Nimrooz
Vol.18, No. 972, March 7, 2008
سال هيجدهم - شماره ۹۷۲ - جمعه ۱۷ اسفند ۱۳۸۶
نويسنده حسين كريم پور
كيش گم كردگان
(به محض اين كه گناه شكست مان را به گردن ديگرى انداختيم، از مجال رشد خود كاسته ايم. عاقبت اين طرز برخورد جز شكست خوردن خويشتن نيست.)
(اگر خود را بى علاقه به ديگران و دوست نداشتن مى بينم، تقصير خودمان است. ممكن نيست كسى در عشق شكست بخورد. ممكن است نتوانيم يا نخواهيم عاشق باشيم. ولى در عشق شكست وجود ندارد، مگر آن كه بخواهيم گناه شكست مان را پاى كسى ديگر بنويسيم.)
در جاى ديگر دفترچه از بزرگى نوشته بودم:
(بعضى اوقات حادثه اى در كودكى و نوجوانى رخ مى دهد كه نوجوان ظاهراً فراموش مى كند اما تصوير اتفاق در لا به لاى ضميرش باقى مى ماند.)
در برگ ديگر اشعارى از روزنامه اى يادداشت كرده بودم:
اين همه در كوچه تنهايى جار زدم
به روى سايه خود ميخ به ديوار زدم
نه گلى از عرفان، نه شرابى در جام
جاى گل وصله و پيوند به هر خار زدم
هيچ را زير خود هيچ نوشتم و سپس كم كردم
هيچ شد حاصل مان
آن چه تا اين ساعت خودم با خودم كردم.
اگر بگويم تا دو سه ساعتى بعد از نيمه شب در اوهام و خيال دست و پا مى زدم و يك آن مى خواستم دست به خودكشى بزنم دروغ نگفته ام.
****
روز بعد با دهانى خشك به اداره سر زدم، از روز گذشته تا آن ساعت چيزى نخورده بودم، پيشخدمت برايم نان و پنير و چاى آورد.
همان گونه كه گفتم در ادارات اعتصاب بود، سر كار حاضر مى شديم اما كار نمى كرديم، كارى هم نبود! نه مراجعه كننده اى داشتيم و نه رئيسى و نه مديرى در قسمت ما كه تعداد كارمندان به بيست نفر مى رسيد مديريت مى كرد، بيشتر صحبت اين بود كه به زودى رژيم پادشاهى فرو مى پاشد. يكى مى گفت: اگر تمام سرمايه داران را به زندان بياندازند و محاكمه كنند كه آن همه پول و ملك و خانه و مستغلات را از كجا آورده اند و ثروت شان را به نفع مردم فقير و بى چاره مصادره نمايند يك نفر در ايران بدون خانه و سر پناه نمى ماند. ديگرى عقيده داشت كه اگر هر استان به صورت فدرال اداره شود بهتر است. يكى به سوسياليسم معتقد بود، ديگرى به سرمايه دارى، بودند افرادى كه مى گفتند، روى كره زمين هنوز در كشورى حكومت اسلامى تجربه نشده. اگر آن گونه كه مى گفتند حضرت على مو را از ماست مى كشيد و عدلش معروف و مشهور است. بعد از استقرار حكومت اسلامى بى شك يكى آن قدر پول دار نمى شود كه چوب پرده هايش از طلا باشد و ديگرى بدون سرپناه از سرما خشك شود.
خلاصه هر كس سخنى داشت و روى هم رفته اكثراً به اين اميد بودند كه به آزادى مى رسند و سرمايه كشور را از دست عده اى محدود بيرون آورده، همه مردم در اداره مملكت سهيم خواهند شد.
من مانند آدم هاى مات زده فقط نگاه شان مى كردم. حرف براى گفتن داشتم. اما حوصله اى وجود نداشت. همگى بر اين عقيده بودند كه بالاخره مرا نشناخته اند چه گونه آدمى هستم. البته جاى شگفتى هم داشت. وضع مالى من به پشيبانى پدرم از بقيه همكاران بهتر بود، در آمدم فقط حقوق دولت نبود. هر چه قدر پول مى خواستم پدرم با اين كه دل خوشى از من نداشت دريغ نمى كرد. همكاران زن از اين كه عاقبت ليلا را آن قدر به ستوه آورده بودم كه طلاق گرفت از من روى بر مى گرداندند. عده اى هم برايم دلسوزى مى كردند كه بيمارى لاعلاجى دارم كه نمى توانم به زبان بياورم. بچه دار نشدن مان شك آنها را تبديل به يقين كرده بود.
