Nimrooz
Vol.18, No. 973, March 14, 2008
سال هيجدهم - شماره ۹۷۳ - جمعه ۲۴ اسفند ۱۳۸۶
بهارانه ها
*در آستانه بهار ديگرى ايستاده ايم و به ناگزير از نو «بهارانه ها را مرور مى كنيم. تكرارى است، ولى دلپذير است. مگر بهار، خود تكرار نمى شود؟ ميليون ها سال تكرار شده ولى هرگز ملال آور نشده است. هر سال مردمان با شور و شادى به استقبالش مى روند و از شميم روح افزايش، دل و جانى تازه مى كنند. مرور ما در بهارانه ها نيز، اگر چه به شيوه اى ديگر، تكرارى است ولى گمان نمى كنيم ملال آور باشد. بهارانه ها سرشار از خون بهار و نيروى زندگى است. نيروئى كه زنگار ملال را از جان آدمى مى زدايد...»
*
*در آستانه بهار ديگرى ايستاده ايم. نمى دانيم، بايد «ايمان بياوريم به آغاز فصل سردى كه تا ژرف ترين لايه هاى جان مان رخنه كرده است، يا «بهار را باور كنيم» كه «روى هر شاخه و كنار هر برگى» شمعى برمى افروزد و حتى از لابلاى «سنگ و خارا سنگ»، سبزينه ها برمى دماند؟
-درست است، يادمان هست كه زمستان سخت و بلندى را از سر گذرانده ايم. «برگ ريزان درختان جوان» را از ياد نبرده ايم. يادمان هست كه «تازيانه توفان»، با «سرو سينه گل هاى سپيد» چه كرده است. ولى ما از انجا كه «در نهايت شب، نهايت تاريكى به سر مى بريم». «پاجوش»ها و سبزينه ها را نمى بينيم كه چگونه «زير بار سنگين شب» از زمين برمى دمند. صداى نرم دميدنشان را خواهيم شنيد، اگر برخيزيم و پنجره ها را بگشائيم.
پنجره ها را كه بگشائيم، بهار را باور مى كنيم. معجزه باران را باور مى كنيم و روح نسيم كه «در همين كوچه هاى تنگ، با همين دستان تهى» بر دميدن سبزه ها را و شكفتن جوانه ها را جشن مى گيرد.
تا پنجره ها بسته است، هيچ چيز را باور نخواهيم كرد. نه بوى اقاقى را، نه زمزمه سير سيرك ها را و نه نجواى نرم بر دميدن ها را. از ما تا پنجره، فاصله زيادى نيست. فقط بايد برخاست و آن را گشود. آن سوى پنجره، باران و بهار، طراوت را فرياد مى كنند!
*
*ادبيات ايران، سرشار از «بهارانه»هاست. از «فرخى» و «منوچهرى» و «نظامى» تا «فروغ» و «نادر» و «سهراب» همه ستاينده بهارند و چشم انتظار فرا رسيدن آن. تنها نه از آن روى كه زيبا و رنگين و شادى زاست، از اين روى نيز كه «دگرگونساز» است. نوساز است. كهنه ها را مى روبد. ركود و سكون را برمى چيند و همه چيز را به جنبش و حركت درمى آورد. از همين جاست كه بهار به عنوان فراگيرترين «نماد» در شعر معاصر ايران به كار گرفته مى شود.
*

