Nimrooz
Vol.18, No. 976, April 18, 2008
سال هيجدهم - شماره ۹۷۶ - جمعه ۳۰ فروردين ۱۳۸۷
بشنو اين نى... پيرايه يغمايى
ديدار به قيامت
003900.jpg
پيرايه يغمائى
ما رفتيم و دل شما را شكستيم، همين.
ديدارى با صادق هدايت در فروردين
صادق هدايت شب سه شنبه ۲۸ بهمن ماه سال ۱۲۸۱ در تهران، در خانواده اى اشرافى كه البته در آن تاريخ زندگى متوسطى را مى پيمودند، چشم به جهان مى گشايد و گو اينكه تا پايان هم بيشتر با اين خانواده مى زيد، اما نه او به اين خانواده تعلقى مى گيرد و نه خانواده او را و هنرش را صميمانه مى پذيرند و جدى مى گيرند.
شش ساله است كه به مدرسه علميه مى رود و پس از پايان دوره مقدماتى به مدرسه دارالفنون راه مى يابد و همان جاست كه روزنامه اى ديوارى به نام «نداى اموات» انتشار مى دهد و اين نخستين گام او براى نوشتن است. اما در همين ايام به چشم درد مبتلا مى شود و براى يك سال ترك تحصيل مى نمايد و بعد از آن در مدرسه فرانسوى زبان «سن لويى» تهران ثبت نام مى كند و با زبان و تادبيات فرانسه آشنا مى شود و همان زمان ها- يعنى در ۱۳ سالگى است كه اولين
مقاله رسمى او در هفته نامه «اميد» چاپ مى شود و سه ماه اشتراك مجانى جايزه مى گيرد.
در ۲۲ سالگى كتاب «انسان و حيوان» و داستان «زبان حال يك الاغ به وقت مرگ» و نيز «رباعيات خيام» را انتشار مى دهد كه البته بايد خاطر نشان كرد كه اين كتاب «رباعيات خيام» با آن كتاب «ترانه هاى خيام» كه بعدها انتشار داد، متفاوت است.
در ۲۳ سالگى از مدرسه سن لويى فارغ التحصيل مى شود و در ۲۴ سالگى داستان «مرگ» را در مجله «ايرانشهر» آلمان منتشر مى نمايد و نيز مقاله اى به نام «جادوگرى در ايران» به زبان فرانسه از او در مجله اى فرانسوى به نام «له ويل دِلنسس» چاپ مى شود. در همين زمان ها در كنكور اعزام به خارج موفق مى گردد و براى تحصيل در رشته مهندسى راه و ساختمان راهى بلژيك مى گردد.
اما صادق هدايت كه در آن زمان ۲۵ سال دارد، نمى تواند بيش از يك سال در بلژيك دوام بياورد، پس براى تحصيل در رشته معمارى به پاريس مى رود. در همين ايام است كه كتاب «انسان و حيوان» را با نام «فوائد گياهخوارى» در آلمان انتشار مى دهد.
سال بعد كه -۲۶ ساله است، خود را به قصد خودكشى در رودخانه سن مى اندازد، اما ماهيگيرى او را نجات مى دهد و او در نامه اى به برادرش از اين كار به عنوان يك ديوانگى ياد مى كند: «يك ديوانگى كردم و به خير گذشت.»
در پى اين ديوانگى نمايش نامه تاريخى «پروين دختر ساسان» و داستان زيباى «مادلن» را انتشار مى دهد و سال بعد- در ۲۷ سالگى- داستان هاى «زنده به گور» ، «اسير فرانسوى» ، «افسانه آفرينش» ، «حاجى آقا» را مى نويسد و اثر جاودانه خود «بوف كور» را پى ريزى مى كند.
و همان سال پس از چهار سال اقامت در پاريس به ايران باز مى گردد.
خانواده اش كه مى خواهند او به جاى اينهمه نوشتن ها درسى بخواند و مدركى بگيرد، اقامت چهار ساله او را وقت كُشى و پرسه گردى مى پندارند، اما او را بناگزير مى پذيرند و او هم چون نه كارى دارد و نه جايى، در اتاق كوچكى در خانه پدرى اقامت مى كند.
