بارى با مفقود شدن (رزگونه) دامنه كشتار و آزار و اذيت هرمز از حدود تيسفون هم فراتر رفته و كم كم به ساير شهرها و حتى ايالات سرايت كرد. اما هدف اين كشتارها در وهله نخست باز هم دو طبقه روحانيون زرتشتى و اشراف بودند و پس از آنها نوبت به ديگر كسان از جمله سپاهيان مى رسيد كه آماج اين نقشه بى رحمانه قرار مى گرفتند.
يكى از كسانى كه هدف اين نقشه خشن هرمز قرار گرفت و در پى آن هستى و حتى جان خود را از دست داد، خرداد يكى از اشراف معتبر شهر دستگرد و پدر روشنك بود. وقتى خبر تجمل و ثروت بى كران (خرداد) به گوش هرمز رسيد فوراً دست به كار شده و عده اى را مخفيانه به دستگرد فرستاد تا به هر بهانه ممكن او را از ميان بردارند. اين فرستادگان كه همگى عمال خونريز و جلادصفت هرمز به شمار مى آمدند، دو هفته پس از مقيم شدن روشنك در كليسا، به قصر (خرداد) حمله كرده، او و تنى چند از خدمه اش را كه در صدد دفاع بر آمده بودند با وضعى دردناك و
اسف انگيز به قتل رساندند و سپس تمامى ثروت و دارايى او را به نام هرمز ضبط كردند. چند روز پس از اين واقعه، خسرو فرصتى يافته و مجدداً خود را به (دستگرد) رساند. اما هنگامى كه قصر ويران شده (خرداد) را ديد به مدت چند روز، كليه حواس خود را از دست داده و تا مرز جنون پيش رفت. ولى بالاخره بعد از چند روز با مراقبتهاى شبانه روزى يكى از دوستان وفادارش حال طبيعى خود را باز يافته و از همان لحظه بناى پرس وجو در اطراف و اكناف شهر را گذاشت تا شايد موفق به يافتن گمشده اش گردد. اما با همه جديت و كوششى كه خود و دوستش در اين راه از خود مبذول داشتند، جستجوهاى آنان بى نتيجه ماند. اصلاً مثل آن بود كه (روشنك) قطره آبى شده و به زمين فرو رفته است.
****
اما قهرمان اصلى اين داستان يعنى بهرام، در (رى) روز و شب نداشت و دوستان و نزديكانش همواره او را اندوهناك و غرق در تفكر مى ديدند.
در واقع حق داشت كه هميشه فكور و اندوهگين باشد. زيرا اگر مى خواست به هرمز نزديك شود امكان داشت مورد سوءظن او واقع گردد و كشته شود. از طرفى ديگر اگر مى خواست مانند سابق از ديوار قصر سلطنتى بالا برود، با مراقبتهاى شديدى كه نگهبانان پس از ربوده شدن (رزگونه) به عمل مى آوردند باز هم ممكن بود كه جان خود را در اين راه از دست بدهد. از اين رو با دورى مهاندخت مى سوخت و مى ساخت و به طور كلى روزگار دردناكى داشت. در اين ميان تنها كسى كه همواره او را تسلى مى داد، دوست وفادارش (يلان سينه) بود كه نسبت به آينده او را اميدوار مى ساخت.
بهرام پس از اولين ملاقات خود با مهاندخت كه در فصول اوليه كتاب از نظر خوانندگان گذشت، در مدت سه سالى كه از اين ماجرا مى گذشت فقط يك بار توانست خود را از طريق ديوار قصر به نامبرده برساند. او در آن ديدار از زبان دختر شنيد كه اگر دنيا را به او مى دادند تا اين اندازه خشنود نمى گشت!
دختر هرمز به او گفت:
امروز پدرم جز من كسى را ندارد كه به او اعتماد نمايد و از اين رو هر روز به ديدن من مى آيد و راز دلش را برايم فاش مى كند. من نيز از چندى پيش توانسته ام نظر او را نسبت به خاندان (مهران) طورى جلب كنم كه شديداً به تو علاقمند شود و از همين رو مطمئن هستم كه به زودى تو را به دربار احضار كرده و مقام شايسته اى به تو خواهد داد.
