم.
ازميان سفيران مقيم خرطوم، بويژه سفراى كشورهاى پادشاهى تفاهم بيشترى ابراز ميداشتند. درميان آنان با سفراى، عربستان سعودى، بلژيك، ايتاليا، مراكش، فرانسه، آلمان، يونان، انگلستان و كاردار سوئيس بيش از ديگران رابطه نزديك برقرار كرده بودم.
با سفير آلمان و وزير كشاورزى سودان بخاطر اجراى طرح كشت وصنعت در سودان، درتماس دائم بودم. با اينكه كاغذ بازى گريبان دولتمردان سودان را نيز همانند ساير كشور ها رها نميكرد، معهذا مقدمات انجام كار فراهم شده بود.
بخصوص سفير آلمان دراينمورد پشتكار فراوان داشت. رويهرفته خيلى زود جاى مناسب خود را درميان روساى ماموريتهاى سياسى مقيم خرطوم باز كردم. كلاهبردارى و حقه بازى غربيان باسفراى بلژيك و ايتاليا دوستى نزديك بهم زديم. روزى اندو پيشنهاد كردند كه براى سركشى بجنوب سودان كه سالها جنگ و جدل بين قبايل مسيحى نشين جنوب و دولت اسلامى سودان در آنجا، درگير بود، سه نفرى به اتفاق همسرانمان سرى بجنوب سودان بزنيم.
از اين پيشنهاد پشتيبانى كردم. قرار شد سفير ايتاليا مادر خرج شده و ترتيب مسافرت مارا بجنوب سودان بدهد. پس از چند روز او اطلاع داد كه هواپيماى كوچك يك موتوره سازمان ملل متحد را كه جاى هشت سرنشين داشت اجاره كرده است.
ماسه نفر سفرا وهمسرانمان، صبح زود روز معهود با آن هواپيماى كوچك بطرف شهر دارفور استاندارنشين ايالات جنوب سودان، پرواز كرديم. حقيقت اينست كه من پس از ديدن آن هواپيما، پيش خود فكر كردم، آيا اين مسافت هزار كيلومترى را با اين قارقارك ميتوانيم به پيمائيم؟ يا اينكه در آن صحراى برهوت سربه نيست خواهيم شد؟
ناچار بروى خود نياوردم و بادلهره سوارشده و بپرواز درآمديم. خلبان بسيار ماهر و بكار خود بخوبى آشنا بود. ارتفاع پروازهواپيما از زمين زياد نبود چنانكه بخوبى مزارع و مراتع و حيوانات در ساعات اول پرواز از بالا ديده ميشدند.
پس از سه ساعت پرواز يك نقطه سفيد وسط بيابان بى آب و علف از دور نمايان شد. يكباره سفير بلژيك از خلبان خواست كه از ارتفاع بكاهد و از روى آن نقطه سفيد پرواز كند. من و سفير ايتاليا و همسرانمان با تعجب از سفير بلژيك پرسيديم منظور چيست؟
او گفت كمى صبر كنيد، خودتان از نزديك خواهيد ديد! هرچه نزديكترشديم آن نقطه سفيد مانند يك فيل عظيم الجثه همانند يك ماموت خودنمائى ميكرد. تا بالاخره از دور ديديم كه يك عمارت بسيار بزرگ است. ولى هيچ آثارى از حيات و يا گياه و سبزه وحتى رودخانه و آب در كيلومترها فاصله نيز بچشم نميخورد.
همگى به سفير بلژيك نگاه ميكرديم تا شايد او توضيح دهد كه اين فيل عظيم وسط اين بيابان برهوت به چه منظور ساخته شده است!
او توضيح داد كه سالها قبل دولت بلژيك براى كمك به مردم سودان اين كارخانه نخ ريسى و بافندگى را به هزينه حدود سى ميليون دلار بناكرده است!
وقبل از اينكه ما دهان به انواع سئوالات بگشائيم، سفير بلژيك گفت: «او از خواندن پرونده هاى سفارت به اين حقيقت واقف شده است و ميخواسته است بچشم خود هدر دادن آنهمه سرمايه را ببيند!
و اضافه كرد، اكنون سالهاست كه اين كارخانه بدون استفاده دراين بيابان افتاده است. ماليات دهندگان بلژيكى دلخوش كرده اند كه دولتشان كار نيكى انجام داده است، درحاليكه نتيجه اين كار نيك فقط پركردن جيب مقاطعه كاران بوده است و بس و درواقع كمترين كمكى به مردم سودان نشده است.
نه امكان دسترسى به نزديكترين قصبه و يا شهر! زيرا دراين بيابان نه آب هست ونه آدم ونه حيوان وما متحير بوديم كه چگونه آب و خوراك براى ساختمان ومصرف مهندسين و كارگران بلژيكى به اين محل رسانيده بودند چون يك متر جاده شوسه و ياحتى خاكى بچشم نميخورد.
معلوم نيست درحاليكه كناره هاى دو رودخانه عظيم نيل سفيد و نيل آبى از سراسر سودان ميگذرد كه همه نوع امكان دراختيار ميگذاشت، چرا مقامات مربوطه بلژيك اين بيابان برهوت را انتخاب كرده اند و چگونه مقامات سودانى با انتخاب اين محل موافقت كرده اند؟
براى من و سفير ايتاليا كه هردو از كشورهائى بوديم كه سبيل چرب كردن ورزش معمولى است، دليل اينكار روشن بود. ملتى بايد ماليات دهد، دولتى بايد براى به اصطلاح كمك انسانى خود به كشورى ازجهان سوم فخر بفروشد و به مقاطعه كاران چيزى همانند رشوه بدهد، براى كارگران خود كار توليد كند ولى درعين حال مردم همان كشور جهان سوم كمترين سودى نبرند، نخى ريسيده نشود و يك متر پارچه هم توليد نگردد تا فروشندگان منسوجات نخى دنياى سرمايه دارى، در اينمورد بخصوص، بلژيك، بازار خود را ازدست ندهند!
درضمن سبيل پاره اى از مقامات سودانى نيزبخوبى چرب شود تا صدا از احدى درنيايد! آن به اصطلاح روشنفكران كه بهمه چيز در رژيم گذشته وطن ما ايراد ميگرفتند، بايد دراين مسافرت همراه من ميبودند تا بچشم خود ببينند كه اگر رژيم گذشته مبالغى براى مطالعه قبلى بمنظور درك امكان وبازدهى كامل طرحهاى زير بنائى هزينه ميكرد تا نتيجه سرمايه گذارى بهدر نرود، بدون دليل نبوده است. اين فيل عظيم الجثه كه هنوز وسط بيابان برهوت سودان درحال پوسيدگى و از بين رفتن است، نمونه خوبى براى پاسخ دندان شكن به اين دست از روشنفكران قلابى ما ميباشد.
دارفور حوالى ساعت دو بعد از ظهر، هواپيماى كوچك ما در فرودگاه دارفور، بزمين نشست و همگى نفس راحتى كشيديم. عربستان سعودى در دارفور سركنسولگرى داشت. سفير عربستان از سركنسول خواسته بود تا از ما سه نفر سفرا پذيرائى كند. همچنين رئيس دفتر سازمان ملل متحد از شعبه آن سازمان خواسته بود كه در محوطه ويژه سازمان ملل متحد براى ما جا ومكان جهت استراحت آماده سازند. درنتيجه سركنسول ودودستگاه اتومبيل سركنسولگرى عربستان سعودى در فرود گاه آماده بود و ما را به محوطه سازمان ملل متحد برد.
سركنسول عربستان سعودى مردى خوش مشرب بود وانگليسى خوب ميدانست. قرارشد روز بعد به سراغ ما آمده و اطراف دارفور وقبايل آنرا بما نشان دهد.
ديدار اين قبيله نشينان بسيار جالب بود. اول اينكه زن ومرد همگى بيش از يك متروهفتاد سانتيمتر قامت داشتند. صرفنظر از رنگ پوست كه به شكلا تى كمرنگ ميماند، بدون استثنا همگان خوشگل و خوش تيپ و خوش هيكل بودند و برخلاف سياهپوستان آفريقائى افراد اين قبائل بلند قامت وباريك اندام وبينى و لب و دهان بسيار ظريف داشتند، بطوريكه اگر از رنگ پوستشان صرفنظر ميشد كمترين فرقى با نژاد هاى مردم شمال اروپا نداشتند. مرد ها نيمه برهنه و هريك نيزه و سپر در دست داشتند و زنها پيراهنهاى بلند تا قوزك پا دربرداشتند ولى مستوره نبودند و سر و موى بلند خود را با زيورآلات ويژه آفريقائى زينت داده واز لوندى خاص برخورداربودند.
دربين راه سركنسول عربستان سعودى گفت: دوشب بعد، كه شب چهاردهم ماه است درست درنيمه شب در بيابانى در حومه شهر دارفور افراد اين قبائل از زن ومرد تجمع كرده و با آواى دهل و سازهاى محلى تا تيغ آفتاب به رقص و پايكوبى مى پردازند كه ديدن آن از واجبات است.
دوشب بعد حوالى نيمه شب با اتومبيل به محل معهود رسيديم و ازدور ديديم كه از همه طرف سايه هائى نزديك ميشوند. درنيمه شب جمعى بيش از هزار نفر گرد آمده بودند و ساز و دهل شروع شد. زن و مرد بدون تماس بايكديگر مشغول رقص و پاى كوبى شدند.
متاسفانه بعلت كمبود نور امكان عكس گرفتن دست نداد، گو اينكه عكسهائى هم كه در روز ميان افرد آن قبائل گرفته بودم درحوادث سال ۱۳۵۷ نابود شدند. ولى نظاره بر آن منظره مهتاب شب و رقص و پايكوبى زن و مرد افراد آن قبايل بحدى جالب و تماشائى بود كه هيچوقت فراموش شدنى نيست. باكمال تاسف هيأت حاكمه مسلمان غالب بر سودان سالهاست كه با جنگ و جدال و ايجاد قحطى مصنوعى سعى در ازبين بردن كامل اين قبائل را دارد. بطوريكه در همين چند روز پيش سازمان ملل متحد اعلام كرد كه وضع مردم جنوب سودان مخاطره آميز است و دست اعانت بطرف دنياى، به اصطلاح آزاد، براى نجات اين قبائل از وحشى گريهاى مسلمانان دراز كرده است.

گورستان!
روز بعد درمعيت سركنسول عربستان سعودى بطرف مرز بين سودان، اوگاندا و كنگو رهسپار شديم. سر راه باز به عده اى ديگر از قبائل جنوب سودان برخورديم كه دل آدمى از ديدن فجايعى كه بر سر آنان بعلت مذهب وارد آمده است ريش ميشد.
حوالى ظهر به نقطه اى رسيديم كه مرز بين سودان و كينيا از طرف شمال و جنوب و كنگو (زئير) از طرف مغرب واقع بود.
دراين نقطه دور افتاده فقط يك چيز جلب توجه ميكرد و آن وجود يك گورستان سرسبز و پرگل با نرده هاى آهنين و تازه رنگ شده با سنگهاى قبور در زير درختى تنومند كه اين گورستانرا زير سايه خود پوشانيده بود! هيچ آبادانى، قصبه و يا ساكنينى در اطراف بچشم نميخورد.
دو نيمكت زير سايه درخت خارج از گورستان و يك ميز سنگى وجود داشت وبس. محل گورستان و طرز نگهدارى آن براى من تعجب آور بود، لذا در آهنين را باز كرده داخل شدم تا سنگ قبرها را بخوانم. تقريبا كليه افرادى كه در آن قبور آرميده بودند افراد ارتشى بودند از مليتهاى مختلف با درجات نظامى متفاوت.
انگليسى، آلمانى، ايتاليائى، فرانسوى و ساير اروپائيان كه همگى درسالهاى ميانه قرن نوزدهم و اوايل قرن بيستم، در آن حوالى جان باخته بودند!
پيش خود گفتم: من با هواپيما، حتى كوچك! و اتومبيل جيپ با راهنما و كليه وسايل ايمنى درسال ۱۹۷۹ به اينجا رسيده ام و خيال كردم كه خطر كرده ام! ولى اين ها بدون داشتن وسايل امروزى به اينجا رسيده و جان باخته اند، باكمال تاثر و تحسر بايد حد اقل پيش خود نه تنها شرمسار باشم، بلكه اذعان كنم كه اگر مردم اين كشور ها كه عزيزانشان در اينجا خفته اند و با نگهدارى اين گورستان دور افتاده سپاسگزارى خود را اعلام ميكنند، پس ميتوان قبول كرد كه اگر دم از آقائى بر دنيا ميزنند تاحد زيادى حق با آنهاست. مللى كه مى توانند فداكار داشته باشند و فداكارى را هم پس از قرنها با نگهدارى اين گورستان دور افتاده قدر بدانند، پس به گزاف لاف نزده، درخورآقائى هم هستند.
درضمن بايد بياد آوريم كه در عوض ما ايرانيان، نواده هاى كوروش و داريوش چه بر سر قهرمانان خود آورده و مى آوريم. كريم خان زند را زير پلكان دفن ميكنيم، آرامگاه سردار رشيد و ميهن پرست، رضا شاه كبير ايران ساز، را باخاك يكسان ميسازيم. سنگ كنده نوشته هاى مقبره بزرگترين شاعر خود، فردوسى را با تبر وتيشه حك كرده و ميشكنيم، بولدوزر بجان تخت جمشيد مياندازيم، سنگ مرمر مقبره ناصرالدين شاه را از حرم شاه عبدالعظيم در شهر رى ميكنيم و ميفروشيم!
بااين اعمال شرم آور، جهانيان آگاه، درباره ما ايرانيان چه نوع قضاوتى ميتوانند داشته باشند؟ كمى بايد بخود آئيم و لحظه اى فكر كنيم كه آيا ما ايرانيان درحقيقت در خور آنچه كه امروزه بر سرمان، توسط حكومت دستاربندان آمده است نمى باشيم؟ يا اينكه چنانكه گفته اند:» خلايق هرچه لايق «. پس از پنج روز سير و سياحت درجنوب سودان باز باهمان قارقارك سازمان ملل متحد به خرطوم باز گشتيم. گزارش مفصلى درباره اين مسافرت و شرح احوال نزار مردم آن سامان را باعكس هاى عد يده به وزارت امور خارجه شاهنشاهى فرستادم.
وزارت امورخارجه كمترين اشاره اى به گزارش من نكرد. درست مثل اينكه اصلا گزارشى دريافت نكرده اند. اما دو سه نامه از دوستان دست اندركاربا پست سياسى از تهران دريافت كردم كه همگى مرا ازكارى كه كرده بودم ملامت ميكردند!
نوشته بودند، اين درست است كه سفرا بايد از كشور ميزبان ديدن كنند، ولى نه اينكه خود را بخطر انداخته وبه وسط آفريقا و ميان قبائل وحشِى بروند! دست از اين كارها بردار! اينجا بود كه ديدم آنچه در آن گورستان دور افتاده، انديشيده بودم درست است! مامردم حميت و غيرت و پشتكار و مسئوليت و از خود گذشتگى را فراموش كرده ايم و هميشه منتظريم تا ديگران كارى بكنند و ما فقط در حاشيه نشسته وايراد بگيريم. لذا آنچه درسال ۱۳۵۷ برسرما آمد، بدون دليل نبوده است.
حل مسئله سلاحهاى از رده خارج شده ارتش شاهنشاهى ايران! ارتش شاهنشاهى ايران درهمه حال به سلاحهاى نوين مجهز ميشد. طبعا سلاحهاى قديمى از رده خارج شده و در انبار ها خاك ميخورد و هزينه هنگفتى بابت حفاظت از اين سلاحها براى ارتش شاهنشاهى ببار آورده بود.
مقامات مربوطه و شايد شخص شاهنشاه آريامهر كه برخلاف مسئولين بى مسئوليت، مراقب همه كارها بوند، به اين نتيجه رسيده بودند كه با هزينه بسيار كم از شر اين سلاحهاى از رده خارج شده رها گرديده و در ضمن دوستانى براى كشور ما بسازند.