بعد از چندى كارى بسيار نادلخواه- با حقوقى بسيار ناچيز، در بانك ملى برايش پيدا مى شود، اما او چون اين شغل را اصلا ً دوست ندارد، بعد از دو سال آن را رها مى كند و به استخدام اداره كل تجارت درمى ايد، اما پس از چند ماهى مى فهمدكه آن اداره محلى براى پرداخت حقوق به وى منظور نكرده است، پس آنجا را هم ترك مى كند و دوباره خانه نشين مى شود. اما برخلاف اين گير و دارهاى كارى و پولى زندگى هنرى او همچنان فعال است، چنان كه چند كتاب نوشته شده اش را به چاپ مى رساند و نيز كتابى به نام «البعثت الاسلاميه الى البلاد الفرنجيه» مى نويسد و به انتشار مى دهد كه در حقيقت نخستين اثر طنزآميز اوست.
در سال ۱۳۱۰ «مجموعه اوسنه = اوسانه» (يعنى مجموعه افسانه هاى كودكانه فولكلوريك) از او به چاپ مى رسد و نيز ترجمه هائى از قبيل «تمشك تيغ دار» اثر «آنتوان چخوف» را در مجله سخن انتشار مى دهد.
در ۱۳۱۱ به گيلان و مازندران مى رود و سفرنامه اى به نام «سفر روى جاده نمناك» را مى نويسد و همچنين به اصفهان مى رود و سفرنامه «اصفهان، نصف جهان» را مى نويسد و منتشر مى كند و نيز داستان هاى «گرداب» ، «دون ژوان كرج» ، «مردى كه نفسش را كشت» و «صورتك ها» از او چاپ مى شود.
در ۳۱ سالگى همراه با مسعود فرزاد كتاب «وغ وغ صاحاب» را مى نويسد، اما سال بعد بخاطر چاپ اين كتاب به نظميه احضار مى شود و خانواده اش براى حفظ آبرو و جلوگيرى از اتفاقات بعدى او را به هند مى فرستند.
صادق هدايت يك سال در هند مى ماند، اما در اين مدت هم آنى از فراگيرى و نوشتن باز نمى ايستد. در اين مدت كوتاه با فرهنگ فلسفى هند آشنا مى شود و بخش عمده اى از وقت خود را در موزه ها و كتاب خانه ها مى گذراند. شاگرد محقق زبان شناسى به نام «بهرام انكله سارايا» مى شود و هر روز مثل شاگرد مكتبى ها كتاب و دفتر خود را زير بغل مى زند و به نقطه دورى به خدمت استاد مى رود و از او زبان پهلوى مى آموزد و در نتيجه كتاب «كارنامه اردشير پاپكان» و كتاب «گمان شكن» را از پهلوى به فارسى ترجمه مى كند و نيز در همين زمان هاست كه شاهكار ماليخوليايى و جاودانه خود بوف كور را به پايان مى رساند و آن را همانجا با دست خط خود، در چهل، پنجاه نسخه پلى كپى شده چاپ مى كند.
هدايت ظاهرا ً ميل ندارد كه به ايران بازگردد اما تنگناهاى اقتصادى براى او ناگوار و آزاردهنده هستند چنانكه او در نامه اى به پروفسور رپيكا ايران شناس معروف مى نويسد:
«تقريبا ً شش ماه است كه هستى و نيستى خود را كه جُوى ارزش نداشت، تبديل به اسكناس كرده ام و پس از تحمل اشكالات بسيار و مشقات بى شمار موفق شده ام كه در كنج عزلتگاه هندوستان لقمه نانى به كف آورده و دعاگوى دوستان و رفقا باشم.»