****
بعد از طلاق ليلا، كمتر به خانه پدرم مى رفتم. مادرم بيش از ديگران نگران بود. فاطى خودش را سرسنگين نشان مى داد چرا كه طلاق دادن ليلا موجب شده بود او نزدبستگان شوهرش خوار شود.
بيست و هفتم يا بيست و هشتم دى ماه بود. ساعت از دو بعد از ظهر گذشته بود. مقصد معينى نداشتم. با آن كه هوا به شدت سرد بود به سمت تجريش در حركت بودم، مانند هميشه ذهنم پراكنده از اين سوى به آن سوى مى رفت: زمان دبيرستان- سربازى، خواستگارى هاى گوناگون. روزى كه پيش از چهارده سال نداشتم براى نجات آن دخترك دو رگه لبنانى و ايرانى ساق پايم شكست. فراموش كردم بگويم گه گاه كه خاطرات بيست و چند روزى كه آن دخترك به ديدنم مى آمد مى افتادم، بدنم گرم مى شد، روى پيشانى ام عرق مى نشست. خلاصه آن روز به ميدان تجريش رفتم، با ساندويچ خودم را سير كردم، از طريق جاده قديم شميران تصميم داشتم به خانه سرد و بى روح خودم به فرح آباد ژاله كه به نيروى هوايى معروف بود بروم. عجيب اين كه در آن ساعت كه از يك بعد از ظهر گذشته بود رفت و آمد اتومبيل هاى سوارى زيادتر شده بود. پيچ شميران، ترافيك سنگين تر از خيابان هاى ديگر به نظر مى رسيد حدس زدم حادثه اى بايد رخ داده باشد. شيشه را پايين كشيدم از راننده يك تاكسى كه چند مسافر سوار كرده بود و از حالتش مشخص بود عجله دارد پرسيدم:
- چيه آقا خبرى شده؟
راننده تاكسى با حالتى كه خوشحاليش را نشان مى داد گفت:
- آره آره. اين جا خونه آقاى طالقانيه آزاد شده، مردم در خونه او جمع شدن خاطر جمع باش طالقانى كارو يكسره مى كنه.
هنوز باور نداشتم كه حكومت در حال فرو پاشيدن است، در كتاب ها مطالعه كرده بودم كه بيست و هشت مرداد هم چنين اتفاقى افتاده بود، اما دو سه روز بيشتر طول نكشيد سروصدا خوابانده شد. ولى نزديك به يك سال بود مردم لحظه اى آرام نمى گرفتند، از نوجوان ده دوازده ساله گرفته تا پيران هفتاد هشتاد ساله روى ديوارها مى نوشتند مرگ بر شاه. نمى دانم چرا ته دلم ترس داشتم. هيچ گونه دليلى براى پشتيبانى از شاه نداشتم، مردم درست مى گفتند او همه امور جارى كشور را در دست گرفته بود، فقط اين اواخر لحنش آرام و قول داده بود كه اشتباهات گذشته را جبران مى كند و براى ادعايش دكتر بختيار را كه سال ها زندان بود و حزبش كه همان حزب جبهه ملى باشد اجازه هيچ گونه فعاليت سياسى نداشت به نخست وزيرى انتخاب كرد.
من آن قدر در خودم بودم كه كارى به اين كارها نداشتم، نه از شاه طرفدارى مى كردم نه از كسانى كه مدعى سرنگونى شاه بودند.
