Nimrooz
Vol.18, No. 976, April 18, 2008
سال هيجدهم - شماره ۹۷۶ - جمعه ۳۰ فروردين ۱۳۸۷
دكتر رضا قاسمى
در حاشيه سقوط صدام حسين- (بخش ۶۸)
ظهور و سقوط يك ديكتاتور
نگاهى به فراز و نشيب روابط ايران و عراق در عهد حكومت صدام حسين
*-شواهدى دال بر دغدغه دولت شاهنشاهى از نفوذ كمونيست ها و افراطيون عرب در منطقه خليج فارس.
*-شاه بيت و خط اصلى گفتگوى مقامات ايران با حكام و مسئولين منطقه هشدار در قبال نفوذ جبهه هاى چپ گراى متمايل به شوروى بود.
*دخالت ايران در دفع شورش استان ظفار در عمان بر همين اصل و در راستاى سياست ضد دخالت خارجى دولت شاهنشاهى در امور منطقه قرار داشت.
*-اعزام نگارنده به كشورهاى منطقه خليج فارس و رسالت من در اين مأموريت چه بود؟
*-امير قطر با بيست دقيقه تأخير ما را پذيرفت چون با سفير انگليس خلوت كرده بود!
*-وليعهد دوبى گفت رئيس انگليسى شهربانى دوبى معتقد است كه هيچ خطرى منطقه را تهديد نمى كند!
*-شيخ سلطان حاكم شارجه گفت پسر عموى من شيخ صقر حاكم رأس الخيمه غده سرطانى منطقه است.
*-در اتاق دفتر حاكم شارجه نقشه بزرگى از خليج فارس كه از سوى وزارت دريادارى انگليس چاپ شده بود و عمق يابى دقيق نقاط مختلف دريا را داشت نصب بود كه حاوى نام واقعى و تاريخى خليج فارس (PERSIAN GULF) بود، ولى شيخ سلطان روى آن را با پرده بر ديوار پوشانده بود!
*حاكم شارجه گفت همه ما مى دانيم نام واقعى و تاريخى اين آبراه دريائى چيست ولى پدر سياست بسوزد و خدانيامرزد آنهائى كه اين آتش را در منطقه روشن كردند.
*اعاده حاكميت ايران بر جزاير سه گانه تنب و ابوموسى علاوه بر مسأله حاكميت، تأمين امنيت تنگه هرمز از خطرات احتمالى بود...
على محمد اربابى
قربانيان باور
دكتر مصطفى الموتى
روزشمار زندگى سليمان ميرزااسكندرى
و نقش خانواده اسكندرى در سياست ايران
دكتر كاظم وديعى- شاهد زمان
آن شب كه حكومت نظامى اعلام شد
مسأله براى همه حفظ دستاوردهاى فرزندان وطن طى چند نسل بود
ما مطلع بوديم كه سالى قبل گذرنامه هاى سفيد زيادى از سفارت ايران در ژنو ربوده شد. ما مطلع بوديم كه عده كثيرى به نام اسلام در اردوگاه هاى تعليماتى سوريه، لبنان و ليبى دوره هاى كامل براندازى ديده و هم اكنون در ايران اند. ما مطمئن بوديم كه در حزب توده جنگ يك سره شده و كيانورى كه در قتل محمد مسعود و رزم آراء و مصطفى لنكرانى مستقيماً دست داشته با انتخاب راه حل هاى براندازى راهى ايران است و ديگر رفقاى او نيز ما اطلاع داشتيم كه بانك زنى، آتش افروزى، گل نهادن بر لوله تفنگ، سوءاستفاده از غيرت مذهبى مردم، مبارزه مسلحانه، حمله به كلانترى ها و مانند آن كار كارشناسان براندازى است. ما اطلاع داشتيم كه اين كارشناسان ترور هر تظاهرات و هر اعتصابى را موظف اند بهب خون بكشند و سپس بگويند دست دولت به خون مردم آلوده است. ما مى دانستيم كه عده اى مسلح اند و شعار مبارزه قهرآميز شعارى توخالى نيست. ما مى دانستيم كه هواداران تندرو آيت الله خمينى با عرفات در رابطه همه جانبه اند. ما مى دانستيم كه بعضى كارشناسان عرفات در ايران به خصوص در خوزستان اند، ضمناً مى دانستيم كه روحانيت حتماً قصد نابود كردن قانون اساسى را دارد ولى فعلاً از دموكراسى حرف مى زند.
يادداشت هاى علم- ويرايش از علينقى عاليخانى
سفير انگليس گفت: مسئله حقوق بشر را كه پيراهن عثمان كرده اند، براى ايران حرف مفت است. اين همه حقوق انسانى كه در چند سال اخير به مردم ايران ارزانى شده، مطلب شوخى نيست و در هيچ جاى دنيا سابقه ندارد

دكتر رضا قاسمى
در حاشيه سقوط صدام حسين- (بخش ۶۸)
ظهور و سقوط يك ديكتاتور
نگاهى به فراز و نشيب روابط ايران و عراق در عهد حكومت صدام حسين
*-شواهدى دال بر دغدغه دولت شاهنشاهى از نفوذ كمونيست ها و افراطيون عرب در منطقه خليج فارس.
*-شاه بيت و خط اصلى گفتگوى مقامات ايران با حكام و مسئولين منطقه هشدار در قبال نفوذ جبهه هاى چپ گراى متمايل به شوروى بود.
*دخالت ايران در دفع شورش استان ظفار در عمان بر همين اصل و در راستاى سياست ضد دخالت خارجى دولت شاهنشاهى در امور منطقه قرار داشت.
*-اعزام نگارنده به كشورهاى منطقه خليج فارس و رسالت من در اين مأموريت چه بود؟
*-امير قطر با بيست دقيقه تأخير ما را پذيرفت چون با سفير انگليس خلوت كرده بود!
*-وليعهد دوبى گفت رئيس انگليسى شهربانى دوبى معتقد است كه هيچ خطرى منطقه را تهديد نمى كند!
*-شيخ سلطان حاكم شارجه گفت پسر عموى من شيخ صقر حاكم رأس الخيمه غده سرطانى منطقه است.
*-در اتاق دفتر حاكم شارجه نقشه بزرگى از خليج فارس كه از سوى وزارت دريادارى انگليس چاپ شده بود و عمق يابى دقيق نقاط مختلف دريا را داشت نصب بود كه حاوى نام واقعى و تاريخى خليج فارس (PERSIAN GULF) بود، ولى شيخ سلطان روى آن را با پرده بر ديوار پوشانده بود!
*حاكم شارجه گفت همه ما مى دانيم نام واقعى و تاريخى اين آبراه دريائى چيست ولى پدر سياست بسوزد و خدانيامرزد آنهائى كه اين آتش را در منطقه روشن كردند.
*اعاده حاكميت ايران بر جزاير سه گانه تنب و ابوموسى علاوه بر مسأله حاكميت، تأمين امنيت تنگه هرمز از خطرات احتمالى بود...
004083.jpg
دكتر رضا قاسمى
دغدغه دولت شاهنشاهى از نفوذ كمونيسم در منطقه:
در بخش پايانى نوشتار هفته قبل با اشاره به آنچه كه حسنين هيكل از قول اعليحضرت فقيد خطاب به شيخ عيسى امير سابق بحرين (در مورد هشدار به حكام خليج فارس نسبت به نفوذ كمونيسم در منطقه) نقل كرده بود، يادآور شدم كه قرائنى وجود دارد كه مى تواند بر صحت نقل قول اين نويسنده و دولتمرد معروف مصرى دلالت كند و اكنون قبل از اين كه واكنش همسايگان عرب در قبال انقلاب اسلامى ايران را پى گيرى كنم به قرائن مورد نظر مى پردازم:
به موازات سفر امير بحرين به ايران در سال ۱۳۴۹ كه متعاقب سفر هيأت حسن نيت ايران به رياست مرحوم منوچهر ظلى معاون سياسى وقت وزارت خارجه (سال ۱۳۴۹) و سفر شيخ خليفه برادر امير بحرين و نخست وزير آن كشور به تهران و شرفيابى او به حضور اعليحضرت صورت گرفت، آقاى زاهدى وزير امورخارجه وقت در تيرماه سال ۱۳۵۰ به دعوت دولت بحرين به آن كشور مسافرت نمود و در شهريورماه آن سال (۲۹ اوت ۱۹۷۱) اعلاميه برقرارى روابط ديپلوماتيك بين دو كشور انتشار يافت. در خرداد ۱۳۵۴ شيخ خليفه نخست وزير بحرين براى دومين بار در رأس يك هيأت بلندپايه سياسى و اقتصادى و فنى براى تدارك موجبات بسط روابط همه جانبه بين دو كشور به تهران آمد و در آذر ماه همان سال مرحوم اميرعباس هويدا نخست وزير در رأس هيأتى به بحرين رفت و متعاقباً امير بحرين براى دومين بار به منظور شركت در جشن هاى دو هزار و پانصدمين سال بنيانگذارى شاهنشاهى ايران به تهران آمد.
در فواصل اين ديدارها ساير حكام منطقه در مناسبت هاى گوناگون به ايران آمدند كه از آنجمله مى توان از سفرهاى مكرر سلطان قابوس پادشاه عمان، سفر شيخ حمدين خليفه اميرسابق قطر و سپس شيخ خليفه بن حمد امير بعدى قطر و ساير شيوخ و حكام امارات ياد كرد.
در اين سفرها نوعاً ميهمانان مذكور برحسب مقام و موقعيت شان به حضور اعليحضرت شرفياب مى شدند و با مقامات مسئول ايرانى مذاكره مى كردند. نگارنده به سبب مسئوليتى كه در اداره نهم سياسى و سپس اداره اول سياسى وزارت خارجه داشتم در شمارى از اين ديدارها بين وزيرخارجه وقت و مسئولان بلندپايه كشورهاى حاشيه خليج فارس شركت داشتم و در چندين سفر كه همراه نخست وزير و وزراى خارجه وقت به كشورهاى منطقه مى رفتم و نيز در ديدارهاى وزيرخارجه با همتاهاى خود در جريان كنفرانس هاى اسلامى، در مذاكرات آنان شاهد و ناظر بازتاب دغدغه دولت شاهنشاهى از نفوذ تدريجى جناح هاى افراطى چپ در منطقه خليج فارس بودم.
*
شورش ظفار و مداخله ايران در ذفع آن
يكى از عمده ترين شواهد اين نگرانى مداخله ايران بنابه تقاضاى دولت عمان در دفع شورش استان ظفار در عمان بود.
شورش ظفار ابتدا در سال ۱۹۶۳ به سبب حكومت مطلقه سلطان سعيدبن تيمور فرمانرواى مستبد پيشين عمان و فقر و مسكنت عمومى به عنوان نوعى نارضائى در برابر وضع موجود با پيدايش ناآرامى هائى در استان ظفار پديدار گشت. اين شورش پراكنده در اثر خشونت بيش از اندازه نيروهاى حكومتى و دستيارى بيگانگان و تبليغات فريبنده گروه هاى افراطى چپ تبديل به سازمانى متشكل داراى مرام ماركسيستى گرديد كه در سال ۱۹۶۸ نام خود را به «جبهه ملى براى آزادى عمان و خليج عربى اشغال شده» تغيير داد و از حمايت برخى كشورهاى كمونيستى و چپ گرا به ويژه يمن جنوبى برخوردار گرديد. سلطان قابوس در بدو جلوس به سلطنت از شورشيان دعوت كرد كه اسلحه خود را زمين بگذارند و براى اجراى سريع برنامه توسعه و عمران عمان به او بپيوندند. جمعى از شورشيان به دعوت سلطان پاسخ مساعد دادند و به نيروهاى حكومتى پيوستند اما بقيه شورشيان در اثر حمايت و مداخله برخى قدرت هاى بيگانه به فعاليت هاى خرابكارانه خود ادامه داده و گسترش بخشيدند.
سلطان قابوس به منظور پايان دادن به فعاليت هاى خرابكارانه شورشيان ظفار و بر طرف كردن مانع اساسى در راه اجراى برنامه اصلاحات همه جانبه خود از اعليحضرت فقيد كمك خواست و اين درخواست در اجراى سياست دولت شاهنشاهى كه مقابله با مداخه بيگانگان به ويژه عناصر چپ و جبهه هاى افراطى در منطقه بود مورد اجابت قرار گرفت و با اعزام نيروى نظامى به عمان شورش ظفار با حمايت و اعانت دولت و ارتش شاهنشاهى سركوب شد كه چگونگى آن مستلزم گزارش ديگرى است كه جاى آن در اين نوشتار نيست و بايستى به فرصت ديگرى موكول شود.
*