در حدود دو سال پس از اين ديدار، كه بهرام به (رى) رفته بود پيكى از پايتخت وارد شده و نامه اى از طرف هرمز برايش آورد.
لحظه اى بعد وقتى نامه را گشود چنان شادى و شعفى به او روى آورد كه اگر همه دنيا را به او مى دادند، تا اين حد خوشحال نمى شد. زيرا در نامه نوشته بودند:
از اين پس رياست كليه مخازن و انبارهاى اسلحه در سرتا سر كشور به او واگذار مى شود. در پايين نامه هم مهر مخصوص (هرمز) به چشم
مى رسيد. گرچه اين نزديك شدن به دربار شايد براى (بهرام) خطر جانى در برداشت، اما آن چه او را دلخوش مى ساخت آن بود كه گاهى
مى توانست مهاندخت را ببيند، اگر چه اين ديدار زود گذر باشد! از اين گذشته آن طور كه ديگران از هرمز واهمه داشتند بهرام از او نمى ترسيد. چون با خود فكر مى كرد كه اگر هرمز به بهانه اى بر او خشم بگيرد، دخترش مانع از آن خواهد شد كه كار به جاهاى باريكى بكشد. زيرا بهرام از نفوذ فوق العاده مهاندخت در پدرش آگاه بود.
بهرام به محض ورود به پايتخت و معرفى خود به هرمز، بلافاصله در سمت جديدى كه به او محول شده بود مشغول به كار شد.
او در شغل جديد خود چنان لياقت و شايستگى نشان داد و به طورى در تهيه و حفظ لوازم جنگى تلاش نمود كه هرمز و معدود نزديكانش را غرق در تعجب ساخت. هر وقت احتياج مى شد، ناگهان سيل اسلحه و ديگر ابزارآلات مورد نياز ارتش از انبارهاى مخفى كه دست هيچ كس به آنها
نمى رسيد، در اختيار سپاهيان قرار مى گرفت و هر روز كه هرمز براى اطمينان خاطر از خوبى و كثرت اسلحه، سرى به يكى از اين انبارهاى اسلحه مى زد، يك دفعه گل از گلش مى شگفت. زيرا خوب مى دانست كه اگر روزى از طرف گروهى مورد تهديد قرار بگيرد. همين انبارهاى مملو از اسلحه او را حفظ خواهد كرد و بهرام خواهد توانست تا آن جا كه لازم است از انبارهاى متعدد سلاح تهيه كند و به افراد ارتش برساند. لياقتى كه بهرام در شغل جديد از خود نشان داد، باعث شد كه هرمز فقط به دو نفر اطمينان پيدا كند.
يكى دخترش (مهاندخت) و ديگرى (بهرام) فرزند مرزبان فقيد (رى)! هرمز به هر دوى آنها سخت علاقمند بود، ولى از روابط آنان خبر نداشت، وگرنه قضيه صورت ديگرى به خود مى گرفت.
بدين ترتيب چندى گذشت. اما در اين مدت نه بيمارى روحى هرمز درمان شد و نه اين كه خبرى از (رزگونه) به دست آمد.
اطباء دربار با اين كه خيلى كوشيدند بيمارى شاه را مداوا نمايند، ولى از عهده بر نيامدند و عاقبت هم به او توصيه كردند كه براى مدت كوتاهى هم كه شده است محيط خفقان آور و پرتشتت پايتخت را ترك كند و چند روزى در شهرهاى ديگر ايران به سر ببرد.
هرمز وقتى تنها راه چاره بيمارى روحى خود را در مسافرت ديد، سرانجام با اصرار مهاندخت قبول كرد كه چند روزى از محيط پايتخت دور شود. از اين رو تيسفون را به عده اى از نزديكان خود از جمله مهاندخت و بهرام كه به آنها نهايت اطمينان را داشت سپرده و خود با خدم و حشم بسيارى به سير و سياحت در كشور مشغول شد و از آنجايى كه شهرهاى استخر و اصفهان را بيش از ديگر شهرها دوست مى داشت و ضمناً در گذشته چندين بار به اين شهرها مسافرت كرده بود. تصميم گرفت براى استراحت به اين شهرها برود، لذا ابتدا قصد استخر را نمود.