به هر صورت در حول و حوش پيچ شميران ترافيك لحظه به لحظه سنگين تر مى شد و صداى همهمه مردمى كه رو به روى خانه طالقانى تجمع كرده بودند به گوش مى رسيد. ناگهان دو اتومبيل آن طرف تر زنى را ديدم پشت فرمان مرتب بوق مى زند و بى اندازه عصبانى است و خودش خودش را مى خورد. من كه نسبت به هر كس و هر چيز و هر اتفاق بى تفاوت مى گذشتم، نمى دانم چرا حس كنجكاويم تحريك شد، حدس زدم بيمارى را به بيمارستان مى رساند، اما خوب كه دقت كردم تنها بود. اتومبيل ها مورچه وار جلو مى رفتند مسير من مشخص نبود، ناخودآگاه فرمان اتومبيلم را به سمتى چرخاندم كه آن زن رفت. همان گونه كه قبلاً اشاره كردم هرگز در پى چشم چرانى يا به قول شعرا نظربازى نبودم، البته اين بدان معنا نيست كه اگر زن يا دختر زيبايى مى ديدم بى تفاوت بودم اما آدمى نبودم وقت صرف كنم و بهتر بگويم دنبال هوى و هوس باشم و با هر زنى رابطه برقرار كنم. من حتى با زن خودم كه دوستم داشت و برايم مى مرد خوب تا نكردم تا حدى كه به ستوه آمد و از من جدا شد، حوصله نداشتم و هميشه حواس پرتى داشتم و اغلب در اوهام زندگى مى كردم. از چيزى مى ترسيدم و در خيال دنبال چيزى ديگر بودم.
به هر صورت اتومبيل تويوتاى سفيد آن خانم را كه خيلى شتاب زده رانندگى مى كرد تعقيب كردم. البته نه تعقيب كه اگر بين آن همه اتومبيل گم مى شد نگران مى شدم نه! هدف فقط وقت گذرانى بود. شايد هم نيروى مرموزى مرا به سمت او مى كشيد. در خيال تصور مى كردم به نظر آشنا مى آيد، به شك و گمان افتادم كه او را قبلاً ديده ام. طورى به چپ و راست مى پيچيدم كه هرچه زودتر به اتومبيل او برسم. از متلك و ناسزاگويى رانندگان در حال حركت هم بى نصيب نمى ماندم. بالاخره سر چهار راهى درست كنار اتومبيل آن خانم توقف كردم. گويا او هم متوجه شده بود كه تعقيبش مى كنم. كمى ترسيده بود. خوب كه دقت كردم متوجه شدم خداى من اين همان صبرا است. بله بله، خال عنابى رنگ انتهاى گونه اش حدس مرا به يقين تبديل كرد. برايش بوق زدم توجهى نداشت به محض سبز شدن چراغ زودتر از من حركت كرد، با شتاب هرچه تمام تر جلوى او پيچيدم و بدون لحظه اى درنگ ترمز كردم. چنان محكم به اتومبيل من برخورد كرد كه صداى شكسته شدن چراغ ها را شنيدم در يك چشم به هم زدن ترافيك بيشتر شد. آن خانم كه شك نداشتم صبرا است با عصبانيت هرچه تمام تر پياده شد. مردم هم دور ما جمع شدند و سعى داشتند كه كار به بگو مگو و كشمكش كشيده نشود، يكى مى گفت:
- چيزى نشده آقا فداى سرت!
ديگرى به پشتيبانى آن خانم مى گفت:
خودم ديدم تقصير شما بود آقا شما پيچيدى جلوى او!
صداى بوق اتومبيل هائى كه پشت ما مجبور به توقف شده بودند به آسمان بلند شده بود. من تمام حواسم به آن خانم بود جلو رفتم خيلى مودب سلام كردم بدون مقدمه پرسيدم:
- شما صبرا هستين!؟
زن با حالتى شگفت زده گفت:
- آره آره شما!؟
گفتم: ميگون بيست سال پيش، پام شكست. فراموش كردين.
صبرا دستش را روى پيشانيش گذاشت گفت: تويى حميد، تو واى خداى من چه قدر تغيير كرده اى!
فرصت گفت و گوى زياد نبود، چون هر لحظه به انبوه جمعيت اضافه مى شد و اتومبيل ها هم مرتب با زدن بوق اعتراض مى كردند، من نگاه از صبرا بر نمى داشتم، گويى آمپول شفابخشى به من تزريق كرده بودند، حالتم در آن لحظات تماشايى بود. قد بلند، صورت زيبا، موهاى خوش رنگ و ساق هاى خوش تراش و به خصوص خال عنابى رنگ انتهاى گونه صبرا كه زيباييش را چند برابر جلوه مى داد چيزى نبود كه جوانان خوش سليقه راحت از كنار او بگذرند اغلب جوانان براى خوش آمد صبرا با من دعوا مى كردند. شك نداشتم عده اى هم به آفريدگار آفرين مى گفتند كه چنين مخلوقى را خلق كرده است، موقعيت طورى نبود كه زياد معطل كنيم. حالت شگفت زده صبرا هم مشخص بود. پلك ها، مژه هاى بلندش را روى چشمان آسمانى رنگش چندين بار باز و بسته كرد هول شده بود نمى دانست چه كند. بدون توجه به اين و آن گفت:
- اين جا نمى تونيم حرف بزنيم مى بينى كه چه قدر شلوغه، من هم كار دارم از ساعت هشت به بعد منتظر تلفنت هستم.