قرينه ديگر: اعزام نگارنده به كشورهاى خليج فارس
در اجراى سياست ضد كمونيستى دولت شاهنشاهى و مقابله با عوامل افراطى چپ در منطقه (سياستى كه به شرح نوشتار هفته قبل مورد پسند همه كشورهاى ناحيه خليج فارس، بحر عمان و شبه جزيرة العرب بود)، در فروردين سال ۱۳۵۲ زنده ياد دكتر خلعت برى وزير امورخارجه مرا به دفتر خود فراخواند و گفت: «گزارشاتى به اعليحضرت رسيده است مبنى بر اين كه جناح هاى افراطى فلسطينى مانند (جبهه خلق براى آزادى فلسطين) به رهبرى جرج حبش و (جبهه دموكراتيك براى آزادى فلسطين) به رهبرى نايف حواتمه و گروه هاى تندرو و افراطى سازمان فتح (سازمانى كه ياسرعرفات رهبرى آن را داشت) با مشاركت يمن جنوبى و تحريكات پشت پرده روس ها در خليج فارس فعال شده اند و قصد خرابكارى و براندازى رژيم هاى محافظه كار منطقه را دارند. اعليحضرت امر كرده اند كه يكى از صاحب منصبان وزارت خارجه كه به امور منطقه آشنائى دارد به عنوان فرستاده ويژه (SPECIAL EMISSARY) به منطقه برود و با مقامات مسئول رده بالاى اين كشورها گفتگو و آنها را به خطر موجود متوجه ساخته و به عواقب آن هشدار دهد و شما براى اين مأموريت در نظر گرفته شده ايد، فقط رفتن به مسقط و رأس الخيمه ضرورت ندارد چون اعليحضرت شخصاً در سفر اخير سلطان عمان با ايشان مذاكره نموده و سلطان قابوس از هر نظر توجيه شده است و رأس الخيمه هم عملاً نشان داده كه با ما سرِ سازش ندارد.»
نگارنده با روابط نزديك ود وستانه اى كه با همه سفراى ايران در منطقه داشتم و از حساسيت آنها آگاه بودم به وزيرخارجه گفتم: «البته اوامر ملوكانه مطاع و دستور جنابعالى لازم الاتباع است و اطاعت مى كنم ولى تصور نمى فرمائيد كه سفراى منطقه از اين كه شخصى در مقام پائين تر از آنها از تهران براى اين مأموريت اعزام مى شود ناراحت شوند؟ (توضيح اين كه در آن زمان مقام سياسى من رايزن درجه يك معادل وزير مختارى سابق و يك پايه كمتر از سفارت بود).
مرحوم وزيرخارجه گفت «دليلى براى اين حساسيت و ناراحتى وجود ندارد همه دوست شما هستند و به آنها هم تلگراف خواهد شد كه در انجام مأموريت شما مساعدت نمايند و البته در مذاكرات با حكام منطقه نيز حضور داشته باشند ولى حضور كنسول ايران در دوبى لزومى ندارد» (توضيحاً اين كه در آن موقع يكى از عوامل ساواك به نام فروغى به وزارت خارجه تحميل شده و به عنوان كنسول در دوبى مستقر بود و بارها شيخ راشد حاكم دوبى از رفتار خارج از نزاكت و مداخله جويانه او نزد مقامات وزارت خارجه گلايه كرده بود- مرحوم خلعت برى به اين شخص بى اعتقاد بود و چندى بعد هم ترتيب بركنارى وى داده شد و نامبرده به معرفى ساواك به دفتر مرحوم والاحضرت شاهپور عبدالرضا انتقال يافت.)
ارجاع اين مأموريت مهم به نگارنده نشانه اعتماد دستگاه به اين خدمتگزار و مقدمه ارتقاء بعدى موقعيت خدمتى ام بود. بلافاصله بار سفر بستم و همراه يكى از همكاران شايسته ام در اداره اول سياسى (فريدون شريعت كه اكنون در آمريكا به سر مى برد) رهسپار سفر شدم. نخستين منزل اين سفر عربستان سعودى بود. مرحوم جعفر رائد سفير شايسته ما در عربستان تنها سفيرى بود كه در اين تور منطقه اى در فرودگاه به استقبال نگارنده آمد و سفراى ديگر حتى دكتر زندفرد سفير در كويت كه با ايشان در ادارات نهم و اول سياسى همكارى بسيار نزديك و صميمانه داشتم، يكى از همكاران خود را به استقبال فرستادند كه البته انتظارى هم جز اين نداشتم...
بارى، به محض ورود به جده سفيرمان زنده ياد رائد يادآور شد كه قرار بود با امير فهد كه در آن موقع در مقام ولايتعهدى بود ملاقات كنيم ولى ايشان سخت مريض است و قرار است اين ملاقات با عمرالسقاف وزيرخارجه سعودى كه سال ها در اين سمت مستقر است و از شخصيت هاى متنفذ و مورد اعتماد پادشاه سعودى است ديدار كنيم. اين ديدار در محيط حسن تفاهم صورت گرفت و پيام دولت متبوع را ابلاغ و تقاضا كردم به آگاهى مقامات عاليه سعودى برساند. ايشان هم يادآور شد كه قرائتى در دست دارند كه وجود اين توطئه را تائيد مى كند و با هشيارى مراقب اوضاع هستند روز بعد با بهره گيرى از ميهمان نوازى و پذيرائى شايان دوست فقيدم مرحوم رائد و بدرقه محبت آميز ايشان جده را ترك كردم.
مرحله دوم اين مأموريت سفر به كويت بود. همانطور كه پيش بينى مى كردم دكتر زندفرد سفير وقت در كويت (و سلف بنده در سفارت آن كشور) از اين كه انجام اين رسالت به يك مأمور اعزامى از مركز محول شده است حساسيت نشان داد و بلافاصله تلفنى با وزيرخارجه تماس گرفت كه اگر قرار باشد شخص ديگرى غير از او متصدى ابلاغ اين پيام شود به حيثيت وى به عنوان سفير لطمه خواهد خورد و با اصرار و الحاح موافقت وزير را گرفت كه خود او متصدى انجام اين مأموريت شود. براى اين منظور به ديدار شيخ صباح الاحمد وزيرخارجه وقت كويت (امير فعلى آن كشور) رفت و بدون اين كه از نگارنده بخواهد كه همراه وى باشم به ابلاغ پيام پرداخت كه البته اين رفتار ايشان به هيچوجه سبب تكدر خاطر راقم اين سطور نشد چون اولاً چنين واكنشى را پيش بينى مى كردم، در ثانى با موافقت تلفنى وزيرخارجه اين كار صورت گرفت و ثالثاً ايشان را بسيار دوست و محترم مى داشتم ولى بعد كه در تهران با وزير صحبت مى كردم دريافتم كه ايشان تصور كرده بود كه نگارنده نيز در مذاكره سفير با وزير خارجه كويت شركت داشته ام كه چنين نبود.
مرحله بعدى سفر بحرين بود كه در آنجا همراه مرحوم منوچهر سپهبدى سفيرمان با شيخ خليفه نخست وزير بحرين و برادر امير كه گرداننده و حاكم واقعى و مقتدر كويت بود ديدار و مذاكره مفصلى صورت گرفت. در حال گفتگو با شيخ خليفه بودم كه ناگهان شيخ عيسى امير بحرين، وارد دفتر نخست وزير شد و گفت امروز جلسه هيأت دولت داشتيم شنيدم كه رسولى از طرف دولت شاهنشاهى براى ابلاغ پيامى به بحرين آمده است. براى خيرمقدم و ديدار آمدم و اميدوارم طى اقامت كوتاه در منامه به شما خوش بگذرد. اين دومين ديدار من با امير بحرين بود. شيخ عيسى مردى به غايت خويش برخورد و متواضع بود و شدت فروتنى او چنان بود كه تصور نمى شد او حاكم و امير بحرين است و هرگاه كسى او را نمى شناخت تصور مى كرد يكى از پايوران حكومت است! به اشاره امير بحرين سرى هم به دفتر شيخ حمد فرزند او و وليعهد بحرين كه جوانى بيست و اندى ساله در لباس نظامى بود زدم و ملاقات كوتاهى در حد تعارفات معمول با وى كه اكنون پادشاه بحرين است صورت گرفت.
مرحله بعدى تور خليج فارس قطر بود. سفيرمان مرحوم دكتر ابوالحسن بختيار كه يادش گرامى باد و پس از انقلاب فقط به علت قرابت با مرحوم دكتر شاپور بختيار در شمار قربانيان بيگناه انقلاب قرار گرفت و جان باخت مهربانى ها كرد و بلافاصله از اميرقطر وقت گرفت و فرداى آن روز در معيت آن زنده ياد به ملاقات اميرقطر شيخ خليفه بن حمدآل ثانى رفتيم. وقت ملاقات ساعت ۱۰ صبح بود ولى ۲۰ دقيقه ما را در اطاق انتظار نگهداشتند و رئيس دفترش از سفير ايران بابت اين تأخير پوزش خواست و وقتى در اتاق امير باز شد و ميهمان او بيرون آمد و با سفير ايران خوش و بش كرد معلوم شد سفير انگليس است. مرحوم بختيار مى گفت اين سفير انگليس عقل منفصل امير قطر است و هر وقت با او ملاقات دارد شيخ حمد با ديگران خلف وعده مى كند... به طور كلى در اين سفر معلوم شد كه انگليسى ها هنوز در خليج فارس جاى پاى محكمى دارند.
امير قطر از بابت تأخير در پذيرش ما عذرخواهى كرد و پيام را شنيد و با تشكر از توجهات اعليحضرت گفت ما به عنايت و حمايت اعليحضرت پشتگرم هستيم. رئيس سازمان امنيت قطر را خواست و مطالب را به او بازگو كرد و او نيز يادداشت هائى برداشت. ما رفتيم و او با امير تنها ماند شايد براى مذاكره در اين مقوله و ساير مسائل امنيتى يا ابلاغ خواست هاى سفير انگليس به او! ....
روز بعد به دوبى رفتم. فروغى كنسول تحميلى ساواك را كه انتظار داشت در جلسه ملاقات با شيخ راشد حاكم دوبى شركت داشته باشد به مسالمت از سر باز كردم- شيخ راشد كه در تمام مدت يكساعته ملاقات فاصله به فاصله با تلفن راجع به مسائل تجارتى با مقامات بازرگانى و بندرى صحبت مى كرد پس از شنيدن توضيحات ما شيخ محمد پسرش را كه وليعهد و وزيردفاع بود احضار و مراتب را به او منتقل كرد. پاسخ شيخ محمد اين بود كه بنابه گزارشاتى كه رئيس انگليسى شهربانى مى دهد خطرى اين شيخ نشين و حتى منطقه را تهديد نمى كند. معلوم شد كماكان بند ناف اين شيخ نشين هم به دولت فخيمه پيوند خورده است!
از دوبى به امارات رفتم و در معيت آقاى منوچهر بهنام سفيرمان با شيخ زايدبن سلطان آل نهيان حاكم ابوظبى و رئيس امارات عربى متحده ملاقات كردم- شيخ زايد ساعت ۱۰ شب به ما وقت داده بود كه اطرافش از مقامات محلى و ساير مراجعين خالى باشد.
او و وزيرخارجه اش شيخ احمد سويدى نگارنده و سفير ايران را پذيرفتند- سويدى به طرفدارى و وابستگى به انگليس ها شهرت داشت ولى مورد اعتماد شيخ زايد بود- او در تمام مدت مذاكرات خاموش بود، فقط يكبار گفت دستگاه هاى امنيتى ما كاملاً مراقب اوضاع هستند و جاى نگرانى نيست. شيخ زائد از توجهات اعليحضرت تشكر كرد و سفرى را كه در سال ۱۳۴۹ به ايران كرده بود خاطره انگيز و بسيار مثبت خواند و اظهار علاقه كرد كه مجدداً به ايران بيايد (كه اين خواست او در آذرماه سال ۱۳۵۴ تحقق يافت و با اعليحضرت و ساير مقامات بلندپايه ايران مذاكرات سودمندى انجام داد.)
آخرين مرحله سفر به خليج فارس در اجراى مأموريت محوله، شيخ نشين شارجه بود. حاكم شارجه شيخ سلطان بن محمد القاسمى كه به زبان فارسى هم آشنائى دارد (و هنوز در مسند حكمرانى شارجه باقى است) مرا با خوشروئى در دفتر كار خود پذيرفت و با علاقه به توضيحاتم گوش فرا داد و از بعضى نكات يادداشت برداشت و پرسيد آيا با پسر عمويم شيخ صقر حاكم رأس الخيمه هم قرار ملاقات داريد؟ پاسخ دادم خير زيرا دولت شاهنشاهى او را هيچگاه در مقام و موقعيت دوست صادقى نديده و پيوسته در رابطه با ايران نعل وارونه زده و دو دوزه بازى كرده است، بنابراين دستورى براى گفتگو با او ندارم. شيخ سلطان گفت حق با شماست. هر چند او منسوب من است ولى بايد بگويم كه غده سرطانى منطقه است....
و با ما هم به خاطر توافقى كه برادر شهيدم با ايران در مورد شارجه كرد (شيخ خالد حاكم پيشين شارجه كه پس از توافق با ايران در مورد جزيره شارجه به دست عوامل افراطى ترور شد) روابط صميمانه اى ندارد و عليه ما مفسده مى كند. (توضيح آن كه شيخ صقر هنوز هم در مسند امارت رأس الخيمه باقى است و اكنون نمى دانم كه با گذشت ۳۵ سال از آن تاريخ فعلاً روابط اين دو پسر عمو چگونه است ولى يقين دارم يكى از عوامل فساد در مورد تجديد دعاوى بى پايه امارات عربى متحده در مورد جزاير تنب و ابوموسى اوست.
شيخ سلطان در اين موقع پرده ديوار اتاق را كنار زد و نقشه بزرگى از خليج فارس كه از سوى آدميرالتى انگلستان تهيه و سراسر آن با دقت تمام عمق يابى شده بود نشانم داد و كمى درباره موقعيت حساس منطقه و لزوم حراست از اهانه تنگه هرمز در جهت تأييد سياست دولت شاهنشاهى صحبت كرد و افزود تمام اميد ما به براى حفظ امنيت اين منطقه توجهات اعليحضرت و قدرت و كفايت ارتش ايران است و به عنوان مثال گفت اگر كمك ايران در دفع شورش ظفار نبود خدا مى داند كه وضع عمان به كجا مى كشيد؟
وقتى شيخ درباره ارزش و اصالت نقشه وزارت دريادارى انگلستان كه بر ديوار اتاقش نصب بود صحبت مى كرد گفتم كاملاً با شما در مورد اصالت اين نقشه هم عقيده هستم زيرا متضمن نام صحيح و تاريخى خليج فارس (PERSIAN GULF) است. شيخ سلطان تبسمى كرد و گفت همه ما مى دانيم كه نام واقعى اين آبراه دريائى چيست. خدا نيامرزد آنهائى را كه اين تخم لق را شكستند و اين آتش را بين ما و ايران روشن كردند و دامن زدند (كه اشاره اش به انگليسى ها و عبدالناصر بود....)
از ملاقات با شيخ سلطان خاطره خوبى برايم باقى مانده و چند بار كه وسائل ارتباط جمعى مانند بى بى سى و صداى آمريكا و ساير راجع خبرى برون مرزى با من در مورد مسائل منطقه به ويژه اختلاف با امارات عربى متحده در مورد جزاير سه گانه مصاحبه كرده اند توصيه كرده ام كه به شيخ سلطان محرمانه نزديك شوند و با او كه مرد واقع بين و آگاهى است براى خاموش ساختن اين غائله به نحوى توافق كنند. هر چند كه او نمى تواند از خط عمومى اتحاديه عرب و شوراى همكارى خليج فارس خارج شود ولى در هر حال مى تواند تا حدودى فتيله اين چراغ را پائين بكشد. مشروط بر اين كه دولت فخيمه بگذارد!
در يك تجزيه و تحليل نهائى مى توان نتيجه گرفت كه اعاده حاكميت ايران بر جزاير سه گانه تنب و ابوموسى هم علاوه بر مسأله حاكميت ايران براى حفظ امنيت اين آبراه مهم و حياتى به وسيله تأمين سلامت تنگه هرمز از خطرات احتمالى بود.
اين قرينه و شواهد ديگرى كه آوردم دلالت بر اين داشت كه دولت شاهنشاهى شديداً از نفوذ كمونيست ها و عوامل چپ و جبهه هاى افراطى عرب در منطقه نگران بود و لذا آنچه محمد حسنين هيكل از قول اعليحضرت فقيد نقل به مضمون در مذاكره با امير بحرين عنوان كرده كه پادشاه ايران طى آن گفتگو با لحنى تند و قاطع حكام منطقه را به نفوذ كمونيسم هشدار داده اند، مى تواند حمل بر صحت نمود.
در شماره آينده واكنش ساير همسايگان عرب به ويژه دولت بعثى عراق را در قبال انقلاب اسلامى ايران پى مى گيريم. (ادامه دارد)

