|
دكتر رضا قاسمى
در حاشيه سقوط صدام حسين- بخش ۶۴
ظهور و سقوط يك ديكتاتور
نگاهى به فراز و نشيب روابط ايران و عراق در عهد حكومت صدام حسين (قبل و بعد از انقلاب اسلامى)
شرح زيرعكس ها:
زير عكس دكتر نهاوندى:
همسر تيمسار قره باغى دكتر نهاوندى را به خلاف گوئى متهم مى كند.
زيرعكس ياسرعرفات:
عرفات مى خواست در جريان اشغال سفارت آمريكا بين ايران آمريكا وساطت كند، ولى عوامل خارجى نگذاشتند
زيرعكس مك فارلن: سفر محرمانه مك فارلن به ايران و خريد اسلحه از آمريكا را عوامل اسرائيلى لو دادند.
|
|
دكتر رضا قاسمى
|
*-همسر ارتشبد قره باغى دكتر نهاوندى را به خلاف گوئى متهم مى كند.
*-قره باغى در كتاب خود مندرجات كتاب «پاسخ به تاريخ» را درباره خود تكذيب مى كند ولى آنها را نظر اعليحضرت فقيد نمى داند بلكه القاى شايعات در ذهن خسته و جسم بيمار پادشاه مى داند.
*-آيت الله خمينى در فرانسه راجع به نوع حكومت جمهورى اسلامى به خبرنگاران فرانسوى گفت: «جمهورى مورد نظر ما همين است كه شما در فرانسه داريد ولى مال ما اسلامى است!»
*-يزدى از اختلاف عميق دولت موقت با شوراى انقلاب پرده برمى دارد.
*-وى اعتراف مى كند كه گنجانيدن دو نهاد (شوراى انقلاب و دولت موقت) در طرح اوليه قانون اساسى اشتباه بود، زيرا اين دو نهاد با هم تفاهم نداشتند.
*-بهشتى مى گفت: آيت الله خمينى اميرالمؤمنين است هر چه خواست مى تواند بكند و ما مجرى هستيم!
*-گروه بهشتى و همفكرانش مى گفتند: ما در اسلام انتخابات و پارلمان نداريم. ما حكومت اسلامى مى خواستيم كه داريم... قانون اساسى و انتخابات مجلس را شما روى دست ما گذاشته ايد!
*- دليل استعفاى دولت موقت چه بود؟
*-كيانورى در ديدار با بهشتى از قول لنين چه مطلبى را نقل كرده بود؟
*-بهشتى مى گفت چرا شما دائم مى گوئيد آدم نداريم، نيرو نداريم. لنين يك قهوه چى را گذاشت در رأس بانك مركزى حكومت بلشويكى!
*-چرا آيت الله خمينى به جاى روشنفكران به روحانيون ولو مرتجعين آنها روى آورد؟
*-ياسر عرفات مى خواست بين ايران و آمريكا در قضيه گروگان گيرى وساطت كند ولى عوامل مشكوكى وابسته به اسرائيل از خارج مانع شدند.
***
توضيح و تكذيب همسر تيمسار ارتشبد قره باغى
در شماره ۹۶۸ نيمروز ضمن اشاره به سفر ژنرال هايزر به ايران در آستانه انقلاب اسلامى، دو مطلب از كتاب «پاسخ به تاريخ» نوشته اعليحضرت فقيد نقل كردم: يكى اين كه از زبان و قلم پادشاه آمده بود:
«مى دانم كه ارتشبد قره باغى از تمام قدرت خود استفاده كرد تا فرماندهان ارتش ايران را از هرگونه اقدام و تصميمى باز دارد» و به دنبال آن اين عبارت كه: «فرماندهان و امراى ارشد ارتش ايران يكى پس از ديگرى به قتل رسيدند و تنها ارتشبد قره باغى به وسيله مهندس بازرگان از قتل نجات يافت....»
