داستانى از تلاشهاى ناكام مانده ايرانيان در راه دستيابى به عدالت
بازخوانى نهضت خرم دينان
با فروپاشى شاهنشاهى ساسانى، نظام اجتماعى ايران كه درحال انتقال به مرحله بورژوائى بود برافتاد و نظامى بسيار عقب افتاده و بيابانى كه عربهاى جهادگر از ژرفاى بيابانهاى عربستان با خود آورده بودند برقرار شد. نظام پسنديده جهادگرانى كه عراق و ايران را گرفتند يك نظام شبه برده دارى بود. در عربستان البته، همانگونه كه هنوز مستلزمات پيدايش دولت پديد نيامده بود، زمينه هاى رشد اين نظام وجود نداشت؛ ولى همراه با فتوحاتِ عربى و تشكيل دولتِ موسوم به اسلامى عربها برآن شدند كه اين نظام را كه نظام كمال مطلوب مى پنداشتند در سرزمينهاى مفتوحه برقرار كنند. درنتيجه نظامِ پيشرفته اى كه در ايران برقرار بود درهم كوفته شد، ايران ۱۴۰۰ سال به عقب رانده شد، و اين نظامِ بسيار عقب مانده اعمال گرديد.
احكام فقهى كه درزمان اموى تدوين گرديد اصول و ضوابط اين نظام را براساس آيات قرآن و سنت پيامبر اكرم تفسير نمود و معيارهايش را مقرر داشت تا توسط دستگاه دولتى اعمال گردد. اما هرچند كه اين نظام به پندار عرب يك نظامِ كمالِ مطلوب و نظامِ الهى بود، ازنظر تاريخى زمان به نفع آن نبود. با انقلاب بزرگ شرق به رهبرى مردى پاك نژاد كه نام مستعارش ابومسلم خراسانى بود، و با فروپاشى دولت اموى و تشكيل دولت عباسى، نظامِ شبهِ برده دارى عربى به يكباره فروريخت.
به زودى عناصر بازمانده از اشرافيت سابق ايرانى زمام امور كشور عباسى را به دست گرفتند و تلاش براى بازگرداندنِ نظامِ اجتماعى ايران به دورانِ فئودالى ماقبل قباد و انوشه روان (به دوران ماقبل نهضت مزدك) ازسر گرفته شد.
طبيعى بود كه تشكيل دوباره نظام فئودالى با مصادره گسترده زمينهاى كشاورزى و به تبعِ آن مصادره روستاها همراه شود. با وجود پاكسازى هائى كه ابومسلم از عربها در ايران شرقى و شمالى و مركزى انجام داد، ولى هنوز بخشهاى بزرگى از قبايل عرب، ازآنها كه در قيام ضداموى ابومسلم شركت كرده بودند، در خراسان و سيستان و رى و همدان وآذربايجان جاگير بودند و ممتلكات وسيعى دراختيار داشتند. رؤساى هركدام از اين قبايل به علت آنكه در انقلاب شركت كرده بودند «قائد» (يعنى سرهنگ) ناميده ميشدند؛ و جمعشان را «قُوّاد» (سرهنگان) ميگفتند. هركدام ازاين «قائد» ها يك فئودال نسبتا بزرگ بود، و ترور نا به هنگام ابوسلمه و ابومسلم (هردو رهبر انقلاب) و ديگر رهبران ايرانى انقلاب مانع ازآن شد كه اينها نيز در فرصتهاى مناسبى تصفيه شوند و انقلاب ابومسلم به هدف نهائى اش دست يابد.
انقلاب ابومسلم اميدهاى بسيارى را درجوامع ايرانى پديد آورده انتظاراتى را پرورش داده بود كه با متطلباتِ جامعه فئودالى همخوانى نداشت. تلاشهائى هم كه فرزندان برمك براى رساندن جامعه به مرحله بورژوازى به عمل آوردند با نابودشدنشان- به توطئه فئودالهاى دستگاه دولتِ عباسى- ناكام ماند، و پس ازآنها نظام فئودالى با شتاب فراوان توسعه يافت. اين امر سبب نارضايتى گسترده روستائيانِ ايرانى از نظام نوين ميشد، وآنها را درراه دستيابى به حقوقى كه پيشتر درانقلابِ ابومسلم جستجو ميكردند به تلاش واميداشت. اين تلاش در چندين جنبش روستائى نمود يافت كه همگى با سركوب و ناكامى مواجه گرديدند.
نخستين تلاشِ ايرانيان درمقابله با نظام فئودالى نوين، نهضتى بود كه در دهه ۱۴۰ خورشيدى به رهبرى دو بزرگمرد ايرانى- يكى «استادسيس» در خراسان و ديگرى «حريش» در سيستان- به راه افتاد. هرچند كه هردوى اين تلاشها به صورتى گسترده با شركت دهها هزار روستائى صورت گرفت، ولى هيچكدام نتوانست دربرابر ارتش كارآزموده خلافت عباسى استوار بماند، و جز آنكه هزاران روستائى آرزومندِ عدالت جان برسرِ تلاششان نهادند نتيجه اى براى ايرانيان به بار نياورد.