على محمد اربابى
قربانيان باور
004149.jpg
عليمحمد اربابى
با داشتن چنين افكارى دايره محدود دانشكده افسرى براى من مى بايست به صورت زندانى باشد. اما انسان به هر حال خودش را با محيط هر قدر هم دشوار باشد تطبيق مى دهد و من خيلى زود آن شرايط دشوار را پذيرفتم، به خصوص كه من اواخر سال تحصيلى به قسمت جديد منتقل شده بودم و آن سختگيرى هاى اوليه و سر به سر گذاشتن ها و اذيت و آزار تازه واردين كه به اصطلاح براى تلقين نفس انضباط و اطاعت كوركورانه از رده هاى بالا اعمال مى شد كم شده و دانشكده براى گذراندن دوره تابستانى به اقدسيه منتقل مى شد.
در دانشكده دوستان خوبى پيدا كردم و گهگاه با آنها درد دل مى كردم. تنها خوشحالى ام اين بود كه نياز مالى ندارم و ديگر منتظر دريافت پول از مانده ارث پدر نيستم.
در دانشكده سرگرمى هاى خاصى براى خود به وجود آورده بودم و با همان دقت كمى كه به درس ها داشتم جزو شاگردان درس خوان به شمار مى آمدم.
در آن سال ها علاوه بر دروس نظامى درس هاى علمى هم در سه سال تدريس مى شد و سطح آموزش را مطابق دانشكده هاى نظامى اروپا و آمريكا كرده بودند. گرچه كيفيت دروس و سيستم آن هنوز چندان تغيير نكرده بود.
سال اول درگيرى هاى فكرى و دشوارى هاى جديد سبب گرديد كه من از تعقيب مسائل سياسى و مذهبى باز مانم و به جز از گرفتن روزنامه هاى حزبى كه گاهى آزاد و گاهى پنهان به دست مى آمد ارتباطى با حزب نداشته باشم.
عصرهاى جمعه بدون رعايت هيچ احتياطى با خودم روزنامه «به سوى آينده» را به دانشكده مى آوردم و زير بالش خودم مى گذاشتم. بعدازظهرهاى پنجشنبه كه ما پس از ناهار لباس مرخصى بايد مى پوشيديم و پس از بازديد به شهر مى رفتيم من به دو علت دير مى رفتم و با صف از دانشكده خارج نمى شدم. چون مى خواستم وقتى كسى در خوابگاه نيست كتاب و يا روزنامه بخوانم و ديگر اين كه از لباس زرق و برق دار و روبان زنگوله اى آويزان به سرنيزه و بعدها واكسيل باريك و مسخره آن متنفر بودم. از ساعت ۴ به بعد افسر نگهبان يا معاون او جلو در براى خروج از دانشكده با لباس عادى كمتر ايراد مى گرفتند.
البته چند نفر هم بودند كه احتمالاً مى خواستند يا چكمه هاى خود را بيشتر برق بيندازند يا با لباس غيرمجاز و سردوشى هاى پهن و براق نزد نامزد يا دوست دخترشان بروند.
من در آن روزها غير از منزل خاله ام در تهران جائى نداشتم و كمتر شب را در خارج از دانشكده مى گذراندم. دوستى داشتم كه از دوران تحصيل در مشهد با او آشنا بودم. بعضى از ايام تعطيل را به خانه او مى رفتم و با هم به دربند و يا شهرك هاى اطراف تهران مى رفتيم. با هم ودكا مى خورديم و تفريح مى كرديم. (او اسمش حسين نيرى رضوى بود و ده پانزده سال قبل در يك يادداشت طنز نويس معروف خسرو شاهانى كه او هم مشهدى بود (در روزنامه ها بعداً خواندم كه او هم فوت كرده) از مرگ اين دوست مشتركمان به عنوان دوست از دست رفته ياد شده بود. (يادش گرامى كه انسانى با ذوق و مهربان بود و با وجودى كه به قول خودش توده بازى را جدى نمى گرفت ولى از پدرش براى من مرتب روزنامه مى گرفت). من دوره آموزش هاى نظامى اقدسيه را گذراندم و پس از يك سفر كوتاه به سبزوار و مشهد به دانشكده بازگشتم. من دانشجوئى سر به راه و مطيع شده بودم و براى خودم هيچ راهى جز ادامه تحصيل در دانشكده افسرى نداشتم.
در سبزوار پدر من يك حياط بسيار بزرگ كه با ۶ خانه ديگر محصور شده بود بنا كرده و هر خانه را بنام يكى از فرزندانش كرده بود. سه تا از اين خانه ها به علت بيمارى ارباب و عدم توجه، در حال خراب شدن بود اما دو خانه و خانه بزرگ ميانى هنوز قابل سكونت بودند.
خانه بزرگ را كه استخر و ده دوازده اطاق و حتى يك كالسكه خانه بزرگ داشت چند سالى بود كه به اداره نظام وظيفه اجاره داده بودند و سربازها را از دهات به آنجا مى آوردند و بعد از آنجا به تهران اعزام مى كردند. يكى از حياط هائى كه نسبتاً قابل سكونت بود هميشه در اجاره رئيس نظام وظيفه بود و رئيس اداره با خانواده اش در آن زندگى مى كرد.
اين خانه ها چند سالى پس از مرگ ارباب هم به همين ترتيب در اجاره نظام وظيفه بود. در آن سالها رئيس نظام وظيفه سروان كريم زاهدى بود و مادر من و خانم سروان زاهدى با هم دست خواهرى داده بودند به طورى كه ما به اين خانم و بچه هاى اين خانم به مادر من، خاله خطاب مى كرديم. من و خواهر و برادر كوچكترم كه با بچه هاى سروان زاهدى تفاوت سنى كمى داشتيم هم بازى دوران كودكى بوديم و از در بزرگ رابط بين دو خانه مدام براى بازى پهلوى هم مى رفتيم.
بعدها كه آنها هم به تهران منتقل شدند مادر من رابطه خواهر خواندگى اش را حفظ كرد و من در يكى از ملاقات هائى كه با سروان زاهدى كه حالا سرهنگ شده بود داشتم از او خواستم كه از خويشاوندش تيمسار فضل الله زاهدى بخواهد كه من را از ارتش بيرون بياورد. او ابتدا با نصيحت خواست من را به ماندن در ارتش تشويق كند و بعد كه اصرار مرا ديد و به او فهماندم كه من براى ارتش وصله ناجورى هستم قول داد كه اقدام و به من كمك كند.

سال دوم سال بى تفاوتى و سازش
هفته ها و ماه ها به سرعت مى گذشت و من با آنچه در هر حال انتخاب كرده بودم، خودم را سرگرم مى كردم. كتاب هاى چپى و حتى كمونيستى مثل (برگرديم گل نسرين بچينيم، باريگاد رزفرانس، قيام مسلحانه و تاريخ حزب كمونيست....) مطالعه مى كردم و حتى بعضى از اين كتاب ها را در قفسه كمد خوابگاه مى گذاشتم.
در عين حال دوستان خوبى كه بعدها فهميدم بعضى از آنها عضو شبكه افسران حزب توده مى باشند پيدا كردم و با آنها سربه سر بعضى از هم دوره اى ها مى گذاشتيم. مثلاً براى يك هم گروهانى خودمان كه قدى كوتاه و قيافه اى نه چندان جالب داشت نامه عاشقانه از قول يك دختر مى فرستاديم و روزهاى شنبه از توصيف هاى دروغ و خوش باورى هاى او پيش خودمان مى خنديديم و يا به يك سرباز اصطبل پول مى داديم كه به يكى از هم رديفان كه همه اش، از مهارت در سوارى خودش دم مى زد يك اسب شرور بدهد و بعد كاريكاتور او را روى تخته سياه در حالى كه از اسب معلق شده بود مى كشيديم و مى نوشتيم- بگوئيد اين كيست؟- و سر به سر استاد زبان روسى- تيمسار نقدى كه مرد ساده و خوش قلبى بود- و استاد ديهيم استاد زبان فارسى كه شعرهاى سست و بى قافيه مى گفت مى گذاشتيم.
در عين حال گرچه به درس ها مخصوصاً درس هائى كه پايه رياضى داشتند زياد علاقه اى نداشتم اما درسم چنان بود كه نمرات خوب مى گرفتم.
استادان زبان فرانسه اقايان وارسته و برزو خيلى از من- كه زبان فرانسه ام را خيلى بهتر از آنهاى ديگر مى ديدند- تعريف كرده و در شوراى استادان قرار شده بود كه پس از پايان دوره يك بورس تحصيلى فرانسه به من بدهند!
همين مسائل سبب شد كه من در سال دوم با معدل خوب به سال سوم دانشكده بروم و مثل دوازده نفر افراد رديف اول فرمانده دسته دانشجويان سال اول شوم (در دانشكده هر سه دسته يك گروهان دانشجوئى را تشكيل مى داد. فرمانده گروهان و دسته اول را افسر مى گذاشتند و فرمانده دسته دوم و سوم را از ميان دانشجويانى كه نمرات امتحان مواد علمى شان بيشتر از سايرين بود انتخاب مى كردند.) بدين ترتيب من وقت زيادترى يافتم و بيشتر به بهانه اين كه سر دسته واحد خودم هستم به بهانه هاى مختلف از دانشكده بيرون مى آمدم.
دوستى داشتم بنام امير خسروداد كه چون پسر تيمسار خسروداد بود و برادرش هم افسر سوار و قهرمان برجسته و ممتازى بود كمتر تنبيه مى شد. من با او حتى گاهى از روى هيزم ها و چوب هاى انبار شده كنار آشپزخانه بالا مى رفتيم و با چسبيدن به آجرهاى ديوار لرزان بين دانشكده و كوچه به خارج مى پريديم. چندين بار شب قبل از رفتن به رختخواب ما از ديوار به خارج رفتيم. او البته خانه و زندگى داشت و احتمالاً يك دوست دختر و مى دانست و مى توانست تنبيه را تحمل كند اما من كه جائى نداشتم و لذتى از اين قاچاق شدن نداشتم فقط از اين كه قفسم را شكسته و پاى خودم را از محدوده قانون بيرون گذاشته ام دلم را خوش مى كردم.
چندين بار ما اشتباهاً به خانه هاى همسايه ها پريده بوديم و با ترس و لرز از در ورودى خانه آنها به بيرون دويده بوديم. خسروداد را دو بار گرفته بودند. چون شب در رختخوابش نبوده و افسر نگهبان او را جلو در گرفته و يك بار هم او را به زندان انداخته بودند. اما فقط يك بار جلو در افسر نگهبان من را گرفت و وقتى گفتم من فرمانده دسته هستم و كار فورى در خارج داشتم، من را آزاد كرد و فقط توصيه كرد بيشتر احتياط كنم. بعدها اين افسر شريف و آزاد را در زندان ديدم. او سروان توپخانه رزم پور بود.
اواسط سال تحصيلى يكى از دوستان- ايرج ايروانى، كه خيلى به من نزديك شده بود با من درباره مسائل سياسى به بحث پرداخت و من بدون هيچ احتياطى از خودم و عقايدم صحبت كردم... او گفت: «كه يكى از هم آسايشگاهى ها روزنامه ى زير بالش ترا ديده و بعد به او گفته كه احتمال دارد تو مأمور ركن دو باشى وگرنه اينقدر بى احتياطى نمى كردى» و گفت: «من چون ترا مى شناسم، مى دانم كه تو نمى توانى جاسوس باشى اما آمدن تو بعد از يك سال كه خيلى ها علتش را نمى دانند آنها را مشكوك مى كند.» او به من توصيه كرد بيشتر احتياط كنم. ايرج كم كم بيشتر با من طرح دوستى ريخت. او جوانى صميمى و بسيار با مطالعه بود كه خيلى زود من را همراه خودش كرد.
اولين جلسه حزبى ما در خانه اى كه براى من ناشناس بود تشكيل شد. در اين جلسه علاوه بر ايروانى هم دوره اى هاى ديگرى مثل شاهسنى، اعتصامى، قربان نژاد هم شركت داشتند. مسئول حوزه يا گروه ما افسر سوار سروان كلالى بود.

دكتر مصطفى الموتى
روزشمار زندگى سليمان ميرزااسكندرى
و نقش خانواده اسكندرى در سياست ايران
003825.jpg
الموتى
۱-سليمان محسن اسكندرى از نواده هاى عباس ميرزا در سال ۱۲۵۵ شمسى در يك خانواده اشرافى در تهران تولد يافت. پس از پايان تحصيلات مقدماتى كارمند نظميه، گمرك و پست و تلگراف شد.
۲-سليمان ميرزامحسن اسكندرى از جوانى اهل سياست بود و از دوره دوم از اراك به نمايندگى مجلس شوراى ملى انتخاب شد. حزب سوسياليست را تشكيل داد و خود ليدر حزب شد و تا هنگام فوت هم لباس سوسياليستى و كمونيستى به تن داشت.
۳-سليمان ميرزا همراه دولت مهاجر به كرمانشاه رفت و به اتهام طرفدارى از آلمان ها از طرف انگليسى ها دستگير شد.
۴-سليمان ميرزا كه چند دوره وكيل مجلس از تهران شد با سردار سپه همكارى نزديك داشت و وزير فرهنگ كابينه او گرديد. او در جلسات محرمانه سردار سپه براى رسيدن به سلطنت شركت داشت ولى در مجلس مؤسسان اول با ماده واحده تغيير سلطنت مخالفت كرد.
۵-سليمان ميرزا از مؤسسين حزب توده ايران بود و در سال ۱۳۲۲ نامش در صدر ليست نامزدهاى نمايندگى حزب توده قرار داشت، وى در سن ۷۷ سالگى درگذشت.
۶-ايرج اسكندرى برادرزاده او كه در كابينه قوام وزير پيشه و هنر شد يك دوره هم از سارى به نمايندگى مجلس انتخاب شد و همچنين عباس اسكندرى دائى ايرج ميرزا نيز كه از همدان به نمايندگى مجلس انتخاب گرديد نقش مهمى در سياست ايران داشته است.
۷-از افراد خانواده اسكندرى از همه فعال تر ايرج اسكندرى بود كه به (پدر كمونيزم ايران) شهرت يافت. با اين كه وكيل و وزير شد، مدت ۳۷ سال نيز در خارج از ايران به سر برد، او غياباً دو بار محكوم به اعدام گرديد و سرانجام هشت سال دبير اول حزب توده ايران در خارج از كشور شد و در سال ۱۳۶۴ در سن ۷۷ سالگى در روز اول ماه مه در پشت پرده آهنين درگذشت.
۸-عباس اسكندرى مدير روزنامه سياست در مجلس شورايملى در نطق و خطابه خيلى زبردست بود و او بود كه تقى زاده را وادار كرد كه بگويد مورد انعقاد قرارداد نفت (آلت فعل) بوده است.
از حزب توده استعفاء كرد و با زمين هاى زيادى كه در اطراف فرودگاه مهرآباد نصيبش شده بود صاحب ثروت فراوانى گرديد.
***