پس به ناچار در نيمه سال ۱۳۱۶ از هندوستان باز مى گردد، و با پارتى بازى دوباره در بانك شروع به كار مى كند و هم اين زمان است كه خاموشى و افسردگى اش آغاز مى شود، يعنى آن روح تپنده و آن روان پر تلاش كه لحظه لحظه زندگى به بار تازه اى مى نشست، كم كم ايستايى مى پذيرد و گو اينكه از اين زمان تا سال ۱۳۳۰ (زمان مرگش) كتاب ها و داستان هايش بارها چاپ مى شود و برايش چند مجلس بزرگداشت هم برگزار مى گردد، اما وى عملا ً كارى بجز برگردان كتابى از كافكا و نقدى بر داستان يكى از دوستانش كار ديگرى نمى كند و پر واضح است كه همين نازايى نيز بر ميزان افسردگى اش مى افزايد. هدايت اين افسردگى عميق را تا زمان مرگ به دوش مى كشد.
«ژاك كدرى» در اين زمينه گزارشى به اين مضمون دارد:
«خانه ما و خانه صادق هدايت ديوار به ديوار بود و من او را كم و بيش از دور و نزديك مى شناختم. در سال ۱۳۱۷ روزى براى دريافت حقوق كارمندان ارتش به بانك رفته بودم. صادق خان را در پشت باجه ديدم و سلامى كرده و پرسيدم: صادق خان در اينجا چه مى كنيد؟ جواب داد: والله خودم هم نمى دانم؟ با پارتى بازى اين پُست را براى من درست كرده اند، من هم مشغول كاريكاتور كشيدن و چيز نوشتن هستم و كاغذ نفله مى كنم. پول مفتى هم از دولت مى رسد.»
به دنبال اين وازدگى و افسردگى كه گريبان او را رها نمى كند، هدايت نامه اى به جمال زاده نويسنده معروف مى نويسد و در اين نامه كه تاريخ ۱۳۲۷ را دارد، عنوان مى كند كه:
«حرف سر ِ اين است كه از هر كارى زده و خسته و بيزارم و اعصابم خُرد شده. مثل يك محكوم و شايد بدتر از آن شب را به روز مى آورم و حوصله همه چيز را از دست داده ام. نه مى توانم تشويق بشوم و نه خودم را گول بزنم. بارى مطلب اينجاست كه نكبت و خستگى و بيزارى سر تا پايم را گرفته. همه چيز بن بست است و راه گريزى هم نيست.»
صادق هدايت با اين روحيه ويران خود را تا سال ۱۳۲۹ مى كشاند و در اين سال است كه كاسه صبر وى لبريز مى شود و خود را به آخرين قمار زندگى اش مى سپارد. چند ماه مرخصى مى گيرد و به بهانه درمان با پول ناچيزى كه از فروش كتاب هايش به دست آورده، راهى پاريس مى شود. او اميدوار است كه در آنجا آسايش روحى و شرايط مساعدى براى ادامه كارهاى هنرى اش به دست آورد اما آنجا هم با دشوارى هاى گوناگون روبرو مى گردد، چنانكه به برادرش مى نويسد كه براى پرهيز از اين دشوارى ها بايد به سوئيس يا جاى ديگرى برود.
اما او به سوئيس نمى رود، به جاى ديگر هم نمى رود. بلكه بامداد روز دوشنبه ۱۹ فروردين ۱۳۳۰ در پاريس، در گرمابه اتاق ِ پانسيون محقرى در بولوار سن ميشل، كوچه شامپيونه، با باز كردن شير گاز به زندگى خود پايان مى دهد و جسدش در كنار خاكستر آثار چاپ نشده اش، باقى مى ماند.
رحمت مقدم كه نخستين كسى است كه بر جنازه او حاضر مى شود، مى گويد:
«هدايت مرگش نيز همچون زندگى اش زيبا بود. يك ژاكت به تن داشت خيلى تميز با پيراهن سفيد و شلوار هم به پا داشت. صورتش را اصلاح كرده بود، انگار مى خواهد به مهمانى برود يا در مجلسى رسمى شركت كند. لباس تميز، صورت تراشيده و موها شانه خورده و مرتب بود.»