به دنبال شكست استاد سيس و حريش، روستائيان خراسان در دهه ۱۵۰ خورشيدى پيرامن بزرگمردى از خودشان به نام يوسف بُرم گرد آمدند. فرجام اين قيام نيز مثل هر قيام روستائى ديگرى، شكستِ همراه با كشتار روستائيان بود.
نهضت روستائيان خراسان پس از شكست يوسف بُرم، به صورتى سازمان يافته تر و گسترده تر در پشتِ سر يك بزرگ مردِ ايرانى آغاز شد كه ما اورا با نام «المُقنّع» مى شناسيم. اين نهضتِ ضدِ فئودالى در تاريخ ايران با نام «نهضتِ سپيدجامگان» شهرت دارد. هسته اين جنبش در مرو بود، و به زودى سراسرِ سُغد (اكنون نيمه جنوبى ازبكستان) را فرا گرفت، و دامنه هايش به سرزمينهائى كه اكنون كشور تاجيكستان را تشكيل ميدهد كشيده شد. تلاشهاى ارتش عباسى براى فرونشاندنِ اين نهضت ۱۴ وقت گرفت، ولى فرجام اين نهضت نيز مثل ديگر جنبشهاى ناكامِ روستائيانِ ايران بود، همراه با دهها هزار كشته روستاوى و ويرانى دهها روستاى آباد در سغد.
به دنبال سركوبِ نهضت سپيدجامگانِ خراسان، روستائيان در سيستان پيرامون يك بزرگ مرد ايرانى گرد آمدند كه ما اورا با نام «حمزه آذرك» مى شناسيم. اين جنبش در دهه ۱۷۰ خورشيدى سراسر سيستان را فراگرفت و دامنه اش به خراسان كشيد و تا بادغيس و مرو و سرخس امتداد يافت.
نهضت حمزه آذرك كه بيش از ۱۷ سال استمرار داشت چنان براى دستگاه دولت عباسى تهديدكننده بود كه هارون الرشيد شيخصا تصميم گرفت براى بررسى اوضاع شرق ايران به خراسان سفر كند. او در مرو با حمزه آذرك ديدار و مذاكره كرد و وعده هائى براى برآورده كردنِ خواستهاى روستائيان به او داد و به دنبالِ آن شورشِ سيستان و خراسان فروكش كرد. ولى درست در همين زمان يك نهضت روستائى ديگر در آذربايجان به راه افتاد كه رهبريش دردست يك بزرگ مرد ايرانى اهل آذربايجان به نام «جاويدان بد» بود.
اين نهضت كه در تاريخ ايران به نام «نهضتِ سرج پرچمان» معروف است هدفِ اعلان شده اش «احياى عدالت و مساواتِ انسانى بر مبناى تعاليم مزدك» بود. بر همين مبنا، سرخ چمانِ صفتِ «خُرّم دينان» برخودشان نهادند كه نام ديگرى براى آئين مزدك بوده است.
بابك خرم دين
خرّم در زبان پارسى هر چيزى است كه خوشى و شادى و لذت را براى انسان فراهم آورد. اينكه بهار و باغ و بوستان را «خُرّم» گوئيم به اين دليل است كه مايه شادى و نشاط اند. خُرّم دين، و بصورت امروزينش «دينِ خُرّم» بمعناى دينى است كه مايه شادى و خوشى و لذت است. تعريف دين به اين مفهوم در جاى جاى گاتاى زرتشت آمده است، و سپس مزدك دين را به اين نحو تعريف كرد كه دين بخاطر سعادت و لذت بشر در اين جهان و جهان ديگر وضع شده است. مؤلف كتاب البدء والتاريخ مينويسد كه پيروان زرتشت ميگويند: «هرچه انسان خرمى بيشترى بطلبد اندوه اهريمن بيشتر ميشود و اهريمن بيشتر درصدد جنگيدن با انسان برمى آيد» ؛ و در تعريف عقايد خرم دينان مينويسد كه «آنها هرچه باعث شادى و لذت باشد و طبيعت انسان به آن علاقه داشته باشد و زيانى به كسى نرساند را مباح ميدانند».
بابك از خانواده اى آذربايجانى بود، گويا مسلمانش كرده بودند و نام عربيش «حسن» بود. جنبشى كه بابك در آذربايجان آغاز كرد و رسماً نام «جنبش خرم دينان» برخود داشت، يك ايدئولوژى مشخصى را مطرح كرد كه هدفش براندازى نهائى سلطه عرب و برقرارى مساوات انسانى در ايران و تأمين خوشيى براى همگان بود. ابن حزم مينويسد كه «ايرانيان ازنظر وسعت ممالك و فزونى نيرو برهمه ملتها برترى داشتند، و خود را برترين ذات بشرى ميدانستند و به خود لقبِ آزادگان داده بودند و اقوام ديگر را بندگان خودشان ميشمُردند. چون دولتشان برافتاد و عرب كه نزد آنها دونپايه ترين قوم جهان بود برآنها مسلط گرديد اين امر برآنها گران آمد و خود را با مصيبتى تحمل نشدنى روبرو يافتند، و برآن شدند كه با راههاى مختلف به جنگ اسلام برخيزند. ولى هربار خدايتعالى حق را نصرت داد. ازجمله رهبران آنها سنباد، مقنع، استادسيس، بابك و ديگران بودند».