متعاقب اين دو نقل قول، مطلبى نيز از كتاب آقاى دكتر هوشنگ نهاوندى (آخرين روزها) در اين ارتباط به شرح زير نقل كرده بودم: «هايزر دست كم سه بار همه رهبران انقلابى را گردهم آورد. يكبار گردهمائى آنان ده ساعت به درازا انجاميد. من به قره باغى كه تازه رئيس ستاد بزرگ ارتشتاران، پس از استعفاى دولت نظامى شده بود تلفن كردم و پيرامون شايعاتى كه درباره هايزر و كارهائى كه مى كرد و بر سر زبان ها بود پرسيدم. او گفت: نگران نباشيد هايزر مشاور سياسى من است...»
هفته گذشته يكى از دوستان مقيم پاريس كه با خانواده تيمسار قره باغى مناسبات دوستانه دارد تلفنى به من اطلاع داد كه همسر تيمسار از مطالب منقول به شرح بالا، بسيار مكدر شده و تمام آنها را واهى و دور از حقيقت دانسته است. متعاقباً در تماسى كه تلفنى با خانم قره باغى حاصل شد ايشان اظهار داشت:
اولاً- آنچه در ترجمه فارسى كتاب «پاسخ به تاريخ آمده با متن فرانسوى كتاب تطبيق نمى كند و آقاى دكتر نهاوندى در ترجمه كتاب از متن فرانسوى به فارسى در مواردى نوشته هاى اعليحضرت فقيد را به انگيزه اختلافى كه با تيمسار قره باغى داشت براى بدنام كردن او به گونه ديگرى كه دلخواه خودش بوده ترجمه كرده است.
ثانياً- نوشته دكتر نهاوندى در كتاب «آخرين روزها» از قول تيمسار قره باغى مبنى بر اين كه «نگران نباشيد هايزر مشاور سياسى من است» به كلى بى پايه است و شوهر ايشان هرگز چنين مطلبى به زبان نياورده و در كتاب «اسرار مأموريت ژنرال هايزر در بحران ايران» واقعيت امر را درباره مأموريت اين ژنرال آمريكائى و حدود تماس خود با او را بيان داشته است.
از آنجا كه نگارنده متن فرانسوى كتاب «پاسخ به تاريخ» را در اختيار ندارم نتوانستم دو عبارت مذكور را كه از زبان پادشاه فقيد در متن فارسى آمده است با متن فرانسوى مطابقت دهم، لذا از دوستانم در پاريس خواهش كرده ام كه نسخه فرانسوى اين كتاب را براى من بفرستند تا حقيقت امر لااقل براى اقناع صاحب اين قلم روشن شود.
در مورد سوم يعنى اظهارات منسوب به تيمسار قره باغى به شرح مندرج در كتاب «آخرين روزها» تأليف آقاى نهاوندى به سبب درگذشت تيمسار قره باغى و غيبت او از صحنه اين مناقشه نمى توان به حقيقت امر دست يافت.
به خانم قره باغى يادآور شدم كه آنچه در نوشتار شماره ۹۶۸ نيمروز نقل شده است نظر شخصى من نيست و نگارنده فقط «راوى» بوده ام، ولى هرگاه دعوى ايشان در مورد تحريف نوشته پادشاه فقيد و يا نقل مطلب ناصحيحى از قول تيمسار قره باغى كه امروز دستش از دنيا كوتاه است و امكان دفاع از خود را ندارد، درست باشد، بسيار مايه تأسف و دور از شأن و حرمت قلم است كه خداوند متعال در قرآن كريم (سوره القلم) به آن سوگند ياد كرده است: «ن والقَلَمِ و ما يَسطُرون» (قسم به قلم و آنچه بدان خواهند نگاشت).
اين بنده كمترين قصد ورود به اينگونه مناقشات و مشاجرات را كه متأسفانه بعد از انقلاب بين دولتمردان ما در نفى يا تكذيب قول يكديگر مرسوم شده است. ندارم ولى از اين كه روايت من از كتاب ديگران سبب تألم خاطر و دل شكستگى خانم محترمى از هموطنانم در اين ورطه غربت شده است متأسفم.
