Nimrooz
Vol.18, No. 973, March 14, 2008
سال هيجدهم - شماره ۹۷۳ - جمعه ۲۴ اسفند ۱۳۸۶
تهران داغ داغ داغ- على مستعلى زاده- تهران
تحريف تاريخ براى بزرگ نمائى شهريار
سريال هم منقلى آقا عليه ايرج ميرزا و عارف
حاشيه شهر مشهد جاى انقلاب بعدى
چرا اردوگاه هاى فلسطين؟ به همين اردوگاه هاى كنار مشهد توجه كنيد
انتخابات همه را به رقاصى انداخته
مافياى بسيج براى گرفتن پول از كانديداها
پيامك هائى كه نياز به اسم ندارد
سياست خارجى موفق و تودهانى اعراب
تهران سرد از سرما و دروغ و داغ از شدت ناسزاهائى كه مردم ميگويند و ديگر لازم نيست كه اسم كسى را هم ذكر كنند همين كه مردى در مترو كرج فرياد ميزند بر هر كس مسلمين را به خوارى و زارى اندازد لعنت و يكباره همه مترو ميگويند بشمار يا بهش باد، ديگر چه لزومى دارد كه كسى خودش را به خطر بيندازد و پيامك بفرستد و اسم رهبر و رئيس جمهور را بياورد كه خطرناك است و با برنامه اى كه مخابرات خريده فورا معلوم مى شود. به جاى اينكار بچه ها به هم پيامك ميدهند كه خواهر نميآئى نماز جماعت، الهى به دست شكسته آقا از چشمه زمزم يك بطرى با خودت بياورى كه كم داريم. يا آن پيامك ديگر كه يك صبح زود رسيد كه نوشته بود ميدانى يكى جيش داشت ريش نداشت، ديگرى ريش داشت جيش نداشت، ريش جيش را گرفت و بى ريش و بى جيش بدبخت شد. كه كافى است بدانى جيش به معناى سپاه است. و بدانى كه هاشمى رفسنجانى در دوران كه كشتن بود و دردسر فرمانده نيروى مسلح بود اما حالا سيدعلى در دوران صلح و نفت صددلارى صبحگاه در لشكرست هر روز.
سردى هوا و سردى و يخى تبليغات مسخره انتخاباتى و ادا و اطوار حكومت براى مردم كه حتى زدن و بستن براى چهارشنبه سورى را متوقف كرده اند كه مبادا مردم را از رفتن پاى صندوق هاى رأى بازدارد و هر اشغالى يك صفحه چاپ كرده كه من نامزد هستم و نامزد اصلح هستم، مردم هم به ريش جنتى و آن كه منصوبش كرده ميخندند. به عكس همين صفحه نگاه كنيد كه حدادعادل براى گرفتن رأى چه رقصى ميكند. بچه ها زيرش نوشته اند همگى دست، حداد رقص!
بعد همين انتخابات قلابى شوراى نگهبانى چه تقلب ها كه درش نيست آن وقت رئيس دفتر رهبرى در تلويزيون ظاهر ميشود كه خانمها آقايان تمام انتخابات در غرب تقلب است چونگه اساسش بر دلارست اما مال ما اينطور نيست. براى خنديدن به فرمايشات آقا بخوانيد اينها را:
دكتر عباسعلى زالى كانديداى حوزه انتخابيه تهران در مورد رشد بنگاههاى خريد و فروش رأى و احتمال تاثيرگذارى عناصر نامطلوب در اطراف محل صندوقهاى رأى به برگزار كنندگان انتخابات هشدار داد.
وى افزود: متاسفانه اخيراً افرادى در قالب تشكل هاى خاص اقدام به عقد قرارداد با برخى كانديداهاى مجلس براى فعاليت هاى غيرقانونى در جهت اخذ آراى مردم بصورت تضمين شده! مى نمايند. در مراجعه برخى از اين افراد به ستاد انتخاباتى اينجانب كه البته با جواب منفى و انتقاد ستاد مواجه شد موارد ذيل به عنوان خدمات قابل ارائه مطرح شده است:
۱- اين تشكل ها با نام هائى از قبيل دوستداران آقا امام زمان داراى ۴۰ هزار عضو مى باشند و به نام هيأت مذهبى و از اين قبيل فعاليت مى كنند.
۲- اين تشكل ها قادر هستند به نصب پوستر به صورت عادى و به صورت ويژه اقدام نمايند.
نصب ويژه شامل نصب در ۱۲ ساعت مانده به انتخابات و در حوالى و مسيرهاى صندوقهاى رأى و با تضمين عدم امحا و پاكسازى پوستر است!