روز ۲۷ فروردين دانشجويان ايرانى جنازه او را تا گورستان بدرقه مى كنند و بدينگونه دفتر زندگى چهل و هشت ساله يكى از تابناك ترين چهره هاى هنرى جهان بسته مى شود.
آرامگاه هدايت در گورستان پرلاشز قطعه ۸۵ در ميان ديواركى از شمشادهاى سبز قرار دارد و به روى سنگ سياه و هرمى شكل آن تصويرى از بوف نقش بسته و اين عبارت كوتاه نوشته شده است:
صادق هدايت ۱۹۵۱- ۱۹۰۳
روانش شاد و يادش جاودانه باد!
زمانى كه مسعود فرزاد، دوست صميمى صادق هدايت خبر مرگ او را در لندن مى شنود با اندوهى كمر شكن و همتى مردانه و دستى خالى مجلس سوگى بسيار آبرومندانه و شاعرانه برايش تدارك مى بيند و قطعه شعرى را كه در مرگ او سروده آنچنان مؤثر مى خواند كه هم خود او و هم ديگران چندين بار به گريه مى افتند، اكنون جا دارد كه اين سوگواره را با هم مرورى كنيم:
سرگشته در اين مرحله چون گوى بمانديم
زان سوى نرفتيم و از اين سوى بمانديم
تو آب روان بودى و رفتى سوى دريا
ما سنگ و كلوخيم، ته جوى بمانديم
چون باد، تو زى كشور جان رفتى و آزاد،
ما خاك صفت بر سر اين كوى بمانديم
زنجير علائق را چون شير گسستى
ما، مور منش بسته يك موى بمانديم
صد خوان هنر چيدى و ما گرسنه طبعان
بعد از تو پى رنگ و پى بوى بمانديم
شايسته همراهى سيمرغ، مگس نيست
ماندن حد ما بود، از آن روى بمانديم
نشناخته قدر گهرت عمرى و ناچار
(از ديده گهربار) گهر جوى بمانديم
و ديگر بار: بوف كور:




پيش از گفتگوى اصلى بايد در مورد بوف كور چند نكته را در نظر گرفت:
نكته اول اينكه به گفته همه پژوهشگران داستان بوف كور داراى دو بخش است. در بخش اول كه بيشتر به رؤيايى مى ماند، راوى به شرح زندگى خود در زمان جوانى و شغلش كه نقاشى روى قلمدان است، مى پردازد و نيز از اتفاقاتى نمادين كه در پيرامونش مى گذرد، سخن مى گويد و در بخش دوم شرح زندگى كودكى اش و چگونگى بزرگ شدنش و معرفى و احوالات پدر و مادرش را را بيان مى دارد.
نكته دوم اينكه بوف كور اصلا ً يك اثر سورئاليستى است. سوررئاليسيم يعنى آميختن رؤيا و واقعيت با يكديگر و بطور كلى يعنى خواب ديدن در بستر كاغذ و صادق هدايت در اين زمينه در بوف كور توانمندى هاى بسيار از خود نشان مى دهد. يعنى او در طول داستان به تناوب از رؤيا به واقعيت و از واقعيت به رؤيا نقب مى زند و مى توان گفت كه همواره از اين سو به آن سو در گذر است.
نكته ديگرى كه اين داستان را بسيار دشوار مى نمايد، مسئله زمان است كه گاهى به آينده و گاهى به حال و گذشته تبديل مى شود. در اين مورد بايد گفت كه راوى در عين حالى كه زمان حال خود را شرح مى دهد، از زمان آينده خود نيز- كه در آن به شكل پيرمرد خنزر پنزرى در مى آيد- سخن مى گويد و در حقيقت زمان در اين داستان دو خط موازى است- يكى حال و يكى آينده- كه پاى راوى روى هر دو خط است و هر دو خط را به موازات هم پيش مى برد. دكتر سيروس شميسا در اين مورد مى نويسد: «بوف كور به لحاظ زمان ساختار پيچيده اى دارد. زمان مدور و معكوس. پايان داستان، آغاز داستان است و آغاز داستان ادامه پايان آن است.»