سليمان ميرزااسكندرى يا شاهزاده كمونيست
يكى از شاهزادگان ايران كه فعاليت هاى سوسياليستى و كمونيستى داشت سليمان ميرزا اسكندرى مى باشد. از بدو مشروطيت در كنار آزاديخواهان قرار داشت و به محض آن كه سردار سپه وارد فعاليت سياسى شد و به او پيوست و در كابينه اش به وزارت رسيد.
مهدى بامداد مى نويسد:
شاهزاده سليمان ميرزامحسن اسكندرى از نواده هاى عباس ميرزا نايب السلطنه مى باشد. محمد طاهر ميرزا جد سليمان ميرزا مترجم رمان هاى الكساندر دوما (پدر) مى باشد. سليمان ميرزا در آغاز كار كارمند شهربانى بود، بعد وارد گمركات شد. مدير روزنامه حقوق و مدتى هم وكيل مجلس شد كه جزو دمكرات ها بود و ليدرى دمكرات ها را در مجلس برعهده داشت. وقتى ناصرالملك نايب السلطنه مجلس را تعطيل كرد سليمان ميرزا را به قم تبعيد نمود. بعداً در وزارت كشور به رياست يكى از ادارات منصوب گرديد.
پس از انشعاب از حزب دمكرات، حزب سوسياليست را تشكيل داد و ليدر آن شد. در زمان رئيس الوزرائى سردار سپه به وزارت فرهنگ منصوب شد. در اين وزارتخانه امتحان خوبى نداد.
وقتى سليمان ميرزا نمايندگى مجلس را داشت با همكارى على دشتى حزب سوسياليست را تشكيل داد و با شوروى ها به تجارت نفت پرداخت. به همين جهت در اولين سال جشن انقلاب شوروى سليمان ميرزا و على دشتى و فرخى يزدى به دعوت دولت شوروى در اين جشن بزرگ شركت كردند. در اول ماه مه در كلوپ سوسياليست ها جشنى برپا شد و حسابى نامى عليه رژيم سرمايه دارى شروع به صحبت كرد كه قزاق ها به كلوپ حمله كردند. سليمان ميرزا و دشتى گريختند و عده اى از سوسياليست هاى حاضر در كلوپ دستگير و جنبش سوسياليستى ايران نيز در نطفه خفه شد.
حسن مرسلوند مى نويسد: شاهزاده سليمان ميرزا اسكندرى فرزند محسن ميرزا كفيل الدوله در سال ۱۲۵۵ شمسى در تهران به دنيا آمد. پدرش پسر ششم عباس ميرزا نايب السلطنه فتحعليشاه بود.
سليمان ميرزا در جنگ بين الملل اول هنگام حمله روس ها به ايران همراه مهاجرين به كرمانشاه رفت و رياست كميته دفاع ملى را عهده دار بود. وى در غرب كشور از طرف پليس انگلستان به اتهام طرفدارى از آلمان ها بازداشت شد و انقلابيون جنگل در شمال ايران كنسول انگليس و رئيس بانك شاهى و يك كاپيتان انگليسى را بازداشت كرده و گروگان نگه داشتند تا سليمان ميرزا آزاد شد.
در جريان مجلس چهارم مدرس از قوام السلطنه طرفدارى مى كرد ولى سليمان ميرزا مى كوشيد تا قوام بر كنار و سردار سپه رئيس الوزراء شود. پس از تشكيل اولين كابينه سردار سپه در سال ۱۳۰۲ سليمان ميرزا به سمت وزير فرهنگ و اوقاف منصوب گرديد. از كارهاى جالب او اين بود كه روزى ضمن سركشى به مدرسه اى چوب و فلك را آتش زد و اين مجازات را منسوخ نمود.
سردار سپه در اوائل حكومتش كميته اى به نام (تحولات و انقلابات) تشكيل داد كه سليمان ميرزا، سيدمحمد تدين، زين العابدين رهنما، ناصر ندامانى، سيدمحمد صادق طباطبائى، ميرزا كريم خان رشتى، سرلشگر خدايارخان، دبيراعظم بهرامى، امان الله اردلان در آن شركت مى كردند و جلسات در منزل سردار سپه تشكيل مى گرديد و پيمان نامه اى هم به امضاى آنان رسيد.
زين العابدين رهنما در سالنامه دنيا در اين باره چنين نوشت: (در همين جلسات تمام جريانات طرح مى شد. درباره تغيير قاجار مذاكره و عمل شد. افراد كميته از روز اول دست اتحاد به هم داده و قرار شد در تغيير سلطنت و ايجاد ايران نو تا آخرين حد امكان با هم وفادار باشند.)
نكته جالب توجه اين كه احمدشاه نيز با سليمان ميرزا روابط حسنه داشت و در انتخابات مجلس پنجم به درباريان سپرد كه به او رأى بدهند. وقتى مدرس اين خبر را شنيد گفت (پادشاهى كه به سوسياليسم رأى بدهد خود به خود منعزل است.)
هنگامى كه سردار سپه از طرف احمدشاه عزل شد و قصد داشت كه از ايران خارج شود سليمان ميرزا او را از سفر به خارج منصرف نمود و مدت نيم ساعت با سردار سپه مذاكره كرد كه سردار سپه با خوشوقتى عازم رودهن گرديد. سليمان ميرزا وعده داد كه در مجلس اكثريت را در پشتيبانى از او جلب خواهد كرد.
سليمان ميرزا در مجلس مؤسسان به ماده واحده استقرار سلطنت در خانواده پهلوى ايراداتى داشت و با وجود نزديكى به سردار سپه به آن رأى نداد.
ابوالفضل قاسمى با نقل مطالبى از اسناد وزارت خارجه انگليس حسنى مى نويسد: سليمان ميرزا اسكندرى به هنگام آغاز حركت هاى مشروطه طلبى از رهبران حزب دموكرات به شمار مى رفت. همراه گروه طرفدار آلمان تهران را ترك گفت و به استانبول و بغداد رفت.
پس از تصرف عراق از طرف انگليسى ها به ايل سنجابى پناه برد و گروهى عليه انگليسى ها ايجاد كرد و به همين جهت انگليسى ها از ايل سنجابى خواستند كه او را تسليم كنند ولى آنها نپذيرفتند. عاقبت نيروى انگليس او را بازداشت و به هند تبعيد كردند. در بازگشت به وطن نماينده مجلس و رهبر (سوسياليست ها) شد. در دوره پنجم مجلس ليدر اقليت گرديد. با اين كه وزير معارف شد از عقايد سوسياليستى خود دست برنداشت و مظهر انديشه هاى كمونيستى شد. اين عمل وجهه سياسى او را مخدوش ساخت و حزب سوسياليست نيز از هم پاشيد.
سليمان ميرزا در اكتبر ۱۹۲۷ به مسكو رفت و در دهمين كنگره هواداران كمونيست ها شركت كرد. از آنجا عازم برلن و پاريس شد و وقتى به ايران بازگشت سياستمدارى فعال و عوامفريب بود.
على شعبانى مى نويسد: سليمان ميرزا به اعتبار جدش اسكندر ميرزا نام فاميل اسكندرى را انتخاب كرد. برادرش يحيى ميرزا از مجاهدين صدر مشروطه بود كه پس از بمباران مجلس به باغشاه برده شد و به دستور محمدعليشاه غل و زنجير به گردنش بستند ولى پس از چند روز مثل ساير افراد هزارفاميل از قيد و بند آزاد شد و مدت ها بعد درگذشت ولى سليمان ميرزا سعى كرد از برادرش يك شهيد راه آزادى بسازد و بالاخره هم ميراث خوار برادر شد و به مجلس راه يافت و پس از تقى زاده رهبر دموكرات ها گرديد.
سيروس غنى مى نويسد: سليمان ميرزا اسكندرى در اكتبر سال ۱۲۹۷ براى شركت در دهمين سالگرد انقلاب اكتبر به شوروى رفت و پس از آن چند سال در اروپا ماند. وقتى در سال هاى قبل از شهريور ۲۰ به ايران بازگشت در تهران مغازه خواربارفروشى باز كرد. بعد از شهريور ۲۰ رئيس حزب نوپاى توده شد.
محمود به آذين درباره همكارى سليمان ميرزا و سردار سپه چنين مى نويسد:
كسانى از ميان جناح چپ يعنى سليمان ميرزا اسكندرى كه رهبر اجتماعيون، عاميون يعنى سوسيال دمكرات هاى آن زمان در ايران بود از رضاخان حمايت كرده و حتى وزير معارف كابينه او مى شود و در حقيقت رضاخان را به عنوان نماينده بورژوازى ملى ايران در آن زمان معرفى مى كند و اين همان چيزى بوده است كه شوروى ها درباره رضاخان انتظار داشتند. به اين ترتيب رضاخان امكان يافت خود را به عنوان شاه ايران به تخت سلطنت بنشاند.
مسعود بهنود درباره خانواده اسكندرى چنين مى نويسد:
در وقتى مشروطه خواهان شروع به فعاليت كردند دو تن از شاهزادگان قاجار سليمان ميرزا و يحيى ميرزا به فعاليت پرداختند. سليمان ميرزا روزنامه حقوق را منتشر مى ساخت و يحيى ميرزا سردبير آن پدر ايرج اسكندرى بود. دائى او عباس اسكندرى نيز نقش مهمى در سياست داشت. يكبار هم حكم اعدامش در زمان رضاشاه صادر شد.
با وقوع شهريور ۲۰ و آزادى ايرج ميرزا از زندان و تأسيس حزب توده از طرف سليمان ميرزا كار سياسى او مجدداً شروع شد. با فوت سليمان ميرزا و كناره گيرى عباس اسكندرى از حزب توده فقط ايرج اسكندرى در كادر رهبرى حزب توده باقى ماند. ده سال داخل ايران و ۲۵ سال در خارج به اين حزب اميد بسته بود. به هر صورت مى توان گفت برادرزاده سليمان ميرزا و خواهرزاده عباس ميرزا و فرزند يحيى ميرزا اگر فعاليت اجتماعى را در ۲۰ سالگى شروع كرده باشد يك چهارم عمر را در وطن و ۳۷ سال در تبعيد و آوارگى و سه سال را در زندان گذرانيده و يكبار هم از اعدام گريخته است. ايرج اسكندرى در غربت درگذشت.
قيافه اى خندان داشت كه سالى پيش از مرگش دين خود را ادا كرد و گوشه اى از پرده ها را بالا زد.
ايرج اسكندرى درباره شركت وزراى توده اى در كابينه قوام چنين گفته است:
منظور ما از شركت در كابينه قوام تحكيم وضع دموكراتيك عليه شاه و ارتجاع بود و براى تحقق اين هدف ما با حزب ايران متحد شده و اتحاد ضد ديكتاتورى را به وجود آورديم. البته ما قوام را مى شناختيم.
(قوام السلطنه در دوره اول نخست وزيرى اش بعد از شهريور ۲۰ در نظر داشت ايرج اسكندرى را به معاونت نخست وزيرى انتخاب كند ولى سليمان ميرزا اسكندرى مخالفت كرده و گفته بود قوام پلنگى است كه هر كس به او نزديك شود زودتر به چنگش مى افتد).
***
سليمان ميرزا اسكندرى بعد از تشكيل حزب توده در انتخابات دوره چهاردهم مجلس شركت كرد و نام او در صدر نامزدهاى انتخاباتى حزب توده بود ولى در دى ماه ۱۳۲۲ در سن ۷۷ سالگى قبل از خاتمه انتخابات فوت كرد.
سليمان ميرزا اسكندرى در اوائل تشكيل حزب توده رهبر و دبيركل حزب بود و از جمله كسانى بود كه در اساسنامه حزب (وفادارى به قانون اساسى) را ذكر كرده و مورد حمايت قرار مى داد. بعد از فوت او اين موضوع ديگر رعايت نمى شد.
احسان طبرى در (كژراهه) مى نويسد:
به هنگام آغاز فعاليت حزب توده سليمان محسن اسكندرى بدون داشتن عنوان دبيركل حق امضاء داشت و عملاً رهبر حزب توده بود. پس از مرگ او ظاهراً ايرج اسكندرى حق امضاء داشت.
انورخامه اى درباره تأسيس حزب توده ايران چنين مى نويسد:
«پس از اين كه تعدادى از زندانيان سياسى (۵۳ نفر) آزاد شدند ايرج اسكندرى، دكتر يزدى، دكتر رادمنش به فكر تأسيس حزب افتادند. اسكندرى و نوشين به سفارت شوروى مراجعه و سوابق كمونيستى خود را ارائه مى دهند و تقاضا مى كنند اجازه تأسيس حزب كمونيست به آنها داده شود ولى با تقاضاى آنها مخالفت مى شود. ولى رضا روستا از تبعيدگاه خود ساوه به تهران مى آيد و با سفارت شوروى تماس گرفته اجازه تأسيس حزب توده را مى گيرد و اصول معين شده براى حزب را مى پذيرده (نبايد مخالف قانون اساسى و سلطنت مشروطه باشد. از ايدئولوژى ماركسيسم و كمونيسم مبرا باشد- طرفدار سرسخت متفقين باشد. در تبليغات بيشتر جانب شوروى گرفته شود نه آمريكا و انگلستان- هر اندازه ممكن است به جلب شخصيت هاى ملى پرداخته شود.)
پس از كسب اجازه از مقامات شوروى يگانه شخصيت ملى كه حاضر به همكارى با اين حزب شد سليمان ميرزا اسكندرى بود. چند تن ديگر از قبيل عباس ميرزا اسكندرى، شيخ محمد يزدى هم حاضر به همكارى شدند. با اين طرز روز ۷ مهر ۱۳۲۰ حدود ۲۰ نفر در منزل سليمان ميرزا جمع شده و رستم على اوف هم در جلسه حضور داشت. پانزده نفر به عنوان كميته مركزى انتخاب شدند كه اساسنامه را تهيه كنند كه عبارتند از: سليمان ميرزا، عباس ميرزا، ايرج ميرزا اسكندرى، شيخ محمد و دكتر يزدى، رضا روستا، دكتر رادمنش، نوشين، دكتر بهرامى، بزرگ علوى، اميرخيزى، كبارى و سه نفر ديگر.

