Nimrooz
Vol.18, No. 972, March 7, 2008
سال هيجدهم - شماره ۹۷۲ - جمعه ۱۷ اسفند ۱۳۸۶
احمدى نژاد، تكنولوژى و «سياست آخرالزمانى»
خروج شاه از زبان پيشخدمت دربار

احمدى نژاد، تكنولوژى و «سياست آخرالزمانى»
مهدى خلجى، روزنامه نگار ايرانى و از پژوهشگران «موسسه واشينگتن در امور خاور نزديك- Washington Institute for Near East Policy (WINEP)» ، اخيراً با انتشار مقاله اى، برخى سياست هاى مهم مقام هاى ايرانى را بررسى كرده است.
اين مقاله مفصل با عنوان «سياست آخرالزمانى يا اپوكاليپتيك» ، در وب سايت «موسسه واشينگتن» كه مركزى مطالعاتى محسوب مى شود، منتشر شده است.
خلجى در اين مقاله از تأثير «نوعى مهدويت» بر تصميم گيرى هاى سران جمهورى اسلامى ايران، به ويژه محمود احمدى نژاد، رئيس جمهورى سخن گفته است.
او در مفاله «سياست آخرالزمانى» مى نويسد: «علت رشد و نمو اين گروه ها كه در زمان حيات آيت الله خمينى از سوى او سركوب و فعاليت آنها تعطيل شده بود آن است كه وعده هاى اوليه جمهورى اسلامى به تشكيل دولت عدل و عدالت تحت قوانين اسلامى با شكست مواجه شد و توده هاى مردم باور خود را به آن از دست دادند.»
مهدى خلجى معتقد است كسانى كه به زنده بودن و «ظهور» دوازدهمين امام شيعيان اعتقاد دارند، پيشرفت تكنولوژى و از جمله برنامه هسته اى ايران را وسيله اى براى كسب قدرت اسلامى و احتمالا تسريع ظهور امام زمان مى دانند. او در مصاحبه اى به سئوالاتى درباره مقاله خود پاسخ داده است:
در اسلام شيعه اعتقاد به بازگشت امام زمان يك باور كلى است، اما اكثريت آن را به آينده نامعلوم موكول مى كنند در حالى كه برخى ديگر آن گونه كه شما مى گوييد، مدعى هستند كه براى «ظهور» او تلاش مى كنند. تأثير اين شيوه تفكر در سياست گذارى چيست؟
همان طور كه اشاره كرديد باور به امام دوازدهم شيعيان يك باورى است فراگير در مذهب شيعه، اما آن چه كه بعضى از فرقه هاى مهدى گرا را در روزگار ما متفاوت مى كند در هر صورت برداشت ايدئولوژيك از اين باور سنتى است، يعنى اينكه مهدى باورى تبديل به يك ايدئولوژى سياسى شده، يعنى اينكه در چارچوب يك نظام فكرى قرار گرفته كه اهداف سياسى خاصى را تعقيب مى كند.
از اين جهت تفاوت به عنوان مثال جريانى كه تحت نام احمدى نژاد شناخته شده با جريان كلى مهدى باورى در تشيع اين هست كه احمدى نژاد يك سرى پيآمدهائى براى باور به مهدى قائل هست كه طبيعتا داراى پيآمدهاى سياسى است و مى تواند در تصميم گيرى سياسى تأثير قاطعى داشته باشد.
آيا اين تاثيرى كه به گفته شما اين نوع باور به در تصميمات سياسى دارد، ارتباطى به مثلا مسئله سياست هسته اى دارد؟ آن طورى كه به نوعى در يك قسمتى از مقاله خود اشاره كرده ايد كه اينها معتقد به علوم پيشرفته هستند و به همين خاطر است كه برنامه هسته اى را به اين شدت دنبال مى كنند.
ببينيد دو نكته هست: يك نكته اين هست كه در باور سنتى شيعه شما براى ظهور امام زمان وظيفه خاصى نداريد. شما فقط بايد دعا كنيد از خداوند سلامتى امام دوازدهم را بخواهيد و همين طور آرزو كنيد كه شما هم در زير سايه دولت او كه دولت عدل خواهد بود، زندگى بكنيد و در ركاب او بجنگيد. هيچ وظيفه ديگرى در زمان غيبت نداريد.
اما برداشت ايدئولوژيك يا تفسير ايدئولوژيك از مسئله مهدويت معتقد است كه شما در زمان غيبت وظايفى داريد، بيش از دعا كردن. يكى از اين وظايف هم اين است كه شما كارى بكنيد كه ظهور امام زمان نزديك باشد و زودتر اتفاق بيفتد. در ايدئولوژى مهدى گرايى شما بايد يك سرى اقدامات عملى انجام بدهيد.
حالا شما مى گوييد كه اين اقدامات عملى يكى از شاخص هايش همين مسئله برنامه هسته اى در ايران هست؟
به دليل اينكه مهدى گرايان جديد فاقد مكتب فكرى هستند يعنى نه تئورى را پرورده اند، نه كتابى نوشته اند، نه آثارى دارند، نمى شود با قاطعيت گفت كه اين ها چه مى انديشند و از نگاه آنها مسئله هسته اى در كجاى اين اقدامات براى تعجيل ظهور امام زمان قرار مى گيرد.
اما به اين دليل كه احمدى نژاد از يك طرف شديدا بر مسئله مهدويت تكيه مى كند و از طرف ديگر مهمترين دلمشغولى دولت خود را سياست هسته اى قرار داده طبيعتا مى شود حدس ها و گمان هائى زد كه مسئله هسته اى در راستاى انجام دادن افداماتى براى ظهور امام زمان هست.
اما اين ادعا البته قابل اثبات به طور قطعى نيست.
يك نكته ديگررا هم بايد درنظر گرفت و آن اين كه ايدئولوژى هاى اسلامى به شدت رغبت به تكنولوژى دارند، يعنى اينكه در ايدئولوژيهاى بنيادگراى اسلامى با وجه و يا با چهره تكنولوژيك تجدد هيچ مشكلى به چشم نمى خورد و به عكس شما اگر در شبكه هاى بنيادگرا يا در محافل بنيادگرا يا در كشورهاى بنيادگرا برويد ميبينيد كه به شدت همه چيز ديجيتاليست و همه چيز با آخرين فرآورده هاى تكنولوژيك مجهز است و اين تركيب تكنيك و ايمان سنتى يكى از اصلى ترين مشخصه هاى بنيادگرايى اسلامى است كه البته مى تواند بسيار خطرناك باشد.

