Nimrooz
Vol.18, No. 973, March 14, 2008
سال هيجدهم - شماره ۹۷۳ - جمعه ۲۴ اسفند ۱۳۸۶
منيرو روانى پور
نخستين روز درس
نويسنده: بهرام دهيم
سرگذشت بهرام چوبين
سميراميس
يك دختر سر راهى، حاكم بر ملتى شد!
ترجمه: مهندس ح. كردبچه
از سياحت نامه دكتر «هنريش بروژ» مستشار سفارت پروس در ايران
حرمسراى ايرانى ها
در زمان ناصرالدينشاه
زنان صيغه و عقدى- ايرانى ها در باده نوشى استادند-
رقاصه هاى سوزمانى- داستان يك نفر فرانسوى كه مى خواست رقص ايرانى را ببيند- سر بريدن جوانى كه با زنى بى عصمتى كرده بود

منيرو روانى پور
نخستين روز درس
زن جلويى كه پا روى ركاب اتوبوس ميگذارد، زن پسرش را بغل ميكند و اورا با خودش بالا ميكشد. هنوز صندلى خالى هست. مى نشينند.
مامان كنار شيشه من.
پسرك كنار شيشه مى نشيند تا فاصله خانه- مدرسه را به بيرون نگاه كند. ايستگاه به ايستگاه اتوبوس پر و پر تر مى شود تا وقتى زنان ايستاده ميان صندلى ها با هر حركت اتوبوس خم و راست شوند. زنبيل ها هنوز خالى است و بچه ها كيف به پشت خميازه ميكشند. زنبيلش را توى بغل محكم ميگيرد و به پسرك نگاه ميكند كه چشمانش برق ميزند. نخستين روز درس است. زنگ ساعت هفت ونيم مى خورد. پسرك ساعت شش بيدار شده تمام دفترها ومداد و مداد رنگى ها را توى كوله پشتى اش گذاشته و ساعت شش ونيم حاضر و آماده دم در ايستاده.
ديرم نشه مامان.
پسرك خوش دارد به اولين صف سال برسد، به دوستان قديمى. همانهايى كه پارسال كنارش توى نيمكت كلاس اول نشسته اند. زن دست ميكشد روى سر پسرك و اتوبوس يله مى شود به سمت ميدان. مسافران ايستاده وسط صندلى ها ميله هاى بالاى سرشان رامحكم مى گيرند. زن اين جوروقتها پسرك را بغل مى كند تا اتوبوس از پيچ ميدان بگذرد.
اين بار وقتى اتوبوس، ميدان را دورمى زند سرها ناگهان مى چرخند و راننده نيش ترمزى ميزند وصدايى بيمار و ترسيده ميگويد:
«چه بادى تو شلوارش افتاده؟» گردن مى كشد و نگاه ميكند.
توى هوا مردى كه صورتش پيدانيست با دستانى بسته از پشت، آويزان جرثقيلى، تكان تكان مى خورد. زن كمى نيم خيز مى شود رو به پسرك تا تمام شيشه پنجره اتوبوس را بپوشاند. «آخ ببين دفترت رو جا نگذاشته باشى؟»
كيف كودكش را باز ميكند وبراى لحظه اى صداى كشيدن زيپ كيفها در اتوبوس مى پيچد وبعد صداهاى كودكانى كه برسر مادران خود غر ميزنند:
مامان چقدرتو كيفم ميگردى؟
مسافران ديگر نيم خيز شده اند تا ببينند. گوشهاى زن ناگهان سنگين ميشود.
انگار از فاصله هزار پايى معلق شده باشد توى فضا. اما ميان هجوم باد و هوا و فضا فرياد مسافرى را مى شنود: حركت كن اقا
صدا پر ازبغص و التماس و تشر است...
رانند ه هم به هوش مى آيد و مى راند. روى صورت مسافران خستگى مى نشيند. زنانى كه ايستاده اند ميله هاى وسط ر ا محكم تر ميگيرند، با اين همه روى صندلى ها ومسافران نشسته يله مى شوند.
اتوبوس توى خيابان مى پيچد، قد راست ميكند انگار. نفس ها رها مى شود. همه چيز سرجاى خود قرارميگيرد، قرار ميگيرد؟
زن به پسرك نگاه ميكند كه دارد رديف درختانى را مى شمارد كه هنوز سبز مانده اند...
«مامان سيزده تا درخت. درخت كاج.»
دلش ميخواهد بپرسد روى درختها پرنده اى هم هست. نمى تواند. صدا از گلويش بيرون نمى آيد و يا مى ترسد باز پسرك بپرسد:
«مامان دوباره غصه خوردى كه صدات گرفته؟»
به ايستگاه مدرسه كه مى رسند همه كند وسنگين بلند مى شوند. هيچ كس براى پايين آمدن از اتوبوس شتابى ندارد. جز بچه ها كه دست مادرانشان را ميگيرند و آنها را به دنبال خود ميكشند.
بچه ها كيف مدرسه به پشت دست دردست مادران وارد مدرسه مى شوند توى حياط مدرسه صداى بلندگو هوا را مى خراشد..... بچه ها به صف... بچه ها به صف...
مادرها توى حياط مدرسه كنار بچه ها مى ايستند و بلندگو داد مى زند:
مادرا عقب مادرا عقب...
پاها مردد و كند كمى عقب مى رود و باز سر جاى خود بر ميگردد.
روز، روز كلاس بندى است. نامها خوانده مى شود. پسر توى صف سوم مى ايستد. ناظم چاق وسياه پوش پارسالى پشت بلند گو مى رود:
مادرا عقب... بچه ها به صف
از جلو نظام...
بچه ها دست روى شانه بچه جلويى نظام ميگيرند و ناظم شعار مى دهد و بچه ها جواب ميدهند:
آماده ايم آماده.......
مشتهاى كوچك تكان مى خورند گره شده و خشمگين. بچه ها پا به زمين ميكوبند و دشمن را له ميكنند و بعد با سوت زن پشت بلندگو صف ها حركت ميكنند.
حياط كه خلوت مى شود. خدمتكار پارسالى دستش را توى هوا تكان ميدهد
مادرا بيرون...
هيچ مادرى تكان نمى خورد. هركس بهانه اى دارد يكى بايد ليوان پسركش را بدهد ديگرى آنتى بيوتيك بچه اش را....
خدمتكار سرتكان ميدهد
بچه ها كه نرفتن جبهه جنگ، اومدن مدرسه
هيچ كس تكان نمى خورد:
به خاطر امنيت بچه هاى خودتون ميگم بايد در حياط رو قفل كنيم
هيچ كس دلش نمى خواهد بيرون را ببيند
آهاى مادرا دارم درو قفل ميكنم ها
ناظم مى آيد با خطكش توى دست
مادرا در جلويى بازه...
ناظم دو دست را باز ميكند، انگار بخواهد مرغها را از توى جاليز كيش كند.
بيرون... مادرا بيرون


زنها پشت در بسته مدرسه گيج مى ايستند. گاهى به آسمان نگاه ميكنند گاهى به در زنگ زده. زنبيلها توى دست آويزان است. گاهى مادرى از لاى در بسته به حياط خلوت نگاه ميكند و باز مردد مى ايستدد. زن پا كج ميكند و راه مى افتد به طرف كوچه كنار مدرسه تا به در جلويى برسد كه نيمه باز است. خدمتكار پشت در نشسته
«مى خواهم كلاس پسرم را ببينم.»
منتظر جواب و اجازه نمى ماند. مى رود توى ساختمان. همه توى كلاسند. الا بچه هاى كلاس دوم. پسر را مى بيند كه كنار ديوار ايستاده.
چرا بيرون ايستادى مادر؟
پسرك بند كيفش را جا به جا ميكند:
خانم معلم گفت برين بيرون.
سرك ميكشد توى كلاس. معلم ايستاده است وبا چشمان درشت وحشت زده به گوشه اى از كلاس نگاه ميكند.
موش... يه موش به اين هوا اومد تو كلاس... رفت تو اون سوراخى.
روى دو پاكنار پسرك مى نشيند و دست دور شانه هاى كوچكش اورا در آغوش ميگيرد.
خانم ناظم چاق وسياه پوش پارسالى، خط كشش را توى هوا تكان تكان ميدهد و مى ايد. زن نگاهش ميكند. و باخودش فكرميكند همين حالاست كه با يك فرمان تمام موشها را از سوراخ سنبه هاى مدرسه بيرون بكشد...
«موش كه ترس نداره يالله توكلاس...»
پسرك مردد به طرف كلاس مى رود. زن سعى ميكند لبخند بزند و دستى تكان دهد. در كلاس پشت سر بچه ها بسته مى شود. صداى ناظم را از پشت در بسته مى شنود:
هركس تو راهرو بياد انضباطش صفره.
راه مى افتد از كنار كلاسها كه رد مى شود شعارهاى روى ديوار را مى خواند... و صداى بچه ها در ذهنش مى پيچد... آماده ايم... آماده...
از مدرسه بيرون مى آيد. توى ايستگاه اتوبوس مى ايستد، به آسمان نگاه ميكند. بالاى سيم برقها هيچ كس آويزان نيست ... نفس بلندى ميكشد. اتوبوس از راه مى رسد.
نميداند چرا خيال ميكند مرد آويزان از جرثقيل كوله پشتى داشته. تصوير را ثانيه به ثانيه براى خودش رنگ ميكند، هاشور ميزند، سياه و سفيد ميكند تا سر در بياورد كه توى كوله پشتى مرد چه مى توانسته بوده باشد. فكرميكند حتما پر ازمداد رنگى بوده و دو تا دفتر بى خط براى نقاشى ويك پاك كن كه بتواند رنگهاى درهم شده را، راحت پاك كند... و مداد تراش... وحتما يك ليوان كوچك براى آب خوردن... مامان ليوانم نبايد شيشه اى باشه، ميشكنه....
...و سرانجام درايستگاه سوم پياده ميشود.