دكتر كاظم وديعى- شاهد زمان
آن شب كه حكومت نظامى اعلام شد
مسأله براى همه حفظ دستاوردهاى فرزندان وطن طى چند نسل بود
ما مطلع بوديم كه سالى قبل گذرنامه هاى سفيد زيادى از سفارت ايران در ژنو ربوده شد. ما مطلع بوديم كه عده كثيرى به نام اسلام در اردوگاه هاى تعليماتى سوريه، لبنان و ليبى دوره هاى كامل براندازى ديده و هم اكنون در ايران اند. ما مطمئن بوديم كه در حزب توده جنگ يك سره شده و كيانورى كه در قتل محمد مسعود و رزم آراء و مصطفى لنكرانى مستقيماً دست داشته با انتخاب راه حل هاى براندازى راهى ايران است و ديگر رفقاى او نيز ما اطلاع داشتيم كه بانك زنى، آتش افروزى، گل نهادن بر لوله تفنگ، سوءاستفاده از غيرت مذهبى مردم، مبارزه مسلحانه، حمله به كلانترى ها و مانند آن كار كارشناسان براندازى است. ما اطلاع داشتيم كه اين كارشناسان ترور هر تظاهرات و هر اعتصابى را موظف اند بهب خون بكشند و سپس بگويند دست دولت به خون مردم آلوده است. ما مى دانستيم كه عده اى مسلح اند و شعار مبارزه قهرآميز شعارى توخالى نيست. ما مى دانستيم كه هواداران تندرو آيت الله خمينى با عرفات در رابطه همه جانبه اند. ما مى دانستيم كه بعضى كارشناسان عرفات در ايران به خصوص در خوزستان اند، ضمناً مى دانستيم كه روحانيت حتماً قصد نابود كردن قانون اساسى را دارد ولى فعلاً از دموكراسى حرف مى زند.
004155.jpg
وديعى
چرا حكومت نظامى؟
در زندان خمينى از من پرسيدند چرا در هيأت دولت به حكومت نظامى رأى داده شد؟ گفتم: ايران طى بيست سال اخير به دستاوردهائى صنعتى و اقتصادى و اجتماعى رسيده بود كه در هيچ يك از قرون و ادوار گذشته سابقه نداشت. نسل من و خود من عاشق اين ترقى و تجددى بوديم كه فاصله ما را از ملل راقيه كم مى كرد. در چشم من مثال ثابت و ضابطه مسلمى وجود داشت و آن همين بخش جغرافيائى است كه من افتخار استادى آن را دارم. در بيست سال اخير اين بخش هزار برابر هم بيشتر مجهز شده بود و جامعه جغرافيدان ايرانى هرگز اين قدر كه نسل ما كار كرد و در هيچ قرنى كار نكرده بود. اين مثال كوچك را بگيريد و بزرگ كنيد. خواهيد ديد چرا دستاوردها را دوست داشتيم. اضافه كردم كه اگر روزى كسى به يكى از وسائل كار بخش جغرافيا جسارت مى كرد من حاضر بودم با او بجنگم و در سطح مملكت هم براى حفظ آن همه مدرسه و دانشگاه و كارخانه و صنايع سنگين و راه و تأسيسات من حاضر بودم بميرم و الان هم در خدمت شما آماده هر مجازاتى هستم. وقتى من اين حرف ها را البته با تفصيل بيشتر زدم. پنج بازپرس من ابتدا سكوت كردند سپس يكى از آنها گفت من در زندان اوين سه سال زندانى بودم و شكنجه ديدم اما عصرها يك دلخوشى من اين بود كه روزنامه برسد و مقاله هاى شما را بخوانم. شما در خدمت رژيمى بوديد كه من در زندانش بودم و تحت شكنجه اش. گفتم دادگسترى براى همين است و دولتى كه من در آن بودم درها را باز كرد تا قانون و حكومت قانون راه افتد. اما اين دولت براى آن حكومت نظامى را تصويب كرد كه همه دستاوردها را وسيله ماركسيست ها كه با تندروها يكى شده بودند به نابودى مى كشاندند. يكى از آن دستاوردها امنيت و ذخاير مالى دولت بود و اينك وجود ندارد.
بسيارى در آن روزگار اطلاع نداشتند كه چگونه تندروان كمر به نابودى دستاوردها بسته اند و به جاى آن كه مجرم را بزنند و دستاوردها را شكوفا كنند بانك ها را مى زدند و دستاوردها را تهديد كرده و به آتش مى كشاندند. ما اطلاع داشتيم كه تندروان چپ و راست افراطى اساساً متوجه براندازى اند و براى براندازى هر وسيله اى را مجاز مى دانستند.
خواننده مى داند كه ما در گروه انديشمندان سال ها ريشه هاى درد و ناراحتى هاى اجتماعى را مطالعه مى كرديم.
خواننده مى داند كه من بعد از تماميت ارضى هيچ چيز را مهمتر از اين دستاوردهاى صنعتى و ترقيات اقتصادى و اجتماعى نمى دانستم.
خواننده مى داند كه سال هاى سال درباره نارسائى ها نوشته و گفته بودم و علاج همه آنها را در توسعه به قانون و رفع تبعيض مى دانستم.
خواننده مى داند كه دولت شريف امامى وطن را در خطر اعلام كرد و راه ها را براى حكومت قانون تند و تند و نه صددرصد شروع به بازكردن نمود.
از سوى ديگر ما مطلع بوديم كه سالى قبل گذرنامه هاى سفيد زيادى از سفارت ايران در ژنو ربوده شد. ما مطلع بوديم كه عده كثيرى به نام اسلام در اردوگاه هاى تعليماتى سوريه، لبنان و ليبى دوره هاى كامل براندازى ديده و هم اكنون در ايران اند. ما مطمئن بوديم كه در حزب توده جنگ يك سره شده و كيانورى كه در قتل محمد مسعود و رزم آراء و مصطفى لنكرانى مستقيماً دست داشته با انتخاب راه حل هاى براندازى راهى ايران است و ديگر رفقاى او نيز ما اطلاع داشتيم كه بانك زنى، آتش افروزى، گل نهادن بر لوله تفنگ، سوءاستفاده از غيرت مذهبى مردم، مبارزه مسلحانه، حمله به كلانترى ها و مانند آن كار كارشناسان براندازى است. ما اطلاع داشتيم كه اين كارشناسان ترور هر تظاهرات و هر اعتصابى را موظف اند بهب خون بكشند و سپس بگويند دست دولت به خون مردم آلوده است. ما مى دانستيم كه عده اى مسلح اند و شعار مبارزه قهرآميز شعارى توخالى نيست. ما مى دانستيم كه هواداران تندرو آيت الله خمينى با عرفات در رابطه همه جانبه اند. ما مى دانستيم كه بعضى كارشناسان عرفات در ايران به خصوص در خوزستان اند، ضمناً مى دانستيم كه روحانيت حتماً قصد نابود كردن قانون اساسى را دارد ولى فعلاً از دموكراسى حرف مى زند.
ما هزاران اطلاع كوچك و بزرگ، معتبر و نامعتبر از طرح هاى خرابكارى داشتيم كه متأسفانه هيچكس آنها را نمى خواست باور كند حتى بعضى اعضاى دولت، حتى بعضى نظاميان صاحب مقام. اعتصابات هم به دولت مجال توقيف ها را نمى داد. همه خاطيان جگر گوشه اسلام بودند! نوشته و خاطرات ايرج اسكندرى و مهدى تهرانى و امثال آنها ثابت مى كنند كه همه اطلاعات دولت آن روز از توطئه ها درست بوده است.
بنابراين موضوع استقرار حكومت نظامى بدان صورت كه آقاى قره باغى مى نويسند نبود. ايشان سرگرم دلبرى شخصى از ياران آيت الله شريعتمدارى و سران جبهه ملى كه هر دو سبب محاسبه هاى غلط ديردير و بسيار دير مكتب اسلام مبارز ولايت فقيه را شناخته بودند. ايشان در شوراى امنيت ملى ضرورت را قبول كردند و در دولت نيز و دائماً در اين انديشه نادرست بودند كه خود رژيم آتش افروزى مى كند و آخر عمرى هم مى فرمايند حكومت نظامى بحران را تشديد كرد زيرا نمى ديدند كه بحران تشديد شده بود و حكومت نظامى مانع اشغال مجلس و اعلام حكومت انقلابى شد و ديديم كه ايشان ماندند و تا آخرين نفر ارتش را تسليم نديدند باور نكردند كه تندروان بحران آفرينند نه حكومت نظامى.
راست قضيه اين است كه من در تمام عمرم تا آن روز هرگز نه با اويسى (تيمسار غلامعلى) حشر و نشر داشتم و نه قره باغى را مى شناختم ولى در هيأت دولت بود كه دريافتم تيمسار ارتشبد عباس قره باغى تا چه حد از تيمسار ارتشبد غلامعلى اويسى متنفر است و آمدن او را نابودى خود مى بيند. چرا كه به زودى دريافتم كه يك كينه ۲۰ تا ۳۰ ساله از هم دارند. شخصاً تيمسار بدره اى را ترجيح مى دادم. به دليل شخصيت نظامى دست نخورده او.
من نه درباره شخصيت اين حرف دارم نه درباره شخصيت آن ديگر. هر دو در عمل براى من دو سرباز شاه بودند و مسئله براى من حفظ دستاوردهاى فرزندان وطن طى چند نسل بود، نه اين كه كى چقدر از ديگرى متنفر است. آقاى قره باغى مى نويسد مذاكرات هيأت دولت تا نيمه شب طول كشيد ولى من شهادت مى دهم كه ده شب حكومت نظامى تصويب شده بود.
نوشتند و گفتند كه در اعلام اعلاميه دولت تأخير شده است. آزمون به من گفت ساعت ۵/۱ شب تلفنى به رسانه ها داده است. ولى آزمون اگر هم اهمالى كرده است دو بار تنبيه شد بلكه سه بار. يكبار مجبور به استعفاء شد. بار دوم به زندان رفت و بار سوم انقلابيون او را اعدام كردند.
ظاهراً سپهبد مقم در شوراى امنيت ضرورت برقرارى حكومت نظامى را طرح مى كند. مقدم مسلماً به جبهه ملى گرايش طبعى داشت ولى او براى دستاوردهاى مملكت ارزش بسيار قائل بود و شاه را نمى ترساند بلكه صورت حساب خطر را جلو مى نهاد. با وجود گرايش او به بعض سران جبهه ملى مقدم مبارزه عليه ماركسيست هاى تروريست مذهبى را لازم مى دانست. اما بايد ديد چرا قره باغى مسلمان، موافق آزاد نهادن دست آنها و باطناً مخالف برقرارى حكومت نظامى است. البته او بيشتر مخالف فرماندار نظامى وقت يعنى غلامعلى اويسى بود وگرنه در هيأت دولت موافق استقرار حكومت نظامى بود.
از فرداى برقرارى حكومت نظامى اويسى، تيمسار قره باغى منظماً ذهن نخست وزير را عليه اقدامات حكومت نظامى و حاكم آن يعنى شخص اويسى مشوب كرد. او در هيأت دولت مخصوصاً جائى را انتخاب كرده بود تا فاصله خود را با افكار نخست وزير محفوظ بدارد. با وجود اين عضو دولت بود.
بدون ترديد ما به سمت يك حكومت نظامى مى رفتيم و رسالت سياسى دولت شريف امامى اين بود كه با تدابير سياسى به اين مرحله نرسيم. ولى مى بينيم مخالفان مجهز داوطلبان نخست وزيرى متعدد و در داخل دولت، وزير كشور دائماً از فرماندارى نظامى به وسيله گزارش هاى خداپسندانه اى كه به نخست وزير مى داد انتقاد مى كنند.
دورنماى يك دولت صددرصد نظامى طبعاً اشتهاى قدرت اويسى را تيزتر مى كرد ولى ما هنوز به آنجا نرسيده بوديم و قره باغى اشتباه مى كرد و زياده مخالف اويسى بود.
اويسى در دوره حكومت نظامى هدف تبليغات وسيع ماركسيست ها وتندروان مذهبى بود ولى او مردى سياسى در ابعاد لازم نبود و ممكن نبود شاه او را روزى مأمور تشكيل دولت كند.
من اين دوره حكومت نظامى اويسى يا هر كس ديگر را تمرينى براى يك مقابله از طريق سازماندهى واقعى جهت مقابله با مخالفان مى ديدم و اين مسئله را روز ورود رئيس جمهورى بنگلادش با شاه درميان نهادم. شاه گفت: انشاءالله كار به آنجا نكشد كه دولت نظامى روى كار ايد ولى اگر خداى ناخواسته لازم شد بايد تا سطح بخش حكومت نظامى باشد چون كانون هاى ترور و خرابكارى در دهات هم مستقر شده اند. خوب يادم است بعد از اين جمله نفس عميقى كشيد و از وضع كارگران بنگلادشى كه در ايران كار مى كنند پرسيد....
آن شب كه حكومت نظامى در هيأت دولت مطرح شد مانند بسيارى از همكاران من گفتم اين دولت به قانون تكيه بسيار دارد و خواهد داشت. حكومت نظامى نبايد بهانه غرض باشد. بايد مجرى قانون باشد.
بسيارى از جمله دكتر نهاوندى در كتاب خود انتقاد مى كنند كه اعلاميه ۶ صبح براى اول بار از راديو پخش شد. من اين سخن را به آن دليل باور ندارم كه راديو لانه مخالفان رژيم شده بود همچون تلويزيون و عقيده دارم كه سپهبد مقدم آن شب مى خواست شناخته شده ها را در بى خبرى نگهدارد تا فرصت جمع و جور كردن و اختفا پيدا نكنند و به هر حال روياروئى در پيش بود. انقلابيون چرا مقدم را اعدام كردند؟!
نهاوندى مى نويسد يكصد و بيست نفراز تظاهر كنندگان و هفتاد و نه نفر از نيروهاى انتظامى كشته شدند.
قره باغى يك كلمه در تأسف از سربازان به هلاكت رسيده نمى نويسد ولى مى نويسد ۸۶ نفر كشته و ۲۰۵ نفر زخمى بود. گوئى ابداً از نظاميان كسى كشته نشده است. طبق گزارش رسمى وزارت دادگسترى مبتنى بر پزشكى قانونى در تاريخ دوشنبه ۱۱ شهريور عدد كشته ها ۹۷ نفر بوده است. چگونه ممكن است فرماندهى اين قدر با سربازان خود بى تفاوتى كند. اما قره باغى مى نويسد: «به اين طريق لطمه غير قابل جبرانى به حيثيت ارتش شاهنشاهى وارد شد» و نمى نويسد سربازان و درجه داران ارتش شاهنشاهى جان خود را در راه مقابله با براندازان نثار كردند.
صبح روز آن جمعه كه اولين روز استقرار حكومت نظامى بود، مخبرى از روزنامه كيهان كه با او آشنائى قديم داشتم به من زنگ زد و اصرار مى داشت كه شاه و يا دولت از اسرائيل سرباز وارد كرده اند و اينها هستند كه در ميدان ژاله الان دارند مردم را مى كشند. گفتم اين اطلاع شما درست نيست. با تضرع گفت من و شوهرم (هر دو روزنامه نگار بودند در كيهان) اينجائيم و مى بينيم سربازان ريش دارند. چشمشان آبى است و قد بلندند و بعضاً ريش آنها بور است و كلاه سبز دارند. حتماً كارى كنيد. اين تلفن ها به خيلى ها شده بود و هدف تزلزل در روحيه مسئولان بود. من به او گفتم برو با آنها حرف بزن. برو خودت را معرفى كن ببين فارسى حرف مى زنند و ايرانى اند يا نه؟ هيچكس درباره اين دروغ امروز ترديد ندارد اما آن روز مگر ممكن بود كسى باور كند كه روزنامه نگار هم دروغ مى گويد. اينها همان روزنامه نگارانى بودند كه با چاپ تمثال آيت الله خمينى و مطالب نادرست مهمترين خدمت را به انقلاب خمينى و بدترين ضربه را به خود و وجدان خود زدند.