نام «خرم دين» كه به پاخاستگانِ ايرانى براى اين جنبش برگزيده بوده اند به روشنى نشان ميدهد كه اين يك جنبش مزدكى بوده و همه شعارها و برنامه هاى مساوات طلبانه و ضد بهره كشى مزدك را دنبال ميكرده است. ابن حزم تصريح ميكند كه «خرم دينانِ پيرو بابك يك فرقه مزدكى بودند». اساس تعاليم مزدك برآن بود كه مردم بايد هم دراين دنيا و هم دردنياى ديگر به سعادت و لذت دست يابند؛ يعنى هم دراين دنيا با كسب وكار وكشاورزى و صنعت براى خودشان بهشت بسازند، و هم با انجام كارهاى نيكو و خوددارى از كارهاى بد رضايت خدا را حاصل كنند تا درآخرت به بهشت بروند. «نيك» در تعاليم مزدك عبارت بود ازگفتار وكردارى كه به خود يا ديگرى منفعتى برساند و سعادتى فراهم آورد؛ و «بد» عبارت بود ازگفتار يا كردارى كه به خود يا ديگران آسيب و گزند وارد آورد يا سبب محروميت شود. ابن النديم در وصف يكى از ايرانيانِ مزدكى مقيم بغداد به نام «خسرو ارزومگان» كه ويرا «پيرو مذهبى شبيه مذهب خرم دينان» ناميده، مينويسد كه به پيروانش دستور ميداد بهترين لباسها بپوشند، و خودش نيز بهترين لباسها مى پوشيد و به آن افتخار ميكرد.
مركز فعاليت بابك در آذربايجان بود كه جماعات بزرگى از عربها در شهرها و روستاهايش اقامت گرفته بودند. هدف او از ميان بردن سلطه اربابانِ عرب بود كه نزديك به دوقرن مردم آذربايجان را تاراج ميكردند. قبايل عرب همراه با فتوحات عربى به درون آذربايجان سرازير شدند. بلاذرى درباره سرازير شدنِ عربها به آذربايجان در زمان عثمان و امام على، مينويسد «بسيارى از عشاير عرب از بصره وكوفه و شام به آذربايجان سرازير شدند و هرگروهى برهرچه از زمين توانست دست يافت و مصادره كرد، و بعضى شان زمينهائى را از عجمها خريدند و روستاهائى نيز به اين عشاير واگذار شد، و مردم اين روستاها به مُزارعينِ اينها تبديل شدند».
نهضتِ بابك خرم دين از يك جنبه اش تلاشى بود براى كوتاه كردن دستِ اربابانِ عرب از ادامه ستمهاى بى حد و حصرى كه به مردم ميكردند، و پاكسازى ايران از ستمِ عربها، و به دنبالِ آن، احياى آئين ايرانى و برقرارى نظامى برمبناى تعاليم مساوات گرا و شادى طلبِ مزدك.
آغاز نهضت بابك در آذربايجان را سال ۱۹۴خ ذكر كرده اند. در مدت كوتاهى سراسر روستائيان نيمه غربى ايران به نهضت خرم دينان پيوستند. طبرى مينويسد كه «مردم روستاهاى نواحى اصفهان و همدان و ماهسپيدان و مهرگان كدك و جز اينها نيز به دين خرم دينان درآمدند». نخستين درگيرى ناكامِ سپاهيان دولت عباسى و بابك درسال ۱۹۸خ گزارش شده و خبر از شكست سپاه عباسى مى دهد. دومين درگيرى ناكامِ سپاه عباسى و بابك درسال ۲۰۰خ بود كه بخش اعظم سپاهيان عباسى را بابك در غربِ ايران- نزديكى هاى همدان- كشتار كرد. اعزام نيروهاى عباسى به جنگ بابك درسراسر سالهاى ۲۰۰- ۲۰۶خ تكرار شد و هربار از بابك شكست يافتند. در سال ۲۰۳خ در دو نبرد بزرگ، دوتن از فرماندهان برجسته دولتِ عباسى به قتل رسيدند؛ و يك فرمانده برجسته نيز شكست يافته فرار كرد. در سال ۲۰۶خ يك افسر برچسته عرب با سِمتِ والى آذربايجان اعزام شد و سپاه بزرگى در اختيارش نهاده شد تا به كار بابك پايان دهد. اين مرد نزديك به دوسال با بابك درگير بود، و در خردادماه ۲۰۸خ دركنار روستاى بهشتاباد كشته شد و بخش اعظم سپاهش قتل عام شدند.