۳- اين تشكل ها در روز انتخابات با جمع آورى كارگران ساختمانى و افراد بيكار از تهران و حومه قادر هستند تا با اخذ مبلغ معينى آراى آنها را به نفع كانديداى داراى قرارداد به صندوق بريزند.
۴- اين تشكل ها تعهد مى نمايند كه در اطراف محل هر صندوق رأى حداقل يك نفر با روپوش (كاور) داراى طرح خاص مستقر نمايند كه فرد مورد نظر از سوى تشكل تعداد از پيش تعيين شده اى رأى را براى كانديداى مورد نظر تضمين مى نمايد! اين تعداد رأى بسته به شلوغ يا خلوت بودن صندوق مى تواند از ۵۰۰ تا ۳۰۰۰ عدد متغير باشد.
۵- در روز انتخابات بازرسان موتورسوار اين تشكل ها كه داراى بيسيم با مجوز مخابرات مى باشند بر كار افراد روپوش دار صندوقها به صورت گردشى نظارت مى نمايند.
البته باتوجه به واكنش منفى اعضا ستاد اين افراد از ارائه پيشنهادات ديگر و بقول خودشان جذاب تر منصرف شده و با راهنمايى مسئول ستاد محل را ترك مى نمايند.
قابل ذكر است كه اين افراد به عنوان تبليغ كار خود عنوان مى نمودند و صدها قرارداد با كانديداها بسته اند.

سياست خارجى موفق
اين است روزگار مردم تهران داغ داغ. اما اين وسط تا بخواهى دروغ و رياهست. يك هفته بعد از آن كه گزارش الكى برادعى را بهانه جشن قرار دادند و آن همه در تلويزيون پيام هاى تبريك به رئيس جمهور و رئيس جمهور به رهبر را پخش كردند كه مانند گربه ها همديگر را ليس زده، قطعنامه شوراى امنيت صادر شد آن وقت اعلام كردند ارزشى ندارد. لابد كسى هم نميپرسد چطور مدير يكى از توابع سازمان ملل كه گزارشى داده و بعدهم هم خودش هم معاونش جنبه هاى مثبت آنرا پس گرفته اند جشن دارد اما وقتى اصل كار همان سازمان ملل قطعنامه اى بدون هيچ مخالف ميدهند بى ارزش است. اى زكى! به همين دليل هر روز از يك جاى دنيا تودهنى ميخورند. جمع كردند اراذل را كه بروند براى ماجراى غزه تظاهرات كنند و به آنها نگفتند كه داريم همه جاى حسنى مبارك را مى ماليم كه نشان دهيم اعراب از ما نميترسند، اراذل و اوباش هم كه روزنامه نميخوانند رفتند جلو دفتر حافظ منافع مصر، آن جا شعار دادند و قبص چلوكباب را گرفتند و رفتند. اما چند ساعت بعدش در مصر حافظ منافع ايران را خواستند و دو تا تو سرش زدند كه اين چى بود. وزارت خارجه اى بدبخت كه دنبال نقد كردن دلارهاست و كارى به اخبار ندارد. هى التماس كرد. مصرى زد تو سرش كه ببين اگر يك دفعه ديگر در كوچه جلو محل سفارت مصر در ايران بيشتر از دو تا لات جمع شوند جل و پلاست را ميريزيم تو خيابون و بساط ارز فروشى ات را رسوا ميكنيم و عكس هاى عرق خورى و كاباره رفتن را پخش مكنيم ها. مأمور جان بركف سفارت جمهورى اسلامى هم شرمگين قول داد كه هم الان گزارش اعتراضى بدهد و داد. و در آن نوشت بابا نه اين كه همه اجزاى دولت و دفتر آقا را ميفرستيم براى دستبوس حسنى مبارك، نه به اين حرفها. من جواب اين برادران عرب را چه بدهم. پاسخ آقاى متكى اين بود كه خودم الان تلفن عذرخواهى ميكنم. طرف گفت بكن اما مثل آن دفعه خواهرزاده ت را نگذار براى ترجمه كه گه بزند.