آقاى قره باغى مى نويسد طرز عمل فرماندارى نظامى تهران و شهرستان ها در تمام مدت كابينه شريف امامى مورد اعتراض هيأت دولت بود... (ص ۴۳ همان كتاب). اين سخن درست نيست. اويسى مشكلاتى داشت. در دولت نيز، آزادانه بحث مى شد و در بسيارى موارد كار پيش مى رفت. تنها كسى كه در تمام مدت از فرماندارى نظامى عيب مى جست وزير كشور يعنى تيمسار قره باغى بود.
تيمسار قره باغى قبل از وقايع ميدان ژاله گزارش كرد كه حكومت نظامى اصفهان تمديد نشود. دولت به مسئوليت ايشان قبول كرد ولى دو سه روز بعد آنجا هم غوغا شد و حكومت نظامى تمديد شد. (ص ،۴۳ ايراد نابجاست). اكبرزاد استاندار اصفهان گزارش مى كرد كه حكومت نظامى كه در دوره آموزگار در اين شهر برقرار شده بايد تمديد شود ولى ايشان (قره باغى) مى گفتند با سياست فضاى باز منافات دارد و ديديم كه چه كانون هاى نيرومندى در اصفهان بود. قره باغى واقعاً درنمى يافت.
همه اظهارات قره باغى درباره حكومت نظامى در تهران و شهرستان هاى يازده گانه خالى از پايه و اساس است. من خداوند را به شهادت مى گيرم كه كمترين خرده حسابى با ايشان نداشته و ندارم.
ايشان مى گويد در غالب شهرهائى كه در آنها حكومت نظامى اعلام شده بود خبرى از آشوب نبود. تهران، قم، قزوين، مشهد، تبريز، شيراز، كازرون، جهرم، كرج و آبادان اينها بودند شهرهاى آشوب زده و مملو از كانون هاى براندازى. وزير كشور كاملاً روزنامه ها را هم بررسى نكرده است. او يك هزارم اطلاعات شوراى امنيت ملى را نداشت يا داشت و عمداً عوضى مى نويسد تا ديگران را توجيه كند. شايد هم قره باغى واقعاً آتش زيرخاكستر را نمى ديد؟!
واقعه ميدان ژاله را دستگاه امنيت پيش بينى كرده بود و به همين دليل شوراى امنيت ملى برابر آن ادله متقن مقدم به اتفاق آراء تصويب كرد و شاه نيز قبول كرد و دولت هم لايحه حكومت نظامى را تهيه و به مجلس فرستاد و طبعاً منتظر بازتاب مخالفان هم بود. ولى جمعى از انسان هاى مرفه كه دنيا را از جو فرهنگى متنعم چپ زن و راست رو جرايد پاريس مى ديدند گرد شهبانو جمع بودند و مست از باده تقرب، بى خيال از بابت نگرانى هاى سوزنده شاه كه ماركسيسم اسلامى را بر اوج تحرك مى ديد مرتباً سخن مى پراكندند كه همه اخلال ها از خود ساواك و افراط هاى آن است. روزى كه شهبانو به بيمارستان اقبال رفت و در آنجا با هليكوپتر فرود امد و مورد استقبال گرم كاركنان قرار گرفت و طبعاً نهاوندى بهترين بسيج را كرده بود ملكه محبوبيت خود و شاه پرستى مردم را به سادگى باور كرد و در ذهن خويش لابد آن گرمى و شور و شوق محيط محدود بيمارستان و كاركنان آن را كه مسلماً طبيعى هم بود به سراسر ايران تعميم داد و اطرافيان پرورده القائات خوش جو پاريس و به خصوص لوموند نتيجه گرفتند كه خطرى نيست مردم شاه و ملكه (و بيشتر ملكه) را دوست دارند و همه شكايت آنها از ساواك و فساد است و فساد و فاسد را در چندين تن و به خصوص در هويدا مى ديدند و معتقد بودند كه دولت چنانكه بايست با فساد و مخالفان ضد شاه مبارزه نمى كند.
نهاوندى در عمق با اين گروه نبود ولى سال ها به تمنيات آنها جواب داده بود و رفته رفته نماينده و معرف آنها شده بود و هوادارانى هم با دادن امتيازاتى (چه در رياست دانشگاه و چه در رياست دفتر مخصوص) به دست آورده بود. مراسم بيمارستان اقبال براى شهبانو آزمايش محبوبيت و براى نهاوندى وسيله تازه اى بود براى تجديد سخن و تجديد مطلع با شهبانو و در نتيجه شاه. اما شريف امامى بسيار نگران اين مراسم شد و به من گفت اين رفيق شما فكر نمى كند اگر يك نفر از اين ديوانه هاى متعصب يك حركت جنون آميز مى كرد و حتى يك قلوه سنگ پرت مى كرد چه مى شد؟ اينها بى احتياطى است، من به او گفتم نهاوندى دوستان زيادى هنوز در دانشگاه تهران دارد و حتماً حساب امنيت را هم كرده است وانگهى گارد شاهنشاهى هم حفاظت را سنجيده است. شريف امامى گفت دفاع نكنيد اينها عين بى تدبيرى است.
بعدازظهر روز بعد نهاوندى را چنان سرمست آن بازديد ديدم كه يقين كردم تحمل شنيدن حرف هاى نخست وزير به من را ندارد. پس از آن كه مختصرى شرح داد خود گفت كه از قرار نخست وزير چندان راضى نيست چون به او خبر داده نشد. گفتم او نمى داند كه شما حفاظت دانشگاه و گارد و غيره را بسيج كرده ايد...
به لحاظى حق با شريف امامى بود. من شخصاً معتقد بودم وقتى شاه و ملكه سال هاى سال است پا به قم ننهاده اند آزمايش محبوبيت در محيط يك بيمارستان هر قدر هم موفق باشد قابل تعميم به سطح خود دانشگاه هم نيست، چه رسد به شهر تهران و سراسر ايران. هر نوع سياست دل به دست آورى از سوى ملكه زمان مى خواست و دولتى دلسوز و اطرافيان با كف نفس. وقت تنگ بود. اطرافيان، پر مدعاتر از هميشه بودند به خصوص در اطراف ملكه و هر روز دولت مى بردند و دولت مى آوردند. دولت شريف امامى دلسوز بود ولى يكپارچه نبود. يكپارچگى او گاهى محسوس مى شد و گاهى نه. زيرا دو مدعى نخست وزيرى در داخل خود داشت و يك وزير كشور مخالف در باطن و موافق در ظاهر.
برنامه دولت:
رئوس برنامه دولت و كل آن در مجلس با استقبال روبرو شد. ضمناً در نطق خود شريف امامى به:
-بررسى و تعقيب پرونده افراد مشكوك به فساد.
-مقابله در برابر براندازان.
-انتخابات با شركت احزاب قانونى.
-اصلاح نظام مالياتى و ترميم حال طبقات كمتر مرفه.
-تصويب عمومى قوه مقننه و قوه قضائيه.
-تضمين آزادى هاى لازم فردى و اجتماعى.
-پاكسازى دستگاه ادارى و مبارزه با اعمال نفوذ.
-تأمين استقلال دادگسترى.
-حذف علل نارضايت ها به مرور زمان.
و غيره:
همه جرايد داخلى و خارجى وعده نخست وزير را به جا و خود او مصمم و مطمئن و دولت را فعال و زنده خواندند و عليرغم واقعه ميدان ژاله به شايعات تغيير دولت مجال ندادند. جو تهران آرامش گرفت و حكومت نظامى بر ساعات عبور و مرور افزود.
بدون ترديد اين دومين پيروزى دولت بود در امر آرام بخشى نسبى، يك بار در هفته اول بر اثر اعلاميه دولت و اعلام انجام اصلاحاتى سريع و بار ديگر با اعلام برنامه در مجلس، در هر دو بار نقش رفتارى و كردارى و ديد شريف امامى مؤثر بود و اين با وجود كبر سن، محظوراتى كه با شاه و تعهدى كه در رعايت قانون اساسى داشت.
مخالفت پزشكپور و حمله او به شريف امامى هم قبل از آن كه نخست وزير دهان به سخن باز كند از لحاظ سياسى براى خود او. براى حزب او. براى سابقه او مدبرانه نبود. من مى دانستم بسيارى ديگر نيز مى دانستند كه پزشكپور طرفدار آئين شاهنشاهى، درفش كاويانى و غرور ملى و ستايشگر مردان و زنان ايرانى خالص و شعارهائى از اين قبيل است و حضور او و ياران او در همين مجلس به نمايندگى خرمشهر به جهت مبارزه با پان عربيسم ناصر و صدام است و لاغير. در طى بيست و پنج سال عمر حزب او يا بيشتر همه چيز از او درباره ايران، قفقاز، بحرين و افغانستان شنيده شده بود. اما او را هيچكس در موضع دفاع از انترناسيوناليسم اسلامى نديده بود. او وكيل حزب رستاخيز و عضو شوراى عالى آموزش سياسى آن حزب بود و دوست و همرزم او دكتر عاملى تهرانى هم در اين دولت بود و ما همه مى دانستيم چه مى گفت و چه مى گويد، چه مى خواست، پزشكپور بارها مايل بود به وزارت دادگسترى رود و آرزو داشت از آن موضع با فساد مبارزه كند ولى دو مانع سر راه او بود اول آن كه پان ايرانيست بود و به افراطى نمى شد ترازوى عدل را سپرد. هر قدر هم ناسيوناليست باشد. دوم آن كه جامعه قضات جامعيت او را تصديق نمى كرد. دلايل جنبى ديگرى هم بود. مثلاً انتخاب شدن او از خرمشهر كه واقعاً مردم محل را نمى شناخت و شش ماه اقامت قانونى لازم را تنها تحصيل كرده بود. پان ايرانيست ها و در رأس آنها پزشكپور خود را شاه پرست ترين شاه پرست ها مى دانستند و مدافع و سرباز بى چون و چراى وطن، اينك كه وطن در خطر بود و آرمان سياسى اعلام شده او به محك آزمايش مى خورد. چرا چنين كرد؟
حزب پزشكپور آموزش افراطى داشت. بسيارى از آن افراطيون خوراك ذهنى خود را در تظاهرات و اعتصابات و شعارها و اعتراضات و زد و خوردهاى آن روزها پيدا كرده بودند. بعضى از همرزمان قديمى پزشكپور اينك به گروه هاى تندرو و مذهبى راه پيدا كرده و اميدها داشتند و همين فشار درون حزب و خصوصيات طبع افراطى و باور داشتن اين كه انسانى است سرور و براى سرورى آمده او را نخست به صف مخالفان كشاند و بعد هم او را تا پشت در خانه خمينى برد ولى خمينى به او بار نداد.
اعتراض گروه پان ايرانيست و حرف هاى تند او شريف امامى را از كوره به در نكرد و استوار نطق خود را شروع كرد و استوار ادامه داد.
ولى از عجايب آن كه وقتى پزشكپور و يزدى و مظهرى از مجلس خارج شدند. من ديدم دكتر شيروانى معاون سابق دانشگاه و رفيق نزديك نهاوندى نيز به مخالفان شريف امامى پيوست و همراه اسحاق نژاد و قاسمى و اخلاق پور جلسه را ترك كردند.
نمايندگان بسيارى به آنها اعتراض كردند و به آنها بد و ناسزا گفتند و لغات و لغت هائى مانند نمك به حرام ها در فضا طنين مى انداخت.
اين قبيل مخالفان خلق الساعه جملگى در سخن خود را پشت نام و القاب حضرت آيت الله العظمى شريعتمدارى پنهان مى كردند ولى چنانكه بعداً اتفاق افتاد سى نفرى به بيت امام خمينى رفتند امام به آنها راه نداد و گفت اينها به ارباب خود چه كردند كه حالا به من كنند.
براى من حركت دكتر شيروانى استاد دانشگاه تهران، دوست نزديك دكتر نهاوندى، معاون دانشگاه (به عهد نهاوندى معاون بود، وقتى وكيل شد مدت هاى مديد هر دو سمت را نگهداشت ولى مجلس به او اعتراض كرد و او از سمت معاونت دل نمى كند و دليل مى آورد كه از يك جا حقوق مى گيرد. ولى سرانجام مجبور به استعفاء شد.) او بستگى با يكى از درباريان داشت به همين دليل رئيس درمانگاه دربار هم شد. هر چه بود نهاوندى بسيار به او دلبسته بود و او را عزيز مى كرد. اين روش او بود كه هر كس را به نحوى با دربار و از دربار باشد كرامت كند.
نمى دانستم اين حركت شيروانى را چگونه تعبير كنم؟ آيا از ناحيه نهاوندى بود؟ آيا شيروانى سر خود كار مى كند؟
ظرف دو سه روز آزمون به سبب بستگى با علامه نورى و نهاوندى به سبب دوستى با معاون سابق و دوست دربارى و دانشگاهى خود ثابت كردند كه عليه دولتند. اين شايعه اى بود كه اذهان و شريف امامى بر ان واقف و من مأيوس از افراد سياسى كابينه و همبستگى آنها بودم. اين جداسرى صددرصد به زيان همه بود و بوى ميهنى نداشت.
افراد، كور حوادث آنى مى شوند ولى حسن تاريخ آن است كه آن را كور نمى توان كرد. نطق شريف امامى در آن روز از بهترين نطق هائى بود كه ممكن بود نخست وزيرى در آن ايام بحرانى ايراد كند. اميدوارم خواننده به خود مجال دهد و به آن كه در جرايد آن روز درج است رجوع كند (خواننده اينجا تمام زندگى مرا مى داند و تمام افكار مرا. من هيچ نوع رابطه خاص و محرميتى با شريف امامى نداشته ام. ولى در آن روزها عمل او را و حرف او را شاهد بودم و ظرفيت و اشك ها و خشم ها و استدعاهاى او را. او حتماً شاه دوست و وطن دوست بود.) او در نطق خود در آن روز تمام اطلاعات و ت عهدات لازم را به مردم و مجلس داد و گمان نمى كنم نكته اى را فروگذار كرده باشد. در مورد شريف امامى ضد اطلاعات آنقدر كار كرده كه هر توضيحى بر دوره او حمل بر دفاع از شيطان مى شود ولى او وقتى براى دوم بار نخست وزير شد در آخر عمر سياسى خود بود و هيچ عقده اى نداشت. بيشترين تبليغات بد را عليه او افراطيون چپ و مذهبى و درباريان مغرض و داوطلبان نخست وزيرى كردند و دود اين آتش به چشم خودشان رفت. شريف امامى بارها گفت به من حمله كنيد نه به وطن خود. براى من كه پرورده دوره صنعتى شدن و عمران هاى بزرگ بودم مسلماً بهتر و خوش تر بود كه يكى از هم نسلان خود را به جاى او ببينم. ولى ما ظرفيت سياسى لازم را داشتيم. اما خود ما خودمان را به قدر كافى با ابعادى كه در باطن داشتيم نشان نداده بوديم. روى من اينك و خاصه به گروه انديشمندان است. من هر چه توانستم شريف امامى راد ر كار و برنامه دولت كمك كردم و او بارها تشكر كرد. ايران سنتى، صنعتى شده بود. فرهنگ سياسى جديد براى تدارك و رفتن به سمت دموكراسى حوصله و زمان مى خواست. هر علت ديگرى فرعى و قابل حذف و تحليل رفتن بود.