پس از گفتگوى تلفنى با خانم قره باغى به كتاب «گفتگوهاى ارتشبد قره باغى» كه در دسترس داشتم مراجعه كردم و ديدم تيمسار قره باغى به دو مورد اول كه در متن فارسى كتاب «پاسخ به تاريخ» آمده است به شرح زير پاسخ داده است:
-شايعه يكم: «ارتشبد قره باغى از تمام قدرت خود استفاده كرد تا فرماندهان ارتش ايران را از هرگونه اقدام و تصميمى بازدارد»- بهترين دليل روشن بر نادرست بودن اين شايعه اظهارات خود فرماندهان شركت كننده در شوراى فرماندهان روز ۲۲ بهمن ۵۷ مى باشد كه خوشبختانه اكثر آنها هنوز در قيد حيات هستند (تيمسار قره باغى در اينجا اظهارات درياسالار حبيب اللهى فرمانده نيروى دريائى و سپهبد ربيعى فرمانده نيروى هوائى و چند تن ديگر را به عنوان شاهد مثال بر اين كه اعمال قدرت از سوى وى براى بازداشتن فرماندهان از هرگونه اقدام و تصميمى در بين نبوده و همگى به صرافت طبع و ميل خود و با توجه به سير وقايع اعلاميه بى طرفى ارتش را امضاء نموده اند، نقل نموده است.
در مورد آن بخش از كتاب پاسخ به تاريخ كه از زبان اعليحضرت فقيد به اين عبارت آمده است: «تنها ارتشبد قره باغى به وسيله مهندس بازرگان از قتل نجات يافت» تيمسار قره باغى موضوع را به كلى تكذيب كرده و مى گويد: «من هرگز دستگير نشدم كه مهندس بازرگان يا كس ديگرى مرا نجات دهد.»
تيمسار قره باغى در هر دو مورد از «شايعه» ياد مى كند و براى حفظ حرمت پادشاه فقيد مى خواهد بگويد آنچه ايشان در كتاب پاسخ به تاريخ در اين دو مورد نوشته اند بر مبناى شايعات موجود بوده و نظر شخص اعليحضرت نبوده است. ولى مدعى نشده است كه مترجم كتاب از متن فرانسوى به متن فارسى مطالب را به ميل خود كه آميخته به اغراض شخصى بوده تحريف كرده است بلكه صريحاً مى نويسد:
«پس با توجه به توضيحات شهود كه خوشبختانه در قيد حيات هستند و دلايل و مداركى كه ذكر شد مسلم گرديد كه شايعه هاى نوشته شده در كتاب «پاسخ به تاريخ» در مورد من و فرماندهان، نه نظر اعليحضرت مى باشد و نه صحّت دارد، بلكه در اثر تلقين مغرضين در آن حالت «بيمارى روحى، و بى خبرى ايشان در كتاب نوشته شده است!»
كه البته اعليحضرت هرگز «بيمارى روحى» نداشته اند و مرحوم قره باغى اين سهوالقلم را به جاى «بيمارى جسمى و افسردگى روحى» پادشاه فقيد در آن روزهاى اندوهبار به كار برده است.
بارى، خانم قره باغى وعده داد كه كتاب «اسرار مأموريت هايزر» به قلم همسرشان را نيز براى من بفرستد، كتابى كه در آن، چگونگى و حدود تماس تيمسار با هايزر در طول اقامتش در ايران مشخص شده است.
دنباله تحليل مصاحبه دكتر ابراهيم يزدى:
در دو شماره قبل نيمروز بخش هائى از مصاحبه اخير دكتر ابراهيم يزدى مشاور اصلى آيت الله خمينى در اوائل انقلاب و وزيرخارجه دولت موقت را به بحث و نقد كشيديم. اينك به بخش ديگرى از اين مصاحبه مى پردازيم:
دكتر يزدى پس از اشاره به اين كه در بدايت امر «هيچكس نمى دانست يا نمى گفت محتواى جمهورى اسلامى چيست؟» مى افزايد در پاريس روزنامه نگاران فرانسوى از آيت الله در اين مورد سئوال كردند و ايشان پاسخ داد: «جمهورى مورد نظر ما همين است كه شما در فرانسه داريد ولى مال ما اسلامى است!»