آخرين نكته اينكه شخصيت هاى اين داستان همه يك نفرند. يعنى همه مردان يك مرد و همه زنان يك زن اند. در حقيقت پيرمرد خنزرپنزرى، عموى راوى، پدر راوى، پيرمردى كه روى قلمدان نقاشى مى شود و خود ِ راوى همه يك نفر هستند كه در چهره هاى متفاوت در داستان حضور مى يابند. و همه زنان يعنى زن خيالى يا اثيرى، رقاصه هندى، دايه راوى، عمه راوى، و لكاته (همسر راوى) و زن نقاشى شده روى قلمدان نماد يك زن هستند كه به نقش هاى گوناگون در صحنه حضور مى يابند.
خلاصه داستان بوف كور از اين قرار است كه: مردى مجهول در شهر «رى» يعنى تهران قديم زندگى مى كند. كار اين مرد نقاشى روى قلمدان است و هميشه هم يك تصوير را روى قلمدان ها مى كشد. خودش مى گويد: «موضوع همه نقاشى هاى من از ابتدا يك جور و يك شكل بوده است. هميشه يك درخت سرو مى كشيدم كه زيرش پيرمردى قوز كرده، شبيه جوكيان هندوستان، عبا به خودش پيچيده، چمباتمه نشسته و دور سرش شالمه بسته بقود و انگشت سبابه دست چپش را به حالت تعجب به لبش گذاشته. روبروى او دخترى با لباس بلند سياه خم شده و به او گل نيلوفر تعارف مى كرد، چون ميان آنها يك جوى آب فاصله داشت. آيا اين مجلس را من سابقاً ً ديده بودم يا در خواب و رؤيا به من الهام شده بود؟»
اين مرد از سرگذشت خود چيزهايى مبهم و وحشت انگيز به ياد دارد. مثلاً ً به ياد مى آورد كه پدر و عمويش دو برادر دو قلو بوده اند كه هر دو براى تجارت به هند مى رفته اند در كتاب آمده:
«...پدر و عمويم برادر دوقلو بوده اند، هردو آنها يك شكل، يك قيافه و يك اخلاق داشته اند و حتى صدايشان يك جور بوده بطورى كه تشخيص آنها از يكديگر كار آسانى نبوده است. علاوه بر اين يك رابطه معنوى و حس همدردى هم بين آنها وجود داشته است، به اين معنى كه اگر يكى از آنها ناخوش مى شده ديگرى هم ناخوش مى شده است، به قول مردم مثل سيبى كه نصف كرده باشند. بالاخره هردوى آن ها شغل تجارت را پيش مى گيرند و در سن بيست سالگى به هندوستان ميروند و اجناس رى را از قبيل پارچه هاى مختلف مثل منيره، پارچه گلدار، پارچه پنبه اى، جبّه، شال، سوزن، ظروف سفالى، گل سرشور و جلد قلمدان به هندوستان مى بردند و مى فروختند. پدرم در شهر بنارس بوده و عمويم را به شهرهاى ديگر هند براى كارهاى تجارتى مى فرستاده- بعد از مدتى پدرم عاشق يك دختر باكره، بوگام داسى، رقاص معبد لينگم مى شود. كار اين دختر، رقص مذهبى جلو بت بزرگ لينگم و خدمت بتكده بوده است. يك دختر خونگرم زيتونى با پستان هاى ليمويى، چشم هاى درشت مورب، ابروهاى باريك به هم پيوسته، كه ميانش را خال سرخ مى گذاشته.
