و اين هفته را ميهمان ناصر اطمينان و شعر «ايوب عصيانگر» او هستيم كه از همان آغاز با نام خود دريچه حماسه متفاوتى را به روى خواننده مى گشايد. شعرى كه معيارهاى هزاران ساله اسطوره ها را در هم مى ريزد و آن ها را با كلامى ديگرگونه به تاريخ امروز گره مى زند.
در اين شعر «ايوب» ، ديگر آن چهره مسخ شده و سليم و تسليم نيست كه چشم به راه سرنوشتى باشد كه خدا و شيطان تصميم گيرنده آن اند. چرا كه «ايوب» قهرمانى است برخاسته از ميان مردم، خسته از صبر و عصيان زده اى كه كاسه صبرش از زخم هاى كهنه لبريز است:
ايوبى عصيانگر بودى/.... /.../ و كاسه صبرت لبريز/ از زخم هاى كهنه اين ديار...
اين ايوب نه تنها براى سرنوشتى كه ديگرى برايش رقم مى زند صبر نمى كند، بلكه خود قلم به دست مى گيرد تا بر پيشانى نوشت ناگزير انسان دردمند امروز، خط بيهودگى بكشد:
قلم به دست گرفتى/ تا خط بطلان كشى/ بر محتوم ِ پيشانى نوشت ِ ما
در پاره سوم شعر، با يك چرخش غافل گيركننده، دو قهرمان اسطوره اى را در هم مى آميزد.شكيبايى بيهوده ايوب جاى خود را به سركشى معصوم «سياوش» مى دهد تا قهرمان شعر از آتش بگذرد تا شايد....
اما گذار سياوش از آتش با هلهله هاى شادمانه همراه است، گذار قهرمان شعر، با زمهرير سكوت «ما» روبروست. سياوش ِ شعر، در زمهرير سكوت «ما» مى سوزد و ما را غمگنانه در «سووشون» خود مى نشاند.
اين شعر كوتاه بى هيچ شاخ و برگ اضافى يكى از تنومندترين حماسه هاى سروده شده براى انسان امروز است.
شعر در منتهاى كوتاهى، با چالاكى تمام- بى آنكه كوچكترين تلنگرى به ذهن خواننده بخورد- اسطوره ها را با هم جايگزين مى كند.
رنگ ها را به بازى مى گيرد: زردى رخ مردمانت/طاقت نبود تو را...
از تمثيل ها و زبان زدهايى چون (زبان سرخ، سر سبز مى دهد بر باد) باز نمى ماند: زبانت سرخ / سرت سبز
و اشاره هاى فولكلوريك را چون (سرخى تو از من / زردى من از تو) با مهارتى شگفتناك به خود جذب مى كند: تا شايد- / سرخى اش، / زرد رويى ما را/ چاره گر شود.
و اينك با آرزوى توفيق بيشتر براى شاعر، شعر ايوب عصيانگر را با هم زمزمه مى كنيم كه خود گوياترين است:
ايوب عصيانگر
براى آنان كه تاريخ را مى سازند. و
م.محبّى
زردى رخ مردمانت،
طاقت نبود تو را
ايوبى عصيانگر بودى
زبانت سرخ
سرت سبز
و كاسه صبرت لبريز
از زخم هاى كهنه اين ديار...
قلم به دست گرفتى
تا خط بطلان كشى
بر محتوم ِ پيشانى نوشت ِ ما
به هيأت سياوش
از آتش گذشتى
تا شايد-
سرخى اش،
زرد رويى ما را
چاره گر شود.
دريغ كه سوختى
در زمهرير سكوت ما...
و ما
اكنون سال هاست كه
به سووشون
نشسته ايم...
نوشتن
اوكتاويو پاز
برگردان: احمد شاملو
كيست آن كه
به پيش مى راند
قلمى را كه
بر كاغذ مى گذارم
در لحظه تنهايى؟
براى كه مى نويسد
آن كه به خاطر من
قلم بر كاغذ مى گذارد؟
اين كرانه كه پديد آمده،
از لب ها، از رؤياها،
از تپه اى خاموش
از گردابى
از شانه اى كه
بر آن سر مى گذارم
و جهان را جاودانه
به فراموشى مى سپارم
كسى در اندرونم
مى نويسد
دستم را
به حركت در مى آورد
سخنى مى شنود،
درنگ مى كند
كسى كه ميان
كوهستان سرسبز
و درياى فيروزه گون
گرفتار آمده است.
او با اشتياقى سرد
به آنچه من
بر كاغذ مى آورم
مى انديشد.
در اين آتش داد
همه چيزى مى سوزد
با اين همه اما،
اين داور
خود قربانى است
و با محكوم كردن من
خود را محكوم مى كند
به همه كس
مى نويسد
هيچ كس را
فرا نمى خواند
براى خود مى نويسد
خود را
به فراموشى مى سپارد
و چون نوشتن به پايان رسد
ديگربار
به هيأت
من در مى آيد.