يادداشت هاى علم- ويرايش از علينقى عاليخانى
سفير انگليس گفت: مسئله حقوق بشر را كه پيراهن عثمان كرده اند، براى ايران حرف مفت است. اين همه حقوق انسانى كه در چند سال اخير به مردم ايران ارزانى شده، مطلب شوخى نيست و در هيچ جاى دنيا سابقه ندارد
يكشنبه ۱/۳/۱۳۵۶
[ويراستار: علم در بالاى اين يادداشت نوشته است: «اين يادداشت ها را از روى يادداشت هاى مختصر كه در تهران برداشته ام، در رامسر مى نويسم».]

بودجه آستان قدس رضوى و كارهاى جارى به عرض مبارك رسيد و بودجه آستان قدس به مبلغ ۱۲۰ ميليون تومان بودجه پرسنلى و ۶۰۰ ميليون تومان عمرانى به عرض مبارك رسيد و به عرض رساندم كه دويست ميليون تومان هم پول نقد داريم كه البته در پرده در بودجه گنجانده شده. فرمودند، بودجه شما كه قرار بود يك ميليارد تومان باشد! عرض كردم، شاهنشاه ماشاءالله نظر بسيار بلند دارند. اين همان آستانه است كه ده سال قبل مقروض بود و حالا اين شده. اگر غلام با عجله پيش برود، يا خداى نكرده رقم غلط به عرض مبارك برسانم كه صحيح نيست. آنچه هست، حقيقت مى گويم. انشاءالله سال ديگر كه ساختمان هاى مرتفع را بفروشيم به هزار [ميليون تومان] خواهد رسيد. فرمودند، چرا پول نقد نگاه مى دارى؟ عرض كردم، براى احتياط است و حتى نخواستم به عرض مبارك هم برسانم، ولى نمى توانم چيزى را از شاهنشاه پوشيده بدارم. فرمودند: اين بودجه را منتشر كن. عرض كردم، چند گرفتارى توليد مى كند: يكى اين كه مردم و آخوندها مى فهمند كه پول داريم و دست آزمندان دراز مى شود، ديگر اين كه از پول نقد بهره بانكى مى گيريم كه خلاف موازين مذهبى است، ديگر اين كه اگر دولت هم بفهمد ما پول داريم، ديگر جواب ما را نمى دهد. فرمودند، يعنى چه جواب نمى دهد؟ عرض كردم، بابت زمين هاى اشغالى دولت مطالبات مفصلى داريم، كه آن وقت به لِيتَ و لَعَل خواهند گذراند. فرمودند، بسيار خوب، پس لازم نيست.
عرض كردم، براى دانشگاه رضاشاه كبير كه غلام رياست هيئت امناى آن را دارم، چه مى فرمائيد؟ گويا رئيس آنجا [عبدالحسين] سميعى (وزير سابق علوم) مورد بى مرحمتى واقع شده و كارها همه معطل است و من هم قلباً علاقمند به راه انداختن آن هستم.
فرمودند، آخر اين مردكه رفته بود كارت سبز توقف و تابعيت آمريكا بگيرد، او را بيرون انداختيم. [ويراستار: شادروان دكتر عبدالحسين سميعى پايه گذار دانشگاه رضاشاه كبير بود كه مى بايست براى دوره هاى فوق ليسانس و دكترا در مازندران برپا شود. وى داستان مورد اشاره در اين يادداشت را به آن صورتى كه به روايت او رخ داده بود، براى ويراستار نقل كرد. دانشگاه هاروارد از دكتر سميعى دعوت كرده بود در دوره ى تابستانى دانشكده ى پزشكى اين دانشگاه تدريس كند و سميعى كه خود فارغ التحصيل هاروارد بود، به پذيرش اين دعوت بسيار علاقه داشت. ولى گويا امكان تدريس بى داشتن كارت سبز ميسر نمى بود. سميعى اين موضوع را با اميرعباس هويدا نخست وزير، مطرح و او نيز با گرفتن كارت سبز از سوى سميعى موافقت كرد. ولى بعداً سميعى بابت اين كار مورد ايراد شاه قرار گرفت و در اسفند ۱۳۵۵ هويدا او را از مقام وزارت علوم و آموزش بركنار كرد.] عرض كردم:
گر حكم شود كه مست گيرند
در شهر هر آن چه هست گيرند
شاهنشاه ديگر چيزى نفرمودند. فكر مى كنم شوخى بى ربطى كردم.

دوشنبه ۲/۳/۱۳۵۶
(اين يادداشت را از روى يادداشت هاى اصلى در رامسر مى نويسم، چون در تهران خيلى گرفتار بودم، ممكن نشد.)
صبح شرفياب شدم. شاهنشاه به حمدالله سر حال بودند، چون مرتباً در تهران و نقاط غربى وشمال خراسان باران مى بارد و سدها هم كه مورد نگرانى بودند، دارند پر مى شوند. گزارش ملاقات با [سرانتونى پارسونز] سفير انگليس را كه ديروز به ديدنم آمده بود عرض كردم. راجع به [ديويد اُوِن] وزيرخارجه جوان و تازه انگليس صحبت مى كرد كه آدم فهميده اى است. شاهنشاه فرمودند، من هم او را اين طور يافتم. سفير انگليس گفت به او حالى كرده است مسئله حقوق بشر را كه پيراهن عثمان كرده اند، براى ايران حرف مفت است. اين همه حقوق انسانى كه در چند سال اخير به مردم ايران ارزانى شده، مطلب شوخى نيست و در هيچ جاى دنيا سابقه ندارد. اين روزنامه نويس ها از دريچه بسيار تنگ اوضاع را مى نگرند، مثلاً فلان مطلب كه احياناً كسى را شكنجه داده اند. اين هم كه با آمدن ميسيون از طرف صليب سرخ بين المللى روشن شد كه همچو چيزى نيست. سئوال فرمودند آيا از متن گزارش صليب سرخ [ويراستار: در يادداشت علم، هر دو بار كه نام صليب سرخ را آورده، «شير و خورشيد (صليب سرخ)» نوشته است.] خبر داشته؟ عرض كردم، چه طور مى تواند خبر داشته باشد؟ ديگر چيزى نفرمودند.
خبرى از نيوزويك در مورد افزايش توليد عربستان سعودى بود كه به نظر مبارك رساندم. عرض كردم، اين كه با تشكرى كه شاهنشاه و رئيس جمهور ونزوئلا از پادشاه عربستان به خاطر اضافه نكردن توليد فرموديد، مغايرت دارد. فرمودند، خوب هر چه آمريكائى ها به آنها دستور بدهند، اطاعت مى كنند. چه بايد كرد؟
عرض كردم، نطق ديشب [جيمى] كارتر را استماع فرموديد؟ باز همان پايبندى به مواد انتخاباتى خودش را تكرار مى كرد. فرمودند، گوش كردم. عرض كردم، آدم حقه باز غريبى است. عملاً كه همه چيز را شل كرده. فرمودند، ولى در مورد فروش اسلحه به كشورهاى جهان گفته است به اسرائيل، ناتو، فيليپين، كره جنوبى، استراليا و نيوزيلند بدون قيد و شرط اسلحه خواهد فروخت، ولى مثلاً به ايران نه! يعنى اهميت سوق الجيشى ايران براى آمريكا از نيوزيلند هم كمتر است؟ يا اين كه آمريكا و شوروى عملاً مى خواهند دنيا را بين يكديگر تقسيم كنند و اين حرف ها روى اين زمينه است. عرض كردم، اين كه غيرممكن است كه ايران را معامله بكنند. بيشتر اين حرف هاى كارتر يا اينگونه اعلان ها [بايد] براى افكار عمومى آمريكا باشد، نه نظر ديگر. چون به هر حال ما را هم جزء كشورهاى بى قيد به حقوق بشر بُر زده اند و چه بخواهيم و چه نخواهيم اين، در سر آمريكائى هاى احمق فرو رفته است. ديگر چيزى نفرمودند.
عرض كردم، انگليسى ها هم به تقليد آمريكائى ها اعلان كرده اند كه در كمپانى ليلاند كه نصف سهام آن وسيله دولت اخيراً سرمايه گذارى شده (دو سال قبل)، ميليون ها ليره رشوه پرداخت شده، براى فروش [در خارج]. فرمودند، اين را كه اسكاتلند يارد گفت گزارش دروغ است، ولى مضحك است كه هنوز هيچ نشده خبرگزارى فرانسه مى گويد در ايران رشوه كلان داده اند. عرض كردم، در ايران معامله نكرده اند كه رشوه بدهند. به علاوه اگر مى دادند غلام مطلع مى شد. چون لابد وسيله علينقى اسدى دوست غلام بود و مى دانستم به كى و كجا رفته است (اسدى رئيس كمپانى سازنده ليلاند ايران است.) فرمودند، مى دانم، ولى منظورم اين است كه چه قدر در كشورهاى صنعتى دشمنى با ما هست، حال آن كه در تمام رشوه هاى كلان آمريكا كه دنيا را به افتضاح كشيد، خوشبختانه اسم ايران درنيامد. [ويراستار: اين اظهار شاه تعجب آور است. در مورد خريدهاى نظامى ايران، به ويژه از شركت هاى نورتروپ و گرامن و رشوه اى كه به برخى از مسئولان ايرانى پرداخت شده بود، كار به كميسيون هاى كنگره كشيد و اين ماجرا در مطبوعات آمريكا نيز بازتاب گسترده اى داشت.] عرض كردم، همينطور است، ولى چه بايد كرد؟ جنگ نفت است و جنگ، انسانيت و انصاف نمى شناسد.
بعدازظهر شاهنشاه كار كردند، ولى من دوست ايرانى خودم را ديدم. بعد جلسه هيئت امناى دانشگاه اميرشوكت الملك علم بيرجند را اداره كردم. رئيس سازمان برنامه و وزير علوم بودند و همه كارها به خواست خداوند راه افتاد.

سه شنبه ۳/۳/۱۳۵۶
اين يادداشت را در رامسر مى نويسم زيرا صبح از شاهنشاه هم اجازه گرفتم حالا كه رئيس جمهور ساحل عاج [ويراستار: فليكس هوفوئه بواَن يى از سياست پيشگان كار كشته ى آفريقا، از آغاز استقلال ساحل عاج (۱۹۶۰) رئيس جمهور كشور بود.] به تهران مى آيد و اجازه فرموده ايد غلام در تشريفات شركت نكنم، چند روزى به رامسر بروم و استراحت كنم. فرمودند، فكر بسيار خوبى است، اما ترتيبات كارهاى ما را داده اى؟ عرض كردم، همه چيز مرتب است.
امروز يك روز فلسفى در پيشگاه شاهنشاه داشتم.
به عرض رساندم، فلان شخص از يك كار كوچك سه مليون دلارى كه براى كتابخانه امام رضا انجام داده ايم، پانصد هزار دلار رشوه گرفته است (البته غير از نايب التوليه، چون از وليان نايب التوليه تاكنون چنين چيزى نديده ام). اين شخص را شاهنشاه خوب مى شناسند و مورد مرحمت است. خيلى تعجب فرمودند كه اين مرد كه ترياكى در اين سن هفتاد سالگى اين پولها را براى چه مى خواهد؟ عرض كردم، اولاً زن جوان دارد! نديدند، فرمودند، چه فايده؟ عرض كردم، فايده اش براى دوستان است و زنش او را به رشوه گيرى تشويق مى كند. ثانياً حضرت پيغمبر اكرم فرموده اند كه فرزند آدم پير مى شود، ولى دو حس در او جوان مى گردد: حرص و طول اَمَل.
فرمودند، چه قدر قشنگ است. بعد فرمودند، جاى تعجب است كه اين شخص مى گويد مى خواهم سى سال ديگر زنده باشم. عرض كردم، اولاً ترياكى پدر سگ نمى ميرد، ولى باز هم فرمايش حضرت اميرالمومنين در اين زمينه خيلى عالى است. فرمودند، چيست؟ عرض كردم، مى فرمايد براى دنياى خودت چنان زندگى كن كه گويى هميشه زنده خواهى ماند و براى آخرت، طورى كه همين الساعه مرگ تو فرا رسيده است. فرمودند، اما اين مرد كه قسمت اولش را گرفته است، وگرنه پول امام رضا را نمى خورد. بارى در اين زمينه ها صحبت بسيار شد. عرض كردم، اتفاقاً غلام كه در زير سايه اعليحضرت همه چيز دارد، درست وضع معكوسى پيدا كرده ام. ديگر نه هوس جاه و مقام دارم و نه حرص پول. همين كه دارم بس است، زيادى براى چه؟ فرمودند، تو درست فكر مى كنى. عرض كردم، اگر به من بفرمائيد مهتر اصطبل باشم يا پيشخدمت صندوقخانه يا نخست وزير يا حاكم جوشقان يا بازنشسته بيرجند، تمام على السويه است، فقط به خودت علاقه دارم، چون انسان كاملى هستيد. ميل دارم سعادت زيارت شما را داشته باشم و خداوند نعمت وجود تو را از من نگيرد و ديگر هيچ. آن هم براى جلب منفعتى نيست، چون نه هوس جاه دارم و نه حرص مال. عرض كردم:
هرگز حسد نبردم بر منصبى و جاهى
الا بر آن كه دارد با دلبرى نگاهى
فرمودند، اين هم كه براى تو ديگر ميسر نيست! عرض كردم، گاهى ميسر است، ولى در اين باره هم حرص ندارم و معتقدم:
اى دل جهان به كام تو شد شد، نشد نشد
دلبر اگر كه رام تو شد شد، نشد نشد
شاهنشاه فرمودند، معقول وزير دربار با سوادى داريم. عرض كردم اينها از دبيرستان خاطرم هست. سطح دبيرستانها در سابق بسيار بالا بود. بعد با كمال مرحمت مرخصم فرمودند و به رامسر آمدم.
از اخبار مهم جهان بركنارى (نيكلاى) پادگورنى از مقام صدر هيئت رئيسه اتحاد جماهير شوروى است، البته جنگ بر سر قدرت است و ديگر اعلام رئيس حزب محافظه كار اسرائيل كه مى گويد ساحل طبيعى اسرائيل رودخانه اردن است و دنيا را به ولوله انداخته است. خودش هم مرض قلبى گرفته و در بيمارستان است.

جمعه ۶/۳/۱۳۵۶
سه شنبه، چهارشنبه، پنجشنبه و جمعه در رامسر بودم. امروز ظهر به تهران برگشتم. عصرى عروسى يكى از بچه كلفتها در منزل بود. خواستم شركت كنم. بسيار خوب بود. رامسر را واقعاً با اين ساختمانهاى بدتركيب در پارك جلوى مهمانخانه به كلى خراب كرده اند. به خصوص عمارتهاى مرتفع به كلى زائد و زشت است. براى دهمين دفعه ناچارم كه در عالم غلامى مطلب را باز هم به عرض برسانم بلكه كار متوقف شود. نظر خصوصى و احياناً نادرستى و دزدى، هميشه كارهاى اين مملكت را خراب مى كند. تعجب من اين است كه چه طور شاهنشاه مرا راضى كردند كه اين اجازه را پنج سال قبل صادر فرمايند؟ هر چه هم علياحضرت شهبانو و من و ديگران به عرض رسانديم كه رامسر از بين مى رود، قبول نفرمودند. پارسال كه با سادات در آن جا بوديم، فرمودند عمارت ۱۲ طبقه را به هشت طبقه تقليل دهند، ولى باز هم من ديدم بسيار بد و زشت است. عمارتهاى ارزان بدتركيب كوچك و خصوصى هم كه به كلى پارك زيباى رامسر را كه در آن جا با ايوب خان، رئيس جمهور پاكستان، خودم قرقاول شكار كردم، از بين برده است. صد حيف و هزار حيف! در تهران هر روز توفان و بارندگى شده و هوا به قدرى سرد است كه در تمام اتاقها بخارى الكتريكى گذاشته ايم.