يزدى نتيجه مى گيرد كه اين پاسخ طبعاً كافى و وافى نبود و لازم آمد در بين دو گزينه: يكى تشكيل سمينارى در پاريس يا تهران از صاحب نظران و حقوق دانان براى توضيح و تشريح سه عنوان حكومتى: «جمهورى اسلامى»، «جمهورى دموكراتيك اسلامى» يا «جمهورى خالص» و دوم تدوين قانون اساسى شفافى كه خود معرف و گوياى مفهوم «جمهورى اسلامى» باشد، گزينه دوم اختيار شد. پيش نويس قانون اساسى تهيه و در دولت مطرح و تصويب شد و به شوراى انقلاب رفت. اين طرح به عقيده يزدى محتوائى كاملاً دمكراتيك و واقع بينانه داشت ولى «بعد اتفاقات ديگرى به وقوع پيوست و تغييرات اساسى و ساختارى در آن قانون داده شد».
بنده در شماره پيش توضيح دادم كه مقصود يزدى از اين «تغييرات اساسى و ساختارى» چه بوده كه عمده ترين آن پيش بينى اصل ولايت فقيه در قالب انتخاب مقام رهبرى در رأس دولت و نيز تبديل مجلس مؤسسان به مجلس خبرگان بوده است. اين امر باعث شد كه شمارى از حقوقدانان زبده از كميسيون تدوين قانون اساسى كناره گرفتند و كار يكسره به دست و رأى ارباب عمائم كه در رؤياى رهبرى بعد از آيت الله خمينى بودند افتاد و آنچه امروز به عنوان قانون اساسى جمهورى اسلامى ايران در دست اجرا است (كه البته تمام آن هم در زمينه آزادى هاى بنيادى شهروندان اجرا نمى شود) محصول همان كميسيون و دست پخت همان حضرات است.
يزدى سپس به خامى و زودرس بودن انقلاب اشاره مى كند و از نقش بازرگان كه اين شتابزدگى را برنمى تافت به نيكى ياد مى نمايد و مى گويد او چهار مرحله را براى مبارزات تا رسيدن به هدف پيش بينى كرده بود كه مورد موافقت آيت الله خمينى قرار نگرفت، زيرا رهبر انقلاب معتقد بود كه فعلاً احساسات مردم غليان دارد و هرگاه در گذر اين چهار مرحله احساسات عمومى كه الان به سود انقلاب است فروكش كند چگونه مى شود آنها را دوباره به صحنه آورد؟
دكتر يزدى همچنين سيره و شيوه هدايت و رهبرى آيت الله خمينى را به دو مرحله (خمينى مكه و خمينى مدينه) تقسيم مى كند و تلويحاً نتيجه مى گيرد كه آيت الله در پاريس نه آن شخصيتى بود كه در ايران بر اريكه قدرت نشست، به عبارت ديگر مى خواهد بگويد آنچه ايشان در نوفل لوشاتو مى گفت با اعمال ايشان در ايران به كلى متفاوت بود، ادعائى كه مقرون به حقيقت است. دكتر يزدى آنگاه به نقش شگفت آور روشنفكران در آن روزهاى بحرانى مى پردازد و با شگفتى از اين كه روشنفكران موضع خود را در آن مقطع حساس تشخيص ندادند و به جاى حمايت از مهندس بازرگان با متحجرترين و خشن ترين طيف روحانيت امثال شيخ صادق خلخالى نرد دوستى مى باختند تا جائى كه كانديداى توده اى ها براى رياست جمهورى جنايتكارى چون شيخ صادق خلخالى بود! ياد مى كند.
