|
مهدى قاسمى
نوروز، جلوه اى تمام از پايدارى فرهنگى و هويتى يك ملت
«مسلمان شدن ايرانيان، به ظاهر پيوند آنها را با گذشته دراز و پر افتخارشان بُريد، همه چيز در اين كشور دگرگون شد و به رنگ دين و آئين نو درآمد. هر چه نشانه و يادگار گذشته بود، در آتش سوخت و برباد رفت. اما ياد روزگار پيشين مانند سمندر از ميان خاكستر برخاست و در هواى ايران پرواز كرد.»
نقل از يك مقاله پرويز ناتل خانلرى با عنوان «نوروز، روز كهنه قرن ها»
|
|
مهدى قاسمى
|
سَعد ابى وقاص فرمانده سپاه اعراب «مسلمان» آنگاه كه با تصرف فارس و مداين به خزائن فرهنگى و از جمله كتابخانه هاى ايرانيان دست يافت در نامه اى كه براى خليفه دوم فرستاد، كسب تكليف كرد كه با اين انبوه كتاب ها چه كنم؟- وظيفه «مذهبى» من در اين باره چيست؟
مورخان عرب و ايرانى، غالباً به يكسان پاسخ خليفه را در اين عبارات نقل كرده اند:
«اطرحوها فى الماء فان يكن مافيها هدى و قد هدانا الله تعالى باهدى منه و اين يكون ضلالا، فقد كفاناالله.»
ترجمه فارسى آن اين است:
«كتاب ها را در آب بريزيد، چرا كه اگر در آنها هدايتى باشد، ما از آن با هدايت خداوند بى نيازيم و اگر مايه گمراهى باشند [كه بهتر است نابود شوند] به هر روى كتاب خدا ما را كفايت مى كند» .
تا پيگيرى سخن، همين جا اشاره به نكته اى را لازم مى دانم و اينكه در دوران گذشته- كه مخالفتِ به حق با خودكامگى، متأسفانه سرانجام به دلايل جوراجور در قالب گرايش هاى مذهبى شكل گرفت- عناصرى با بِضاعَت بسيار اندك علمى (از قماش جلال آل احمد) كه تنها به دليل «مخالف خوانى» به «خلعت اهل فضل» درآمده بودند- اين چنين رواياتى را هر چند در اكثر تاريخ ها و تذكره هاى عرب و عجم نقل شده است، بى مقدار و بى اصالت و زاده غرض نامسلمانان و نمادى از «عارضه غَرب زدگى» مى شمردند غافل كه بر «عَرَب زدگى» خود گواه مى آوردند. ولى واقعيت همان است كه به زبان تاريخ آمده است.
اين هم گفتنى است كه پس از ۳۷۰ سال كه از شكست ايرانى ها و پيروزى اعراب مى گذشت، داستانسراى جاويدان توس «ابوالقاسم فردوسى» در بخش «تاريخى» شاهنامه، فضاى غلبه عَرَبان و تيرگى و اندوه حاكم بر ارتش شكست خورده ايران را در نامه اى كه بنام «رستم فرخزاد» فرمانده سپاه ايران ثبت كرده با احساسى سخت رنج آلود، شرح داده است.
«رستم» در اين نامه خطاب به برادرش، نااميدى خود را از آنچه رخداده و به پايان كار ساسانيان منتهى شده با تلخى و درد باز تابانده است:
يكى نامه سوى برادر به درد
نبشت و سخنها همه ياد كرد
كه اين خانه از پادشاهى تهى است
نه هنگام پيروزى و فرّهى است
چو آگاه گشتم از اين رازِ چرخ
كه ما را ازو نيست جز رنج، برخ
به ايرانيان زار و گريان شدم
ز ساسانيان نيز بريان شدم
رهائى نيابم، سرانجام از اين
خوشا ياد نوشين ايران زمين
چو با تخت منبر برابر شود
همه نام بوبكر و عمر شود
بريزند خون از پى خواسته
شود روزگار بد آراسته (۱)
بديهى است كه در اين زمينه ها و خاصه در قلمرو علل شكست امپراطورى ساسانى در برابر اعرابِ بيابانى، بحث و نظر فراوان است كه پرداختن به آنها نه در خطّ اين مقال است و نه باب گنجايش آن. مقصود من از اين اشارات، تنها جلب توجه به آثار آن حادثه مهم و دگرگون كننده است (خصوصاً در جهات فرهنگى) و دست آخر ارائه نمادها و نمودهائى از اين واقعيت كه چگونه در اندرون «فرهنگ ها» نيروئى نهفته است كه بهنگام، گاه پنهان و گاه آشكار به حالت «دفاع از خويش» عمل مى كند و كوبنده ترين تعرضات را واپس مى زند.