خليفه عباسى در اواسط تابستان ۲۱۲خ چندين لشكر به غرب ايران فرستاد، كه به گزارش طبرى شصت هزار تن از روستائيان ناحيه همدان را قتل عام كردند، ولى بابك توانست شكستهاى سختى بر اين نيروها وارد سازد و با تلفات و شكست به بغداد برگرداند. به دنبال اين شكستها، خليفه تصميم گرفت كه امر مقابله با بابك را به يك افسرِ مانوى مذهبِ نومسلمان ايرانى معروف به «افشين»، از خاندان فئودالِ سنتى حكومتگرانِ اشروسنه (اكنون در تاجيكستان) واگذارد. چنانكه ميدانيم، ضديت مانوى ها با مزدكى ها در ايران يك ضديتِ تاريخى بود، زيرا مانوى ها پيروان آئينِ «اندوه» بودند و مزدكى ها پيروان آئين «شادى». افشين چندى پيش براى سركوب شورشهاى مصر اعزام شده بود و مأموريتش را به نحوى بسيار پسنديده انجام داده بود و هنوز در مصر بود. اورا خليفه فراخوانده به مقابله خرم دينان گسيل كرد. افشين درناحيه همدان مستقر شد و در غرب و مركزِ ايران از همدان و آذربايجان تا اصفهان و رى، با بزرگان روستاها (دهخدايان) مذاكراتى انجام داد كه برآورنده خواسته هاى روستائيان بود و روستائيان را به مرور زمان ازگرد بابك پراكنده كرد. اموال انبوهى كه خليفه براى افشين مى فرستاد دراين راه كارسازى بسيار كرد.
افشين پس ازآنكه اوضاع غرب ايران را در خلال يك سال و نيم با تدبير و نرمش و مدارا و تشر و تهديد و هداياى نقدى (كه به دهخدايان ميداد) آرام كرد، براى به دام افكندنِ بابك نقشه چيد. كاروانى با محموله امداد مالى و غذائى از بغداد عازم اردبيل شد تا به دژى كه محل استقرار سپاهيان خليفه بود تحويل دهد. بابك بى خبر از دامى كه افشين برايش چيده بود، تصميم گرفت كه راه را برآن كاروان بربندد و محموله هايش را تصاحب كند. افشين شبانه بدون سروصدا و بدون نواختن كوس و كراناى (شيپور جنگى)، در نزديكيهاى دژ موضع گرفت؛ زيرا يقين داشت كه بابك براى تصرف دژ خواهد آمد. بابك ابتدا يك قرارگاه كوچكِ سپاهيان خليفه بر سرراهش را مورد حمله قرار داد و افرادش را كشت، آنگاه به كنار دژ رفته به افرادش استراحت داد كه روز ديگر به دژ حمله كنند. دراين هنگام افشين براو شبيخون زد. گويا همه افرادى كه همراه بابك بودند كشته شدند، ولى بابك جان به در برد (زمستان سال ۲۱۴خ). افشين پس ازآن به برزند برگشت و آنجا اردو زد تا با ادامه دادن تماس با كلانترانِ روستاها كار پراكنده كردن بقاياى هواداران روستائى بابك در آذربايجان را دنبال كند.
از اوائل سال ۲۱۵خ منطقه نفوذ بابك كه سابقاً به همدان و اصفهان و رى ميرسيد، ازحد مناطق كوهستانى هشتادسر در آذربايجان فراتر نميرفت. افشين پس از برگزارى مراسم نوروز و سيزده به در براى حمله به بابك آماده شد. نخستين حمله او به هشتادسر با شكست مواجه شد. پس ازآن در سراسر ماههاى اين سال چندين حمله به هشتادسر صورت گرفت كه همه ناكام ماند. داستان اين نبردها را طبرى با استفاده از آرشيو گزارشهاى كتبى به تفصيل دقيقى درحجم حدود ۳۰ صفحه ذكر كرده است كه همه خبر از رشادتهاى بيمانندِ بابك و يارانش ميدهد.
