Nimrooz
Vol.18, No. 977, April 25, 2008
سال هيجدهم - شماره ۹۷۷ - جمعه ۶ ارديبهشت ۱۳۸۷
سيمين بهبهانى
آهوى پرده
محمدحسين شهريار
بمانيم كه چه
عبدالرفيع حقيقت (رفيع)
آينده كوير
همام تبريزى
اميد عبث
عباس شهرى
نوش و نيش
ناظر كازرونى
مفتاح خزاين سعادت
نظام وفا
سخن عشق
ملك الشعراى بهار
خوش باش
عارف قزوينى
برو كه بازنگردى
منير طه
بال و پرم نيست
ميرزا حبيب خراسانى
هيچ مى گوئى

سيمين بهبهانى
آهوى پرده
آهوى پرده نگاهم كرد
با سُرمه سوده جادويى
بى نغمه ها به نواخوانى
بيواژه ها به سخن گويى.
گفتم «بيا» و شنيد انگار
آرام و رام چميد انگار
همچون خيال برون آمد
از متنِ پرده آهويى...
چابك لميد به دامانم
گرم از دماى تنش جانم
بگذاشت سر به گريبانم:
بر آن دو بالشِ ليمويى.
دستم خزيد نوازشگر
بر گوش و گردن و آن پيكر
بر خواب مخملِ لغزانش
با مهربانى و دلجويى.
هنجارِ آن سر و آن گردن
پيچيدن نفسش با من
در جوى جاريى رگ هايم
انگيخت نشئه جادويى.
دل بود و غشعشه اى پنهان
آميزش و طلب و توفان
با موجِ ورطه بى خويشى
هر لحظه بيش فراپويى.
*
از خواب ديده چو بگشودم
حيرانِ آن هيجان بودم
آهو دوباره مصوّر بود
بر متنِ پرده آهويى...
گفتم: «خوشا كه تو آهويى
بر بسته لب ز هياهويى
وز رازهاى نهان با كس
حرفى به ياوه نمى گويى!»

محمدحسين شهريار
بمانيم كه چه
سايه جان رفتنى استيم بمانيم كه چه
زنده باشيم و همه روضه بخوانيم كه چه
درسِ اين زندگى از بهرِ ندانستن ماست
اينهمه درس بخوانيم و ندانيم كه چه
خود رسيديم به جان، نعشِ عزيزى هر روز
دوش گيريم و به خاكش برسانيم كه چه
آرى اين زهرِ هلاهل به تشخّص هر روز
بچشيم و به عزيزان بچشانيم كه چه
دورِ سر هلهله و هاله شاهينِ اجل
ما به سرگيجه كبوتر بپرانيم كه چه
كشتيى را كه پيِ غرق شدن ساخته اند
هى به جان كندن از اين ورطه برانيم كه چه
قسمتِ خرس و شغال است خود اين باغِ مويز
بى ثمر غوره چشمى بچلانيم كه چه
بدتر از خواستن اين لطمه نتوانستن
هى بخواهيم و رسيدن نتوانيم كه چه
ما طلسمى كه قضا بسته ندانيم شكست
كاسه و كوزه سرِ هم بشكانيم كه چه
گر رهايى ست براى همه خواهيد از غرق
ورنه تنها خودى از لُجّه رهانيم كه چه
ما كه در خانه ايمانِ خدا ننشستيم
كفرِ ابليس به كُرسى بنشانيم كه چه
قاتلِ مُرغ و خروسيم، يكيمان كمتر
اين همه جان گرامى بستانيم كه چه
مرگ يك بار مثل ديدم و شيون يك بار
اين قدر پايِ تعلّل بكشانيم كه چه
شهريارا دگران فاتحه از ما خوانند
ما همه از دگران فاتحه خوانيم كه چه

عبدالرفيع حقيقت (رفيع)
آينده كوير
كوير چهره پر چين قرن ها سختى است
كوير دامن مجهول جنبش هستى است
كوير گوهر تابان قلب تاريخ است
وليك پيكر او بكر، همچو مريخ است
كوير نيك نظر كن كه آسمان جاهى
در آسمان وطن تابناك چون ماهى
به چهره تو عيان است حسرت من و ما
بدامن تو نهان است زايش فردا
به پيكر تو عيان بنگرم چه زيورهاست
به تارك تو به چشم اندرم چه گوهرهاست

همام تبريزى
اميد عبث
ما بدست يار داديم اختيار خويش را
حاصلى زين به ندانستيم كار خويش را
بر اميد آن كه روزى كار ما گيرد قرار
سال ها كرديم ضايع روزگار خويش را