دى شيخ با چراغ...
ديوژن
دى شيخ با چراغ همى گشت گرد شهر
كز ديو و دد ملولم و انسانم آرزوست
گفتند: «يافت مى نشود، جسته ايم ما»
گفت: «آنچه يافت مى نشود، آنم آرزوست»
«ديوژن» يا «ديوجانس» از فلاسفه مشهور يونان است كه در قرن ششم قبل از ميلاد مسيح مى زيست و محل سكونتش در منطقه اى به نام «كرانه» واقع در يكى از حومه هاى «كورنت» بود.
او پيرو فلسفه «كلبى» بود و چون كلبى ها معتقد بودند كه غايت وجود در فضيلت، و فضيلت در ترك تمتعات جسمانى و روحانى است، ديوژن هم از دنيا و علايق دنيا گسست و ثروت و رسوم و آداب اجتماعى را از آن جهت كه تمامى اعتبارى بود، به يك سو نهاد. پس با سر و پاى برهنه و موى ژوليده در ميان مردم ظاهر مى شد و در رواق معبد مى خوابيد و بيشتر ساعات روز را دور از قيل و قال شهر و مردم شهر آفتاب ميگرفت و در سكوت و سكون خويش به تفكر و تعمق مى پرداخت.
لباسش يك ردا و جايگاهش يك خمره بود و از مال دنيا تنها يك كاسه چوبين براى آشاميدن آب داشت كه آن را هم چون كودكى را ديد كه با دستش آب مى آشامد، به دور انداخت.
بى اعتنايى او به مردم دنيا تا به حدى بود كه در روز روشن فانوس به دست مى گرفت و به جستجوى انسان مى پرداخت. چنان كه گويند روزى بر بلندايى ايستاد و آواز سر داد كه: «اى مردمان!»
خلقى انبوه كه به او اعتقاد داشتند، گردش جمع آمدند. پس گفت: «من مردمان را خواندم، نه شما را!»
سر انجام بى اعتنايى او در كردار و گفتارش نسبت به مردم موجب شد كه از شهر تبعيدش كنند و او از آن پس آغوش طبيعت را بر مصاحبت مردم ترجيح داد و خم نشين شد. روايت است كه شخصى به طعنه و تمسخر او را گفت: «ديوژن، ديدى كه همشهريانت تو را از شهر بيرون كردند؟»
پاسخ داد: «نه چنين است كه من آنها را در شهر وا گذاشتم.»
او همواره با زبان شماتت با مردم سخن مى گفت آنگونه كه امروز در اصطلاح فرنگيان «ديوژنيسم» به جاى نيشغولى زدن مصطلح است.
«ميرخواند» از ديوژن نقل مى كندكه چون اسكندر را فتح شهرى كه مولد ديوجانس بود ميسر شد به زيارت او رفت. حكيم را حقير يافت. پاى بر وى زد و گفت: «برخيز كه شهر تو در دست من مفتوح شد.» جواب داد كه: «فتح امصار عادت شهرياران است و لگد زدن كار خران.»
به روايت ديگر مى گويند زمانى كه اسكندر در كورنت بود، شهرت وارستگى ديوژن را شنيد و با كبكبه و دبدبه سلطنتى به ديدارش رفت.
ديوژن در زمان، در آفتاب دراز كشيده بود و برنخاست. اسكندر برآشفت و فرياد زد: «مگر مرا نشناختى كه احترام لازم به جاى نيآوردى؟» ديوژن با خونسردى پاسخ داد: «شناختم، اما از آنجا كه تو بنده اى از بندگان من هستى اداى احترام را ضرور ندانستم.»
اسكندر توضيح بيشتر خواست. ديوژن گفت: «تو بنده حرص و آز و خشم و شهوت هستى، حال آنكه من اين خواهش هاى نفس را بنده و مطيع خود ساخته ام.» و ادامه داد: «تو هر كه باشى مقام و مرا ندارى، مگر جز اين است كه پادشاه و حاكم مطلق العنان يونان و مقدونيه اى؟»
اسكندر تصديق كرد.
ديوژن گفت: «بالاتر از مقام تو چيست؟»
اسكندر گفت: «هيچ!»
ديوژن بى درنگ گفت: «من همان هيچم، پس از تو بالاترم!»
اسكندرشرمسار خود شد و پس از اندكى تأمل گفت: «ديوژن، از من چيزى بخواه و بدان كه هر چه بخواهى به تو خواهم بخشيد.»
فيلسوف وارسته به اسكندر كه آن زمان ميان او و آفتاب حائل شده بود، نگاهى كرد و گفت: «سايه ات را از سرم كم كن.»
اين گفته در جان و روح اسكندر آن چنان اثر گذاشت كه بى اختيار فرياد زد: «اگر اسكندر نبودم، مى خواستم ديوژن باشم.»