در همين موقع در بحرين به سفارتى ها گفته اند كه حق ندارند به مسجد بروند. و با مردم مراوده كنند و حق ندارند موبايل دوربين دار در جيب داشته باشند وگرنه اخراج. در خبرست كه كارمندان سفارت هم از ترس آنكه مبادا خبر اين تضييقات به تهران برسد و آنها را برگردانند و دكان ارز فروشى تعطيل شود، اصلا دست به هم كرده گزارشش را به تهران نداده اند. كويت جلوتر از اين رفته و وقتى قرار بوده شاهرودى بخت برگشته به آنجا برود، دو روز قبلش گفته فعلا نميخواهد تشريف بياوريد مساعد نيست. خواستند مخفى كنند اما روزنامه هاى عربى كويت منتشر كردند كه بله ديدار محمود هاشمى شاهرودى رئيس قوه قضائيه جمهورى اسلامى ايران از كويت به درخواست طرف كويتى لغو شد. يك منبع آگاه در اين باره گفت: لغو شدن ديدار آيت الله شاهرودى از كويت كه قرار بود، هفته آينده انجام شود، با توجه به پيامدهاى ناشى از برگزارى مراسم ختم «عماد مغنيه» و فضاى سنگين سياسى و مطبوعاتى كويت عليه برگزاركنندگان اين مراسم و نيز ايراد برخى اتهامات عليه ايران، اخيراً اعلام كردند كه در حال حاضر شرايط براى انجام اين ديدار مناسب نيست. از طرف ديگر انتشار اسم سيزده نفر در قطعنامه باعث شده كه سردار نقدى كه هم تقاضاى گرين كارت كرده و هم همسرى دارد در دوبى نگران شود. هم از ترس همسر اول و بچه هايش جرأت ندارد زن دوم را به تهران بياورد و هم جرأت ندارد از كشور خارج شود و ميترسد آمريكائى ها بگيرندش.....

افتخار زنان
روز زن بود. جمهورى اسلامى هر كار كرد كه روز زن را بيندازد موقع ديگر سال نشد و هشت مارس روز جهانى زن، موقع پرداختن به موضوع زنان بود. در اين موقعيت همه فرياد ها بلند شده است. حكومت هم تنها زورش رسيد كه چند تن از زنان را نگذارد از كشور خارج شوند و خبر فشارها را به دنيا برسانند. دستور هم داد كه مبادا اين قاضى هاى عقب افتاده در اين روزها حكم سنگسار زنى را بدهند و يا زنى را اعدام كنند. اگر هم هست بگذارند در نوبت بعد از عيد.
حالا بخوانيد نوشته يك نشريه دانشجوئى را. نشريه نيم ديگر كه دختران دانشجوى دانشگاه الزهرا در مى آورند و نوشته اى است به قلم نفيسه زارع،
نوشتن براى زنان، آن هم زنان پر افتخار ميهنت كه براى حقوق حقه شان از همه چيز مايه گذاشته اند
اگرچه افتخار آميز است اما سخت و دشوار است چرا كه نوشتن چيزى در خور آنانى كه روز را و شب را دوره كرده اند در زندان به هواى حقوقى كه به قول آقايان دولتى حق مسلمشان است سخت تر از آن است كه بتوان. خلاصه مى كنم، مبارك باداين روز بر همه زنان مبارزى كه ايستاده اند بى هيچ واهمه اى و بار آنانى كه ناچار به پستو نشينى شده اند را هم بر دوش مى كشند.
بد نيست خواندن اين داستانك از بلقيس سليمانى كه چندى است با نوشته هايش زندگى مى كنم: من كيستم؟ من «دوشيزه مكرمه» هستم، وقتى زن ها روى سرم قند مى سابند و همزمان قند توى دلم آب مى شود. من «مرحومه مغفوره» هستم، وقتى زير يك سنگ سياه گرانيت قشنگ خوابيده ام و احتمالاً هيچ خوابى نمى بينم. من «والده مكرمه» هستم، وقتى اعضاى هيأت مديره شركت پسرم براى خودشيرينى بيست آگهى تسليت در بيست روزنامه معتبر چاپ مى كنند.
من «همسرى مهربان و مادرى فداكار» هستم، وقتى شوهرم براى اثبات وفادارى اش- البته تا چهلم- آگهى وفات مرا در صفحه اول پرتيراژترين روزنامه شهر به چاپ مى رساند. من «زوجه» هستم، وقتى شوهرم پس از چهار سال و دو ماه و سه روز به حكم قاضى دادگاه خانواده قبول مى كند به من و دختر شش ساله ام ماهيانه بيست و پنج هزار تومان فقط، بدهد. من «سرپرست خانوار» هستم، وقتى شوهرم چهار سال پيش با كاميون قراضه اش از گردنه حيران رد نشد و براى هميشه در ته دره خوابيد.
من «خوشگله» هستم، وقتى پسرهاى جوان محله زير تير چراغ برق وقت شان را بيهوده مى گذرانند.
من «مجيد» هستم، وقتى در ايستگاه چراغ برق، اتوبوس خط واحد مى ايستد و شوهرم مرا از پياده رو مقابل صدا مى زند.
من «ضعيفه» هستم، وقتى ريش سفيدهاى فاميل مى خواهند از برادر بزرگم حق ارثم را بگيرند.
من «...» هستم، وقتى مادر، من و خواهرهايم را سرشمارى مى كند و به غريبه مى گويد «هفت...» دارد- خدا بركت بدهد. من «بى بى» هستم، وقتى تبديل به يك شىء آركائيك مى شوم و نوه و نتيجه هايم تيك تيك از من عكس مى گيرند.