ناگفته پيدا است كه منظور از اين تعريف، جانبدارى مطلق از تمامى اجزاء و ارزش هاى «فرهنگى» نيست و كيست كه نداند، وقتى سخن از «فرهنگ» قومى يا ملّى به معناى عامّ كلمه مى رود منظور، مجموعه اى از معارف، آداب، رسوم، سنت ها، هنرها زبان و اجمالاً كشش ها و باورهاى فكرى و مذهبى و حتى عادات آن قوم يا ملت است كه نبوعى بهم بافته شده و هويت قومى و ملى او را ساخته اند. مسلم است كه پاره اى از اين اجزاء فرهنگى خصوصاً از سنخ آداب و رسوم و عادات و سنن و باورهاى مذهبى و شبه مذهبى كه در رهگذار روزگار، در فضاى روحى هر جامعه مفروض، رسوخ و رسوب مى كنند، قابل دفاع نيستند زيرا با سير تمدن بشرى خوانائى ندارند. با وجود اين، هنگامى كه بحث از «پايدارى فرهنگى» در ميان است، نمى توان انكار كرد كه حتى اين قبيل عناصر «فرهنگى» نيز در برابر رويدادها و عامل هاى متعرض ايستادگى نشان مى دهند و به آسانى جاى خالى نمى كنند، هر چند به دليل تعارض با روح تكامل از اقبال بقا محرومند، خاصه وقتى تعرض حريف پشت به يك نيروى پيشرفته تر و برتر (به لحاظ مسير مدنيت) داشته باشد. اما بحث ما به آن رديف از «عناصر فرهنگى» تعلق دارد كه با وجهه مثبت و سازگار خود با حركت هاى تكاملى، نه فقط در مقابله با «معترض ها» ايستادگى نشان مى دهند، بلكه در عين حال اين استعداد را نيز دارند كه هم از «فضايل» متعرض بهره بگيرند و هم «فضايل» خود را به حريف تزريق كنند.
تاريخ ايران، بارها و بارها، از اين داد و ستدهاى فرهنگى روايت كرده است: از آن زمان كه يونانى ها بر ايران چيره شدند و سلسله سلوكى را پايه ريختند و از آن زمان كه اعراب امپراطورى عملاً از هم پاشيده ساسانى را خرد كردند و نيز از آن زمان كه مغولان مرزهاى خوارزمشاهى را بريدند و به فلات ايران سرازير شدند. در همه اين سال ها، خمير مايه فرهنگ ايرانى، با پايدارى خود هويت قومى ايرانيان را پاسدار شد و در عين حال از «متعرض ها» اگر فضائلى داشتند، چيزى گرفت و چيزى آموخت. به عبارت دقيق تر و روشن تر، از آن گروه كه چيز درخورى در چنته داشتند بهره جست و بر آنها كه نظير عرب ها، ارمغان بايسته اى نداشتند، با سلاح فرهنگ، در همه زمينه هاى معاشى، معرفتى و حتى مديريت سياسى و اجتماعى، روال خود را چيره ساخت.
اين سخن بزرگترين مورخ عرب در دوره اسلامى (ابن خلدون) است كه:
«بيشتر دانشوران اسلام، خواه در علوم شرعى و خواه در علوم عقلى يا ايرانى بودند و يا شاگردان و تربيت شدگان ايرانى زيرا، ايرانى ها به علت تمدن راسخى كه از آغاز دولت پارس داشتند بر اين امور، استوارتر و توانا بودند.»
مى دانيم، خلافت بنى اميه كه حتى در تاريخ عرب به دوران غلبه جبر و ظلم و فساد شهرت گرفته است، از ديدگاه ديگرى نيز معروفيت يافت و آن از خصلت فوق العاده تند و تيز ضد ايرانى بودن اين طايفه بود (كه البته در جمع خلفاى اُموى يك استثناء هم هست و آن خليفه عمربن عبدالعزيز است كه به پارسائى و انساندوستى شُهره شد ولى توطئه عاشقان استبداد و خودسرى به او جوازى نداد تا خلافتش را بيش از دو سال و چند ماه ادامه دهد و برخى وقايع نگاران بر اين باورند كه دشمنان او را مسموم كردند.)
