Nimrooz
Vol.18, No. 977, April 25, 2008
سال هيجدهم - شماره ۹۷۷ - جمعه ۶ ارديبهشت ۱۳۸۷
«زنِ ناكام»
*سالى كه در آنيم، مقارن است با صدمين سالگرد تولد «سيمون دوبوآر» نويسنده مبارز و مساوات طلب فرانسوى و از همين روى نهادهاى فرهنگى و رسانه هاى گروهى، يادواره هائى براى او برگزار كردند و چاپ هاى تازه اى از آثار او را به بازار فرستادند. از آن ميان برگردان فارسى تازه اى از رمان La femme Rompueى او به دست ما رسيده كه زحمت برگرداندنش را «شهلا حمراوى (قديمى)» مترجم مقيم آلمان، برخود هموار كرده و عنوان «زن ناكام» را بر آن نهاده است. فرصت مغتنمى است كه علاوه بر تجديد آشنائى با «سيمون دوبوار» ، پاى صحبت «شهلا حمزاوى» نيز بنشينيم و در چند و چون كار ترجمه دقيق شويم.
* «سيمون دوبوآر» را در ايران بيش و پيش از هر چيز با «جنس دوم» مى شناسند. كتابى كه در سراسر جهان غوغائى برانگيخت. نويسنده «روند تاريخى ستيزه جوئى با زن را در جوامع جهانى» بررسى و انديشه هاى «فلسفى- فمينيستى» خود را تشريح مى كند. البته اينگونه انديشه ها را او در بيشتر آفريده هاى خود جريان داده ولى با «جنس دوم» ، خود را برجسته ترين نظريه پرداز جنبش زنان معرفى مى كند.
گرايش شديد «بووآر» به آزادى فردى، او را به تعهدات سياسى و اجتماعى نيز نزديك ساخت. مدتى زير تأثير و نفوذ انديشه هاى «ژان پل سارتر» به مكتب اگزيستانسيا پيوست و حتى «همراه زندگى» سارتر شد كه تا پايان عمر او دوام آورد. بعد از چندى به جنبش چپ روى آورد و عليه سياست هاى استعمارى و امپرياليستى فرانسه و آمريكا در الجزاير و ويتنام موضع گيرى كرد.
«سيمون دوبوآر» علاوه بر مقاله و رمان و نمايشنامه، مقاديرى يادداشت هاى سفرى و خاطراتى دارد.
از جمله: خاطرات دختر سر به راه‎/ در بهترين سالها‎/ همه چيز در همه‎/ جريان چيزها‎/ مراسم خداحافظى‎/ و زنِ ناكام. در اينگونه كارها، بنا را بر روانكاوى ژرف نگرانه آدميانى مى گذارد كه با آنها برخورد مى كند. «زن ناكام» ، دستاورد روانكاوى زنى است كه همسرش، همزمان و آشكارا با زنى ديگر نيز رابطه دارد و مى كوشد اين وضعيت بغرنج را همچنان استمرار بخشد و توجيه كند. توانائى در بازتاباندن تناقض ها و كشمكش هاى ذهنى و عاطفى تا آنجاست كه خواننده گمان مى برد، نويسنده قصه ناكامى هاى خود را بيان كرده است ولى چنين نيست. شهلا حمزاوى كه آشنائى نزديكترى با زندگى نويسنده دارد، رنگى از ناكامى در آن نديده است. «عشق هاى نابسامان» البته در زندگى او نيز وجود داشته ولى پيامدهاى آن تا حدى نبوده كه بشود گفت زن ناكامى بوده است. «خود او در آخرين سال هاى زندگى در جريان مصاحبه اى گفته است كه در مجموع از كارنامه خود، راضى است.»
حمزاوى در سبب روى آورى به ترجمه آثار سيمون دوبوار مى گويد در سال هاى پايانى دهه شصت با خواندن دو رمان و چند مقاله از او سخت زير تأثير قرار گرفته و از «تحليل هاى دقيق روانشناسانه او از زنان» شگفت زده شده و انديشيده است كه بررسى وضعيت زنان، از جمله در همين رمان «زن ناكام- كه در آن سال ها، براى نخستين بار با عنوان» زن دلشكسته «انتشار يافته بود. موقعيت زن در جامعه ما را نيز بازمى تاباند... حمزاوى مى افزايد، پيش از اين چند مقاله اى از» بوار «را ترجمه كرده و حالا پس از يك دوره سى ساله رفته است به سراغ زن ناكام، رمانى كه مسائل طرح شده در آن هنوز هم در جامعه ما وجود دارد....
