من هر چه ديده ام زدل و ديده ديده ام
گاهى زدل بود گله، گاهى زديده ام
من هر چه ديده ام زدل و ديده تاكنون
از دل نديده ام همه از ديده ديده ام
اول كسى كه ريخته است آبروى من
اشكست، كش به خون جگر پروريده ام
آه دهن دريده من راز فاش كرد
او را گناه نيست، منش بر كشيده ام
عمرى بدان اميد كه روزى رسم به كام
سوداى خام مى پزم و نا رسيده ام
گويند بوى زلف تو جان تازه مى كند
(سلمان) قبول كن كه من از جان شنيده ام
شيخ بهايى
شيرين سخن
شيرين سخنى كه از لبش جان مى ريخت
كفرش ز سر زلف پريشان مى ريخت
گر شيخ به كفر زلف او پى بردى
خاك سيهى بر سر ايمان مى ريخت
ابوسعيد ابوالخير
هر چه بادا بادا
وا فريادا ز عشق وا فريادا
كارم بيكى طرفه نگار افتادا
گر داد من شكسته دادا دادا
ور نه من و عشق هر چه بادا بادا
هوشنگ ابتهاج
چنگ شكسته
بازم به سر زد امشب اى گل هواى رويت
پايى نمى دهد تا پر وا كنم به سويت
گيرم قفس شكستم وز دام و دانه جستم
كو بال آن خود را باز افكنم به كويت
تا كى چو شمع گريم اى درين شب تار
چون صبح نوشخندى تا جان دهم به بويت
از حسرتم بمويد چنگ شكسته دل
چون باد نو بهارى چنگى زند به مويت
اى گل در آرزويت جان و جوانى ام رفت
ترسم بميرم و باز باشم در آرزويت
از پا فتادگان را دستى بگير آخر
تا كى به سر بگردم در راه جست و جويت
تو اى خيال دلخواه زيباترى از آن ماه
كز اشك شوق دادم يك عمر شست و شويت
چون سايه در پناه ديوار غم بياساى
شادى نمى گشايد اى دل درى به رويت