شاهد زمان
- يادمانده هاى دكتر كاظم وديعى از روزهاى بحران
شاه: مملكت را بدو وسيله مى توان نگه داشت و نجات داد يكى به كمك مردم و دوم به مدد دوستان خارجى. عندالاقتضا در شرايط كنونى مى بينيم كه دوستان خارجى ما را رها كرده اند و علاقه اى ندارند و اما مردم كه مى گوئيد شاهدوستند، اين مردم مى دانيد شعارشان چيست؟ اينها شعارشان مرگ بر شاه است...
شاه مملكت هرگز روى مردم مملكت اسلحه نمى كشد هيچكس و به هيچ بهانه حق ندارد بنام من حتى اگر مجسمه مرا بياندازند به مردم تيراندازى كند
آزمون گفت پانصد نفر را حداعلى بايد اعدام كرد هويدا را هم لازم شد بله. تعارف ندارد. تنها در اين صورت مى شود مردم را نگهداشت و مملكت را نجات داد
آزمون وقتى كه به اعدام و دار زدن فاسدان اشاره مى كرد سپهبد مقدم رئيس ساواك گفت: در اين صورت اول كسى كه بايد اعدام شود خود دكتر آزمون خواهد بود
004161.jpg
ما كجا بوديم
برنامه پنجم در سال ۱۳۵۷ پايان مى گرفت و بيلان آن منتشر مى شد و بانك (همان سازمانى كه مغزها و دست هاى مخالف رژيم در آن بسيار بود) فصلى گزارشى درباره آن مى داد كه سراسر شرح توفيقات اقتصادى و اجتماعى بود، حجم سرمايه گذارى ۲۳% در اين دوره افزوده شده بود و درآمد ملى به قيمت جارى ۳۵% و به قيمت ثابت ۱۸% و درآمد متوسط مردم از ۳۷ هزار به ۱۴۲ هزار ريال بالغ شده بود و درآمد متوسط سرانه از ۴۲ هزار ريال به ۱۵۴ هزار ريال بالغ شده بود رشد اقتصادى ۴‎/۱۱% بود.
هيچكس از اينها حرف نمى زد، اگر تصادفاً كسى حرفى مى زد بدترين صفت را به او مى دادند كه حداقل آن متملق بود.
رشد صنعتى ما ۱۸ و رشد خدمات ۴/۱۶ درصد بود و مسلماً برنامه ششم كه بر اهداف اجتماعى تكيه مى كرد و در حال تجديدنظر دوباره بود به نارسائى ها اولويت مى داد، رشد كشاورزى ۶/۴ درصد بود ولى هدف ۶ درصد بود.
در همان موقع معاون وزارت صنعت و گوشت و شير شوروى بارباشين در مقاله اى افشا ساخته بود كه برنامه ها به ويژه در زمينه گوشت و مواد لبنى به اهداف خود نرسيده اند.
هيچكس از اين عدم توفيقات حرف نمى زد، اگر هم تصادفاً مى زد بلافاصله ميهن كبير پولتاريا را توجيه مى كرد. كار به آنجا رسيده بود كه آيت الله طالقانى محبوب كمونيست ها شده بود. چرا؟ آيا كسى حاضر بود كتاب مالكيت در اسلام ايشان را عميقاً بخواند؟ آيا كسى منابع و ماخذ اين كتاب را ديد؟

ساده دلى ها
ساده دلى هاى سياسى همه جا جز در گفتار و اعمال مخالفان تندرو و چپ و مذهبى ديده مى شد.
ساده دلان مثلاً فكر مى كردند تحولات ايران طبيعى است و كافى است به تقاضاهاى رفاهى و اجتماعى پاسخ داد. در رأس ساده دلان آنهائى بودند كه مى پنداشتند تندروان چپ وسيله روحانيت عقب مى نشينند و روحانيت متعصب (خمينى و ياران او) وسيله روحانيت معتدل (شريعتمدارى و ياران) در اقليت مى مانند و آرام مى شوند. در رأس ساده دلان آنها بودند كه فكر مى كردند ليبرال ها به حكومت رسيده و آبها از آسياب خواهد افتاد چون به هر حال روحانيت قصد حكومت كه ندارد. ساده دلان آنها بودند كه خواب كودتاى سوم در تارك سلسله پهلوى مى ديدند. به سياق آقاى علم در سال ۴۱ و ۴۲ فكر مى كردند به سياق زاهدى (سپهبد) فكر مى كردند و به شاه خسته وعده وفادارى مردم و ارتش را مى دادند و به دنبال ورود معجزه آفرين اردشير زاهدى بودند.
بدتر از همه ساده دلانى بودند كه به شهبانو محبوبيت غيرعادى مى دادند و نمى ديدند:
كه برابر گزارش پليس فرانسه بيشتر دانشجويان پاسدار خمينى (از آلمان آمده و تعدادشان عجالتاً به ۸۰۰ نفر مى رسيد) و آلمان مركز كنفدراسيون هائى است كه در رابطه با چپ و تروريسم اند كه لندن مركز تحريك، آلمان مركز تروريست ها، پاريس مركز پخت و پز شده است كه شاه به وحدت رجال و اتحاد طرفداران خود نياز دارد نه به داوطلبان تشنه نخست وزيرى.
كه نامزدى اويسى، آزمون، نهاوندى، باهرى، اردشير زاهدى، امينى و شايعاتى مانند آن در چشم براندازان خلاف در لشكر دشمن افتادن است.
تقرب به شاه معنى نداشت. نياز به تقرب وجود داشت. بعضى ها نياز به رفت و آمد داشتند و خيال مى كردند مصلحت مى جويند. منتهى شاه خود دريافته بود كه واقعيت چيست.
اويسى با آزمون و قره باغى با هر دو و باهرى با هر سه و اردشير زاهدى با هر چهار و امينى با هر پنج مخالف بود. نهاوندى فكر مى كرد نايب السلطنه يعنى شهبانو با اوست. او مدت ها بود دور شده بود و نمى ديد. هيچ يك ز اين ها سازماندهى نداشتند. همه در نهايت روى ارتش حساب مى كردند و پايگاه عقيدتى آنها روشن نبود. «ببينيم چه مى شود» بود.
تنها اقبال مملكت در اين بود كه شاه مى دانست بازى هاى سياسى به گونه بحران هاى پانزده بيست ساله قبل نيست و موج سهمگين مخالفان ريشه در يك بسيج فكرى عميق و يك سازماندهى دهساله، بيست ساله دارد. شاه ابداً در مهرماه ۵۷ باور نداشت محبوب مردم است. خواهيم ديد چرا؟ تنها فكر او نجات كلى دستاوردها و پادشاهى بود. دردى و غمى براى او سنگين تر از اين نبود كه بشنود در فلان تأسيسات صنعتى خرابكارى شده است. رفته رفته تمام پايگاه هاى اجتماعى رژيم را معطل و خفه كرده بودند. ياران خمينى واقعاً ممنون ليبرال ها بودند. خمينى از آنها كار مى كشيد ولى به آسانى باج نمى داد. خمينى رفتارى سياسى و دورنگر داشت متكى بر خدعه كه آنهم جايز بود.
طرح قانون جديد مطبوعات را مطبوعات استقبال كردند و اعتصاب مطبوعات پايان گرفت. اين پيروزى براى همه بود. اين توفيق مسلماً توفيق بود، اما ليبرال ها آن را از آن خود مى دانستند. از اين پس جرايد بودند كه مسئوليت داشتند. بايد مى ديديم، آزمايشى بود بر درك آزادى. بر درك اين مسئله كه آيا روزنامه نويس شهامت روياروئى با ارتجاع را هم دارد يا دنباله رو اوست.
آزادى مطبوعات در جو اعتصابات و تظاهرات كمكى بود به دولت و ملت. اما روغن بر آتش ريختن و حادثه آفريدن ديگر آن آزادى نبود كه كسى و خاصه مطبوعات به آن مفتخر باشند.
به مناسبت چهلم واقعه ميدان ژاله آيت الله شريعتمدارى و قمى و شيرازى و نجفى، صدها هزار مردم را براى عزادارى و مراسم بسيج كردند. نتيجه چندين تن زخمى. چون مراسم چهلم به تظاهرات ضد رژيم منجر شد. اين تظاهرات هديه اى بود در خيرمقدم به آيت الله خمينى به پاريس.
اعلاميه هاى بدل از قطعنامه استادان جبهه ملى عليه لايحه استقلال دانشگاه ها و الغاء حكومت نظامى نيز مزيد بر آن تظاهرات بود.
نهاوندى نه استعفاء مى داد. نه به جلسات هيأت دولت مى آمد. بسيار رنجور عكس العمل استادان بود و رفته رفته توسل به روش هاى تندتر و وسيع تر را جايز مى ديد.
دولت در تعقيب پرونده محمود منصف مديرعامل سازمان بهره بردارى كيش بود و اين پرونده اهميت داشت. ولى روال كار را باهرى درست نمى دانست.
آزمون درباره آشتى با روحانيت حرف مى زد و خود را عزادار مى دانست.
قره باغى مى گفت حكومت نظامى مبالغه مى كند و خطر مهمى براى ضرورت حكومت نظامى نيست. روحانيت قم دولت را در نهان تائيد مى كردند.
اما جرايد بحثى را شروع كردند و آسان از آن گذشتند و آن بحث دوباره اپوزيسيون مسئول بود.
در بغداد كنفرانس سران عرب بود و عرفاتى ها و قذافى ها صلح مصر و اسرائيل را نفى و وحدت عرب را اصل مى ديدند و جرايد نمى دانستند به كدام سمت اعتماد كنند. صلح آمريكائى يا مبارزه اسلامى. به خصوص كه بومدين در مسكو بود و مسكو بود كه جهت به اعراب تندرو و حركات تند مى داد. حسن بن طلال وليعهد اردن هم فوراً به مسكو رفت.
روزنامه لوموند عملاً پيام آور مخالفان و وسيله پيام هاى آيت الله خمينى بود و در نيمه اكتبر نوشت آيت الله خمينى هر نوع سازشى را با حكومت ايران رد مى كنند.