*
*اشاره كرديم كه به مناسبت انتشار» زن ناكام «از» سيمون دوبوار «مى خواهيم كمى هم پاى صحبت شهلا حمزاوى، مترجم آن بنشينيم و ببينيم نظر او درباره مقدمات كار ترجمه چيست. از حمزاوى كه با هر سه زبان زنده دنيا، فرانسه، انگليسى و آلمانى آشنائى دارد تاكنون چندين رمان و داستان كوتاه و.... به فارسى برگردانده شده كه مهمترين آنها را مى توان چنين فهرست كرد: گرترود از هرمان هِسِه، مجموعه داستان از هانريش بول، مجموعه داستان از گراهام گرين و....» زن ناكام «و» زمانه را دريابيم «در يك مجلد از سيمون دوبوار. او سه چهار سال پيش، در شهر كلن آلمان، در يك نشست فرهنگى از شرايط و ملزومات ترجمه سخن گفت. تكه هائى برجسته از حرف ها را مرور مى كنيم.
*
درباره ترجمه
*ترجمه فارسى از ادبيات غربى، به صورتى كه امروز معمول است، پيشينه اى صد و سى چهل ساله دارد. يعنى به زمان قاجاريه بازمى گردد. نخستين ترجمه ها از ادبيات روس بود، بعد به ترتيب ادبيات فرانسه و انگليسى وارد شد، ادبيات آمريكا كه خيلى ديرتر پاى به عرصه فرهنگى ايران گذاشت... ما با داستايفسكى و چخوف خيلى زودتر از بالزاك و فلوبر و داستاندال آشنا شديم. اگر چه گاه اينها هم از زبان فرانسه ترجمه مى شد... بعدها ديكنز آمد از انگلستان و پس از آن نوبت به آمريكائى ها رسيد...
*
*در ترجمه با دو زبان سر و كار داريم. زبان مبداء و زبان مقصد، كه اولى معمولاً زبان بيگانه است و دومى زبان مادرى. مگر آن كه كسانى دو زبانه بزرگ شده باشند و زبان ها برايشان يكسان باشد. ولى به هر حال دانستن هر دو زبان مورد عمل نيز به تنهائى موفقيت كار ترجمه را تضمين نمى كند...
*ترجمه ها را از نظر نوع مى توان به دو بخش تقسيم كرد. ترجمه هاى متون و بروشورهاى فنى، پزشكى و.... كه با تسلط بر هر دو زبان مبداء و مقصد و آگاهى نسبى از موضوع مورد ترجمه صورت مى پذيرد و ديگرى ترجمه هاى متون ادبى و هنرى است كه خلاقيت در آن نقش دارد. ترجمه در مورد اولى،» فن «به حساب مى ايد و در مورد دوم، هنر. بازسازى فضائى كه نويسنده ايجاد كرده ديگر تنها با كمك زبان مبداء و مقصد عملى نيست. نياز به يك ذهنيت هنرمندانه نيز دارد...
*
*در زمينه» رعايت در امانت «نيز بسيار گفته شده است... دوره» ترجمه آزاد، از نوعى كه نسل گذشته- پدران و مادران ما با آن روبرو مى شدند- از نوع كارهاى ذبيح الله منصورى كه فارسى بسيار شيرين و دلنشينى داشت- ديگر به سر آمده است. حالا ديگر كسى به خاطر شيرين كردن مطلب، كتاب را كنار نمى گذارد.... با اين همه در بعضى از متون ادبى، رعايت امانت اهميت بيشترى دارد مثل نمايشنامه ها و قصه هاى كوتاه كه ساختار دقيق ترى دارد ولى در رمان تا اين حد سختگيرانه نيست مثلاً مى توانيد پاراگراف ها را جابه جا بكنيد... رعايت امانت در نهايت يعنى بازسازى و انتقال تفكر نويسنده به خواننده... البته براى اين كار هم بايد احاطه به سبك نويسنده داشت... براى رسيدن به اين «احاطه» بايد با زندگى نويسنده آشنا بود، سبك كارش را شناخت و نگاهش را به زندگى دريافت...