دكتر يزدى سپس به اختلافات و دو دستگى جناح وابسته به دولت موقت و روحانيون مى پردازد و از جمله مى گويد آقاى دكتر بهشتى مى گفت: «ما در اسلام شورا نداريم، شور داريم. آقاى خمينى اميرالمؤمنين است با كسانى مشورت مى كند و نظرشان را مى گيرد، نظرات آنها را اگر خواست اجرا مى كند و اگر هم نخواست كار خودش را مى كند...»
و به تبعيت از آقاى بهشتى بعضى ديگر از روحانيون مى گفتند: ما در اسلام انتخابات و پارلمان نداريم. ما حكومت اسلامى مى خواستيم. امام رهبر انقلاب و اميرالمؤمنين است، وزير و والى تعيين كند، هر كس خوب كار كرد بماند و هر كس بد كار كرد معزول شود. قانون اساسى و انتخابات مجلس را شما روى دست ما گذاشته ايد!...»
دكتر يزدى مى افزايد: «تقابل دو جريان از همان روزهاى اول بعد از پيروزى انقلاب آغاز شد. در خرداد ۵۸ مهندس بازرگان نامه اى از طرف دولت موقت براى آقاى خمينى فرستاد كه در آن ضمن انتقاد از وضع موجود و بيان اختلاف نظر ميان دولت موقت و شوراى انقلاب، نوشت: اين آقايان (روحانيون) در همه كارها دخالت مى كنند ما مى گوئيم اين كه نمى شود. يا بگذاريد دولت موقت كارش را بكند يا بيائيد و خود شما دولت شويد. اگر قدرت مى خواهيد بايد كشور را هم اداره كنيد. آقايان خامنه اى و هاشمى (رفسنجانى) پذيرفتند كه بيايند و در دولت موقت فعاليت كنند اما آقاى بهشتى مخالف بود و مى گفت نه ما نبايد به دولت برويم و مسئوليت بپذيريم، رهبرى انقلاب با آقاى خمينى است، دولت و قدرت را ما بايد در دست داشته باشيم...»
(به نظر نگارنده اين اظهارات بهشتى حاكى از آن بود كه وى و همفكرانش مى خواستند شوراى انقلاب را شمشير داموكلسى بالاى سر دولت قرار دهند و قدرت مافوق حكومت داشته باشند، جريانى كه سرانجام به استعفاى دولت بازرگان انجاميد).
يزدى مى گويد: اين جريانات منجر به اين شد كه آرام آرام فهميديم نمى توانيم با آنها (روحانيون) كار كنيم و بايد كنار برويم. اصلاً ما كاره اى نبوديم. قدرت دست آقاى خمينى بود و اين آقايان هم مجرى نظرات وى. جرياناتى هم بود كه مى خواستند نظام جديد پا نگيرد. اقتدار حاكمان را برهم بريزند و حكومت را دچار تشتت كنند. اين را به خصوص در جريان اشغال سفارت آمريكا و روند تحولات بعدى شاهد هستيم...»
اشتباه استراتژيك:
دكتر يزدى در بخشى ديگر از مصاحبه خود به اشتباه تاكتيكى و استراتژيك دولت موقت اشاره مى كند و مى گويد:
«البته ما هم خطاهائى داشته ايم. برنامه سياسى آقاى خمينى را من خودم نوشتم. به خط من است. ايشان هم اصلاحاتى كردند. هنوز هم اصلش پيش من است. اين كه ما دو نهاد در نظر گرفتيم (شوراى انقلاب و دولت موقت) اشتباهى استراتژيك بود. ما نبايد مى پذيرفتيم يك شوراى انقلاب وجود داشته باشد و يك دولت موقت.
ما آمديم شوراى انقلاب درست كرديم و گفتيم شوراى انقلاب «قوه مقننه موقت» باشد اما رهبران حزب جمهورى اسلامى كه در شوراى انقلاب اكثريت داشتند قبول نداشتند كه فقط مجلس يا قوه مقننه باشند... در همه كارها دخالت مى كردند... اختلاف نظرهاى جدى ديگرى هم وجود داشت. مثلاً همان اوائل مرحوم بهشتى مى گفت: «چرا شما دائم مى گوئيد ما نيرو نداريم، آدم نداريم. اين آقاى كيانورى آمده بود پيش من و داستانى را تعريف كرد كه بعداز انقلاب بلشويكى اعضاى كميته مركزى حزب بلشويك رفتند پيش لنين و گفتند ما مى خواهيم براى بانك مركزى يكى را بگذاريم اما كسى را نداريم. لنين گفت كسى را نداريم يعنى چه؟ سپس شخصى را كه در آبدارخانه كار مى كرد صدا زد و حكم به او داد كه برو بانك مركزى را اداره كن!»