من «مامى» هستم، وقتى دختر نوجوانم در جشن تولد دوستش دروغ پردازى مى كند. من «مادر» هستم، وقتى مورد شماتت همسرم قرار مى گيرم. - آن روز به يك مهمانى زنانه رفته بودم و غذاى بچه ها را درست نكرده بودم.
من «زنيكه» هستم، وقتى مرد همسايه، تذكرم را در خصوص درست گذاشتن ماشينش در پاركينگ مى شنود.
من «مامانى» هستم، وقتى بچه هايم خرم مى كنند تا خلاف هايشان را به پدرشان نگويم.
من «ننه» هستم، وقتى شليته مى پوشم و چارقدم را با سنجاق زير گلويم محكم مى كنم. نوه ام خجالت مى كشد به دوستانش بگويد من مادربزرگش هستم... به آنها مى گويد من خدمتكار پير مادرش هستم.
من «يك كدبانوى تمام عيار» هستم، وقتى شوهرم آروغ هاى بودار مى زند و كمربندش را روى شكم برآمده اش جابه جا مى كند. دوستانم وقتى مى خواهند به من بگويند؛ «گه» محترمانه مى گويند؛ «عليا مخدره» . من «بانو» هستم، وقتى از مرز پنجاه سالگى گذشته ام و هيچ مردى دلش نمى خواهد وقتش را با من تلف بكند.
من در ماه اول عروسى ام؛ «خانم كوچولو، عروسك، ملوسك، خانمى، عزيزم، عشق من، پيشى، قشنگم، عسلم، ويتامين و...» هستم. من در فريادهاى شبانه شوهرم، وقتى دير به خانه مى ايد، چند تار موى زنانه روى يقه كتش است و دهانش بوى سگ مرده مى دهد، «سليطه» هستم. من در ادبيات ديرپاى اين كهن بوم و بر؛ «دليله محتاله، نفس محيله مكاره، مار، ابليس، شجره مثمره، اثيرى، لكاته و...» هستم. دامادم به من «وروره جادو» مى گويد. حاج آقا مرا «والده» آقا مصطفى صدا مى زند. من «مادر فولادزره» هستم، وقتى بر سر حقوقم با اين و آن مى جنگم. مادرم مرا به خان روستا «كنيز» شما معرفى مى كند.
راستى من كيستم؟

كتاب فاجعه
يك كتاب دستنويس كه چاپى نيست بلكه تكثير شده با ماشين هاى ساده و جلد شده با مقواى ساده است دست در دست مردم در مترو و در ايستگاه هاى اتوبوس تندرو ميگردد. يك مقدار عكس محو بدچاپ هم دارد و بالايش هم نوشته فاجعه اى در حال رخ دادن است. دخترانى اين كتاب را به قيمت دويست تومان كه چيزى نيست و ارزان است به مردم ميدهند و توضيح ميدهند كه اين رقم هم براى همان مردمى خرج ميشود كه كتاب درباره آن هاست.
فصل هائى از كتاب را بخوانيد و گريه كنيد براى كشور باستانى و دارنده نفت و نفت بشكه اى صد دلار.
اين جا قرار بوده و هست كه دست نوشته هائى از شهر نوشته شود. اما گاهى اين شهر، اين موجود زنده كه گوشت و پوست و استخوان دارد، آن چنان با زندگى ما انسان ها (آره؟!) در هم تنيده و آميخته شده كه نمى توان از آن چيزى نوشت و گوشه اى از «زندگى» در آن نباشد...
به صرفِ رشته اى كه مى خوانم و كارى كه به آن مشغول ام، از ترم يك با انواع مختلفى از علوم درگير بوده ام. شهرسازى علمِ ميان رشته اى ست و بايد براى يادگيرى آن، اصول و قواعد پايه آن را آموخت. اقتصاد، اقتصاد شهرى، جامعه شناسى، جامعه شناسى شهرى، جغرافيا، جغرافياى شهرى، بوم شناسى، درك و بيان محيط شهرى، الگوهاى رفتارى و... از جمله علومى هستند كه در ترم هاى آغازين اين رشته تدريس مى شوند ودر سه ترم متوالى به خاطر همان دغدغه هاى شخصى، روى حاشيه نشينى كار كرديم. موضوعى كه شايد -اگر وقتى باشد- گزارشى حتى از آن تهيه مى كنم. حاشيه نشينى. موضوعى كه به خاطر حساسيت هاى سياسى و اجتماعى نبايد زياد آن را باز كرد.
