|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
سيمين بهبهانى
آدم شدى.... ؟ نع
آدم شدى؟ نشدى، نع !
بس كن ز هرزه دويدن
تا آن بهشت خيالى
درجا زدن، نرسيدن !
هرجا كه معركه ديدى
رفتى وجامه دريدى
حاشا كرامت برگى
پوشاى جامه دريدن !
تا آستانه پيرى
جان كنده اى كه نميرى
يك دم بمير! كه سخت است
زهرمدام چشيدن
رامت نكرده سوارى
برگرده زخم كه دارى
اى اسب فاخر ميدان
حيف از تو بار كشيدن !
آدم شدم، نشدم، نع !
چون گوسفند به مرتع
خواندم ترانه «بع بع»
كردم نشاط چريدن ....
ازگله گرگ بسى خورد
وزمانده دزد بسى برد
من گرم دنبه تكانى
ديدم چنان كه نديدن
قصاب مى رسد ازراه
درمشت تيغه خون خواه
من سرنهاده به درگاه
آماده بهربريدن
كو آن نماد دليرى
آن شيردرخورشيرى
خورشيد از پس پشتش
بركرده سر به دميدن؟
شيطان شدن خوشم آيد
آتش مزاج كه بايد
برخاك سجده نكردن
غيراز خدا نگزيدن
|
|
|
|
|
لعبت والا
در آستانه بهار
وقتى بهار مى آيد
بيش از هميشه ياد تو هستم
ياد سپيدِ زمزمه هاى تو
در صبحگاهِ سبز
هرگاه با شكوفه و گل حرف مى زدى
و مرغكان گمشده و پر شكسته را
تيمار كرده و در لانه جاى مى دادى
و با پرنده مادر به خشم مى گفتى:
-اين نيست شيوه هنجارِ مادرى!
*
وقتى بهار مى آيد
گل هاى ياد
مى شكند در باد
پروانه ها
با رقص شاد
پيام رهائى به باغ مى آرند
و انگار دست مهربان تو
چون سال هاى پار
مى گسترد سفره سرشار عيد را
در خشكسالِ غربتِ پندار
*
وقتى بهار مى آيد
وقتى جوانه ها
به آفتاب ره مى گشايند
و جوجه ها، پر و بال
در انتظار رُستن گلريشه هاى عشق
در دشت آرزو
در برهوت تنهائيِ خيال
چشمم به راهِ پيك اميد است و روز نو
هنوز....
و صدها سال
بهار ۲۰۰۷
پيام
آن دم كه نقش داغ پنجه خورشيد
بر پيكرم نشست
فرياد سرد آينه ام در گلو شكست
تصوير پير
درخشتِ خام
به نجوا گفت:
-يك روز،
يك روزِ آفتابى ديگر
منشين خموش!
به پا خيز،
بر فروز
هستى هنوز!
هنوز
هنوز جرعه اى از باده مانده در جامم
هنوز مزه شيرين و تلخ در كامم
هنوز از خُم هستى شراب مى نوشم
هنوز نغمه و گلبانگ صبح در گوشم
هنوز پرتو مهتاب را
در آب مى بينم
و عطر پونه و گل از نسيم مى چينم
هنوز آتش تن را به ياد مى آرم
هنوز حس لامسه دارم
در انتظار بهارم
و دانه مى كارم
هنوز در پى نورم
هنوز عاشق افسانه هاى پر شورم
و با اميد، سرود و ترانه مى خوانم
هنوز عشق مى طلبد شعرم
هنوز- اگر چه خسته و لنگان-
در آرزوى ديدن سيمرغ
به سوى قله روانم
هنوز حسرت ديدار يار در جانم
هنوز...
بيا و آينه ام را به سنگ غم بشكن،
ببين! هنوز جوانم.
۱۸ دسامبر ۲۰۰۷
نام و نشان
آنجا، مرا به نام چو مى خواندند
نامى رسا و نامى و والا بود
رنگى از آشنائى و الفت داشت
با شعر و با ترانه همآوا بود
نامم به نيكنامى شهرت داشت
با هيچكس غريبه نبودم
از فخر، سر به ماه و ستاره مى سودم
درها هميشه باز به رويم
چشمان عشقباز به سويم
***
اينجا، در انزواى فراموشى
راهى به خويش ندانم
در پاسخ «كجائى و كى هستى؟»
از شرم سر به زير و پريشانم
-در ننگخيز حادثه ها دانم
برباد رفته عزّت ايرانم-
آنجا، يگانه بودنِ نامم نشانه بود
اينجا، بيگانه بودنش، يگانه نشانم.
