Nimrooz
Vol.18, No. 973, March 14, 2008
سال هيجدهم - شماره ۹۷۳ - جمعه ۲۴ اسفند ۱۳۸۶
پيرايه يغمايى
نوروزتان اهورايى باد!
سين هشتم...
003900.jpg
پيرايه يغمائى
«سر» سين هشتمين...
سر مى دهم به پاى تو اى سرزمين من!
اى عشق راستين!
اى سرو ناز دامن شيراز
اى زنده رود خاك سپاهان
اى موج كف گرفته كارون
اى شانه هاى سخت دماوند
اى پير خسته دود آلود،
تهران!
اى درنشسته سر به گريبان ولى هنوز
هشيار و سر بلند،
اين سين هشتمين را
از جان فداى راه شما كردم.
اى شعله هاى چارشنبه پايان!
من هم به نام عشق،
از دودمان سرخ شما هستم
از هرچه- جز كه عشق-
رها هستم
در گير ودار اينهمه آوار
سركش ترم
ز بازى سر سخت روزگار
از زلف يار هم....
با من نماز عشق بخوانيد!
اى شعله هاى چارشنبه پايان!
هنوز هم
از سرخى شماست گريبان سرخ ما
زردى نصيب چهره دشمن باد!
آرى هنوز هم،
از قامت بلند شما، در ما
سر مى كشد زبانه فرياد
بالا بلند بمانيد
تا اختران روشن عاشق!
اى شعله هاى چارشنبه پايان!
بايد كه سركشى ز شما آموخت
بايد كه سوخت
با «سوختن» هميشه پيامى است
در «سوختن» هميشه فرازى است
از «ساختن» چه بگويم؟ آه...
دردى است اين حقارت جانكاه
«سازش» كليد سلسله ننگ است!
در گوش من به شعبده شيطان
مى خواند از نگون شدن بخت
از مرگ و
از شكستن و
پايان
آرى... به نقل او
پايان كار جز اين نيست
اين است و باز
همين نيست
فرزند من كه از قبيله عشق است،
ققنوس ديگرى است
كه سر مى كند به در
از موج موج ِ توده خاكستر
مى ايد از غبار،
فردا بهار تازه ديگر
پيچيده در تپش هر طنين من
عطر غرور سبزه ديگر
اى سرزمين من
اى عشق راستين
بختت بلند باد!
در سفره گشاده به ديدار هفت سين
در رقص سرخ ماهى و
در عطر بيد مشك
با نام ِ جاودانه فروردين....
================================================
آى... تهرانى هاى عزيز!
از نوروز در تهران قديم چه مى دانيد؟ ...
نوروز در تهران قديم بسيار پر شور تر از اين زمان برگزار مى شد و اصلا ً يك اتفاق عمده و عظيم ِسالى يك بار بود.
با آغاز اسفند ماه كه به آن برج حوت (= ماهى) مى گفتند، كم كم انديشه ورود به سال نو و رويارويى با نوروز به صورت جدى در دل مردم- از هر طبقه و دسته اى- اعم از تاجر، كاسب، كارگر و خلاصه فقير و ثروتمند راه مى يافت. بازار به جنب و جوش در مى آمد و مغازه دارها هماهنگ با شور و ولوله مردم كالاهاى نوروزى خود را تبليغ مى كردند.
نخستين برنامه اى كه پيشاهنگ همه برنامه هاى نوروزى بود تهيه رخت و لباس نو بود كه مقدم بر هر چيز ديگر و مسأله اى جدى به نظر مى رسيد و نيز وقت بيشترى را مى طلبيد. زيرا در آن زمان ها هنوز دوخته فروشى ها بويژه براى زنان و بچه ها رايج نبود، اين بود كه مردم ناگزير بودند پارچه بخرند و به خياط بدهند تا بدوزد. البته زنانى كه خود هنر خياطى را مى دانستند، خودشان براى اين كار دست بكار مى شدند. اما همه چيز مى بايست تا وقت داشتند انجام شود. زيرا اگر دير به فكر مى افتادند، خياط ها سرشان بسيار شلوغ مى شد بطوريكه حتا گاهى مجبور مى شدند مشتريان هميشگى خود را به علت نداشتن وقت و نرساندن لباس تا شب عيد جواب كنند.