اما پس از چند روز اقامت در اين شهر، خسته شده و عازم شيراز شد. شاه ساسانى در راه رسيدن به شيراز بود كه يك دفعه فكرى به خاطرش رسيد و موجب شد كه لبانش به خنده گشوده شود.
او با خود انديشيد، حال كه مأمورين از يافتن رزگونه مايوس شده اند و جستجوهاى آنان هيچ نتيجه اى در بر نداشته است، بهتر است از مردم كشور كمك بخواهم! به همين منظور به عده زيادى از افرادى كه به همراه او مسافرت مى كردند دستور داد كه به شهرهاى ديگر بروند و به مردم آن شهرها اطلاع دهند كه هر كس بتواند نشانى از (گم شده) او به دست آورد به ثروت و مقام خواهد رسيد.
پس از چندى شاه به اقامت خود در شيراز هم پايان داده و بعد از گشت و گذار در چندين شهر، دوباره به تيسفون بازگشت.
بازگشت هرمز به پايتخت مصادف با جشن (خرم روز) بود كه مردم ايران آن را برگزار مى كردند.
در يكى از روزهاى زمستان سال ۵۸۸ ميلادى اين جشن بزرگ با تشريفات مفصلى كه از قديم در ايران مرسوم بود در حال برگزارى بود.
در اين روز، هرمز طبق معمول ساسانيان لباسى به رنگ سفيد كه نشانه برف بود به تن داشت و هنگامى كه كشاورزان و زارعين براى عرض شادباش به نزد او آمدند، فوراً سياست پدرش (انوشيروان) را در پيش گرفت. به اين معنى كه از تخت سلطنت فرود آمده و در كنار آنها بر روى زمين نشست. سپس به اتفاق آنها به خوردن و آشاميدن مشغول شده و در حالى كه خنده از لبانش محو نمى شد روى به آنها كرد و گفت:
امروز من هم مانند يكى از شما هستم، در واقع تا جهان بوده همين بوده، يعنى شاه و كشاورزان همواره به هم احتياج داشته اند و هيچ يك از اين دو از ديگرى بى نياز نيستند. اگر هم روزى از طرف من تندى ديده ايد، مطمئن باشيد كه ديگر تكرار نخواهد شد. اين سخنان كه پس از مرگ (انوشيروان) به روش و طبق سياست او از دهان هرمز بيرون مى آمد و به خصوص آخر آن همه كشتار و بى رحمى بوى عدل و انصاف از آن به مشام مى رسيد چنان در كشاورزان توليد اعجاب كرد كه گمان نمودند هرمز قصد دارد به اين وسيله آنها را ريشخند نمايد.
به راستى كه براى همه تعجب آور بود. زيرا از كسى كه سالها بود به آداب و رسوم كشور خود اهميتى نمى داد و به آتشكده نمى رفت و بدتر اين كه روحانيون كشورش را از ميان مى برد، خيلى بعيد به نظر مى رسيد كه در اين گونه تشريفات شركت كند و چنين سخنانى را بر زبان آورد.
زمانى كه پايان مراسم جشن توسط مناديان اعلام گرديد و مردم متفرق شدند، هرمز از شادى در پوست خود نمى گنجيد. چون كه چندى بود احساس مى كرد كه از زندگى خويش خسته و بيزار است و فجايعى كه به فرمان او انجام مى گيرد، روحش را معذب مى دارد. در آن روز چون چنين كار شايسته اى را انجام داده و خوشحالى مردم را به چشم خود ديده بود، احساس مى كرد كه بارى از دوشش برداشته شده است.
كشاورزان هم به سرعت خبر دادگرى و تغيير رويه شاه را در همه جا شايع كردند و وقتى مردم اطلاع حاصل كردند كه هرمز كم كم به رسوم ملى و وطنى خود علاقه نشان مى دهد، از خوشحالى جشن ديگرى ترتيب دادند و نتيجه اين شد كه فرداى آن روز خبر خوشى براى هرمز رسيد و او را جان تازه اى بخشيد.