اين تذكر لازم است كه اصولاً خلافت جابر اُموى با هر قوم غير عرب فراتر از ناسازگارى، دشمنى داشت و گمان مى كنم به حق باشد اگر پديده «حكومت نژادى» را در خلافت آل سفيان (اُموى) به عنوان، سر رشته و آغازگر بشناسيم. در اين دوران بود كه مرزبندى «عرب و عجم» و پيدايش نوعى (كاست) به صورت «موالى» يا بندگان از اقوام غير عرب سرگرفت و تنها بهانه اين تبعيض كه حتى در اسلام نيز منع شده، آن بود كه مى گفتند ما (عرب ها) بر ديگران فضيلت داريم، زيرا «كتابُ الله» به زبان قوم ما و در قوم ما نازل شده است. در اين ميان واقعيت آن بود كه سيلاب خصومت وقتى در جمع «غير عرب» به ايرانى ها مى رسيد، مُهلكِ تر و كوبنده تر مى شد. ظن قريب به يقين اين است كه تندى و تيزى دشمنى بنى امّيه با ايرانى ها عمدتاً از آن بوده است كه بنى امّيه برغم چنگ داشتن بر سلاح قدرت، در تمامى زمينه هاى معرفتى و ادارى و عملى خود را در برابر ايرانى ها ذليل و نيازمند مى ديدند. اين نيز نقل تاريخ است كه «سليمان بن عبدالملك» خليفه اُموى كه به دشمنى با ايرانى ها گوئى سوگند خورده بود، در يكى از خطابه هاى خود با حسرت و افسوس گفته است:
«شگفتا كه اين ايرانيان، هزاران سال فرمان راندند و آنى محتاج ما نشدند و ما صد سال حكومت كرديم و آنى از آنها بى نياز نمانديم. چنانكه در همه چيز حتى در زبان خود نيز به آنها محتاج شديم» و راست مى گفت زيرا اول كسى كه براى زبان عرب، صرف و نحو (قواعد و ستورى) نوشت، يك ايرانى بود.
قابل فهم است كه براى مردمانى مانند ايرانى ها، تاب آوردن خشونت و اختناقى چنان مخوف، آن هم بر بنياد يكى از چركين ترين اشكال تبعيض نژادى، ناممكن بود. به همين دليل خيلى زود، يعنى «از سال ۳۸ هجرى در جنوب و از سال ۴۱ هجرى در نواحى شرقى ايران جنبش هاى مقاومت بر ضد سلطه اعراب آغاز شد.» كه دقايق آن را بايد از زبان تاريخ شنيد و به هر روى اين به خودى خود چنان كار سترگ و پر جنبه اى است كه از حوصله يك يا حتى چند مقال بيرون است. در اين ميان آنچه، گفتنش با طبع اين «نوشته» مى خواند و ضرورت هم دارد، اشاره هر چند در غايتِ اختصار به نقش مقاومت هاى فرهنگى است.
بى شك زوال حكومت جبّار اُموى و روى كار آمدن عباسى ها (جايگزينى خلافت عباسى)، دو حادثه و چرخش تاريخى مُهّم بود كه مستقيماً به دست ايرانى ها تحقق يافت. در اين باره مسلماً خيزش هاى نظامى تا قيام جنبش «سياه جامگان» به هدايت ابومسلم خراسانى (و به گفته اى- اصفهانى) نقش اساسى داشتند ولى كسانى كه با روح تاريخ آگاهى دارند روشن تر به اين واقعيت پى برده اند كه در تمامى دوره خلافت بنى اميه كه قريب يك قرن را در برمى گرفت (از ۴۱ تا ۱۳۳ هجرى قمرى) و حتى در دوره خلافت بنى عباس، آنچه از اندرون، قدرت يا خلافت (لاهوتى- ناسوتى) عربان را مى پوساند و پيش مى رفت، تلاش هائى بود در قالب «نهضت هاى فرهنگى» كه بى ترديد، «نهضت شعوبى» را سرآمد همه آنها بايد شناخت زيرا تدابير هوشمندانه و جوهره اعتقادى و فكرى پيشوايان غالباً گمنام يا كمنام اين جنبش فرهنگى بود كه هويت فرهنگى ايرانى ها را در تمامى زمينه هاى مدنى و فكرى زنده نگاهداشت و اين سهل است اراده قوم غالب را نيز تصرف كرد، آنگونه كه او را در چه بسيار شيوه ها به تقليد و تبعيت از خويش واداشت.