شماره تلفن را گرفتم دست يكديگر را فشرده و خدافظى كرديم، من مات زده تر پشت فرمان اتومبيل نشستم حركت كردم و به كنارى كشيدم گويى سال ها خواب بودم اكنون بيدار شده ام. سال ها در پى چنين لحظه اى بودم كه زنى يا دخترى قلبم را از جا بكند. البته يك بار در سنين نوجوانى كه نهالى بيش نبودم همين دختر چشم آبى ريشه دلم را كمى دستكارى كرده بود و به همان دليل درخت قلبم رشد نكرد و هرگز به ميوه نرسيد. سرم را روى فرمان اتومبيل گذاشتم. به نظر مى رسيد از نوك انگشتان پايم تا انتهاى سرم در حال تغيير و دگرگونى است گويى اجزاى بدنم كه هر كدام جداگانه انجام وظيفه مى كردند در يك آن هماهنگ شدند. خون در رگ هايم راحت تر در جريان بود. به خاطر آوردم يكى از روانشناسان بعد از چند جلسه گفت و گو به اين نتيجه رسيده بود كه علت آن همه سردر گمى و بى تفاوتى نسبت به هر كس و هر چيز را بايد در كودكى و نوجوانى جستجو كنم. عجب! عجب! چه تشخيص درستى! مانند كسى شده بودم كه سال ها از درد مفاصل و كمر و سر و دل رنج مى بردم و يا به كلى فلج بودم و اكنون شفا يافته ام.
بعد از حادثه ميگون، وقتى كه صبرا براى هميشه از من خدافظى كرد و به لندن رفت و گفته بود شايد براى همه عمر با مادرش به لبنان برود به خاطر ندارم شاد و سر مست و سر از پا نشناخته و شور و شوقى داشته باشم هميشه نگران و سرگردان و مشوش خاطر بودم. به شماره تلفن صبرا كه به انگليسى نوشته بود خيره شدم. ۲۵۸۴۰۵.
ساعت نزديك به سه بعد از ظهر بود. با حالتى متفاوت از گذشته خودم را به خانه در فرح آباد ژاله رساندم. گويى حميدى ديگر شده ام. دلم مى خواست هر چه زودتر زمان به جلو مى رفت. آرام و قرار نداشتم. خودم را در قالب جوانى بيست ساله مى ديدم كه همه وجودم شور و شوق و هيجان است. با خودم حرف مى زدم.
(پس درد من، سرگردانيم و آن همه بى تفاوتى به خاطر صبرا بود. يعنى او در گوشه اى از ذهن و مغز و روانم خانه كرده بود و اجازه نمى داد مانند بقيه باشم! يعنى او هم مانند من سرگردان و مشوش خاطر زندگى را پشت سر گذاشته! حتماً شوهر دارد، مگر مى شود دخترى به اين زيبايى و خوش اندامى بدون شوهر بماند.)
مرتب به ساعتم نگاه مى كردم. گاه روى تخت دراز مى كشيدم، زمانى كف هال و پذيرايى قدم مى زدم. ساعت از شش بعد از ظهر گذشته بود صداى زنگ تلفن مرا به خودم آورد، مادرم بود، با حالتى متفاوت با دفعات گذشته سلام كردم جوياى حالش شدم. خيلى زود پى برد كه سرحال و به قول معروف شنگولم، پرسيد:
- چى شده حميد. خيلى سرحالى! مى خندى حالمو، مى پرسى!؟
گفتم:
- نذرت ادا شد، هرچه فكر مى كردى مثل اين كه درست بوده مامان، دعايى شده بودم، يه مرتبه خوب شدم. بابا چه طوره، خودت چه طورى، قربونت برم الهى، تو اين مدت خيلى اذيتت كردم. ديگه اون حميد سابق نيستم مامان، خوب شدم، فهميدم چه مرگم بوده.