اين خبر خوش طى نامه اى به دست او رسيد.
در نامه نوشته بودند:
اى مرد كه نام پادشاه را يدك مى كشى، اكنون كه به اشتباهات گذشته خود پى برده و به خود آمده اى، بدان كه مانيز با تو هستيم. چون گذشته از اختلافاتى كه بين ما حاكم گشته بود، ما هم ايرانى مى باشيم. اما مقصود ما از ارسال نامه اين است كه به اطلاع شما برسانيم (رزگونه) زنده است و به زودى او را به دربار خواهيم فرستاد. اما اين كار ما يك شرط اساسى دارد و آن اين كه دستور دهى همه زندانيان آزاد كنند. در غير اين صورت از برگرداندن (رزگونه) معذور خواهيم بود.
هرمز پس از قرائت نامه، بى درنگ فرمان داد تمامى زندانيان آزاد كردند و هنوز شب فرود نيامده بود كه (رزگونه) در حالى كه بر اسبى كوتاه ولى راهوار سوار بود و كسى به همراه او ديده نمى شد، خود را به قصر سلطنتى رسانده و شاه را دچار تعجب و حيرت ساخت.
هرمز با مشاهده رزگونه در حالى كه از فرط شادى و شعف سر از پا نمى شناخت، بى آن كه به نگاههاى شماتت بار درباريان و حتى خدمه قصر اعتنايى نمايد با قدمهاى بلند به استقبال او شتافته و لحظه اى بعد به اتفاق هم به طرف اتاق رزگونه كه به همان صورت سه سال پيش دست نخورده مانده بود رفتند.
رزگونه به محض آن كه با هرمز تنها شد، با چهره اى كه معلوم بود در مدت سه سال غيبت خود از دربار، روزگار چندان خوشى نداشته است، در مقابل اصرار هرمز داستان خود را چنين آغاز كرد:
در آن شب كه مرا از قصر سلطنتى بيرون بردند و گفتند شاه در كاخ كوچك خارج شهر منتظر توست، هيچ گونه ترديدى به دل خود راه ندادم و در ضمن راه خود را آماده مى كردم كه به نزد شاه بيايم. اما هنوز مسافت زيادى از شهر دور نشده بوديم كه ناگهان دو تن همراهم، مرا در ميان گرفتند و در همين موقع هم از انتهاى جاده چند نفر ديگر نيز به آنها ملحق شده و پس از اين كه اطراف مرا گرفته تا نگريزم، به طرف مقصد نامعلومى حركت كردند. من هم وقتى فرياد و گريه را بى نتيجه ديدم، از روى ناچار سكوت كرده و خود را به دست سرنوشت سپردم.
پس از طى مسافتى ديگر، همراهان من كه همگى لباس جان سپاران را به تن داشتند، دستمال سياهى بر روى چشمانم بسته و بعد از چند ساعت احساس نمودم كه دوباره مرا به شهر بازگرداندند. هيچ نمى دانستم كجا مرا مى برند، ولى احساس مى كردم كه در تيسفون هستم و آن افراد مخصوصاً مرا از كوچه هاى پرپيچ و خم عبور مى دهند تا راه را نشناسم.
بالاخره بعد از آن كه ساعتى هم در كوچه هاى شهر گشتيم، وارد يكى از خانه هاى شهر شديم و آنها بلافاصله مرا به اتاقى جداگانه برده و در را به رويم بستند. من هم كه از شدت ناراحتى و طول راه بسيار خسته بودم بدون هيچ گونه اعتراضى بر روى تكه نمدى كه اتاق را مفروش ساخته بود دراز كشيده و به خواب فرو رفتم.
روز بعد وقتى چشم گشودم، دو تن از آن مردها را ديدم كه در مقابل اتاق من ايستاده اند. يكى از آنها همين كه متوجه من شد اظهار نمود:
اگر از جاى خود حركت كنى و يا بخواهى داد و فرياد راه بياندازى، دستور داريم تو را به قتل برسانيم و انتقام خود و مردم بيچاره كشور را از هرمز ستم پيشه بگيريم.