زنان از زير تا رو لباس هاى خود را نو مى كردند و اگر احتمالا ً زنى آن بودجه كافى را براى خريدن لباس در خود نمى ديد، حتما ً دو دست چادر نماز، يكى چادر سياه برّاق آهار دار خِش خِشى، براى ميهمانى هاى نوروزى و يكى ديگر چادر نمازى از پارچه هاى گلدار لطيف براى سر ِ سفره هفت سين و نيز يك جفت كفش كه به آن «چارق» مى گفتند، براى خود تهيه مى كرد. لازم به ذكر است كه در آن زمان ها هنوز جوراب رايج نبود و اصلا ً جوراب از دوره اى به ايران آمد كه ناصر الدين شاه به فرنگ رفت و آن را به عنوان يك پديده جالب براى زنان دربار و سو گلى هاى خود به ايران آورد. اما بعد ها كم كم مرسوم شد، اما نه براى همه كس و همه جا، بلكه فقط براى زنان ثروتمند كه آن را در ميهمانى هاى سنگين به پا مى كردند. بنابراين مردم در تهيه لباس عيد از خريد جوراب معاف بودند. البته جوراب هاى پشمى دست باف وجود داشت كه براى زمستان مورد استفاده قرار مى گرفت.
براى مردان هم خريد يك عبا و يك جفت گيوه و يك كلاه از واجبات بود كه بنا بر ضرب المثلى مى گفتند: «دوست به سر نگاه مى كند و دشمن به پا...» ، پس حتما ً اگر نان شب هم نداشتند كفش و كلاه خود را براى نوروز نو مى كردند و عبا هم كه روى همه لباس ها پوشيده مى شد و به اصطلاح ستّار العيوب بود، بايد نو مى شد.
لباس كودكان هم بيشتر از رنگ هاى شاد و زنده مثل سرخ و زرد و آبى تهيه مى گرديد.
بعد از اينكه خيال ها از بابت رخت و لباس عيد راحت مى گرديد، نوبت به خانه تكانى مى رسيد و اين سُنتى بود كه در هيچ محله و خانه اى حتا در مسجد و مغازه هم برو و برگرد نداشت و حتما ً بايد انجام مى گرفت.
براى خانه تكانى اول كرسى را كه وسيله گرما در زمستان بود و تلويحا ًبه آن تنبل خانه مى گفتند، (چون جاى گرم و نرمى بود و همه زير آن مى لميدند و بر چيدن آن هم هميشه باعث ملولى اهل خانه به ويژه آقاى خانه مى شد) بر مى چيدند، بطوريكه كمتر خانه اى يافت مى شد كه از پانزدهم اسفند كرسى در آن بر قرار باشد و بعد از آن به فرش تكانى يا فرش شويى مى پرداختند و همه اين كارها نيز در كوچه و خيابان اتفاق مى افتاد، بدين ترتيب كه قالى يا گليم يا نمد و يا هر چه را كه با آن اتاقشان را مفروش مى كردند، به كوچه مِى آوردند و با چوب زدن به آن گرد و غبارش را مى گرفتند و گاهى گرد و خاكى كه بر اثر اين عمل به هوا بر مى خاست، موجب در گيرى عابران و همسايگان با يكديگر مى شد كه البته بخاطر نوروز، بسيار زود به آشتى مى انجاميد. شستشوى پرده ها و روفرشى ها و چادر شب ها و رويه پشتى ها و ديگر چيز ها بعد از تكاندن فرش اتفاق مى افتاد.
بعد از آن نوبت به ظرف و ظروف مى رسيد. مس ها براى سفيد كردن به رويگرى سپرده مى شد. ظروف برنجى از قبيل سماور و جام ِ پاى آن با گرد ِآجر و سركه برق مى افتاد. شستن ظروف نقره از قبيل سينى و قند دان و انگاره (=زير استكانى) با ليف و صابون انجام مى شد، اما اگر در طى سال خيلى سياه شده بود به آبكارى مى بردند تا آبكارها به آن آب نقره بدهند.
آخرين مرحله هم بيرون ريختن وسايل از اتاق ها و آشپز خانه بود و در اين مرحله چيزهاى بدرد نخور و بى مصرف از قبيل وسايل حلبى كج و كوله و سوراخ شده، شيشه پيله هاى شكسته، ليوان ها و استكان هاى لب پريده، كاسه هاى ُترُك خورده كه ديگر در مدت يك سال خدمت خود را انجام داده بودند، به بيرون ريخته مى شدند و بعد از تميز كردن همه گوشه و كنارها و كُنج هاى اتاق ها و و گرد گيرى و دوده گيرى و شستن در و پنجره و گاهى هم ديوار، دوباره وسايل تميز و برق افتاده به سر جاى خود گذاشته مى شدند و احتمالا ً ممكن بود در اين ميان تغيير و تحولى هم در شكل چيدن آنها اتفاق بيافتد كه آن هم تنوعى براى افراد خانواده بوجود مى آورد.