«فن كرمر» در تحقيقات خود خاصه بر زمينه آثار ايرانى در قلمرو خلفاى عرب، به اين نتيجه مى رسد كه: «از عصر عباسيان نه تنها سازمان هاى دينى و دولتى در قالب ايرانى ريخته شد، بلكه حتى شكل لباس، انواع غذا و سبك موسيقى و امثال آن [با توجه به اين كه موسيقى در ديانت اسلام از جمله محرّمات است] نيز تحت تأثير نفوذ ايرانى بود... در بغداد رونق سبك و روش [زندگى ايرانى] رو به فزونى داشت. جشن هاى باستانى نوروز و مهرگان را به رسميت شناختند، لباس ايرانى لباس رسمى دربار بود. به فرمان خليفه دومِ عباسى كلاه هاى بلند و سياه مخروطى شكل ايرانى را بر سر مى گذاشتند در دربار [خلفا] آداب و رسوم پادشاهان ساسانى را تقليد مى كردند و جامعه هائى با نقوش و خطوط زرين مى پوشيدند... از مسكوكات المتوكل [خليفه عباسى] سكه اى كه به دست آمده است نشان مى دهد كه اين خليفه، به لباس ايرانى درآمده است...»
بديهى است كه اين روايات عمدتاً به زندگى در طبقات بالاى جامه و در قلمرو خلافت تعلق دارند ولى نه فقط تحقيقات تاريخى، بلكه دوام و بقاى بسيارى از آداب كهن در ژرفاى جامعه نيز گواه بر آن است كه ارزش هاى فرهنگى ايرانيان برَغم ابتلا، به دوران هاى كور آكنده به اختناق سياسى و نژادى توده هاى مردم را با خود مى كشيده اند و در همان حال همانند سلاحى بى رقيب در كف نخبگان جامعه به معارف مثبت گذشتگان، با انديشه هاى نو و نورسيده (از قبيل علوم و فلسفه يونان و بازمانده هاى فرهنگى سومر و غيره) غنا مى بخشيدند.
از آنجا كه مبحث من در اين نوشته، به حديث روز پيوسته است غور تاريخ را تا همين حد مختصر كافى مى دانم و سخن را به يكى از درخشان ترين جلوه هاى «پايدارى فرهنگى» مردم ايران يعنى «نوروز» كه اين روزها به مسئله روز همه ما مبدل شده است، گره مى زنم. خاصه كه بقاى اين جشن كهنسال ملى و جشن هاى پيشوازى و بدرقه اى آن نظير «چارشنبه سورى» و «سيزده بدر» به گمان من، فراتر از يك «نمونه» ، دليل جامع و استوارى براى فهم اين واقعيت است كه نقش نفوذ ارزش هاى فرهنگى، در نگاهداشت موجودّيت و «تمدن» يك قوم، يك ملت و يك جامعه، به مراتب قياس ناپذيرى بر قيام هاى حتى نظامى (به قول كوچه و بازار) چربيده است. راه دور نرويم. مسلماً به ياد داريم در پى پاگيرى حكومت مذهبى و آنگاه شكل فاشيستى آن «ولايت فقيه» ، يك جنبه از كوشش هاى آيت الله خمينى (در موضع پيشواى انقلاب و مؤسس حكومت ولائى) آن بود كه دقيقاً به شيوه كار بنى اميّه، حتى ظواهر زندگى ميراثى و ملى را حذف كند و همه صورت و سيرت جامعه را با بزك مذهبى خود بيارايد و اين يك دعوى غلوآميز نيست، در اثبات نظر، از مجموعه هنگفت دليل ها، محض رعايت اختصار و به مصداق «مشتى از خروار» به چندى از افاضات آقاى خمينى استناد مى كنم كه در عين حال، بر بى اطلاعى او از تاريخ و حتى عوامانه بودن پندارهاى وى دلالت دارند.