جرثقيل آرام آرام جوان را پائين مى آورد. آدمها ايستاده اند ساكت و نگران انگار مى ترسند مرد به زمين بيفتد پيرمردى چشم به آسمان دارد و سرش با حركت اهرم جرثقيل پايين مى آيد. جوانى كه كنار پيرمرد ايستاده ميگويد:
بيا برويم خودشان اورامى برند.
امان بده... كارى ندارم فقط يك دفعه ديگه...
وحرفش رامى خورد نمى تواند حرف بزند. جوان سر تكان مى دهد. زن سيبك گلوى جوان را مى بيندكه بالا وپايين مى رود.
اهرم جرثقيل پايين مى ايد به زمين نزديك مى شود و جوان آويزان محكم به زمين مى خورد. پيرمرد خيز برمى دارد به طرف جوان معدوم و صداى اخ از توى گلويش بلند مى شود.
كجا پدر... قدغنه
صداى مأمور را زن هم مى شنود
صورت پيرمرد جمع مى شود به التماس.
آقا...
و باز نمى تواند حرف بزند. همان جامى ايستدد انگار مجسمه. دو تا مأمور دست و پاى جوان معدوم راميگيرند و اورا پشت وانت بارى كه ايستاده مى اندازند.
مى توانى بيايى بهشت زهرا..
پير مرد ميگويد خير ببينى برادر..
هيچ كينه اى توى نگاه و صورت پيرمرد نيست. از اينكه كسى با او حرف زده. كمى خوشحال است و اين خوشحالى نيست اين مشنگى بعد ازحادثه است... زن پا كج ميكند زنبيل به دست و زنان ديگر را مى بيندكه پراكنده مى شوند.


بازار تره بار ديگر باز شده. بايد برود. به ساعتش نگاه ميكند هشت و نيم است. مى ايستد د توى ايستگاه اتوبوس تا بازار تره بار دو ايستگاه بيشتر نيست اما زور راه رفتن ندارد. زنهاى ديگر هم مى ايند با پاهاى بى رمقى كه به سختى انهارا باخود مى كشد. جرثقيل عقب جلو ميكند تا برود. جثه سنگينى دارد مثل يك جانور ماقبل تاريخ از خودش مى پرسد: چطورى منقرض شدند. با داينوسورها است. چطورى از روى زمين رفتند؟
سرخ... سبز... نارنجى
روى گوجه ها و خيارها و هويجها دست ميكشد.
مرد ميگويد: خانم سوا نكن
دستش را عقب ميكشد.
«سوا نميكنم.»
ميخواهد بگويد دست ميكشم تا سرخى و سبزى و نارنجى اش را بفهمم اما حرفى نمى زند. زنان ديگر نگاهش مى كنند و بعد زل مى زنند به ميوه ها و سبزى ها كه تر و تازه است. با حسرت نگاه ميكنند. انگار همه اين سبزها سرخها و نارنجى ها مى تواند ثانيه اى ديگر نباشد. ايستاده اند و تكان نمى خورند. هيچ كس دلش نمى ايد بگذارد و برود. كجا بروند؟ رفتارشان طورى است كه انگار به جايى پناه اورده اند. زن هم مى ترسد برود ميترسد از بازار برود و باز چيزى ببيند.
مى گويد اقا سه كيلو از سبز، سه كيلو از زرد، سه كيلو ازنارنجى و به ميوه ها اشاره ميكند گوچه فرنگيى بر مى دارد روى گونه اش مى گذارد ونفس ميكشد. زنان ديگر پشت سرش ايستاده اند. خنكاى گوچه گونه اش را ناز مى كند. زن جلويى به رويش مى خندد لبخندى محزون و گناهكار. : من توى صفم.
زن جلويى سر تكان مى دهد. حالا تا نوبتش برسد مى تواند به غرفه سبزى ها هم سرى بزند .
مى رود به غرفه سبزى. نفس ميكشد. نفس ميكشد و مى گويد
يك كيلو نعنا ع يك كيلو ريحانو لحظه اى بعد: اصلا از تمام سبزى ها يك كيلو
و سيبهاى سرخ و سفيد و ساقه هاى زنده و جوان كرفس...
بوى كرفس. مى خواهد به تمام زنها بگويد بياييد ميان اين همه سيب وسبزى غلت و واغلت بزنيم مى خواهد همچنان با چشمان بسته به زندگى نگاه كند مى خواهد... اماانارها و سيبها از كوله پشتى جوان بيرون مى ريزند وگوچه هاى له شده را دستى پشمالو از توى كوله پشتى مرد جوان بيرون مى اورد و با صدايى حيوانى به بيرون پرت ميكند د... نه گوجه ها له مى شوند بايد ارام اورا به زمين بگذارند و داينوسور بايد ارام گردنش را خم كند روى زمين....
چشم باز ميكند...

وقتى دست دراز ميكند تا كيسه هاى كوجه و خيار را بردارد زن كناريش ميگويد بچه شما هم افتاده توى كلاس بچه من
مى خندد. زن دوياره ميگويد: تو همون كلاسى كه موش تو ش پريده بود
موش..... زنها انگار منتظرند تا موشى وسط بپرد و حرف بزنند تا مجبورنباشند از چيز ديگرى بگويند و يا حرف ديگرى بشنوند. چشمانشان برق ميزند. همه خيلى وقت است كه موشى را در گوشه و كنار شهر ديده اند
به اين هوا بود اندازه يه گربه
من سفيدشو ديدم
اونوى كه من ديدم قهوه اى بود و يه دم داشت اين قدر
حالا تمام زنان تره بار از موشهايى كه ديده اند حرف ميزنندو نخودى مى خندند زن ميگويد: خوب موش؛ زياد هم خوب نيست.
صداها را مى شنود
درسته اصلا خوب نيست
ميگويد مخصوصا تو مدرسه
مى گويند: مخصوصا توى مدرسه
ميگويد: اگر...

وبحث در ميگيرد كه چطور بايد با موشهاى مبارزه كنند و چه نوع سمى بخرند تا دخلشان را در بياورند...

توى خانه پسرك دفتر مشقش را نشان مى دهد
مامان خانم معلم خله
زن مى پرسد: چطور
بين برامون يعنى گربه كشيده و گفته از رو اين ده صفحه نقاشى كنيم
مادر نگاه ميكند و نقشه را مى بيند نقشه ايران است پسر ميگويد تورا خدا مامان اين كجاش شكل گربه است؟
حرفى نمى زند.
پسر ميگويد: براى همه مون كشيد و هى گفت اين گربه موشا رو مى خوره اين گربه اخرش موشارو مى خوره...!