ديوژن پس از هشتاد سال زندگى همان گونه كه آزاد به دنيا آمده بود، آزاد و رها از هرگونه تعلق، جهان را ترك گفت. او در زندگانى دراز خود، هرگز گوهر آزادى و سبكبارى را به جهانى نفروخت و پيش هيچ قدرتى سر خم نياورد و تفاوت او با مردم ديگر اين بود كه او مى خواست حتا سايه اسكندر مقدونى از سرش كم شود، اما مردم ديگر همواره با چاپلوسى طالب آنند كه سايه «حضرتعالى ها» بر سرشان مستدام بماند.
ايران را بهتر بشناسيم
معبد هندوها در بندرعباس
در بندر عباس بناهايى از زمان هاى گذشته باقى مانده كه بعضى از آنها ويژگى هائى منحصر به فرد خود را دارند و از آن جمله مى توان به «معبد هندو ها» يا «بت گوران» اشاره داشت.
اين معبد كه در سال ۱۳۱۰ هجرى قمرى در زمان حكومت سعدالملك و توسط تجار هندى ساخته شده، حدود ۱۰۰ متر مساحت دارد. فضاى مركزى بنا چهارگوش است و گنبد زيباى معبد كه بر روى تالار اصلى قرار گرفته و مقرنس هاى پيرامونى آن به همراه ۷۲ برجك به اضافه نقوش گل نيلوفر، نه تنها در سواحل جنوبى بلكه در تمام ايران نمونه منحصر به فرد سبك معمارى هندى را به نمايش مى گذارد و متفاوت ترين گنبد از مجموعه بناهاى تاريخى ايران است.
معبد هندو ها كه اكنون در وسط شهر بندرعباس، كنار بازار روز (خيابان امام خمينى) قرار دارد، از سال ۱۳۷۷ در فهرست آثار ملى كشور به ثبت رسيده است.
زيباترين بخش اين معبد گنبد آن با ۷۲ برجك است كه در چهار سوى گنبد به صورت تركيبى (۱-3-5-7) قرار گرفته اند كه بايد معنايى در آيين هندوها داشته باشد.
در هنگام مرمت معبد در يكى از اتاق هاى «اعتكاف» طرحى از «كريشنا» خداى فلوت نواز هندوها يافت شد.
با استفاده از سايت «نوشته هاى بى خواننده»
پرسه در وبلاگ ها
و اين بار دستبردى به وبلاگ سارا شعر مى زنيم و غزل زيباى «گل پرى ۲» را از محمد حسين بهراميان براى شما عزيزان به ارمغان مى آوريم:
روى تخت سبز مخمل مى نشيند گل پرى
عاشق است از خنده گل مى آفريند گل پرى
گاه گاهى مثل يك ماهى كه مى افتد به دام
زير تور سبز پو لك مى نشيند گل پرى
عود و اسپند و حنا و لاله و قرآن و شمع
لاله را از آن ميان بر مى گزيند گل پرى
/... لاله سرخه، لاله زرده، لاله اومد خونمون
تو لباس سرخ مخمل گل به سر زد خونمون
تو لباس سرخ مخمل لاله روشن مى كنه
سينه ريز سكه كوب نقره گردن مى كنه
فيتيله ش ابريشمى و روغنش اشك چيشه
لاله رودم نمى سوزه نمى دونم چشه
يار مبارك... / نه؛ همين جا يك دم از خود مى رود
مى رود در آينه خود را ببيند گل پرى
من وكيلم؟ بار سوم نيز مى پرسند از او
رفته است از باغ رؤيا گل بچيند گل پرى
سفره اش يك ماه كم دارد كه آن هم مادرست
كاش مى شد خنچه را از نو بچيند گل پرى
درود و بدرودى با پروين دولت آبادى
پروين دولت آبادى، شاعر غزل سرا كه از پيشگامان شعر كودك نيز بود، روز سه شنبه ۲۷ فروردين ۱۳۸۷ به جهان ديگر شتافت. غزلى از او را با هم مرور مى كنيم تا با اين شاعر از دست رفته بدرودى شاعرانه كرده باشيم. روانش شاد و يادش جاودانه باد!
كو؟
شهر خاموش من آن روح خروشانت كو
تب تن سوز زمان در رگ جوشانت كو
گوييا نام تو از دفتر هستى شستند
نفس محرم آن درد نيوشانت كو
آتش افروزى آن سرخ قبايانت نيست
دف جان، بر كف اين حلقه به گوشانت كو
بسته آذين به گذر حجله دامادى مرگ
طبق خرّم گل پونه فروشانت كو
بيد در سوگ زمين بند ز گيسو بگشاد
رقص و سر مستى آن زلف به دوشانت كو
تاك بر دار كمر بسته فرمان تو بود
بانگ شور افكن خوش نوش و بنوشانت كو
اى ديار من ِ بى يار، به جادوى بهار
خلعت سبز نوازشگر پوشانت كو؟