خروج شاه از زبان پيشخدمت دربار
محمد رضا مرادى ۶۰ سال دارد از كودكى در كاخهاى سلطنتى ايران بزرگ شده و اينك نيز در مجموعه سعدآباد زندگى مى كند. وى كه پيش از انقلاب به عنوان پيشخدمت در دربار خدمت مى كرده اخيراً در مصاحبه اى با يكى از نشريات داخل كشور خاطره هاى خود از خانواده سلطنتى و همچنين غارت كاخها پس از انقلاب راباز گفته است.
او مى گويد: من از ترسم بيرون نيامدم، من تا حدود يك ماه حتى براى خريد سيگار خانمم را مى فرستادم. محله ما هم طورى بود كه همه مى شناختند كه ما كجا كار مى كنيم. ترس من از اين بود كه بيايم به خيابان يك نفر بر هر اساسى يك دفعه بگويد «آى ساواكى» تا من بيايم ثابت كنم كه چه كسى هستم و چه كاره ام... بلايى سرم بيايد!

از چه سالى كارخود را در كاخ ها شروع كرديد؟
از سال ۱۳۳۰ در كاخ ها بودم. در آن زمان كاخ هاى سعد آباد جزو كاخ هائى بودند كه فقط در تابستان ها مورد استفاده قرار مى گرفتند. در كاخى به نام «كاخ اختصاصى» در خيابان پاستور كارم را آغاز كردم. در آن زمان نه سال سن داشتم و به خاطر آنكه پدر و پدر بزرگم در اين دستگاه فعاليت مى كردند، من هم از خردسالى وارد اين كار شدم.

پدر و پدر بزرگتان در زمان سلطنت قاجارها در كاخ ها مشغول به كار بودند و يا پهلوى؟
خير پدر و پدر بزرگم در زمان پهلوى اول تا اوايل سلطنت پهلوى دوم در كاخ ها مشغول به كار بودند.