شنبه ۷/۳/۱۳۵۶
صبح شرفياب شدم. قرار بود سفير (جديد) آلمان اعتبار نامه تقديم كند. خوشبختانه شاهنشاه اجازه مرحمت فرموده اند كه در اين تشريفات شركت نكنم. چون برنامه شاهنشاه هم خيلى گرفته بود و بايد به رئيس جمهور ساحل عاج هم ناهار بدهند و او را به فرودگاه برسانند. به جاى آن كه منتظر شرفيابى، بعد از سفير بشوم، در باغ منتظر ايستادم. تعظيم و دستبوسى كردم. به عرض رساندم چون كار فورى نبود، اجازه مى خواهم فردا شرفياب شوم. شاهنشاه خيلى تعريف از هوا فرمودند، چون ديشب هم باران زده بود و واقعاً هوا بهشتى بود. عرض كردم، سلاطين قديم در چنين هوايى به شراب مى نشستند. منجمله ديشب تاريخ بيهقى را مى خواندم، سلطان مسعود در باغ فيروزى غزنين در يك روز بهار به شراب نشسته و پانزده من شراب خورده است! فرمودند، همچو چيزى ممكن نيست. عرض كردم، عين تاريخ بيهقى است كه اتفاقاً ديشب غلام مطالعه مى كردم. ۲۷ ساتكين نيم منى خورده است. فرمودند، اين چه حيوانى بوده است! عرض كردم، شير را با ضرب خشت سربى مى كشته است و به اين نوع شكار شير علاقه خاص داشته است. با خنده فرمودند، ما كه نمى توانيم. اما فردا گردش خواهيم رفت، ترتيب را بده.
من دست شاهنشاه را بوسيدم و مرخص شدم و يكسر پيش دوست ايرانى خودم رفتم و سه ساعت با او گذراندم كه مطلوب بود. بعد از ظهر تمام در منزل كار كردم. شاهنشاه هم بعد از مشايعت رئيس جمهورى كار كردند. سرشام هم كه معمولاً نمى روم.

يكشنبه ۸/۳/۱۳۵۶
صبح شرفياب شدم. شاهنشاه به حمدالله سرحال بودند، چون باز هم بارندگى شده بود، هم در تهران و هم در ولايات. عرض كردم، چيز عجيبى است كه در بيرجند هم پنج ميليمتر و در اسدآباد و طاغان (محل كارخانه قند) ۲۰ ميليمتر بارندگى شده و غلام چنين چيزى به خاطر ندارم. فرمودند، كاش مى پرسيدى كه در شمال خراسان بارندگى صدمه به محصول زده است يا خير؟ عرض كردم، قبل از شرفيابى با نايب التوليه صحبت مى كردم. مى گفت تاكنون خبرى ندارد و فكر نمى كند ضررى وارد آمده باشد. فرمودند، در كرمانشاه هم از ديشب باران مى بارد. عرض كردم، پس به تهران و نقاط مركزى مى رسد. فرمودند، آن نمى رسد، ولى يك جبهه سرد از روسيه به ايران آمده كه باران كلى ممكن است بدهد.
صحبت آمريكا شد. عرض كردم، از عريضه جيمى كارتر بسيار خوشم آمد. كم كم سر حال مى آيد و آدم ميشود. (اين نامه در غيبت سه روزه من در شمال رسيده بود). فرمودند، خوب چاره اى ندارند، به اين جهت در كارها عجله مى كنم. فرمودند، از حرفهاى سفير جديد آنها كه در ايران (گروه مخالف) OPPOSITION مذهبى هست، خيلى تعجب مى كنم. آيا ماركسيستهاى اسلامى را مى گويد؟ اينها كه كمونيست هستند. عرض كردم، خير، چنان كه مكرر عرض كرده ام، به طور قطع اينها با آخوندها در ارتباط هستند. هر قدرت بزرگى به يك صورتى مى خواهد انگشتى دركار ما داشته باشد. آن چه سابقاً انگليسيها مى كردند، حالا آمريكاييها مى كنند و مقدارى هم روسها. آنها حق دارند كه سعى كنند با همه در تماس باشند. ما هم بايد جلوى كار آنها را بگيريم. فرمودند، همان طور كه در پاكستان كردند. بعد فرمودند، پريروز كه به جنوب شهر به محل فروشگاههاى زنجيره اى رفته بودم، هزاران زن چادر به سر پدر سوخته ديدم. عرض كردم، نفوذ آخوند پدر سگ كه بدان اشاره مى شود، همين است. عرض كردم، پريروز در خانه ما عروسى بود. داخل مهمانهاى نوكرها، چند تا خانم مقنعه به سر ديدم. به شوخى از يكى پرسيدم آيا رقص شكم اين رقاصه را جلوى مردها تصويب مى كند؟ چيزى نگفت و خجالت كشيد. عرض كردم، اعليحضرت يقين بدانند كه انگشت خارجى در هزار كار ديگر هست. بايد فوق العاده مواظب بود. البته هر چند قدرت هست و خارجى ها هم اين قدرت مستفيض و بهره ياب (مى شوند) حرفى نيست، ولى آنها هميشه حساب دارند كه اگر اين نباشد چه؟ مطلب خيلى طبيعى است. ملاحظه فرمودند در زمان جنگ دوم جهانى جاسوسهاى آنها، آن هم در دستگاه اعليحضرت رضا شاه كبير، گلوله هاى توپ را عوضى براى توپها فرستادند و چرچيل در خاطرات خود مى نويسد كه از وجود ۱۲ تانك ايرانى در آبادان نگران بودم كه مبادا تأسيسات نفت از دست ما برود. تا اين حد حساب و ترس داشتند، ولى جواسيس هم كار خودشان را مى كردند. بعد فرمودند، اين آخوند پدر سگ كه جرئت نمى كند بگويد ماركسيست با اسلام حكم آتش و آب را دارد، آخر به چه درد مى خورد؟ راستى چرا اينها جرئت نمى كنند چنين اعلاميه اى بدهند؟ اين آيت الله خوانسارى چه قدر ما را معطل كرد و چيزى نگفت. عرض كردم، تقيه مى كنند. فرمودند براى چه؟ عرض كردم، البته كه ندارند، فقط خودشان و دكانشان. عرض كردم، تقيه يك نوع تزوير است و فكر مى كنم از اختراعات ما شيعه ها باشد. من كه به فلك بى عقيده هستم، به همين دلايل است. گرچه لازم نيست و شايد خارج از ادب باشد كه عرض كنم، ولى اين كه به شاهنشاه هم عقيده عميق دارم، براى اين است كه اغلب فرمايشات شاهنشاه راست است. واقعاً اعتلاء ايران و آسايش مردم را مى خواهيد و در اين راه از هيچ چيز حتى از نثار جان دريغ نداريد. اغلب فرمايشات شما درست است و از آن قصد انشاء داريد. حال اگر ما گه ها يا جواسيس به صورتى جلوى كار را سد كنيم، آن مطلب ديگر است. ولى بازهم به خواست خدا،قدرت شاهنشاه طورى است كه ما نمى توانيم زياد خرابكارى بكنيم.
قدرى راجع به والاحضرت همايونى صحبت شد. عرض كردم، ديسپلين قوى مى خواهند، فرمودند، خيال دارم او را به مدرسه خلبانى آمريكا بفرستم. عرض كردم، رشته هاى زمينى و دريايى را هم بايد ببينند. بهتر است اول به وست پوينت تشريف ببرند، بعد به همه رشته ها. شاهنشاه قدرى تأمل فرمودند.
بعد من مرخص شدم. نيم ساعتى دختر ايرلندى را ديدم. خيلى زيباست و بعد به كارها رسيد. بعد ازظهر هم كار كردم. صبح شاهنشاه فرمودند، عصرى دو جا گردش مى روم. من تبسم عدم رضايت كردم. فرمودند، ناراحت نباش، گردش ساده است! امروز علياحضرت شهبانو به بختيارى و لرستان تشريف بردند. نخست وزير هم در ركابشان است.

دوشنبه ۹/۳/۱۳۵۶
صبح شرفياب شدم. شاهنشاه به حمدالله در نهايت صحت و سلامت بودند. در مورد دو نفر گارد براى بچه هايم كه به جنوب فرانسه مى روند، عرض كردم. فرمودند، از گارد بگير، و نهايت مرحمت فرمودند. عرض كردم، سال گذشته براى حفظ آنها دوپليس فرانسوى براى دو ماه اجير كردم، هشتاد هزار فرانك پول دادم. خيلى تعجب فرمودند. فرمودند، چرا همان سال گذشته اقدام نكردى؟ عرض كردم، وقتى آنها را اجير مى كردم، نمى دانستم اين قدر گران هستند. چون هميشه وقتى خود غلام آن جا بودم، پليس فرانسوى از طرف دولت غلام را محافظت مى كرد، نمى دانستم اين همه گران است.
بعد كارهاى جارى زيادى به عرض مبارك رساندم و امروز از خودم راضى هستم، چون توانستم شاهنشاه عزيزم را كه خدا عمر بدهند، راضى كنم كه اين قرار داد لعنتى سيستان لااقل به طور رسمى مبادله نشود. عرض كردم اين مثل كلمه لااله الاالله است كه اگر الاالله آخر حذف شود، كفر مى شود يك رژيم سلطنتى بود و مى خواسته به ما آب بفروشد و براى سيلابها هم ضمن پروتكل عليحده قرار ديگرى بدهد. شاهنشاه هم مى خواسته اند به او كمك بفرمايند. حالا اينها فقط همان ۲۶ متر آب را قبول كرده، زير همه چيز زده اند. پس ما مخزن را كه تا حالا صد مليون تومان خرج آن شده است، براى چه ساختيم؟ كه مخزن سيلابها بشود. فرمودند، چه كنيم؟ رودخانه در خاك آنهاست و همه كار مى توانند بكنند. عرض كردم، حقوق مكتسبه سالهاى دراز ما كه به اين آسانى از بين رفتنى نيست پس اينهمه رودخانه مشترك بين كشورهاى جهان هست، كشور بالا دستى هر غلطى مى خواهد مى تواند بكند؟ به علاوه در اين قرارداد لعنتى، همه جور حق ارجاع مسئله به مراجع بين المللى ديگر را از خودمان سلب كرده ايم. چرا چنين سندى به دست يك دولت لرزان كه جانشين آن هم افسران جوان كمونيست خواهند بود، بدهيم؟ از همه مضحك تر اين كه باز خودمان به آنها پول بدهيم كه با پول ما اين بلاها را به سر ما بياورند و بعد يادگارى براى دولت كمونيست بعدى به جا بگذارند. شاهنشاه خيلى تأمل فرمودند و مقدارى فكركردند. فرمودند دوباره بررسى مى كنم و من از خوشحالى پاى شاه را بوسيدم.
عرض كردم، با اين قرارداد ما در شهريور كمتر از دو متر مكعب آب داريم كه كف هيرمند هم با آن تر نمى شود و همين! استدلال دولت ما هم اين است كه سيستان كه از لحاظ كشاورزى اقتصادى هم نيست، خاك وطن يعنى چه؟ ديگر شاهنشاه چيزى نفرمودند، يعنى پر حرفى نكن.
همچنين راجع به ابنيه مرتفع بسيار زشت رامسر عرض كردم كه در عالم غلامى ناچارم استدعا كنم امر فرماييد خرابش كنند. دختر فرانسوى پرستار كه همراه غلام بود تا از هواپيما پياده شديم، عاشق رامسر شد. عصرى هم قدرى گردش كرده و بدون اين كه با كسى حرفى زده باشد پيش من آمد و پرسيد اين كثافت كارى چيست كه اين جا مى كنيد؟ عمارت مرتفع ساختن در اين جا چه معنى مى دهد؟ به علاوه به قدرى نقشه زشت و بدتركيب است كه از هر زن پير زشتى هم زشت تر است. اين جا خوشبختانه شاهنشاه خنديدند.
و چون خيلى جسارت كرده بودم، مطلب را عوض كرده، به دخترها كشيدم و عرض كردم دختر آلمانى كه پيش والاحضرت شمس سراغ گرفته بوديد، امشب كه آن جا تشريف مى بريد، با دامن گشاده منتظر ورود مقدم مبارك است! فرمودند، امشب كه مهمانى بزرگ دارند. عرض كردم، به طور كلى عرض كردم كه مطلب را كس و كار والاحضرت و شايد خودشان، به او حالى كرده اند. ولى چند روز پيش والاحضرت اظهار مرحمت فرموده بودند، به ديدن من آمدند، اين دختر همراه بود. به نظر غلام كه چنگى به دل نمى زند. فرمودند، تو گاهى بى سليقه هستى، عرض كردم بى سليقه نيستم. بى بنيه هستم و بى ولع. به اين جهت خيلى زياد ايراد گير شده ام. منجمله دهنش گشاد و پاى ساقهاى بسيار كلفت و بى ريختى داشت. يك ساعت با ما نشستند و من خوب ارزيابى كردم.
بعد مرخص شدم، به كارهاى جارى رسيدم. شاهنشاه هم بعد از ظهر كار كردند مطلب محرمانه اى كه راجع به پاكستان! مثل اين كه عملش گذشته عرض كردم، بوتو كه با مخالفين كنار مى آيد. فرمودند، چه فايده؟ عرض كردم، البته ديگر قدرتى نخواهدداشت. فرمودند منظورم اين نيست. بر فرض قدرت هم داشته باشد، مخالفين مى گويند در امور اجتماعى برگرديم به پانصد سال قبل، و تازه بشويم عربستان سعودى. منظورم اين است كه چه فايده دارد انسان كشورى را به اين روز بنشاند؟

ايران
تحقيق
صفحه اول
داستان
طنز
از شما چه پنهان
از آنچه گفته اند
يك زندگى
مقاله ها
گزارش
گفتگو
بازتاب
جهان
افغانستان
ورزش
شعر
خاطرات
از لابلاى متون
با نيمروز
حوادث
علمى
فال هفته
روى خط آلمان
آرشيو روزنامه
آرشيو مقاله ها

•   ايران   •   تحقيق   •   صفحه اول   •   داستان   •   طنز   •   از شما چه پنهان   • 
•   از آنچه گفته اند   •   يك زندگى   •   مقاله ها   •   گزارش   •   گفتگو   •   بازتاب   • 
•   جهان   •   افغانستان   •   ورزش   •   شعر   •   خاطرات   •   از لابلاى متون   • 
•   با نيمروز   •   حوادث   •   علمى   •   فال هفته   •   روى خط آلمان   • 

•    آرشيو مقاله ها   •    آرشيو روزنامه   •