*
*معمولاً هر نويسنده اى روى يك تا سه موضوع كار مى كند نه بيشتر... در ميان مترجمين ولى تغيير و تنوع موضوع خيلى چشمگير است. مترجمى كه تا ديروز داستان هاى كودكان را ترجمه مى كرده، حالا رفته است به سراغ مقالات سياسى و فردا اگر پايش بيفتد وارد دنياى صوفيگرى مى شود و چه بسا چون خودش در جوانى مرتكب سرودن شعر شده فكر مى كند كه مى تواند آثار شاعران را نيز ترجمه كند! اين سهل انديشى و غير مسئولانه عمل كردن است...
*
* «نقش فرهنگ در ترجمه ادبيات نقشى بسيار كليدى است.» جدا از سانسور و نوع رژيم حاكم، مترجم بايد به ملاحظات فرهنگى جامعه خود نيز پايبند باشد... ما هنوز توهين و فحاشى را با مسائل جنسى قاطى مى كنيم... آن وقت چگونه مى توانيم به ترجمه كارهاى اروتيك و پورنوگرافى بپردازيم... مترجم بايد آگاه باشد كه «مسائل سكس و سياست فقط در ارتباط مستقيم با حكومت ها نيست. در ميزان آمادگى فرهنگى ملت ها نيز هست» البته اين پرسش پيش مى ايد كه اين آمادگى را چه كسانى بايد به مردم بدهند؟ شاعران، نويسندگان و مترجمان؟ ... بله تا حدّى! ...
*
*شما وقتى هاينريش بل، هرمان هسه و يا مارگارت دوراس را ترجمه مى كنيد، قاعدتاً اين فكر برايتان پيش مى ايد كه اگر اين نويسنده، به فارسى هم تسلط داشت. چگونه اين را مى نوشت؟
براى انتقال اين فكر طبعاً هر چه ترجمه روان تر باشد، بهتر! ولى البته نه به قيمت تغيير سبك نويسنده... مثلاً هر چه بل عينى و بدون تعارف و رك و راست است، دوراس و هسه نثر شاعرانه دارند... اين سبك ها را همينطور قاطى كردن و رج زدن درست نيست. همين اختلاط سبك هاست كه در زبان مترجم گرفتارى ايجاد مى كند. هر گوشه از كارش به سبك ديگرى است....
*
*ويراستارى در كار ترجمه، چيز مهمى است، ولى تنها آن را نبايد برعهده ناشر گذاشت! بد نيست ابتدا دوستان صاحب نظر آن را كنترل كنند و بعد به دست ناشر سپرده شود...
***
شعر،.... شعر!
*هفته پيش از زبان پرويز كلانترى به نقل آورديم كه در ايران در پشت هر پنجره، شاعرى نشسته است. ولى گمان مى كنيم حق مطلب ادا نشده است. درست تر اين است كه بگوئيم در ايران بر در و ديوار شاعر سبز مى شود! زمانى مى گفتند، تاريخ ادبيات ايران نام سيزده هزار شاعر را در خود ثبت كرده است. حالا شايد در اين پنجاه سال اخير سيزده هزارتاى ديگر هم به اين جمع افزوده شده باشد!
در ميان انبوه دفترهاى شعرى كه در سال هاى اخير در درون و برونمرز انتشار يافته است، به ندرت مى توان چند خطى را پيدا كرد كه بشود با خيال آسوده نام شعر بر آن نهاد. در بعضى دفترها ديگر حد و مرز شعر نو و شعر سپيد و موج نو و... همه شكسته شده و كار به هذيان و پرت و پلاگوئى رسيده است.
جالب اين است كه بعضى از ناشران، اين «پرت و پلا» ها را زير عنوان اصلى «شعر معاصر ايران» انتشار مى دهند و لابد مخاطبانى هم براى آن پيدا مى كنند! پرورش ذوق و قريحه جوانان و امكان دادن به آنان براى تجربه هنرى، البته فكر و كار درستى است به شرط آن كه در و پيكر و مرز و معيارى داشته باشد نه آن كه نقض غرض گردد و جوانان را به بيراهه ببرد. در همين مجموعه «شعر معاصر ايران» نام انبوهى از جوانان «خود شاعر بين» در كنار نام شاعرانى چون سياوش كسرائى، احمدرضا احمدى و رضا مقصدى نشسته است كه قدر آنان را نيز مى شكند. از اين «خود شاعر بينان» ، هم اينك دو دفتر شعر پيش روى ماست: «صورتى مايل به خون من» از «سپيده جديرى» و «وقتى شبيه عجيب» از «عليرضا بهنام» براى انبساط خاطر هم كه شده، مرورى در اين دو دفتر ضرورى است!