حاشيه هاى شهر مشهد و انگار دوباره انبوهى سئوال بى جوابِ روزهاى ابتداى دانشگاه، دوباره پيرمرد ها و پيرزن هاى خميده، دوباره كودكانى كه تفريح شان...
توى تعريف شوراى عالى معمارى و شهرسازى ايران نوشته، حاشيه شهر را بافت هائى كه بيشتر در حاشيه شهرها و كلانشهرهاى كشور قرار دارند و خارج از برنامه رسمى توسعه شكل گرفته اند شامل مى شوند. ساكنان اين بافت ها را گروه هاى كم درآمد و مهاجران روستايى تشكيل مى دهند. اين بافت هاى خودرو كه با سرعت ساخته شده اند، فاقد ايمنى، استحكام، امنيت اجتماعى، خدمات و زيرساخت هاى شهرى هستند. (اين فاقد ايمنى، استحكام و... را داشته باشيد تا آخر!)
بلاياى طبيعى (همچون سيل و خشكسالى) حوادث اجتماعى و سياسى (مثل درگيرى هاى منطقه اى و جنگ)، ساختار اقتصادى (همچون افزايش فقر شهرى و ناكارآمدى بازار رسمى مسكن) و نارسايى نظام برنامه ريزى و مديريت شهرى (مثل عدم تامين فضاى اسكان كم درآمدها و به حاشيه رانده شدن آنها) از جمله مهم ترين علت هاى گسترش و پيدايش اسكان غير رسمى در كشور ها (به خصوص كشور ما) محسوب مى شوند.
يكى از نكات مهم كه نبايد از آن چشم پوشى كرد، تبديل شدن حاشيه هاى شهر به مناطقى خودمختار يا «گتو» مانند است كه هيچ ارگان يا سازمانى بر آنها نظارت ندارد و ناخودآگاه تبديل شدن آن منطقه به محلى براى سكونت و زندگيِ بدون هيچ خطرى براى كسانى كه از راه هاى خلاف، كسب درآمد مى كنند. در واقع اين گونه بايد گفت كه بخشى از زندگى حاشيه نشينى مربوط به درآمد پايين، كمبود مسكن، فقر و از اين دست موارد نيست بلكه فقط و فقط به دليل تبديل شدن به مكانِ امنى براى خرده فروشى مواد مخدر به صورت بسيار راحت، تزريق بدون هيچ مشكلى -حتى در معابر و كوچه ها-، خريد وفروش اجناس دزدى، فساد و فحشاء و به تبع آن بالا رفتن غيرقابل چشم پوشى آمار بيمارى هاى قابل انتقال و... است كه آن جا را براى زندگى ترجيح مى دهند. (البته كه من توى اين متن به اون دسته كارى ندارم، چرا كه اين نوع انتخاب سكونت، مربوط به بعد از شكل گيرى بافت مى شود. در حالى كه مى توان با جلوگيرى از شكل گيرى، متعاقبا از آن هم جلوگيرى كرد.)
مسئله حاشيه نشينى در ايران و بالاخص در مشهد، با سرعت بسيار شگفت آورى در حال افزايش است. در سال ،۸۳ مشهد با ۷۰۰ هزار نفر حاشيه نشين بالاترين رتبه را در ميان شهرهاى ايران داشته است. اين مسئله تا آنجا پيش مى رود كه استاندار وقت در نامه اى محرمانه (كه بعدها علنى گشت) به رئيس جمهور وقت اوضاع نابسامان و خطرات اجتماعى احتمالى را بازگو كرده بود. ۷۰۰ هزار نفر! حواستان هست؟! حالا همان رقم به يك و نيم ميليون رسيده است.
در زمينه مقابله با اين سكونتگاهها گفتنى ها زياد است. انواع مختلف مداخله در بافت مانند ساده ترين، راحت ترين و دمِ دستى ترين نوع مداخله كه در «ايران عزيز» بسيار متداول است، تخريب است. اما ساير روش هاى مداخله مانند بهسازى، نوسازى، بازسازى و يا احيا و... هستند كه بايد در جايگاه خودش به آن پرداخت.