از ۱۵ روز به عيد مانده نوبت سبز كردن سبزه مى شد، براى اين كار شخص خوش دستى از خانواده (معمولا ً مادر) به نيت همه افراد خانه مشت مشت گندم يا عدس را در ظرفى سفالين مى ريخت و هنگام ريختن سعى مى كرد اولاً ًدانه اى از دستش به زمين نيافتد و ديگر اينكه با ريختن هر مشتى صلوات مى فرستاد و براى سلامتى و موفقيت آن شخص تا آخر ِ سال دعا مى كرد. سپس روى دانه ها را آبى نيم گرم مى ريخت و آن را در جاى گرمى مى گذاشت تا دانه ها به خود آب جذب كند و نيش بزند. بعد آنها را در دستمال مرطوبى قرار مى داد و ساعت به ساعت به آنها سر مى زد تا جوانه ها كاملاً ً خودشان را نشان بدهند، آنگاه آنها را به بشقاب هاى چينى بزرگ كه به آن دورى يا قاب مى گفتند، منتقل مى كرد و تا چند مدتى رويش را دستمال مى كشيد تا خوب رشد كنند. پس از آنكه سبزه ها كمى بلند مى شدند يا به اصطلاح رخ مى كشيدند، پارچه قرمزى كه به آن شِله مى گفتند، دور آن مى بست، تا هم از پراكنده شدن دانه ها جلو گيرى كرده باشد و هم آنها زيباتر به نظر بيايند. بعضى از زنان با ذوق علاوه بر اين كارها بروى دانه هاى نخود با ظرافت چشم و ابرو مى كشيدند و چارقد به سرشان مى كردند، يا از پارچه هاى رنگارنگ گل هاى كوچكى مى چيد ند و به سر چوب مى زدند و درميان سبز ها مى گذاشتند تا سبزه ها جلوه ديگرى پيدا كنند. گاهى هم سبزه را بر كوزه سبز مى كردند بدين ترتيب كه بذر تره تيزك (= شاهى) را در آب مى خيساندند و پس از اينكه به لعاب مى نشست، آن را به پشت كوزه مى ماليدند و داخل كوزه را آب مى ريختند و سبزه با رطوبت كوزه سبز مى شد و هنگامى كه آن را بر سفره هفت سين مى گذاشتند با گذاشتن چند شاخه گل سرخ در داخل كوزه به هفت سين جلوه بسيارزيبا اى مى بخشيدند.
در همين ايام خانم خانه دار به فكر آماده كردن شيرينى عيد خود مى افتاد و چون هنوز دكانى به صورت شيرينى فروشى وجود نداشت، آن را به زنان شيرينى پزى كه اين كار حرفه آنان به حساب مى آمد، سفارش مى داد يا اگر خانه دار تر بود، شخصاً ً شيرينى عيد را در خانه مى پخت و فضايى نشاط انگيز و خوش بو در خانه ايجاد مى كرد، زيرا عطر آن بو هاى مطبوع، در فضاى آن خانه پاك و پاكيزه بويژه براى بچه ها عالمى بهشتى بوجود مى آورد. شيرينى عيد معمولا ً عبارت بود از نان برنجى (خمير آرد برنج و كره و گلاب و شكر با تزيين سياه دانه)، نان وليعهدى (=نان هاى كوچكى از آرد گندم و كره و برنج و شكر كه روى آن زرده تخم مرغ و زعفران و عسل مى ماليدند)، مسقطى و راحت الحلقوم (اين دو نوع شيرينى را از نشاسته و شكر درست مى كردند)، نان بادامى (ساخته شده از بادام رنده شده و شكر و آرد و كره)، نان نخود چى، قطّاب، باقلوا و غيره كه همه با كره هاى معطر و طبيعى ساخته مى شد و پر واضح است كه بسيار هم مأكول و خوشمزه بود.
در همين روز ها بود كه سر و كله «آتش افروز» و «غول بيابانى» هم در كوچه و خيابان پيدا مى شد كه فقط سالى يك بار به نمايش مى پرداختند.
آتش افروزها لباس سرخ مى پوشيدند و كلاه منگوله دار به سر مى گذاشتند و صورتشان را را با دوده و يا زغال سياه مى كردند. لب آستين لباسشان زنگوله داشت و هنگام دست افشانى زنگوله ها بهم مى خورد و جرينگ جرينگ صدا مى كرد و حالتى با نشاط بوجود مى آورد. آنان با مشعلى كه در دست داشتند در كوچه و محله براه مى افتادند و چون به ميان مردم مى رسيدند مشعل را مى افروختند و به به آتش بازى مى پرداختند و از اين جهت آنان را آتش افروز مى گفتند. آتش افروزها ضمن آتش بازى و پايكوبى اشعارى از اين قبيل مى خواندند و پول جمع مى كردند: «آتيش افروزه / سالى يه روزه / دنيا دو روزه / مثل نيم سوزه / دس (= دست) خالى نيا / دلم مى سوزه... .»