در ذهن شاه چه مى گذشت. تفسيرى بر آن جلسه
شاه عده اى را در سطح دولت به مشورت دعوت كرد شانزدهم مهرماه بود. بعدازظهر در نخست وزيرى بوديم. در اثناى جلسه خبر دعوت به صورت در گوشى داده شد. يادم است كه از باغشاه با هليكوپتر به سعدآباد رفتم.
درباره اين جلسه همه حقايق نشر نشده، زيرا افراد شركت كننده مسئول بودند كه جلسه واقعاً محرمانه بماند، آن هم به حرمت شاه.
آنچه نهاوندى در كتاب خود نوشته بيشتر متوجه خود اوست. آنچه قره باغى در كتاب خود نوشته جزئى كوچك از حقيقت است.
قصد من شرح آن جلسه نيست. اميد من آن است كه محيط و روحيات حاكم بر آن و نيز روحيات منتج و مستخرج از آن را بگويم.
جلسه از ۷ بعدازظهر تا دوونيم صبح ادامه داشت و حدود ساعت دوازده شامى صرف شد. شاه و شهبانو در كنار هم جلسه را اداره مى كردند و حاضران عبارت بودند از شريف امامى، محمد باهرى، نهاوندى، كاظم وديعى، منوچهر آزمون، منوچهر گنجى و قره باغى از هيأت دولت و نيز بعضى از اعضاى شوراى امنيت ملى يعنى ارتشبد ازهارى، تيمسار عظيمى، سپهبد مقدم و ارتشبد غلامعلى اويسى حاكم نظامى و فرمانده نيروى هوائى....
تركيب جلسه نشان مى داد كه شاه بخش سياسى ترهيأت دولت و سران نظامى و سران شوراى امنيت را براى مشورت خواسته است. در عين حال شاه مى دانست كه اين افراد غيرنظامى يكسان فكر نمى كنند و انديشه هاى شخصى و فردى دارند و نه گروهى. نهاوندى به عنوان انديشمندان حرف مى زد ولى شاه هرگز به آن گروه هويت سياسى نداد در حالى كه افرادى را از آن گروه براى امور سياسى من حيث خودشان در گذشته بارها مأموريت داده بود.
حضور شهبانو هم به مناسبت نايب السلطنه بودن بود و هم اينكه ايشان به سبب وضع خاص شاه حامل پيام هائى از گروه دوستان خود كه تماس ها و نظرات مردم را مى گرفتند بود و شاه كه تحت فشار نظرات ايشان بود بى ميل نبود در حضور ما نظرها را بررسى كند. از جمله گروه هاى فشار بر شهبانو دوستان نهاوندى در پيرامون شهبانو بودند كه براى دولت هزاران نسخه روزانه داشتند كه در نهايت به نهاوندى ختم مى شد. نهاوندى هم هنوز درنيافته بود كه شاه در او همه چيز مى بيند جز نخست وزير و در ابتداى تشكيل دولت شرح دادم كه در حضور سه نفر ديگر شهبانو از طرف شاه پيغام داد كه بگذاريم اول وطنى باشد تا بعد نهاوندى نخست وزير آن شود. معنى اين حرف روشن بود، شاه او را مرد بحران و مرد اول نمى ديد برعكس در او استعداد كار در محيط امن بسيار مى ديد ولى نهاوندى اين حرف را شنيد و به روى خود نياورد و ذره اى در ميل و روياى ديرين خود تخفيف نداد. جز هفته اول دولت كه به من گفت «شريف امامى مثل يك رئيس الوزراء حرف مى زند (با شاه)، قبول كنيم كه اگر ما بوديم به دليل رودربايستى ها نمى توانستيم با اين صراحت بگوئيم». (در اولين جلسه هيأت دولت اين مطلب را در كمال انصاف و حسن نيت به من گفت)، اينك مدتى بود دريافته بوديم كه بنام انديشمندان نمى شود حزب ساخت و فعاليت وسيع سياسى كرد. پس طرح جنبش ملى ايران را من تهيه كرده و نام دادم و او پذيرفت. اعلاميه آن را هم نوشته بودم و او ديده بود و دوست او «سپهر» مدير روزنامه ديپلمات گفت از زمان ميرزا جهانگير صوراسرافيل تا امروز چنين متنى را هيچ سياستمدارى ننوشته است. نهاوندى آن را منتشر نمى كرد. زيرا رفته رفته به نظريات قره باغى دائر بر توسل به شخصيت هاى سياسى برجسته و معمر كشور نزديك شده بود در عين حال سعى كرد اعتماد ازهارى و مقدم و اويسى را به دست آورد و فكر او اين بود كه تركيبى باب طبع جبهه ملى و ارتش پديد آيد. من خبر داشتم كه او به مدد دكتر معين زاده با دكتر امينى تماس مى گيرد و اين هم تازگى نداشت و چون يقين داشت كه من امينى را عضو سيا مى دانم و يقين دارم كه آلودگى مالى دارد. هرگز نمى پرسيدم چون ما در فاصله معين و معقول عمل مى كرديم. به هر حال دير نشده بود و باور و اعتماد داشتم توجهى كه مردان جبهه ملى به او و امثال او و ما داشتند چيزى از مطبوعيت در آن نبود. آنها هرگز نمى دانستند كه ما با چه عشقى در مطالعات خود مصالح وطن را برتر از هر چيز مى داشته ايم. آنها نمى دانستند كه ما با منطق علمى به ضرورت پادشاهى در حيات سياسى معتقديم. متأسفانه در حالى كه نهاوندى با آنها به خيال خود رابطه مى داشت آنها او را فراماسون بركشيده علم و روتارى كلوب فكلى و سياستمدار ادكلنى و از اين قبيل مى دانستند. بارها من اين مطلب را عنوان كرده بودم كه طرفداران واقعى ايران و شاه بايد مبارزان خود را داشته باشند ولى هرگز كسى چيزى را در خطر نمى ديد تا به مبارزه فكر كند حسن نيت او در حق كبوترهاى جلد و قاصدان حواشى خوان گسترده مخالفان ليبرال، مذهبى، چپ و همشهريان و دوستان فرانكوفون چنان زياد بود كه من پيوسته كنار مى گرفتم و در عين حال مثل يك دوست براى او و مثل يك سرباز در خدمت مطالعات انديشمندان بودم اما از خودم خجالت مى كشيدم كه فريب چيزى جز دفاع از اصول را بخورم. او به دليل مقابله شديد استادان جبهه ملى قصد سازش به بهانه استعفا داشت و فكر مى كرد آنها را شكار طرح خود مى كند از طريق دولت اتحاد يا ائتلاف ملى .هدف اول او زدن شريف امامى، هدف دوم او نخست وزيرى، هدف سوم سوارى بر امواج فرعى جبهه ملى و امينى بود. علت توجه او به اين طرح آن بود كه با آمدن اردشير زاهدى كار او تمام مى شد، زيرا اردشير زاهدى از او و از شهبانو بسيار متنفر بود، نهاوندى مى خواست قبل از او سران ارتش و بعضى مردان سياسى مخالف و امينى را با خود همساز كند و نمى دانست كه هيچيك از آنها او را قبول ندارند و لقب روشنفكر آريامهرى ادكلن زده را آنها رواج دادند نهاوندى در چنين شرايطى آن شب به جلسه آمد.
شريف امامى: برنامه سياسى خود را برابر طرح و خطى كه با شاه معين داشته بود از لحاظ سياسى، به شرحى كه رفت، پيش مى برد، اينك با مخالفت و جاه طلبى نهاوندى و با تعلل باهرى و جاه طلبى آزمون و غيبت و كم كارى دكتر كنى و نيز با مخالفت اويسى و اخلال قره باغى برخورده بود و هر چه مى كرد و هر توفيقى به دست مى آورد بيشتر ابتكار خودش و بعض جلسات هيأت دولت كه همدلى وزراء را به حد اعلى داشت بود. او نياز به يكپارچگى در سطح دولت داشت و خوب مى دانست كه تا كجا مى تواند برود و اين را نوشتم و خواهيم ديد. او از شاه خواسته بود كه مدعيان كابينه را رها كند اما بدش نمى آمد جلو شاه بيلان كار آنها بررسى شود. بارها گفته بود كه نهاوندى مى گفت روشنفكران را در دست دارد حالا معلوم مى شود هيچكس طرح او را تائيد نمى كند. بارها گفته بود آقاى كنى خود را نافذ در علما مى دانست و مى بينيم هيچ معجزى نمى كند. بارها گفته بود معلوم نيست آقاى اويسى با دولتند يا عليه دولت؟ بارها گفته بود سر از كار قره باغى وزير كشور درنمى آورد، بارها گفته بود باهرى در مبارزه با فساد كند است، بارها گفته بود آقاى آزمون كه در صدد تشكيل حزب اند و روحانيونى كه ادعا مى كرد با آنها در رابطه اند از قماش نورى بودند و از اين قبيل حرف ها ظرف يك ماه گذشته اينجا و آنجا اول و آخر جلسات هيأت دولت از او شنيده شد، ولى به سبب آن كه قره باغى با شريعتمدارى و بعض رجال قديمى در رابطه بود جانب او را داشت، قره باغى كه هر روز ميل به نخست وزيريش بيشتر مى شد برمى انگيخت.
باهرى: اميد داشت شاه بعد از علم همه رقم او را بركشاند، اما بر سر قضيه دبيركلى حزب رستاخيز، هميشه فكر مى كرد شاه با او پر و پوك بازى مى كند و اينك مبارزه با فساد دولت را به گروگان گرفته بود و بسيار معذب بود كه شريف امامى، علم و كارهاى او را اشاره كند. از آنجا كه او در مبارزه با تندروان مذهبى و ياران خمينى در دولت علم سابقه و تمرين داشت انتظار داشت شاه به راه حل او اعتماد كند و راه حل او مشابه راه حل علم بود و شاه ابداً با آن موافق نبود در چنين شرايطى او در اين جلسه مى آمد.
آزمون- طرحى داشت كه حزب بسازد، شاه را وادارد به ايجاد يك شوراى انقلاب و با برقرارى دادگاه هاى صحرائى فاسدان را سريعاً به محاكمه كشد و به مجازات رساند بى ارفاق به خوبى و بيگانه، به نزديكان و دوران و از اين قبيل.
اويسى: به روش نرم و رفتن به سوى دموكراسى اعتقاد نداشت و نخست وزيرى و دولت نظامى را مى خواست و مى دانست كه در اين راه همه نظامى ها و والاحضرت اشرف و گنجى و همه آنها كه از اين وضع آسيب ديده اند او را كمك مى كنند، طرح او به تمامى نظامى بود مشكل او اين بود كه شاه موافق نبود زيرا دولت نظامى اصلاحات و مبارزه با فساد و آزادسازى را نمى توانست تحقق بخشد.
ازهارى: رئيس ستاد بود. معتقد بود دولت هر كه باشد او در خدمت شاه است.
مقدم: رئيس ساواك تمام اطلاعات را از موافقان و مخالفان داشت عقيده او بر اين بود كه با چپ افراطى و مذهبى افراطى عميقاً مبارزه شود، با فاسدان شديداً عمل شود، ولى دولت را با كمك ليبرال ها بايد تشكيل داد، تركيب دولت را بروز نمى داد، آمده بود بگويد حركات تندى در پيش است.
من: خدمتم را در دولت با كمال صداقت در جهت سياست دولت و برنامه هاى اعلام شده كرده و مى كردم. معتقد بودم تزلزل و تعلل در كار دولت تنها به نفع تندروان است. عقيده داشتم كه دولت بايد چند مسئله را با شاه و ارتش حل كند:
۱-طرح ممانعت از مسلح شدن مردم.
۲-طرح در اختيار گرفتن ارتش وسيله دولت و تبرئه داشتن حيثيات سلطنت.
۳-طرح حكومت نظامى به معنى واقعى در صورت وخامت اوضاع.
۴-طرح دفاع از دستاوردها با تمام نيروهاى هواداران پادشاهى.
۵-حرمت قانون و رفتن به سمت حكومت قانون.
براى من به هيچوجه شخص نخست وزير مطرح نبود. عقيده داشتم هر كس نخست وزير شود بايد بر سر اين پنج طرح با شاه و سران ارتش و رجال وابسته به شاه توافق كند و مجرى آن شود و شاه به او واقعاً اعتماد داشته باشد و چوب لاى چرخ او ننهد و حداقل دو سال سركار بماند.
براى من به هيچوجه بودن يا نبودن خودم در دولت مطرح نبود من از لحاظ روانى محتاج به اين سمت نبودم اما اگر كارى رجوع مى شد به شرط تهيه طرح حتماً آماده خدمت بودم و با چنين روحيه اى در جلسه شركت مى كردم.
جلسه حوالى ساعت هفت بعداظهر با حضور شاه و شهبانو شروع به كار كرد شاه در اين مدت براى خود مطالعاتى درباره قدرت هاى خارجى داشت اما از لحاظ داخلى، مطالعات واقعى به او ارائه نشد و از كسى هم نخواست ولى بسيار اظهارنظرها به او رسيد. بسيار گروه هاى فشار داوطلب نخست وزيرى با او تماس گرفتند ضمناً ازادعاهاى بعض وزراء در شگفت بود، مى خواست آخرين بار همه را با هم ببيند، اما تركيب جلسه تا حدى هم طورى بود كه گوئى بازها را مقابل عقاب ها نشانده، مى خواست ببيند دولت غيرنظامى؟ نظامى؟ يا تركيبى از هر دو، كدام مرغوب تر است. تصميم و خط سياسى شاه همان بود كه در برنامه شريف امامى آمده بود. شاه نمى توانست به سمت چيزى جز به سمت قانون اساسى ميل كند. هدف او سالم نگه داشتن كشور، نريختن خون و حفظ پادشاهى براى فرزند خود بود تنها فرصت مى طلبيد و ديگر هيچ. خواهيم ديد.
شاه گفت: به طورى كه مى دانيد وضع آرام نيست فكر كردم نظرات را بشنوم و مايلم آقايان بدون رودربايستى و به صراحت نظر دهيد تا ببينيم چه بايست كرد.
نخست وزير وضع را كماهوحقه گفت. ابتدا گفت در كابينه وزرائى كه مشاركت واقعى مى كنند همين آقايان هستند و اسم برد. بعد درباره اين كه بعضى ادعاهائى داشتند كه در عمل از عهده آن برنمى آيند ولى اگر همكارى باشد مى شود كار كرد. از نهاوندى با سبكى حرف زد و از كنى. (نهاوندى در كتاب خود مى نويسد او از وزرائى كه خود انتخاب كرده بود شكايت داشت. اين حرف درست نيست. ما را شاه انتخاب كرده بود من پرسيدم شريف امامى دو سه وزير بيشتر انتخاب نكرده بود جالب است كه نهاوندى در صفحه بعد ۱۶۵ كتاب خود در دو سطر آخر مى گويد كه اطاعت امر شاه كرده و در دولت رفته است.) نخست وزير از رفتار فرماندارى نظامى شكوه كرد و او را به ملايمت دعوت كرد، نخست وزير از من تحسين كرد (شرمنده ام ولى بايد بگويم كه شاه از ما مشاركت خواسته بود). نخست وزير از كندى كار دادگسترى شكوه كرد و گفت اگر همكارى باشد مى ايستم و مى توان بر مشكلات پيروز شد.
باهرى مقدمه اى چيد به جهت آن كه دل توى دل شاه بگذارد و به او استعداد قرص ايستادن را بدهد: جاى نگرانى براى اعليحضرت نبايد باشد زيرا مردم شاهنشاه را دوست دارند و مملكت را مى شود نجات داد.
شاه بلافاصله پاسخ باهرى را داد او گفت: مملكت را بدو وسيله مى توان نگه داشت و نجات داد يكى به كمك مردم و دوم به مدد دوستان خارجى. عندالاقتضا در شرايط كنونى مى بينيم كه دوستان خارجى ما را رها كرده اند و علاقه اى ندارند و اما مردم كه مى گوئيد شاهدوست اند، اين مردم مى دانيد شعارشان چيست؟ آنگاه شاه چشم هاى خود را گشاد كرد و دراند روى باهرى و گفت: شعارشان مرگ بر شاه است. شاه سپس افزود، شاه مملكت روى مردم مملكت اسلحه نمى كشد هيچكس و به هيچ بهانه حق ندارد بنام من حتى اگر مجسمه مرا بياندازند به مردم تيراندازى كند. اين سخن شاه دربست عليه مكتب علم و اويسى بود، اين عقيده شاه بود. اما او مى گفت بنام شاه نبايد آنها را انجام داد (اين صحنه عمق نظر شاه را نشان مى دهد و نفرت او را از اين كه به او دل دهند كه مردم دوستتان دارند را مى رساند، نمى دانم چرا نهاوندى و قره باغى در كتاب هاى خود كمترين اشاره اى به اين تاريخى ترين جمله شاه كه بن اعتقاد او را در اين ايام مى رساند نكرده اند؟) باهرى در يك آن خشكش زد اگر سكته مى كرد تعجب نمى كردم.
شاه سپس آرامش خود را با تأثر حفظ كرد و دو سه جمله براى آرام داشتن باهرى و ديگران گفت و گفت بايد قواى مخالف و موافق را سنجيد.
آزمون صحبت را به دست گرفت و گفت: اعليحضرت مى دانند كه من چيزى جز يك خانه ناتمام ندارم آن هم به مرحمت اعليحضرت است كه دستور دادند دو سه سال پيش به من يك ميليون تومان وام بدون بهره بدهند. آنچه مى گويم از سر ارادت و خدمتگزارى است: مملكت در حال انقلاب است. مردم به دليل فساد و سوءاستفاده ها به ستوه آمده اند، روحانيون هم پشت سر آنها، بايد وزراء همه استعفاء دهند معاونان امور وزارتخانه ها را بگردانند يك شوراى انقلاب تشكيل شود. خائنان و فاسدان را مجازات كرد و به دار كشيد توى ميدان ها تا مردم مبارزه با فساد را باور كنند و رئيس اين شورا بايد خود شاه باشد (آزمون بعد از جلسه به من گفت شاه مى تواند موقتاً سكوت كند، برود استراحت تا شوراى انقلاب كار خود را بكند، امنيت كه برقرار شد شاه، شاه است. آزمون گفت پانصد نفر را حداعلى بايد اعدام كرد هويدا را هم لازم شد بله. تعارف ندارد. تنها در اين صورت مى شود مردم را نگهداشت و مملكت را نجات داد) و در اين مايه توضيح داد او با حرارت بسيار حرف زد و بسيار غيرتى و احساساتى.
شاه بلافاصله به او جواب داد و با لبخندى ملايم... و گفت ولى اينها همه كه خلاف قانون اساسى است... شدنى نيست...
گوئى شاه مى خواست بگويد مگر شما برنامه اى را كه به دولت داده ايم اجرا كند نخوانده ايد، مگر شما نمى دانيد كه در چه شرايطى در چه دولتى كار مى كنيد و حرف مخالفان چيست؟
در اثناى صحبت آزمون وقتى كه به اعدام و دار زدن فاسدان اشاره مى كرد سپهبد مقدم رئيس ساواك گفت: در اين صورت اول كسى كه بايد اعدام شود خود دكتر آزمون خواهد بود. علت اين سخن آن بود كه آزمون در دستگاه نصيرى و ياران او بوده به صورت مشاور و مدرس و سپهبد مقدم با نصيرى بسيار دشمن بود و سالها به خاطر نصيرى كنار كشيد و در همين فرصت با بعض رجال جبهه ملى در تماس بود. حرف مقدم عليه آزمون نبود، او مى خواست بگويد كه مردم همكاران نصيرى را مى شناسند و وقتى اعدام ها شروع شود تر و خشك مى سوزد. آزمون بسيار به پاكدامنى خود معتقد بود و همينجا گفت اگر ذره اى خطا در من هست اعليحضرت همين الان مرا اعدام كنند. به هر حال حرف مقدم حاضران را به خنده اى مليح كشاند به خصوص اويسى. ولى حرف مقدم براى خنده نبود. نهاوندى مى نويسد به سختى جلوى خنده خود را گرفته است اگر آزمون فاسد و اعدامى بود چرا بايد در دولت مبارزه با فساد باشد. مسلماً مقدم اين را نمى خواست بگويد. به همين دليل شاه گفت جدى صحبت كنيم. «من خوب يادم است دو سه ساعت بعد از نظاميان شنيدم كه آزمون مى خواهد قذافى بشود. بعدها شنيدم كه گفتند مى خواست كلك شاه را بكند و شنيدم كه گفتند مى خواست از شاه قذافى بسازد و شنيدم كه همانها گفتند طرح، طرح قذافيانه بود. اين حرف هاى آزمون مقدمه دستگيرى بعدى او شد چون چپ ها و تندروان مذهبى دنبال او بودند، او فرصت فرار از همان زندانى كه وليان و مجيدى و نهاوندى در آن بودند پيدا نكرد و به دست خلخالى اعدام شد...»
نهاوندى صحبت را به دست گرفت او بر مطالعات و گزارش هاى انديشمندان تكيه كرد و قصه تورم را گفت و به نعل و به ميخ زد و القا كرد كه اگر ما را گوش كنند با گروه همكاران مشكلات را زير نظر اعليحضرت حل مى كنيم.
(نهاوندى در كتاب خود يك كلمه نمى نويسد كه او در آن جلسه مهم چه گفته است. علت آن است كه وجداناً چيز مهمى نگفت...)
من انتظار داشتم نهاوندى در سابقه گروه بگويد: ما طغيان تبريز را پيش بينى كرديم. ما طغيان قم را پيش بينى كرديم. ما مسئله پيرامونيان را گفتيم و دهها مورد ديگر. سرانجام دولتى مقتدر كه همه اختيارات را و همه قوا را در اختيار داشته باشد كه مهياى خلع سلاح و مبارزه عميق شود و قانون اساسى و پادشاهى را نجات دهد. من انتظار داشتم نهاوندى يك بررسى عميق از قواى مخالفان و ارزش دستاوردها كند و تكيه بر برنامه كند و نه بر تشكيل دولت. او بعد از حرف خود به من نگاهى كرد در اين معنى كه در همين حدود اينجا مصلحت است.
به هر حال شاه هيچ اظهارنظرى درباره حرف هاى نهاوندى نكرد اما چون همه فكر مى كردند نظر من و نهاوندى يكى است و خودبه خود حرفى از جانب من جز تائيد نيست، من اجازه صحبت خواستم.
من بر دو مسئله تكيه كردم يكى اهميت مانع شدن از مسلح شدن مردم و اشاره كردم كه در بعضى از روزنامه ها مخالفان از آن حرف زده اند و گفتم قانون آن را داريم دوم اهميت دستاوردها، من براى دستاوردهاى صنعتى مملكت بسيار دل سوزاندم و گفتم بايد دفاع كرد و اما درباره رسانه ها گفتم ما چرا روياروئى با مخالفان نداشته باشيم و بعد يادداشتى را كه براى شهبانو تهيه كرده بودم از دور نشان دادم يعنى عرضى دارم كه نمى شود گفت.
شاه به من رو كرد و با بشاشت گفت وديعى با اين حرارت قبل از شام حرف زدن زخم معده مى گيرى، برويم چيزى صرف كنيد.
اويسى گفت: اعليحضرت اين آقاى نخست وزير آدم خوبى است خيلى هم زحمت مى كشد ولى زيادى مهربان است و... سخنانى از اين قبيل.
لحن اويسى لحن سبكى بود. او حاكم نظامى بود ولى خود را حتماً نخست وزير مى ديد.
به هنگامى كه براى صرف خوراكى بلند شديم من به سمت شهبانو رفتم. گفتم: اتمسفر جلسه را ديديد؟ من نيمى از عرايضم را نگفتم، حالا عرض كنم، يا صبح زود مى آورم و كتباً تقديم كنم يا هم الان بگويم. شهبانو گفت هر دو و من تندتند شروع كردم به گفتن. ناگهان گفت بسيار مهم است بنويسيد، بدهيد. بعد از شام در اثناى صحبت يادداشت كردم. ايشان به سمت ميز اعليحضرت رفت و من تصادفاً در سر همان ميز جاى داده شدم در اثناى شام از نقش حزب رستاخيز حرف شد. من گفتم: اعليحضرت خود عليه حزب خود كودتا كردند. در مورد رسانه ها نظر دادم: بايد موافقان بنويسند و برنامه داشته باشند. در فرصت شام ديدم ابداً محيط محرم نيست.
يادداشت هاى من به شرح زير بود:
۱-در يك كشور در آن واحد دو انقلاب نمى تواند (انقلاب مخالفان و انقلاب موافقان) بشود.
۲-فورى ترين و اساسى ترين كار ممانعت از مسلح شدن مردم و سازمان هائى است كه روش قهرآميز دارند. قانون داريم. حكومت نظامى نيز بايد سلاح هاى سرد و گرم را جمع كند.
۳-اعليحضرت بايد بيلان كامل ۳۵ ساله را بدهند و بگويند با قانون اساسى و ارتش و طرفداران آن مى شود همه چيز را حفظ كرد ولى من مايل به همكارى نزديك با مخالفان هستم.
۴-ما حكومت نظامى داريم يا نداريم؟ اگر داريم بايد تا سطح بخش همه جا برقرار باشد.
۵-لازم است به تشكيل نيروى پايدارى اقدام شود. آن را داريم و قانونى است.
۶-دولت نظامى يا دولت نظامى- سياسى بايد اختياردار ارتش باشد.
۷-بايد دولت به مخالفان بفهماند كه اگر آنها مسلح شوند دولت نيز طرفداران خود را مسلح مى كند، ترس از جنگ داخلى مسلماً عده كثيرى از مخالفان را خنثى خواهد كرد.
۸-انقلاب مخالفان منتهى به حكومت مذهبى افراطيون خواهد شد، در اين صورت همه چيز در خطر است. پس بايد بسيج همه جانبه كرد.
۹-از هم امروز حكومت نظامى مقتدرى براى خوزستان بايد ايجاد شود.
۱۰-جنگ داخلى خطرش كمتر از انقلاب است.
بايد براى هر بند برنامه نوشت.
با احترام...
***