عباس شهرى
نوش و نيش
نوش بى نيش نيابى هرگز
هر كجا هست گلى خارى هست
در چمن نيز كه جاى طرب است
ناله مرغ گرفتارى هست
ظلم بگذار كه از بهر تو نيز
دست بيداد ستمكارى هست
زنگ از آينه دل بزداى
گر ترا ديده بيدارى هست
ورنه ميدان كه به جائى نرسى
تا درين آينه زنگارى هست
اين همه نقش عجب بر در و بام
با تو گويد كه جهاندارى هست
و ندرين آمدن و رفتن ما
هيچ شك نيست كه اسرارى هست

ناظر كازرونى
مفتاح خزاين سعادت
با نفس جهاد كن شجاعت اين است
بر خويش امير شو امارت اين است
انگشت به حرف عيب مردم مگذار
مفتاح خزاين سعادت اين است

نظام وفا
سخن عشق
نيست ما را بجز از نام تو بر لب سخنى
جز حديث تو نگوئيم به هيچ انجمنى
گفته بودى كه نگويم دگر از عشق سخن
بجز از عشق مگر هست به عالم سخنى

ملك الشعراى بهار
خوش باش
بر آب و هوائى كه بود سخت موقت
خوش بودن و دل باختن از عقل و ذكا نيست
خوش باش كزين هستى موهوم و مزور
تا چشم بهم بر زده اى شكل و نما نيست

عارف قزوينى
برو كه بازنگردى
دلى كه در خم آن زلف تابدار افتاد
چه صعوه اى كه اندر دهان مار افتاد
به صوفيان خرابات مژده ده امروز
كه شيخ شهر، حريفان ز اعتبار افتاد
دماغ بس كه كدر شد زتنگناى قفس
دگر دل از هوس سبزه و بهار افتاد
برو كه بازنگردى الهى اى شب هجر
كه روز وصل دو چشمم به روى يار افتاد
دلى كه از غم روى تواش قرار نبود
چو ديد طره زلف تو بيقرار افتاد
چه هرج و مرج ديارى است شهر عشق (عارف)
در آن ديار و در آن شهر شهريار افتاد

منير طه
بال و پرم نيست
سالى است كه از رنج تو شام و سحرم نيست
عمرى است كه با درد تو از خود خبرم نيست
يكچند بگلزار مرا شور و شرى بود
آن بلبلم اكنون كه دگر شور و شرم نيست
گفتم نه مگر با منت اى گل نظرى بود
گفتا: به شكر خنده كه گويا نظرم نيست
كم گوى كه پرواز مكن بر سر كويم
ديگر به تمناى عدو بال و پرم نيست
آن روز به بالين من آئى تو كه ديگر
روز دگرى در پى و شام دگرم نيست
گويند (منير) آخر از اين درد بميرى
ميميرم و از درد و غم دل حذرم نيست

ميرزا حبيب خراسانى
هيچ مى گوئى
هيچ مى گوئى؟ مرا دلداده اى ديوانه بود
با خيالم آشنا و زخويشتن بيگانه بود
هيچ مى گوئى؟ كه نزد شمع رخسارم شبى
نيم جانى سوخته بال و پرى پروانه بود
هيچ مى آيد؟ بخاطر مر ترا اى آفتاب
كز فروغت پرتوى در روزن اين خانه بود
هيچ مى آيد؟ بخاطر شاه خوبان را كه شب
با گدا خفته به يك بالين و يك كاشانه بود
دست ما در گردنش افتاد چون طوق گران
چنگ ما در طره اش پيچيده همچون شانه بود

ايران
تحقيق
صفحه اول
داستان
خواندنيها
اقتصادى
طنز
از شما چه پنهان
از آنچه گفته اند
يك زندگى
انگليس
مقاله ها
گزارش
گفتگو
بازتاب
جهان
افغانستان
ورزش
شعر
خاطرات
از لابلاى متون
آخر هفته
حوادث
علمى
فال هفته
از رسانه ها
روى خط آلمان
آرشيو روزنامه
آرشيو مقاله ها

•   ايران   •   تحقيق   •   صفحه اول   •   داستان   •   خواندنيها   •   اقتصادى   • 
•   طنز   •   از شما چه پنهان   •   از آنچه گفته اند   •   يك زندگى   •   انگليس   •   مقاله ها   • 
•   گزارش   •   گفتگو   •   بازتاب   •   جهان   •   افغانستان   •   ورزش   • 
•   شعر   •   خاطرات   •   از لابلاى متون   •   آخر هفته   •   حوادث   •   علمى   • 
•   فال هفته   •   از رسانه ها   •   روى خط آلمان   • 

•    آرشيو مقاله ها   •    آرشيو روزنامه   •