در بهار سال ۲۱۶خ سپاه امدادى خليفه با سى ميليون درهم كمك مالى به برزند رسيد؛ و افشين حملاتش به بابك را ازسر گرفت. افشين ابتدا به كلان رود منتقل شده درآنجا اردو زد و برگرد خويش خندق كشيد. به زودى يك لشكر بابك تحت فرمان آذين- برادرِ بابك- به سوى كلان رود حركت كرد. نبرد سپاهيان افشين و بابك در يكى ازدره هاى تنگ كوهستانى درگرفت، كه تفاصيل آن را طبرى ذكر كرده ولى نتيجه آن را معلوم نميدارد. ازآنجا كه اين تفاصيل از روى سند كتبى گزارش افشين نوشته شده، ميتوان پنداشت كه افشين اين بار نيز با شكست مواجه شده ولى شكست خود را در نامه اش منعكس نكرده باشد. دراين ميان لشكرهاى امدادى پيوسته از بغداد ميرسيد. افشين پيشروى آهسته در گذرگاههاى كوهستانى به سوى قرارگاه بابك را ادامه داد. او بر هركدام از گذرگاههاى استراتژيك دست مى يافت دژى بنا ميكرد و پيرامونش را خندقى ميكشيد و لشكرى درآن مى گماشت تا تحركات احتمالى روستائيان منطقه را زير نظر بگيرد. بدين ترتيب افشين به قرارگاه بابك در منطقه «بد» نزديك شد. ازاين به بعد نام بخاراخدا از فئودالهاى بزرگِ ايرانى تبارِ سغد بعنوان يكى از فرماندهان برجسته سپاه افشين به ميان مى آيد. استقرار افشين برفراز يكى از بلنديهاى مشرف بر «بد» دركنار «رودرود» ماهها بطول انجاميد. بابك دسته جات مسلحش را به گذرگاههاى كوهستانى ميفرستاد تا دسته جات افشين را به دام افكنند، و خودش در قرارگاهش در برابر ديدگان افشين موضع گرفته بود و همه روزه جشن شادى برپا ميكرد و افرادش ناى و دهل ميكوفتند و پايكوبى ميكردند و سرود ميخواندند و افشين را به استهزاء ميگرفتند. دريكى از روزها بابك مقاديرى خيار و سبزيجات و هندوانه براى افشين هديه فرستاد و به او پيام داد كه «مى بينم شما جز كُماچ و شوربا چيز ديگرى براى خوردن نداريد؛ دلم برايتان ميسوزد و اميدوارم اين هدايا دلتان را نيز نسبت به ما نرم كند». افشين كه ميدانست هدف بابك ازاين كار برآورد نيروى او باشد سردسته اين مأموران را با گروهى از افرادش فرستاد تا سه خندق بزرگ و ديگر خندقها را بازديد كند و خبرش را براى بابك ببرد، شايد بابك دست از مقاومت برداشته تسليم شود.
سخن دراز نكنيم. در شهريورماه ۲۱۶خ و زمانى كه روستائيان سرگرم كار در مزارع و باغستانها بودند، حمله افشين به شهر «بد» (مركز بابك) آغاز شد. چون افشين به نزديكى بد رسيد، بابك كس به نزد او فرستاده پيام داد كه چنانچه او تعهد بسپارد كه به وى و مردانش آسيب نرسد، شهر را به او تسليم خواهد كرد. افشين پاسخ مساعد داد و بابك شخصاً از دژ بيرون آمد تا با افشين مذاكره كند. افشين نيز وقتى دانست كه بابك درحال نزديك شدن به اواست به طرف او رفت. چون بابك و افشين در فاصله اى ازهم قرار گرفتند كه ميتوانستند صداى يكديگر را بشنوند، بابك به او گفت: حاضرم كه تسليم شوم ولى مهلت ميخواهم كه خود را آماده كنم. افشين گفت: چندبار به تو گفتم كه بيا و تسليم شو، ولى قبول نكردى. اكنون نيز دير نيست، اگر امروز تسليم شوى بهتر از فردا است. بابك گفت: من تصميم خودم را گرفته ام و تسليم ميشوم؛ ولى بايد تعهدنامه كتبى خليفه را برايم بياورى تا اطمينان يابم كه چنانچه تسليم شوم نه به خودم و نه به افرادم گزندى نخواهد رسيد. افشين به او قول داد كه چنين خواهد كرد.
ولى افشين به بابك دروغ مى گفت و خواهان نابودسازى كامل او بود. در همان لحظاتى كه بابك با افشين درحال مذاكره بود و به افسرانش پيام فرستاده بود كه دست از نبرد بكشند تا او با افشين به نتيجه برسد، تيپهاى سپاه افشين وارد شهر «بد» شدند وآتش در شهر افكندند تا شهر را ويران كنند. گروهى به فراز كاخ بابك رفتند تا پرچم اسلام برافرازند. گروههاى بسيارى در كوچه ها در حركت بودند وآتش به خانه ها مى افكندند؛ و بابك از اينهمه بيخبر مانده بود و با خوشخيالى تمام مذاكراتش با افشين را ادامه ميداد، و زمانى كه از قضيه اطلاع يافت محل مذاكره را ترك كرده به شهر برگشت شايد بتواند شهر را نجات دهد. ولى دير شده بود. كشتار و تخريب و نفت افكنى و آتش زنى تا پايان روز ادامه يافت، كليه مدافعان شهر به قتل آمدند، و افراد خانواده بابك دستگير شده به نزد افشين فرستاده شدند. درپايان روز كه سپاه افشين به خندقشان برگشتند، بابك و مردانى كه همراهش بودند به شهر وارد شدند و پس از ديدن ويرانيها از شهر رفته در دره اى دركنار هشتادسر مخفى شدند. روز ديگر نيز به روال همانروز تخريب و آتش زنى ازسر گرفته شد و اين كار تا سه روز ادامه داشت تا شهر به كلى سوخت و اثرى ازآبادى برجا نماند.