*
*قطعه دوم از دفتر اول، ظاهراً در وصف خود شاعره است: «دختر خوبى كه شاعر است‎/ عطر لباس هايش مارك شعر!» .... و بعد توصيف كامل مى شود: «من بوى كاغذ مچاله زرد‎/ پشت دهانم، استفراغ‎/ و ذهنم‎/ گناه دقيقه لطيف را‎/ ديگر تكرار نمى كند! ‎/... دارم دوباره نقاشى هايم را زرد مى كنم! ‎/ هديه به آفتابگردان كه در شعر، قرمز است! ...»
«شاعر» اصرارى دارد، در بيان آن چه كه حال را به هم مى زند. در قطعه دوم، پشت دهانش استفراغ ديده بود و در قطعه سوم از خواننده مى خواهد كارى كند كه «لاشه دهانش بو نگيرد، فقط» ! و در قطعه ششم به اعتراف غريبى مى رسد: «ديگر استفراغ هايم بوى شعر مى دهد‎/ و توى فحش هايم، شعر مى دهم. (منظور البته اين نيست كه توى شعرهايش، فحش مى دهد!) ‎/ دهانم شما را نگه مى دارد‎/ دهانم را نگهداريد... چه قدر تف كنم؟! ...»
-در قطعه هفتم، سراينده، دستور زبان تازه اى را طرح مى كند: «واقعيت اين است كه من‎/ درد مى كند از تو‎/ به نعره هاى چشمى‎/... تن توئى شد‎/ و من درد مى كند!»
-در قطعه هشتم ابداعات دستورى ادامه پيدا مى كند: «كنار يك شلوار راه مى روم‎/ من از او بلوز ترم! ‎/ تَرَم؟ خيسم؟ نمى دانم! ....‎/ كنار بزن! ‎/ توى تو عُق، تپق مى زند‎/ تپق قرمزتر است يا من؟ ‎/ من تر است يا قرمز؟ ‎/ به آب بزن! ...»
-مجموعه از قطعه هاى «عاشقانه ناب» نيز خالى نيست: «كاش سرم چكه چكه بود‎/ بوى تو از چشم هايم مى گذشت‎/ مثل تكه رگى آبى‎/ از لخته هاى قرمزم‎/ (و بعد از مرضيه كمك مى گيرد) از من ديوانه بگذر‎/ بگذر اى جانانه بگذر‎/ دوباره، دوباره‎/ باران به تكرار عادت دارد‎/ من به تو...»
-سراينده يكى از تراوشات ذهنى خود را شايسته آن ديده كه به فيلمساز معروف «لوئى بونوئل» تقديم كند:
- «كوتاه‎/ كوتاه‎/ مثل دست‎/ سلام پايت، بدون شلوار‎/ چشم تو توى جيب پايت افتاد (يعنى كه شست پات توى چشمت نره!) ....
-سراينده دست از سر استفراغ برنمى دارد. در واقع مجموعه را به استفراغ آلوده است:» ... شب ها، ويار عروسك دارم‎/ آنقدر استفراغ‎/ كه خرس كوچك حامله مى شود...‎/ از شعر كه بگذريم (مدت هاست گذشته ايم!) بگذاريم كنار هم‎/ نه ويار، نه استفراغ‎/ منم! ... «
» قسم نامه «سراينده نيز خالى از لطف نيست. معشوق را به چيزهائى قسم مى دهد كه به عقل جن هم نمى رسد:
-» ترانه به آب هاى مرده قسم مى دهم‎/ تو را به چندش‎/ به سگ‎/ كه زخم هاى لاغرم‎/ به پشيزى نگير‎/ و چاق تر‎/ تو را از آب گل الود ماهى مى گيرم...! «
*
شبيه عجيب!