غول بيابان هم به كسانى مى گفتند كه مثل آتش افروز ها سالى يك بار پيدايشان مى شد. آنها دو نفر دونفر، در كوچه و محله راه مى افتادند و سر و رويى ژوليده و ريشى بلند و درهم براى خود درست مى كردند، لباسى از پوست ببر يا پوست پلنگ و دامنى كوتاه از چرم به جاى شلوار مى پوشيدند چنانكه پاهاى پر مو و نا زيبايشان نمايان بود، كاسه سر گاوى را بر سر مى گذاشتند و ناگهان با پا برهنه در مكان هاى شلوغ در ميان مردم جست مى زدند وبا صدايى گوش خراش مى خواندند كه: «ما غول بيابانيم/ سرگشته و حيرانيم/ ما روح شما زشتان / از دست شما نالان / اينگونه پريشانيم / از ما زچه بگريزيد/ از خويش بپرهيزيد/ تا خوى شما زشت است / ما نيز ز زشتانيم/ گاهى به توى خانه / گاهى توى دكانيم....» . مردمى هم كه به دور معركه آنان جمع مى شدند، هر كس به فراخور خود پولى در كلاهشان مى ريخت.
خلاصه با اين برنامه ها به شب چهار شنبه سورى نزديك مى شدند، كه آن هم براى خود آدابى ويژه داشت كه مهم ترينش از روى آتش پريدن بود. بوته هاى شب چهارشنبه سورى را معمولا ًاز بيابان هاى شهر رى و ورامين و بوسيله شتر مى آوردند و سرگذر ها و كوچه ها تل انبار مى كردند و مى فروختند. كار و كاسبى بوته فروشان در اين روز ها براى خود رونقى داشت زيرا شب چهارشنبه سورى خانه اى نبود كه از آن شعله آتش زبانه نكشد. از شرايط بوته افروزى اين بود كه تعداد كُپه ها (=دسته ها) حتما ًبايد به عدد فرد باشد مثلا ً سه يا پنج يا هفت، كه از آن ميان عدد هفت از همه گرامى تر بود. بوته ها را هنگام غروب كه هوا رو به تاريكى مى رفت آتش مى زدند و چون شعله مى كشيد همه افراد خانواده پشت ِ سر ِهم صف مى بستند و در حاليكه مى خواندند: «سرخى تو از من/ زردى من از تو» ، از روى آن مى پريدند. هنگامى هم كه آتش خاموش مى شد و خاكستر آن سرد مى گرديد هر يك از افراد خانه مشتى از خاكستر آن را بر مى داشت، به كنار آب روانى مى رفت و در حاليكه حاكستر را به آب مى ريخت، مى گفت: «ريختم و از غم گريختم...» ، و با اين كار خمودگى و برودت و سياهى را از زندگى خود دور مى كرد.
در دوره سلطنت ناصر الدين شاه آتش بازى باروتى هم كه تا آن زمان سابقه نداشت، توسط فرانسوى ها وارد شده بود و آن عبارت بود از آتش بازى هائى كه چون در هوا پخش مى شد به صورت ماه و ستاره و تاج و پيام مبارك باد در مى آمد. البته اين آتش بازى در آغاز فقط در باغ اندرونى شاه و به مناسبت جشن هاى مذهبى انجام مى گرفت، اما پس از چندى دستور نمايشش در شب چهار شنبه سورى و در ميدان توپخانه صادر شد و از آن پس مردم از بعد از ظهر براى تماشاى آن در ميدان مزبور حاضر مى شدند و جا مى گرفتند.
يكى از آداب بسيار جدى ديگر در شب چهارشنبه سورى، آرايش يا بزك هفت قلم خانم ها بود كه حتما ًبايد از بعد از ظهر سه شنبه و حدود ساعت دو و سه آغاز مى شد. البته كوتاه كردن موى سر و زدودن موى صورت (= بند انداختن يا نخه كردن) را حتما ًروز قبل انجام مى دادند. آرايشِ هفت قلم عبارت بود از:
«وسمه» براى سياهى ابروان، «سرمه» براى جلوه چشمان، «حنا» براى نقش و نگار كف دست و پا و به ويژه نوك انگشتان، «سفيد آب» براى سفيد كردن صورت (= سفيد آب در حكم پودر هاى امروزى بود)، «غازه» يا سرخاب براى گلگون كردن گونه ها، «غاليه» براى خوشبو كردن روى و موى و بدن (=غاليه ماده معطرى بود كه از مشك و عنبر مى ساختند)، «ززك» كه عبارت بود از غبار زرينى كه در آخر كار به سر و موى خود مى افشاندند تا بدرخشند. بعد از آرايش هفت قلم لباس مناسبى مى پوشيدند و آنچه از زينت آلات از قبيل دستبند و انگشتر و گردن بند و نيمتاج و خلخال داشتند به خود مى آويختند و عقيده داشتند كه اين آراستگى و پيراستگى در چنين شبى چهره را تا آخر سال درخشنده و با طراوت نگاه مى دارد.