چون بابك از دست افشين رسته بود، افشين به همه كلانتران روستاهاى اطراف، ازجمله به ديرها و كليساهاى مسيحيان كه در همسايگى آذربايجان درخاك ارمنستان بودند نامه نوشت كه هرجا از بابك خبرى به دست آورند به او اطلاع دهند و پاداش نيكو دريافت كنند. بابك با دوبرادرش و مادر و همسرش «گل اندام» متوارى شدند. كسانى به افشين خبر دادند كه بابك و چندتن از يارانش در يك دره پردرخت وگياه درمرز آذربايجان وارمنستان مخفى است. افشين برگرداگرد آن دره دسته جات مسلح مستقر كرد تا از هرراهى كه بيرون آيد دستگيرش كنند. او ضمنا امان نامه خليفه را كه ميگفت درآن روزها رسيده به افرادِ بابك كه اسيرش بودند نشان داد، و به يكى از برادرانِ بابك و چندتنى از كسانش كه اجبارا تسليم شده بودند سپرد وگفت: من انتظار نداشتم كه به اين زودى نامه خليفه برسد، و اكنون كه رسيده است صلاح را درآن ميدانم كه براى بابك بفرستم. او ازآنها خواست كه نامه را برداشته براى بابك ببرند و راضيش كنند كه بيايد و خود را تسليم كند. آنها گفتند كه محال است بابك تن به تسليم دهد؛ زيرا كارى كه نمى بايست اتفاق مى افتاد اكنون اتفاق افتاده و جائى براى آشتى باقى نمانده است. افشين گفت: «اگر اين را برايش ببريد او شاد خواهد شد». سرانجام دوتن از مردان بابك حاضر شدند نامه را ببرند. پسر بابك نامه اى همراه اينها خطاب به پدرش نوشته به او اطلاع داد كه «اينها با امان نامه خليفه به نزدش آمده اند و او صلاح را درآن ميداند كه وى خود را تسليم كند». چون فرستادگان به نزد بابك رسيدند بابك به آنها و به پسرش كه نامه به وى نوشته بود دشنام داد و گفت «اگر اين جوان پسر من بود بايد مردانه ميمُرد نه اينكه خودش را به دشمن تسليم ميكرد». به آن دونفر نيز گفت كه «شما اگر مرد بوديد نبايد اكنون زنده مى بوديد تا پيام دشمن را به من برسانيد؛ زيرا مردن در مردى بهتر است از لذتِ زندگى چهل ساله در نامردى». سپس يكى ازآنها را دردم كشت و ديگرى را با همان امان نامه خليفه باز فرستاد، و گفت به پسرم بگو كه «حيف ازنام من كه برتواست. اگر زنده بمانم ميدانم با تو چه كنم».
بعد ازآن بابك دريكى از روزها با همراهانش ازدره خارج شده به سوى ارمنستان به راه افتاد. افراد افشين كه از بالا نگهبانى ميدادند آنها را ديده تعقيب كردند. بابك و همراهانش به چشمه سارى رسيدند و ازاسب پياده شدند تا استراحت و تجديد نيرو كنند و غذائى بخورند. افراد تعقيب كننده برآن بودند كه بابك را غافلگير كنند، ولى هنوز به نزد بابك نرسيده بودند كه بابك وجودشان را احساس كرده خود را برروى اسب افكند و ازجا درپريد. سواران تعقيبش كردند. زن و مادر و يك برادر بابك دستگير شدند. بابك وارد خاك ارمنستان شد و چون خسته وگرسنه بود به يك مزرعه رفت كه چيزى بخرد. سرانِ آن روستا نيز مثل ديگر روستاها پيام افشين را دريافته بودند، و ميدانستند كه اگر بابك را تحويل دهند جائزه دريافت خواهند كرد. يكى از كشاورزان با ديدن بابك كه رخت برازنده دربر داشت و سوار براسبى نيكو بود وشمشيرى زرين حمايل كرده بود، گمان كرد كه او شايد بابك باشد. لذا خبر به كشيش روستا برد. كشيش چند نفر را برداشته به سرعت خودش را به بابك رساند كه درحال غذا خوردن بود. او به بابك تعظيم كرده دستش را بوسيده گفت: «من از دوستداران توام، و ازتو ميخواهم كه به مهمانى به خانه ام بيائى. دراين روستا و اطراف آن همه كشيش ها دوستدار توهستند و اگر با ما باشى آسيبى به تو نخواهد رسيد» . بابك كه خسته وكوفته بود، فريب احترامها و وعده هاى كشيش را خورد و همراه او وارد خانه اش شد. كشيش از همانجا كس به نزد افشين فرستاد تا به وى اطلاع دهند كه بابك درخانه اواست. افشين يكى از افرادش را به نزد كشيش فرستاد تا بابك را شناسائى كند و نسبت به درستى پيام كشيش اطلاع يابد. كشيش به فرستاده بابك رخت طباخان پوشاند، و وقتى آن مرد سينى غذا را براى بابك و كشيش برد بابك ازكشيش پرسيد: اين مرد كيست؟ كشيش گفت: ايرانى است و مدتى پيشتر مسيحى شده و به ما پيوسته در اينجا زندگى ميكند. بابك با مرد حرف زد و پرسيد اگر مسيحى شده چه ضرورتى داشته كه اينجا باشد. مرد گفت: من از اينجا زن گرفته ام. بابك به شوخى گفت: «ازمردى پرسيدند ازكجائى؟ گفت: ازآنجا كه زن گرفته ام» .