نويسنده: بهرام دهيم
سرگذشت بهرام چوبين
در اين ميان افرادى هم بودند كه به منظور پيشرفت خود و به دست آوردن جاه و مقام، ذهن شهريار ساسانى را مشوب ساخته و وى را وادار مى كردند كه با هر كس نظر بدى داشتند، او را از ميان بردارد.
البته از اين روزهاى تلخ، تاريخ ايران جز شرح خونريزى ها و كشتارهاى بيهوده و بى مورد چيزى در متن خود جاى نداده است. ولى ما مى دانيم كه دگرگون شدن احوال هرمز به آنجا منتهى شد كه صفحات آن با خون مردم نوشته شد. اما نه همه مردم، بلكه دو طبقه اى كه از چندى پيش گرفتار خشم و بدبينى هرمز بودند و آنها چنان كه مى دانيم يكى روحانيون زرتشتى بودند و ديگرى اشرافى كه به اصل و نسب خود افتخار مى كردند.
هر روز و هر شب فرمانى مبنى بر كشتن گروهى از اين مردمان توسط او صادر مى شد و هر لحظه به خاطرش مى رسيد كه چگونه در خانواده ها جستجو نمايند و آنهائى را كه داراى شخصيت هستند از ميان بردارند.
***
اكنون وقت آن رسيده است كه هرمز را با كشتارهاى پايان ناپذيرش تنها گذاشته و ببينيم سرانجام يلان سينه به كجا انجاميد.
پس از ان كه سربازان او را با خود بردند، به زندانى كه عده زيادى از شورشيان در آنجا زندانى بودند تحويل دادند.
هنوز بيش از چند دقيقه از ورود او به زندان نگذشته بود كه يكى از فرماندهان ارشد نظامى به سلول او وارد شد و از او سئوالاتى كرد. ولى يلان سينه كه براى جواب دادن به سئوالات او آمادگى نداشت، هر چه كوشيد نتوانست پاسخ قانع كننده اى بدهد. براى اين كه امكان نداشت شرح ورود بهرام را به قصر سلطنتى بازگويد. چون در آن صورت علاوه بر خودش، بهرام هم به مخاطره مى افتاد.
عاقبت پس از آن كه معلوم شد گفتار قبلى او با آنچه كه اكنون اظهار مى كند، اختلاف بسيار دارد، بدون لحظه اى ترديد به او مظنون شدند و موقعيت او سخت به خطر افتاد. زيرا همانطور كه اطلاع داريم در آن روز وضعيت شهر غير عادى بود و مثل آن كه انتظار چنين پيش آمدهائى را داشتند و مى خواستند چنين افرادى را به مجازات برسانند تا از آن پس كسى جرأت نكند به قصر سلطنتى نزديك شود. بعد از آن كه از يلان سينه تحقيقات كافى به عمل آوردند، تنها يك چيز را فهميدند و آن اين بود كه وى از مردم «رى» مى باشد.
بارى مسئولين زندان پس از بازجوئى از يلان سينه كه هيچ نتيجه مثبتى در برنداشت، صورت بازجوئى را براى مقامات بالاتر فرستادند و چون محيطى پر از سوءظن به وجود آمده بود و عده كثيرى از زندانيان را آماده كشتار كرده بودند، يلان سينه بخت برگشته را هم در ميان آن عده قرار دادند تا اين كه شب به اتفاق بقيه به قتل برسد.
شب خيلى زودتر از آن كه يلان سينه و بقيه زندانيان منتظرش بودند از راه رسيد و در همان نخستين لحظات عده اى از زندانيان را به محوطه وسيع قلعه برده و به قتل رساندند. اما همين كه نوبت به يلان سينه و نفرات ديگر رسيد و سربازان آنها را به محوطه وسيع حياط زندان راهنمائى كردند. قبل از آن كه جلادان به كار خود مشغول گردند، بهرام در حالى كه نامه اى از مهاندخت در دست هايش ديده مى شد خود را به محوطه زندان رسانده و ضمن ارائه نامه ممهور شده مهاندخت به مأمورين زندان، به آنها گفت كه يلان سينه يكى از سربازان ارتش است كه در اثر حادثه اى دلخراش مشاعرش را از دست داده و حتى قادر به شناسائى نزديكان و اطرافيان خود نيز نيست.
اين تدبير مؤثر واقع گشته و مأمورين زندان كه حرف بهرام را باور كرده بودند، فوراً يلان سينه را از بقيه جدا و پس از آن كه با او ابراز همدردى نمودند، او را به بهرام سپردند.
لحظه اى بعد يلان سينه كه تا چند قدمى مرگ پيش رفته بود، از بيم آن كه مبادا دوباره او را به قتلگاه برگردانند به اتفاق دوست خود به راه افتاده و خيلى زود از در قلعه بيرون رفتند و چون اوضاع پايتخت را چندان مساعد نمى ديدند، بلافاصله راه «رى» را پيش گرفته و تيسفون آشوب زده و پر از گناه را پشت سر گذاشتند.
***
كشتار عمومى تيسفون آن طور كه تصورش مى رفت براى شهريار ساسانى سرانجام خوبى نداشت. زيرا درست است كه در اثر آن كشتار، ياغيان سراسر كشور فكر تجاوز را از سر به در كردند و پايتخت ساسانيان تا حدود زيادى قرين امن و امان گرديد. اما واقعه اى رخ داد كه زندگى هرمز را به شدت دگرگون ساخت و چنان خاطره اى از آن برجاى ماند كه براى هميشه شاه را اندوهناك كرد.
هرمز با كشتار بى وقفه اى كه در پايتخت به راه انداخت، نفرت مردم را عليه خود برانگيخت، به طورى كه نفرت از هرمز و اعمال او حتى به نظاميان هم سرايت كرد. اين عده از افسران و سربازان كه از كشتار مردم توسط هرمز به ستوه آمده بودند، براى اين كه نفرت و انزجار خود را نسبت به اعمال بى رويه هرمز اعلام بدارند، مرتب و به دنبال هم از خدمت فرار مى كردند.
عده ديگرى از نظاميان بودند كه هرمز را كاملاً بى گناه دانسته و تمام تقصيرها را به گردن «رزگونه» مى انداختند. اين عده كه در ميان آنها افراد قسمت هاى مختلف ارتش از جمله جان سپاران ديده مى شدند، به دنبال راهى بودند تا آن زن را از پادشاه ساسانى دور نمايند. زيرا اين زن در نظر آنها خطرناكتر از دشمنانى چون روميان و تركان بود. براى اين كه به اعتقاد آنها زن مزبور برخلاف آن دو كشور كه از خارج مرزها به كشور حمله ور مى شدند، از درون به جان كشور افتاده و سرتاسر مملكت را به آشوب كشيده بود. اين عده پس از تشكيل چندين جلسه، سرانجام به اين نتيجه رسيدند كه براى نجات كشور و مردمش از دسيسه هاى آن زن بايد او را ربوده و از كشور خارج كنند و به همين منظور به آن عده از جان سپاران كه در آن جمع حضور داشتند مأموريت دادند كه به كمك يكديگر «رزگونه» را از دربار بربايند! اما انجام دادن اين امر آنقدرها هم آسان نبود. آخر چگونه امكان داشت زن مورد علاقه فرد مقتدرى چون هرمز (پادشاه ايران) را از او دور كرد و چنين زنى را كه هرمز تحت تأثير او دست به آن همه كشتار زده بود از قصر ربود؟
هرمز به افراد ويژه و فدائى خود (جان سپاران) اعتماد كامل داشت و حتى تصور آن را هم نمى كرد كه روزى آنها دست به كارهائى خلاف ميل او بزنند، اما شهريار ساسانى به اين امر واقف نبود كه آنها تا وقتى پيمان خود را محترم مى شمارند كه او نيز جان افراد ارتش و مردم كشورش را محترم بشمارد.
بيش از يك هفته از عزيمت بهرام ويلان سينه گذشته بود كه در يك شب تاريك، يكى از افسران «جان اوسپار» رزگونه را با جعل پيامى از طرف هرمز، از قصر خارج كرده و محل نامعلومى مى برد.
اين در واقع بزرگترين ضربه اى بود كه مى توانست بر هرمز وارد شود. زيرا به قدرى به «رزگونه» علاقه داشت كه حتى حاضر بود هستى خود را به خاطر او فدا كند. صبح شبى كه «رزگونه» را به ترتيبى كه گذشت از قصر ربودند، هيچكس جرأت نداشت چنين خبر شومى را به اطلاع هرمز برساند. اما اين موضوعى نبود كه از او پنهان بماند، زيرا وى عادت داشت كه هر روز صبح اول وقت و اوائل هر شب سرى به «رزگونه» بزند.
آن روز صبح، هرمز در همان ساعت معينى كه هر روز به ديدار «رزگونه» مى رفت، به آهستگى وارد اتاق مخصوص او شد، با كمال تعجب «رزگونه» را در آنجا نديد. اما زياد حيرت نكرد، چون فكر كرد كه ممكن است رزگونه براى آرايش سر و روى خود به اتاق ديگرى رفته باشد و بنابراين زود بازمى گردد، از اين رو مدتى منتظر ماند. اما چند دقيقه بعد نظرش درباره آرايش عوض شده و به ياد آورد كه «رزگونه» هميشه آرايش خود را پيش از آن ساعت به پايان رسانده و خود را آماده پذيرائى از او مى كرد.
لحظه اى ديگر با خود انديشيد شايد «رزگونه» براى آن كه با او شوخى كرده باشد، خود را پنهان نموده تا تأثير غيبت خويش را در او ببيند. ولى اين فكر هم مورد قبول هرمز واقع نشد. زيرا مى دانست كه «رزگونه» از علاقه شديد او نسبت به خودش خبر دارد، بنابراين نيازى به اين گونه بازى ها نيست.
لحظات به دنبال هم مى آمدند و مى رفتند، ولى هنوز خبرى از «رزگونه» نبود. هرمز هم كه از انتظار كشيدن خسته شده بود در طول اتاق بناى قدم زدن را گذاشت.
هنگامى كه اين انتظار جاى خود را به اضطراب و تشويش مى داد و هرمز سخت ناراحت و پريشان گشته بود، يكى از خدمتكاران را پيش خواند و پرسيد:
«رزگونه» كجاست؟
در چهره خدمتكار حالتى نمودار شد كه هرمز در يك آن احساس نگرانى كرد و با صدائى بلند پرسيد:
مى گويم «رزگونه» كجاست؟
خدمتكار با كلمات بريده بريده و در حالى كه آثار وحشت بر چهره اش سايه افكنده بود گفت:
شاهنشاها! من طبق معمول براى بيدار كردن «خانم» آمدم، ولى او در اتاق نبود. ديگران هم از او خبرى نداشتند.
هرمز كه آشفته و خشمگين شده بود فريادكنان گفت:
هر چه زودتر به رئيس خدمه قصر بگوئيد پيش من بيايد.
خدمتكار براى انجام دستور به سوئى دويده و به فاصله چند لحظه رئيس خدمه قصر در حالى كه از ترس مى لرزيد خود را به مقابل شاه رساند.
هرمز با ديدن او به صداى بلند پرسيد: رزگونه كجاست؟
رئيس خدمه قصر پاسخ داد- شاهنشاها! حتماً در قصر به سر مى برد، زيرا هيچكس نديده كه او از قصر خارج شود.
اما در اين هنگام يكى از خدمه اظهار داشت:
سرور من، دقيقاً نيمه شب بود كه «خانم» به اتفاق دو تن از افسران (جان اوسپار) از اتاق خود بيرون آمده و به من كه خدمات شخصى او را به عهده دارم امر كرد كه او را تنها بگذارم، بعد هم تا آنجا كه چشم من كار مى كرد او را ديدم كه به اتفاق افسران دوگانه تا جلوى دروازه قصر پيش رفتند و پس از آن ديگر نفهميدم كجا رفتند...
همين كه سخنان خدمتكار تمام شد، هرمز بى درنگ دستور داد رئيس نگهبانان قصر را حاضر كنند و او وقتى كه وارد شد با نهايت احترام در برابر شاه تعظيم كرده و منتظر پرسش شاه ايستاد.
هرمز نگاه مشكوكى به جانب رئيس نگهبانان افكنده، سپس پرسيد:
رزگونه كجا رفت؟
رئيس نگهبانان در جواب گفت: من نمى دانم به كجا رفت، ولى به موجب دستخطى كه از شاهنشاه داشت به اتفاق دو نفر از افراد (جان اوسپاران) در حدود نيمه شب بود كه از قصر بيرون رفت!
هرمز كه از سخنان رئيس نگهبانان سخت حيرت كرده بود گفت:
با دست خط من بيرون رفتند، ولى اين غير ممكن است، چون من چنان دستخطى به رزگونه نداده ام، هر چه زودتر آن دستخط را برايم بياور!
رئيس نگهبانان تعظيمى كرد و گفت: اكنون آن را مى آورم، بعد دوان دوان دور شده و پس از چند لحظه در حالى كه نامه اى به دست داشت مراجعت نمود و آن را به هرمز داد.
هرمز با كمال تعجب مشاهده كرد كه نامه از نوع نامه هائى است كه آن را به تعداد زياد مخصوص پادشاه مى نويسند تا آن را به مهر خود ممهور نمايد. اما تعجب او زمانى به اوج خود رسيد كه ديد مهر مخصوص وى در پاى نامه خودنمائى مى كند.
در آن لحظه اگر قصر و ساكنشان بر سر هرمز فرود مى آمد، آنقدر دچار وحشت و تعجب نمى شد كه خواندن اين نامه او را به وحشت انداخت. در يك لحظه به فكرش رسيد كه شايد دشمنانش اين مهر را جعل كرده اند تا تنها كسى را كه به او علاقمند است بربايند و به اين وسيله از او انتقام بگيرند. به محض آن كه فكر هرمز به اينجا ختم شد، در يك لحظه شكوه و جلال پادشاهى را از ياد برده و چنان اندوه و پريشانى به او دست داد كه نتوانست خودش را بر روى پاهايش نگاهدارد و بعد با حالى زار بر روى زمين نشست و صورتش را در ميان دست هايش پنهان نمود.