جلسه حدود ساعت ۳۰/۲ صبح به پايان رسيد قرار شد اعليحضرت فكر كنند و در عين حال دولت برنامه هاى خود را با سرعت و شدت بيشترى ادامه دهد. نهاوندى در كتاب خود مى گويد قرار شد جلو افزايش دستمزدها گرفته شود و رسانه هاى گروهى زير نظر گرفته شوند. من چنين چيزى را ياد ندارم. يادم است به نخست وزير گفتم آزادى براى مخالفان هست بايد رسانه ها متوجه موافقان رژيم هم باشند، نه اين كه از ترس ننويسند و نيز درباره تقويت دولت از طريق ترميم هم حرف نشد، چون كسى استعفاء نداده بود كه ترميم لازم باشد.
آن جلسه هر چه بود يك نكته را به من فهمانيد و آن اين كه حاضران محرم يكديگر نيستند. قره باغى نيات خود را به كل پنهان كرد. نهاوندى نيز، آزمون با سادگى ته دل خود را گفت و حكم محكوميت گرفت. تنها كسى كه حرف خود را زد و خطرى هم برايش نبود نخست وزير بود زيرا او مى دانست كه مأموريتى دارد معين و محدود.
در آن جلسه من شاه را، درست او را و اراده او را و فكر او را براى آينده از حرفهايش به باهرى و آزمون شناختم. براى من مسلم شد كه شاه دريافته كه نيروى مخالفان عظيم تر از آن است كه بشود به سادگى با آن مقابله كرد. او دريافته بود كه دم اين حركت وسيع مخالفان و هسته اصلى در رابطه است با مسائل خاورميانه، به همين دليل برايش مسلم بود كه اگر سلطنت را نجات دهد خود كار خيلى بزرگى صورت گرفته است اما براى نجات سلطنت بايد حتماً به حرمت قانون اساسى پايبندى نشان دهد و اما دستاوردها، اين كارى است به عهده دولت و ارتش و رجال و هواداران شاه و پادشاهى.
به نظر من شاه در اين راه رفت.
فرداى آن شب من انتظار داشتم نهاوندى واقعاً استعفا دهد چون نه تنها نخست وزير او را تنقيد كرد، بلكه شاه يك كلمه هم درباره حرف هاى او حرف نزد.
فرداى آن شب من انتظار داشتم باهرى استعفاء دهد چون شاه با منطقى استوار حرف او را رد كرد، درباره اين كه مردم او را دوست دارند.
فرداى آن شب انتظار داشتم آزمون استعفاء دهد، چون شاه او را در خط برنامه دولت نديد.
چنين اتفاقاتى نيفتاد تنها اطلاعاتى كه به من رسيد و بيشتر ورد زبان، روزنامه نگاران مى دانستند كه شب قبل جلسه اى بوده. اين طبيعى بود چون به ما در حضور خيلى از همكاران ابلاغ شد كه به سعدآباد مى رويم اما اين كه نتيجه تنها نشست اطلاعاتى باشد به سود نهاوندى (ظاهراً) عجيب بود. شايعات ديگر درباره باهرى و آزمون و ياس آنها بود.
وقايع چهلم... در سراسر كشور بعد تازه اى به مبارزات داد. ولى دولت آن را پيش خور كرده بود. روزنامه ها باز از سرگيرى كار اعتصاب كنندگان را به سبب فعاليت كميسيون هاى حل اختلاف خبر مى دادند و نيز اعتصابات جديد را اعلان مى كردند. روزنامه ها نوشتند كه ده دوازده نفر در كرمان و انديمشك و ميناب و زنجان و دزفول يعنى در حوزه عمل افراطيون چپ و مذهبى تندرو كشته شده اند بسيارى از قتل ها تصفيه حساب بود. باران سئوال از دولت تاكتيك جديد بود...

على محمد اربابى
قربانيان باور (۳)
004149.jpg
عليمحمد اربابى
در دانشكده ما به اصطلاح اعضاء يا طرفداران حزب توده كم و بيش يكديگر را مى شناختيم و گهگاه با هم به پيك نيك و يا كوهنوردى مى رفتيم. در اين گردش ها كمتر بحث سياسى مى كرديم و فقط نظريات خودمان را هر كسى كه ميل داشت براى ديگران مى گفت و يا در مورد برداشت و يا تجربه اش حرف مى زد.
به ياد دارم وقتى من از مارشال تيتو كه استقلال و جدائى اش را از جبهه كمونيسم جديد سال قبل اعلام كرده بود دفاع مى كردم آهسته يكى از دوستان متذكر شد كه بهتر است از اين بحث ها نكنيم و من متوجه شدم كه همه آنهائى كه با ما به گردش پيك نيك آمده اند عضو و يا طرفدار حزب توده نبودند و بايد بيشتر احتياط مى كردم.
در آن زمان رئيس دانشكده تيمسار حجازى بود. مردى متكبر و بى پرنسيب كه همه چيز را فقط از زاويه ديد خودش و براى حفظ موقعيت و منافع خودش مى خواست. او به راستى دزد بود. در آهنى مانژ دانشكده را كنده و در باغ بزرگ خودش در شميرانات نصب كرده بود و همه مى ديدند كه آرم دانشكده هنوز كاملاً روى آن به چشم مى خورد.
وقتى دانشجويان از بدى غذا شكايت كرده بودند، در چند گوشه دانشكده صندوق شكايت نصب كردند. دانشجوئى يك ديس خوراك راگو را در صندوق خالى كرده بود. عصر آن روز همه را در آمفى تئاتر دانشكده جمع كردند و حجازى با عصبانيت پاگون هاى يك نفر را كه متهم به انجام اين كار بود كند و او را زندانى كرد. در همين جلسه بود كه حجازى از مرغوبيت غذا تعريف كرد و گفت من خودم هم از اين غذا، گاهى مى خورم و هيچ عيبى نمى بينم. بعد هم گفت كسى جيره شما را نمى دزدد. بعد از سرهنگ اسفنديارى كه مدير سر رشته دارى بود و در رديف جلو نشسته بود پرسيد: «سرهنگ اسفنديارى! شما دزدى؟ من دزدم؟» سرهنگ اسفنديارى كه گوشش سنگين بود درست متوجه نشد و دو سه بار تكرار كرد: «بله قربان... بله قربان!»... و وقتى در سالن كِر كِر خنده پيچيد حجازى مجبور شد بلندتر سئوالش را بگويد و آن وقت سرهنگ اسفنديارى گفت: «اختيار داريد قربان... اختيار داريد!»
مبارزه پنهانى افسران باشخصيت و فرماندهى دانشكده در همه رده ها محسوس بود. يك روز كه گروهان سوار در تمرين رژه از جلو سرهنگ مجيدى فرمانده هنگ پياده دانشكده رد شد. او كه مردى خشن و بسيار بى تربيت بود براى ايراد گرفتن از فرمانده آن، وقتى گروهان سوار از جلوش رد شد با عصبانيت فرياد كشيد: «اين چه جور رژه رفتن است... ايست! همه يك هفته بازداشت». در اين جا سروان كلالى كه فرمانده اين واحد و جلو صف بود به گروهان ايست داد و با صداى بلند فرياد زد: «گروهان خيلى خوب!...» و پس از پاسخ پر هيجان «سپاس سركار!» دانشجويان، سروان كلالى فرياد زد: «گروهان مرخص...!!» و همه با فرياد شادى متفرق شدند. سرهنگ مجيدى با عصبانيت پائين آمد و معلوم نشد ماجرا به كجا انجاميد فقط در تمرين هاى بعدى سروان كلالى حاضر نبود و سرهنگ مجيدى هم حساب كار را كرده و كمتر با عصبانيت فرياد مى كشيد يا توهين مى كرد.
در همين روزها معلوم نبود چه كسى روى ديوارهاى ساختمان و داخل دستشوئى ها شعارى را نوشته بود كه خيلى زود به وسيله سربازها پاك شد. نوشته اين بود: «اكثر افسران در برابر زيردست ها خشن و بى تربيت و در مقابل بالا دست ها مطيع و چاپلوس اند.»
در جشن پايان سال، من در قسمت سوار خوبى شركت داشتم و گروه چهار نفرى ما برنده شد و از شاه هر يك از ما يك گلدان كوچك نقره گرفتيم كه من گلدان خودم را به ايرج ايروانى كه در تيم مقابل ما بود دادم. در اين دوره من بيش از هر كس با ايروانى كه به راستى انسان با گذشت و دوستى مهربان بود نزديك بودم و او مرا در جريان فعاليت هاى حزبى مى گذاشت و به ايرادات و انتقادات من جواب مى داد.
تقريباً اكثر رفقاى ما (چه عضو و چه طرفدار يا سمپاتيزان) از نظر درسى در رديف هاى اول قرار داشتيم و اين از آن جهت مهم بود كه اولاً مى توانستيم رسته مورد علاقه خود را قبل از ديگران بگيريم و دوم اين كه مى توانستيم محل خدمت خود را قبل از ديگران انتخاب كنيم.
در اينجا ايروانى گفت ما بايد رسته زرهى را كه پر طرفدارترين رسته ها است زود انتخاب كنيم و به همين جهت از ده نفر سهميه رسته زرهى هفت جا را نفرات ما زود گرفتند. من و ايروانى كه هر دو نمرات خوبى داشتيم زودتر از ديگران براى زرهى اسم نوشتيم. بقيه هم يا به رسته پياده و يا رسته سوار رفتند. كسى از ما غير از امير هوشنگ ايازى كه در آن زمان با چند نفر در زندان بود به رسته هاى فنى و مهندسى نرفت. ايازى كه شاگرد اول دوره ما شده بود. به علت لو رفتن يك حوزه و ضعف نشان دادن يكى از اعضاء به زندان افتاده بود. اين گروه به علت نفوذ اعضاى حزب در شبكه هاى فرماندهى و ادارى توانستند در آن مورد از زندان خلاص شوند و اميرهوشنگ كه جزو آنها بود و رسته مخابرات رفته بود بعدها كه سازمان افسرى لو رفت به ما گفت كه چون با افراد حزبى موقتاً رابطه اى نداشته تصور مى كرده بهترين رسته ها براى ما مهندسى است.
به هر صورت ما پس از يك مرخصى كوتاه خود را به پادگان عباس آباد براى ادامه تحصيل در دانشگاه نظامى معرفى كرديم و آموزش ما براى كار با خودروهاى جنگى و تانك شروع شد.
اينجا بايد اعتراف كنم كه من به راستى با اين ابزارها و با اين ارابه ها دشمن بودم و به هيچ عنوان تلاشى براى ياد گرفتن كار با آنها نكردم.
دوره دانشگاه نظامى را گذراندم اما در اين مدت تقريباً ارتباط زيادى با سازمان نظامى حزب نداشتم.
در اين دوره چون روزنامه هاى حزب بيشتر توقيف بودند براى من ايروانى گهگاه روزنامه مى آورد و يا من را در جريان فعاليت ها مى گذاشت.

پايان دوره دانشكده و روگردانى از حزب
سال آخر دانشكده به سرعت گذشت و من از زندان اول دوران زندگى ام بيرون آمدم.
دو مسئله براى من در اين سال روشن گرديد: اول اين كه سازمان حزب توده با آنچه در خارج انتظار مى رود كاملاً متفاوت است. افراد به خصوص در سازمان افسرى مى بايست كوركورانه دستورات را اجرا مى كردند و خطاها را ناديده مى گرفتند. دوم اين كه براى من روشن شد كه تا چه حد در ارتش اين اطاعت كوركورانه (چنانكه زنده ياد خسرو روزبه در كتابش تحت همين عنوان نوشته است) حاكم است. به طور مثال در پايان سال مانورى ترتيب يافته بود كه مى بايست نيروى دانشكده مدافع تپه هاى شمال تهران تا چندين كيلومتر بالاى آبعلى به طرف جاده هراز باشد و گارد شاهنشاهى با حمله شبانه قواى مدافع را درهم بشكند و به مقصد خود كه يك نقطه مشخصى بود برسد.
من به جاى همراه بودن با دسته اى از گروهان سال اولى ها، بيشتر براى اين كه با هم دوره اى ها و دوستان خودم باشم با گروهان سال سوم همراه شدم. آنقدر سازمان دهى و تاكتيك ها ظاهرى و بى پايه بود كه يا كسى متوجه نشد و يا كسى اهميت به اين مسائل نداد. به هر حال بعد از آبعلى وقتى قواى دشمن (نيروى گارد) مى خواست حمله كند سرهنگ مجيدى فرمانده لشكر مدافع با كشيدن چند نوار رنگى روى پل به اصطلاح آن پل را خراب شده اعلام كرد (براساس طرح مانور بايد قواى مهاجم مدتى پشت آن مانع بماند و يا به اصطلاح با زدن پل موقت قوايش را از آنجا عبور دهد). اما قواى گارد همان شب بدون رعايت هيچ يك از مقررات مانور به دستور تيمسار آريانا كه افسرى بسيار مورد توجه و پر قدرت بود از پل عبور كردند و راه را بستند. بدين ترتيب رسيدن غذا و محمولات پشت سر قواى مهاجم ماند و ما روى تپه و داخل سنگرهائى كه كنده بوديم بدون غذا و مهمات دو روز و يك شب مانديم و تازه وقتى غذا با تلاش فرمانده ما سروان اخگر حمل مى شد، در اثر لغزيدن پاى يكى از قاطرها غذاها و نان و سيب زمينى هاى پخته به قعر دره سرازير شد و يكى دو روز ديگر ماجرا ادامه يافت. روز بعد زمانى كه بچه ها از ناراحتى و گرسنگى به هواپيماها كه گويا از طرف مهاجمين براى كشف موقعيت ما بالاى سر ما پرواز مى كردند علامت مى دادند و با داد و فرياد مى خواستند كه كسى به داد آنها برسد بچه ها فرياد مى زدند: «ما اينجا هستيم. ما اينجا هستيم.» (سروان اخگر با عصبانيت فرياد مى زد: «برو تو سنگر... اعليحضرت مى بينه» اما كسى گوشش به اين حرف ها نبود.)
به هر حال من كه متوجه شدم در آمار گروهان اسم من بنام مأمور آمده و بايد مثل ساير دانشجويان سال سوم كه فرمانده دسته سال اولى ها هستند با گروهان ديگرى در مانور شركت مى كردم به فكر افتادم به تهران برگردم و به بهانه بيمارى بمانم تا مانور تمام شود. موضوع را با يكى دو تا از دوستان در ميان گذاشتم و آهسته تفنگم را به دوش انداختم و از تپه ها به مقصدى كه نمى دانستم كجاست سرازير شدم و با دادن پنج تومان شبى را با نان و تخم مرغ در خانه يك دهاتى گذراندم و روز بعد راه افتادم تا خودم را به جاده برسانم و در نهايت به تهران برگردم. اما به جاى اتوبوس يا وسيله ديگر مجبور شدم سوار اتومبيل هاى ارتشى خودمان كه در آن جاده در رفت و آمد بودند بشوم و باز به قواى دانشكده افسرى كه به اصطلاح در حال عقب نشينى بودند بازگردم. جالب اين بود كه روز چهارم كه قواى دانشكده به اصطلاح تا آخر خط عقب نشينى كرده و قواى گارد پيروز شده بود سرهنگ مجيدى ضمن يك سخنرانى ظاهراً مهيج تعدادى داوطلب خواست كه همراه او بروند و شبانه دشمن را دور بزنند و آنها را محاصره كنند. اما وقتى او با سى چهل نفر به مقصد مى رسد مى فهمد كه چهار ساعت قبل مانور خاتمه يافته و افسران هر دو طرف دارند در زير چادر فرماندهان با هم غذا مى خورند.