«فال ِگوش» و «قاشق زنى» هم از مراسم سنتى چهار شنبه سورى بود كه گاه باعث بوجود آمدن اتفاق هاى شيرينى مى شد كه خالى از لطف هم نبود. البته چون در اين دو مورد زياد گفته شده، از باز گويى آن خود دارى مى شود.
يكى ديگر از مراسم عمده شب چهارشنبه سورى دور انداختن كوزه كهنه بود كه آنرا از واجبات مى دانستند زيرا بر اين باور بودند كه كوزه كه در طى يك سال همواره خدمت كرده و هر دستى به آن رسيده است و دسته و دهانه آن سياه گشته، سر چشمه پليدى هاست. بنا براين بر كوزه قديمى نام شيطان را مى نوشتند و آن را از بام به كوچه مى انداختند تا هزار تكه شود و با خود مى خواندند كه: «دور كردم و دور كردم / چشم دشمنو (دشمن را) كور كردم... .» و به اين يقين داشتند كه غم ها و سياهى ها را شكست داده اند. آنگاه كوزه نويى را كه همان روز خريده بودند، پر از از آب مى كردند و اندكى گلاب هم در آن مى ريختند و آن را در براى سفره هفت سين در كنارى مى گذاشتند.
آجيل چهارشنبه سورى هم از مواردى بود كه در اين شب براى خود حرمتى داشت و هيچ خانه اى آن را فراموش نمى كرد. اين آجيل از هفت نوع ميوه خشك يعنى؛ كشمش، نخودچى، توت، انجير، خرما، قيسى (= برگه زرد آلو)، و باسلق تهيه مى شد و افراد خانواده آخر شب پس از همه برنامه ها دور هم مى نشستند و در حاليكه فقط سخنان خوب و شادى آور و لطيفه هاى شيرين براى هم نقل مى كردند، آن را نوش جان مى نمودند.
البته در اين گير و دارها حمام شب عيد هم فراموش نمى شد و چون در آن روزها خانه ها حمام نداشت، مردم ناگزير بودند كه به حمام هاى خزينه دار بيرون بروند و اين امر گاهى ماهى يك بار و حتا در بعضى خانواده ها سه ماه يك بار و يا بيشتر اتفاق مى افتاد. اما با نزديك شدن نوروز، همه بايد سر و تن خود را از سياهى ها و دوده هاى زمستانى پاكيزه مى كردند. بنابراين حمام ها هم در اين روز ها از مكان هاى شلوغ به حساب مى آمد و بخصوص دو يا سه شب مانده به تحويل سال، جاى سوزن انداز نداشت و شبانه روزى داغ و آماده براى ورود مردم بود. گاهى مادرها نصف شب بچه هاى خود را براى حمام نوروزى از خواب بيدار مى كردند و با بقچه و بنديل ِسنگينى، روانه گرمابه مى شدند و در آنجا آن چنان آنها را مى شستند كه گويى مى خواستند پوست از بدنشان ور بياورند، اما چون همه اين برنامه ها براى نوروز بود، بچه ها هم صدايشان در نمى آمد.
بعد از چهارشنبه سورى نوبت به مراسم شب علفه مى رسيد و آن شب پيش از سال نو، يعنى آخرين شب سال كهنه بود و بدان جهت به آن علفه مى گفتندكه بايد سبزى (علف) يكى از مواد اصلى شام باشد. شام شب علفه تشكيل مى شد از سبزى پلو با سبزى تازه و نو برانه بهارى، كو كوى سبزى با سبزى تازه و سير تازه و ماهى، كه ماهى بيشتر از نوع دودى بود چون در آن زمان وسيله اى براى تازه نگاه داشتن ماهى نبود، بنا براين ماهى را در همان جايى كه صيد مى كردند، در آب نمك غليظ مى خواباندند و سپس دود مى دادند و از اين جهت به آن ماهى دودى مى گفتند. ماهى دودى بسيار خشك و شور بود و خانم خانه چندساعت پيش از طبخ آن را قطعه قطعه مى كرد و در آب مى انداخت و هر نيم ساعت به يك بار آب آن را عوض مى كرد تا شورى اش از بين برود و تازگى اش را به دست آورد و گو اينكه طبخ آن بسيار تخصصى و دشوار بود اما به خوردنش كه بسيار خوشمزه بود، مى ارزيد.
سر سفره آخرين شام سال كهنه (=شب علفه) حتما ً قابى هم از سبزى خوردن تازه شامل نعناع (نعنا) و پودنه (= پونه) و ترخان و تربچه و مرزه وجود داشت كه معمولا ً آنها را دوره گرد ها بر طبقى گذاشته و در كوچه و محله مى گرداندند و با صداى بلند مردم را براى خريدشان تشويق مى كردند. تبليغ شاعرانه اى كه آنان با آواز براى فروش سبزى خود بكار مى بردند معمولا ً از اين دست بود: «آى تربچه نقليه/ تربچه ش گليه/ گل پونه نعنا پونه/ نوبر بهاره گل پونه / آقارو مى خواى؟ توى خونه / خانومو مى خواى؟ خيابونه / اى گل پونه نعنا پونه... .» و گاهگاهى هم از سطل آبى كه كنار سبزى ها بود، پشنگى آب روى آنها مى پاشيدند و صفا و طراوتشان را جلوه اى مى دادند. سبزى خوردن را حتما ً سر ِ سفره هفت سين هم مى گذاشتند.
