براى بررسى علل آتشفشان مواد را بررسى نمى كنند، علل مخفى و پنهان آتشفشان بايد مورد بررسى قرار گيرد، يعنى بايد ديد چه نيروها و عواملى درعمق كوه وجود دارد كه موجب انفجارشده است، نه اينكه چه موادى از دهانه كوه فوران مى كند.
* * *
بهار آمده است با بنفشه هاى رنگارنگ، و زمستان رفته است و حال و هواى دلتنگ، بنظر مى ايد كه بايد از بهار نوشت و مقدم عيد را گرامى داشت، شاد بود و شادى كرد و بقيه قضايا.... ! خودمانيم، آيا واقعاً درون دل ما انسان هاى ايرانى، در جاى، جاى كشورهاى خارجى، و با آگاهى از آنچه بر ما گذشت و مى گذرد... حال و هواى مناسبى براى شاد بودن و پايكوبى بر جاى مانده است؟ ترديد دارم، شا يد هنوز باشند افرادى كه زندگى در يك چهار ديوارى در سر زمينى بيگانه، با نگاه هائى بيگانه تر، بزرگداشت نوروز جذابيت داشته باشد. اما حرف من اين است، آيا بعد از گذ شت عيدهاى آمده و رفته بسيار، و سرد و گرم شدن دلهاى اميدوارمان، باز هم مى شود تظاهر كرد و چنگ و چغانه زد؟ اما اگر شما در شمار افرادى هستيد كه اعتقاد داريد... عيد پيام آور زندگى نو و آرزوهاى تمام رنگى در چهارچوب «انرژى مثبت» است، خوشا به احوالتان، گرم و سبز باشيد و عيد بر شما مبارك. اما من، آن انسان بسيار اميدوار و مقاوم و با ظرفيت روحى به «توان» يك ميليون امضاء، درون دلم... آرام آرام احساسى دوگانه يافته ام، ترديد نكنيد كه بهار و زيبايى و شور و هيجان نوروز را احساس مى كنم، اما دلم نمى ايد، به بهانه نوروز، دلتنگى و ناباورى ام را از روند فكرى بسيارى از هموطنان خود، زير فرش مصا لح بريزم.
بدون ترديد هر سا ل كه عيد مى ايد و بردلهاى خسته ما نور زندگى مى افشاند، بيش از سال پيش، تحمل دورى از آن ديارعزيز مشگل تر مى شود. با خود مى انديشم، به چه بايد دل خوش كرد، و از چه چيز بايد خوشحال بود؟ از معيارهاى ناراستين، از بارى بهر جهت بودن، از به هر بها زيستن؟ ما مردم، ما انسان هاى ايرانى، به خاموشى هاى اضطرارى و دروغ گويى مصلحت آميز عادت كرده ايم، ما، جدا، جدا از يكديگريم، از همبستگى هاى بشرى، جز به ندرت خبرى نيست، رابطه ها، اجبارى است، و اجتماع چند ميليونى ما، پوشيده از سوء تفاهم ها، و سوء تعبير هاست. آيا در اين سالهايى كه آمد و رفت، با وجود تمامى ادعا و سخن هاى بر لب نشسته، واقعاً به تعالى رسيده ايم؟ آيا سخن ما واكنشى نسبت به تمامى رويدادهاى اين جهان آشفته بوده است؟ آيا فقط در ايام نوروز بايد همفكر شد و يكديگر را دوست داشت، و با يكديگر مهربان بود؟ روزهاى ديگر سال چه گناه كرده اند كه آنها را از روند روزگار رانده ايم؟ .
يكى از رنجهاى روشنفكرانه اين عصر، مشاهده موج لفظ گرايى است، حتى مربيان و آموزگاران اخلاق جامعه، بنا بر «مصلحت» بهم دروغ مى گويند، ما مردم، بجاى پرداختن به معارف مشگل گشاى بشرى، راه بند انديشه شده ايم و سوداگرسياه سخن.