فصل هشتم
رهائى از مرگ
روشنك وقتى فهميد محبوب او كسى جز «خسرو» وليعهد ايران نيست، چنان خوشحال و مسرور شد كه سر از پاى نمى شناخت و آن شب تا صبح، خواب به چشمانش راه نيافت. او براى آن كه اين خبر مسرت بخش و خوشحال كننده را به اطلاع پدرش «خرداد» برساند، صبح زود، پيش از آن كه آفتاب طلوع كند، خود را به اتاق او رسانده و در حالى كه از شادى و شعف در پوست خود نمى گنجيد، در كنار بستر پدرش نشست و گفت:
پدر، آيا هيچ مى دانيد كه آن جوان كه چندى پيش شاهد هنرنمائى هاى او بوديم در حقيقت كيست و چه نام دارد؟
«خرداد» كه در آن صبح، چندان خلق خوشى نداشت با اندكى خشم و عصبانيت گفت: صبح به اين زودى، آمده اى تا اين را از من بپرسى؟ خوب معلوم است، او در شهر ما يك بيگانه و ناشناس است، از اين گذشته، من قبلاً از تو خواسته بودم كه نه با او و نه با هيچكس ديگر معاشرت نكنى، آيا از دستور من سرپيچى كرده اى؟
روشنك به جاى دادن جواب، چشم در چشم پدر دوخته و در حالى كه انگشتر به جاى مانده از خسرو را به طرف او مى گرفت اظهار داشت:
پدر، به جاى اين كه بر من خشم بگيرى، خواهش مى كنم، خوب به اين انگشتر نگاه كنيد. «خرداد» نگاه تحقيرآميزى به انگشتر افكند و با لحنى كه هم تمسخر و هم اعتراض در آن نمايان بود گفت:
خوب، حال بهتر است به من بگوئى كه چه ربطى بين اين انگشتر و سخنان تو وجود دارد؟ روشنك وقتى فهميد پدرش چيزى ازانگشتر درنيافته است، علامت سلطنتى را بر روى انگشتر نشان داد و گفت:
پدر، خوب دقت كنيد، مقصود من اين علامت است!
«خرداد» با چشمانى خيره به علامت انگشتر نظر دوخت ولى ناگهان آثارى از اضطراب در وجناتش نمايان شده و در همان حال از دخترش پرسيد:
اين انگشتر را از كجا آورده اى؟
روشنك قهقهه پيروزمندانه اى از سينه خارج ساخت و گفت:
خوب، معلوم است، اين انگشتر به همان جوان ناشناس تعلق دارد!
«خرداد» نگاه ترديدآميزى به دخترش افكند و گفت:
چه مى گوئى دختر؟ اين انگشتر متعلق به «خسرو» وليعهد ايران است!
روشنك با لبانى متبسم جواب داد- درست است، خسرو همان جوان ناشناس است!
به شنيدن اين كلمات، مثل آن كه كوهى بزرگ را بر سر «خرداد» كوبيدند. چون او كشتارهاى هرمز را به چشم ديده بود و مى دانست كه اگر پاى «خسرو» به خانه اش باز شود، چندى بعد، سر و كله هرمز هم در آن شهر پيدا خواهد شد، آن وقت مرگ او و ديگر اشراف آن شهر، حتمى است. زيرا او هم از اشراف به شمار مى رفت و هرگاه درباريان تجمل و ثروت او را مى ديدند فوراً به شاه اطلاع مى دادند و هرمز هم بى درنگ كمر به قتلش مى بست!
بارى «خرداد» به محض آن كه فهميد جانش در خطر است، فوراً به اين فكر افتاد كه هر چه زودتر و براى هميشه خطر را از ميان ببرد، از اين رو به دخترش پرخاش كرد و گفت:
واى بر تو، واى بر تو...
آيا هيچ مى دانى كه با اين كارت، خطر را به در خانه من آورده اى؟ اى دختر نادان، مطمئن باش كه خيلى زود تقاص اين كارت را پس خواهى داد! براى آن كه برخلاف توصيه من باب ديدار و دوستى با آن جوان ناشناس را گشودى....
زود... خيلى زود از نظرم دور شو كه ديگر چهره منحوس تو را نبينم!
روشنك كه برخلاف تصورش با برخورد غيرمنطقى پدر مواجه شده بود، وقتى او را خشمگين و عصبانى مشاهده كرد، چاره اى جز اين نديد كه به اتاق خود برود و با گريه كردن دل خود را خالى نمايد.
هنوز بيش از دو ساعت از مراجعت «روشنك» به اتاقش نگذشته بود كه در اتاق به آرامى باز شد و كسى وارد شد.
روشنك كه از همان لحظه مراجعه به اتاق خويش، در قلبش پيش آمد شومى را پيش بينى مى كرد، به طرف در اتاق برگشت تا ببيند چه كسى وارد اتاقش شده است؟
او با ديدن كسى كه وارد اتاق شده بود، ناگهان بر خود لرزيد.
كسى كه وارد اتاق روشنك شده بود، خشايار خدمتكار مخصوص «خرداد» بود. اين مرد چهره اى خشن و دلى حسود و انباشته از كينه داشت و با يك نظر مى شد فهميد كه نسبت به همه حتى برادر خود حسادت مى ورزد و كلاً از عاطفه انسانى بى بهره است.
او به محض ورود، با نگاهى ثابت چشم در چشم روشنك دوخت و بعد با صدائى خشن و آمرانه گفت:
دختر، برخيز و به دنبال من بيا!
روشنك كه تا آن لحظه به ياد نداشت، در آن خانه چنين رفتارى با او كرده باشند و جز مهر و محبت از ساكنين خانه چيزى نديده بود و از طرفى «خشايار» را داخل آدم نمى دانست، كم كم احساس كرد كه جريان تازه اى در آن خانه پيش آمده است، لذا براى آن كه مقام خود را به رخ «خشايار» بكشد با لحنى تحقيرآميز گفت:
اى بى سر و پاى بى ادب، با چه جرأتى بى اجازه وارد اتاق من شده اى؟ زود از اتاق من بيرون برو؟
«خشايار» با چشمان ثابت و بى عاطفه، چهره زيباى روشنك را از نظر گذرانده و بعد با همان لحن خشك و خشن گفت:
عرض نمودم به دنبال من بيائيد!
روشنك مى خواست از جاى برخيزد و او را از اتاق بيرون كند، اما «خشايار» كه همچنان بى اعتناء و خشن بر جاى خود ايستاده بود، قدمى به جلو گذاشته و بازوى روشنك را محكم گرفت و پيش از آن كه دختر بيچاره بتواند مقاومتى از خود نشان دهد، او را از اتاق بيرون برد.
روشنك وقتى ديد از دستش كارى ساخته نيست، بناى فرياد زدن را گذاشت، ولى خشايار به او گفت:
اگر از من مى شنويد كمترين مقاومتى از خود نشان ندهيد، زيرا «خرداد» به من دستور داده است كه اگر فرياد بزنى يا حرفى بگوئى، خنجرم را در قلبت فرو كنم!
از طرفى ديگر، اگر بخواهى به دنبال من نيائى يا اين كه كارى كنى كه ديگران چيزى بفهمند، آن وقت چاره اى جز اين نخواهم داشت كه از اين محل كشان كشان تو را بيرون ببرم. چون كه به من اينطور دستور داده اند. از اين گذشته اگر فكر مى كنى كه ممكن است مستخدمين ديگر به كمك تو بيايند، سخت در اشتباه هستى، زيرا ارباب به همه آنها دستور داده است كه هيچ كمكى به تو نكنند.
روشنك كه رفته رفته احساس مى كرد قضيه به اين سادگى ها هم كه او تصور مى كرده نيست، به ناچار لحن ملايم ترى به خود گرفت و با صدائى لرزان گفت:
لااقل به من بگوئيد كه مرا كجا مى بريد؟
خشايار چهره درهم كشيد و گفت:
بعداً خواهى فهميد، اكنون بدون مقاومت به دنبال من بيائيد.
روشنك نگاهى به لباس نامرتب خود افكنده گفت:
پس خواهش مى كنم اجازه بده تا به نزد پدرم بروم، شايد او به من بگويد كه مقصدم كجاست؟ خشايار گفت:
ارباب چنين اجازه اى به من نداده است!
روشنك وقتى چنين ديد به اجبار تسليم شد و به دنبال او به راه افتاد.
لحظه اى بعد از عمارت بيرون آمده و به حياط داخل شدند.
روشنك به محض ورود به حياط مشاهده كرد كه دو اسب از قبل زين شده و از هر جهت آماده حركت هستند.
هنوز چشم از اسب ها برنداشته بود كه صداى آمرانه خشايار شنيده شد كه به او دستور مى داد، سوار يكى از اسب ها بشود.
در اين موقع از گوشه حياط، سر و كله يكى از كاركنان قديمى خانه كه روشنك از كودكى او را مى شناخت پيدا شد.
دختر بيچاره از مشاهده او خوشحال شده و همين كه خواست چيزى بگويد، خشايار دخالت كرده گفت:
ساكت باش، تو حق ندارى با كسى حرف بزنى، در غير اين صورت زيان خواهى ديد! با اين كلمات، آخرين اميد روشنك از بين رفت و چون چاره اى نديد، بر پشت يكى از اسب ها سوار شد.
خشايار جهت اطمينان، پاهاى او را با طنابى محكم در زير شكم اسب بسته و خود نيز بر اسب ديگرى سوار شده و به راه افتادند.
در حدود يك ساعت بعد، آنها شهر «دستگرد» را كه روزى براى روشنك، قشنگ ترين شهرها بود و امروز به صورت دوزخى كشنده و مرگبار درآمده بود، پشت سر نهاده و راه بيابان مقابل شهر را در پيش گرفتند.
آنها در كنار يك ديگر كه يكى نمونه پليدى و زشتى و ديگرى مظهر محبت و زيبائى بود، خاموش به راه خود ادامه مى دادند.
پس از چند ساعت راهپيمائى كه براى دختر بيچاره به اندازه قرنى گذشت، خشايار را مخاطب ساخت و گفت:
آيا اكنون مى توانى به من بگوئى كه مقصد ما كجاست؟ از دست من كه كارى ساخته نيست، تازه دانستن يا ندانستن مقصد براى من كه زندانى تو هستم تأثيرى ندارد؟
خشايار سرى تكان داد و گفت:
حال كه اين قدر اصرار مى كنى، بايد به اطلاعات برسانم كه «خرداد» دستور داده است تو را ببرم و در «فرات» غرق كنم!
روشنك كه حتى در خواب چنين فاجعه اى را پيش بينى نمى كرد، دانست كه ترس از كشته شدن و از دست دادن ثروت، كار خود را كرده و «خرداد» به اين وسيله خواسته خطر را از خود دور سازد. يعنى ترجيح داده است دخترش بميرد تا اين كه خود او! دختر بدبخت همين كه دريافت پدرش فرمان قتل او را صادر كرده است، يك دفعه بناى التماس را گذاشت و گريه كنان گفت:
خشايار، من از كودكى در كنار تو بزرگ شده ام و تو را مانند پدر خويش دوست دارم، به اين خاطر از جوانمردى تو انتظار دارم كه مرا در آغاز جوانى به قتل نرسانى! آخر مگر من چه كرده ام كه چنين مجازات هولناكى را براى من در نظر گرفته اند؟
خشايار گفت:
اين به من مربوط نيست، زيرا وظيفه دارم دستورى را كه به من داده اند به نحو احسن انجام دهم.
روشنك وقتى ديد دل او با اين سخنان به رحم نمى آيد، بر التماس و خواهش خود افزود، ولى چون ديد كمترين تأثيرى در آن مرد نمى كند، از راهى ديگر وارد شد و گفت: اى مرد، اگر از كشتن من صرف نظر كنى، من هم به نوبه خود حاضر هستم تمام جواهرهاى نفيس و قيمتى خود را از دست و گردنم باز كرده و به تو بدهم.
اما خشايار تطميع نشد و همچنان به مأموريت خود مى انديشيد و گريه ها و التماس ها كمترين تأثيرى در او نمى كرد. روشنك وقتى ديد از اين راه هم نتيجه نگرفت با كمى عصبانيت گفت:
من نامزد «خسرو» وليعهد ايران هستم، اگر او بفهمد كه مرا به قتل رسانده ايد، خاندان همه شما را برباد خواهد داد.
اين تهديد نه تنها كارگر واقع نشد، بلكه «خشايار» از بس آن را دروغ مى پنداشت براى اولين بار خنده تمسخرآميزى بر لب آورد و گفت:
اين حرف ها را چه كسى به تو ياد داده است؟ تو كجا و خسرو، وليعهد ايران كجا؟ اگر واقعاً چنين است كه مى گوئى، پس در منزل پدرت چه مى كردى؟ چرا به دربار نرفته بودى؟
روشنك براى آن كه ادعاى خود را به كرسى بنشاند، انگشتر خسرو را به او نشان داد. اما خشايار نه علامت مخصوص سلطنت را مى شناخت و نه اين كه يك انگشتر را دليل بر بستگى كسى با دربار مى دانست، از اين رو گفت:
بهتر است اين فكر و خيال ها را دور بياندازى، زيرا من وظيفه دارم فرمان «خرداد» را اطاعت كنم.
بارى تا هنگام غروب، چند فرسنگ راه پيمودند، بى آن كه خواهش ها و گريه ها، يا تدبيرهاى روشنك در مرد سنگ دل اثرى داشته باشد.
آنها هر چه جلو مى رفتند به مقصد نمى رسيدند و به نظر مى رسيد كه راه پايانى ندارد!
گاهى براى رفع خستگى توقف كوتاهى مى كردند و بعد دوباره به راه خود ادامه مى دادند.
آنها همچنان پيش مى رفتند و شب هم هر لحظه كه مى گذشت، بيشتر چهره سياهش را نمودار مى ساخت.
در آن موقع كه تاريكى بر همه جا حاكم گشته بود، صداى پاى دو اسب كه به آرامى حركت مى كردند، سكوت شب را مى شكست و سواران دوگانه ما در آن سكوت مرگبار به طرف «فرات» كه اينك دست اجل از آن بيرون آمده و مى خواست طعمه اى بيابد و به كام آب هاى خروشان بيافكند، روان بودند.
اما بالاخره هنگامى كه پاسى از شب گذشته بود به نزديكى فرات رسيدند و از اسب پياده شدند.
روشنك دل بر مرگ نهاده بود و آخرين نگاه را به اطراف مى افكند.
هنوز مأيوس نبود كه معجزه اى رخ دهد و ازمرگش جلوگيرى كند.
خشايار هم مانند پيك اجل در مقابلش ايستاده بود و مى خواست در يك لحظه مناسب مأموريت خود را انجام دهد و او را به دست مرگ بسپارد و بعد به دستگرد برگردد تا اين خبر شوم را به اطلاع «ارباب» خويش برساند. اما درست در آخرين لحظه، معجزه اى كه روشنك در انتظارش به سر مى برد به وقوع پيوست و دختر بى گناه را از يك مرگ حتمى نجات داد.
«خشايار» مثل اين كه در برابر آن همه زيبائى و معصوميت روشنك تسليم شد. اگر چه او بسيار خشن بود، ولى اين بار دلش به او اجازه نمى داد آن مجسمه زيبائى و وجاهت را كه با چشمانى اشكبار از او استمداد مى كرد، در آب غرق كند.
او پس از قدرى فكر كردن، سرانجام چاره اى به نظرش رسيد. يعنى درست هنگامى كه روشنك آماده مرگ بود و او مى توانست چيز سنگينى را به پايش ببندد و او را به فرات بيندازد، از ميان لب هاى درشت او صدائى شنيده شد.
«مى توانى جانت را بردارى و از اين جا بگريزى.»
اين صدا مانند نغمه فرشتگان در گوش روشنك طنين خوشى داشت و آواى اين كلمات كه سند آزادى او بودند، برايش از آنچه در دنيا وجود داشت، عزيزتر مى نمود، زيرا به موجب آن، به دنيا، به زندگى و به نزد خسرو بازمى گشت. از اين جهت، در حالى كه باور كردن اين موضوع برايش دشوار بود با صدائى لرزان پرسيد:
خشايار، آيا پشيمان شدى يا آن كه خداوند چنين مى خواست؟
خشايار جواب داد:
هيچ يك از اينها نيست، اما راه حلى به خاطرم رسيد كه با عملى كردن آن، مى توانم پاسخ ارباب را بدهم و از سوگند خود كه در برابر او خورده ام عدول نكنم.
اكنون گوش كن ببين چه مى گويم، من طبق نقشه قبلى خود، تو را به محلى از فرات كه آب زياد ندارد و مى توانى به آسانى از آن جا بيرون بيائى، مى برم و در ظاهر غرقت مى كنم. پس از آن خود دانى، ولى ابتدا بايد سوگند بخورى كه هرگز اين راز را فاش نكنى.
در اين لحظه «خشايار» با همه خشونت خود در نظر روشنك، فرشته اى شد كه نظير نداشت، به خصوص وفادارى او نسبت به «خرداد» چنان احترامى از او براى روشنك به وجود آورد كه در برابرش زانو زد و از او تشكر كرد. سپس سوگند خورد كه هرگز از اين ماجرا حرفى به ميان نياورد.
پس از اين صحبت ها، خشايار همچنان كه گفته بود، او را به محلى كه آب اندكى داشت، برد و ظاهراً غرق نمود و بعد به دنبال كار خود رفت.
با دور شدن او، روشنك هم بى درنگ از آب بيرون آمده و پس از آن كه تا حدودى لباسش را خشك كرد، بر پشت اسبى كه خشايار برايش گذاشته بود سوار شد و به سمت نامعلومى رهسپار گرديد.
اسب او را به طرف «دستگرد» مى برد، بى آن كه دخترك در صدد ممانعت از آن برآيد. اسب تمام شب را راه رفت و همين كه هوا روشن شد، روشنك اسب را به سوى كوهى كه در نزديكش قرار داشت هدايت كرد و وقتى به كوه موصوف رسيد، چيزى ديد كه از خوشحالى نزديك بود فرياد بكشد و بر زمين بيافتد.
در آن جا كليسائى به نظرش رسيد و او با ديدن آن در دل گفت، من مطمئن بودم كه معجزه اى رخ داده است، در حقيقت اين مسيح بوده است كه به من كمك كرده و پس از نجات من از مرگ، مرا به اين جا راهنمائى كرده است. پس بدون تأمل راه كليسا را پيش گرفت و درست موقعى كه آفتاب اولين اشعه خود را متوجه كوه مى ساخت به كليسا رسيده و چند ضربه بر در آن نواخت.
لحظه اى بعد كشيشى با ريش انبوه و سفيد در را به رويش باز كرد و او را با خود به درون برد.
روشنك با ديدن سيماى ملكوتى كشيش، گفت:
پدر روحانى، چون من از مرگ حتمى نجات يافته ام، تصميم دارم خودم را وقف خدا و مسيح كنم و به همين جهت و از امروز خدمت كليسا را به عهده مى گيرم.
كشيش پدرانه از او پذيرائى كرده و پس از آن كه وظيفه اش را نسبت به كليسا يادآور شد، او را به دست عده اى از زنان تارك دنيا سپرد.
از اين لحظه به بعد، روشنك مقيم آن كليسا شد، تا بنابر تصميمى كه گرفته بود خود را وقف خدا نمايد.