۴ ژانويه ۲۰۰۸
رو شكر كن مباركه...
روز، بى آغاز و بى فرجام
نه اجاقى روشن و نه باده اى در جام
پاى، لنگان
سر، پريشان
خانه بى سامان و بى خورشيد
بيم ناشكرى نهيبم مى زند:
اميد!
۲ فوريه ۲۰۰۸
|
|
|
|
|
عليرضا ميبدى
نوروز ماندگار است
تا يك جوانه باقى است
نوروز ماندگارست
تا يك جوانه باقى ست
باقى ست جمع جانان
تا اين يگانه باقى ست.
بار دگر بُريدند
ناى و نواش... اما
اين ساز مى نوازد
مى نوازد
مى نوازد
تا يك ترانه باقى ست.
سينه به سينه گفتند
كوتاه تا شود شب
كوتاه مى شود شب
وقتى
فسانه باقى ست
عيد است و نامه دارم
از من رسان سلامى
بشتاب!
بشتاب اى كبوتر
تا آشيانه باقى ست.
گُم كردمش، نشانى ش:
ميدان زندگانى
يك كوچه تا جوانى
اى اسب تيزتر رو
تا اين نشانه باقى ست
مى چينمت دوباره
از آسمان كرمان
پرواز كن ستاره
تا بام خانه باقى ست
نور نگاه كوروش
بر بردگان بابل
بعد از هزارها سال
در هكمتانه باقى ست
زيباست حرف باران
در كوچه هاى تبريز
آواز مولوى هست
تا يك چغانه باقى ست
دود اجاق وصلى
كو در سفر برافراشت
بعد از هزار منزل
در بلخ و بانه باقى ست
در حيرتم
كه بعد از
كشتار عشق اينك
در زير سقف تاريخ
عطر زنانه باقى ست
تازى و كينه توزى
جهل و سياه روزى
نفرين!
نفرين!
نفرين بر آن كه «عدل»ش
با «تازيانه» باقى ست
عصر دگر برآيد
اين نيز هم سر آيد
گر نيستت يقينى
حدس و گمانه باقى ست
يغماگران ربودند
محصول عمر ما را
بشتاب و كشت مى كُن
تا چند دانه باقى ست
افراط كرد و تفريط
اين ساربان گمراه
اى كاروان سفر خوش
راه ميانه باقى ست
در ايستگاه
اى زادگاه ممنوع!
سى سال مانده ام من
چشم انتظار تاريخ
در ايستگاه دنيا
-وامانده از پريروز، از دست داده امروز-
***
سوت قطار پيچيد
همچون سروده اى نغز
در گوش دشت و صحرا
شادان پريدم از جا
فريادها كشيدم:
-آمد قطار فردا!
-آمد قطار فردا!
... اما قطار مى رفت
از ايستگاه امروز
بى وقفه رو به ديروز
نوادا پائيز ۲۰۰۷ ميلادى
دريا و فنجان
واقعيت گاهى
كوچك و مختصر است
مثل يك فنجان است
آرزو كردن تو
يك محال است
به اندازه دريا، دريا
كاش مى شد روزى
آب اين دريا را
توى اين فنجان ريخت...
آنچه بود و ديگر نيست
با تو
اين سياره
زيبا بود و نيست!
جاى اين گندابه
دريا بود و نيست!
پيش تر
بر جاى اين بيغوله ها
جنگلى از دور
پيدا بود و نيست!
خانه ى ما كو؟
خانه ى ما كو؟
كه بر بنياد عشق
قرن ها
در كوچه بر جا بود و نيست!
ياد مادر كن!
كه در اشراق و شور
تا سحر
غرق تماشا بود و نيست!
كوزه آبى،
لقمه نانى،
چشم سير.
مختصر رزقى
مهيا بود و نيست
نرخ دل
در كوچه ى ما سال ها
مثل يك فواره
برپا بود و نيست!