حالا مى توانم پيش خودم تصورش را بكنم كه بوگام داسى، يعنى مادرم با سارى ابريشمى رنگين زر دوزى، سينه باز، سربند ديبا، گيسوى سنگين سياهى كه مانند شب ازلى تاريك و در پشت سرش گره زده بوده، النگوهاى مج پا و مچ دستش، حلقه طلايى كه از پره بينى گذرانده بوده، چشم هاى درشت سياه خمار و مورّب، دندان هاى برّاق، با حركات آهسته موزونى كه به آهنگ ستار و تنبك و تنبور و سنج و كرنا مى رقصيده- يك آهنگ ملايم و يكنواخت كه مردهاى لخت شالمه بسته مى زده اند، آهنگ پر معنى كه همه اسرار جادوگرى و خرافات و شهوت ها و دردهاى مردم هند در آن مختصر و جمعع شده بوده- و به وسيله حركات متناسب و اشارات شهوت انگيز، حركات مقدس، بوگام داسى مثل برگ گل باز مى شده، لرزشى به طول شانه و بازوهايش مى داده، خم مى شده و دوباره جمع مى شده است، اين حركات كه مفهوم مخصوصى در بر داشته و بدون زبان حرف مى زده است، چه تاثيرى ممكن است در پدرم كرده باشد.»
در هر حال پدر راوى به خاطر اين عشق به مذهب آن دختر مى گرود و با او روابط عاشقانه اى برقرار مى كند. دختر از او باردار مى شود و چون اين عمل برخلاف عرف آن معبد است، دختر را از خدمت معبد بيرون مى كنند. رقاصه هندى بعد از نُه ماه كودك خود را كه همين راوى باشد، به دنيا مى آورد. پس بنابر روايت، راوى دو رگه است يعنى از سوى پدر ايرانى و از سوى مادر هندى است.
چند روز بعد از تولد نوزاد، برادر ديگر كه در سفر بوده، سر مى رسد و به محض ديدن دختر رقاصه، يك دل نه صد دل عاشق او مى شود و چون شباهت بسيارى به برادر ديگر دارد، از غفلت رقاصه استفاده مى كند و او را فريب مى دهد و با او همخوابه مى شود. اما همين كه قضيه فاش مى شود رقاصه بسيار خشمگين مى گردد و به هر دو برادر مى گويد كه هر دوى آنها را ترك خواهد كرد مگر اين كه آزمايش «مار ِ ناگ» را انجام بدهند و هر كدام از آنها كه زنده بمانند، رقاصه به او تعلق خواهد گرفت.
«ناگ» يا «ناگا» به مار ماده مى گويند كه در هندوستان مورد پرستش است و با حركات موزونى در معبد مى رقصد. درست مثل زن رقاصه و در حقيقت مار ِ ناگ و زن رقاصه نماد يكديگرند. روايت داستان در اين بخش چنين است:
«آزمايش از اين قرار بوده كه پدرم و عمويم را بايستى در يك اتاق تاريك مثل سياهچال، با يك مار ِ ناگ بياندازند و هر يك از آنها كه مار او را گزيد، طبيعتا ً فرياد مى زند و آن وقت مارافسا در اتاق را باز مى كند و ديگرى را نجات مى دهد و رقاصه به او تعلق مى گيرد. قبل از اينكه آنها را در سياهچال بياندازند، پدرم از رقاصه خواهش مى كند كه يك بار ديگر جلوى او برقصد، رقص معبد را و او هم قبول مى كند و به آهنگ نى لبك مار افسا جلو روشنايى مشعل با حركات پر معنى موزون و لغزنده مى رقصد و مثل مارناگ پيچ و تاب ميخورد. بعد پدرم و عمويم را در اتاق مخصوص با مار ِ ناگ مى اندازند. عوض فرياد اضطراب انگيز، يك ناله مخلوط با خنده چندشناكى بلند مى شود، يك فرياد ديوانه وار. در را كه باز مى كنند عمويم از اطاق بيبرون مى ايد، ولى صورتش پير و شكسته و موهاى سرش از شدت بيم و هراس- صداى لغزش سوت مار خشمگين كه چشم هاى گرد و شرربار و دندان هاى زهر آگين داشته و بدنش مركب بوده از يك گردن دراز كه متنهى به يك پيوستگى شبيه به قاشق مى شده- از اطاق خارج مى شود. مطابق شرط و پيمان بوگام داسى متعلق به عمويم مى شود: يك چيز وحشتناك معلوم نيست كسى كه بعد از آزمايش زنده مانده پدرم يا عمويم بوده است. چون در نتيجه اين آزمايش اختلال فكرى برايش پيدا شده بود، زندگى سابق خود را به كلى فراموش كرده و بچه را نمى شناخته. از اين رو تصور كرده اند كه عمويم بوده است. آيا همه اين افسانه مربوط بزندگى من نيست؟ يا انعكاس اين خنده چندش انگيز و وحشت اين آزمايش تأثير خودش را در من نگذاشته و مربوط به من نمى شود؟ از اين به بعد من به جز يك نان خور زيادى و بيگانه چيز ديگرى نبوده ام.»