در شعر كهن
*در شعر كهن ايران، «بهار» مفهوم گسترده اى است كه محور تصويرسازى هاى شاعرانه مى شود. بهار آفريننده است و زاينده زيبائى و از همين روى در تفسير و تعبير امروزى، پوششى نمادين نيز پيدا مى كند. شايد همين دلبستگى شاعران كهن به مفهوم بهار، امروزى ها را به بهره گيرى گسترده تر و ژرف تر از وجوه تمثيلى آن برانگيخته باشد.
-رودكى شاعر نابيناى قرن سوم- چهارم هجرى، كه او را به درستى پدر شعر فارسى مى نامند- جوان شدن مرد پير را به رنگ و بوى بهار، مژده مى دهد:
-«آمد بهار خرم» با رنگ و بوى طبيعت‎/ با صد هزار نزهت و آرايش عجيب‎/ شايد كه مرد پير بدين گه شود جوان‎/ گيتى، بديل يافت، شباب از پى مشيب»!
-زنان شاعر نيز از تصويرسازى بهارى غفلت نكرده اند. «رابعه» (قرن چهارم) بهار را «عاشقانه»تر تصوير مى كند:
-«ز بس گل كه در باغ مأوا گرفت‎/ چمن رنگ ارتنگ مانى گرفت‎/
مگر چشم مجنون به ابر اندر است‎/ كه گل رنگ رخسار ليلى گرفت!»
-«فرخى سيستانى» (قرن چهارم، پنجم)، از بهار تازه روئى مى گويد كه دل انگيزتر از سال پيش جلوه كرده است:
-«امسال تازه روى تر آمد همى بهار‎/ هنگام آمدن نه بدينگونه بود، پار‎/ از كوه تا به كوه بنفشه ست و شنبليد‎/ از بيشه تا به بيشه سمن زار و لاله زار».
-درخشان ترين تصويرپردازى هاى بهارى را «نظامى» (قرن ششم) براى ما به يادگار گذاشته است:
او مى گويد گرماى بهار، «اندام زمهرير» را شكسته است. چند بيتى بيشتر از او مى خوانيم:
-«سبزه خضر وَش، جوانى يافت‎/ چشمه آب، زندگانى يافت‎/
ناف هر چشمه رود نيلى شد‎/ هر سبيلى به سلسبيلى شد!‎/
اعتدال هواى نوروزى‎/ راست رو شد به عالم افروزى‎/
سبزه گوهر فزود بينش را‎/ داد سرسبزى آفرينش را!‎/
نرگس تر به چشم خواب آلود‎/ هر كه را چشم بود، خواب ربود!‎/
شبنم از دامن اثير نشست‎/ گرمى، اندام زمهرير شكست!»
-بهاريه معروف «سعدى» (قرن هفتم) آنقدر روان است كه بازخوانى اش هميشه لذت بخش خواهد بود:
-«بامدادان كه تفاوت نكند ليل و نهار‎/ خوش بود دامن صحرا و تماشاى بهار‎/
اين همه نقش عجب بر در و ديوار وجود‎/ هر كه فكرت نكند، نقش بُوَد بر ديوار‎/
آدميزاده اگر در طرب آيد چه عجب‎/ سرو در باغ به رقص آمده و بيد و چنار»!
-حافظ (قرن هشتم) نيز از ديدار بهار سراپا شور و شوق مى شود ولى انديشه اش نيز به كار مى افتد:
«مژده اى دل كه اگر باد صبا بازآمد‎/ هدهد خوش خبر از طرف سبا بازآمد‎/
عارفى كوكه كند، فهم زبان سوسن‎/ تا بپرسد كه چرا رفت و چرا باز آمد؟»
-وحشى بافقى (قرن دهم) در بهاريه خود حيرت مى كند كه چگونه درختانى كه تا ديروز عريان بودند جامه لعل و زمرد به تن كرده اند:
-«بهار آمد و گشت عالم گلستان‎/ خوشا وقت بلبل، خوشا وقت بستان‎/ زمرد لباسند يا لعل جامه‎/ درختان كه تا دوش بودند عريان!‎/ دگر باغ شد پر نثار شكوفه‎/ كه گل خواهد آمد خرامان، خرامان»
*