آنكه «بى ما» بود و
«برما» بود
هست!
ياد آنكس كن
كه با ما بود و نيست
كاليفرنيا ۲۰۰۶
نوروز در دماوند
ما دل شكستگانيم
دور از تو ماندگانيم
از خانه راندگانيم
از ياد رفتگانيم
اى عاشقان دربند
با يارى خداوند
نوروز در دماوند
بى خوابى
نوروز كه مى آيد
يك جذبه ى پنهانى
ما را به تو مى خواند
اين ديده كه خوابش نيست
يك لحظه نمى خسبد
تا صبح نمى خوابد
تا صبح نمى خوابد
كشف يك سياره با يك سرنشين*
عشق آمد، جاى هيچ انكار نيست
عشق را اندازه و مقدار نيست
عشق يعنى كشف دريا در نمى
با خدا پارو زدن بر شبنمى
ديدن ناديده ها از روزنى
كهكشان ها در ميان ارزنى
عشق يعنى آفتابى زير برف
گردش سياره ها حول سه حرف
عشق يعنى جستجوى ريسمان
انتقال دل به يك رنگين كمان
عشق يعنى پل زدن بر كائنات
شستشوى ماه در آب قنات
عشق يعنى بر كشيدن از زمين
كشف يك سياره
با يك سرنشين
نوادا ۲۰۰۷ ميلادى
*تكه هائى از يك منظومه بلند
در ركاب
آنچه من مى شنوم از سر كوه
شيهه اسب سفيد سحر است
آى! خورشيد همين دور و بر است
***
غزل و شال و قبا را بردار
چنگ در دامن خورشيد بزن
شمش طلا را بردار
توشه بردار كه روز سفر است
وقت زين كردن اسب سحر است
پشت در
قاصدك خوش خبر است!
باز نوروز
همين دور و بر است
نوادا ۲۰۰۷ ميلادى
|
|
|
|
|
شيرين رضويان
بهارِ خسته
ز پشت اين همه آتش بهار مى آيد
ردا دريده و بر سر غبار مى آيد
فرازِ دشت شقايق چو آه مى گذرد
بجاى ساز و دهل با سه تار مى آيد
اگرچه خسته و زخمى ست، با دلى پر درد
بسان مرهم دل هاى زار مى آيد
هنوز مژده آزادى اش به دامان نيست
ز جورِ بى خردان، بى قرار مى آيد
كه سرزمين دليران اسير ديو و دد است
كمان كشيده به قصد شكار مى آيد
به سينه آتش زرتشت و جان خداى خرد
به پشت اسب فرهور سوار مى آيد
كنام دين وطنان را ز بُن براندازد
كه جهل بر سرشان چون هوار مى آيد
براى مژده نوروز و روزِ نو امروز
بهارِ خسته ز پشت حصار مى آيد
مارس ۲۰۰۸
لندن
|
|
|
|
|
عمو نوروز
عمو نوروز بيا
چشم همه بسته به راهت
نوبت سفر شده
بپوش ديگه كفش و كلاهت
ما همه منتظر رسيدن تو گوش به زنگيم
زود بيا نترس، با دشمنت مى جنگيم
بى تو چند ساله وطن حوصله ى خنده نداره
از غم و غصه ز چشمش خون مى باره
عمو نوروز برو يك توك پا دهكده ما
نگاه كن توى كوچه- پس كوچه ها جلوه ى گل ها
باز شدن شكوفه هاى رنگى سيب و گلابى؟
عكس دوران جوانيم هنوزم تو قاب آنجا؟
عمو نوروز به خدا دوستت دارم مثل قديما
توى اين ديار غربت بيا يك لحظه پيش ما.
عمو نوروز دل ما هوات را كرده
فكر نكن ديار ما هميشه سرده
پيش ما هم همه سال بهار ميشه
شاد و زيبا روز و روزگار ميشه
عمو نوروز خونمون اگر بازم ويرون بشه
ياد تو از سر ما محاله كه بيرون بشه
عمو نوروز به خدا دوستت دارم مثل قديما
توى اين ديار غربت بيا يك لحظه پيش ما.
مسعود عطائى ۰۸/۲/۱۱
|
|
|
|