آغاز دوران افسرى و انتقال به واحد (ام۴) زرهى
پس از انتخاب رسته كه بنا به دستور حزب من و ۶ نفر ديگر كه نمراتمان در سطح بالا بود آن رسته را انتخاب كرده بوديم چون تعداد جا محدود (۱۰ نفر) بود در اين مورد ما موفقيت مهمى به دست آورده بوديم، من و ساير نفرات گروه زرهى به دانشگاه نظامى سلطنت آباد معرفى شديم و براى مدت سه يا چهارماه در اين پادگان مشغول آموزش و يادگيرى نحوه كار تانك و نفر بر و ساير وسائل زرهى شديم.
در اينجا بايد يادآور شوم كه من نه تنها انسان رزمى و ارتشى نبودم بلكه از بد حادثه به اين «رشته كار كشيده شده بودم و از نظامى بودن و منضبط بودن و آن شيوه زندگى بسيار رنج مى بردم اما با روحيه سازگارى كه داشتم اميدوار به فرار از اين نوع زندگى و يافتن آزادى از اين زندان خود خواسته بودم» من كمتر لباس افسرى مى پوشيدم و كمتر در جمع افسران غير از افراد حوزه سازمان نظامى شركت مى كردم و بيشتر كتاب و روزنامه مى خواندم. دانستن زبان فرانسه در يادگيرى زبان انگليسى بسيار مؤثر بود و من به اميد آن كه بتوانم به آمريكا بروم به كلاس شبانه مى رفتم و با گروهبان هاى آمريكائى كه در سلطنت آباد به عنوان مستشار خدمت مى كردند دوست مى شدم و با آنها تمرين زبان مى كردم.
پس از پايان دوران دانشگاه نظامى من به گردان زرهى (ام ۴) كه در همان پادگان بود به عنوان فرمانده دسته تداركات منتقل شدم و ظاهراً كليه ابوابجمعى و جيره هاى افراد آن گردان را تحويل گرفتم. در اين گردان چند نفر استوار قديمى خدمت مى كردند كه بر همه مسائل و لوازم آن گردان مسلط بودند، افرادى كه حرفه اى بودند (كفاش، سلمانى، خياط و يا بنا) همه در خارج كار مى كردند و با دادن مبالغ كمى به اين استوارها در دفتر حضور و غياب هميشه حاضر قلمداد مى شدند. جيره اينها را همن افراد با دادن سهمى به بعضى فرماندهان يا مى فروختند و يا بين خود و افراد ديگر تقسيم مى كردند. حتى تعدادى از تخت هاى فنرى تاشو گردان در خانه يا در ييلاق در اختيار بعضى از افسران بود. وقتى اين مسائل را با دو افسر به نام هاى سروان مدنى و ستوان يك منصورى كه افراد شريف و پاكى بودند در ميان گذاشتم با شرح مقدماتى مرا قانع كردند كه مثل آنها در اين فساد مشاركت نكنم و خودم را هم با آنها درگير نكنم. به همين جهت وقتى يكى از اين استوارها وقت بازگشت به خانه با يك كيسه شكر كنار جيپ آمد و پرسيد كه كيسه شكر و آرد را كجا بگذارد و من دليل وجود اين آرد و شكر اضافى را پرسيدم خيلى ساده جواب داد مال آنهائى است كه در صف حضور ندارند- يا به مرخصى رفته و يا معذورند- و اين سهم شماست.
من خواهش كردم آنها را بين افراد حاضر و آنهائى كه در پادگان هستند توزيع كنند چون من تنها زندگى مى كنم و مصرفى براى آنها ندارم. جالب اين بود كه شنيدم در بعضى از واحدهاى ديگر وقت توزيع كه مثلاً بايد به هر نفر ۱۵ ليوان شكر بدهند گروهبان مسئول افراد انگشت شست خود را داخل ليوان مى گذارند و بعد ليوان را پر مى كنند و اضافه ها را براى خود و يا افسران ذينفع برمى دارند.
به هر صورت من تا مدتى با چشم روى هم گذاشتن و ناديدن اينگونه اعمال سر كردم تا اين كه در پايان ماه صورت مصرف بنزين تانك ها و خودروها را آوردند كه من امضاء كنم. من از هيچ چيز سر درنياوردم فقط مى دانستم كه اين اوراق به طريقى مخدوش و نادرست است.
فرمانده گردان وقتى از من خواست كه من اين اوراق را امضاء كنم و من دليل آوردم كه اينها درست نيست او كه سرگرد بود و وارد به همه مسائل با عصبانيت گفت:
-به تو چه چيز در دانشگاه نظامى درس داده اند. اين تانك ها مثل لوله آفتابه بنزين به موتورشان ريخته مى شود آب كه نمى خورند! خود تو فردا چهار تانك و شش تا نفر بررا براى تيراندازى به تپه هاى شيان مى برى تا ديگر از اين اظهارنظرها نكنى.
روز بعد من و دو تا استوار از واحد براى تمرين تيراندازى به تپه هاى شيان رفتيم. من آنقدر بى حوصله و ناراحت بودم كه به بهانه بيمارى داخل جيپ نشستم و آن دو استوار تمرين ها را انجام دادند و عصر در پادگان من دفاتر تير افراد را هر چه بود درست يا نادرست امضاء كردم. هفته بعد وقتى در امتحان انگليسى براى اعزام به آمريكا شركت كردم چون به علت زيادى افراد داوطلب اميدى به موفقيت خود نداشتم به همان سرگرد فرمانده مراجعه كردم كه مرا به جاى ديگرى در تهران منتقل كند.
ايام، بازى هاى زيادى دارد. روزى كه به ايروانى گفتم كه براى رفتن آمريكا امتحان داده ام، گفت: «افراد عضو سازمان در اين موقعيت بحرانى حق ترك پست خودشان به خصوص رفتن به آمريكا را ندارند.» وقتى من به اين نوع ديسيپلين و اطاعت بى دليل معترض شدم گفت: «اگر تو به آمريكا بروى حتماً از سازمان اخراج مى شوى.»

عكس ۹
ديدارهاى ما با افرادى كه عضو سازمان افسرى بودند يا به اصطلاح سمپاتيزان به شمار مى آمدند روزهاى تعطيل و بعضى اوقات به صورت پيك نيك در كوه هاى اطراف تهران بود. در اين عكس كه استثنائاً بعدها به دستم رسيد هم دوره اى هاى دانشكده: اعتصامى، ايروانى، شاهسنى و دو سه نفر ديگر از دوستان را در يك گردش زمستانى نشان مى دهد.


عكس ۱۰
من كمتر لباس نظامى مى پوشيدم و به محض آزاد شدن لباسم را با لباس معمولى عوض مى كردم.


عكس ۱۱
حتى در آمريكا هم ترجيح مى دادم لباس عادى و ساده باشد در اين عكس همراهان و دوستان به ميل خود يا لباس نظامى و يا مثل من لباس شخصى پوشيده اند.