تشنه زمزمه!
*بهاريه هاى دوره مشروطيت به اقتضاى زمانه با انديشه هاى سياسى و اجتماعى درآميخته و زمينه را براى نمادپردازى هاى روزگار ما هموار كرده است با اين تفاوت كه در شعر نوى ما نمادها از مرحله سادگى هاى بيانى دوره مشروطيت فراتر رفته و گاه آنچنان پيچيده و چند معنائى شده است كه بدون توضيح شاعر نمى توان آنها را دريافت!
*
*بهارانه هاى شاعران نوآور را با شعرى از «فريدون توللى» آغاز مى كنيم. اگر شاعران كهن، بهار را هنگامى دلپذير مى يافتند كه يار نيز در كنار باشد و جام مى بگرداند، توللى در بهار به «شعر شاداب» خود مى انديشد كه «زنبق آسا، تُرد و عطر افشان و مست» از «باغ راز» سر برمى آورد. او در فضاى اثيرى شاعرانه است كه با يار خود خلوت مى كند. بهار، شعر را برمى دماند و يار در آئينه شعر جلوه مى كند!
-«غنچه در بازوى نازآلود ياس‎/ با شكفتن هاى اخترها، شكفت‎/
ياد او رقصان و عريان در خيال‎/ خند خندان جلوه گر شد از نهفت»...‎/
ابر غم در تيرگى باريد و رفت‎/ دل طراوت يافت زين بارندگى‎/ خنده زد چون صبح غمناك بهار‎/ باز بر من مهر پاك زندگى»...
بهار براى نادرپور آنچنان برانگيزاننده است كه برايش «خطبه» مى خواند! «خطبه بهارى» او يكى از زيباترين بهارانه هاى معاصر است و تصويرسازى در آن در اوج توانائى است. صبح بهار، شاعر را به «سحرگاه خردسالى» مى برد و بنفشه بوى اين سحرگاه را «به كوچه هاى مه آلود بى چراغ» مى آورد،
-«طلاى روز در آئينه هاى جوى چكيد‎/ چمن ز روشنى و آب، تاروپود گرفت‎/
شكوفه ها همه چون پيله ها شكافته شد‎/ هوا لطافت ابريشم كبود گرفت!»
شاعر سپس از بهارى چنين دل انگيز، كه مثل «مسيح تازه نفس»، «مردگان نباتى را رشك زندگان مى كند» و «آتش نارنج را از شاخه سبز، به يك نسيم برمى افروزد و مى روياند»- مى خواهد كه او را به وادى سرسبز خردسالى اش ببرد و به «خاميِ آغاز زندگى» بسپارد.
*
* سهراب سپهرى، بهارانه اى دارد كه بيشتر انتظار و آرزوى بهار را تصوير مى كند. اسفند ماه است «مانده تا برف زمين آب شود‎/ مانده تا بسته شود اين همه نيلوفر چتر‎/ ناتمام است درخت‎/ زير برف است تمناى شنا كردن كاغذ در باد‎/...‎/ مانده تا سينى ما پر شود از صحبت سنبوسه و عيد».
در چنين حال و هوائى است كه سهراب «تشنه زمزمه» مى شود. پس تا بهار فرا رسد، چه بايد بكند. تشنه زمزمه اى «در لخت ترين موسم بى چهچه سال»؟، تصميم خود را مى گيرد: «بهتر آن است كه برخيزم‎/ رنگ را بردارم‎/ روى تنهائى خود نقشه مرغى بكشم!»
سهراب وقتى بهار مى آيد و طبيعت را بارور مى سازد پر مى شود از نور و شن، از دار و درخت و مى گذارد كه تنهائى، آواز بخواند. سهراب هميشه بهارى در ژرفناى جان خود دارد كه پائيز را نيز دلپذير مى سازد!
او با بهار شكفته در جان خود مى خواهد كه از رگها نور بريزد و «سيب سرخ خورشيد» را در «سبدهاى خواب آلوده» بگذارد. مى خواهد دشنام ها را از لب ها برچيند و ديوارها را از جا بركند. خواهد آمد تا سر هر ديوارى، ميخكى بگذارد و پاى هر پنجره اى شعرى بخواند... و شعر سهراب روان تر و پر توان تر از آن است كه بشود در برابرش پايدارى كرد!
*