سميراميس
يك دختر سر راهى، حاكم بر ملتى شد!
«سيماس» رئيس دامپروران شاهى يك روز صبح هنگامى كه در مراتع سبز و خرم آشور گردش مى كرد، در ميان علفزار، سبد كوچكى ديد كه روى آن با ملافه سفيدى پوشيده شده بود و به طرز مخصوصى جلب نظر مى كرد.
سيماس به خيال اين كه گنجى يافته است با يك دنيا ذوق و شوق، به طرف آن سبد رفت و چون به آن نزديك شد، در كمال حيرت و شگفتى، صداى ضعيف گريه طفلى را از درون آن شنيد!
مردم قديم از پيدا كردن بچه سر راهى مثل گنج سرشارى خوشوقت مى شدند و آن را به فال نيك مى گرفتند، زيرا معتقد بودند كه بچه هاى سر راه از سلاله الهه يا از نسل پادشاهانند! از اين رو سيماس از يافتن بچه اى در آن سبد، بسيار خرسند و مشعوف شد و چون ملافه را كنار زد، يك دختر بچه چند ماهه در آن ديد كه لخت و عريان مشغول دست و پا زدن است!
سيماس با قيافه اى بشاش، بچه را از سبد برداشت و روى دست گرفت. دخترك خردسال در عين طفوليت، بسيار زيبا و جذاب بود. چشمانى درخشان و رخسارى نورانى داشت و گريه آهسته او بيشتر شبيه به خنده بود!
سيماس چون زن و فرزند نداشت، نسبت به اين طفل سر راهى علاقه بسيار پيدا كرد و پس از آن كه نامش را بنا به سليقه خود «سميراميس» نهاد، دايه اى هم براى او گرفت و هر دو را در خيمه خود كه كنار مرتع وسيع شاهى بود، منزل داد.
سميراميس روزبروز بزرگتر شد و از همان اوان كه به راه رفتن عادت كرد، هر روز در پى سيماس كه احشام و اغنام شاهى را به چرا مى برد، به راه مى افتاد و با او به دشت و صحرا مى رفت. از اين رو سنين نخستين عمر اين دختر، در هواى صاف و فضاى آزاد مراتع و چمنزارهاى سبز و خرم و با صفاى آشور سپرى گشت. اندامش موزون، عضلانش قوى، دلش بيدار و روحش آزاده بار آمد و هنوز كاملاً قدم در مرحله شباب ننهاده بود كه به واسطه هوش و ذكاى فطرى، بسيارى از مسائل دشوار زندگى پى برد.
دلاورى اين دختر به حدى بود كه اغلب روزها بر اسب باد پائى سوار مى شد و به دشت و صحرا مى تاخت و از چراى اغنام و احشام مراقبت مى كرد و چه بسا كه گرگ و شغال را از آن جوانى مى راند و در ضمن، روباه هاى درشت هيكل هم شكار مى كرد و خلاصه بدين ترتيب، صفات و امتيازاتى را در جمال و دلاورى دارا شد كه ساير دوشيزگانى كه عمرى در گوشه خانه گذرانده بودند، هرگز از آن بهره اى نداشتند.
رفته رفته ذكر محاسن سميراميس، نقل محافل شهر آشور شد و مردم از زيبائى دل انگيز، هوش سرشار و نبوغ و مهارت او در اسب سوارى حكايت ها مى كردند تا آنجا كه حديث او به گوش فرمانده بزرگ لشگريان آشور رسيد و اين مرد كه «اونيس» نام داشت، يك روز به قصد ديدار اين دختر مشهور، به چراگاه شاهى رفت و در گوشه اى قرار گرفت و به طورى كه كسى متوجه او نشد، از دور به تماشاى قد و بالا و سر و صورت او پرداخت و در آن تن و بدن موزون، در آن رخسار زيبا و دل انگيز ود ر طرز صحبت و آهنگ صداى بهجت انگيز او، آن نيرو را يافت كه قدرت داشت آتش يك عشق شديد را در دلش برافروزد!
«اونيس» فرمانده بزرگ سپاه آشور، از سيماس خواهش كرد كه دختر خوانده خود سميراميس را به او بسپارد؛ ولى سيماس راضى بود تن به هر كار در دهد، جز اين كه او را از سميراميس دلبندش جدا نسازند، زيرا سميراميس در عين آن كه فرزند سيماس بود، معشوقه او نيز به شمار مى رفت و واقعاً در دل اين مرد نسبت به سميراميس، اين دو نوع محبت متضاد يافت مى شد!
بيچاره سيماس از فرمانده سپاه آشور عذرخواست و از او تمنا كرد كه بگذارد سميراميس همچنان در جوار او و متعلق به او باشد. ولى از آن طرف، اونيس هم طاقت نداشت پس از ديدار سميراميس، دست خالى و بدون او به شهر و خانه خود بازگردد.
ناچار سيماس ناگزير شد فرمان و اراده فرمانده بزرگ سپاه آشور را اطاعت كند و يگانه مايه اميد و فرزند دلبند و محبوب ارجمندش را به دست او سپارد و با چشمانى اشكبار و دلى دردمند، از سميراميس عزيز كه آن همه در راه بزرگ كردنش متحمل رنج و مشقت شده و عشقى فراموش ناشدنى در دلش به وجود آورده بود، با قلبى شكسته و نوميد، توديع كند....
در همان حال كه قطرات درشك اشك بر ريش سياه سيماس مى غلطيد، سميراميس در جوار اونيس سوار بر اسب از او دور شد و براى نخستين بار به شهر رفت....
آنچه تحمل فراق سميرامس را بر سيماس تا اندازه اى آسان مى نمود، اين بود كه اونيس سميراميس را رفيقه و معشوقه خود نساخت، بلكه كاخى باشكوه در كنار رود فرات براى او ترتيب داد و او را به عقد شرعى خود درآورد و زندگى زناشوئى با شكوه و جلالى را با او شروع كرد.
از آن پيش، اگر سيمراميس «ملكه چراگاه» بود، اينك ديگر «ملكه قصر» نام داشت: يك اشاره او به مثابه فرمان ترديد ناپذيرى، به توسط فرمانده بزرگ سپاه آشور به مرحله اجرا درمى آمد! يك كلمه او يك وقت سپاهى را به حركت درمى آورد و يك وقت نيز لشگرى را از حركت بازمى داشت! فرماندهان سپاه و سربازان آشور، همه مى دانستند كه سميراميس تا چه پايه نفوذ و تسلط دارد. به همين جهت هر كس مى خواست زودترترقى كند، راهش اين بود كه خود را به سميراميس نزديك سازد و از او تملق گويد و رهين منت مطيع امراو باشد!... و نيزاگر كسى از دنيا سير بود و مى خواست زودتر رنگ مرگ را ببيند، آسان ترين راه اين بود كه از فرمان سميراميس سرباز زند و يا آن كه به اين امر تظاهر كند! سميراميس اين قدرت وسطوت را فقط در سايه جاذبه و فتانت و ذكاء و نبوغ فطرى خود داشت. اگر با جمعى از رجال دين مى نشست، در شرايع و عقايد دينى چنان با ايشان به گفتگو و مباحثه مى پرداخت كه گوئى كاهنى است و وقتى با فرماندهان و مردان سياست به گفتگو و صحبت مى پرداخت، از نقشه هاى جنگى و اصول سياسى نكته ها مى گفت كه به خاطر هيچيك از ايشان نمى رسيد و چون شعرا به كاخ او مى آمدند، با چنان بلاغتى ايشان را به صحبت مى گرفت كه گوئى خود او نيز شاعره اى عاليقدر است!
سميراميس هر چند گاه يكبار، بر اسب خويش سوار مى شد و به ميدان هاى آشور مى رفت و ارتش را سان مى ديد و فرمان هائى صادر مى كرد و نقشه هائى براى عمليات ايشان مى كشيد.
سميراميس و شوهر دلاورش روزگارى بدين نحو با هم به سر بردند و آنى از هم جدا نشدند تا آن كه پادشاه آشور فرمانى صادر كرد كه اونيس به موجب آن مى بايست سپاه خود را بردارد و به فتح يكى از كشورهاى مجاور برود.
يك روز صبح سميراميس و شوهرش در پيشاپيش سپاه آشور، سواره تا پشت دروازه هاى شهر رفتند و آنجا در ميان لشكريان، يكديگر را در آغوش گرفتند و توديع گرمى به عمل آوردند و بار ديگر عهد و پيمان وفا و صميميت را در لحظه وداع تجديد نمودند.
قرار بر اين بود كه اين حمله و مدت اشغال كشور همسايه، بيش از چند هفته به طول نينجامد؛ ولى دشمن وسائل كامل و دقيقى براى دفاع از متجاوزين تهيه ديده بود: خندق هاى عميق وسيعى گرد شهر كنده و قلاع و دژهاى محكمى در پيرامون آن برپا كرده بود. ارتش اونيس در پشت اين خندق ها و در برابر اين قلاع و سنگرها، هفته ها و ماه ها جنگيدند و در اين مدت نتوانستند از آنها تجاوز كنند و رفته رفته آذوقه و خواربارشان كه براى بيشتر از چند هفته پيش بينى نشده بود، رو به كاهش گذاشت و سرما نيز از طرفى روى آور شد و اونيس در كار خود حيران ماند: از يك طرف مى ترسيد عاقبت شكست خورده بازگردد؛ از طرف ديگر بيم داشت اگر در جاى خود بماند، سربازانش از سرما و گرسنگى و بيمارى هلاك شوند.
تمام اين اوضاع را سميراميس كه از لحظه وداع با شوهرش مراقب و منتظر اخبار عمليات شوهرش بود، مى دانست و در قصر خود متحير و حيران نمى دانست چه كند و همواره مى انديشيد كه وظيفه او در چنين موقع باريك، نسبت به شوهر گرفتارش چيست... عاقبت تصميم گرفت خود را به ميدان جنگ برساند شايد در نجات شوهرش و سربازان او كارى از دست وى برآيد!
... در ظلمت شب، بر اسب خويش سوار شد و به حراست چند تن از خدمه و سربازان محافظ قصر خويش، در دشت و صحرا به سوى ميدان جنگ تاخت آورد تا آن كه پس از چند روز طى طريق و تحمل مشكلات فراوان، به پادگان شوهرش رسيد.
... هنوز چند بوسه بين آنها رد و بدل نشده بود كه سميراميس فوراً از اونيس مواقع استحكامات و محل استقرار دشمن را جويا شد و چون از آن اطلاع يافت چند ساعتى در يك گوشه خلوت نشست و نقشه تازه اى براى حمله با بازمانده سپاه وامانده شوهرش كشيد!
بامدادان، سميراميس خود در ارابه جنگى نشست و از پيشاپيش يكدسته از سپاهيان به حمله سختى بر دشمن مبادرت ورزيد و يكى از قلاع مستحكم را مورد حمله و هجوم سخت قرار داد به طورى كه سپاهيان دشمن ناگزير شدند تمام قواى خود را به دفاع از آن قلعه بگمارند و چون سميراميس يقين پيدا كرد كه تمام سربازان دشمن در آن قلعه گرد آمده اند، با يكد سته ديگر از سپاهيان آشور در يك مسير نيم دايره، پس از حمله مختصرى كه به يكى از سنگرهاى ضعيف دشمن نمود، هر چه زودتر موفق به فتح آن شد و از آن پس دشمن را مهلت نداد و در اندك زمان يكايك قلاع و سنگرها را اشغال كرد و خط محاصره اى تشكيل داد و سربازان دشمن را غافلگير نمود و بسيارى از آنان اسير گرفت. باقى سربازان نيز ناچار به فرار گذاشتند...
بدينگونه، سپاهيان آشور كه چند هفته در كار خود متحير و حيران بودند و چيزى نمانده بود در پشت قلاع مستحكم دشمن از پا درآيند، به فاصله چند ساعت به فرماندهى سميراميس بر دشمن يورش بردند و او را از پا درآوردند و پيروزى و افتخار را نصيب خود ساختند.
خبر پيروزى سميراميس، به گوش «نينوس» پادشاه آشور رسيد و براى او شرح دادند كه اين زن دلاور چگونه به جرأت و جسارت فوق العاده در اندك مدت موفق شد دشمن را از پا درآورد و موجب سربلندى آشوريان گردد.
چون شاه تا اين درجه از سميراميس شجاعت و دلبرى ديد، پيش خود گفت: «اين زن چقدر شايسته ملكه شدن است!» و دستور داد او و شوهرش به حضور آيند و پس از سپاسگزارى از آن دو، رو به سميراميس نمود و چنين گفت:
-زنى مثل تو اى زن هوشمند و دلير! شايسته آن است كه بر تخت سلطنت نشيند!
سميراميس تعظيمى نمود و گفت:
-سپاسگزارم اعليحضرتا! براى من همين كافى است كه همسر فرمانده سپاه شما باشم!
شاه گفت:
-نه، من تصميم گرفته ام كه ترا شريك زندگى و سلطنت خود سازم!
... پس از آن ديگر صحبتى نشد و چون سميراميس و اونيس از حضور شاه رخصت يافتند، جهان در نظرشان تيره و تار بود و انديشيدند كه از كشور بگريزند و در آن لحظه كه خواستند اين تصميم را عملى سازند، در كمال حيرت و شگفتى متوجه شدند كه پيرامون كاخ آنان از سربازان گارد شاهى اشغال شده است!
ناچار تنى چند از دوستان و آشنايان خود را كه در دربار مقرب پادشاه بودند، به وساطت نزد او فرستادند كه ايشان را آزاد و به حال خود گذارد؛ ولى شاه كه در آتش عشق سميراميس مى سوخت، پاسخ منفى داد و اظهار داشت كه اگر «اونيس» سميراميس را به كاخ شاهى نفرستد، چشمانش كور و سرش از تن جدا خواهد شد!
بيچاره اونيس چاره اى نديد جز اين كه تن به قضا در دهد و سميراميس را كه قطعه اى از قلب او بود، به كاخ پادشاه بفرستد.
ولى پس از او، در فراقش طاقت نياورد و در همان نخستين شبى كه سميراميس در كاخ شاهى گذراند، خنجرى مسموم در قلب خويش فرو كرد و جان داد.
سيمراميس كه تا اين پايه وفادارى و صميمت شوهرش را نسبت به خود مشاهده كرد و ديد كه او خود را در راه وى فنا و قربانى كرده است، روح و قلبش سخت تحت تأثير مرگ شوهر قرار گرفت و مصمم شد كه از مسبب اين عمل انتقام سختى بگيرد. چند روز پس از خودكشى اونيس اتفاقاً فرصت خوبى براى انتقام به دست سميراميس افتاد. بدين معنى كه در يكشب خوشگذرانى، پادشاه در عين مستى كه خمار باده پاك كارش را ساخته و سميراميس با رقص فتنه انگيزى او را از خود بى خود كرده بود، ناگاه محبت شاهى گل كرد و به سميراميس گفت:
-سميراميس! از من هر چه مى خواهى بگو. از آن بالاتر نباشد، براى تو فراهم مى كنم!
سميراميس كه همواره در انديشه انتقام بود، فرصت را غنيمت شمرده و گفت:
-اعليحضرتا! فقط يك چيز بيشتر نمى خواهم و آن اين است كه پنج روز سلطنت را به من واگذار كنى!
شاه در حال مستى گفت:
-هر چه مى خواهى از آن تو!
.. و سپس رو بوزبر خود نمود و گفت:
-در سراسر كشور اعلام كن كه من پنج روز از سلطنت كناره گرفته و زمام امور مملكت و ملت را به دست سميراميس داده ام.
بامداد روز بعد سميراميس ملكه آشور و مالك الرقاب آن كشور باستانى شد و نخستين فرمانى كه صادر كرد، توقيف «نينوس» پادشاه آشور و گردن زدن او بود!
جلاد سر شاه را از تن جدا كرد و سميراميس بدون داشتن شريك يا مزاحمى فرمانفرماى كشور آشور شد.
همانطور كه نبوغ سميراميس و استعداد فطرى و موهبت خدادادى او در عشق و جنگ جلوه گرى كرد، در امور كشوردارى و زمامدارى نيز تجلى نمود تا آنجا كه در مدت فرمانفرمائى وى، حدود و ثغور كشور آشور تقريباً تمام دنياى قديم را در برگرفت: لشكريان او از حدود شرق: ايران و افغانستان و هندوستان كنونى را فتح كردند و از حدود غرب: بلادشام و كشور نيرومند مصر را اشغال نمودند و براى ذكر نمونه اى از سپاه بيشمار سميراميس كافى است كه خوانندگان بدانند سپاهيان وى در فتح هندوستان به يكصد ميليون پياده و پانصد هزار سوار بالغ مى شد!
سميراميس در آشور يك دولت قانونى به وجود آورد كه براى او در تاريخ، يادگارى از يك تمدن درخشان باقى گذاشت.
سميراميس شهرهاى قديمى كشور خود را ويران كرد و به جاى آن شهرهاى بزرگ و زيبائى برپا ساخت. شهر بزرگ و مشهور باستانى «بابل» را سميراميس به وجود آورد و «حدائق معلقه» يا «باغ هاى واژگون» را كه يكى از عجائب هفتگانه دنياست، اين زن در شهر بابل بنا نهاد.
سميراميس طى چندين سال سلطنت با شكوه خود، به همه گونه افتخارات تاريخى كه دليل عظمت و بزرگى اوست، نائل آمد و متأسفانه به درستى معلوم نيست كه اين زن بزرگ به چه كيفيت مُرد. بعضى از مورخين مى گويند پسرى كه از «نينوس» پادشاه آشور آورد و وى او را به انتقام پدرش كشت و به روايت ديگر اين طور نقل شده است كه در اثناى يكى از جنگ ها كه او در ميدان نبرد بود، طوفان سخت درگرفت و او و خيمه او را برداشت و در محل مجهولى سرنگون ساخت...
برخى را نيز عقيده بر آن است كه به صورت كبوترى درآمد و در آسمان ها پرواز كرد.
به هر حال مورخين در حقيقت وجود اين زن ترديد كرده و آن را يك موجود افسانه اى مى دانند.
ترجمه: ع.ا.ك (على اكبر كسمائى)