در آن دوره براى كار در دربار شرايط خاصى وجود داشت؟
كسانى در اولويت بودندكه وابستگى به دستگاه داشتند. چون من در آن زمان پدر و پدر بزرگم و يك زمانى عموى من هم جزو گارد رضا پهلوى بودند به همين دليل زمانى كه تصميم گرفتم رسمى بشوم سال ۵۱ بود كه به طور قطعى تصميم گرفتم وارد اين كار بشوم. در آن زمان به دنبال چند كار ديگر رفتم كه موفقيت آميز نبود و نهايتا در سال ۵۱ تصميم قطعى ورود به اين كار را گرفتم. در آن زمان درخواستم را به معاون وزير دربار (اسدالله علم)، آقاى «ابوالفتح آتاباى» دادم. يك هفته بعد اطلاع دادند كه به كارگزينى بروم. در كارگزينى يك سرى مدارك از من خواستند براى تحقيقات. البته چون سوابق من را مى دانستند زياد سخت گيرى نكردند. چون از نه سالگى من به عنوان روز مزد در دربار كار مى كردم.
در درخواستم نوشته بودم: جناب آقاى آتاباى من فلانى هستم، پسر فلان كس و باعث افتخار است اگر درخواستم براى كار در وزارت دربار مورد قبول واقع شود. يك هفته بعد وقتى كه به من گفتند به كارگزينى مراجعه كنم، ديدم زير نامه من آقاى آتاباى نوشته است: «آقاى سمنانى-رئيس كارگزينى- اين شخص پدرش سال ها زحمت كشيده است لازم است كه هرچه سريعتر كارهاى استخدامى وى را انجام دهيد»

در زمانى كه درخواست داديد، مشخص بود كه قرار است در كدام قسمت دربار مشغول به كار شويد؟
خير، ما فقط درخواست كار در كاخ را مى داديم، تشخيص اينكه هر متقاضى در چه قسمتى از كاخ مشغول به كار شود فقط با شخص آقاى آتاباى بود. ايشان با اولين نگاه مى گفتند كه اين شخص بايد كجاى دربار مشغول به كار شود.





گفتيد كه قبل از استخدام رسمى در دربار به صورت روزمزد كار مى كرديد، زمانى كه روزمزد كار مى كرديد، فعاليتتان چه بود، در آن زمان چقدر حقوق مى گرفتيد؟
در زمان كودكى و نوجوانى، وقتى شاه و ملكه تنيس بازى مى كردند، من توپ جمع مى كردم. بابت اين كار هم، روزانه هفت تومان مى گرفتم.

براى كارى كه قرار بود انجام بدهيد، آموزشى ديديد؟
مدت خيلى كوتاهى آموزش هاى خاصى رادر دفتر آقاى آتاباى گذراندم. آموزش ها به خاطر اينكه مخصوص دربار بود، جايى اين آموزش ها داده نمى شد، مدت سه ماه اين آموزش ها را در معاونت وزارت دربار ديدم.

بعد از آن چه شد؟
اواخر اسفندماه، يك روز آتاباى مراصدا كرد، عادت داشت كه اسم افراد را نمى برد به من گفت: «پسر تو از فردا مى روى به كاخ سعد آباد، قسمت ظروف فعلا كارت را شروع كن. سر و سامانى بده تا ببينيم چه مى شود» بعد از آن من به كاخ سفيد (موزه ملت فعلى) به عنوان انبار دار ظروف كارم را آغاز كردم. تا آخر خدمتم كه زمان رفتن شاه از ايران بود پست رسمى من مسئول انبار و تشريفات و پذيرايى ها بود.

بعد از استخدام در دربار، بابت كارى كه انجام مى داديد، ماهانه چقدر حقوق مى گرفتيد؟
اولين حقوقى كه بعد از استخدام دريافت كردم مبلغ ۴۰۰ تومان بود. البته يكسال بعد حكمى آمد كه حقوق من شد ۴۲۰ تومان. كه اين حقوق هر سال اضافه مى شد.

شرح كارهايتان چه بود؟
من مستقيما، با آشپزخانه، قسمت ظروف و ميز ناهار شاه و ملكه در تماس بودم. يعنى كارم از آشپزخانه شروع و به سر ميز غذاى شاه و ملكه ختم مى شد.

شما كه تا اين حد به شاه نزديك بوديد، آيا در خود سعد آباد زندگى مى كرديد؟
خير من تا دو سه سال پس از استخدام در منازل استيجارى در مناطق مختلف تهران زندگى مى كردم. اما بعد از دو، سه سال منازل سازمانى در قصر فيروزه سابق (انتهاى پيروزى فعلى) ساخته شده بود. من تا شنيدم اين منازل آماده شده است بلافاصله پيش آقاى آتاباى رفتم و به او نامه اى نوشتم كه: «آقاى آتاباى من در منزل استيجارى زندگى مى كنم، رفت و آمد برايم مشكل است. بنابراين دستور بدهيد كه از منازل سازمانى در اختيار من هم قرار داده شود» بعد از اين نامه جزو اولين كسانى بودم كه به من منزل سازمانى دادند.