دكتر مصطفى الموتى
ايرج ميرزا اسكندرى
(پدر كمونيزم در ايران)
003825.jpg
الموتى
ايرج اسكندرى از رهبران حزب توده به دليل تمايلات او به حزب توده، (شاهزاده كمونيست) ناميده شد، وى در كابينه قوام به وزارت پيشه و هنر رسيد و در دوره چهاردهم از شهرستان سارى به نمايندگى مجلس شوراى ملى انتخاب گرديد و نقش رهبرى فراكسيون حزب توده را در مجلس برعهده داشت.
اين شاهزاده هميشه خندان در سال ۱۲۸۷ شمسى در تهران متولد شد. پدرش يحيى ميرزااسكندرى از رهبران مشروطيت بود كه در باغشاه توسط محمدعليشاه به زنجير كشيده شد.
ايرج اسكندرى چنين مى نويسد:
من يكساله بودم كه پدرم يحيى ميرزااسكندرى درگذشت. بستگانم گفتند كه در راه آزادى و در زير زنجير محمدعليشاه شهيد شده است. ناطق زبردستى بود و از مشروطه خواهان به شمار مى رفت. مادربزرگم مى گفت روزى سيلاخورى ها خانه پدربزرگ ما را محاصره كرده، دستور داشتند سليمان ميرزا و پدرم را بازداشت كنند. آنها از خانه خارج شدند. يحيى ميرزا عمامه آخوندى به سر گذاشت و عبا را به تن كرد. در بازارچه سنگلج كه بچه ها آخوندى را با كراوات مى بينند فرياد مى زنند (انجير و ميخرش كن- فكلى را زنجيرش كن).
رنود خير انديش سيلا خورى ها را متوجه آنان كرده، دستگيرشان مى سازند. آنها از سيلاخورى ها مى پرسند بابت دستگيرى ما به شما پولى هم مى دهند آنها جواب منفى مى دهند. سليمان ميرزا مى گويد من ۳۵ تومان در جيبم دارم و به شما مى دهم تا مرا به جاى امنى ببريد. آنها مى گويند به شرطى كه ساعت و لباس هايت را هم بدهيد. سليمان ميرزا قبول مى كند و نجات مى يابد. مادربزرگم مى گفت مى دانى چرا سليمان ميرزا نجات يافت براى اين كه هنگام خروج از خانه از زير قرآن رد شد، ولى پدرت اعتنائى نكرد به همين جهت خدا سليمان ميرزا را نجات داد، ولى يحيى ميرزا را به باغشاه بردند. در خانه بيرونى پدربزرگم ماشين آلاتى بود كه دانستم در زمان مشروطيت پدر و عمويم چاپخانه مخفى داير كرده، روزنامه (حقوق) و شبنامه ها را عليه محمدعليشاه چاپ مى كردند.
وقتى مرا به مدرسه گذاشتند نقش سرود خواندن و دكلمه با من بود. سليمان ميرزا در جريان مهاجرت به كرمانشاه از طرف انگليسى ها بازداشت و محكوم به حبس ابد مى گردد. سليمان ميرزا مى گويد من براى اين دادگاه صلاحيتى قائل نيستم. بعد از وقوع كودتاى ۱۲۹۹ اعلاناتى به ديوارها چسبانده بودند با عنوان (حكم مى كنم) ولى بچه ها در كوچه ها چنين مى خواندند:
)هموطنان حكم مى كنم شهر نظامى شده
آقا سيد ضياء تازه كلاهى شده)
سليمان ميرزا در مراجعت از كرمانشاه دو نفر ميهمان همراه خود آورده بود يكى كريم سنجابى و ديگرى فريدون امينى كه به تحصيلات عاليه در تهران بپردازند كه بين من و آنها دوستى برقرار شد. ما سه نفر به مدرسه عالى علوم سياسى به رياست دهخدا رفتيم. وقتى در روسيه انقلاب شد بدون آن كه از ماركس و لنين چيزى بدانم، عكس لنين را از روزنامه بريده در اطاق خود نصب كردم.
عمويم سليمان ميرزا رضاخان را مردى ترقيخواه مى دانست و وزير كابينه اش شد. ولى دائى من عباس ميرزا اسكندرى او را مرتجع مى دانست و عليه او فعاليت مى كرد.
وقتى براى تحصيل به فرانسه رفته بودم بنا به دستور تيمورتاش دولت حقوق قانونى مرا نداد و براى ادامه تحصيل ناچار يگانه ارثيه ام كه خانه پدرى بود بفروش رسيد. اگر كمك افرادى نظير دكتر مرتضى آزموده نبود ادامه زندگى برايم در فرانسه امكان نداشت.
در نشريات مختلف درباره اسكندرى چنين نوشته شده است:
ايرج اسكندرى در سال ۱۳۰۴ به هزينه دولت براى ادامه تحصيل به فرانسه فرستاده شد و در «گرونبل» به دانشكده حقوق رفت و با دريافت درجه دكتراى اقتصاد در سال ۱۳۱۴ به ايران بازگشت و در دادگسترى به خدمت اشتغال ورزيد و با دكتر ارانى در ادامه انتشار مجله (دنيا) به همكارى پرداخت و جزو ۵۳ نفر محكومين زمان رضاشاه بود.
ايرج اسكندرى كه در شهريورماه ۱۳۲۰ از زندان آزاد شد، به دعوت عمويش سليمان ميرزا اسكندرى عضويت حزب توده را پذيرفت و از پايه گذاران اصلى آن حزب بود. در سال ۱۳۲۴ به عنوان نماينده شوراى مركزى اتحاديه بازرگانى براى شركت در جلسات فدراسيون جهانى اتحاديه بازرگانى به پاريس رفت. در سال ۱۳۲۶ در دانشكده حقوق پاريس استخدام شد.
در سال ۱۳۲۷ بعد از سوءقصد به جان محمدرضاشاه پهلوى و غير قانونى شدن حزب توده به مخفيگاه رفت و چون از كشور خارج شده بود، غياباً محكوم به اعدام گرديد. در سال ۱۳۳۰ به علت فعاليت سياسى از فرانسه اخراج شد و در وين اقامت گزيد. براى شركت در سازمان هاى كمونيستى به كشورهاى مختلف سفر كرد و در سال ۱۳۳۲ در مراسم تشييع جنازه استالين در مسكو شركت كرد. هميشه در كنار رهبران حزب توده فعاليت داشت و بعد از بركنارى دكتر رادمنش از دبيركلى حزب توده در سال ۱۳۴۹ اين سمت را عهده دار گرديد و در گرماگرم فعاليت هاى انقلابى در سال ۱۳۵۷ جاى خود را به دكتر كيانورى داد. پس از استقرار جمهورى اسلامى به ايران رفت و مصاحبه هائى به عمل آورد و مطالبى را بيان داشت و از رژيم آخوندى انتقاد كرد كه اين امر مورد اعتراض كيانورى قرار گرفت و ناچار ايران را ترك گفت. كتاب «كاپيتال» ماركس را به فارسى ترجمه كرد و كتاب (تاريكى هزاره ها) را منتشر ساخت و بعد خاطرات سياسى خود را در چند جلد منتشر كرد.
در اسناد منتشره سفارت آمريكا درباره او چنين نوشته شده است:
ايرج اسكندرى عضوى از خاندان قاجار است كه فعاليت كمونيستى داشته و در كنفرانس هاى بين المللى مرتب شركت مى كرده و در توسعه همكارى حزب توده با حزب كمونيست فرانسه نقش مهمى داشته است. در سال ۱۳۳۱ مى خواست براى شركت در شوراى اقتصادى و اجتماعى سازمان ملل به آمريكا برود كه موفق به دريافت ويزا نشد. ايرج اسكندرى دو زن داشته است (هما كاووسيان، زهرا بيات) كه از فعالين حزب توده بوده اند. وى سخنورى توانا و نويسنده اى زبردست بود. رژيم شاه را همواره مورد انتقاد قرار مى داد و از انديشه هاى كمونيستى تحت پوشش حزب توده دفاع مى كرد.
به طور كلى ايرج ميرزا ۳۷ سال در تبعيد و سه سال در زندان بوده و يكبار هم از اعدام گريخته است.
اريك رولو نويسنده فرانسوى در روزنامه لوموند درباره او چنين نوشت:
«اسكندرى پدر كمونيزم در ايران بود. در سال ۱۹۷۹ با يك روش كودتا مانند كنار گذارده شد، چون معتقد بود كه حزب توده نبايد از جنبش ارتجاعى خمينى حمايت كند و اين حمايت را فاجعه آميز خواند.»
ايرج اسكندرى مى گويد: بعد از آذر ۱۳۲۵ مرا مى خواستند به مناسبت حوادث زيرآب محاكمه كنند. قرار شد مخفى شوم تا ترتيب خارج شدن من داده شود. رفقاى شوروى مرا به پارك زرگنده برده ۱۵ روز آنجا ماندم. چمدان هاى مرا از منزل آوردند و ويزاى فرانسه را هم گرفته بودم. ساعت ۴ بعد از نصف شب مرا به فرودگاه بردند و سوار هواپيما كردند و در اطاق خلبان گذاشتند و در آن را بستند. يكى دو ساعت بعد صداى مسافرين را شنيدم- هواپيما را هم تفتيش كردند و هواپيما راه افتاد و مرا صدا كردند كه بيائيد بنشينيد. وقتى نشستم ديدم احسان طبرى هم آنجاست. با هم رفتيم باكو... اين سفر ۳۰ سال طول كشيد.
مرا دوبار به اعدام محكوم كردند. من به فرانسه آمدم يك شاهى پول براى من نفرستادند، داشتم از گرسنگى مى مردم. اگر دوستان فرانسوى من نبودند چه مى كردم؟
احسان طبرى درباره اسكندرى در (كژراهه) چنين مى نويسد:
ايرج اسكندرى از لحاظ جاه طلبى حرارت كمترى از رادمنش نداشت. پس از ۲۰ سال كه دبيركلى او را تحمل كرد بعد از عزل رادمنش اعلام داشت كه حالا ديگر احدى نيست كه براى اين مقام شايستگى او را داشته باشد. اسكندرى برخلاف رادمنش كه خشك و كم آميزش بود خلق و خوى باز و آميزش دوستى داشت. با طنزگوئى، با جلب به بازى كارت و قمار، با كارگشائى توانست ايرانيان را از باكو تا لايپزيك جلب كند. اسكندرى به غرب خصوصاً فرانسه و پاريس علاقمندى ديرينه داشت. به وين و اطريش به علت توقف اقوامش دلبسته بود. از امكاناتش براى سفر و خوشگذرانى حداكثر استفاده را مى كرد. خلق و خوى شاهزادگى قاجار با طبع فرانسوى ممزوج شده او را براى معاشرت مستعد مى ساخت.
ايرج اسكندرى از نواده هاى طاهرميرزاى اسكندرى مترجم كتاب (سه تفنگدار) مى باشد. مجلس براى تحصيل او در فرانسه خرج تحصيل تصويب كرد.
اسكندرى در تشكيل حزب توده به همراه دائى اش عباس اسكندرى همكارى داشت و برحسب صلاحديد سفير شوروى (اميرنوف) با قوام السلطنه ارتباط يافت. جاه طلبى شديد او را واداشت كه به وكالت و وزارت برسد. خودش نقل كرده كه در وين نزد عباس ميرزا بودم گفت تا كى مى خواهى (چماق پلو) بخورى از اين كار دست بكش و بيا به اين سمت. من گفتم با همه چماق پلوها زودتر از جنابعالى وكيل و وزير شدم و شما تنها وكيل شديد.
وقتى اسكندرى به اروپا رفت در كشورهاى غربى تحصيلش را ادامه داد و دانشنامه دكترى را هم نوشت.
هنگام اشتغال اسكندرى در فدراسيون كارگرى جهانى لوئى سايان گزارش خاصى درباره اسكندرى ارسال داشت كه صرفنظر از انتقادات ادارى و اجتماعى درباره زندگى خصوصى ايرج اسكندرى مطالبى داشت كه رادمنش آن را به اعضاى رهبرى حزب گفته بود.
بين اسكندرى و رادمنش همواره درباره رهبرى حزب كشمكش بود ولى چون اسكندرى ياراى مقابله با رادمنش را نداشت با هم توافق كردند و فعاليت عليه مخالفين از قبيل كيانورى و كامبخش شدت يافت.
روستا و بقراطى مى گفتند اگر اسكندرى از مخالفت ها دست برندارد تمام اسرار اخلاقى او را فاش مى كنيم ولى اسكندرى از فاش شدن اسرار باكى نداشت زيرا اين كارها شيوه علنى او بود.
يكى از مشخصات اسكندرى شيوه (راست روانه) و تمايل به حكومت شاه و درباريانى مانند هويدا بود و از سياست سرمايه دارى شاه دفاع مى كرد. او مى گفت راه حزب توده در مورد جامعه ستم شاهى مخالف سياست شوروى است. هنگام انقلاب اسلامى در سال ۵۷ طرفدار شريعتمدارى و سنجابى بود و حتى سياست (فضاى آزاد) شاه و شريف امامى را تائيد مى كرد ولى دشمن ديرينه اش كيانورى با حرف هاى او مقابله مى كرد. اسكندرى كمتر از كيانورى به پشتيبانى شوروى دلگرم بود.
وقتى رهبر حزب سوسياليست متحده آلمان به مناسبت هفتاد سالگى اسكندرى به او نشان طلا داد درباره نشر خبر آن سكوت اعلام شد ولى اسكندرى نشان را روى ميز بزرگ خود گذارده با شادمانى كودكانه همه را به تماشاى آن دعوت مى كرد. اسكندرى در مراجعت به ايران با مجله تهران مصور مصاحبه اى كرد و بعد آن را تكذيب نمود كه اين پايان كار اسكندرى بود كه به اروپا مراجعت كرد.
دكتر كشاورز چنين مى نويسد:
بدون ترديد ايرج اسكندرى پس از دكتر ارانى از نظر سياسى با سوادترين فرد گروه ۵۳ نفر بود. در زندان در بين زندانيان سياسى دو دستگى ايجاد شد.
رادمنش، ايرج، يزدى، بهرامى، روستا و بقراطى در يك گروه بودند. بعدها آرداشس، كامبخش، كيانورى، مريم فيروز و فروتن در رأس گروه مخالف آنان قرار گرفتند و اين دسته بندى به حزب توده آورده شد و در تمام تاريخ حزب هميشه كم و بيش ادامه داشت. گروه كامبخش، كيانورى همواره براى قبضه كردن دربست رهبرى حزب تلاش مى كردند تا در آستانه انقلاب ايران (بهمن ۵۷) گروه كيانورى، اسكندرى را از دبيركلى عزل و كيانورى را به جاى او نشاندند.
ايرج اسكندرى درباره بركنارى خود از دبيركلى حزب چنين مى گويد:
يك روز در هيئت اجرائى بحث درباره گزارش پلنوم مطرح بود، من خودم گزارشى تهيه كرده، داشتم بحث مى كردم. وسط بحث يك مرتبه غلام يحيى پيشنهاد كرد كه فلانى يعنى بنده را از دبير اولى بردارند و كيانورى را بگذارند.
همچنين صفرى و لاهرودى را به عنوان اعضاى هيئت اجرائى و جواد ميزانى و بهزادى و اميرابراهيمى را به عنوان دبير معرفى كرد. من كه رياست جلسه را برعهده داشتم گفتم پيشنهادى شده و بايد رفقا اظهارنظر كنند. طبرى قبل از همه گفت (من صددرصد با اين پيشنهاد موافقم) پشت سرش هم ديگران موافقت كردند و من گفتم رفقا اگر تصميمى مى گيريد بايد دلائلش هم ذكر شود كه من چه اشتباه و قصورى كرده ام، صريحاً گفتند به شما نه ايراد تشكيلاتى وارد است و نه ايراد سياسى... در صورتجلسه نوشته شد و گفتم من نمى دانم چه خلافى از من سر زده كه به آن مناسبت مرا مى خواهند بردارند.
من هم گفتم به صندلى نچسبيده ام و تسليم رأى اكثريت هستم. من از پيشنهاد غلام يحيى آگاه بودم و مى توانستم حدس بزنم ريشه اش از كجاست؟ هيئت اجرائى به اتفاق آراء غير از خود من رأى داد كه من نباشم. بعد اميرخيزى پيشنهاد كرد اسكندرى را به عنوان صدر حزب توده ايران بگذاريد كه كيانورى مخالف بود. گفتم براى اين كار آمادگى ندارم چون با كيانورى نمى توانم كار كنم.
***
خاطرات ايرج اسكندرى به اهتمام بابك اميرخسروى و فريدون آذرنور در سه جلد تنظيم گرديده و در آن گفته است:
در جريان انقلاب ايران نظر من اين بود كه بايد از نيروى بزرگى كه دور خمينى جمع شده پشتيبانى كرد و به دنبالش رفت و شاه را برانداخت نه اين كه موافقت كنيم يك حكومت آخوندى سر كار بيايد. شوروى ها هم خيال مى كردند حال كه شاه مى رود جريانى به وجود مى آيد كه دست خودشان خواهد بود و اشتباه حساب كرده بودند. احتمال داده مى شد چون آمريكائى ها از ارتش حمايت مى كنند جنگ داخلى خواهد شد. من از قانون اساسى و آزادى هائى كه در آن داده شده دفاع مى كردم. گروهى سوءاستفاده كرده گفتند من از قانون اساسى و سلطنت شاه دفاع مى كنم در حالى كه هيچوقت طرفدار سلطنت نبوده ام.
درباره تغيير من از دبيراولى حزب غلام يحيى در جلسه هيئت اجرائى گفت پيشنهاد مى كنم رفيق اسكندرى از دبيرى حزب معاف و رفيق كيانورى دبيراول حزب بشود. گفتم رفيق دانشيان پيشنهاد شما مربوط به حالا نيست ولى طبرى گفت صددرصد با اين پيشنهاد غلام موافقم. گفتم من به اين صندلى نچسبيده ام ولى انتخاب دبيراول حزب از وظايف پلنوم است و وظيفه اين جلسه نيست. ديدم گوششان بدهكار نيست گفتم رأى بگيريد. رفيق طبرى گفت هيچ ايراد سياسى و تشكيلاتى به رفيق اسكندرى وارد نيست. همه رأى دادند و هيچكس هم مخالف نبود خودم ممتنع بودم گفتم سمت من چيست؟ گفتند عضو هيئت اجرائى هستيد.
قرار بود رئيس هيئت اجرائى باشم ولى كيانورى مخالفت كرده بود. بعد به سوى ايران راه افتاديم.
ايرج اسكندرى در ۲۸ اسفند سال ۱۳۶۴ پاريس را به قصد وين ترك گفت تا سال نو را با دخترانش كه مقيم اتريش هستند بگذراند و از آنجا به آلمان شرقى رفت تا پس از معاينات پزشكى براى اقامت قطعى در پاريس مراجعت كند. سرطان او رو به وخامت گذارد كه خودش از آن بى اطلاع بود و براى معالجه به آلمان رفت ولى بيمارى او را از پاى درآورد.

دكتر رضا قاسمى
در حاشيه سقوط صدام حسين- (بخش ۶۹)
ظهور و سقوط يك ديكتاتور
نگاهى به فراز و نشيب روابط ايران و عراق در عهد حكومت صدام حسين
*-واكنش عربستان سعودى و عراق در قبال انقلاب اسلامى ايران چه بود؟
*-كشورهاى سنتى عرب منطقه رويداد ايران را ناشى از توطئه روس ها مى دانستند كه هميشه چشم به آب هاى گرم خليج فارس داشته اند.
*- دول عرب منطقه از اين كه آمريكا متحد قديمى شاه فقيد او را در برابر رژيم انقلابى و اسلامى ايران تنها گذاشتند بر آينده خود بيمناك شدند.
*-شعارهاى «صدور انقلاب» و «رسيدن از راه كربلا به قدس» چگونه بيش از پيش بر نگرانى همسايگان عرب ما افزود؟
*- دعوت رژيم نوپاى اسلامى از ملامصطفى بارزانى و پسرانش به ايران مايه نگرانى شديد و حساسيت رژيم بعثى عراق شد.
*- چگونه دولت عراق پس از توافق الجزيره به عربى ساختن مناطق كردنشين عراق پرداخت و كوشيد كردها را در جمع اعراب مستحيل سازد؟
*- در چه شرايط منطقه اى صدام حسين به اعلام لغو يكجانبه عهدنامه و موافقتنامه هاى منعقده با ايران پرداخت؟
*-چگونه عراق به حمله نظامى عليه ايران مبادرت نمود و نقش كشورهاى عرب همسايه در قبال جنگ ايران و عراق چه بود؟
*- با وجود كراهت و وحشت همسايگان عرب نسبت به عراق چگونه حمله نظامى عراق به ايران را مورد تائيد قرار دادند و با عراق همصدا و همگام شدند؟
*-موج تبليغات اوليه اعراب عليه ايران به ويژه آئين تشيع از چه خواستگاهى مايه مى گرفت؟
004083.jpg
دكتر رضا قاسمى
بحث پيرامون چگونگى دغدغه و نگرانى كشورهاى منطقه خليج فارس از نفوذ كمونيسم و راديكال هاى عرب به ويژه نگرش زمامداران عرب به سياست منطقه اى دولت شاهنشاهى كه درهامش رويدادهاى منطقه قبل از وقوع انقلاب اسلامى شايان اهميت بود و دو شماره اخير از اين سلسله نوشتارها را به خود ويژگى داد، موجب قطع رشته بحث پيرامون واكنش دولت هاى منطقه و همسايگان عرب ما در قبال انقلاب ايران گرديد و اينك دوباره به اين مقوله برمى گرديم، به ويژه به همسايه غربى ايران يعنى عراق مى پردازيم، كشورى كه پس از سال هاى ممتد نزديك دو قرن با ايران در كشمكش بود و تازه روابط دو كشور قرين صلح و آرامش شده بود و ناگهان طوفان حوادث اين آرامش نوين را به چالش نوينى بدل ساخت مى پردازيم:

واكنش دولت عراق چه بود؟
دولت بعثى عراق كه پس از توافق الجزيره (مارس ۱۹۷۵) به دنبال سال ها تنش و كشمكش با ايران به صلح و سازش رسيده و روابط مطلوبى با همسايه شرقى خود برقرار ساخته بود، باطناً از تحولات ايران به هيچ روى خشنود نبود و برقرارى يك حكومت مذهبى شيعه را در همسايگى خود رويداد مباركى نمى دانست و پيش بينى مى كرد كه آبش با اين رژيم به يك جوى روان نخواهد شد، ولى از نظر حفظ ظاهر و رعايت موازين ديپلوماتيك رژيم نوين را به رسميت شناخت و تلگراف هاى تبريكى از جانب رهبران عراق به رئيس دولت موقت مخابره شد ولى چندى نگذشته بود كه شعار، [ما از راه كربلا به قدس مى رسيم.] راه ورود ابرهاى تيره را در آسمان روابط دو كشور هموار نمود و پس از چندى مقامات عراقى اطلاع يافتند كه رژيم اسلامى ايران از ملامصطفى بارزانى كه به علت بيمارى در آمريكا مقيم و بسترى بود دعوت كرده است كه با پسرانش به ايران بيايد و در تهران اقامت كند. رژيم جديد ايران با اين اقدام قصد داشت اقدام شاه فقيد را در مورد عدم حمايت از كردها پس از توافق الجزيره، تخطئه كند و با اين عمل دل كردها را كه از سياست رژيم پيشين رنجيده خاطر بودند به دست آورد. صدام حسين كه پس از توافق الجزيره به پيروزى عمده اى در جهت درهم شكستن شورش كردهاى شمال عراق دست يافته و با خشونت هر چه تمام تر سياست عربى كردن مناطق كردنشين را دنبال كرده بود به طورى كه ظرف يكسال پس از توافق الجزيره (مارس ۱۹۷۵) تا آوريل ۱۹۷۶ تعداد دويست هزار كرد را از خانه و زادگاه خود در شمال عراق كوچ داده و آنان را در دهات فرات سفلى در جنوب عراق كه سكنه آن عموماً عرب بودند اسكان داده بود تا در جمع اعراب حل شوند، ناگهان متوجه خطرى شد كه از سوى نظام جديد ايران متوجه مصالح آن كشور است و انديشيد كه رهبران ايران اسلامى قصد دارند مجدداً بارزانى ها را تقويت و عليه عراق بسيج نمايند. (مطلبى كه متعاقباً يكى از دلائل صدام حسين به عنوان زير پا گذاشتن اصول مورد توافق در قرارداد الجزيره از سوى ايران، مستمسك اعلام لغو معاهده مرزى و حسن همجوارى و ساير موافقتنامه هاى فيمابين دو دولت قرار گرفت.)
در همان اوان روى كار آمدن نظام جمهورى اسلامى در ايران نيروهاى نظامى عراق به زد و خوردهاى پراكنده با نيروهاى متمركز در پاسگاه هاى مرزى ايران مى پرداختند و هر دو طرف يكديگر را متهم به تجاوز مى كردند.
گفتنى است كه با وجود وقفه و شكستى كه توافق الجزيره به شورشيان كرد عليه عراق وارد ساخته بود، چريك هاى كرد به صورت پراكنده با نيروهاى عراقى در ستيز و نبرد بودند و در بسيارى از مناطق كردنشين در منطقه بادينان، مخصوصاً در بخش هاى آماديه و در نواحى شمالى رواندوز و سردشت در شمال سليمانيه با سربازان عراقى به زد و خورد مسلحانه مى پرداختند، به گونه اى كه رژيم عراق با هواپيما مناطق با دينان و سردشت و رواندوز را بمباران كرد. در اثر بمباران هاى پراكنده در ژوئن ۱۹۷۹ به بعضى روستاهاى ايران در مرزهاى شمالى با عراق خساراتى وارد شد. دولت موقت به دولت عراق رسماً اعتراض نمود و دولت عراق با اظهار تأسف اعلام داشت كه [واحدهائى از نيروى عراقى در نزديكى مرزهاى ايران در داخل خاك عراق به تعقيب شورشيان كرد پرداخته اند و خلبانان عراقى اشتباهاً به جاى مراكز تجمع نيروهاى شورشى كه نزديك مرز ايران بوده است روستاهاى ايران را بمباران كرده اند]. سفير عراق در تهران نيز با بازرگان نخست وزير و دكتر يزدى وزير امورخارجه دولت موقت ملاقات نمود و از بمباران روستاهاى ايران رسماً عذرخواهى و اعلام كرد كه دولت متبوع او حاضر به جبران خسارات وارده مى باشد.
اما تنش ها همچنان ادامه داشت تا اين كه صدام حسين ناگهان در تاريخ ۱۷ سپتامبر ۱۹۸۰ طى نطقى در مجلس ملى عراق رژيم اسلامى ايران را متهم به نقض توافق هاى الجزيره كرد و لغو يك جانبه قرارداد الجزيره و موافقتنامه هاى وابسته به آن را اعلام نمود و پنج روز بعد يعنى در ۲۲ سپتامبر ۱۹۸۰ به ايران حمله كرد و آغازگر جنگ هشت ساله بى حاصل و خونين بين دو كشور شد.