پا به پاى بهار
*شيواترين بهارانه ها را مى توان در شعر فريدون مشيرى پيدا كرد. او نيز جان شيفته بهار است. اگر چه خود، اين جا و آنجا پامال خزان زدگى هاست، ولى هميشه با آغوش باز به پيشباز بهار مى رود.
-«اى بهار‎/ اى هميشه خاطرت عزيز‎/ عاقبت، كجا، كدام دل، كدام دست‎/ آشتى دهد من و تو را؟‎/ تو به هر كرانه گرم رستخيز‎/ من خزان جاودانه پشت ميز!‎/ يك جهان ترانه ام شكسته در گلو‎/ شعر بى جوانه ام نشسته روبرو‎/ پشت اين دريچه هاى بسته من زنم هوار‎/ اى بهار، اى بهار، اى بهار»!
-مشيرى در بهارانه اى ديگر، ايستاده در آستانه بهار نشانه هاى فرا رسيدن آن را تصوير مى كند. از «بوى باران، بوى سبزه، بوى خاك» مى گويد و از شاخه هاى شسته و باران خورده، پاك. «نغمه شوق پرستوها» را مى شنود و نجواى «خلوت گرم كبوترهاى مست را» بهار در راه است و نرم نرمك از راه مى رسد. شاعر به حال روزگار غبطه مى برد و دل خود را ندا مى دهد كه اگر چون روزگار ايران، خوش و خرم نيست و چيزى از جامه و باده رنگين در بساطش نيست، نبايد تنها و غمگين بماند.
-«اى دريغ از تو اگر چون گل نرقصى با نسيم‎/ اى دريغ از من اگر مستم نسازد آفتاب‎/ اى دريغ از ما اگر كامى نگيريم از بهار‎/ گر نكوبى شيشه غم را به سنگ‎/ هفت رنگش مى شود هفتاد رنگ»!
-مشيرى در بهارانه ديگرى همه حس و حالش و شيره جانش را مايه گذاشته است. پرچمى افراشته است از پايدارى هاى درون گرايانه. اگر چه آغشته به اشك و خون ولى نيرو ساز و توان بخش. با او به پيشباز بهار مى رويم. «ما كه دل هايمان زمستان است» ما كه «باغ و بهارمان» پژمرده است و با همه دردهاى ريز و درشتى كه در دل داريم، «سر راه شكوفه هاى بهار» را مى گيريم و «گريه سر مى دهيم با دل شاد‎/ گريه شوق با تمام وجود»! سال ها مى رود كه از اين «دشت وحشت» بوى گلى و صداى بال پرنده اى برنخاسته است. تنها «اهرمن» از اين دشت مى گذرد كه «گامش ضربه هول و مرگ و وحشت» است. اژدهائى است كه «نفس هاى تند زهر آگينش» تنها «دود بر روى دود» مى افزايد و ما از دور به سلامى به بهار دلخوشيم:
-«با همين ديدگان اشك آلود‎/ از همين روزن گشوده به دود‎/ به پرستو، به گل، به سبزه، درود»! حرف آخر شاعر با ما اين است كه پيش پاى سحر بيفشان گل‎/ سر راه صبا بسوزان عود»!
*

چرا؟....
*«هـ.ا.سايه» با بهارانه معروفش كه «بهار غم انگيز» نام دارد توان بخش پايدارى هاى ما مى شود. سروده اى كه بيش از پنجاه سال عمر دارد ولى گوئى همين امروز- و به ويژه براى امروز دردانگيز ما پرداخته شده است. شعر خوب ماندگار يعنى همين، كه نيروى همه زمانى- و مكانى- داشته باشد. آنچنان فراگير باشد كه هر زمان بتوان زمانه را در آن ديد!
سايه در آغاز بهارانه، از دست بهارى مى مويد كه «در هر نسيمش بوى خون است». از «نرگس هاى سر در گريبان» و قُمريان به گوشه اى خزيده»، از «مطربان بى سرود» و «ساقيان بى درود» مى گويد و بعد «چرا»هائى را پيش مى كشد كه چراهاى همه ما و امروز ماست:
-«چرا خورشيد فروردين فرو خفت‎/ بهار آمد گل نوروز نشكفت‎/
مگر خورشيد را پاس زمين است‎/ كه از خون شهيدان شرمگين است؟‎/
مگر دارد بهار نو رسيده‎/ دل و جانى چو ما در خون كشيده؟
شاعر بهار غم انگيز را تصوير مى كند، ولى آن را برنمى تابد و در انتظار بهار ديگرى كه به باور او در راه است، مى ماند. بايد اين خواب زمستانى را برهم زد. آبى به سر و روى كوه و دشت و صحرا پاشيد و غبار سنگين غم و ماتم را از دل و جان ها سترد. بايد نسيم را وزايند، باران را به راه انداخت و بايد از گل و مى آتشى ساخت و پلاس درد و غم را در آن سوزانيد.
اميد «سايه» كه اميدى آرمانى است، به «يقين» پهلو مى زند. اگر صدها خزان، تباهى بياورد، باز «گل هاى سرخ» از اين «خون گل آلود» بر خواهد دميد و اين شاخه هاى شكسته خشك، «پر از بيدمشك» خواهد شد!
*