از مهم ترين نكات در مورد حاشيه نشينى -كه باعث ايجاد حساسيت هاى سياسى و اجتماعى مى شود- همين عدم ارائه امكانات است. در ايران تا به حال كمتر پيش آمده است كه به راهكارهاى بازسازى، نوسازى يا حتى توانمندسازى بافت دست زده بشود. معمول ترين روش، همين روشِ پيش روست. همه چيز به حال خود رها مى شود. جواب فقط يك جمله است: «مى خواست خونه نسازند! اونجا كه تو محدوده نيست!» در ادامه اعتراضات رفته رفته زياد و زيادتر مى شود. مردم منطقه دست به تحركاتى مى زنند. خيابان را مى بندند. اگه حتى پيش بروند، مغازه اى، بانكى چيزى هم آتش مى زنند. آنها «فقط» مى خواهند ديده شوند. محروم بودن از «حداقل» ها... و درنهايت، يگان ويژه به همراهيِ نيروى انتظامى، كميسيون ماده ۱۰۰ و شهردارى. با خاك يكسان. و آنها پس از چندى... جايى ديگر... منتظر باشيد يكى از همين روزها از حاشيه هاى شهرها خبرى ميشنويد
اول از همه برويد به بلوار طبرسى سوم، مشهد، چه اسم قشنگى بلوار و آن جا ببينيد كه در حاشيه ها، مدام مردم ميميرند و هى از راديو تلويزيون صحبت از اردوگاه هاى فلسطينى است اين جا كه بدترست. اما تصور نكنيد كه برق ميدزدند و در نتيجه پول برق نميدهند. اصلا اينطور نيست بلكه ده بيست تا شرخر كه نمايندگان مالكان اصلى اين زمنيها هستند كه همگى از خدام امام رضا و از معتبرين آستانه هستند، هر ما ميآيند و پول برق را دستى جمع ميكنند. اگر هم كسى نداد يكى از بچه ها تند از تير مى رود بالا و سيم ها را قطع ميكند براى وصل دوباره اش يا بايد جوانى قربانى شود يا هشت هزار تومان حق القدم بدهيد.
ديدين از خط لوله آب كه از وسط كوچه تون رد مى شه، چيزى حدود ۱۰۰۰ خانوار، زمين رو بكنن و با كشيدن لوله، آب رو تامين كنن؟! وقتى هم كه مى پرسى با خنده بگن: از آب امام استفاده مى كنيم! ميگوييد خب بكنند نوش جانشان. وقتى دولت و نظامى نميتواند به مردمش حداقل امكانات را بدهد اينها هم بايد به زور بگيرند نميتوانند بميرند. جواب اشتباه كرده ايد بابت اين كنتورهاى دزدى مردم به يك عده ده دوازده نفره پول ميدهند. اينجا تگزاس است از هر علم گاز سه تا انشعاب و از هر لوله آب هشت تا و از هر سر تير برق هشتصدتا. و تازه اصلش را نگفتم كه بازار وسيع معاملات جنسى است. ميدانيد يعنى چه يعنى خريد و فروش دختر. معلوم هم نيست كه افغانى هستند يا ايرانى يا مختلط اما بازارشان همين جاست و گاهى از بازارهاى اطراف مثل تركمنستان و ازبكستان هم ميآيند. البته بايد دربسته و مطلوب باشند وگرنه هر قوطى را آنها نميخرند و به قول بچه ها در عشق آباد ده تا كاباره دارند و صد تا مارادونا چكار دارند به آبله روهاى ما.
اگر بخواهيم كمى خودمانى تر حرف بزنيم، مردم در آرزوى زندگى بهتر و رفاه بيشتر به شهر روى مى آرند، دولت به دليل نبود آن منطقه در محدوده خدماتى، امكانات ارائه نمى دهد. به همين سادگى! همه جا هم پر است از وسايل فراموش كردن غم. مثل سرنگ هاى خون آلود كه اگر به پاى كسى برود هم احتمال ابتلا به ايدز هست.

همه جا فاجعه
آره! اين جا، يعنى نه فقط بلوار طبرسى يا حاشه طرقبه بلكه حاشيه همه شهرهاى كشور فاجعه در حال رخ دادن است و ما هر روزه بى تفاوت به اطراف مان، به همين بغلِ گوش مان، مى آييم، مى رويم. و نميشنويم صداى فاجعه اى را كه آقايان ظرف سى سال بر سر مملكت آورده اند.
فرض كنيد در يكى از همين مناطق، در سالى از سال ها، اتفاقى مانند زمستان امسال بيفتد. فقط چند لحظه، قبل از خواندن ادامه اين متن، زمستان امسال را به ياد بياوريد. سرماى منهاى ۲۳ درجه اى مشهد را.
حال فرض كن همان برف آب... نه! واستا اين جورى بهت بگم... خورشيدِ زيبا، پس از مدت ها، از پشتِ آن ابرهاى تكه تكه بيرون آمده و دنيا را، زندگى را دوباره سلامى خواهد داد...
همه اين ها را بريز دور... اگر كمى، فقط كمى دورتر ار محل زندگى ات... چيزى حدود ۲۰ مترى (!) خانه تان كارخانه ها و كارگاه هاى ريز و درشت باشد، چه؟! كارخانه جعبه سازى؟! كارخانه چوب برى؟! كارگاه توليد بلوك سيمانى؟! ... ببين! سريع نخون! فرار نكن! تو هر روز با چند كارخانه در اطراف ات «زندگى» كنى!