با توجه به اينكه شما تا سر ميز غذاى شاه و ملكه هم حضور داشتيد، آيا در آن زمان تحت نظر بوديد؟
بعدها فهميدم كه تعقيب مى شدم. بعد از انقلاب متوجه شدم كه در تمام آن زمان، نه من بلكه تمام كسانى كه در كاخ كار مى كردند شديدا تحت مراقبت بودند. حتى زمانى كه ما به منزل مى رفتيم شايد مدت زيادى تحت تعقيب بوده ام. اينكه كجا مى روم، با چه كسى مى روم، در هفته چقدر براى منزل خريد مى كنم و... همه اينها را داشتند. كه البته پس از انقلاب من متوجه شدم.

وقتى كه سال ۵۷ انقلاب اسلامى به پيروزى نزديك مى شد، شما كجا بوديد. در آن زمان شاه و فرح كجا بودند. آخرين لحظه اى كه شاه از ايران رفت، پيش از فرودگاه را به ياد داريد؟
بله، آخرين روزى كه من در كاخ نياوران بودم شاه از كشور خارج شد. در كاخ نياوران بوديم كه شاه آمد و با ما خداحافظى كرد. در آن روز بيشتر از بيست نفر در نياوران همراه شاه نبودند (كه من هم يكى از آنها بودم) اولين كسانى كه شاه با آنها خداحافظى كرد ما (خدمه) بوديم.

خارج شدن شاه را از كاخ به طور كامل شرح مى دهيد؟
در آن روز شاه با آسانسور از طبقه بالا كه خوابگاهش بود پايين آمد. كامبيز آتاباى كه پسر ابوالفتح آتاباى بود او هم از پله هاى اضطرارى پايين آمد. همزمان با شاه به طبقه پايين رسيد. زمانى بود كه شاه جلوى آسانسور ايستاده بود نگاهى به بچه ها كرد.
دو سه نفر در حال جارو كشيدن فرش بودند، يكى دو نفر ايستاده بودند كنار سالن (ما مى دانستيم كه شاه براى هميشه مى رود) شاه آمد و به خدمه نگاهى كرد و بعد دستش را به علامت دعوت از ما براى در آغوش كشيدن باز كرد.
من و چند نفر ديگر به طرف شاه دويديم و به شاه چسبيديم و گريه كرديم. يكى از بچه ها كه آبدارچى بود نامش محمد بود، محمد قد بلندى داشت بچه هاى شاه (فرحناز و ليلا) اسمش را گذاشته بودند «ممد گاليور» دقيقا خاطرم هست كه ممد گاليور روى زمين افتاده بود، پاهاى شاه را بغل كرده بود و گريه مى كرد و با صداى بلند مى گفت: «اعلا حضرت جانم! نمى گذارم برويد» محمد اينطور حرف مى زد و طبيعتا ما را بيشتر به گريه وا مى داشت. در همين احوال شاه هم گريه كرد. كامبيز آتاباى كه گريه شاه را ديد آمد و شروع كرد به جدا كردن ما از شاه. شاه مى خواست حرف بزند ولى بغض كرده بود و فقط يك نگاه كرد و از سالن خارج شد.
ما مى خواستيم از سالن به دنبال شاه خارج شويم كه يكى از بچه ها گفت عليا حضرت (فرح ديبا) هم از پله ها مى آيد. من و چند نفر از پيش خدمت ها كنار پله ها ايستاديم. من بودم و سه نفر از پيش خدمت هاى سفره خانه. مهدى خان، نصرت الله خان و عباس شرفى كه فوت كرده است.
ما كنار پله ايستاده بوديم كه فرح آمد پايين. گريه ما را كه ديد گفت: «چرا گريه مى كنيد؟ قرار نيست برويم، برمى گرديم، هيچ نگران نباشيد، به سر اعليحضرت برميگرديم. الان سياست اقتضا مى كند كه برويم ولى به سر اعلا حضرت برخواهيم گشت، شما هم كاخ را ترك نكنيد. دقيقا مثل زمانى باشيد كه ما بوديم.» بعد از اين حرف ها با ما دست داد و پشت سر شاه رفت. خود فرح اين را گفت. ما وقتى همچين حرفى را با تأكيد و دوبار تكرار از فرح شنيديم باور كرديم. من و همه كسانى كه آنجا بودند باور كردند. از سالن كه خارج شديم، ديدم كه يك عده زيادى از گاردى ها و تيمسار ها كه جزو نزديكان شاه بودند هم رسيده بودند و عده اى از كارگران و باغبان هاى كاخ هم آمده بودند و... همگى جمع شدند و تعداد افرادى كه دور شاه جمع شده بودند بالغ بر صد نفر شد. در اين لحظه ديگر دست به شاه نمى رسيد، ولى متوجه شدم همان ممد گاليور كه گفتم، دوباره رفته است روى چمن، پاهاى شاه را گرفته و داد مى زند كه: «نمى گذارم برويد» بين اين همه شلوغى من صداى ممد گاليور را مى شنيدم. آنقدر محكم پاهاى شاه را گرفته بود كه چيزى نمانده بود كه شاه را به زمين بزند!
من هم رفتم جلو، درجه يكى از تيمسارها به چانه من گرفت، چانه من پاره شد و خون آلود شد. خون زيادى جارى شد و من ترسيدم جلو بروم و لباس ديگران را كثيف كنم. همه پايين پله ها ايستاديم، زمينى كه هليكوپتر شاه آنجا قرار داشت چمن بود و حدود ۲۰ تا ۳۰ قدم با كاخ فاصله داشت. از آنجا به بعد، پله ها را شاه به همراه ملكه تنها بالا رفت. از بالا نگاهى به بقيه كرد و بعد ارتشى ها سلام نظامى دادند و بعد شاه سوار هليكوپتر شد و حركت كردند. آخرين چيزى كه يادم است تصوير شاه از پنجره هليكوپتر بود.