*دومين دفتر از مجموعه شعر معاصر كه پيش روى ماست،» وقتى شبيه عجيب «نام دارد. از همين عنوان مى شود شگفتى هاى درون آن را حدس زد. سراينده،» عليرضا بهنام «دفتر عجيب ۶۰ صفحه اى خود را به سه فصل با عنوان كتاب تقسيم كرده است: كتاب اول: شب اسرافيل، كتاب دوم: وقتى شبيه عجيب و كتاب سوم: شبيه فراموشى! در» وقتى شبيه عجيب «، كه تكه شعرى از فدريكو گارسيالوركارا به روايت از احمد شاملو، بر پيشانى دارد،- و سراينده با توسل به آن خواسته تشخيصى به حاصل كار خود ببخشد،- مقاديرى آسمان و ريسمان به هم بافته شده، در اغتشاش مطلق دستورى:» خاطره اى نيست‎/ سل خورده اين صداى پهن‎/ گاهى شكل خودش و گاهى با سبيل هاى درزفته‎/ و ما‎/ با لكه هائى له شده‎/ بى خاطره از شهر گذشتيم‎/... از بامداد تنها مداد مانده با گچ‎/ خيره به خاك و عجيب نيست اصلن‎/ شبيه عجيب هم‎/ با كاكلش اريب‎/ صيحه مى كشد خيره به زمين! ... «
در كتاب اول» شعرى «عجيب تر آمده اگر چه» شبيه عجيب «نيست! در اين قطعه، سراينده بند كرده است به» ايتالو كالونيو «كه گويا بيچاره» قاچ مى زند، شبى را از شب هاى زمستان! «و بعد پلى مى زند به سعدى عليه الرحمه» كه فهميدن شبيه او نيست «و» سن ژون پرس «، خود را مى رساند به» ملاعمر «، لعنت الله عليه كه» زبانش شوخى ندارد «. سراينده در ادامه كشفيات ذهن خود رفته رفته درمى يابد كه دارد» پرتاب مى شود «و» فرو مى رود در هزاره هاى ماضى نقلى «:» در مى رفت، مركز از هزار سو‎/ زنى با نااميدى اش‎/ و طناب ملك محمد هندو، قطعى نبود... «! نام آوران ديگرى هم در جريان ژرف الهام پذيرى پايشان به ميان مى ايد، از والانا، شاعر هندى تا آقايان موناليزا و پيكاسو! :
-» اردوى پيكاسو را و چشم هاى شما‎/ چه قدر خليج دارد اين رنگ‎/ چه قدرپيكاسو‎/ در هر دو حالت‎/ اردو بزنيد لطفن! ... «
-ذخيره دانشى و بينشى، در دفتر دوم، بيش از دفتر اول است. به خصوص كه سراينده نيز گام به گام سعى مى كند اين ذخيره ها را به رخ بكشد. ولى انقلابيگرى در فرم آنچنان ويرانساز است كه همه چيز را درهم مى ريزد و به جاى شعر، چيزى شبيه عجيب! بيرون مى دهد.
-نگاه به» شعر معاصر ايران «را با قطعه» نرد باختم «از عليرضا بهنام، به پايان مى بريم:
» سنگين شده بودم‎/ كمى پيچيده به راست‎/ با چشم هايم طولانى‎/ و با كله سنگين تو نرد باختم (هفت بار تكرار مصرع آخر) باختم!
- «شعر بازى» سراينده، با اين شيوه اى كه در پيش گرفته است، گمان نمى كنيم حاصلى بهتر از نردبازى او داشته باشد! **
*زن ناكام، سيمون دوبوآر، شهلا حمزاوى، انتشارات فروغ، كلن ۲۰۰۸.
** شعر معاصر ايران (دو دفتر ۷۷ و ۸۲)، نشر ثالث، تهران ۱۳۸۶.

ايران
تحقيق
صفحه اول
داستان
خواندنيها
اقتصادى
طنز
از شما چه پنهان
از آنچه گفته اند
يك زندگى
انگليس
مقاله ها
گزارش
گفتگو
بازتاب
جهان
افغانستان
ورزش
شعر
خاطرات
از لابلاى متون
آخر هفته
حوادث
علمى
فال هفته
از رسانه ها
روى خط آلمان
آرشيو روزنامه
آرشيو مقاله ها

•   ايران   •   تحقيق   •   صفحه اول   •   داستان   •   خواندنيها   •   اقتصادى   • 
•   طنز   •   از شما چه پنهان   •   از آنچه گفته اند   •   يك زندگى   •   انگليس   •   مقاله ها   • 
•   گزارش   •   گفتگو   •   بازتاب   •   جهان   •   افغانستان   •   ورزش   • 
•   شعر   •   خاطرات   •   از لابلاى متون   •   آخر هفته   •   حوادث   •   علمى   • 
•   فال هفته   •   از رسانه ها   •   روى خط آلمان   • 

•    آرشيو مقاله ها   •    آرشيو روزنامه   •