بعد آن مرد با زن و بچه از سفر بزرگ خود به ايران باز مى گردد. و بعد از چندى كودك را به خواهر خود كه عمه بچه باشد، مى سپارد و با همان رقاصه هندى به هند مى رود و ديگر اثرى از آنها به دست نمى آيد. فقط مادر هنگام خداحافظى يك بغلى شراب ارغوانى كه در آن زهر دندان مار ِ ناگ است، براى فرزندش باقى مى گذارد.
كودك كه همان راوى داستان است، در دامان عمه بزرگ مى شود. عمه دخترى هم سن با او دارد كه هر دو را يك دايه شير مى دهد و در حقيقت راوى با دختر عمه خود، خواهر و برادر شيرى است. بعد از چندى كه هر دو كودك ديگر بزرگ شده اند، عمه مى ميرد. شب مرگ عمه، راوى براى آخرين ديدار به بالاى جنازه مى رود، اما دختر عمه او را غافلگير مى كند و بر سر بالين مادر ِ مرده، خود را به وى تسليم مى نمايد و راوى براى حفظ آبرو- با اينكه با او خواهر و برادر شيرى است، ازدواج مى كند اما به سبب سابقه آلوده دختر و نيز به سبب ناتوانى هاى جسمى و روحى، نمى تواند زندگى اش را سامان بدهد. زن خود را به فساد و خيانت متهم مى كند و خود نيز براى تسكين به شراب و افيون پناه مى برد و گو اينكه از اين زن كه لكاته و فاسدش مى خواند، نفرتى جانگداز دارد اما از سويى ديگر او را در قالب زنى خيالى و اثيرى كه عاشق دلسوخته اوست، مى پرستد و اين تضادهاى درونى زندگى را براى او به جهنمى مرگبار تبديل مى كند.
حوادث وحشتناك گذشته دوباره به ذهنش باز مى گردد و زندگى حال به هم زن ِ پيرامونش او را به صورت يك بيمار روانى در مى آورد.
از آن پس راوى به نقاشى روى جلد قلمدان رو مى كند و همچنانكه خود مى گويد بر همه قلمدان ها فقط يك تصوير مى كشد تا اينكه يك روز سيزده فروردين اتفاقى مى افتد و از اين زمان است كه داستان به راه ديگرى مى افتد.

ايران
تحقيق
صفحه اول
داستان
طنز
از شما چه پنهان
از آنچه گفته اند
يك زندگى
مقاله ها
گزارش
گفتگو
بازتاب
جهان
افغانستان
ورزش
شعر
خاطرات
از لابلاى متون
با نيمروز
حوادث
علمى
فال هفته
روى خط آلمان
آرشيو روزنامه
آرشيو مقاله ها

•   ايران   •   تحقيق   •   صفحه اول   •   داستان   •   طنز   •   از شما چه پنهان   • 
•   از آنچه گفته اند   •   يك زندگى   •   مقاله ها   •   گزارش   •   گفتگو   •   بازتاب   • 
•   جهان   •   افغانستان   •   ورزش   •   شعر   •   خاطرات   •   از لابلاى متون   • 
•   با نيمروز   •   حوادث   •   علمى   •   فال هفته   •   روى خط آلمان   • 

•    آرشيو مقاله ها   •    آرشيو روزنامه   •