من جايى را مى شناسم، كه در نزديكيِ خانه هاى ِشان، كارخانه پودر استخوان وجود دارد...
غبارى از دود و گرده هاى معلق را هر روز، هر ساعت، هر لحظه... اينايى كه گفتم، شايد خانه اى براى سكونت، هرچند بدون امكانات، هرچند بدون ايمنى، هرچند ۳۴ مترى در دو طبقه، هرچند... اما، همان را دارند.
اين كتاب مى توانست ادامه داشته باشد... مى توانستم بروم سراغ آلونك نشينى، چپر نشينى... شايد همين قدر كافى باشد... شايد حتى از همين ها هم خوشتان نيامده باشد... اين ها مردم ايران هستند كه دارند با سرطان و ايدز و مواد مخدر و فقر سياه و قتل هاى نيمه شب زندگى ميكنند. آيا ما بايد ساكت باشيم؟
كپر يا همان چپر را در شعرها شنيده ايد! به خصوص اگر «سهراب» خوان بوده باشيد. اما اينجا كپر معنيِ ديگرى مى دهد. كپرنشين يعنى كسى كه نه جايى براى زندگى دارد، نه پولى براى تهيه آن، نه يك ميلون تومانِ خانه هاى ۹۹ساله (!)، نه حساب بانكى براى وام ۱۸ ميليونى مسكن را و نه هيچ چيز ديگر...
فقط براى داشتن زندگى بهتر به شهر آمده و حال...
جايى از زمين خدا را -كه يقينا يا ملك شهردارى است يا مسكن و شهرسازى يا منابع طبيعى يا جهاد كشاورزى و يا... - را پيدا كرده، وسايلش را همان طور مى چيند، وسط همان بيابان و «سعى مى كند» ، فقط سعى مى كند با همان گاو و گوسفند و زن و بچه هاى قد و نيم قدش ميان آن وسايل كارى شبيه «زندگى» انجام دهد...
كمى فكر كنين! ديوارى نيست! آنها وسايل را مى چينند و «زندگى» مى كنند بخشى از كتاب اختصاص به ويلاهاى بزرگ منطقه طرقبه دارد. دره اى با صفا كه جلو هر ويلا يك ميليارد تومانى اتومبيل پارك شده است. و اگر گذارتان به آن جا بيفتد از پاسدارها معلوم ميشود كه آنجا چه كسانى مينشينند اما نوع ديگرى از كپرنشينى را، خودم، در فاصله كمتر از ۱۵ دقيقه اى مركز شهر تفريحى، ييلاقى، گردشگرى طرقبه هست، كه «هيچ گاه» از خاطر نمى رود... زمينِ كنده شده اى، گودال مانند، كه پسركى ۸-9 ساله به همراه پدر و مادرش در آن زندگى مى كردند... بگذاريد بغض ام را براى خودم نگه دارم. اينجا امام جمعه گفته چون شهر زادگاه رهبرى است و رهبرى هر سال دو بار ميايند و به دست خود غبار از مزار امام ميروبند بركت دارد. اگر ترديد داريد در اين حرف لطفا سرى بزنيد به حاشيه مشهد.
.
كتابى چنين تكان دهنده با عكس هاى تكان دهنده تر به اين صفحه ميرسد
تمام شد! حالا آهنگ اينجا را قطع كنيد و ما سگ مردمان «نامجو را پِلِى كنيد! زيادش كنيد! وقتى تمام شد، مطمئن باشيد همه چيز تمام مى شود، تلخيِ اين كتاب تمام مى شود و شما به راحتى مى توانيد به زندگى روزمره تان بازگرديد. اولى كه اين گزارش گونه را مى نوشتم، نوشتم؛ بهتر است به فكر خريد كادوى ولنتاين باشيد! حال، عيد و خريد عيد و... سعى نكنيد به عدد يك ميليون و دويست هزار «نفر» فكر كنيد!

تاريخ سازى
اگر تصور ميرود كه دولت هيچ كارى ندارد مقام رهبرى بيكارست و همين طور دارند تماشا ميكنند كه در حاشيه شهرها چه خبرست به كلى اشتباه كرده ايد. كار هاى مهمى مانند تاريخ سازى جريان دارد مثل همين كارى كه هفته گذشته صورت گرفت و سريال درباره مستشاران آمريكائى كه در زمان شاه در ايران هر وقت عاشق ميشدند دخترها را مى كشتند. يا بهتر از آن سريال شهريار ساخته كمال تبريزى كارگردان معروف سينما كه دارد از شبكه دوم سيماى جمهورى اسلامى ايران پخش ميشود و حال مردم تبريز ديدنى است كه يك لحظه صورتشان را از تلويزيون هاى باكو برنميدارند اين چرنديات را تماشا كنند. به قول يكى از پيامك ها اگر اين سريال دست كم شهريار را با آقا پاى منقل وافور نشان ميداد بخشيده ميشد اما آنرا هم نشان نداد كه.