بعد از اينكه شاه رفت، خدمه ديگر در كاخ نبودند؟
البته قرار بود كه نرويم. چون مى ترسيديم كسى ما را شناسايى كند ولى تلفن و اصرار بچه ها، قرار گذاشتيم كه در هفته يكى دو روز به كاخ بياييم. در اين زمان چند روز از رفتن شاه گذشته بود.

پس از اينكه شاه رفت، و بعد از پيروزى انقلاب اسلامى در ۲۲ بهمن ماه سال ۵۷ چه اتفاقى براى كاخ ها افتاد، شما وقتى كه انقلاب به پيروزى رسيد كجا بوديد؟
بعد از پيروزى انقلاب كاخ ها مورد حمله قرار گرفت، عده اى از مردم عادى و عامى حمله كرده بودند به قصد غارت. در سعد آباد هم اين اتفاق افتاد. سعدآباد درهاى زيادى دارد، از دربند تا زعفرانيه بيش از ده در ورودى دارد، ديوار سعدآباد هم آنچنان بلند نبود و نيست. يعنى هر كسى مى تواند يك چارپايه بگذارد و وارد شود.
اينجا مورد حمله قرار گرفت و سه روز به طور مداوم غارت شد. ولى در نياوران يك عده از نيروهاى انقلابى حفاظت كاخ را به عهده گرفتند. بعد همافرها آمدند و با اسلحه حفاظت آن را آنها عهده دار شدند. ولى بعد براى همافرها مشكلى پيش آمد كه رفتند و پيش نمازى به نام حاج آقا مصطفوى (پيش نماز نياوران) مأمور شدند كه كاخ را حفاظت كنند. او بچه هاى انقلابى را دورادور كاخ گماردند، تا وسايل و اشياء كاخ حفظ شود. مى توانم بگويم حتى يك چوب كبريت بعد از انقلاب از كاخ نياوران خارج نشد.

سعد آباد چطور؟
به اينجا فوق العاده دستبرد زده شد. چون اينجا نگهبان نداشت وبالطبع هر كسى داخل مى آمد و هر چه مى توانست مى برد. طى سه روز خيلى ها آمدند و خيلى چيزها بردند.

بعد از انقلاب، با شور انقلابى كه مردم داشتند، شما به عنوان يكى از خدمه دربار كجا بوديد؟
من از ترسم بيرون نيامدم، من تا حدود يك ماه حتى براى خريد سيگار خانمم را مى فرستادم. محله ما هم طورى بود كه همه مى شناختند كه ما كجا كار مى كنيم. ترس من از اين بود كه بيايم به خيابان يك نفر بر هر اساسى يك دفعه بگويد «آى ساواكى» تا من بيايم ثابت كنم كه چه كسى هستم و چه كاره ام... بلايى سرم بيايد.