به هرحال كشيش به افشين پيام داد كه دودسته مسلح را به نقطه مشخصى بفرستد، و روزى را نيز مقرر كرد كه بابك را به بهانه شكار به آنجا خواهد بُرد. اين عمل براى آن بود كه او نميخواست بابك را در خانه اش تحويل مأموران افشين بدهد، زيرا ازآن ميترسيد كه بابك زنده بماند و دوباره جان بگيرد و ازاو انتقام بكشد. طبق قرارى كه در پيامش به افشين داده بود، كشيش يكروز به بابك گفت: «چند روزى است كه درخانه نشسته اى و ميدانم كه ازاين حالت دلگير و خسته اى. اگر تمايل دارى من زمينى دارم كه آهوان بسيارى درآنجا يافت ميشوند، و چندتا باز شكارى نيز دارم كه گاه آنها را با خود به شكار مى برم. بيا فردا به شكار برويم» . بابك درخلال چند روزى كه مهمان كشيش بود ازاو و اطرافيانش رفتارهاى نيكى ديده و كاملاً به او اعتماد يافته بود. افشين دودسته مسلح از افراد برجسته اش را همراه دو افسر از خاندان فئودالهاى ايرانى سُغد به نامهاى پوزپاره و ديوداد به محلى كه كشيش تعيين كرده بود فرستاد تا كمين كنند و درلحظه مناسب برسر بابك بتازند و دستگيرش كنند. بابك در روز مقرر همراه كشيش به شكار رفت ولى خودش شكارِ «پوزپاره» و «ديوداد» گرديد. وقتى بازداشتش كردند و دستهايش را ازپشت مى بستند، رو به كشيش كرده به او دشنام داد و گفت: «مردك! اگر پول ميخواستى من ميتوانستم بيش ازآنچه اينها به تو خواهند داد بدهمت. مطمئنم كه مرا به بهاى اندك فروخته اى» .
روزى كه قرار بود بابك را وارد برزند (اقامتگاه افشين) كنند، افشين مردم شهر و بسيارى از مردم روستاهاى دور و نزديك را در ميدانِ بزرگى در بيرون شهر در دوسو گرد آورد و ميانشان فاصله كافى گذاشت تا بابك بگذرد و همه به او بنگرند و بدانند كه كارِ بابك تمام است. پيش ازآن افشين در هرروستائى از زنها پرسيده بود كه شوهرانشان كجايند و چگونه درباره بابك فكر ميكنند، پاسخ داده بودند كه شوهرانشان در مزارعند و همه شان مخالف بابك اند. ساعتى كه بابك را در زنجيرهاى گران از ميان دوصفِ مردم ميگذراندند، شيون زنان وكودكان بلند شد كه براى رهبر محبوبشان ميگريستند و برسر وسينه ميزدند. افشين با صداى بلند خطاب به زنهاى شيون كننده گفت: مگر شما نبوديد كه ميگفتيد بابك را دوست نداريد؟ زنان با شيون جواب دادند: «او اميد ما بود و هرچه ميكرد براى ما ميكرد» .
برادر بابك نيز مثل بابك نزد يكى از كشيشان پنهان شده بود. ويرا نيز آن كشيش به مأموران افشين تحويل داد.
موضوع بابك چنان براى خليفه بااهميت بود كه وقتى خبر دستگيريش را شنيد جايزه بزرگى براى افشين فرستاد و به او نوشت كه هرچه زودتر ويرا به پايتخت ببرد. فرستادگان خليفه همه روزه به آذربايجان اعزام ميشدند تا با افشين درتماس دائم باشد و او بداند كه چه وقت و چه ساعتى افشين و بابك به پايتخت خواهند رسيد؛ و برفراز تمام بلنديهاى سرراه و دركنار جاده ديدبان گماشت تا هرگاه افشين را ببينند به يكديگر جار بزنند و همچنان اين جارها تكرار شود تا به خليفه برسد. او همه روزه هيأتى را همراه با هدايا و اسب و خلعت به نزدِ افشين ميفرستاد تا قدردانى از خدمت افشين را به بهترين وجهى نشان داده باشد. افشين در ديماه ۲۱۶خ با شوكت و شكوه بسيار زيادى وارد پايتخت خليفه گرديده به كاخى رفت كه به خودش تعلق داشت و بابك را نيز درآن كاخ زندانى كرد. چون هوا تاريك شد و مردم به خواب رفتند، خليفه به يكى از محرمانش مأموريت داد تا بطور ناشناس به نزد بابك برود و اورا ببيند و بيايد اوصافش را به او بگويد. آن مرد چنان كرد، و افشين وى را بعنوان مأمور حامل آب به اطاقى برد كه بابك درآن زندانى بود. خليفه وقتى اوصاف بابك را ازاين محرم شنيد، براى اينكه بابك را ببيند و بداند اين مرد چه عظمتى است كه ۲۲ سال مبارزاتِ مداوم و خستگى ناپذيرش پايه هاى دولتِ اسلامى را به لرزه افكنده است، نيم شبان برخاسته رخت ساده برتن كرد و وارد خانه افشين شده بطور ناشناس وارد اطاق بابك شد و بدون آنكه حرفى بزند يا خودش را معرفى كند، دقايقى دربرابر بابك برزمين نشست و چراغ دربرابر چهره اش گرفته به او نگريست.