در عالم اينترنت كه هنوز آزادست يكى نوشته بود حالا كه كمال تبريزى به خودش اجازه مى دهد در سريالى مجعول غيرمستند، شخصيتى چون عارف قزوينى را در حد يك عوام متجاوز به حقوق مردم تقليل دهد، بد نيست به حد بضاعت، دين خود را به اين مرد آزاديخواه و شريف كه خود قربانى تعدى زورمداران بود، ادا كنم...»
حالا يادتان باشد كه كه لجن مالى به عارف شده همان كسى كه مدام در مراسم ملى شعر و ترانه هايش را پخش ميكنند. چه بخواهيم و چه نخواهيم عارف براى بسيارى از ايرانيان جمعه گذشته همان عارفى شد كه در سريال «شهريار» به تصوير كشيده شد و در اين ميان معلوم نيست كه چرا تصور مى كنيم براى به تصوير كشيدن بزرگى مجبور هستيم بزرگى ديگر را به زير بكشيم و يا تنها يك بعد از خلقيات و اعمال او را به روى پرده بياوريم. چه هنگام ياد مى گيريم كه خاكسترى ببينيم و نه سياه و سفيد؟
در اين وسط خبر رسيد كه خانه عارف قزوينى خراب شد. به همين سادگى و حتى شايد ساده تراز آن چه تصورش را بكنيد و لازم هم نيست كه بدانيم چه كسى اين كار را كرده است. شايد اصلاً متوجه نباشيم كه گذشته چقدر مهم است و شايد هيچ كداممان در خود احساس نياز نكرده ايم كه شناسنامه فرهنگى و تاريخى خود را هميشه در جيب بغل داشته باشيم.
از طرف ديگر مردم قزوين هم كه منتظر هستند يك داغى بر دل جمهورى اسلامى بگذارند مانند پنج سال پيش كه گذاشتند سروصدا راه انداختند كه توهين به مردم قزوين در سريال شهريار كمال تبريزى: «قزوينى بودن معادل بيسوادى و عامى بودن است.»
تازه نشنيده ايد كه بعد از لجن مالى اين سريال به ايرج ميرزا چه استقبالى از كليات وى شده و باز به بازار سياه آمده و اين بار پانزده هزار تومان به فروش ميرسد به قول يكى در خانه ايرانيان بعد از قرآن و حافظ حالا ديگر ايرج ميرزا هم هست
در سريال شهريار ايرج ميرزا نسبت به ديگر كاراكترها به شكل بسيار سخيف و حقيرترى باز نمايى شده است، بعد توجه كنيد كه گويند طاهر شده و قبل از قسمت سوم توضيح ميدهد كه مردم در عكس العمل به اين گونه بازنمايى شعرها، از ايرج ميرزا اشعارى نقل كرده اند كه مضامين تربيتى دارد و در مدح ائمه است.
بيخود نيست كه نوشته اند كمال تبريزى با ساختن فيلم شهريارتبريزى اعتبار خود را تا حد زيادى از بين برد، وى در حالى در اين فيلم به بزرگ كردن بى اندازه شهريار پرداخت كه خواسته و ناخواسته باعث تحقير و توهين به ساير شاعران بزرگى شد كه نامشان بيش از شهريار در جامعه ادبى ايران مطرح است.
راست گفته جوانى اگر عارف اين قدر بد است چرا هر روز پخش ميكنيد «از خون جوانان وطن لاله دميده؟»

ايران
تحقيق
صفحه اول
داستان
جدول
طنز
از شما چه پنهان
از آنچه گفته اند
يك زندگى
مقاله ها
گزارش
گفتگو
بازتاب
جهان
افغانستان
تاريخ
شعر
خاطرات
از لابلاى متون
آخر هفته
حوادث
علمى
فال هفته
از رسانه ها
روى خط آلمان
آرشيو روزنامه
آرشيو مقاله ها

•   ايران   •   تحقيق   •   صفحه اول   •   داستان   •   جدول   •   طنز   • 
•   از شما چه پنهان   •   از آنچه گفته اند   •   يك زندگى   •   مقاله ها   •   گزارش   •   گفتگو   • 
•   بازتاب   •   جهان   •   افغانستان   •   تاريخ   •   شعر   •   خاطرات   • 
•   از لابلاى متون   •   آخر هفته   •   حوادث   •   علمى   •   فال هفته   •   از رسانه ها   • 
•   روى خط آلمان   • 

•    آرشيو مقاله ها   •    آرشيو روزنامه   •