بعد از انقلاب تا چند وقت بيكار بوديد، بعد چه شد كه بالاخره از خانه نشينى خارج شديد؟
ما تا سه ماه بيكار بوديم و حقوق هم نمى گرفتيم. يك عده اى از بچه هاى كاخ كه زرنگى كردند. خودشان را در نخست وزيرى آن زمان وارد كردند و پستى گرفتند و در آنجا مشغول به كار شدند. همان ها به گوش مسئولين رساندند كه يك عده اى در اينجا (خانه هاى سازمانى) زندگى مى كنند. اينها الان از زمانى كه انقلاب پيروز شده است در مدت اين سه ماه حقوق نگرفته اند.
گفتند ليستى تهيه كنيد، فعلا به طور موقت حقوقى به اينها بدهيم تا بعداً تكليفشان مشخص شود. آمدند از ما ليستى تهيه كردند كه چند نفر هستيد و چقدر حقوق مى گرفتيد. يك روز قرار گذاشتيم و ما با اجتماع رفتيم به دفتر نخست وزيرى كه در خيابان پاستور بود. در آنجا يك ليست ديگر از ما تهيه كردند. مقدارى از حقوق ما را به ما دادند كه الان يادم نيست كه چقدر بود. ولى كل حقوق نبود. به اندازه اى بود كه لنگ نمانيم و زندگى مان اداره شود.
همان پول موقتى كه به ما دادند ماه هاى بعد هم تكرار شد تا زمانى كه به ما اعلام كردند كه شما را تقسيم كرده ايم كه در چند جا مى توانيد برويد كار كنيد. يك عده اى به وزارت دادگسترى رفتند كه هنوز هم در آنجا هستند. عده اى ديگر به نهاد رياست جمهورى آن زمان رفتند و مشغول به كار شدند. عمده همكاران ما در اين دوجا يعنى دادگسترى و نهاد رياست جمهورى مشغول به كار شدند.

شما چطور، چه شد كه بعد از انقلاب دوباره در كاخ مانديد؟
من چون علاقه اى به كار در دادگسترى نداشتم يك هفته بعد از آنكه همه تقسيم شدند خودم را معرفى كردم به دفتر نخست وزيرى كه در آن زمان يك كارگزينى تشكيل شده بود.
در آنجا گفتم كه من كارمند فلان جا بودم. در حال حاضر بيكار هستم و... در اين زمان يك نفر كه در آنجا بود مرا شناخت و به من گفت فلانى تو سعدآباد بودى؟ خوب شد تو را پيدا كرديم. الان عده اى در حال اداره كردن سعدآباد هستند كه به چم و خم سعدآباد وارد نيستند و چيزى از كاخ نمى دانند. چون شما در آنجا كار كرده اى فردا خودت را به آنجا برسان و در آنجا مشغول شو...
من گفتم دوست ندارم كه دوباره به سعدآباد بازگردم. به من گفت مدتى (نهايتا دو تا سه ماه) آنجا برو و به اداره كنندگان چم و خم كاخ را ياد بده بعد برگرد تا هرجا كه دوست دارى بفرستمت. من هم قبول كردم.

بعد از اينكه به سعدآباد برگشتيد با چه منظره هائى روبرو شديد، كاخ چقدر تغيير كرده بود؟
من قبول كردم كه براى دو ماه به سعدآباد بيايم. در آن زمان از نخست وزيرى دو نفر را انتخاب كرده بودند به عنوان سرپرست كاخ سعد آباد. من با اين دو نفر كار كردم.
اين آقايان نمى دانستند سعدآباد چند در ورودى دارد. از كجاهاى سعد آباد ممكن است كه كسى وارد شود. اسم كاخ ها چيست، تعداد كاخ ها را دقيقا نمى دانستند، اينكه كاخ ها براى چه كسانى است را نمى دانستند و... تمام اينها را من در روزهاى اول با ماشين در سعدآباد مى رفتيم و بهشان ياد مى دادم كه آنها هم يادداشت بر مى داشتند.

در آن زمان بازهم كاخ هاى مجموعه سعدآباد غارت مى شدند؟
بله، روزى نبود كه باغبانى نيايد و به ما اطلاع ندهد كه شب گذشته پنجره يا در فلان كاخ شكسته شده و غارتگران به داخل كاخ رفته اند. ما صبح دوباره ميخ و چوب و تخته و چكش بر مى داشتيم مى رفتيم پنجره شكسته را تخته مى زديم و مى بستيم تا دوباره از آنجا نتوانند نفوذ كنند. نهايتا ديدم كه اينطور نمى شود.
نگهبان هم نداشتيم كه حداقل بتوانيم براى هر كاخ يك نگهبان بگذاريم. نشستيم با آقايانى كه سرپرست بودندصحبت كرديم. قرار بر اين شد كه تمام اموال منقول كاخ ها را جمع آورى كنيم. تمام وسايلى كه ممكن بود مورد دستبرد قرار بگيرد. همه اينها را جمع كنيم در يك جا، كه حداقل بتوانيم از آن يك جا محافظت كنيم.