در كتاب كشف الاسرار از آثار اوليه خمينى كه به اعتبارى مى توان نشر آن را، اولين گام وى در عرصه فعاليت هاى سياسى شناخت، درباره زرتشت اينگونه «نظر» مى دهد:
«زردشت مجوس، مُشرِك آتش پرست را تخم ناپاكانِ بى آبرو مرد پاك خداپرست مى خوانند. بايد اين آتش فتنه [گمان مى كنم منظورش مراسم چهارشنبه سورى بوده است] كه از آتشكده هاى فارس و پيروان زردشت و مزدك[!!] برخاسته، خاموش شود، وگرنه خواهيم ديد كه مشتى از اين زباله ها دامن به آتش آتشكده مجوسان مشرك زده شما را دعوت به آئين گبران كنند... نقل از صفحات ۱۱ و ۱۸ و ۵۹ كشف الاسرار.»
رجوع به دو اثر «اساسى» آيت الله خمينى يكى همين «كتاب مستطاب كشف الاسرار» و ديگر كتاب «ولايت فقيه» او كه به حق برخى آن را به «نبرد من» هيتلر تشبيه كرده اند ذهن را در خط مستقيم به اين «حكم» مى رساند كه جامعه ايران در كليه زمينه هاى معاشى و ادارى و سياسى و حتى نظامى و نيز در حوزه «معارف» بايد اسلامى شود. او كه «اقتصاد» را پيشه «خران» مى شمرد، ايستادگى بر اين داشت كه نظام مالياتى دقيقاً بايد «اسلامى» شود و نوشته بود:
«ماليات بايد بر طبق قوانين اسلامى اخذ شود، نه يك دينار كم نه يك دينار زياد- نقل از كتاب ولايت فقيه صفحه ۹۳» او معتقد بود كه «پيغمبر كه براى مستراح رفتن و مجامعت كردن و شير دادن چندين حكم خدائى و فرمان آسمانى آورده، براى هيچ چيز كوچك و بزرگ نيست كه تكليف معين نكرده باشد. كشف الاسرار صفحه ۱۰۷» - نتيجه اين كه در يك حكومت اسلامى، راهِ به حق، تسليم بودن به شيوه هائى است كه در جزء و كل پيشاپيش (از جانب خدا) مشخص شده است. خمينى در چنين مسير اعتقادى بود كه پس از دستيابى به اريكه «خلافت و ولايت» در «باريابى» خانواده موسى صدر، به آنها گفته بود: «اين حساب هائى كه پيش مردم مادى مطرح است كه ما ايرانى هستيم و براى ايران چه بايد بكنيم، در اسلام نيست، بلكه اين حساب ها متضاد با اسلام است- ۶شهريور ۱۳۵۹» و يا در پيام خود به مناسبت فصل حج از بيان اين مُهمَل پروا نكرد كه: «اصولاً ملت و قوميت از مسائلى است كه طراحان استعمار و عمال آنها طرح كرده اند- ۲۱ شهريور ۵۹» .
و به پيروى از او بود كه قاضى القضات شرع (شيخ صادق خلخالى) پيشاپيش مجاهدان «اسلام پناه» كلنگ برداشت تا تخت جمشيد (اين بازمانده كُفر و ضلالت!) را ويران كند و يا رئيس جمهورى «محبوب و پسر خوانده اش» فرياد مى كشيد: «اينكه، مى گويند ما اول ايرانى هستيم و بعد مسلمان، باطل است زيرا ايرانيت فقط در اسلاميت معنى و مفهوم پيدا مى كند و نه در خارج آن- نقل از روزنامه انقلاب اسلامى، ۱۲ شهريور ۱۳۵۹» .
پرسش اين است كه چه شد و چه پيش آمد كه اين همه طلسم ها آنجا كه بايد بناى روحى جامعه را بگرداند، باطل ماند؟
چه شد و چه پيش آمد كه در زمان حيات همان «پيشواى معظم انقلاب» و آنگاه كه قشون صدام، هنوز دست بالا را داشت و از دست غيرت ملى مردم ايران سيلى شكست را دريافت نكرده بود،- راديوى دولتى جواز يافت تا سرودهاى ملى و «طاغوتى» را هر روزه بارها و بارها تكرار كند؟
چه شد و چه پيش آمد، كه اقتصاد «پيشه خزان» به حرفه پر دغدغه و پيچيده حكومتيان واگذار شد؟
چه شد و چه پيش آمد كه مواضع زن ايرانى كه مقرر بود بنابر «شريعت مقدس اسلام» ، خانه نشين و عَبدِ كتك خور مرد باقى بماند- به اينجا رسيده است كه بيش از ۶۰ درصد دانشجويان دانشگاه ها، به تعلق زنان درآيد؟ و لابد به تازگى شنيديد كه اين واقعيت چقدر بر آيت الله ها گران آمده است كه فتوا داده اند، اين روى آوريِ زنان به درس و مدرسه و دانشگاه خانمانسوز است و قداست از خانواده ها سلب مى كند!