مادرم با حالتى شگفت زده گفت:
- دارم از غصه دق مى كنم. تو رو به جون مادرت تو ساواك نبودى؟ مسعود و بابات شب و روز خوراكشون شده غم و غصه.
گفتم:
- نه مامان كدوم ساواك، شب ميام خونه به بابا و مسعود ثابت مى كنم كه درباره من اشتباه مى كنن.
مادرم تأكيد داشت كه همان ساعت به خانه آنها برگردم. خلاصه به او قول دادم براى شام منتظرم باشد.
****
به نظرم مى رسيد زمان به كندى مى گذرد. بالاخره درست ساعت هشت شماره اى را كه صبرا به من داده بود گرفتم. با دومين زنگ گوشى را برداشت سلام كردم. جوياى حالش شدم. از لحن و طرز بيان او چنين استنباط مى شد كه خوشحال است و گويى منتظر تلفن من بود. او همراه با خوشحالى پرسيد:
- خب چه مى كنى! يادته ميگون من باعث شدم پات شكست.
گفتم: مگه مى شه فراموش كرد.
- يعنى يادت نرفته! چه خوب بود! كاش بشر هيچ وقت بزرگ نمى شد، به همون سن مى موند.
صبرا هنوز كمى لهجه داشت اما آن گونه كه بايد لهجه اش محسوس نبود. انتهاى صدايش به عربى نزديك بود در حالى كه افعال را به طرز انگليسى ها به زبان مى آورد. هول شده بودم مانند جوانى كه براى اولين بار با دخترى گفتگو مى كند. همه وجودم سرشار از هيجان بود، نفس نفس مى زدم. صبرا پرسيد:
- چيه؟ مثل اين كه راحت نمى تونى حرف بزنى؟ حتماً دور و برت شلوغه!
گفتم:
- نه نه، تنهاى تنها هستم، از خيلى وقت پيش، هميشه تنها بودم.
صبرا شگفت زده گفت:
- تنها! پدرت! مادرت. ازدواج نكردى؟
از ته دل آه كشيدم. سكوت كردم. صبرا به گمان اين كه ارتباط قطع شده چند بار با همان لهجه بسيار زيبايش الو الو كرد. وقتى صدايم را شنيد گفت:
- مثل اين كه خيلى ناراحتى، نكنه به خاطر اوضاع و احوال و اين شلوغ بازى هاست كه مردم نمى دونن چه مى كنن؟
گفتم: نه آن قدر تو خودم هستم. چى بگم داستان من مفصله، از يك فيلم سينمايى هندى غم انگيزتره تمام زندگى سى و دو سه ساله ام يك طرف، امروز كه شما رو ديدم طرف ديگه، نمى دونم چه طورى بگم. مادر، پدرم، برادرم، دو خواهرم همه خيال مى كنن ديوونه شدم. راستش خودم هم به همين گمون بودم ولى....
مى خواستم بگويم اما امروز كه شما را ديدم پى بردم ضمير ناخودآگاهم دنبال تو سرگردان بوده اما ساكت شدم.
صبرا گفت:
- كاش مى شد از نزديك همديگرو مى ديديم، من هم خيلى درد دل دارم خيلى خيلى، شايد بيشتر از تو، من هم تنها هستم، اگر مى تونى همين الان بيا اين جا خونه من.
داشتم ديوانه مى شدم، بهتر بگويم ديوانه كه بودم، ديوانه تر با تعجب پرسيدم:
- خونه شما، يعنى شما هم تنها هستين. شوهر نكردين؟ شما چرا؟ ناگهان لحن صداى صبرا تغيير كرد با حالتى كه بوى غم مى داد گفت:
- تلفنى نمى شه، اگه همديگرو مى ديديم....
چنان شتاب زده بودم كه نگذاشتم جمله اش تمام شود گفتم:
- از خدا مى خوام، خيلى هم دوست دارم. اگر بگم بيست سال منتظر چنين روزى بودم شايد باورش برات مشكل باشه.
صبرا گفت:
- ساعت بيست دقيقه از هشت گذشته. مى تونى قبل از منع عبور و مرور خودتو به خيابون پهلوى برسونى! از كجا زنگ مى زنى؟
- آره خودمو مى رسونم، حكومت نظامى زياد هم جدى نيس كارى ندارن.
گفتى: تنهايى.