ترجمه: مهندس ح. كردبچه
از سياحت نامه دكتر «هنريش بروژ» مستشار سفارت پروس در ايران
حرمسراى ايرانى ها
در زمان ناصرالدينشاه
زنان صيغه و عقدى- ايرانى ها در باده نوشى استادند-
رقاصه هاى سوزمانى- داستان يك نفر فرانسوى كه مى خواست رقص ايرانى را ببيند- سر بريدن جوانى كه با زنى بى عصمتى كرده بود
ايرانى ها معمولاً درباره حريم خود فوق العاده متعصب هستند و به هيچوجه ميل ندارند ديگران و به خصوص خارجى ها از آن اطلاعاتى به دست آورند؛ با وجود اين ما اطلاعاتى از وضع ازدواج و حرمسراى آنها به دست آورديم.
ايرانى ها مطابق مذهب اسلام مى توانند هر يك تا چهار زن عقدى داشته باشند ولى بيشتر خانواده هاى متمول از اين حق استفاده مى كنند؛ و مردان طبقه متوسط و فقير ايرانى اغلب مانند مردم تركيه فقط به يك زن قناعت مى نمايند-، زيرا از عهده مخارج آنها برنمى آيند. تنها طبقه اعيان و بزرگان ايران هستند كه در حرمسرايشان زنان متعدد و كنيزكان مختلف وجود دارد.
زنان ايران آن طورى كه ما اطلاع به دست آورديم آزاديشان بيشتر از زنان تركيه است و حقوق اجتماعيشان از طرف مردان بيشتر مراعات مى شود و عده اى از آنها به خصوص زنان طبقات متوسط و اعيان اغلب نزد آخوندها در بچگى درس خوانده اند و مى توانند قرآن را به خوبى بخوانند و همچنين به فارسى بنويسند و بخوانند. حتى در ميان آنها زنانى يافت مى شوند كه دانشمند بوده و اشعار شعراى بزرگ را از حفظ دارند و خودشان هم شعر مى گويند و همچنين از هنرهاى زيبا و مخصوصاً نقاشى و ميناتور سازى سر رشته دارند. يكى از آنها «مهدعليا» مادر شاه است كه زن دانشمندى بوده و بسيار علاقمند به ادبيات است. همچنين بعضى از دختران ناصرالدينشاه نقاش و ميناتور ساز ماهرى هستند.
چند سال پيش قبله عالم بدو تن از دختران خود دستور داد ميناتورهائى از روى كتاب هزارويكشب تهيه كنند و اكنون مشغول انجام اين كار هستند و شاه خيال دارد كتاب مزبور را تقديم مادر خود بنمايد.
در حرمسراى ايرانى ها به طورى كه گفته شد به روى همه بسته است و زنان در ان با محيط خارجى هيچگونه ارتباطى ندارند؛ با وجود اين گاهگاهى در همين حرمسراها زنانى يافت مى شوند كه هنرمندى و روح لطيف و معنوياتشان شخص را مات و مبهوت مى سازد.
مردان ايرانى علاوه بر چهار زن عقدى حق دارند هر اندازه زن صيغه كه مايل باشند براى مدت يك ساعت تا ۹۹ ساعت در حرمسراى خود نگاهدارند.
حرمسراى شاه بيشتر از اين زنان صيغه پر شده است؛ ولى شاه ايران كمتر زنان صيغه اى خود را طلاق مى دهد و جز در يكى دو مورد ديگر به اين كار اقدام نكرده است.
وضع حرمسراى ايرانى ها اغلب توليد حسد و كينه زيادى ميان زنان متعدد آنها مى نمايد و گاهى منجر به كتك كارى و دعواهاى مفصل و حتى اقدام به قتل مردها مى شود.
روابط زنان با خارج حرمسرا فقط محدود به ديد و بازديدهائى است كه به اقوام خود مى نمايند. حمام رفتن نيز وسيله خوبى براى ملاقات زنان با يكديگر است و در اينجا ساعت ها نشسته و درد دل مى كنند. بزرگترين خوشى آنها موقعى است كه مردان تصميم مى گيرند به اتفاق آنها به زيارت مقابر متبركه بروند اگر مسافرت طولانى نباشد سوار اسب مى شوند و با وجود آن كه خودشان را در چادر سياهى پيچيده و رويشان را محكم مى گيرند، به خوبى اسب سوارى مى نمايند و حتى اسب را تاخت مى كنند. اگر مسافرتشان طولانى و به نقاط دور دست باشد، سوار كجاوه مى شوند و با وضع خيلى ناراحت و سختى به مسافرت مى پردازند.