درد را نبايد پنهان كرد، بايد در پى يافتن راهى جهت درمان بود، بايد ديد چه نيروها و عواملى در عمق كوه وجود دارد كه موجب انفجار شده است، نه اينكه چه موادى از دهانه كوه فوران مى كند.
رسالت زندگى، در انديشه و خرد و معرفت هاى انسانى خلاصه شده است، آيا اكثر ما انسان هاى ايرانى، در پشت نقاب خود پنهانگرى، سنگر نگرفته ايم؟ آيا به هموطن خود اعتماد داريم؟ آيا با يكديگر همدل و همزبان بوده ايم؟ آيا با بكار گرفتن انديشه و خرد، سعى در بهبود زندگى يكد يگر داشته ايم يا در شب تيره و روز روشن ميخ به چرخ زندگى يكديگر مى كوبيم. بايد بر رسى كرد و دريافت كه چه بر ما گذشته است كه تا باين حد نامهربان شده ايم.
براى آفرينش آهنگى دلنشين، نياز به سازهايى «خوش كوك» و همگام است، نه آنكه هر يك از ما ساز ناكوك دل خود را بنوازيم.
يكبار براى هميشه با خودمان و دلهايمان صادق شويم و بپذيريم كه در سالهايى كه گذشت، آنگونه كه بايد، با يكديگر همدل و مهربان نبوده ايم، مهربانى و همزبانى پيشكش اهالى خوشبخت ناكجا آباد (!)، تيشه برداشته ايم و بر ريشه يكديگر ميزنيم، در حالى كه بسيارى از ما ايرانيان در جاده دو طرفه به ايران داد وستد هاى قدمى و قلمى داشته ايم، هموطنان خود را به خيانت و وطن فروشى مهتم مى كنيم، ايران وطن ماست و سفر به ايران وطن فروشى نيست، و.... وطن دوستى، در دورى و نزديكى راه هم نيست، وطن آنجاست كه هويت و شرافت انسانى انسان ها بحساب آيد. احساس وطن پرستى بايد همراه خون ما در بدن هر يك از ما، عبورى گرم و دلپذير داشته باشد، نه فقط در ايامى خاص و روزهايى بر چسب خورده، بياد ايران و ايرانى و دوستى و عشق به وطن شعار دهيم. تصور نمى كنيد كه بعد از طى اين همه سال، و اين همه شعار بى نتيجه، دوران سفسطه و دگرگونى فكرى بايد به پايان رسيده باشد؟ بايد از قضاوت هاى عجولانه و «لجوجانه» پرهيز كرد، وجدان انسانى حكم مى كند كه اگر بر خلاف تمامى موازين اخلاقى و قانونى، پاسبان و شبگرد زندگى يكديگر شده ايم، بزندگى خود و اطرافيان خود نگاهى دقيق و منصفانه بيندازيم، نقاط ضعف و قدرت خود و آنها را بسنجيم و انصاف و معرفت انسانى را كه نماينده هويتى پاك و والا و برتر است بر دل خود و هموطنان خود بنويسيم.
اگر تا باين حد، وطن وطن مى كنيم به كدامين ديار دوردست و گمنام كوچ كرده اند وطن پرستان راستين؟! اگر باور داريم كه وطن از دست رفته است، چگونه است كه فقط حرف مى زنيم، گناه تشتت فكرى ما، بر گردن چه نيرو و ارگان و حكومتى نوشته شده است؟ چه فرمان بازدارنده اى موجب اينهمه تضاد فكرى و فردپرستى شده است؟ چه كسى پروژه نا مبارك در جا زدن احساسى و فكرى را بر ما مردم سرگردان و «مبهوت» تكليف كرده است؟ .