سعودى ها چگونه مى انديشيدند؟
قبل از اين كه به حقانيت يا عدم حقانيت عراق به اعلام لغو يك جانبه عهدنامه مرزى و حسن همجوارى بين ايران و عراق و موافقتنامه هاى وابسته به آن منعقد در سال ۱۹۷۵ بپردازيم ضرور به نظر مى رسد كه اشاره كوتاهى داشته باشيم به تلقى عربستان سعودى بزرگترين و ثروتمندترين كشور عربى منطقه در قبال انقلاب ايران.
همانطور كه قبلاً نيز اشاره شد بروز انقلاب اسلامى براى دول عرب منطقه رويدادى غيرمنتظره بود. سقوط رژيمى كه از نظر اقتصادى و نظامى قدرتمند و مورد تائيد و حمايت ابرقدرت ها بود و از موقعيت ممتاز سياسى و بين المللى و در عين حال از ثبات داخلى بهره مند بود براى اعراب منطقه حيرت انگيز مى نمود. لذا هنگامى كه نخستين جرقه هاى انقلاب اسلامى جهيدن گرفت همسايگان عرب ما به ويژه رژيم هاى سنتى و محافظه كار مانند عربستان سعودى و اقمارش در منطقه، اين واقعه را حاصل توطئه هاى سنتى كمونيست ها دانستند. چنانكه شاهزاده فهد وليعهد عربستان درست تا يك روز قبل از پيروزى انقلاب اسلامى حمايت كامل كشورش را از پادشاه فقيد ايران كه آن هنگام در مصر به سر مى برد اعلام داشت و انقلاب ايران را توطئه كمونيست ها دانست. نظام هاى سنتى عرب بر اين باور بودند كه سقوط شاه ضربه مهلكى به امنيت منطقه بوده و در عين حال مشروعيت آنها را به عنوان رژيم هاى سلطنتى يا قبيله اى و خانوادگى زير سئوال مى برد. به ويژه اين كه انقلاب ايران رويدادى بود با اهداف و هويت اسلامى، اسلامى كه آنها داعيه اعتقاد واقعى و عمل به احكام آن را داشتند و به باور آنها تشيعى كه ريشه در ايران داشت نوعى انحراف از مبانى اسلام ناب محمدى بود و در اين زمينه عربستان سعودى با تكيه بر اصول وهابيت بيش از سايرين با آئين تشيع در تعارض بود.
اعراب منطقه به ويژه محافظه كاران و نظام هاى سنتى با وقوع انقلاب اسلامى به اين انديشه افتادند كه آنچه در ايران روى داده حاصل تحريكات همسايه شمالى ايران است كه هميشه به آب هاى گرم خليج فارس چشم طمع داشته و بعيد نيست كه فردا نوبت به آنان برسد، شعله هاى اين آتش دامان آنان را بگيرد. به ويژه اين كه به رأى العين مى ديدند كه آمريكا عمده ترين حامى شاه او را در اين لحظات حساس تنها گذاشته و با مخالفان او همساز شده است.
ذهنيت همسايگان عرب در اين مسير پيش مى رفت و حوادثى هم كه در ايران انقلابى روى مى داد يعنى كشتارهاى سريع و تصفيه هاى دامنه دار، تصور همسايگان را نسبت به آشفتگى اوضاع ايران و خطر سرايت اين آشفتگى به سرزمين آنان تقويت مى نمود. بر اين پايه بود كه دول عربى منطقه توافق كردند كه شيخ صباح الاحمد وزيرخارجه با سابقه كويت (امير فعلى آن كشور) را به عنوان نماينده خود به منظور مذاكره و بررسى اوضاع داخلى و خط مشى سياسى ايران به تهران بفرستند. شيخ صباح در تهران و قم با رهبران ايران ملاقات ها و تبادل نظرهائى كرد و حاصل اين تبادل نظرها را به همسايگان عرب منطقه منعكس نمود. تصويرى كه او در اين مورد به همسايگان داد چيزى از مراتب نگرانى و دلهره آنان نسبت به آينده كشورشان نكاست. حسنين هيكل در اين مورد تفسير جامعى در كتاب خود زير عنوان بازگشت آيت الله (The Return of Ayatollah) دارد كه ورود به آن موجب اطاله كلام مى شود و در اين مرحله ضرورتى ندارد.
مدتى پس از وقوع انقلاب همسايگان عرب كم كم دريافتند كه رويداد ايران جدى تر از آن بود كه آنها تصور مى كردند و به اين انديشه افتادند كه انقلاب اسلامى بيش از آن كه ساخته و پرداخته بيگانگان باشد علل و اسباب درونى داشته است و تفسير دولتمرد و نويسنده برجسته مصرى حسنين هيكل در كتاب بازگشت آيت الله آنان را بيشتر در اين باور استوار ساخت. اما همچنان نگران اوضاع داخلى خود بودند و اين نگرانى هنگامى افزون شد كه زمزمه صدور انقلاب از ايران به گوش آنان رسيد و دريافتند كه يكى از اهداف عمده و استراتژيك ايران اسلامى صدور انقلاب به كشورهاى ديگر به ويژه كشورهاى اسلامى همسايه است. اينجا بود كه همسايگان ما از وراى مفهوم صدور انقلاب و استنباطى كه به زعم خود از اين مفهوم داشتند، همان سيادت طلبى شاه فقيد را در ذهن خود تصور و تصوير نمودند.
در اين مرحله بود كه اعراب منطقه به فكر چاره افتادند و با چاپ و انتشار كتاب ها و جزوات مختلف و تبليغات راديوئى و تلويزيونى مذهب تشيع را كه رژيم جمهورى نوپاى اسلامى ايران به آن متمسك بود مورد حمله قرار دادند و ايرانى ها را به داشتن غرور و نخوت تاريخى و ضديت با اعراب متهم نمودند به ويژه آئين تشيع را به عنوان مذهبى خودساخته از سوى دشمنان اسلام و در سهم عمده توسط توطئه گران يهودى و زردشتى به قصد دگرگونى اسلام واقعى زير سئوال برده و از اين طريق به دشمنى و نفاق شيعه و سنى به قصد كوبيدن ايران دامن زدند و به موازات آن به چاپ و انتشار انبوه كتاب و نشريه در راستاى معرفى اسلام راستين و به تعبير آنان اسلام اهل سنت و جماعت پرداختند و به بوق و كرناى قوميت و وحدت عرب و ميهن عربى دميدند و با دلارهاى نفتى خود به اينگونه تبليغات دامنه دار وسعت بخشيدند و اعلام داشتند كه تجاوز به يك كشور عرب و يك وجب از خاك ميهن عربى به معناى تجاوز به كل اعراب است و بدون پاسخ نخواهد ماند.
در چنين اوضاع و احوالى بود كه عراق به اعلام لغو يك جانبه عهدنامه مرزى و حسن همجوارى و موافقتنامه هاى سال ۱۹۷۵ با رژيم شاهنشاهى ايران پرداخت و به كشور ما حمله نظامى نمود.
حمله نظامى عراق عليه ايران مورد پشتيبانى اعراب منطقه قرار گرفت زيرا منافع مشترك و نگرانى مشترك آنان از رويداد ايران سبب شد كه با وجود اختلاف و تعارض توام با وحشت و كراهتى كه از رژيم بعثى عراق داشتند با عراق عليه ايران همصدا شوند چنانكه سعودى ها به صدام حسين پيغام دادند كه ما در گذشته با شما بوده ايم (!) و هم اكنون نيز در جنگ عادلانه اى كه براى تجديد سيادت بر سرزمين هاى غصب شده خودتان و سيطره قانونى تان بر آن سرزمين ها آغاز كرده ايد همچنان در كنار شما هستيم!
اكنون بايد ديد كه آيا عراق حق داشت كه عهدنامه مرزى و حسن همجوارى و موافقتنامه هاى سال ۱۹۷۵ با دولت شاهنشاهى ايران را يكجانبه لغو كند و آيا عراق به تنهائى آغازگر جنگ با ايران بود يا رژيم نوپاى جمهورى اسلامى هم در اين مورد مسئوليت مشترك داشت؟ به اين دو پرسش در شماره آينده پاسخ خواهيم داد.
(ادامه دارد)


شرح زيرعكس ها:
عكس شيخ صباح الاحمد امير كويت
شيخ صباح الاحمد وزيرخارجه وقت كويت به نمايندگى از سوى كشورهاى عرب منطقه به ايران آمد و با رهبران رژيم اسلامى ديدار و گفتگو كرد. تصويرى كه او از اوضاع ايران ارائه نمود براى همسايگان چندان خوشايند نبود.


عكس ملك فهد پادشاه سابق عربستان سعودى
ملك فهد كه در آغاز انقلاب اسلامى وليعهد سعودى بود تا يك روز قبل از پيروزى انقلاب از اعليحضرت فقيد حمايت مى كرد ولى پس از انقلاب از حمله عراق به ايران جانبدارى كرد.

يادداشت هاى علم
شاه: بايد به آمريكائى ها حالى بكنى كه اين جا نمى توانند حكومت نوكر به وجود بياورند. بر فرض چنين غلطى كردند، براى آنها به قيمت ميليون ها سرباز و ميلياردها دلار تمام مى شود
در اينجا شپش هاى لحاف كهنه مثل امينى و الهيار صالح و مظفر بقائى و امثالهم، به راه افتاده در باغ هاى دور دست ملاقات مى كنند
شاه: در لبنان تمام تقصيرها به گردن امام موسى [است]. حالا باز سنگ شيعيان را به سينه مى زند
سه شنبه ۱۰/۳/۱۳۵۶
صبح در فرودگاه شرفياب شدم. شاهنشاه به اراك تشريف فرما مى شدند تا شهر صنعتى آن جا را كه به همت مستمرّشان ايجاد شده است، بازديد فرمايند (كارخانه آلومينيوم سازى، ماشين سازى، ماشين هاى سنگين و غيره). خيلى ميل داشتم در ركاب باشم، ولى ناخوشى مجال نمى دهد، يعنى نمى بايد خسته شوم، پس بايد خانه نشين باشم. به كارخانه آلومينيوم سازى در اثر قطع برق زمستان خسارت كلى وارد شده و فعلاً نصف ظرفيت خود را از دست داده است. در فرودگاه از من سئوال فرمودند، تكليف گردش فردا بعدازظهر چيست؟ عرض كردم، دست خالى نيستيم، ولى به طور قطع نمى توانم حالا چيزى عرض كنم.
من بعد به دفتر رفتم و به كارهاى جارى رسيدم. منجمله وزيرمختار آمريكا را پذيرفتم. متن مذاكرات [سايروس] وَنس با اردشير زاهدى سفير شاهنشاه را برايم آورده بود كه احياناً در گزارش اردشير خطائى نباشد. گرچه برايم خواند، ولى نكات مهم آن را كه مهم بود يادداشت كردم. خودش هم اطمينان هائى مى داد كه روابط ما خاص است و چنين و چنان است. به او گفتم وقتى شنيدم كه شما فقط به شش كشور بدون قيد و شرط اسلحه مى دهيد و بقيه هيچ، برايم اين فكر پيش آمد كه معلوم مى شود شما دنيا را بين خود و شوروى داريد تقسيم مى كنيد (حال آن كه اين فرمايش شاهنشاه بود و نخواستم بگويم).
بعد از او پرسيدم علت حمله بوتو به شما چه بود؟ گفت مسائل پليتيك داخلى خود پاكستان و اين كه افكار عمومى را به سوى ديگرى بكشاند. گفتم هر چه فكر كردم دليلى بر اين كه شما پاكستان را روى ادعاى اقليت به بلوا بكشانيد، نيافتم. گفت هيچوقت چنين چيزى نبود. وَنس هم كه اطمينان هائى به اعليحضرت همايونى داد. شاهنشاه به بوتو توصيه فرمودند كه وزيرخارجه اش را به پاريس بفرستد تا با وَنس ملاقات كند (وَنس حالا براى كنفرانس شمال و جنوب در پاريس است).
شاهنشاه ساعت ۵/۲ بعدازظهر مراجعت فرمودند. باز من در فرودگاه شرفياب شدم. فرمودند، تكليف فردا چيست؟ عرض كردم، يك نفر هم زيادى داريم كه غلام فكر كردم در اختيار والاحضرت همايونى بگذاريم، ولى ايشان مى فرمايند حالا امتحان دارم و مى خواهم درس بخوانم، وقت خوشگذرانى نيست. به علاوه مى خواهم به پدرم نشان بدهم كه گزارشات اين خانم [هما] خسروشاهى، رئيس مدرسه من، به پدر و مادرم كه درس من خوب نيست، به كلى دروغ و بى معنى است. اين زنكه چون شنيده كه من از خاله زنكى بازى بيزار شده ام، پس از رفتن ژوئل مى خواهد خودش را با اين دروغ ها و وسائل حفظ كند. [ويراستار: علم اصولاً به اطرافيان شهبانو فرح بدبين بود. هما خسروشاهى، با پشتيبانى شهبانو، مى كوشيد بدون قايل شدن تبعيض، وليعهد را براى جامعه ى آزادترى تربيت كند و اين شيوه ى آموزشى هيچگاه مورد تائيد علم نبود.] شاهنشاه تأملى فرمودند و بعد به من فرمودند كه اين بچه روزبه روز ماشاءالله هشيارتر و بهتر مى شود و من به او خيلى اميد بسته ام. عرض كردم، شكر خدا را.
در ركاب شاهنشاه با هليكوپتر به نياوران آمدم. فرمودند، تا ساعت ۴ كارى نداريم اگر كارى دارى بگو (ساعت ۴ برنامه شاهنشاه شروع مى شود.) عرض كردم، آماده نيستم و كيف من همراه نيست، ولى مذاكرات صبح با وزير مختار آمريكا را به عرض رساندم. فرمودند: گزارش اردشير [زاهدى] را از دفتر مخصوص بگير، با اين مقايسه كن. اگر اختلافى دارد به من بگو و حالا هم تلفن كن [همايون] بهادرى بيايد گزارش اردشير و نامه رئيس جمهور همراه او باشد كه جواب رئيس جمهور را ديكته كنم. چون بى كار بودند، زير سايه هاى چنار كه از بارندگى ديشب خيلى باصفا شده بود، شروع به قدم زدن فرمودند و بعد فرمودند: در مورد پاكستان مطمئن نيستم حرف هاى اينها درست باشد، چون در اين جا هم شپش هاى لحاف كهنه مثل [على] امينى و الهيار صالح [ويراستار: الهيار صالح، از رهبران حزب ايران، در دهه ۱۳۲۰ چندين بار وزير و سپس نماينده ى مجلس شوراى ملى شد. عضو جبهه ى ملى و براى مدتى نيز در دولت دكتر محمد مصدق، وزير كشور و سپس سفير كبير ايران در آمريكا بود. از آن پس هرگز مقام رسمى نداشت و به عنوان يكى از سران جبهه ى ملى از مخالفان حكومت فردى شاه بود.] و [مظفر] بقائى و امثالهم، به راه افتاده در باغ هاى دور دست ملاقات مى كنند. عرض كردم، به نظر غلام سر بى صاحب مى تراشند، مگر آمريكائى ها ديوانه شده باشند كه وضع موجود را به هم بريزند. فرمودند: حتى امينى گفته تابستان داغى در پيش داريم. به اين جهت من كه هر سال تابستان به اروپا مى رفتم، مى خواهم امسال در ايران بمانم. عرض كردم، باز هم غلام در نظر خودم صائب هستم و حتى به هويدا كه با وحشت زياد در اروپا در اين خصوص با من صحبت مى كرد و شمه اى از آن را از آنجا به عرض مبارك رساندم، گفتم كه در اشتباه محض است و بى جهت او را وحشت گرفته است. فرمودند: بايد اين مطالب را به سفير جديد آمريكا حالى بكنى. عرض كردم: در خصوص آخوندها كه فكر كرده بودم او را حال بياورم و نفوذ آخوند شپشو را برايش بگويم. در اين موارد هم ببينم چه پيش مى آيد، البته صحبت خواهم كرد. فرمودند: بايد به آمريكائى ها حالى بكنى كه اين جا نمى توانند حكومت نوكر به وجود بياورند. بر فرض چنين غلطى كردند، براى آنها به قيمت ميليون ها سرباز و ميلياردها دلار تمام مى شود. مگر در همسايگى شوروى، آمريكا مى تواند از اين گه ها بخورد؟ عرض كردم، خودشان هم البته توجه دارند و اين قدر هم احمق نيستند. ولى به هر حال سعى در برقرارى رابطه را با طبقات مختلف دارند. نكته[اى] كه براى ما مهم است، راحت و آسايش و رضايت اكثريت مردم است. هر چه در اين راه كوشش شود، كم است، زيرا هزاران دوست كم و يك دشمن (آن هم داخلى) زياد است. دستگاه ها بايد صيقلى و موثر باشند. همين رسيدگى دفتر مخصوص به كارهاى دولت، در بين مردم اثر نيكو داشته است. حالا مردم مى پرسند آيا دولتى كه اين همه غفلت داشته است، باز هم بايد سر كار باشد؟ (يك نسخه گزارش اول [نصرت الله] معينيان خلاصه است.) [ويراستار: گزارش درباره ى جلسه ى كميسيون شاهنشاهى است كه به دستور شاه برپا شد.] افكار عمومى اگر هم فرصت تظاهر پيدا نكند، ممكن است در باطن، اگر عدم رضايت داشته باشد، خيلى مضر واقع گردد. اين كارهاى كوچك كه موجب عدم رضايت مى شود، بايد به كلى از بين برود.
در اين ضمن كه صحبت مى كردم، والاحضرت همايونى از مدرسه رسيدند و پدر و پسر دست هم را گرفتند و رفتند و من لذت دنيا را بردم. تمام بعدازظهر شاهنشاه كار كردند. من هم كار كردم.