وقتى تهديدات آن مرد تمام شد، ديدم كه هيچ چاره اى جز سكوت ندارم. در يك ماه نخست اقامت بسيار ناراحت و مضطرب بودم، ولى كم كم به مرور زمان به زندگى يك نواخت و خسته كننده خويش عادت نمودم.
روزها و شبها غذايى براى من مى آوردند كه مى دانستم فقط براى زنده ماندن است، اگر من در وضعيت عادى به سر مى بردم مطمئناً هرگز به آن غذاها لب نمى زدم. در طول اين سه سال چندين بار محل سكونت مرا تغيير دادند و هر بار كه مى خواستند خانه مورد نظر را عوض كنند، قبلاً چشمانم را مى بستند و بعد مرا به محل جديد مى بردند.
با اين كه از آن زندگى يكنواخت به شدت خسته شده بودم و گاهى روزها به اين فكر مى افتادم كه خود را از آن زندگى نكبت بار خلاص نمايم! ولى باز هم در اعماق قلبم برقه اميدى سوسو مى زد و من اميدوار بودم كه خود را نجات دهم. تا اين كه امروز چند ساعت پس از دميدن اولين اشعه هاى روز، همه آن افراد كه در ربودن من دست داشتند به طور اجتماع وارد اتاق من شده و اظهار داشتند كه مى خواهند مرا آزاد كنند. آنها پس از آن كه مرا سوگند دادند، از من قول گرفتند كه هيچ وقت در صدد تلافى و انتقام جويى از آنان برنيايم، سپس مرا از خانه بيرون آورند.
به محض آن كه خود را آزاد ديدم در حالى كه هنوز هم باور نمى كردم كه آن افراد دست از سر من برداشته باشند از آنها پرسيدم: بعد از تحمل سه سال كه زحمت نگاهدارى من بر دوش فرد فرد شما بود، اكنون چطور راضى شديد مرا آزاد كنيد؟
آنها گفتند: چون هرمز از ستمگرى خود پشيمان شده و دوباره آداب و رسوم ملى كشورش را احترام گذاشته و علاوه بر اينها كليه زندانيان را به در خواست ما آزاد ساخته است، بنابر اين ما هم بر خود واجب مى دانيم كه تو را آزاد سازيم و به او برسانيم. آنها بعد از اين حرف، بار ديگر چشمانم را بسته (البته با موافقت خودم) سپس مرا سوار اسب كرده و خود نيز بر اسبهايشان سوار شده و از آن حدود كه آخرين زندان من محسوب
مى گرديد دور شديم. سپس از روى عمد به مدت يك ساعت مرا در سرتاسر شهر گردش دادند و وقتى مطمئن شدند كه امكان ندارد من بتوانم محل زندان خود را بشناسم، مرا تنها گذارده و از اطرافم دور شدند. هنگامى كه فهميدم زندانبانان من رفته اند و به راستى من آزاد هستم، فوراً از اسب پياده شدم و دستمال را از روى چشمهايم گشودم و بى درنگ خود را به اينجا رساندم....
رزگونه بيش از اين نتوانست حرف بزند، چون هيجان روحى و خستگى سه سال حبس چنان وضعيت او را دگرگون ساخته بود كه پس از بر زبان راندن اين مطلب ناگهان بى حال شده و به روى زمين غلتيد.
از طرفى هرمز كه از يافتن مجدد رزگونه سر از پاى نمى شناخت، به شكرانه پيدا شدن (رزگونه) تصميم گرفت از روز بعد روش ظالمانه و ناشايست خود را ترك نمايد.
****
شادى شهريار ساسانى زياد به طول نيانجاميد. يعنى چرخ گردون آنقدر به او روى خوش نشان نداد كه مدت زيادى بتواند با باز يافته اش به خوشى و شادى بگذراند. هنوز از اين باده سر مست نشده بود كه وضع تازه اى پيش آمد نمود و شادكامى او را به اندوه و مصيبت دچار ساخت.