پيام روشن
*مهدى اخوان ثالث حيرت زده از پرندگانى كه بر شاخه هاى برهنه درختان اسفندى، قيل و قال مى كنند، مى پرسد كه در اين «بيغوله مهجور» از كدام «جام و پيغام صبوحى»، قرار از دست داده اند، شاد مى شنگند و مى خوانند؟ پرنده ها پاسخ آماده در منقار دارند: بهار در همين جا در همين نزديكى ها، روى كوه هائى كه «شنل برفينه» آنها به «دستار گردن» تبديل شده، پيدا است:
«بهار آنجاست، ها، آنك طلايه ى روشنش چون شعله اى در دود‎/ بهار اين جاست در دل هاى ما، آوازهاى ما‎/ و پرواز پرستوها در آن دامان ابر آلود‎/ هزاران كاروان از خوب تر پيغام و شيرين تر خبر پويان و گوشِ آشنا جويان»!
حرف آخر پرنده ها پرسشى است گزنده از شاعر:
«تو چشنُفتى به جز بانگ خروس و خر‎/ در اين دهكورِ دور افتاده از معبر»؟!
*اين همان «بهار» است كه در انديشه محمدرضا شفيعى كدكنى (م.سرشك)، آمده از «سيم خاردار» گذشته و «در هزار آينه جارى شده است». او در آستانه بهار و در صحراهاى تاريك شب، به نام گل سرخ خطبه مى خواند تا همه باغ ها را بيدار و بارور كند. تا كبوتران سفيد از نو به آشيانه هاى خونين خود بازگردند. او «پيام روشن باران» را مى شنود و «حريق شعله گوگردى بنفشه» را مى بيند.
ولى پيامى نيز براى مخاطبان شعر خود دارد:
-«تو خامُشى، كه بخواند؟‎/ تو مى روى، كه بماند؟‎/
كه بر نهالك بى برگ ما ترانه بخواند؟...‎/
بخوان به نام گل سرخ و عاشقانه بخوان‎/
حديث عشق بيان كن، بدان زبان كه تو دانى»!*
Butilpa@aol.com

*با بهره گيرى از مجموعه هاى شعرى و شماره هاى مختلف ماهنامه رودكى در سال هاى پنجاه خورشيدى.

ايران
تحقيق
صفحه اول
داستان
جدول
طنز
از شما چه پنهان
از آنچه گفته اند
يك زندگى
مقاله ها
گزارش
گفتگو
بازتاب
جهان
افغانستان
تاريخ
شعر
خاطرات
از لابلاى متون
آخر هفته
حوادث
علمى
فال هفته
از رسانه ها
روى خط آلمان
آرشيو روزنامه
آرشيو مقاله ها

•   ايران   •   تحقيق   •   صفحه اول   •   داستان   •   جدول   •   طنز   • 
•   از شما چه پنهان   •   از آنچه گفته اند   •   يك زندگى   •   مقاله ها   •   گزارش   •   گفتگو   • 
•   بازتاب   •   جهان   •   افغانستان   •   تاريخ   •   شعر   •   خاطرات   • 
•   از لابلاى متون   •   آخر هفته   •   حوادث   •   علمى   •   فال هفته   •   از رسانه ها   • 
•   روى خط آلمان   • 

•    آرشيو مقاله ها   •    آرشيو روزنامه   •