صبرا همراه با آه گفت:
- تنها! خيلى تنها! پس آدرس منو بنويس.
چند لحظه از او خواهش كردم گوشى را نگه دارد سپس خودكار و كاغذ تهيه كردم و آن چه صبرا گفت نوشتم: (خيابان پهلوى، بعد از ميدان ونك، دست راست كوچه تابان پلاك ۱۴).
بعد از نوشتن نشانى خانه صبرا او چند لحظه مكث كرد و گفت:
- ببخشين فراموش كرده بودم امشب بابا مياد خونه، بهتره فردا همديگرو ببينيم!
گفتم: باشه من حرفى ندارم، مگر مادرتون...
ميان حرفم آمد و گفت:
- خيلى حرف دارم، فردا برات تعريف مى كنم، فردا ساعت ده صبح ميدون تجريش سر خيابان دربند چه طوره؟
گفتم: خوبه، خوب، من هم خيلى حرف دارم. فقط براى اين كه خيالم راحت بشه، گفتى شوهر ندارى؟
صبرا گفت: داشتم اما حالا نه نزديك ده سال پيش طلاق گرفتم فردا همه چيز رو برات مى گم خوب.
خلاصه جسته و گريخته از اين در و آن در نزديك به بيست دقيقه گفتگو كرديم. گويا پدرش تيمسار بود مادرش را در اثر حادثه اى كه شرح مفصل آن را براى فردا گذاشت از دست داده بود. در انتهاى صدايش با آن بيان شيرينش بوى غم به مشام مى رسيد. بعد از تلفن حالتى داشتم مانند يك جوان بيست ساله كه اولين بار با دخترى وعده ملاقات گذاشته است. با آن حميد بى تفاوت كه به قول معروف اگر دنيا را آب مى برد مرا خواب زمين تا آسمان فرق كرده بودم. همه وجودم را شور و اشتياق توام با هيجان فرا گرفته بود. لحظه اى چهره زيباى صبرا از ذهنم دور نمى شد. همان صبرا بود كه سيزده چهارده سال بيشتر نداشت به همان زيبايى و دلربايى. گويى همه آن سر درگمى ها يكباره كنار رفت. مست و سر از پا نشناخته آرام و قرار نداشتم، زنگ تلفن مرا از آن حال و هواى خويش بيرون آورد. مادرم بود. بار ديگر سلام كردم. لحن و تن صدايم طورى بود كه مادرم را به شك و گمان انداخته بود. پرسيد:
- چى شده حميد! نكنه از اين نجسى ها خورده باشى. آخه قبلاً حوصله حرف زدن نداشتى، هيچ وقت اين جورى نبودى، با كسى هستى! عرق خوردى! مى خواى آبروى چندين و چند ساله مارو ببرى!
گفتم: نه مامان. مى دونى كه من از اين جور چيز چيزا خوشم نمى ياد، گفتم كه نذرت ادا شد، فهميدم تو اين مدت چه مرگم بوده، قول مى دم كه از اين به بعد همون باشم كه تو و بابا و مسعود مى خواين، چند دقيقه پيش هم گفتم فردا شب ميام خونه، برات تعريف مى كنم.
مادرم در حالتى كه معلوم بود در شك و گمان است پرسيد:
- بيست دقيقه تلفنت مشغول بود، من تورو بزرگ كردم! مى شناسمت آدمى نبودى اين همه تلفنى با كسى حرف بزنى.
.

ايران
صفحه اول
داستان
جدول
طنز
از شما چه پنهان
از آنچه گفته اند
مقاله ها
گزارش
گفتگو
بازتاب
جهان
ورزش
شعر
خاطرات
از لابلاى متون
آخر هفته
حوادث
علمى
فال هفته
روى خط آلمان
آرشيو روزنامه
آرشيو مقاله ها

•   ايران   •   صفحه اول   •   داستان   •   جدول   •   طنز   •   از شما چه پنهان   • 
•   از آنچه گفته اند   •   مقاله ها   •   گزارش   •   گفتگو   •   بازتاب   •   جهان   • 
•   ورزش   •   شعر   •   خاطرات   •   از لابلاى متون   •   آخر هفته   •   حوادث   • 
•   علمى   •   فال هفته   •   روى خط آلمان   • 

•    آرشيو مقاله ها   •    آرشيو روزنامه   •