در اين بحثى نيست كه در همه اين زمينه ها، متوليان رژيم كوشيده اند تا قفس هاى زندگى را تنگ تر بگيرند ولى واقعيت اين است كه نتوانسته اند دلخواه خود را سوار كنند. در همين ايام، شاهديم كه مردم برغم حكومت فقر و تنگدستى و در زير سيطره گرانى فلج كننده اى كه بر جامعه تحميل شده است چگونه به پيشواز نوروزشان مى روند. آيا همين خود مفسر يك مقاومت فرهنگى نيست كه ريشه در قرن ها وبل هزاره ها بسته است؟
اين پايدارى عاشقانه بر سنت درخشانى كه از آن رايحه خوش تعلقات ملّى مى ترواد، سخن پرويز ناتل خانلرى نويسنده، شاعر و پژوهشگر نامدار فقيد ايران را تأكيد مى كند كه وقتى در مقاله اى با عنوان «نوروز، روز كهنه قرن ها» يادآورى كرده بود: «مسلمان شدن ايرانيان به ظاهر پيوند ايشان را با گذشته دراز و پر افتخارشان بُريد. همه چيز در اين كشور دگرگون شد و به رنگ دين و آئين نو درآمد. هر چه نشانه و يادگار گذشته بود، در آتش سوخت و بر باد رفت، اما ياد روزگار پيشين مانند سمندر از ميان خاكستر برخاست و در هواى ايران پرواز كرد...»
***
اين همه را نوشتم كه هم شرح واقعيت ها است و هم تعليماتى كه به مدد آن مى توان خسران ها را واپس زد و زندگى را از نو ساخت و يا بازيافت ولى همان شرح «واقعيت ها» ناقص و همان بهره گيرى از آن «تعليمات» معطل خواهد ماند، اگر از نقل آن شرطى دريغ كنيم كه با نبودش. توفيقى هم درميان نخواهد بود.
آرى همين نوروز كه يادگار هزاره هاى تمدن را با خود مى كشد از آن روز كه قلاع قادسيه درهم كوبيده شد و قرنها بعد، از آن زمان كه دروازه هاى شهر مرزى «اُترار» به روى چنگيزخان گشوده ماند، بارها و بارها چه بسا سهمگين تر از امروز به اشك و خون آميخته و بارها و بارها مرگ را جواب گفته است. ولى نه به دليل تصادف و يا ظهور معجزه و يا مشيت از پيش نوشته... تنها در سايبان و پناه مردمى كه در آن وانفسا از وجدان بيدار خود مى شنيد كه مرگ «فرهنگى» مقدمه مرگ ملى است و اگر گوش ها را باز كنيم، خواهيم شنيد كه امروز نيز همان وجدان جوشان گذشتگان است كه نهيب مى زند: نگاه به گذشته تا آن اندازه روا است كه به خوش خيالى و انتظار فَرَج موهوم نيانجامد، زيرا كه گذشته از مشيت مجهول خبر نمى دهد، بر قبول مسئوليت هِى مى زند. از غيرت مردمانى روايت مى كند كه سر به جَبر حوادث نباختند و خمينى هاى روزگار را سر كوفتند علف هاى هرزه را از ريشه سوزاندند و به ريشه هاى تمدن و فرهنگ خود آب رساندند و گلبن نوروز، چنين بود كه پايدار و سرزنده ماند.
***
۱-اشعارى كه بنام فردوسى و به نقل از نامه «رستم فرخزاد» نقل شد، به باور بعضى از محققان، به لحاظ انتساب به سخنور نامدار توس مايه ترديد است ولى به هر روى، آن ابيات از هر كه و از هر زمان باشد اولاً به سبك فردوسى نزديك است و ثانياً جوهره استناد ما را نفى نمى كند.
|