بعد از خوردن سبزى پلوى آخر سال همه چراغ هائى را كه درخانه داشتند، روشن مى كردند و تمام مدت مواظب بودند كه نفتشان تمام نشود و لوله هايشان ترك بر ندارد و دود نزند، حتا آتش منقل و اجاق را هم ديده بانى مى كردند كه خاموش و سرد نشود و بر اين باور بودند كه اگر چراغ ها تا آغاز سال نو- حتا در روز- روشن بماند و به درستى بسوزد و نور افشانى كند، اجاقشان كور نمى شود، سالشان پر بركت و راهشان روشن و زندگى شان بى مشكل خواهد بود. حتا در اين شب مردان كاسب هم چراغ دكان خود را روشن نگاه مى داشتند، تا چراغ كار و كسب شان در سال نو هميشه روشن بماندو ساعت به ساعت به آن سر مى زدند تا مبادا در آغاز سال آتش سوزى يا حادثه ناگوارى اتفاق بيافتد.
دو، سه ساعت به تحويل سال نوبت چيدن سفره هفت سين مى شد كه مقدمات آن از قبل آماده شده بود. براى اين منظور سفره سفيد پاكيزه اى را بر زمين مى گستردند. البته گاه براى زيبايى روى آن سوزنى ترمه يا پته كرمان يا بقچه قلمكار مى انداختند، اما عقيده داشتند كه سفره اصلى به نيت پاكى و روشنايى حتما ً بايد سفيد باشد. طرز چيدن سفره هفت سين معمولا ً بدينگونه بود:
در وسط سفره قرآنى باز شده كه لابلاى صفحات آن سكه هاى طلا و نقره بود. در دو طرف قرآن كاسه اى آب و شيشه اى گلاب به نيت روشنايى و پاكيزگى و در دوطرف ديگرش بشقابى آرد و بشقابى نان بريده شده به نيت بركت و نعمت، كمى آن طرف تر تنگ يا كاسه بلورى با چند ماهى سرخ پر جنب وجوش به نيت حركت و تلاش، قابى پر از تخم مرغ رنگ شده به نيت دوام نسل، نقل و يك شاخ نبات به نيت شيرين كامى، منقل نقره اى كوچك پر آتش با ظرف پاكيزه اى از اسفند براى دود كردن اسفند بعد از تحويل سال به نيت كورى چشم دشمنان، سينى يا قابى از نمك به نيت شور و حرارت زندگى كه در آن به نام تمام افراد خانواده شمع مى گذاشتند، ظرفى از آب زلال با نارنجى شناور در ميان آن، يك پياله شير به نيت نو زايى و بارورى، يك پياله ماست، يك پياله عسل، آيينه به نيت شفافيت و صفاى درونى، سنجد به نيت دلدادگى و زايش، سيب به نيت راز وارگى عشق، انار به نيت تقدس، چند كُله سير، يك ظرف سمنو، يك پياله سركه، بشقاب كوچكى سماق، گلدان سنبل، سبزه هائى كه سبز كرد ه بودند و در پايان هم در چهار گوشه سفره چهار لاله يا چهار چراغ روشن مى گذاشتند.
آنگاه تمام افراد خانه لباس هاى نوى خود را مى پوشيدند و سر سفره مى نشستند و از آن زمان بطور كلى از گفتن سخنان كدورت آميز و دلتنگ كننده و آزار دهنده و بحث و جدل و مشاجره هاى لفظى و افكارنا اميد كننده مثل قرض و بيمارى و ناتوانى ونفرين ديگران، پرهيز مى نمودند و سعى مى كردند كه بجز به خير طلبى و اميدوارى و روشن نگرى و شادمانى و عروسى و پايكوبى و زندگى بهترو سر و سامان مرتب تربه چيزى ديگر فكر نكنند. و علاوه بر آن در مورد آرزو هاى خوب مرتب زير لبى دعا مى خواندند و از خداوند تندرستى و بخت و سرمايه و راحتى و آسايش مى طلبيدند. دعاى تحويل سال را معمولا ً بزرگ تر خانواده مى خواند و ديگران با او هم زبانى و همراهى مى كردند كه مضمون آن چنين بود:
«يا مقلب القلوب و الابصار/يا مدبر اليل و النهار/يا محول الحول و الاحوال/حو ل حالنا الى احسن الحال (= اى كسى كه مى توانى قلب ها را بگردانى و از خوب به بد و از بد به خوب بكشانى، اى تد بير كننده كار عالميان كه تدبير روز و شب به دست توست و اى گرداننده زندگى و سرنوشت و احوال آدميان، حال ما را به بهترين احوال تحويل كن!)»