كسانى كه جرثومه «بارى بهر جهت» از هنگام كودكى در شخصيت آنها ريشه هاى عميق، اساسى و مزمن پيدا كرده، و بى فكرى و بى توجهى جزئى از شخصيت آنها شده است، بايد باور نمايند كه بهر روى، جامعه امروز ما نياز به پهلوان پنبه هاى پوشالى كه اسير خيالبافيهاى بلند پروازانه شده اند ندارد، اگر باور داريم كه يك جاى كار مى لنگد، به نيروى عظيم و متشكل، نسبت به مواردى كه بايد در هم شكسته شود نياز است، اگر باور داريم كه بن بست هائى هست، بايد با هم آهنگى و نيرويى يكپارچه، و وجدانى تهى از عقده دست بكار شد.
در كمال تاسف، عده اى از ما انسان هاى ايرانى، در كشور هاى خارجى براى سرگرمى و «دست گرمى» به فرهنگى نو ظهور دست يافته ايم، فرهنگ بيرنگ كردن اعتبار و حيثيت انسانى انسان هاى بيگناه، و فرهنگ ترور شخصيت، بجاى همفكرى و دلسوزى با يكديگر، بى انصاف شده ايم، اختلاف عقيده، با از رو بستن شمشير هاى بد انديشى و نامهربانى تفاوت بسيار دارد.
در جوامع پيشرفته و مترقى كه بر شرافت انسانى و انصاف و قوانين بشرى ايستاست، افراد داراى ايده و آرمان هاى متفاوت هستند، لطف زندگى در شكوفايى عقايد متفاوت پى ريزى شده است، اگر قرار بود كه افراد جامعه، زندگى را با يك رنگ خاص نگاه كنند، تكليف رنگين كمان پر شكوه پروردگار چه مى شد؟
بايد قبول كنيم در سالهايى كه گذشت، در ميان ما افرادى خلق شده اند كه بدون درك بزرگى پروردگار، خود را خداى روى زمين پنداشته، و از خلاقيت فاصله گرفته اند. حرف ساده اى دارم، مى توان حساب و كتاب پرونده زندگى افراد را به پروردگار توانا سپرد و از كينه توزى آزاد شد، مى توان به كبوتران گرسنه دانه داد، مى توان اشگ هاى گرم و بى امان كودكى تنها را با مهربانى زدود، مى توان مهربانى و دوستى را جايگزين عناد و دشمنى هاى بى پايه نمود، و بجاى دخا لت در احوال و زندگى ديگران، به حل و فصل مسائل اساسى پرداخت.
به فرزندان خود بينديشيم، اين عزيزان چه در ايران و چه در كشورهاى خارجى، با وجود عدم امكانات كافى و لازم، خوش درخشيده اند، مى توان بجاى مسموم كردن فكر و روح و جان آنها، از موفقيت و شخصيت آنها قدردانى كرد و عزيزشان داشت، مى شود بجاى لرزاندن دل انسان هاى بيگناه و بى پناه، در زندگى آنها ستون محكم معرفت و احساس انسانى شد. اطراف خود را نگاه كنيم.... هر روز خبر دردآور فقدان انسانى عزيز را مى شنويم، يك لحظه با خود بينديشيم كه هيچ يك از ما، از پروردگار دست خط نگرفته ايم كه عمر ابدى يافته ايم و ميتوانيم در اين دو روزه عمر د ل آزارى نموده و دلى را به درد آوريم، بايد باور داشت كه دل شكستن هاى نامهربانه، روزى.... روزگارى.... در دفتر پروردگار نوشته خواهد شد.
مى توان زندگى و انسانيت را جشن گرفت و از انسان بودن خود لذت برد، و با نيروى عشق به انسان و انسانيت، تبارى توانا ساخت. ميتوان از ايرانى بودن خود شرم نكرد و بياد آورد كه هيچ چيز در دنيا وجود ندارد كه اثرى از فرهنگ ايران در آن نباشد، و باور داشت كه ايران ما هم در دنيا تاريخى فاضلانه دارد.