رقاصه هاى ايرانى
ايرانى ها عموماً اهل عيش و عشرتند و به محض اين كه فرصتى به دستشان افتاد فوراً بزمى آراسته و مشغول باده نوشى مى شوند.
باده نوشى ايرانى ها نيز ديدنى است و مى توان گفت آنها در اين قسمت استاد همه اند.د ر اين قبيل مجالس به حد افراط انواع و اقسام مشروبات را مى نوشند و عادتى هم كه دارند اين است كه هيچوقت نمى گذارند چيزى از مشروبات آنها باقى بماند و در شيشه را كه باز كردند تا آخر آن را مى نوشند. حال اين مشروب هر چه مى خواهد باشد: شراب، عرق روم، كنياك و غيره براى آنها بى تفاوت است و اغلب اتفاق افتاده كه يك شيشه روم را يك نفر در ظرف يك ساعت نوشيده است! چيزى كه بساط بزم آنها را تكميل مى كند، موسيقى و رقص است. ولى رقص نه فقط در ايران بلكه در تمام مشرق زمين مختص به زن هاست و براى ابهت و شأن مرد، ايرانى ها كسر مى دانند كه در مجالس برقصند و اگر مجالس رقص اروپائى ها را ببينند همه آنها را مست و ديوانه خواهند پنداشت و به همين جهت براى اين قبيل بزم ها و مجالس زنان رقاص را استخدام مى كنند. رقاصه هاى مزبور كه بنام «سوزمانى» يا «كولى» خوانده مى شوند از طبقات پست بوده و برخلاف زنان ديگر ايرانى حجاب ندارند و بدون روگيرى در بزم هاى مردان شركت كرده و مى رقصند و حتى گاهى اوقات پيراهن كوتاه پوشيده و با پاهاى عريان رقص مى كنند.
مردان ايرانى هم كه كله هايشان از باده ناب گرم شده است و ساعتى از قيود حرمسراى خود راحت شده اند، از اين مجالس فوق العاده لذت مى برند.
هنگام اقامت من در ايران، عده اى ز اروپائيان در صدد برآمدند براى ديدن رقص ايرانى ها، مجالسى ترتيب داده و با مبالغ گزافى رقاصه هاى ايرانى را دعوت نمايند، با وجود آن كه مى دانستند اين كار ممكن است به قيمت جان آنها تمام شود، زيرا ايرانى ها فوق العاده از اين حيث متعصب بوده و رفتن زنان ايرانى را به خانه يك فرنگى خارج از مذهب و اهانتى به دين اسلام مى دانند.
چنان كه يكى از فرانسويان مقيم ايران هوس كرد هر طورى هست رقص زنان ايرانى را ببيند و براى اين منظور با مبالغ هنگفتى به وسيله نوكران خود كه در اغلب مواقع دلال و واسطه عمل واقع مى شدند چندين زن رقاصه را براى شركت در بزم خود دعوت كرد و آنها را مخفيانه بدون اطلاع اهل محل وارد خانه خود نمود. رقص شروع شد و رقاصه ها مشغول سرگرم كردن آقاى فرانسوى شدند؛ ولى در وسط رقص و درست هنگامى كه وى كاملاً مبهوت رقص زنان ايرانى شده بود، صداى كوبيدن شديد در خانه اش بلند شد.
عده زيادى از اهل محل پشت در خانه او جمع شده و داد و فرياد راه انداخته بودند. نوكرهاى آن شخص فرانسوى با كمال ترس و لرز به ارباب خود خبر دادند كه اهل محل با كمال خشونت و تهديد، تحويل فورى زنان ايرانى را درخواست مى كنند، در اين هنگام يكى از اهل محل نيز به جمعيت معترضين نزديك شده فرياد كرد: «وادينا! وامسلمانا! زن عقدى و شرعى من هم جزء اين رقاصه ها در خانه اين سگ فرنگى است! پس غيرت مسلمانى شما كجا رفته است؟»
اين حرف بر جوش و خروش جمعيت افزود و بر در خانه فرانسوى حمله ور شدند تا آن را از پاشنه درآورده بر سرش هجوم آوردند تو سزايش را در كفش نهند. فرانسوى بيچاره از ترس در مستراح خانه مخفى شد ود ستور داد نوكرها فوراً رقاصه ها را به انضمام دويست اشرفى به اهل محل بدهند و شر آنها را كوتاه نمايند.
بعد كه جمعيت متفرق گرديد معلوم شد زن شرعى يكى از اهل محل ميان آن رقاصه نبوده و فقط نوكرها او را تحريك كرده بودند كه اينطور ادعا نمايد تا ارباب خود را سر كيسه نمايند. خلاصه يكى دو ساعت رقص براى فرنگى بخت برگشته، دويست اشرفى تمام شد.
هنگام اقامت من در ايران، واقعه مهمى روى داد كه تا مدتى ورد زبان ها بود و آن از اين قرار است:

فريب دادن يك زن ايرانى
در يكى از روزهاى زمستان كه كوچه هاى تهران پر از برف و گِل بود، يكى از جوانان ايرانى كه سرش هم قدرى گرم بود، با لباده بلند خود از كوچه اى مى گذشت، از دور خانمى را ديد كه مست و خرامان پيش مى آيد، اتفاقاً هنگامى كه از پهلوى او رد مى شد، روبنده آن زن رد شد و چشم جوان به صورت چون قرص قمرى كه در زير ان مخفى بود افتاد. از ديدن روى او آتش به جان جوان افتاد و يك دل نه صد دل عاشقش شد و وى را تعقيب كرد. در انتهاى آن كوچه، زن وارد خانه اى كه ظاهراً متعلق به خودش بود گرديد و از نظر جوان مخفى شد.
پس از تحقيق مختصرى وى اطلاع حاصل كرد كه اين پريچهره زوجه يك نفر بازرگان و فوق العاده پرهيزكار و عفيف است! ولى جوان با وجود به دست آوردن اين اطلاعات نتوانست از آن پريچهره صرف نظر نمايد و براى رسيدن به وصال او به وسيله اى كه اغلب در ايران از آن استفاده مى شود متوسل گرديد. روز بعد پيره زنى وارد خانه آن بازرگان شد و از خانم او تقاضا كرد وى را به عنوان كلفتى بپذيرد ولى زن بازرگان عذر آورد كه كلفت نمى خواهد، هنگام صحبت پيرزن فرصتى به دست آورد و كيف مردانه اى را كه محتوى دو اشرفى بود زير بالشى كه در اطاق قرار داشت گذاشت. كمى پس از رفتن پيرزن، بازرگان وارد خانه خود شد و هنگام نشستن؛ تصادفاً چشمش به كيف محتوى اشرفى افتاد ودر خصوص آن از زنش توضيح خواست زن چون اطلاعى نداشت نتوانست جوابى بدهد. بازرگان سوءظن برده و كتك مفصلى به زن بيگناه خود زد.
روز بعد دوباره به عذر ديگرى پيرزن به خانه بازرگان مراجعه كرد و خانم را ديد گريان و نالان است. زن بازرگان وقتى چشمش به پيرزن افتاد درد دلش باز شد و داستان كتك خوردن خود را براى او بيان كرد. پيرزن با كمال تعجب و همدردى سرگذشت او را گوش داده و پيشنهاد نمود كه خوب است براى فهميدن قضيه و حل معما به فالگيرى مراجعه كنند.
زن بازرگان موافقت نمود و هر دو از خانه خارج شده و به راه افتادند. پس از طى مسافت كمى، وارد خانه اى شدند: ولى اينجا خانه فالگير نبود، بلكه متعلق به همان جوانى بود كه خاطرخواه زن بازرگان شده بود.
پس از ورود به خانه فوراً پيرزن در را قفل كردو جوان جلو آمد و از عشق و گرفتارى خود سخن راند و تقاضاى وصال نمود اما زن تسليم نشد.
جوان او را به صندوقخانه يكى از اطاق ها برده دست و پايش را بست و در اين حال از او كام دل گرفت چهار روز تمام دست و پاى بيچاره بسته و در چنگال شهوت جوان اسير بود بالاخره پس از التماس زياد جوان دست هاى او را باز كرد زن همان روز فرصتى به دست آورد و با زغالى علت خودكشى خود را به ديوار نوشته و بعد يك لوله بزرگ ترياك را كه در خانه پيدا كرده بود خورد.
در همين هنگام بازرگان كه تمام شهر را براى يافتن زنش زيرورو كرده بود بالاخره موفق به يافتن خانه جوان شد و جوان را پهلوى نعش زنش مشاهده نمود.
جوان را فوراً به حضور شاه بردند قبله عالم كه كاملاً از شنيدن اين داستان متغير شده بود ميرغضب را احضار كرده و فرياد زد: بكشيد! ميرغضب دست جوان را گرفته و به اتفاق فراشها به ميدان اعدام در جلوى دروازه نو برد. فوراً عده زيادى از مردم براى تمامشا دور آنها جمع شدند.
ميرغضب كارد بزرگ خود را درآورده و به گلوى جوان گذاشت؛ ولى دستش لرزيد و نتوانست سر او را كاملاً ببرد.
در اين موقع يك مرتبه يك لوطى، صف تماشاچى ها را شكافته و از فراشباشى درخواست كرد در مقابل يك قرآن سر جوان را ببرد و چند دقيقه بعد سر او را گوش تا گوش بريده و نعشش را بر زمين انداخت.
شاه پس از اين كه از قضيه اطلاع حاصل كرد دستور داد دست آن لوطى را به علت قساوت قلبى كه به خرج داده بود از مچ قطع نمايند.
پيرزن دلال نيز از اين مخمصه جان به سلامت بدر نبرد و او را طبق فرمان شاه از بالاى گلدسته مسجدشاه به پائين پرتاب كردند!

ايران
تحقيق
صفحه اول
داستان
جدول
طنز
از شما چه پنهان
از آنچه گفته اند
يك زندگى
مقاله ها
گزارش
گفتگو
بازتاب
جهان
افغانستان
تاريخ
شعر
خاطرات
از لابلاى متون
آخر هفته
حوادث
علمى
فال هفته
از رسانه ها
روى خط آلمان
آرشيو روزنامه
آرشيو مقاله ها

•   ايران   •   تحقيق   •   صفحه اول   •   داستان   •   جدول   •   طنز   • 
•   از شما چه پنهان   •   از آنچه گفته اند   •   يك زندگى   •   مقاله ها   •   گزارش   •   گفتگو   • 
•   بازتاب   •   جهان   •   افغانستان   •   تاريخ   •   شعر   •   خاطرات   • 
•   از لابلاى متون   •   آخر هفته   •   حوادث   •   علمى   •   فال هفته   •   از رسانه ها   • 
•   روى خط آلمان   • 

•    آرشيو مقاله ها   •    آرشيو روزنامه   •