اين را آقاى بهشتى به نقل از كيانورى تعريف كرد. البته بهشتى زنده نماند ببيند كه وضع چه شد و اين رويكرد چه نتايج دراز مدتى داشت.
(يزدى مى خواهد بگويد كه اداره مملكت در نظام جمهورى اسلامى به همين روال پيش رفت يعنى كارها به كاردان سپرده نشد و افراد بى صلاحيت در رأس امور قرار گرفتند. در نتيجه مملكت به اين روز سياه افتاد.)
دكتر يزدى در اين بخش به مطلب قابل ملاحظه اى اشاره مى كند و به طور وضوح دليل مى آورد كه چرا آيت الله خمينى به جاى روشنفكران به جماعت روحانى تكيه كرد و در اين مقوله مى نويسد:
«از ميان همه شخصيت هاى سياسى كه من در نيم قرن گذشته با آنها ارتباط داشتم آقاى خمينى از همه زيرك تر بود... وقتى اختلافات روشنفكران را ديد پيش خود گفت: من مملكت را بدهم به دست اين روشنفكرانى كه احترام دوستى هاى ۴۰ ساله با همديگر را هم ندارند؟... از آن طرف در تهران تنها سه هزار مسجد وجود دارد، هر مسجد يك آخوند دارد و اگر قرار باشد مردم به خيابان بيايند، هر آخوند اگر با پنجاه تا بچه محل و مريدهايش راه بيفتد مى شود يكصد و پنجاه هزار نفر، حالا روشنفكران چند نفر را مى توانستند بياورند؟ آقاى خمينى با خود مى گويد پس بايد رعايت حال روحانيون ولو مرتجعين را كرد!... اشتباهات ما روشنفكران زياد بود...»
دكتر يزدى در بخش پايانى مصاحبه خود به توطئه هاى خارجى در مسير پيشرفت انقلاب اشاره مى كند و مى گويد:
«من به تئورى توطئه اعتقاد ندارم اما در عين حال نمى توانم ساده لوحى كرده و بگويم «ان شاءالله گربه است». من معتقدم هنگامى كه آمريكائى ها، انگليسى ها و اسرائيلى ها ديدند كه در جريان انقلاب باخته اند تلاش كردند همه چيز را از دست ندهند و لذا برنامه ريختند و از درون تأثير گذاشتند... همين آقاى فردوست بعد از انقلاب كجا بود و چه مى كرد؟ يك چنين شخصيت برجسته اى با ما و دولت موقت در تماس نبود. پس كجا بود و با چه كسانى تماس داشت و براى انجام چه برنامه اى؟
اتفاقاتى در جريان انقلاب و تكوين نظام به وقوع پيوست كه ما را به فكر وامى دارد. اين اتفاقات گاهى بسيار معنا دار است و شائبه دخالت و توطئه خارجى را تقويت مى كند. من يك نمونه را ذكر مى كنم. چند روز بعد از گروگان گيرى در تهران، ياسرعرفات از بيروت اعلام كرد كه اگر دولت آمريكا از وى بخواهد، او براى حل مسأله گروگان گيرى و ميانجيگرى بين ايران و آمريكا به تهران سفر خواهد كرد.