و بدين ترتيب براى حرمت نوروز كه در آستانه ايستاده بود، بى صبرانه در انتظار مى ماندند تا توپ سال نو به صدا در ايد و سال تحويل شود، آنگاه صداى شادمانه هلهله شان به آسمان بر مى خاست و چونان كسانى كه سال هاست از هم دور بوده اند، يكديگر را با مهربانى و عشق در آغوش مى گرفتند و مى بوسيدند و سپس بزرگ خانواده عيدى كوچكتر ها را كه بيشتر همان سكه هاى لاى قر آن بود، به آنها مى داد و ديگران هم هداياى خود را كه تا آن لحظه نمى دانستند چيست، به يكديگر رد و بدل مى كردند و دو باره همديگر را بنا بر تجديد مهربانى مى بوسيدند و بعد از خوردن شيرينى براى شيرينكامى (اولين چيزى كه بعد از تحويل سال به دهان مى گذاشتند، يك خوراكى شيرين بود، حتا اگر شده يك حُبه قند)، اگر بزرگ فاميل بودند، منتظر مى ماندند كه كوچكتر ها به رسم عيد ديدنى به خانه شان بيايند و اگر كوچكتر بودند، براى رفتن به خانه بزرگ تر ها آماده مى شدند.
پذيرايى نوروزى هم براى خود آب و تابى داشت، از جمله اينكه بهترين بزرگترين اتاق خانه را كه عبارت بود از سه درى يا پنج درى با قالى و قاليچه و گليم و هر چه كه داشتند (اما تميز و گرد گرفته) فرش مى كردند و دور تا دور آن را تشكچه هاى سفيد و تميز و پشتى هاى قالى مى گذاشتند. جلوى هر تشكچه اى سفره اى تميز يا مجمعه مسى سفيد شده اى (مجمعه سينى بزرگ لب كنگره اى از مس بود كه امروزه هم كم و بيش در خانه ها وجود دارد)، مى گذاشتند كه درآن انواع و اقسام شيرينى هاى نوروزى كه شرح آن رفت، در شيرينى خورى هاى بلور پايه دار رنگى چيده شده بود و افزون بر شيرينى آب نبات، آجيل شور شامل پسته و بادام و فندق و تخمه كدو و تخمه هندوانه. نخودچى گل و آجيل شيرين شامل كشمش و انجير و توت خشك و غيره، يك بشقاب تخم مرغ رنگى و يك ظرف پر از سكه هاى نو البته در رقم پايين براى هديه به بچه ها وجود داشت.
ديدو باز ديد ها همه با ارادت قلبى صورت مى گرفت و همه از آن استقبال مى كردند و آن را وسيله تحكيم دوستى و تجديد ارادت و مهر ورزى نسبت به هم مى دانستند. آنهايى كه در طول سال آزردگى و كدورتى از هم داشتند با پا در ميانى بزرگتر ها در اين ديدارهاى سالانه آن را به دوستى و مهربانى تبديل مى كردند، زيرا ريش سفيدان قوم عقيده داشتند كه ناراحتى هاى سال كهنه را نبايد با خود به سال نو برد.
اگر اين ديدو بازديد ها نزديك ظهر يا طرف غروب اتفاق مى افتاد، ميزبان حتما ًسفره شام و ناهار با صفايى هم براى مهمانش مى گسترانيد و او را در بركت خانه خود در سال نو شريك مى كرد.
روز دوم نوروز، مرد خانه حتما ًچند ساعتى را براى شگون به كسب و كار مى پرداخت و قدم اولين مشترى را به فال نيك مى گرفت. در اين روزها تا سيزده نوروز، آوردن تلخى و سياهى و قرض و روضه خوان و گريه و زارى و صحبت مرگ و مير و حتا ذكر مصيبت هاى مذهبى به خانه مطلقا ً ممنوع بود و تا آنجا هم كه ممكن بود از رفتن به حكيم و دوا خانه پرهيز مى كردند و سعى مى كردند كه دست كم تا روز سيزده فروردين را در شادمانى بگذرانند و زندگى را خيلى سخت نگيرند.