زيرا مرزبانان به او خبر دادند كه بيگانگان از اوضاع نابسامان و متشنج كشور استفاده كرده و خيال تجاوز به ايران را در سر مى پرورانند. ولى هر نى كه غرق در خوشى بود به اين اخبار اعتنايى نمى كرد، اصلاً در نظر او بسيار عجيب و باور نكردنى مى نمود با آن شكوه و عظمتى كه دربار ساسانى دارا بود، كسى توانايى و قدرت دست اندازى به آن را داشته باشد. اما تقدير چيز ديگر مى خواست.
هنوز بيش از چند هفته از ورود شادى بخش (رزگونه) به دربار نگذشته بود كه در يكى از روزها وزير اعظم (بزرگ فرماندار) در حالى كه رنگ به چهره نداشت نزد هرمز آمده و بدون مقدمه اظهار داشت: سرور من، بدبختى بزرگى به كشور روى آورده است! هرمز وقتى وزيرش را چنان هراسان ديد، لب به دندان گزيد و پرسيد: يزدانبخش تو را چه مى شود؟ چرا اين چنين هراسان گشته اى؟
يزدانبخش (وزير اعظم) بدون آن كه بخواهد ترس خود را كتمان كند در جواب گفت:
قربان، از من مى پرسيد چرا هراسان هستم، در حالى كه جاى ترس هم دارد. زيرا طبق گزارشات مأمورين مخصوص ما، دشمنان خارجى از اطراف و اكناف آماده حمله به كشور عزيزمان هستند.
گزارشات نشان مى دهد كه آنها خيال دارند هر يك به تنهايى يا با كمك و مساعدت يكديگر كار ايران ساسانى را بسازند.
هرمز حتى فكرش را هم نمى كرد كه كشورهاى همسايه آنقدر جرى شده باشند كه به خود اجازه تجاوز به كشور بزرگ و نيرومند ساسانى را بدهند
اما بر خلاف تصور هرمز اين امر تحقق يافته بود و اكنون به عهده او بود كه به جاى خودستايى و غرور كاذب هر چه زودتر به فكر چاره باشد. ولى چنين كار بزرگى نه تنها از هرمز ساخته نبود، بلكه رنجش مردم از او كه همواره پشتيبان دولتهاى خود هستند موجب آن مى شد كه هيچ توجهى به اين امورات نكنند و حتى در صورت امكان به جاى كمك به مردى كه سالها خونريزى و شكنجه را سرلوحه كارهاى خود قرار داده بود، به مخالفت برخاسته و عليه او قيام كنند.
اما از بخت هرمز درست در همين موقع خطير و بحرانى كه هيچ كس حاضر نبود دست دوستى به طرف اين شاه خونريز دراز نمايد، مردى قدم پيش گذاشته و با رفتار و سخنانش، مردم را وادار كرد كه از كشور خود دفاع كنند.
فصل دهم
آشتى ملى (ادامه)
باز هم جشن ديگرى در پيش بود و مردم خود را براى برگزارى آن جشن آماده مى كردند كه ناگهان، اخبارى مبنى بر تهاجم دشمنان به ايران در سرتاسر كشور شايع گشته و باعث شد كه اين جشن بزرگ باستانى كه از دير باز در ايران برگزار مى شد رونق خود را از دست بدهد.
از طرفى اين خبر براى مردم زياد هم غير منتظره و دور از انتظار نبود. زيرا از ماهها قبل، همه مى دانستند كه به زودى عده اى از دشمنان قدرتمند ايران كه همواره مترصد فرصت مناسبى بوده اند از غفلت هرمز كه با كشتار بى رويه اش مملكت را دچار اغتشاش و بى نظمى كرده و همين طور از رنجش و دورى مردم از شاه استفاده نموده و ايران را ميدان تاخت و تاز خود خواهند ساخت.
(ساوه شاه) خاقان بزرگ ترك با سپاهى در حدود سيصد الى چهارصد هزار نفر به خراسان از جمله نواحى باد غيس، هرات و پوشبخ تاخته و بدون برخورد به مانعى جدى به قتل و غارت و تجاوز مشغول بود.
از طرفى ديگر حكمرانان (خزر) كه مردمانى وحشى و خونخوار بودند و در كشتار و تجاوز، دست كمى از تركان نداشتند به مرزهاى شمالى لشكر كشيده و خود را آماده حمله به شهرهاى ايران مى كردند.