روابط ياسرعرفات با رهبرى انقلاب بسيار حسنه و نزديك بود. او مى خواست از اين موقعيت استفاده كند تا آمريكا سازمان آزاديبخش فلسطين (ساف) را به رسميت بشناسد اما در كمتر از ۲۴ ساعت بعد از سخنان ياسرعرفات، در بيروت بيانيه اى به نام دفتر امام عليه عرفات منتشر شد كه حاوى بدترين حملات به ياسرعرفات بود. انتشار اين بيانيه كاملاً غير منتظره بود زيرا به فرض اين كه ايران مايل نبود ساف در اين كار دخالت كند، مى توانست كمى صبر كند. اگر كارتر ساف را به رسميت مى شناخت و از ياسرعرفات درخواست مداخله و وساطت مى كرد، ياسرعرفات به تهران مى آمد دولت ايران نظر مخالف خود را به او ابلاغ مى كرد. در اين صورت فلسطينى ها يك امتياز از آمريكا گرفته بودند. اگر چه معلوم نبود كه دولت كارتر حاضر به چنين اقدامى و دادن امتياز به فلسطينى ها بشود، اما صدور اين بيانيه در هر حال دخالت فلسطينى ها را بلاموضوع كرد. اما اگر كارتر به هر دليلى و با هر انگيزه اى به خصوص در سال انتخابات رياست جمهورى براى حل مشكل گروگان گيرى اين امتياز را به فلسطينى ها مى داد. چه كسى از آن زيان مى برد؟ آمريكا، ايران يا اسرائيل؟
مثال ديگر ماجراى سفر مك فارلين و خريد اسلحه از آمريكا و افشا شدن و لو رفتن آن است. آيا اسرائيلى ها در افشاى سفر مك فارلين به ايران دخالت نداشتند؟ آيا آنها منافعى در خطر افتاده داشتند؟ بررسى منابع تاريخى- و از جمله گزارش كميسيون تاور (در سناى آمريكا) ما را در چنين مواردى آگاه تر مى كند. البته ما نياز به زمان داريم تا امكان طرح همه زواياى تاريك و مكتوم تاريخ معاصر و تحليل صحيح تحولات انقلاب و بعد از آن فراهم آيد. انقلابى كه به گمان من روند سامان يافتن و تبديل آن به يك نظام از سال ۱۳۵۸ متفاوت شد و شكل معنادار و متفاوتى به خود گرفت...»
در اينجا مصاحبه دكتر يزدى به پايان مى رسد اما در عين اين كه اظهارات او در ارزيابى منش و روش سياسى آقاى خمينى و تقسيم دوران اقتدار او به «خمينى مكه» و «خمينى مدينه» و نقد رويه نامتجانس روشنفكران و علت روى آوردن آيت الله خمينى به طيف روحانيت ولو مرتجعين و متحجرين آنها و رو گردانى او از روشنفكران، شجاعانه است، ولى آيا او همه حقايق را گفته است؟ راقم اين سطور ترديد دارد و اين كه او صبر كرد تا نزديك سه دهه بگذرد و اين مطالب را بازگويد آيا ترس از آن نبود كه سرنوشت قطب زاده گريبان گير او نيز بشود؟ و فراموش نكنيم كه يزدى خود يكى از چرخ هاى عمده ماشين انقلاب بود. كسى كه با بيرحمى هر چه تمام تر از تيمساران نصيرى، رحيمى، خسروداد و ناجى بازجوئى كرد و فهرست بيش از ۳۰ تن از افسران و دولتمردان را در مدرسه علوى به آيت الله داد و اصرار كرد كه همگى همان شب درجا اعدام شوند كه مبادا به توطئه اى دست يابند و آيت الله خمينى فقط در برابر اسم چهار نفر علامت زد و گفت: «فعلاً همين ها را ببريد بزنيد» و يزدى با نارضائى از اين كه پيشنهادش مورد قبول رهبر قرار نگرفته است فرمان مقام رهبرى را به قصابان مسلسل به دست ابلاغ كرد و در پشت بام مدرسه علوى بدن آن چهارنفر را مشبك كردند...
يزدى و امثال واقرآن او بايد بدانند كه اين اعترافات و انتقادات چيزى از مسئوليت آنان در برابر تاريخ نخواهد كاست.
(ادامه دارد)
|