نبايد انتظار داشت كه همه ما يك روال فكرى و احساسى مشترك داشته باشيم، زندگى بسيار خسته كننده ميشود اگر آفتاب، غروبى دل انگيز نداشت، تكليف جذبه ماه و ستاره و عشاق دلخسته چه مى شد، اگر آسمان پيوسته آفتابى و ستاره ها پنهان بودند، تكليف شعرا و نويسندگان چه بود؟ تفاوت و تغيير چه در طبيعت وچه در تفكر و انديشه انسان حالت قلم موى استاد را دارد، نمى توان يك باغ گل آفريد با گلهايى مشابه و يكرنگ و يك بو، ساير رنگها آزرده مى شوند، تمام فصول نمى شود زمستان باشد، سرنوشت قنارى هاى عاشق و غزل خوان و غزالان زيباى صحراها چه مى شد؟! اگر فقط از مرور اشعار زيباى شاهنامه دلهامان از شوق و غرور بلرزد، جذبه اشعار مولانا و سخن شيرين سعدى بزرگوار و حافظ بى نظير ما چه خواهد شد، برخورد فكرى لازم است ولى شرط اساسى، همفكرى و احترام بر موجوديت انسانهاست.
مهم نيست كه ما چه دين و مذهب وانديشه اى داريم، جملگى انسانيم، و يك خداى واحد را قبول داريم، مى شود زير هويت پر افتخار ايرانى دور هم جمع شد، واژه ها را فراموش كرد و حركت فكرى داشت با نگاه هاى مختلف.
اگر دور يك ميز مى نشينيم، مهم اين است كه يكديگر را قبول داشته باشيم، و در سايه همدلى و همزبانى، به يك مانيفست اساسى دست يابيم. نوشتن «پروژه» معنى دارد، اگر براى رهايى و باز گشت به جامعه جهانى تدوين مى شود، بازيافت هويت ايرانى حكم مى كند كه به حقوق انسانى انسان ها، احترام گذاشت و قوانين اجتماعى و موازين حقوق بشرى را در نظر داشت.
ما مردمى كه بهر دليل و بهانه در كشورى غير از ايران بسر مى بريم، بايد سعى كنيم كه رابطه احساسى و فكرى خود را با هموطنان ساكن ايران حفظ نمائيم، بشرط آنكه به آنها فرصت تصميم گيرى داده شود. در ايران ما ۵۳ ميليون جمعيت زير چهل سال وجود دارد، يادمان نرود كه از راه دور نمى شود براى آنها خط مشى فرمايشى تهيه كرد، شما كه غريبه نيستيد دوستان عزيز، ما اگر توانايى تصميم گيرى داشتيم، نزديك ۳۰ سال... دربدر اين خراب آباد ها نبوديم!!، بايد به فكر و انديشه آنان احترام گذاشت، و فراموش نكرد كه آنها در شرايط متفاوت، آهن آب ديده اند، نه ما كه در اينجا و آنجاى كشورهاى خارجى، زندگى متفاوتى را انتخاب كرده يا ناچار به انتخاب شده ايم. كتاب بسيار جالبى بنام «هويت ملى، ايران در آستانه سال ۲۰۰۰» مطالعه ميكردم، در آن آمده است:
«نيروى عظيم جمعيت جوان و بر خوردار از استعداد و شائق نو شدن كشورمان، منبع لايزالى براى احراز مزاياى نسبى است. اين نيروى سرشار بايد با علم و فن و فرهنگ تجهيز شود و طبق يك مدل سنجيده، با تأمين ارزش افزوده هاى علمى و فنى، بتدريج جاى صادرات نفتى را بگيرد. اين امر نه تنها مطلوب بلكه ممكن نيز هست. از وقتى كه كشف تاريخساز» رابرت سولو «برنده جايزه نوبل اقتصاد، در سال ۱۹۵۶ پرده از اين راز بر گرفت كه ۶۷ در صد توسعه اقتصادى آمريكا طى قريب ۴۰ سال، بر بهبود كيفيت نيروى انسانى مبتنى بوده و نه افزايش سرمايه و كار، درك انسان از امر توسعه دگرگون شد. علاوه بر امريكا، ژاپن و كشورهاى اسكانديناوى نيز پيشاپيش، به پديد آوردن يك نظام علمى آموزشى و كاربرد علم در امور توليد و توزيع و بويژه ايجاد بازارهاى مدرن برخاسته بودند» .