چهارشنبه ۱۱/۳/۱۳۵۶
صبح شرفياب شدم. مى دانستم چون ديشب هم همه جا بارندگى بوده است، بايد شاهنشاه من سرحال باشند. همينطور هم بود. به محض شرفيابى من فرمودند، در بيرجند هم شش ميليمتر باران باريده است. عرض كردم، خيلى خيلى عجيب است و شايد صد سال باشد كه چنين اتفاقى نيفتاده است و اظهار خوشوقتى كردم. اما شاهنشاه باز هم خوشحال بودند و احساس كردم مطلب ديگرى دارند. فرمودند: وليعهد ديروز از من خواست كه امروز با من ناهار بخورد. خيلى خوشوقت هستم كه اين بچه دائماً در فكر نزديكى به من و ياد گرفتن است. البته به او گفته ام كه اگر بخواهى چيز ياد بگيرى، بايد قبلاً كتاب هاى من و تاريخ ايران را بخوانى، تا از صحبت هاى من نتيجه بگيرى. او هم قبول كرده است. ولى گفتم حالا چون امتحان دارى، لازم نيست مطالعات خارجى بكنى، باشد براى موقع تعطيلات. عرض كردم، اما صرف ناهار امروز را كه رد نفرموديد؟ فرمودند، البته خير.
بعد كارهاى جارى را عرض كردم. منجمله دستخطى كه بايد به كارتر مرقوم فرمايند حاضر بود، ملاحظه فرمودند، اصلاحاتى كردند. فرمودند، فعلاً مخابره شود، بعد دستخط مى دهيم.
عرض كردم، تلگراف اردشير [زاهدى] را هم خواندم. مطالب اساسى همان است كه وزير مختار آمريكا به غلام گفت و به هر صورت تفاوتى ندارد. فرمودند، روزنامه هاى آمريكا هنوز به ما خيلى بد مى گويند. عرض كردم، تمام خلاصه اش را غلام مى بينم، مخصوصاً واشينگتن پست و نيويورك تايمز خيلى زياده روى مى كنند. اگر اجازه بفرمائيد با تتمه بودجه [اى] كه از آن كار مطالعاتى يانكلوويچ مانده است، يك مقالاتى ما هم منتشر كنيم و اين كار آسان است. تأملى كرده و بعد فرمودند، نه، اين بودجه را به دولت برگردانيد. ما الان مى بينيم كه خود رئيس جمهور و وزيرخارجه اش سعى در كنار آمدن با ما دارند. گرچه جز اين هم راهى ندارند، چون كارى از دستشان ساخته نمى شود. با ما چه مى توانند بكنند؟ به علاوه گزارش كميسيون صليب احمر كه آمد زندان ها را ديد، ظرف دو هفته آينده منتشر مى شود و خيلى از اين مسائل و مزخرفات حقوق بشر خاتمه مى يابد. به علاوه دستور دادم در قوانين محاكمات نظامى تجديدنظرى بشود و تسهيلاتى براى محبوسين فراهم شود و زود از بلاتكليفى هم نجات پيدا بكنند و در دفاع هم حقوق بيشترى به آنها اعطاء شود. اين هم اثرش را خواهد گذاشت. ما لازم نيست از راه تبليغات عملى بكنيم. عرض كردم، اطاعت مى كنم، ولى جسارت كرده، عرض كردم همه اين كارها را مدت ها قبل از آمدن كارتر هم ممكن بود انجام داد، تا اصولاً كار به اينجا نرسد. تأملى فرمودند و جواب مرا ندادند. معلوم بود از اين عرض من راضى نشدند و من فضولى كردم.
بعد راجع به والاحضرت شهناز عرايضى كردم كه پول زياد مى خواهند. به شوهر ايشان خيلى فحش دادند. فرمودند: تقصير اين پسره كونى است.
نامه اى [را كه] لرد مونت باتن به من نوشته و از اين كه در نامه كالج هاى متحد جهان [ويراستار: كالج هاى متحد جهان مركب از ۱۰ مؤسسه آموزشى عالى است كه با هدف ايجاد تفاهم و همكارى ميان مردم جهان، دانشجويان زبده ى ۱۶ تا ۱۹ سال را فارغ از نژاد، مذهب، رنگ پوست و امكانات مالى، برگزيده و به بيشتر آنان بورس تحصيلى مى دهد. اين سازمان به ابتكار دو تن در انگلستان برپا شد و مورد پشتيبانى سازمان ملل متحد قرار گرفت. نخستين رئيس شوراى آن لرد مونت باتن و پس از وى، چارلز، وليعهد انگلستان بود.] اسم خليج فارس، خليج عربى نوشته شده است معذرت خواهى فراوان كرده بود، به عرض مبارك رساندم. پرسيدند مگر تو چيزى به او نوشته بودى. عرض كردم، بلى اعتراض كرده بودم و [او] هم خيلى دستپاچه شده.
كاغذى موسى صدر از لبنان نوشته بود [ويراستار: نامه ى موسى صدر به علم به دنبال اين يادداشت آمده است.] امر فرمودند، جواب نده. تمام تقصيرها به گردن خود اين آدم [است]. حالا باز سنگ شيعيان را به سينه مى زند.
كارهاى جارى ديگرى عرض كردم. شرفيابى من خيلى طولانى شد و همه تعجب كرده بودند چرا؟ بعد مرخص شدم. فرمودند، ترتيب گردش بعدازظهر داده شده؟ عرض كردم بلى، ولى مهمان هاى ديگر امشب مى رسند. فرمودند، آنها را هم ممكن است فردا ببينم.
وقتى مرخص شدم، هوا آن قدر عالى و لطيف بود كه هر چند به سفيران جديد فرانسه و مراكش وقت ملاقات داده بودم، دستور دادم وقت آنها را به بعدازظهر موكول كنند و تصميم گرفتم بروم در باغچه دوست ايرانى خودم يك قهوه بخورم. همين كار را كردم. وقتى آنجا رسيدم، به جاى قهوه شراب خوردم و توقف هم طولانى شد. فرمايش سعدى را با اين حال كسالت به كار بستم:
مى بيغش است، بشتاب، وقت خوش است، درياب
سال دگر كه دارد اميد نو بهارى؟
بعدازظهر تمام كار كردم منجمله كميسيون عمرانى كيش را دو ساعتى داشتم و سفير جديد فرانسه و مراكش را پذيرفتم.

[نامه امام موسى صدر به علم]
جناب اجل آقاى اميراسدالله علم دام عمره وزير دربار شاهنشاهى ايران،
سرور محترم، شنيدم كسالتى وجود عزيزت را مى آزرده. اميدوارم رفع شده باشد. مسلماً با آن همه روابط، آنگاه كه خبر از گزندى بر وجودت مى رسد پريشان شده، دعا مى كنم. نه آخر، عمر دوستى ما از پنجاه سال تجاوز مى كند، كه از عمر من و شما بيشتر است. از اين جهت اين روابط با عمق بيشترى عليرغم حوادث باقى مانده.
اميد كه در خدمت مردم و كشور به كار مى افتد و در خدمت شيعيان مولا على عليه السلام.
من اكنون در قاهره هستم و امروز (چهارشنبه) به لبنان بازمى گردم به لطف خدا و سبب اين ديدار كه با ملاقات رئيس جمهور و جلسه طولانى با وزير خارجه به كمال خود رسيد آن بود كه:
وضع لبنان آرامشى ظاهرى يافته و حتى در جنوب كمتر زد و خورد وجود دارد، ولى محنت بزرگ و مصيبت عظيم است، ده ها هزار پراكنده، هزارها يتيم، هزاران محصل بى مدرسه، هزاران خانه خراب، از همه بدتر ده ها هزار گرفتار كه چون شن هاى روان در حركتند. از دهى به دهى و از جنوب به پايتخت و از بيروت به جنوب سرازيرند در پيش داريم و مصائب و به خصوص وضع سلامتى آنها سخت ما را گرفتار مى كند.
كمك هائى كه از طرف مردم شده، عليرغم آن كه در حدود دوازده ميليون تومان بوده است، ولى اين كمك ها درد را دوا نمى كند. مشكلات سياسى و روحى هم كه به ركود پيوسته و علاج نشده فراوان است و از همه چيز خطرناكتر آن كه جبهه مارونيها (شمعون، جَمِيل و فرنجيه) كه از تقسيم لبنان مأيوس شدند به فعاليت خطرناكترى دست زده اند. آنها مى خواهند ملتى بسازند! به همين آسانى.
سعى مى كنند خود را با فرهنگ و تمدن و با عادات و ادبيات خاصى از ديگر مردم لبنان جدا و برتر بدانند. دانشگاه مستقل مى خواهند، مركز مطالعات و تحقيقات عظيمى براى خود تهيه مى كنند. همه جوان ها مسلح مى شوند. هر كار مى كنند كه رفته رفته مارونيهاى مسيحى، خود را ملتى جداگانه محسوب كنند. كسى هم كه مخالفت كند او را تهديد مى كنند. بى ترديد اشتباهات فلسطينى ها و گروه هاى چپ گراى تندرو در اين جنون تاريخى بى تأثير نبوده است، ولى اين عكس العمل همه چيز لبنان را و حتى همه خاورميانه را به خطر مى اندازد و با نزديكى و فعاليت خرابكارانه و خطرناك اسرائيل، يك آتش دائمى و گيرا و مسرى به وجود مى آورد. به نظر مى رسد كه وجود ارتش عربى هم همه دردهاى لبنان را دوا نمى كند فقط آتش نشانى مى كند و اين بحران، عقلى رسا مى خواهد. به هر حال با آقاى انورالسادات مفصل صحبت كرديم و قرار شد اقداماتى سريع با همكارى سوريه انجام دهد. خواستم ضمن اين گزارش مختصر از همت والاى شاهنشاه نيز كمك بگيرم خاصه [...] [ويراستار: يك كلمه خوانا نيست.] جنوب لبنان، وضعى سخت خطرناكتر و دردناك دارد و اگر كمكى نتوانيم بكنيم، يأس در اين منطقه مشكلات زيادى ايجاد مى كند. آرزو دارم كه اين موضوع با وضوح كامل و با امانت و محبت به عرض برسد و بعد از اين همه درد، كسانى نتوانند اوضاع را تحريف كنند و ما را از اين محبت پر اثر محروم سازند.
جناب آقاى علم، آيا بايد همه درها را بست و دوستان را مجبور كرد كه يا به ذلت تن در دهند و يا مأيوس و بى تفاوت شوند و از اين نيروى عظيم شيعه محروم گردند؟ من كه خود در سال گذشته سعى خود را كردم و به هر درى دست زدم. ولى اكنون باز احساس مى كنم تحريكات ادامه دارد و بعد از آن همه درد و رنج و جراحت باز هم... بگذرم. در ملاقات، آقاى انورالسادات با محبت فراوان و اعتماد فراوان از شاهنشاه (به قول او امپراطور) ياد كرد و تأكيد كرد در اين سال خطرناك به خصوص با انتخابات اسرائيل و نتايجش، شاهنشاه از كمك به ما و به حق خوددارى نكرده و همه نفوذ خود را به كار خواهند برد زيرا مصيبت خاص به عرب نبوده و همه منطقه را شامل است.
از كاردانى، صدق، فرهنگ وسيع، جهان بينى و محبت ايشان بحث ها كرد. من به خود مى باليدم و در عين حال در دل محزون بودم. نمى دانم آيا مى توانم انتظار جواب عريضه ام را داشته باشم؟ از اردن هم عريضه اى عرض كردم. در اواخر اين ماه ژوئن سفرى براى علاج به اروپا مى روم. آيا مى توانم با شما با نماينده اى از جانب شما ملاقات كنم. سلام به همه مى رسانم به خصوص احترامات فائقه را پيشگاه شاهنشاه و ايشان و شما را به خدا مى سپارم.
به اميد ديدار
۲۳/۵/۷۷

ايران
تحقيق
صفحه اول
داستان
خواندنيها
اقتصادى
طنز
از شما چه پنهان
از آنچه گفته اند
يك زندگى
انگليس
مقاله ها
گزارش
گفتگو
بازتاب
جهان
افغانستان
ورزش
شعر
خاطرات
از لابلاى متون
آخر هفته
حوادث
علمى
فال هفته
از رسانه ها
روى خط آلمان
آرشيو روزنامه
آرشيو مقاله ها

•   ايران   •   تحقيق   •   صفحه اول   •   داستان   •   خواندنيها   •   اقتصادى   • 
•   طنز   •   از شما چه پنهان   •   از آنچه گفته اند   •   يك زندگى   •   انگليس   •   مقاله ها   • 
•   گزارش   •   گفتگو   •   بازتاب   •   جهان   •   افغانستان   •   ورزش   • 
•   شعر   •   خاطرات   •   از لابلاى متون   •   آخر هفته   •   حوادث   •   علمى   • 
•   فال هفته   •   از رسانه ها   •   روى خط آلمان   • 

•    آرشيو مقاله ها   •    آرشيو روزنامه   •