گو اينكه در آن زمان ها مسافرت و مهاجرت هائى كه امروزه به سادگى اتفاق مى افتد، نبود و يا به ندرت پيش مى آمد و اصلا ًاز وسايل مدرن امروزى كه جهان را در چشم بهم زدنى به هم وصل مى كند، خبرى نبود، اما مردم اينگونه گرفتار تلاش هاى كشنده شبانه روزى براى در آمد بيشتر نبودند و زندگى ساده تر و بى شيله و پيله ترى داشتند، پيران خردمندتر، ميانسالان سلامت تر، كوچكتران مؤدب تر وحرف شنو تر، زنان وفادار تر، مردان سر به راه تر، بركت و آرامش بيشتر و اندوه و نگرانى كمتر بود... و اينك با آرزوى اينكه همه موارد خوب آن دوره و اين دوره در سال ۸۷ به هم در آميزد و زمانى نيكو و ايامى خوش فراهم آورد، فرا رسيدن سال نو را به شما عزيزان شادباش گفته و برايتان آرزوى سالى داريم كه هر چهار فصلش:
طراوت باشد،
بهار باشد،
سبز باشد
و سبز بختى و اقبال بياورد...
========================================

چهار سوار سبز...
از سالى مى گويم كه هرچهار فصلش بهار است...
چهار، چهار، چهار؛ چهار سوار سبز
خوراك شان اميد، به كوله بار سبز
جوان و بى غمند، به تاخت مى رسند
زمين بر آورد، سر از غبار سبز...
فرازشان چو كوه، بلند و با شكوه
فرودشان شگفت: چو آبشار سبز...
چهار يكه تاز، جسور و بى نياز
هم از نژاد عشق، هم از تبار سبز
كمند شان سحر، نسيم شان سپر
نه بيم شان دگر، ز كار زار سبز
قشون بهمنى، ندارد ايمنى
شكست آورد، شود شكار سبز
بنفشه در سجود، چه عاشقانه سود
كُلاله كبود، به شاخسار سبز
ز جاى پاى شان، به هر چمن نشان،
دميده خط سبز، به يادگار سبز...

====================================================
پرسه در وبلاگ ها
و اين بار دستبردى به وبلاگ اتاق ۲۰۳ مى زنيم و غزل زيبايى را كه تناسبى هم با زمان دارد از امير مرزبان براى شما عزيزان به ارمغان مى آوريم.
لب بزن... لبخند شو... دارد مى ايد عيد باز...

خنده هايت باغى از ياقوت و مرواريد باز
- هى ببين اين لحظه ماه مهربان خنديد باز
- هى ببين از پشت كوه ابروانت سر زده است
دو ستاره... دو غزل... اصلا ً دو تا خورشيد باز
ابر گيسوى سياهت را كه بالا مى دهى؛
ماهتاب صورتت روشن شد و تابيد باز
فرش هاى خانه تان لبريز از عطر گل است
يعنى اينكه دامن سبز شما چرخيد باز
تو... رها مى رقصى و آرام با تو مى زند
نغمه اى مستانه تر از چنگ خود ناهيد باز
باد موهاى تو را با خود پريشان مى كند
ولولااااااااااا... افتاده در هر شاخه اين بيد باز....
واژه اصلا ً لال مى ماند بگويد تو چقدر...
بسكه زيبايى دهانش مانده از تمجيد باز
شعر اينجا پاك تسليم نگاهت مى شود
مثل يك مغلوب دستان تو را بوسيد باز
{}{}
گر چه اينگونه كه تو در بيت ها توفان شدى!
مى شود آن خنده را چيز دگر ناميد باز
مى شود اين شعر ها را خط زد و از سر نوشت
مى شود هفتاد جور از نو... غزل را چيد باز
مى شود........ .
مى شود........ .
مى شود، اما نمى خواهم... همين جورى خوش است
خنده هايت مى شود بر شعر من تابيد باز
{}
لب بزن دست من و اين شعر را با هم بگير
چونكه تا اينجا فقط محض شما خنديد باز
تا بخندى؛ سال نو تحويل خواهد شد عزيز
لب بزن... لبخند شو... دارد مى ايد عيد باز

ايران
تحقيق
صفحه اول
داستان
جدول
طنز
از شما چه پنهان
از آنچه گفته اند
يك زندگى
مقاله ها
گزارش
گفتگو
بازتاب
جهان
افغانستان
تاريخ
شعر
خاطرات
از لابلاى متون
آخر هفته
حوادث
علمى
فال هفته
از رسانه ها
روى خط آلمان
آرشيو روزنامه
آرشيو مقاله ها

•   ايران   •   تحقيق   •   صفحه اول   •   داستان   •   جدول   •   طنز   • 
•   از شما چه پنهان   •   از آنچه گفته اند   •   يك زندگى   •   مقاله ها   •   گزارش   •   گفتگو   • 
•   بازتاب   •   جهان   •   افغانستان   •   تاريخ   •   شعر   •   خاطرات   • 
•   از لابلاى متون   •   آخر هفته   •   حوادث   •   علمى   •   فال هفته   •   از رسانه ها   • 
•   روى خط آلمان   • 

•    آرشيو مقاله ها   •    آرشيو روزنامه   •