كجا محل جمع آورى اين وسايل شد، آيا اين كار لطمه به چيدمان وسايل نزد؟
قرار شد كه كاخ سفيد (موزه ملت فعلى) مركز جمع آورى اين وسايل شود. كارگرهايى گرفتيم و با كمك آنهايى كه مى آمدند سر كار تمام كاخ ها را با وانت خالى كرديم اموال را در اين كاخ (كاخ سفيد) جاى داديم.
كاخ سفيد سه طبقه دارد كه تمام اتاق ها و سالن هاى اينجا پر از اموال كاخ هاى ديگر شده بود. از ميز و صندلى گرفته تا تابلو و فرش و.... فرش ها فوق العاده بزرگ بود كه ۱۲-10 نفر به سختى آنها را مى توانستند حركت بدهند. ما فرش ها را هم جمع كرديم به همراه ساير وسايل. چيزى حدود ۲-3 هفته طول كشيد تا وسايل را از كاخ ها جمع كنيم و در كاخ سفيد انبار كنيم.
وقتى وسايل را مى چيديد، دقت داشتيد كه وسايل نظم خاصى داشته باشند.
يعنى بعداً مشخص شود كه جاى هر كدام از وسايل در محل استقرار اصلى شان كجا بوده و احتمالا چه وسيله اى مربوط به كدام كاخ است؟
در ابتداى كار با نظم و حساب و كتاب چيديم. اما بعداً كه جا كم آمد همينطورى بدون نظم خاصى وسايل را روى هم تل انبار كرديم.
اين شد كه ما خودمان نمى توانستيم تشخيص بدهيم كه اين اموال مال كدام كاخ بوده كه به اينجا آمده است. بعدها آرام آرام ليست هائى پيدا شد كه به كمك آنها توانستيم بعضى از اموال كاخ ها را تفكيك كنيم و اموال را به خود كاخ ها ببريم. البته اين اتفاق وقتى افتاد كه كاخ نگهبانى داشت و سعدآباد حساب و كتابى پيدا كرده بود.

شاه چه غذايى مى خورد؟
غذاى خاصى نمى خورد. اما بايد بگويم در بعضى مواقع آشپز فرانسوى مى آمد، اين آشپز فرانسوى غذاى ايرانى نمى داد، غذاهايى مى داد كه خودش دوست داشت!
به مذاق ما اصلا سازگار نبود. چيزهايى مى پخت كه ما اصلا نه ديده بوديم و نه مى توانستيم حتى اسمش را تلفظ كنيم. خوردنش هم اصلا براى ما لذت بخش نبود.
يك مدت زمان كوتاهى در حضور آشپز هاى خودمان اين آشپز فرانسوى هم دعوت شد و مدت۲-1 ماه غذا پخت و بعد هم رفت!

غذاهاى كاخ هاى مجموعه سعدآباد چگونه تامين مى شد، توسط چه كسى؟
تمام غذايى كه در كاخ ها به مصرف مى رسيد توسط سر آشپز «على كبيرى» كه فوت كرده است تهيه مى شد. آقاى كبيرى ۸-7 شاگرد داشت. توسط همين ها و چند نفر از خدمه كاخ ها را به طور كل غذا مى دادند. كاخ هائى كه بايد غذاى آنها را تامين مى كردند شامل كاخ فرحناز، كاخ ليلا، عليرضا، شاه و... بودند كه غذايشان از آشپزخانه اصلى تهيه مى شد اما كاخ خانم ديبا آشپزخانه اختصاصى و آشپز مجزا داشت. احمد رضا هم جدا بود. به جز اين دو نفر ساير ساكنين كاخ توسط همان آشپزخانه تغذيه مى شدند.