بامداد روز ديگر خليفه با بزرگان دربارش مشورت كرد كه چگونه بابك را درشهر بگرداند و به مردم نشان بدهد تا همه بتوانند ويرا ببينند. بنا بر نظر يكى از درباريان قرار برآن شد كه ويرا سوار بر پيلى كرده در شهر بگردانند. پيل را با حنا رنگ كردند و نقش و نگار برآن زدند؛ و بابك را در رختى زنانه و بسيار زننده و تحقيركننده برآن نشاندند و درشهر به گردش درآوردند. پس ازآن مراسم اعدام بابك با سروصداى بسيار زياد با حضور شخص خليفه برفراز سكوى مخصوصى كه براى اين كار دربيرون شهر تهيه شده بود، برگزار شد. براى آنكه همه مردم بشنوند كه اكنون دژخيم به بابك نزديك ميشود و دقايقى ديگر بابك اعدام خواهد شد، چندين جارچى در اطراف و اكناف با صداى بلند بانگ ميزدند نود نود (اين اسمِ دژخيم بود و همه اورا ميشناختند). خليفه به دژخيم دستور داد دستها و پاهاى بابك را ببرد. چون بابك برزمين درغلتيد، خليفه دستور داد شكمش را بدرد. پس از ساعاتى كه اين حالت بربابك گذشت، دستور داد سرش را از تن جدا كند. پس ازآن چوبه دارى در ميدان شهر سامرا افراشتند و لاشه بابك را بردار زدند، و سرش را خليفه به خراسان فرستاد.
اعدام بابك چنان واقعه مهمى تلقى شد كه محل اعدامش تا چند قرن ديگر بنام «خشبه بابك» (چوبه دار بابك) در شهرِ سامرا كه در زمان اعدام بابك پايتخت دولت عباسى بود شهرت همگانى داشت و يكى از نقاط مهم و ديدنى شهر تلقى ميشد.
ابن الجوزى مينويسد كه وقتى بابك را براى اعدام بردند خليفه دركنارش نشست و به او گفت: تو كه اينهمه استوارى نشان ميدادى اكنون خواهيم ديد كه طاقتت دربرابر مرگ چند است! بابك گفت: خواهيد ديد. چون يك دست بابك را به شمشير زدند، بابك با خونى كه از بازويش فوران ميكرد صورتش را رنگين كرد. خليفه ازاوپرسيد: چرا چنين كردى؟ بابك گفت: «وقتى دستهايم را قطع كنند خونهاى بدنم خارج ميشود و چهره ام زرد ميشود، و تو خواهى پنداشت كه رنگ رويم از ترسِ مرگ زرد شده است. چهره ام را خونين كردم تا زرديش ديده نشود» .
برادر بابك (يعنى آذين) را نيز خليفه به بغداد فرستاد و به نايبش در بغداد دستور نوشت كه اورا مثل بابك اعدام كند. طبرى مينويسد كه وقتى دژخيم دستها و پاهاى برادر بابك را مى بُريد، او نه واكنشى از خودش بروز ميداد و نه فريادى برمى آورد. جسد اين مرد را نيز در بغداد بر دار كردند.
بدين ترتيب كار بابك پس از ۲۲ سال پيروزى پى درپى و وارد آوردن شش شكست بزرگ بر شش تا از بهترين فرماندهان ارتش عباسى، و پس از اميدهاى فراوانى كه روستائيان ايران به او بسته بودند، با توطئه نماينده عيسا مسيح به پايان رسيد تا تاريخ بداند كه مدعيان توليت دين در هردين و مذهبى دشمن توده هاى تحت ستم و همدست زورمندانند، و اين امر منحصر به متوليان يك دين خاص نيست، بلكه كشيشان مسيحى نيز با همه مدعاهائى كه ارائه ميكنند دست كمى از روحانيت مسلمان ندارند و به وقت خودش زهر خودشان را بر توده هائى كه درراه مساوات انسانى و مبارزه با نابرابرى اجتماعى تلاش ميكنند خواهند ريخت. درسخن از مزدك ميخوانيم كه چگونه روحانيت مسيحى عراق با مؤبدانِ دين رسمى همدست شدند و مزدك را محكوم به اعدام كردند. اينك درست سه قرن تمام پس ازآن توطئه بار ديگر روحانيت مسيحى با دولتمردان مسلمان همدست شدند و يك رهبر مردمى را كه نه دنبال سلطنت و جاه و مقام بود و نه خواهان مال و متاع دنيائى، بلكه هدفى جز احقاق حقوق مردمِ تحتِ ستم نداشت، به دست كارگزاران دولتِ عباسى سپردند تا نه اورا بلكه اميد صدها هزار روستائى ستم ديده آرزومند عدالت را نابود كنند.