مسأله بهمين جا ختم نمى شود، مردم ما بارها و بارها باثبات رسانده اند كه براى رها شدن از اختناق، حاضر به همه گونه فداكارى هستند. پس مشگل كجاست؟ بى ترديد از توده مردم نيست، مشگل اساسى جامعه ما از روشنفكر و اليت جامعه است كه با يكديگر توافق نظر نداشته و دنبال مفهوم نبوده اند، هر يك، بفراخور امكان خود، خيمه و بارگاه ويژه خود را داشته اند، و بهر روى در طى سالهايى كه بيهوده تباه شد، نتوانستند به انديشه اى يكدست و راهساز دست يابند. انديشه مخرب، بدتراز بمب اتمى است، انديشه مخرب، نوعى بمب است!
اگر تريبون هاى فردى، تبديل به همزبانى و همفكرى و همدلى همگانى شود، مى توان به طرح دورنماى فكرى يك استراتژى رشد پرداخت، بدون در جا زدن و به پشت سر نگاه كردن، نظاره آنچه رفته، جهت بازسازى حال و آينده امرى ضرورى است، ولى در كمال تأسف، مشگل اساسى ما ايرانيان در اين است كه وقتى در يك بررسى فكرى قرار مى گيريم، دل كندن بسيار مشگل ميشود و همان جا، با همان فكر، ثابت برجا مى مانيم و قادر به ادامه راه نيستيم.
يادمان نرود، جامعه ايران، جامعه اى عقيدتى است، بايد در نظر داشت كه با ايمان و اعتقادات مردم بازى نشود، روشنفكران بايد در نظر داشته باشند كه براى يك جامعه غربى برنامه ريزى نمى كنند، براى كشورى اخذ تصميم مى شود كه بايد اعتقاد هموطنان خود را مورد توجه قرار دهند، و راههاى برون رفت از مشگل، در اختيار مردم قرار گيرد. مى دانيد درد ما چيست؟ روشنفكران ما، در كمال تأسف، زود عاشق و زود فارغ مى شوند!
مشگل ما، تلاش براى اولين صندلى قدرت است، به دومى و سومى و پنجمى هم فكر كنيم، به نهادهاى واقعى جامعه اى بينديشيم كه از هيجا ن و احساس گاه و بيگاه دور باشد.
بسيارى از ما ايرانيان، از مسائل و خيمه شب بازى هاى سياست جهانى آگاهى لازم و كافى نداريم، اولين شرط موفقيت، دست يافتن به دانش و پژوهش هاى بى مرض و غرض است. اگر براى خالى نبودن عريضه! شكوه داريم كه ما انسان هاى ايرانى با يكديگر اتحاد نداريم، يادمان نرود، عدم اتحاد با آگاهى، بهتر از اتحاد در نا آگاهى است.
براى بررسى علل آتشفشان، مواد را بررسى نمى كنند، علل مخفى و پنهان آتشفشان بايد مورد بررسى قرار گيرد، يعنى بايد ديد چه نيروها و عواملى در عمق كوه وجود دارد كه موجب انفجار شده است، نه اينكه چه موادى از دهانه كوه فوران ميكند.
وقت آن رسيده است كه از دلهاى خود رنگين كمانى دلپذير بسازيم، و يادمان نرود كه نقطه اتكا، نقطه تفاهم است، و نقطه تفاهم، بمعناى پيروزى و تعالى فكرى است.
بهر روى، زمستان ها رفتنى است و بطور يقين... بهاران دلپذير در راه است.
حرف من، حرف ساده اى است، اگر ترديد داريد..... ِيكى حرفى بگه بهتر!
عيد شما مبارك، سبز و گرم باشيد.