چه لباس هائى مى پوشيدند؟
لباس هاى شاه و خانواده او همگى خارجى بودند و اكثرا فرانسوى. فقط لباس هاى سواركارى، شلوار سواركارى شاه فكر مى كنم در ايران دوخته مى شد. ما دو صندوق خانه داشتيم، يكى در سعدآباد و يكى در نياوران كه مختص شاه بودند. صندوقخانه اى كه در سعدآباد هست با صندوق خانه ملكه يكى شده. ولى صندوق خانه نياوران مجزا بود. در اين صندوق خانه قفسه بندى شده بود ويترين هائى بودند. شاه بر حسب نياز و موقعيت لباس هائى را انتخاب مى كرد و توسط پيشخدمت خوابگاه لباس را از مسئولين صندوق خانه تحويل مى گرفت، اتويى زده مى شد و مى پوشيد.
براى مثال قرار بود شاه براى بازديد نظامى برود لباس آن قسمت را مى پوشيد.
براى مثال زمانى كه شاه از ابتدا تا ۱۳ فروردين هر سال در كيش اقامت مى كرد چندين مانور دريايى هم در آنجا انجام مى شد كه شاه هم بايد حضور مى داشت و بالطبع لباس نيروى دريايى را هم ما با خودمان مى برديم.

تفريحات شاه و خانواده شاه چه بود؟
خود شاه تفريحى به آن صورت نداشت. ولى خانواده شاه و ملكه جشن هنر شيراز را هر سال برگزار مى كرد. هر سال يكبار هنرمندان ايران و جهان جمع مى شدند و جشن هنرى برگزار مى شد. زمان شروع تا خاتمه اش حدود يك ماه به طول مى انجاميد. به خصوص هنرمندان خارجى زياد به ايران مى آمدند. در آنجا نمايشنامه، فيلم، و... برگزار مى شد. خصوصا در رشته هاى معمارى بهترين هاى دنيا را در ايران جمع مى كردند. حاصل اين جشن ها بسته شدن قرار دادهايى بود كه بعد از جشن هنر با آنها منعقد مى شد تا اين هنرمندان در ايران آثارى را خلق كنند.

بچه هاى شاه چطور؟
البته به جز وليعهد، بقيه بچه هاى خيلى كم سن و سال بودند. وليعهد هر دو هفته يكبار يك پارتى در كاخش برگزار مى كرد. مدعوين هم همكلاسى هاى وليعهد بودند. بزن و بكوبى داشتند و...

بچه هاى شاه از كاخ خارج مى شدند، براى گردش و تفريح و... ؟
خيلى به ندرت، البته بچه هاى دوست داشتند ولى گارد اجازه نمى داد كه هرموقع دوست داشتند هر جا كه مى خواهند بروند.

با توجه به اينكه شما پيش از انقلاب هم در كاخ بوديد، چيدمان كنونى كاخ هاى سعدآباد تا چه اندازه شبيه به آن زمان (پيش از انقلاب) است، پيش از انقلاب برچه اساسى چيدمان داخل كاخ هاى انتخاب مى شد؟
خيلى كم به چيدمان آن روزها شبيه است، دكوراسيون اينجا، مثل الان نبود. الان آخرين مبلمان چيده شده. اين در واقع آخرين مبلمانى است كه در كاخ ها مانده بود. چون هر چند وقت يكبار اين ها عوض مى شدند. مثلا مبلمان ها از فرانسه تهيه مى شدند.
خانمى بود به نام خانم «هويدا» از بستگان هويدايى كه نخست وزير بود، ايشان يكى از كارهايش انتخاب دكوراسيون سعدآباد و نياوران بود. همين خانم هويدا هر چند وقت يكبار سفارش خريد مبلمان جديد مى داد و سرى قبل جمع مى شد و سرى جديد چيده مى شد. در آن زمان برحسب نياز چيده مى شد. براى مثال هرچند وقت يكبار ميهمانى رسمى داشتيم و غير رسمى. براى مهمانى هاى رسمى و غير رسمى آرايش خاصى بايد سالن و ميزها داشتند. تمام اينها بر حسب نياز روز چيده مى شدند كه آنچه امروز در كاخ ها چيده شده، آخرين سرى بود.

ايران
صفحه اول
داستان
جدول
طنز
از شما چه پنهان
از آنچه گفته اند
مقاله ها
گزارش
گفتگو
بازتاب
جهان
ورزش
شعر
خاطرات
از لابلاى متون
آخر هفته
حوادث
علمى
فال هفته
روى خط آلمان
آرشيو روزنامه
آرشيو مقاله ها

•   ايران   •   صفحه اول   •   داستان   •   جدول   •   طنز   •   از شما چه پنهان   • 
•   از آنچه گفته اند   •   مقاله ها   •   گزارش   •   گفتگو   •   بازتاب   •   جهان   • 
•   ورزش   •   شعر   •   خاطرات   •   از لابلاى متون   •   آخر هفته   •   حوادث   • 
•   علمى   •   فال هفته   •   روى خط آلمان   • 

•    آرشيو مقاله ها   •    آرشيو روزنامه   •